دسته: موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است

انگشت‌های گرم، چشم‌های روشن

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

مهمان هفته: روزبه علایی

با هزار جور مِن‌مِن ماشین رفیق را گرفتم به بهانه‌ى یک ساعت و هنوز نمی‌دانم دست کدام فرشته‌ای فرمان را طوری تاب داد که قبل بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به صد در و دیوار نکوبیدم و افتادم توی خیابان اصلی. مسیر ده دقیقه یک ربعی، کش می‌آمد. به اندازه‌ى ده سال پانزده سال فکر و خاطره می‌آمد توی سرم. یک‌ریز بوق و چراغ می‌زدم و فحش می‌دادم. حواسم نبود چطور می‌رانم. ماشین هم قاطی کرده بود. جوش آورده بود. گاز می‌دادم و خلاص می‌کردم از صد و بیست تا که مثلا خنک شود کمی. خدا لعنتت کند حسین، خدا لعنتت کند با این همه تکه و کنایه و متلک سر گواهینامه‌ای که نمی‌گرفتم. نمی‌رسیدم. از طرفی نمی‌خواستم که برسم، نه که نخواهم، نیاز داشتم فکر کنم. آنجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سه روز بود که جوابم را نمی‌داد. دلم داشت می‌ترکید از ترس. دلتنگی به جای خود، بی‌قراری به جای خود، آرزو و امید به جای خود. دلم اما داشت از ترس می‌ترکید. آنجا چه اتفاقی می‌افتاد؟ باید فلانی را می‌دیدم. هم مُسکن ترس بود، هم مأمن دل. اما حالا سه روز بود جواب تلفنم را نمی‌داد.

روز قبل برایش نامه‌ای نوشتم با یک بسته نان خامه‌ای فرستادم در خانه‌شان. کمی نرم شد، آرام هم. اما از قبل ظهر دوباره قاطی کرد. و من بیشتر از هر چیزی ترسیده بودم. حالا پشتِ فرمان مثل تکه گوشتی وسط ماهی‌تابه جلز و ولز می‌کردم و جیک نمی‌زدم. به جایش بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم. به خودم فحش می‌دادم و می‌گفتم همه‌ى دنیا گفت نه. همه دنیا گفت نرو. همه‌ى دنیا می‌گفت تمامش کن لعنتی. اما من فقط گاز می‌دادم و روی صد و بیست تا وسط بلوار خلاص می‌کردم. می‌ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد. بلا؟ چه بلایی؟ زندگی جفتمان سر تا پا بلا بود. یک وقتی، یعنی همان وقتی که هنوز بهمانی بود و فلانی نشده بود یک شب نشستیم تا خود صبح حرف زدیم. زندگی جفتمان کمپوت بدبختی بود، سرشار از مرگ، خودکشی، بیماری، حق‌خوری، افسردگی، دم‌خوری با هر چه آدم بی‌مایه و کم‌مایه. یک بار بهش گفتم فلانی دیده‌ای تا به حال از آسمان سنگ ببارد؟ گفت دیده‌ام. گفتم گه چی؟ دیده‌ای گه ببارد؟ گفت نه. گفتم معلوم است که ندیده‌ای. چون سالی یکی دو بار نهایتا می‌بارد و روی کره زمین فقط می‌افتد روی سر من. خندیدیم. خنده‌ى ما وسط بدبختی‌ نزدیکمان کرد.

بعضی وقت‌ها می‌چپیدیم توی خلوت سیاهی که اگر چه منطقا خودخواسته بود اما خودی از ما باقی نمانده بود که خواسته‌ای داشته باشد. حالا دو سال بعد از آن شب، وسط بلوار ماهان گاز می‌دادم و بوق می‌زدم. یک پیام بد فرستاد وسط راه که نزدیک بود بپیچم وسط جدول و هم ماشین رفیقم را به فنا بدهم هم خودم را. می‌گفت نیا. اگر بیایی خودم را می‌کشم. این جمله را که می‌دیدم، هر چه خون بود میان سیاهرگ‌ها و شاهرگ‌ها می‌دوید توی صورتم و پشت پلک‌هایم خانه می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید و تنم یخ می‌کرد. چه سرمایی می‌پیچید لای انگشت‌هام. چه حرارتی افتاده بود پشت چشم‌هام. تابستان بود. من دلم را خوش می‌کردم به این که این تابستان لعنتی تمام می‌شود. اگر چه بد تمام شد. توی همان تابستان هجوم گروهی از خواب‌ها، و میل اکید من یا گرانش هسته‌ی سیاهی من را به سمت خودش می‌خواند. دلایل دیگری هم بود که وقتی چیزهایی شکسته شد دیگر محلی از اعراب ندارند. پیامش راه را طولانی‌تر کرد: «نیا» و چیزی مثل برو سراغ همان رفیق‌های قدیمیت، همان که خوابش را می‌بینی، همان‌ها که بی‌قرارشان می‌شوی تب می‌کنی. نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم. من یک نیا دیدم. و یک تهدید دهشتناک که من را می برد به یک اسفند وحشتناک، به لوله‌ای که می رفت در دهان، می‌رفت در دماغ می‌رفت در گلو. که هر چه می‌گفتی درش بیاورید، جواب فقط این بود: «صبر کنید». حالا من می‌رفتم که صبر کنم. بعد از شنیدن یک مشت بد و بیراه. حرف‌های بی‌ربط. کلماتی که قلبم را شکسته بودند.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم. همه آن جا منتظرم بودند. به جز خودش. یک نفر گفت بیا بالا، مادرش هم می‌داند آمده‌ای. بیا بلکه یک جوری غائله را ختم کنی با دو کلمه. من کجای ماجرا بودم؟ من کجای غائله بودم؟ خواستم همان دم در زانو بزنم که نه، من نمی‌توانم. این کلمات، این پیام‌ها، این سه روز را ببینید! نمی‌توانم به خدا. تکه‌پاره‌ام. اما پشت همه‌ی این فکر ها، سوال‌ها، قدم بود. قدم برمی‌داشتم و به در نزدیک می‌شدم. چشم‌های گر گرفته انگشت‌های یخ‌زده را یاری نمی‌کردند. زنگ را نمی‌دیدم.

