دسته: نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند

حاشیه‌ی پررنگ

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

از میان نامه‌های رسیده: پدرام بهروزی

پدر من در حاشیه بود. دست کم من اینطور فکر می‌کردم. جایگاه او در خانه گوشه‌ی اتاق پذیرایی است، پای لپ‌تاپش می‌نشیند و کتاب ترجمه می‌کند. اولین کتابش چند وقت پیش چاپ شد، دومی هم در حال چاپ است، سومی و چهارمی و پنجمی هم در دست ترجمه. روتینی قابل انعطاف دارد. هر روز ورزش می‌کند و اخبار را دنبال می‌کند. جمله‌ی معروفش در تصمیم‌گیری‌های مهم خانه این است: «هر طور شماها راحت‌ترید.» او همیشه همینطور بوده است. شخصیتی آرام دارد، شاید یکی دو بار مشورتی از او گرفته باشم و شاید فقط یک بار دیده باشم که صدایش بالا رفته است.

اگر نقش حاشیه‌ای را فقط در ظاهر بگیریم، بله. پدرها می‌توانند نقشی حاشیه‌ای داشته باشند. آنها می‌توانند فقط نان‌آور خانه باشند و دیگر هیچ. کاری به کار مادر و بچه(ها) نداشته باشند و سرشان به کار خودشان گرم باشد. این شاید چیزی است که در بافت جامعه‌ی ما نه رایج بلکه پذیرفته شده است. پدر می‌تواند این کارها را بکند بدون این که انگشت اتهام به سمت او دراز شود. اما. یک امای بزرگ اینجا هست.

امروز، همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم، می‌دانم که نقش به ظاهر حاشیه‌ای پدر من، تبدیل به تاثیری عمیق در شخصیت من شده است. اغلب عادت‌های او را من هم دارم، موقع فکر کردن روی میز ضرب می‌گیرم، می‌توانم روزمرگی‌های خسته‌کننده را به منبع انرژی‌ام برای روز بعد تبدیل کنم، می‌توانم بنویسم، ترجمه کنم، کتاب بخوانم. می‌توانم شرایط بد مالی را از سر بگذرانم. و می‌توانم مسائل را چندان جدی نگیرم (که گاهی باعث می‌شود راه‌حل‌ها راحت‌تر پیدا شوند). تاثیرات منفی هم بوده. البته که بوده. اما مساله این است که اینها همه را او به من یاد داده است. یا بهتر است بگویم: اینها را من از او یاد گرفته‌ام، گرچه به ظاهر در حاشیه بوده و هنوز هم هست.

فکر می‌کنم هیچ چیزی برای بچه‌ها در حاشیه نیست. پدری که شب به شب از سر کار برمی‌گردد و بچه را کتک می‌زند، پدری که روزی دو بار از اتاقش بیرون می‌آید، پدری که حقوق ماهیانه را تمام و کمال به مادر کارت به کارت می‌کند و بعد محو می‌شود، و تمام پدرها (و قطعاً مادرها)ی دیگر، نقشی پررنگ دارند. نمی‌گویم تاثیری همواره مثبت روی بچه‌ها می‌گذارند، حتی به نظرم خیلی وقت‌ها چوب نبودن‌شان را خورده‌ایم و می‌خوریم و خواهیم خورد. حرفم این است که آنها حتی با نبودن‌شان هم تاثیر می‌گذارند. و تاثیری عمیق.

Advertisements

مثلِ هيچكس

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

بامداد

بابا هيچوقت خونه نبود، نه اينكه كلا نباشه، اما حضور كمى داشت، صبح ساعت سه بيدار مى‌شد و راه مى‌افتاد به سمت تهران كه بتونه به موقع سر كار حاضر باشه، شب هم تا مى‌رسيد ساعت نه بود و بلافاصله لباس‌هاش رو عوض مى‌كرد شام مى‌خورد و مى‌خوابيد. ساعت خاموشى خونه ما بعد شام خوردن بود و بدترين شب‌هاى زندگى من كه كابوسه و هنوز خرخره من رو گرفته. مجبور بودى سرجات كه توى پذيرايى بود و غير تو سه چهار نفر ديگه هم بودن هى وول بخورى و سعى كنى بخوابى و با سوال اينكه آينده چيه؟ بميريم كجا ميريم؟ خدا كيه؟ و هزارتا مثلش كه از كلاساى هر روز پرورشى نشات مى‌گرفت دست و پنجه نرم كنى و چشمات رو روى هم فشار بدى!