تلفنم زنگ خورد. گفت فلانی تو را از بالکن دیده، عصبانی شده گفته… . گوشی را ازش گرفت. موج کلمات خشمگین از پشت تلفن زخم می‌زدند. برو، نیا. خواهرش که بالا بود عذرخواهی کرد. ماشین را بردم عقب‌تر و نشستم به سبک روزهای بچگی دعا خواندن. خواهرش هم گفت برو. می‌خواستم بروم. همه می‌گفتند برو. دوست‌هام، تراپیستم، رفیقم، همه می‌گفتند برو. من اما رفته بودم برای صبر کردن. گفتم سه و نیم می‌روم. بعد گفتم چهار می روم. بعد گفتم چهار و نیم می‌روم. بعد گفتم پنج یک تلاش دیگری می‌کنم بعد می‌روم.

چه تابستانی بود. من می گفتم این گرمای وحشتناک هم دیگر تمام می‌شود. یک روزی می‌آید بین سفیدی برف راه می‌رویم و همه‌ى این‌ها را فراموش می‌کنیم. تابستان اما مزخرف تمام شد. اما همان چند ساعت، تا حوالی هفت که دیگر گفتم بروم، سه ماه طول کشید، نود و سه روز جهنمی. تا تلفنم دوباره به خود لرزید. «‌بیا بالا، بیا بالا که بیچاره شدیم…‌» صدای شکستن شیشه می‌آمد، صدای فریاد، آه‌های بلند، ناله‌های دردناک که با صدای هم خوردن درها قاطی می‌شد. پله ها را دو تا یکی، در‌ها را رها به حال خود باز، شیشه‌ها را زیر پا رد کردم. دیدمش. دیدمش با صورت خیس، با چشم‌هایی که مرا نمی‌دید. با ورقه‌های خالی قرصی که مثلا قایمش کرده بود. بعد فقط ترکیب جمله‌های نامفهوم: «چرا آمدی؟»، «نگاهم کن!»، «نمی‌خواهمت، برو!»، «چقدر خورده، کی خورده؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند ساعت است این جاست؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند تا خورده؟»، «نمی‌دانیم!»، «بروید به درک همه‌تان…»، آمبولانس، مرکز روانپزشکی، کنترل قفسه‌ى داروها، قرص‌ها، صدای مریض توی خانه و رد خون روی زمین که نمی‌دانم از دست مادرش بود یا پای من.

اورژانس همیشه کثافت است، چون بیمارستان همیشه کثافت است، چون بیشتر آدم‌هایی که درش کار می کنند کثافتند. حالا فلانی دستم را گرفته بود. «نمی‌مانم، نمی‌مانم اینجا.»، «اگر بمانم بدون تو تا صبح دق می‌کنم اینجا.». با هم ماندیم. یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرش تا صبح کنارش نشستیم و همدیگر را بغل کردیم و حرف زدیم. لوله لعنتی را در نمی‌آوردند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» گفتم می‌دانم. دستش را رها نمی‌کردم. دست دیگر را می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. جلوی چشم‌هاش. می‌خوابید، بیهوش می‌شد، به هوش می‌آمد، بالا می‌آورد، زیر دستگاه تب می‌کرد، گریه می‌کرد، می‌خندید.

کمی اوضاع آرام‌تر شد. رفتم توی حیاط، فریاد‌های تحقیر‌آمیز: «دفعه بعد قرص برنج می‌خورم، اگر بروی می‌میرم.» شب شده بود. تابستان در شب‌ها مهربان‌تر است. از آسمان تشکر کردم، دلم می‌خواست دکترها و پرستارها را بغل کنم. یک نفر مرده بود. توی حیاط بیمارستان گروهی از آدم‌ها زار می‌زدند. من هم شروع کردم گریه کردن. نرم نرم. چیزی در من می‌جوشید مثل یک خستگی میل به مرگ، درست وقتی دست کسی را گرفته‌ای و می‌گویی بمان. تو بمان، این قدر سرک نکش پشت دیوار مرگ که همه‌مان این قدر باهاش گلاویزیم.

یک گریه‌ی آرام رضایت‌بخش بود شاید، با آن سیاهی هم نبود. به صبر کردن فکر می‌کردم. وقتی تمام دنیا می‌گفتند برو. حماقت نکن. ماندم.

بعضی تصمیم‌ها این جوری‌اند. اگر در تمام زندگی تان طعم موفقیت را نچشیده‌اید، یا مثلا در قبولی کنکور بوق‌سال قبلتان خلاصه می‌شود، به چیزی نیاز دارید که اسمش امید است. در میان همه‌ى بی قراری‌ها و یاس‌ها، وقتی اندوه همه‌ی کلیدهای رهایی را بسته است، وقتی صدای مرگ از همه‌ی صداها بلندتر است و زور بی‌رمقی به همه‌ی زورها می‌چربد. همه‌ی دنیا می‌گویند نمی‌شود. اما می‌شود. مثل آن روز برای من، که پله‌ها را بالا رفتم بعد از یک ردیف پله‌ی کثیف، نشستم پیش فلانی و دستش را گرفتم. قبل از آن که تابستان آتشی دوباره به جان هر دومان بزند.

اما هزار آتش دیگر هم اگر بود، میراث صبر و امید و انتظار در آن میانه‌ى تابستان، دو دست بود که همدیگر را تا صبح می‌فشردند. انگشت‌های گرم. چشم‌های روشن.

 

 

همه‌ی ماهی‌های قزل‌آلا *

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

بامداد

فرض کنیم همه را در تیتر به معنای جهان، و جهان را به معنای برآیند تجربه زیسته‌ی افراد یک جامعه در نظر بگیریم، برآیند تجربه زیسته‌ی افراد می‌تواند مبنایی برای تعیین قانون باشد اما قانون نیست، عرف است. پس مساله به این صورت در می‌آید، وقتی بر خلاف چیزی که عرف به ما گفته کاری را انجام داده‌ایم و موفق شدیم. در واقع با مفهومی مواجه هستیم که بسته به زمان و جغرافیا و بستر فرهنگی تغییر می‌کند.

«الف» در خانواده‌ای مذهبی با وضع مالی متوسط به دنیا آمد، بر خلاف رویه‌ی خانواده در یکی از بهترین دانشگاه‌ها درس خواند، همسرش را خودش انتخاب کرد، مهاجرت کردند و بعد از چند سال تنها به ایران بازگشت و این بار طبق رویه‌ی خانواده، ازدواج کرد. به نظرش اشتباه فاحشی انجام داده است که بر خلاف رویه‌ی خانواده عمل کرده است. اکنون نیز تا فرصتی به دست می‌آورد در مورد بلایای شنا در خلاف جهت رودخانه سخنرانی می‌کند.

«م» بر خلاف چیزی که عرف برایش تعیین کرده بود، رشته‌ی تحصیلی‌اش را تغییر داد و به خانواده‌اش نگفت، خانواده‌اش هنوز بعد از گذر سال‌ها فکر می‌کنند که «م» دکترای فیزیک دارد در حالی که «م» دکترای کشاورزی دارد و در یک مجموعه ‌کشت و زراعت مشغول به کار است. «م» بر خلاف عرف عمل کرده است و خودش نیز از این امر رضایت دارد اما هنوز نتوانسته است خودش را راضی کند که این تغییر را به اطلاع خانواده‌اش برساند. ترجیح می‌دهد دامنه‌ی توانستنش به خانواده راه نیابد.

«س» بر خلاف گفته‌ جهان، سبک زندگی‌اش را  تغییر داد و حالا شاد و خندان است و اسم سرخپوستی «حرکت بر خلاف جهت، بهترین است» را برای خودش انتخاب کرده است.

به نظرم همیشه  مقابله با عرف منجر به توانستن نمی‌شود، گاهی منجر به شکست هم می‌شود و این نکته‌ای است که گاهی فراموش می‌شود و فرد به هر شیوه‌ای می‌خواهد مخالف عرف باشد بدون این که عقوبت شکست را بپذیرد.

*در باور عامه در مناطق شمالی ایران، ماهی قزل آلا، چون بر خلاف جهت آب رودخانه شنا می‌کند عضلات ورزیده‌تری دارد و نسبت به انواع دیگر ماهی خوشمزه‌تر است.

جهان من را مادرم ساخت!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

نیمه‌شب

بستگی دارد جهانت را چه کسی ساخته باشد و چگونه؟ بستگی دارد که سرچشمه افکار منفی را چقدر جدی گرفته باشی؟ بستگی دارد چقدر وابسته به این باشی که چیزی بهت بگویند یا نگویند؟ و البته به زمان و سن پرداختن به این مقوله هم بستگی دارد. مثلاً من در دوران و شرایطی بزرگ شدم که به ناچار اولین و حساس‌ترین آموزشم، تفکیک خودی و غیرخودی بود.

آموخته بودم که ضمن حفظ اصل راستگویی، موقعیت را تشخیص داده و متناسبش رفتار کنم یا حرف بزنم. همه آنچه در محیط غیرخودی به من منتقل می‌شد را به خودی‌ها منتقل می‌کردم و با مشورت خانواده خوب‌هایش را دستچین می‌کردیم. ولی در مقابل غیرخودی‌ها خیلی ناخن‌خشک بودم، با مقاش هم حرف از دهنم در نمی‌آمد. هرچند چنین محیطی برای رشد یک کودک بسیار تاسف‌آور است، ولی من اول جمله‌ام متاسفانه ننوشتم؛ چون برای من تبدیل به فرصت شد. بنابر خاصیت غیرخودی بودن، هر آنچه را که در جامعه غیرخودی‌ها نمی‌پسندیدم، یا خانواده تشخیص می‌داد که برای من غیرضروریست بی‌هیچ ناراحتی و چک و چانه‌ای حذف می‌کردم و یک گوشم در بود و دیگری دروازه.

از این رو اجبارهای بی‌منطقش، دینداری پرآلایشش، نمی‌توانی و نمی‌شود و نکن‌هایش را، همه را دور می‌ریختم. اوایل مادرم برایم تفکیک می‌کرد و چرایی‌اش را توضیح می‌داد، ولی کم‌کم خودم راه و چاه دستم آمد. تا جایی که بعضی از بکن‌نکن‌های مادرم را هم دور می‌زدم و می‌دانم که این هم جزیی از همان برنامهٔ نامحسوسِ قدرت‌بخشی در تشخیص و مقابله‌ای بود که از کودکی‌ام، مادرم آغاز کرده بود. البته که آدم گاهی ناامید می‌شود، خسته می‌شود، می‌بُرد یا حتی وسط کار تصمیم می‌گیرد که از اساس شروعش اشتباه بوده، ولی این‌ها با تاثیرپذیری از موانع جهان بسیار متفاوت است. بنابر آمیزه‌های جهان من نباید به کلیشه‌های جامعه توجه کنی. هیچ مهم نیست که من را در چه قالبی می‌پذیرد یا کدام کارم را برمی‌تابد، من کار خودم را می‌کنم. وقتی می‌دانم عملم منافاتی با اخلاق و انسانیت ندارد، حتی برای قانون‌های ناعادلانه هم تره خرد نمی‌کنم. فقط و فقط یک حلقه آویزه گوشم دارم که «نمی‌توانم و نمی‌شود، نداریم» و بس.

من انجام دادم و توانستم

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

شبانگاه

اهل محله‌مان همگی مومن و مذهبی بودند. برای آنها درس خواندن و باسواد شدن دخترها گناه و غیرضروری بود. می‌گفتند: «دختر باید دوخت و دوز و آشپزی و شست و شو را یاد بگیرد. دختر مدرسه‌ای سرانجام از راه بدر شده و به پسرها نامه می‌نویسد.» مادرم دوست داشت من پنج شش سالی درس بخوانم و بتوانم قرآن و دعا و زیارت‌نامه بخوانم و سر مزارش نیازی به قاری نباشد. پدرم دلش می‌خواست شاهد دیپلم گرفتن من باشد. دوره ابتدایی را که تمام کردم در و همسایه منتظر خانه‌نشین شدنم بودند. مادرم که به ظاهر به هدفش رسیده بود و فکر می‌کردم اجازه ادامه تحصیل نخواهد داد. از پدرم خواست که مرا در دبیرستانی که خودش مشغول به کار است ثبت‌نام کند. چقدر خوشحال شدم. تصمیم مادرم زبان زنان اهل محل را باز کرد. آنها به من و دختر همسایه‌مان که یک سال بزرگتر از من بود لقب «دختر مدرسه‌ای» دادند. این لقبشان نوعی فحش بود. اما من و دوستم با پشتیبانی والدینمان فحش مردم را نادیده گرفتیم. شاغل که شدم، گفتند که پول من آتش جهنم است و روز قیامت سکه‌های ده ریالی گداخته‌شده و بر تن و جان مادر و پدرم چسبیده و داغشان خواهد زد.