بابا هيچوقت حضور آنچنانى توى خونه نداشت ولى غول پدر بود! مامان مى‌گفت بذاريد شب باباتون بياد، واى اگه بابا بفهمه مى‌كشدتون، اگه به باباتون نگفتم و …! ترس از پدر بود، البته الان حق رو به مامان مي‌دم، خيلى دلم براش مي‌سوزه و مى‌دونم با مشكلاتى كه داشته مجبور بوده اين حرف‌ها رو بزنه. تمام اين‌ها بود و مهر بابا كه بدجور توى قلب من بود. مامان و مامان‌بزرگ من رو بزرگ كردن ولى هميشه اين باور رو داشتم كه خط تربيتى ما از سمت بابا به مامان ديكته می‌شده، شايد اگه مامان اجازه داشت خودش تصميم بگيره و يا در حداقل‌ترين حالت ممكن، مامان سهم خودش و بابا سهم خودش، همه چى خيلى بهتر میشد.

حالا من مادر هستم، دو سوم از شبانه‌روز بچه ها كنار من هستند و باقى رو با پدرشون مى‌گذرونن، و اعتقاد من بر اينه كه همسرم دخالتى توى تربيت بچه‌ها نداشته باشه، به اين معنى كه ببينه من چه قوانينى رو تعيين كردم، چه چهارچوب‌هايى رو گذاشتم و روش تربيتى من چطورى هست و اون هم از همون خط پيروى كنه، ولى همسرم قبول نمى‌كنه. نه اينكه من از ايشون بهتر مى‌فهمم، نه اينكه من اون والد بهتر هستم، اما به خيال خودم حق بيشترى دارم و اينطورى دوگانگى هم ايجاد نمی‌شه. نمى‌دونم چطور بايد احساس خودم رو بگم، اما به نظرم پدر بايد هميشه پدر باشه، يه جايگاه ويژه داشته باشه و در نهايت لزوم اونجايى كه ديگه حرف مادر برو نداره خودش رو نشون بده. بابا بايد رفيق بچه‌هاش باشه، بايد اون آغوش امن باشه، طورى كه فرزندانش وقتى بهش فكر مى‌كنن، به دور از ترس، گرم شن از اينكه مى‌دونن تكيه‌گاه قدرتمندى دارن.

پدرم قوی‌ترین مرد دنیا

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیمه شب

سخن از پدر و نقش اوست. برای من نقش او حاشیه‌ای نبود. کلاس اول که بودم یکی از کارهایی که به نظرم سخت می‌نمود بیدار شدن از خواب و شستن دست و صورت با آب، آن هم آب سرد بود. به مدرسه رفتن نیز سخت تر از بیدار شدن. تنها چیزی که مرا به بیدار شدن و مدرسه رفتن تشویق می‌کرد پدرم بود. او هرگز عصبانی نمی‌شد. کتک هم نمی‌زد. فقط می‌گفت‌: من ساعت هشت و نیم از خانه بیرون می‌روم. با عجله آماده می‌شدم تا همراه پدر از خانه بیرون بروم. دست در دست او راهی مدرسه می‌شدم. دستهایش بزرگ و قوی‌، اما نرم و گرم و خوش‌رنگ بود. در تمام عمرم دستی به زیبایی و قدرت دست‌های او ندیده بودم. دم در مدرسه که می‌رسیدم‌، با غرور و اعتماد به نفس خداحافظی می‌کردم و وارد حیاط مدرسه می‌شدم. بچه شلوغی نبودم‌. بهتر بگویم که پخمه بودم . هم از همکلاسی‌هایم کتک می‌خوردم و هم از خانم ناظم بداخلاق که به حرف بچه‌ها گوش کرده و گناهکارم می‌دانست و می‌زد. روزی که پدرم متوجه موضوع شد‌ به مدرسه‌مان آمد و نمی‌دانم به خانم ناظم چه گفت که خانم محترم بداخلاق رفتارش نسبت به من عوض شد.