گفتند: «زن ناقص‌العقل است و زن بیوه نمی‌تواند گلیمش را از آب بیرون بیاورد. مردم پشت سرش هزار جور حرف درمی‌آورند. از چشم دوست و دشمن می‌افتد. باید شوهری بالای سرت باشد که راه و چاه را نشانت بدهد، که نان‌آورت باشد.» آنها گفتند و سرزنشم کردند و خندیدند و  من نه تنها گلیم خود که بچه‌هایم را نیز از آب بیرون کشیدم. با سختی‌ها چنگیدم و موفق شدم. دستان لطیف من که مورد علاقه مادرم بود با کار سخت و بی‌وقفه زبر و کرخت و پینه‌بسته شد و اما برای گدایی به سوی کسی دراز نشد. آنها بر دستان پینه‌بسته‌ام خندیدند. چشمان سرخ‌شده از بی‌خوابی‌ام را مسخره کردند.

من توانستم و این موفقیت را مدیون پدر و مادرم هستم که بدون توجه به نظر این و آن راهنمایی‌ام کردند. با کمک آنها بود که ثابت کردم زن ناقص‌العقل نیست.

موسسه‌ی اعتباری من

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

شامگاه

جهان سنتی، سال‌ها وقت داشته تا خودش رو بسازه. آدم‌های در دل سنت براشون مشخصه همه چیز و کل زندگیشون چهارچوب‌بندی می‌شه که چه وقتی و با چه سبکی زندگی کنن. دختر نوزاد سنتی معلومه چه رنگی تنش می‌کنن. به عنوان دختربچه چه بازی‌هایی قراره بکنه و شخصیت کارتونی و عروسکی مورد علاقه‌اش مشخصه. در مدرسه معلومه چقدر می‌تونه شیطنت کنه و بعد از مدرسه تا چه حد و چه مقطعی اجازه‌ی ادامه تحصیل داره. اینکه چطور ازدواج کنه. چطور جهاز بخره و خونه بچینه و مهمون‌داری کنه. چندتا و چه زمانی بچه‌دار شن و بچه‌ها رو چطور بزرگ کنن. چه سنی بازنشسته شه. وظایف میانسالیش چیه و اگر چه حدی از احترام رو براش رعایت نکردن چطور آدم‌ها رو تنبیه کنه. در پیری و کهنسالی چه بپوشه و چه بخوره و چطور معاشرت کنه.

خسته‌کننده بود، نه؟ خوندنش هم کسل‌کننده است و زیستنش طبق همین نظم و به سلیقه‌ی سنت، همینقدر خسته‌کننده است.

مثلا به نظرم دانشجوهای دکترا غمگین‌کننده‌ترین آدم‌های جهانند. اکثرشون به زور خانواده برای کنکور کارشناسی درس خوندن و بعد با همون اجبار و آینده‌نگری لعنتی، مجبور شدن پله به پله تا دکترا ادامه بدن. خیلی‌هاشون دائم با خودشون نفرت، خستگی، رنجش و تنفر از درس رو به دوش می‌کشن و تقریبا همه امید دارن تا یه روزی مدرک دکترا بگیرن تا جایی به عنوان هیئت علمی استخدام شن تا آینده‌شون تضمین شه. انگار افسانه‌ی شرکت نفت و امکاناتش این روزها در دژ دانشگاه به حیاتش ادامه می‌ده.

عجیب‌ترین بخش جهان به گمون من اینه که آدم‌هایی که به نظرمون تحسین‌برانگیز هستن و با دقت دنبالشون می‌کنیم، اکثرشون از هیچ قانون و روزمره‌ای تبعیت نمی‌کنن. قوانین شخصی خودشون رو دارن، مسیر شخصی خودشون رو… و اون چیزی که بهشون انگیزه می‌ده، اون نقطه‌ی جادویی روشن درونیه نه سنت و نه عرف و نه قوانین بیرونی. جالبه می‌بینیمشون و باز وقتی به لحظه‌ی تصمیم‌گیری می‌رسیم، فکر می‌کنیم که چه کنیم و اکثرا به دایره‌ی امن‌مون دل می‌دیم. شاید امید داریم که اینطوری حداقل آدم‌های سابقمون همچنان دوستمون دارن.

انگار آدم‌ها رو دو چیز تکون می‌ده: یکی انگیزه‌ی درونی و یکی انگیزه‌ی بیرونی، اما آدم‌ها رو یک چیز شاد و خرسند می‌کنه و اون زیستن هدفیه که از انگیزه‌ی درونی میاد. فکر می‌کنم این رفتن به سمت خواست خود، در برابر جهان و حرف شخصی خود رو زدن با زمان آسون‌تر می‌شه. بار اول و دوم و سوم که انجامش بدیم، بار دهم ساده‌تر خواهد شد. از طرفی هم اگر تا سی سالگی به خودمون اجازه‌ی خروج از دایره‌ی امن رو ندیم، ماه به ماه و سال به سال خمودتر خواهیم شد. دیگه شاید چهل و پنجاه سالگی رسیدن به نقطه‌ای که رضایتمندمون کنه ناشدنی می‌شه.

موفقیت برای هر کس یه چیزیه. برای یکی شاید دست‌یابی به هدفش باشه. برای یکی شاید فراهم کردن امکانات رسیدن به هدف شخصی فرزند یا افراد خانواده‌اش موفقیت باشه. برای من این رضایتمندی وقت خروج از جایگاه‌های نامناسبم ایجاد می‌شه. همین حرکت کردن و صرف حرکت کردن حالم رو خوب می‌کنه. فکر می‌کنم گوش دادن به خویشتن یه بدهکاریه که روی شونه‌هامون هست. یه وام سنگین که باید اقساطش رو به خودمون پرداخت کنیم.

وجه مثبت حضور احمدرضا

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

غروب

توی ایام نوجوانی یه بار نصفه‌شب داشتم یکی از کتابای جیبی سخنان بزرگان رو زیر و رو می‌کردم که برخوردم به این جمله که «من گلوی سرنوشت را در دستان خود خواهم گرفت.» بلند خوندمش. همون موقع دخترداییم که جاشو پایین تخت روی زمین انداخته بود، سرشو بالا آورد و گفت: «به قول احمدرضا: من تو سر این قسمت می‌زنم.» و شروع کرد به خندیدن.

احمدرضا آدم عجیبی بود توی خانواده ما. چهارده – پونزده سالگیش، قبل از رفتنش به خارج کشور بدجور عاشق خواهرم شده بود که همکلاسیش بود. هم‌زمان دخترداییم هم که یه سال پایین‌تر از اونا درس می‌خوند، بدون این که صداش در بیاد بدجور عاشق احمدرضا شده بود و بعدها به خواهرم اعتراف کرد و مثلث عشقی بدون حضور احمدرضا تشکیل شد!

زد و چند سالی این وسط فاصله افتاد و از بخت بد، وقتی احمدرضا از خارج برگشت که خواهر من به خاطر یه تصادف رانندگی از دنیا رفته بود. اونم به خونه ما تلفن زد و با من که اون موقع چهارده ساله بودم صحبت کرد و دقیقا فقط بخاطر شباهت شدید صدای من به صدای خواهرم عاشق من شد و دقیقا هم با همین سرعت، با اولین ملاقات دید من هیچ شباهت ظاهری به خواهرم ندارم و فهمید که اشتباه کرده و نتیجه اینکه من گیج و سردرگم وسط ماجرایی که ناگهانی پیش اومد و ناگهانی‌تر تموم شد ایستاده بودم.

اون تابستون من یهو بزرگ شدم. از آدمی که فکر می‌کرد دوستش دارن، تبدیل شدم به آدمی که فهمید فقط به خاطر شباهت صداش به صدای خواهرش دوستش داشتن و توی این موضوع هیچ حس خوبی نبود. البته نداشتن حس خوب فقط شروع ماجرا بود، بعد بی‌خوابی شروع شد و غصه خوردن و سکوت کردن و اشک ریختن و پشت بندش پوست انداختن و بزرگ شدن خارج از موقع.

حضور کوتاه‌مدت این آدم توی زندگی من باعث شده بود دختر دایی که از من بزرگ‌تر بود یه جور حس همدردی توام با دلخوری نسبت به من داشته باشه. دلخور چون که فکر می‌کرد چرا دوست داشته نشد و مگه چی تو وجود ما خواهرا بود که احمدرضا رو جلب کرد، و همدرد بخاطر تنها موندن من، پذیرفته نشدنم. بدون احمدرضا بودنم. درست مثل خودش… حالا بعد همه اون ماجراها نصفه‌شبی دختر دایی با اون نقل‌قول نفس هر دومون رو از خنده بند آورده بود. خصوصا که دقیقا با لحن خود احمدرضا جمله رو گفته بود.

از این قضیه خیلی خیلی سال می‌گذره. الان احمدرضا یه جایی اطراف خونه ما خونه داره. با زن و سه تا بچه‌‌هاش زندگی می‌کنه. به نظرم زندگی آرومی دارن ولی خب من الانشو که می‌بینم از ته دلم خیلی هم خوشحالم که اون موقع شرایط جوری پیش نرفت که زنش بشم. یعنی الان از تحمل اون همه درد و رنجی که اون موقع کشیدم خوشحال‌ترم تا تصور ازدواج با این آدم!

این آدم تاثیر خوبی توی زندگی من نداشت. یعنی واسه یه بچه چهارده ساله که هنوز هیچی از دنیا نمی‌دونست و هنوز دوست داشتن رو تجربه نکرده بود، این تجربه خوبی نبود که با یکی آشنا بشه و بعدا واقعیت مثل پتک بخوره توی صورتش که ببخشید عوضی گرفتم. من بعد از این جریان تا چند سال هنوز خودمو درست جمع نکرده بودم و از هر رابطه‌ای می‌ترسیدم و اگه راستش رو بخواهین هنوز که هنوزه بعد از گذشت این همه سال هنوزم وقتی در مواجهه با دوست داشتن کسی قرار می‌گیرم مدام خودمو می‌خورم و از خودم می‌پرسم که «این بابا منو به نیت کی دوست داره؟» و این ناباوری ناخودآگاه به رابطه ضربه می‌زنه. اما از طرف دیگه همین آدم ناخواسته زندگی منو متحول کرده، یعنی اون جمله‌ای که ورد زبونش بود و اون شب اونقدر باعث خنده ما شده بود، یکی از مهمترین اصل‌های زندگی من شده، یعنی منم آدمی شدم که توی سر قسمتی زدم که مورد پسندم نبوده.

می‌خواد اسمش سرنوشت باشه یا قسمت، جبر زندگی یا نتیجه انتخابای قبلیمون، اون چه که برای من مسلمه اینه که من هیچوقت تسلیم تصمیمی که دنیا برام گرفته بود نشدم. مسیرم رو خودم تنظیم کردم، خودم انتخاب کردم. هیچ تردیدی برای قدم برداشتن از خودم نشون ندادم، هر وقت هم که اشتباه کردم هیچ تردیدی برای برگشتن و تصحیح مسیرم نداشتم. مصمم بودم. برای من هیچ دلیلی وجود نداشت که شرایطی رو که دوست نداشتم قبول کنم. انعطاف داشتم اما زیر بار حرف زور نرفتم. بنابراین توی هر شرایطی که قرار می‌گرفتم سعی می‌کردم تا جای ممکن اون رو به شرایط بهتری که مورد قبولم بود نزدیک کنم. به همون سادگی که شما ممکنه ملافه روی تختتون رو صاف کنین و روش دراز بکشین یا بالش زیر سرتون رو تکون بدین و پفش رو تنظیم کنین.

این موضوع الان دیگه اونقدر واسه من عادی شده که خودمم متوجهش نیستم. اونقدر نامحسوس که نه بابتش به خودم اعتبار و امتیاز می‌دم و نه شگفت‌زده می‌شم. گوش به حرف بقیه هم نمی‌دم. چه اونایی که تحسین می‌کنن، چه اونایی که رفتارمو حمل بر غرور و بی‌اعتنایی به بقیه می‌کنن، فقط سعی می‌کنم تا جای ممکن به بقیه آسیب نزنم. در واقع انتخاب می‌کنم چی درسته و انجامش می‌دم. درست همون کاری که فکر می‌کنم همه باید بکنن. نتیجه اینکه بقیه از دور منو آدم موفقی می‌بینن. هر چند من قلبا هنوز با کلمه موفق و معنا و مفهومش به توافق نرسیدم.

من بیشتر از این نه می‌خوام و نه می‌تونم در مورد این موضوع چیزی بنویسم. فوقش بتونم چند تا مثال از زندگی واقعیم به این موضوع بچسبونم تا باورپذیرتر بشه، اما به کار من نمیاد. لطفا به کار شما هم نیاد. فقط از من همینو داشته باشین که من تونستم، شک نکنین که شما هم می‌تونین.

 

مرخصی

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

عصر

زن رقصنده‌ی عصرهنگام ما در مرخصی است.