از مادرم به شدت می‌ترسیدم‌. او بسیار مقرراتی بود و بر عکس پدر سخت کتک می‌زد. هر ثلث پدر برای گرفتن کارنامه‌ام به مدرسه می‌رفت و تا یکی دو تا از نمره‌هایم را مطلوب نمی‌دید‌، کارنامه را از مادرم پنهان می‌کرد و ازمن قول می‌گرفت که برای ثلث بعد بهتر درس بخوانم. مادرم هم نمی‌دانست که به من کارنامه داده‌اند یا نه. این فداکاری پدر سبب می‌شد که خوب درس بخوانم و از خجالت‌اش دربیایم. (‌البته بعدها فهمیدم که مادرم از ماجرا خبر داشت و با پدرم مشورت کرده‌اند که با این وسیله ما بچه‌ها را شرمنده کنند که به نظر من روش بسیار خوبی بود.)

بزرگ که شدم ‌در مقابل اشتباهی که کردم التماس کرد که هر کسی مرتکب خطا می‌شود . هیچ کسی پیامبر نیست دخترم. من که پدرت هستم تو را می‌بخشم. از خر شیطان بیا پایین. اما من دلایلی داشتم و او خوب می‌دانست که چه می‌کشم و مرا تشویق به صبر می‌کرد. تا حدودی هم موفق شده بود‌، اما من جوان بودم و شلاق بی‌رحمانه شماتت و سرزنش خانواده و جامعه جان و دلم را سوزاند و بالاخره تسلیم انتخاب غلط یعنی مسکن موقتی زندگی تلخ شدم و قامت استوار پدرم را شکستم. گویی که هنگام بله گفتن صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیدم.

سال‌ها با رنج و دشواری گذشت و پدر همراه با من گریست. می‌گویند مرد نمی‌گرید‌، اما من اشک‌های پدر را که بی‌صدا و مظلوم بر گونه‌اش می‌ریخت دیدم. سرانجام قفل بسته خانه همسری را شکسته و گریختم و او تهدیدم کرد ‌که با شکنجه پدرم ‌تلافی خواهد کرد. پدرم اما گفت: چه شکنجه‌ای بدتر از این که فرزندت‌، جگرگوشه‌ات را در حال رنج کشیدن ببینی؟ کاری را که شروع کردی به پایان برسان. پدرم به خاطر من از خانه‌اش ، از دار و ندارش گذشت. افترا و دروغ را تحمل کرد و نجاتم داد.

این چنین بود که پدر درگذشت و از خود نامی نیک و دلی مهربان بر جای گذاشت. یادش همچون تندیس شیر قهرمانی در بهترین قسمت دلم می‌درخشد.

پدر و مادر شما متهم نیستید! مسئول هستید.

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

شبانگاه

دبستان که می‌رفتم دوستی داشتم که بچه یازدهمِ خانواده بود. درس نخوان بود. هر وقت موقع اومدنِ اولیا به مدرسه بود، زنِ برادرش می‌آمد. یک روز معلم مان سر کلاس بهش گفت: «اصلا بابات می‌دونه کلاسِ چندم هستی؟» او هم گفت: «اصلا بابایِ من نمی‌دونه که من هم بچه‌اش هستم.»

الگوی زندگی سنتی در ایران این گونه است، پدر هزینه‌ها را تامین می‌کند و مادر مسئول مراقبت بچه‌ها است، گویی پدر، مادر را استخدام کرده است تا در قبال هزینه‌های بچه‌ها، مادر مادری کند. هر اتفاقی هم که برای بچه‌ها رخ دهد، مادر پاسخگو است و همه تقصیرها به عهده‌ی وی است.

در این الگو پدر نقش حاشیه‌ای ندارد و نقشش به  یک اسپرم و تامین‌کننده هزینه‌ها تقلیل می‌یابد. در این الگو اغلب پدر نمی‌داند بچه‌ها چه می‌کنند، چه مشکلاتی دارند، چه اهدافی دارند. با یک پدر بیولوژیک هیچ تفاوتی ندارند… اغلب زود پیر و زمین‌گیر می‌شود و سالیان درازی در بستر بیماری به سر می‌برد و از بچه‌ها، انتظار مراقبت و محبت دارد. چرا؟ چون بچه‌ها را بزرگ کرده‌اند، یعنی بزرگ کردن بچه‌ها کافی است. اتفاقی که مشمول گذر زمان است تبدیل به بزرگترین رسالت پدر می‌شود.