مخالفت کن، موفق‌تر می‌شوم

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

بعد از ظهر

اگر کسی از من بپرسد که موقعیت شغلی و اجتماعی و تحصیلی و خانوادگی که الان داری را چگونه بدست آورده‌ای تنها یک جمله کوتاه در پاسخ خواهم گفت: «مخالفت شدم!»

پدر مخالف ازدواج بود، مادر حمایتش می‌کرد، بهانه اصلی هم این بود که هنوز جوان هستی و مشغول درس خواندن، اگر ازدواج کنی تضمینی نیست همین لیسانس را هم بتوانی بگیری. لج کرده بودم، باید ثابت می‌کردم اشتباه می‌کنند. شب بله‌برون، شب یک امتحان خیلی سخت دانشگاه بود. یک هفته قبل از امتحان ورودی فوق‌لیسانس عقد کردیم. روزی که برای گرفتن جواب رتبه‌ها رفته بودیم هنوز جلوی چشمانم است. پدر را فرستادم تا او کارنامه را تحویل بگیرد، همسر هم کنارش بود، رتبه را که دید از دور همسرم با دستانش اشاره کرد: «دو رقمی!» دستی برایش تکان دادم و سوار ماشین شدم. می‌دانستم، می‌توانم!

برنامه‌ای برای ادامه تحصیل نداشتم، بعد از دانشگاه کار پیدا کرده بودم و چند سالی می‌شد کار می‌کردم. در جمع دوستان روزی صحبت شد از آنها که رفته‌اند سراغ مقاطع بالاتر، خارج از کشور. همسر گفت: «از ما گذشته، فراموش کن!» انگار همین یک جمله مخالفتش تابلو شد مقابل چشم‌هایم. تافل دادم، پذیرش گرفتم و ویزا. کمتر از یک سال بعد درسم شروع شد.

گفتم می‌خواهم تجارت کنم، برای خودم کار کنم نه دیگران. خندید، گفت: «نمی‌توانی، مگر شوخی است؟» دیروز با شریک تجاری‌ام جلسه داشتم.

به سرم زده پزشکی بخوانم! می‌گوید: «دیر شده، نمی‌توانی.» خدا را چه دیدید؟ امتحانات ورودی چند ماه دیگر شروع می‌شود…

سرویس چایخوری، تک‌نفره لطفا

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

نیمروز

بیشتر از ده سال پیش، بعد از دو سه رابطه عشقی به سرانجام نرسیده، احساس کردم باید برای استقلال خودم کاری بکنم. از نظر مالی مستقل بودم. سال‌ها بود که شاغل بودم ولی با پدر و مادرم زندگی می‌کردم. این موضوع شاید به خودی خود «مشکل» به حساب نیاید، ولی برای من کم‌کم داشت حکم «رو مخ» بودن را پیدا می‌کرد.

اولین بار وقتی به والدینم گفتم که می‌خواهم یک آپارتمان کوچک برای خودم پیدا کنم آنها مخالفتی نکردند. البته چون هنوز جمله تکمیلی من در رابطه با هدفم را نگفته بودم. آنها استقبال کردند از اینکه بالاخره به فکر افتاده‌ام پولهایم را خرج «اتینا» نکنم و با خرید مسکن سرمایه‌گذاری مناسبی انجام دهم. پدرم حتی قول داد تا جایی که می‌تواند کمکم کند. هم از نظر مالی، هم جستجو با آژانس‌های مسکن که می‌شناخت. اما به محض اینکه گفتم می‌خواهم خودم ساکن شوم و قصد اجاره دادنش را ندارم فضا عوض شد.

از نظر پدر و مادرم این حرف به منزله توهین به اصل نظام خانواده بود. چه معنی داشت دختر مجرد خانواده جدا زندگی کند؟ فامیل چه می‌گفت؟ جواب دوست و آشنا را چه می‌دادیم؟ مگه چه می‌خواهی بکنی که تو خانه ما نمی‌تولنی؟خلاصه که تمام وعده‌های کمک در کسری از ثانیه محو شد و جایش را دلخوری گرفت. برخورد سرد و نگاه شماتت‌بار آنها ولی خللی در تصمیم من ایجاد نکرد. با تلفن کردن به آگهی‌های روزنامه شروع کردم البته فقط آنهایی که از طرف آژانس آگهی شده بودند.

وقتی برای اولین بار با یکی از مشاوران آژانس قرار گذاشتم ساعت سه بعد از ظهر یک روز تابستانی بود. در محل کار من پوشش آزاد بود و من با همان شال و مانتو و صندل نه چندان پوشیده رفتم به محل آژانس. نگاه‌ها سنگین بود و معنی‌دار. سوار ماشین مشاور که آقای جوانی بود شدم و با هم چندین واحد آپارتمان را بازدید کردیم. بعضی هایشان خالی بودند و در محله‌های خلوت. به مدت پنج ماه یکسره و با آژانس‌های مختلف جستجو کردم. نگاه‌های ناجور و پرسشگر و همراه شدن با مردان مختلف با رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی را تحمل کردم.

بعدها که به آن روزها برمی‌گشتم واقعا از میزان جسارت توام با حماقت خودم حیرت می‌کردم. هر اتفاقی می‌توانست برای من بیافتد و هر بلایی می‌توانست به سرم بیاید. با کله‌شقی تمام فعالیت‌هایم را پنهان از خانواده انجام می‌دادم. پدر و مادرم کماکان با من سرسنگین بودند و حتی بعد از اینکه واحد مناسبی در نزدیکی خانه خودمان پیدا کردم به آنها چیزی نگفتم. تمام کارهای مربوط به وام بانکی را خودم انجام دادم. تا آنجایی که احتیاج به ضامن معتبر کارمند دولت داشتم و بالاجبار دست به دامن پدر شدم. فقط با این شرط که خودم نروم ساکنش بشوم پدر حاضر به ضمانت بود. مجبور شدم با یک واسطه از پدر یکی از همکارانم درخواست ضمانت کنم. خلاصه که پوستم کنده شد و پایم تاول زد و دلم زخمی و ناسور شد از خودی و بیگانه تا اینکه بالاخره توی آشپزخانه کوچک «خانه خودم» اولین چای را برای «خودم» ریختم.

یک سال از لحظه اعلام تصمیمم تا به ثمر نشستنش طول کشیده بود ولی به نظر من در آن لحظه دنیا زیر پایم بود و من پادشاه قلمرو کوچک «خودم» بودم. سه سال در آن خانه برای خودم سلطنت کردم و البته که پنج شش ماه اول، خیلی سخت بود، از برخورد مدیر ساختمان تا همسایه‌ها و البته از همه مهم‌تر و تلخ‌تر، قهر و دلخوری والدینم.

بعدها وقتی دود آتشی که به پا کردم محو شد و قهر به آشتی تبدیل شد، پدر و مادرم اذعان کردند که تا مدت‌ها از جدیت و پشتکار من در عجب بودند و با اینکه قانون خانواده و اراده آنها را زیر پا گذاشته بودم ولی در نهایت ته دلشان از به سرانجام رساندن تصمیمم به تنهایی، احساس غرور و رضایت می‌کردند.

بلاهت دسته جمعی

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

پیش از ظهر

خلاف جهت آب شنا کردن همیشه هم بد نیست. راستش را بخواهید گاهی آنقدر لذت‌بخش است، گاهی آنقدر کیف دارد که دوست داری تا آخر عمر خلاف جهت شنا کنی و آنقدر بروی و بروی که حتی پشت سرت هم نگاه نکنی. نمونه‌ی ساده‌اش مثل وقتی‌ست که وارد یک مهمانی مجلل می‌شوی، همه سر تا پا برق می‌زنند، یکی آخرین سرویس برلیان‌اش را انداخته و آن یکی شینیون کرده و یکی دیگر آن‌قدر رژ لب زده که لب‌هایش را نمی‌تواند باز و بسته کند و با لبخند مکانیکی‌اش به تو می‌گوید: سلام.

و تو بی‌هیچ رنگ و لعابی، بی‌هیچ سرویس برلیان و شینیون و میزامپلی و هفت‌قلم آرایشی یک گوشه نشسته‌ای و چه راحتی! دیگر دستت به گوشت نیست تا مبادا گوشواره‌های برلیانت بیفتد و دائم جلوی آینه دندان‌هایت را چک کنی که مبادا رژلبت رویشان کشیده شود و کم‌رنگ شود و بی‌رنگ شود و تجدید بخواهد و به وقت رقصیدن با آن کفش‌های پاشنه هفت سانتی‌ات هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی.

راحت یک‌جا نشسته‌ای. این هم نوعی خلاف جهت آب شنا کردن است که همه با دست نشانت خواهند داد که همه یحتمل چپ چپ نگاهت خواهند کرد، اما تو راحتی، تو آن گوشه‌ی دنج نشسته‌ای و دیگر لنگ لنگان راه نمی‌روی، راحت می‌توانی دستت را لای موهایت بکشی و از خنده ریسه بروی و وسط سالن حتی بدوی، و به همه بخندی و سرخوش و مست برقصی و بچرخی و بچرخی و بچرخی.

هر وقت توانستی چنین تصمیمی بگیری، و نگاه‌ها را هم به بلاهت‌شان حواله دهی، و بی‌تفاوت رد شوی، پس می‌توانی برای گام‌های بزرگترت هم خلاف جهت باشی و موفق شوی. نه اینکه خلاف جهت بودن همیشه موفقیت‌آمیز باشد، نه. اما آن تصمیم، آن تصمیم مهم، احترام به خویشتن است. این‌ که خودت برای خودت تصمیم بگیری، برای لذت خودت، برای آرامش خودت، نه برای لذت دیگران، برای خوش‌آمد دیگران، برای به‌به و چه‌چه کردنشان. که قطعاً خنده‌دار است. که قطعاً مضحک است. که قطعاً رقت‌بار است.

این راه من بود

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

صبح

تا جایی که یادم میاد من همیشه راه خودمو رفتم. نمی‌دونم خوب بود یا نه، اما مصر بودم هر چیزی رو به روش خودم تجربه و از دید خودم تحلیل کنم. مسیرهایی که پیمودم هیچ گاه آسان نبودند، رنج داشتند، سخت بودند و بارها نا امید شدم. تو هر دوراهی که رسیدم می‌دونستم راه درست کدومه، همچنین می‌دونستم کدومشون راه منه ولی لزوما این دو راه یکی نبودن، من همیشه راه خودمو انتخاب کردم. خیلی وقت‌ها مخالف جهت آب شنا کردم و بارها به نقطه ‌ی صفر رسیدم اما هر بار بلند شدم و از نو شروع کردم.

زندگی من آسون نبود هیچ وقت نبوده، اما ناراضی نیستم. اشتباهاتم رو به وضوح دیدم و پای هر تصمیمم وایسادم و تاوان اشتباهاتم رو پس دادم. دیگران رو مقصر ندونستم و کسی رو محکوم نکردم. البته اینو از خانواده‌م دارم چون هیچ وقت چیزی به من دیکته نشد و برای تصمیم‌هام اختیار نسبی داشتم، منم آدمی نبودم که از مشورت روی‌گردان باشم. از دید دیگران من زندگی مشترکم رو مفت باختم. این تنها تصمیمی بود که من قاطعانه اتخاذ کردم در حالیکه زمین و زمان معتقد بودن که از دست دادن همچین آدمی به عنوان شریک زندگی یک اشتباه محضه و به اصطلاح عامیانه خوشی زده زیر دلم. خیلی‌ها معتقد بودند که انسانی بسیار پرتوقعم وبه خود مغرور و شاید تو دلشون حس کردند که پای نفر سومی در میان هست.

یادم میاد وقتی با قاطعیت تصمیمم رو به خانواده‌م اعلام کردم همون لحظه اضافه کردم که با عقل و منطق و تجربه‌ی یک زن ٣٣ ساله که هشت سال اون زندگی رو تجربه کرده این تصمیم رو گرفتم و هیچ تضمینی هم نیست که بعد از یک مدت پشیمان نشوم، اما قطعا اگر روزی پشیمان شدم آنقدر شهامت خواهم داشت که به همین صراحت به اشتباهم اعتراف کنم. فکر می‌کنم حرف‌هام تأثیرگذاری لازم رو داشت یا شاید خانواده‌ام ترجیح دادند که سکوت کنند. واضح بود که در دل محکومم می‌کنند و به شدت عصبانی و کلافه‌اند و از همه مهمتر در برابر این تصمیم بزرگ ناتوان از هرگونه دخالتند اما همین سکوت کردنشان بزرگترین کمک برای من بود. الان که سه سال از آن روزها می‌گذره من همچنان فکر می‌کنم که جدایی بهترین و جسورانه‌ترین تصمیم زندگیم بود و هنوز کسانی رو می‌بینم که آرزو دارند زار زدن من و اعتراف به شکستم رو ببینند و بشنوند.