اما زندگی کنونی در ایران این الگو را نمی‌پذیرد. البته این عدم پذیرش به معنای عدم وجود این الگو در ایران نیست. الگوی مورد پذیرش زندگی کنونی حضور و مسئولیت‌پذیری پدر و مادر همزمان است. در زندگی کنونی نقش والدین در تربیت بچه‌ها ارتباطی با جنسیت ندارد و در کلیشه‌های جنسیتی نمی‌گنجد.

من بچه ندارم ولی اگر روزی مادرِ یک دختر شوم ترجیح میدهم کلیات مسائل مربوط به پریود را ابتدا پدرش برای او بگوید و سپس من به همراه پدرش جزییات را بگویم. تصور اینکه دخترم پریود را امری زنانه بداند و فکر کند آن را باید از مردانِ زندگی‌اش پنهان کند برایم آزار دهنده است.

ضرورت حضور

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

شامگاه

به این موضوع می‌شه از دو زاویه مختلف نگاه کرد. حالت اول با نگاه به ساختار جامعه و نقش‌های تعریف شده، و حالت دوم بررسی موردی مردها. دسته خاصی از پدرها که به عمد خودشون رو در حاشیه قرار میدن و هیچ ترجیحی برای مشارکت در موضوعات مربوط به خانواده ندارن.

در حالت اول با توجه به عامه مردم ایران، بدون هیچ تردیدی پدر کمتر از مادر با بچه وقت می‌گذرونه و این موضوع بیشتر از اینکه ناشی از انتخاب باشه، در نتیجه جبر اجتماعی و ایفای نقش پدر بعنوان تامین‌کننده نیازهای خانواده‌ست. توی ساختار سنتی همیشه این پدره که نان‌آور محسوب می‌شه. هشت ساعت در روز هم که سر کار باشه، یعنی مادر هشت ساعت بیشتر با بچه وقت گذرونده و رل اصلی‌تری داشته. پس انتقال وقایع اون هشت ساعت به بچه از کانال مادر صورت می‌گیره. بنابراین خواهی‌نخواهی پدر مسائل مربوط به بچه رو غیرمستقیم دریافت کرده. حالا بماند که چقدر از این اخبار بین بچه و مادر باقی می‌مونن و هرگز به پدر منتقل نمیشن و به این شکل پدر هرگز در هسته مرکزی اون چه اتفاق افتاده قرار نمی‌گیره. از طرف دیگه در حاشیه قرار گرفتن پدر ربط مستقیمی داره به سطح درآمد خانواده. هر چقدر خانواده از نظر اقتصادی ضعیف‌تر باشن پدر بیشتر به حاشیه رونده می‌شه، چون تامین نیازهای اولیه خانواده وقت و توان بیشتری ازش می‌گیره. توی این وضعیت نمیشه پدر رو به خاطر داشتن نقش حاشیه‌ای در تربیت فرزند شماتت کرد. چون کافیه بار تامین معیشت خانواده رو از دوش مرد برداریم و روی دوش زن بذاریم. اونوقت وضعیتی معکوس خواهیم داشت، پدر بعنوان کسی که بیشترین ساعات روز با بچه در ارتباطه، نقش اصلی رو خواهد گرفت و مادر به حاشیه رونده می‌شه.