کار نشد نداره!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سپیده‌دم

این جمله‌ی مادرم بود. در هر موقعیتی هم می‌گفتش، حالا می‌خواست لباس پوشیدن تنهایی برای یک بچه سه ساله باشد یا رد شدن از دیوار چین (که خب دیوید کاپرفیلد رد شد و نشان داد واقعا کار نشد ندارد). من بچه بودم و این جمله رفته بود ته‌ِتهِ مغزم و باور کرده بودم کار نشد ندارد.

وقتی کلید جا می‌ماند، من از روی دیوار می‌پریدم و در را باز می‌کردم، اگر گربه توی تراس گیر می‌افتاد، من از لای پنجره رد می‌شدم و می‌آوردمش، رادیو خراب می‌شد، چاقو کُند می‌شد، باید دو روزه اسباب‌کشی می‌کردیم، برای اتاقم لوستر نداشتم، لحظه‌ی آخر می‌فهمیدیم جایی دعوتیم و وقت آرایشگاه نداشتیم، خرده‌پارچه‌ها زیاد بودند و خواهرزاده‌ام عروسک یا لباس می‌خواست، تفنگ ساچمه‌ای برادرها نیاز به روغن‌کاری داشت، در اتاقی قفل شده بود و باز نمی‌شد، دلمان غذای جدید می‌خواست و …

برای همه این‌ها راه‌حل‌های عجیب و غریبی در آستینم داشتم و آنقدر بابتش تشویق شده بودم که خیالم راحت بود که من از پسِ همه‌چیز بر می‌آیم. اولین مصاحبه کاری که رفتم من بیست ساله بودم و مرد مصاحبه‌کننده سن و سال‌دار و جدی، آخر حرف‌های‌مان آنقدر خندیده بود و آنقدر از من خوشش آمده بود که بی‌سابقه کار استخدامم کرد ولی گفت: «دختر! حواست باشه با این همه اعتماد به نفس اگه زمین بخوری دیگه نمی‌تونی بلند شی‌‌ها!» گفتم: « خیالتون راحت! من برا زمین خوردن و بلند شدن هم آماده‌م.»

یکی دوسال بعد از آن، وارد رابطه احمقانه ای شدم که تمام سرمایه اعتماد به نفسم زیر تیغِ چیزی که من نامش را گذاشته بودم «عشق» قربانی شد. زمین خوردم، در زمین فرو رفتم و دیگر بلند نشدم. یادم رفت زمانی پرواز می‌کردم، به خودم قبولاندم که از اولِ اول همین کرم خاکی بودم که الان هستم. سرِ کارهای احمقانه رفتم، مدام تحقیر شدم، از پس کارهایی که بر می‌آمدم دیگر بر نمی‌آمدم، همه چیز برایم کابوس شد، امتحان دادن عذاب عظمی شد، کار پیدا کردن ناممکن بود و توانایی‌هایم آنقدر به چشم نیامد که فراموششان کردم.

چند روز پیش یاد مصاحبه‌کننده افتادم و آن دختری که بودم. یادم افتاد هنوز دارمش. دستش را گرفتم گل و لای صورتش را پاک کردم و حالا دارم مدام با صدای مادرم توی گوشش می‌خوانم: «کار نشد نداره.»

تو مى تونى، چرا كه نه؟!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سحرگاه

از بچگی خیلی محدود بودن شنیدن جملات قوت قلب‌دار مثل تو می‌تونی، تو تواناییش رو داری، تو از پسش بر میای، تو …، اگر هم بود بابت کارهایی بوده که پدر و مادرم خودشون بهش علاقه‌مند بودن. یعنی انگار کارهایی که خودشون نتونستن انجام بدن رو در من میدیدن. و حالا خانواده‌م با وجود هزار سالی که از عمرم می‌گذره هنوز هم به خودشون این اجازه رو میدن که ناامیدم کنند، هی بیخ گوشم بگن تو نمی‌تونی، تو بی‌لیاقتی، این کار چه به تو؟ و هر بار که من احساس می‌کنم یه راهی رو دارم درست میرم و به اوج می‌رسم، با یکی از این جملات پرتم می‌کنند پایین.

تازه که ازدواج کرده بودم خیلی بی‌اعتماد به نفس بودم، همه جا آویزون همسرم بودم، همیشه مثل یه بچه کوچیک بهش احتیاج داشتم چون خیال می‌کردم تمام کارهام اشتباهه و از پس هیچ کاری بر نمیام. همسرم با اینکه خودش از من بدتر بود ولی کار خوبی کرد در حقم. تا همین چند وقت پیش سرزنشش می‌کردم در دلم و می‌گفتم خاک بر سرم که شوهرم مثل مردای دیگه نیست و پشتمو نمی‌گیره، ولی تو این هفته گذشته با اتفاقاتی که افتاد دیدم چه قدر قوی شدم.

هفته‌های اول ازدواجمون وقتی دید من حتی برای خرید یه مایحتاج ساده نیاز دارم همراهم باشه بهم گفت: «ببین، تو اونقدری بزرگ شدی که تصمیم به ازدواج گرفتی، یعنی در خودت دیدی قبول مسئولیت رو، حالا خیال کن من نیستم، اصلا خیال کن همین حالا مُردم، آیا باید بگردی دنبال کس دیگه‌ای که کارهای تورو انجام بده؟ رو پای خودت واستا، برو جلو، تموم کن این محتاج بودن به بقیه رو.» رنجیدم، گریه کردم، با خودم گفتم ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم. ولی بعدش از لج رفتاری که به خیالم اشتباه بود با خودم گفتم بهش نشون میدم من کی هستم.

قصه رو کوتاه کنم، امروز من پا به راهی گذاشتم که علی‌رغم تمام تو نمی‌تونی‌های خانواده و این چه شغلیه و به فکر زندگی و شوهر و بچه‌ت باش، توش موفق شدم. همین هفته پیش از شهرستان‌های اطراف بهم زنگ زدن برای کار، تماسی که با همکارهای با تجربه‌ترم گرفته نشده و دروغ چرا، ته دلم قند آب شد. یه نگاه به منِ گذشته که میندازم باورم نمی‌شه من همون دختر دیروزی هستم که نمی‌تونست قدم از قدم برداره، همونی که عزیزانش به قول خودشون برای خیر و صلاح و جامعه گرگ اجازه نمی‌دادن پا توش بذاره و همیشه می‌ترسوندنش و تحقیرش می‌کردن. حالا من یه زن قوی‌تر از گذشته‌م، و هر روز حس شیرین موفقیت و رو به جلو رفتن رو دارم.