حاشیه‌ای بودن نقش پدر جایی ناخوشایندی خودش رو به رخ می‌کشه که پدر خواسته و داوطلبانه از تمام مسئولیت‌هاش کنار می‌کشه. من مرد این جوری زیاد دیدم. مردایی که فکر می‌کنن تلف شدن و زود ازدواج کردن و الان وقت خوبیه که از ته‌مونده سال‌های جوونیشون استفاده کنن، مردایی که فکر می‌کنن با دادن پول همه مشکلات رو حل کردن و اصولا وقت زیادی برای رسیدگی به زندگیشون ندارن، مردایی که نگاه از بالا به پایین به زن و زندگی دارن و زن رو موظف به رسیدگی به همه کارهای خونه و خانواده می‌دونن، مردایی که تمام جلال و جبروتشون در نرینه بودنشون خلاصه می‌شه و با تکیه به مسند قدرت و فرمان دادن‌های ملوکانه، به جای توجه کردن به دیگران انتظار دارن مرکز توجه باشن. متاسفانه من حرف زیادی در این مورد ندارم بنویسم، شاید چون بارها و بارها در این مورد صحبت کردیم، شاید چون نمی‌خوام یک تنه به قضاوت بشینم… یا شاید هم دارم عامدانه از زیر بار نوشتن در این مورد درمی‌رم…

و اما در مورد تجربه خودم بعنوان زنی که دست تنها بچه‌هاش رو بزرگ کرده باید بنویسم ممکنه تا پایان سال‌های دبستان مادر ایفاگر نقش اصلی در تربیت فرزند باشه، اما با ورود به سال‌های نوجوانی نقش پدر پر رنگ‌تر و پر رنگ‌تر می‌شه… این موضوع زمانی اونقدر مهم می‌شه که حتی در دل مادر مستقلی مثل من هم هر لحظه این حسرت جوانه می‌زنه که حتی حضور مستقیم همیشگی هم نه… فقط کاش پدرى – شايسته پدر خطاب شدن- بعنوان الگو توی زندگی این بچه وجود داشت.

آتش بدون دود

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

غروب

یکی از دلنشین‌ترین لحظات کودکی من، وقتی بود که بابا می‌نشوندم که با هم شاهنامه بخونیم. یک خط من می‌خوندم و یک خط بابا. یک مصرع من و یک مصرع اون. گاهی در مورد معنی کلمات صحبت می‌کرد با من و بیشتر از این، اجازه می‌داد داستان رو بفهمم. بعد کاری می‌کرد که برای من ِ گوشه‌گیر گریزان از جمع مثل مرگ بود: توی جمع غریبه‌ها و دوستاش، می‌گفت دخترم فلان داستان از شاهنامه رو تازه خونده. تعریف کن. من مجبور بودم جلوی غریبه‌ها حرف بزنم. کاری که ازش متنفر بودم. خجالت درونم ریخت. به جای زنانگی و ملاحت هم، یاد گرفتم چطور تند فکر کنم. سریع تصمیم بگیرم و کوبنده پیش برم. الان گاهی که جلوی یک جمعیت سخنرانی می‌کنم هنوز گاهی از درون عرق می‌کنم.

بزرگتر که شدم، هر بار کاری رو حتی محض تفریح انجام دادم، زیاده از حد من رو جدی گرفت. به طور واضح بیان می‌کرد این تصمیم سختیه اما چون فلانی تصمیم گرفته، پس حتما انجامش می‌ده. بارها شنیدم چقدر به تخس بودن‌ها و سرکشی‌هام افتخار کرده و همین، منجر شد بعضی پروژه‌ها و قدم‌های خیلی سخت زندگی رو فقط به خاطر چشم‌های پرغرور اون تا چند سال همچنان پیگیری کنم.

من دوست داشتم تمام اتفاقات رو با جزئیات برای هر کسی که گوش می‌داد تعریف کنم. بابا با دقت گوش می‌کرد. اسم تمام دوستان دختر و پسرم رو می‌دونست. از تمام پروژه‌هام اطلاع داشت. لازم نبود ازم سوال بپرسه. من حرف می‌زدم و اون شنونده‌ی خوبی بود.

یک عادت بدی داشت که من خیلی دوستش داشتم. سیگار می‌کشید. مامان تقریبا آسم داشت و بابا برای سیگار کشیدن یا می‌رفت تو آشپزخونه و در رو می‌بست که دود وارد خونه نشه و یا بعدها می‌رفت توی بالکن. در سکوت سیگار می‌کشید و من در عرض چند ثانیه بهش خودم رو می‌رسوندم و شروع می‌کردم حرف زدن. مشورت می‌کردیم، تبادل نظر می‌کردیم، اخبار رو به هم می‌گفتیم و در جریان زندگی هم قرار می‌گرفتیم و من شکل می‌گرفتم. اینجا بزرگتر شده بودم و دیگه فرصت با هم بودن راه مدرسه رو نداشتیم. بعد یک روز تصمیم گرفت برای سلامتی مامان دیگه سیگار نکشه. بند بینمون پاره شد. من هنوز دلم برای اون دقایق دوتایی تنگه.

پدر توی زندگی من هیچ وقت نقش حاشیه‌ای نداشته. خود متن بوده. اصل و واقعی. من بارها به شوخی و تکرار و تعارف از اطرافیانم شنیدم که چقدر شبیه پدر هستم. چقدر شبیه اون فکر می‌کنم و چقدر یادآورشم. اینها برام قشنگن. همین که دختر پدر هستم. تلخیش اما، وقتیه که زن بودن من تا سال‌ها شبیه قرائت پدرم از زنانگی بود. من مجبور شدم بخش به بخش زنانگیم رو از نو پس بگیرم. دختری که پدرش بزرگش کنه و جای خالی قدرت و انرژی مادر در تربیتش دیده بشه، می‌تونه خیلی موفق باشه و شمشیر خیلی تیزی در نبردهای زندگی توی دستاش نگه داره. اما برای زن بودن، باید دوچندان وقت بذاره و تلاش کنه.

.

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

عصر

همسر سابق من خود خود حاشیه بود.

در دوران بارداری‌ام به خاطر اذیت و آزارهای او دچار افسردگی شدم. روانپزشک برایم دارو تجویز کرد ولی تنها واکنش او این بود که اگر ببینم لب به دارو زده‌ای خودت میدانی. از همان جا به حاشیه رفت. از همان شب‌های بارداری که از ترس اینکه بیشتر اذیتم نکند جرات نداشتم دارو بخورم و شب‌ها با موزیک مدیتیشن می‌کردم تا بچه‌ام سالم به دنیا بیاید و او در اتاق خوابمان را بسته بود و صدای خر و پفش دنیا را برداشته بود.

بچه که به دنیا آمد اتاقش را از ما جدا کرد. می‌گفت من نان‌آور خانه هستم و باید خواب کافی داشته باشم. ده ساعت در شبانه‌روز در اتاق بغلی می‌خوابید و من در این اتاق هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می‌شدم تا به بچه شیر بدهم. نان‌آور خانه البته در همان دوران هم چون حقوقش کفاف دخل و خرج خانه را نمی‌داد تقریباً دو سوم از حقوق من را هم می‌گرفت تا به زخم زندگی بزند.

بچه که بزرگ‌تر شد تمام هم و غمش این بود که طبق تعالیم اسلام به بچه دو ساله شنا و سوارکاری و تیراندازی آموزش بدهد. مهم نبود که بچه دو ساله بیشتر احتیاج داشت توسط پدرش در آغوش کشیده شود و بوسیده شود. اگر با پسرمان به شهربازی یا مرکز خریدی می‌رفتیم بعد از یک ربع سرش را با گوشی‌اش گرم می‌کرد و هر دو دقیقه یک بار غر می‌زد که برویم، من دیرم شده است.

وقتی وارد خانه می‌شد هیچوقت نمی‌آمد بچه را بغل کند و ببوسد. پسرم با صدای در، نگاهش به سمت در می‌رفت و وقتی در باز می‌شد منتظر بود تا بابا بیاید و بغلش کند. ولی بابا فقط خیره به پسر نگاه می‌کرد و معتقد بود که اول باید پسر سه ساله‌اش به او سلام کند. اگر پسر سلام نمی‌کرد بابا هم مستقیم به سمت آشپزخانه می‌رفت تا آبی بخورد و بعد هم به اتاقش برود تا ساعت‌ها سرش به لپ‌تاپ گرم باشد. معتقد بود بچه اگر کتک هم بخورد چیزیش نمی‌شود و مگر من که این همه از پدر و مادرم کتک خوردم چیزیم شده است؟!

اگر خواستید روزی مطلبی در مورد نقش حاشیه‌ای پدر در تربیت فرزندان بنویسید کافی است یک جوری به اعماق مغز من بروید و پرونده‌های دو سه سال اخیر را ورقی بزنید. مطمئناً دست پر بر خواهید گشت.