دسته: مهد کودک

مهد کودک ، مهد تناقض

«مهد کودک»

مهمان هفته: پیشالی

مهدکودک در ایران امروز، دستکم در شهری که من زندگی می کنم، بیش از آنکه تعبیری از آموزش دور از خانه باشد، یا مجالی برای فراغت مادر باشد برای وقت گذاشتن به خود و کارهای روزمره‌اش، محلی برای یادگیری کودکان از همدیگر است. این ادعا، شاید نگاهی بسیار کلیشه‌ای و حتی از مد افتاده به موضوع باشد، اما تبریز به سبب مجاورت در دو همسایه شمالی و غربی‌اش، به شدت تحت تاثیر القائات فرهنگی دو کشور آذربایجان و ترکیه است و بیش از آنکه صحنه جولان دادن فرهنگ ایرانی باشد، محملی برای عرض اندام خرده فرهنگ ترکی و آذری است که از آن سوی مرزها، در گیرنده‌های تلویزیون ظاهر می‌شود.

به رغم تاکیدات خجولانه و تساهل‌برانگیز مدیران این رسانه‌ها بر امتناع فرزندان از نشستن در برابر این برنامه‌ها به دلایل محتوای ناسالم اخلاقی، اما کودکان تحت تاثیر این رسانه‌ها هستند و لهجه، گویش، تکیه‌کلام‌ها، سلوک و خلقیات برایشان الگوست.

فرزندان، همراه مادران و پدران رو در روی این شبکه ها می‌نشینند و تاثیر می‌گیرند و تاثیر می‌پذیرند. این سوتر، در مهدهای کودک، تا آنجا که دیده‌ایم و برخورد داشته‌ایم، به دلیل تک‌فرزندی شایع خانواده‌های زمانه، کودکان در چنین محل‌هایی تعامل را با این فرهنگ پیش می‌برند؛ در غیاب رسانه اثرگذار و جذاب ایرانی برای کودکان و حتی بزرگسالان، برنامه‌های کودک و غیر، با گفتار و فرهنگ ترکی، آذری جاری‌ست و آنها با همدیگر در چنین آتمسفری بزرگ می‌شوند. این اما همه داستان نیست.

مادران و پدرانی که به خیال اجتماعی بزرگ کردن کودکانشان، فرزندان را روانه مهدهای کودک کرده‌اند، در فضایی با مضمون غیر آن چه قرار است بزرگ شوند، روبرو هستند. فضایی عموما عرفی که گفتمانش را از پدر و مادر و نیز رسانه‌هایی قدرتمند اخذ کرده‌اند. در فانتزی‌های خود، برای مسابقات رقص، آواز و دوستیابی و نیز روابط آنچنانی خانوادگی که تناسبی چندان با زندگی نرمالشان ندارند، بزرگ می‌شوند و درست در سن شش سالگی که قرار است وارد مدارس شوند، با لِویاتانی عظیم از تناقض‌ها روبرو می‌شوند.

من تعبیر «مهد تناقض» را برای مهدهای کودک به کار می‌برم… این شاید در همه جا حاکم باشد. چه در تبریز و چه در سایر شهرهای ایران.

رزروی‌ها

«مهد کودک»

بامداد

بچه‌‌ که می‌آید، شکل زندگی عوض می‌شود. دیگر نمی‌شود تا لنگ ظهر خوابید و بعد با صد ناز و عشوه بلند شد و نوتلا و نون سق زد و پاها را دراز کرد و فیلم دید و کتاب خواند و پیاده‌روی کرد… خیر، شکل زندگی عوض می‌شود. دو سال اول کاملا در اختیار یک موجود کوچک هستید. موجود کوچکی که هر لحظه باید در اختیارش باشید، شیر، جیش، آروغ، خواب، پی‌پی… جیش، شیر، آروغ، پی‌پی، خواب… این تعریف کلی دو سال اول زندگی یک مادر است و البته که بسی شیرین و لذت‌‌بخش است و چه بسا مادرهایی که دلشان تنگ این روزها می‌شود. اما وسط‌ قلب و عشق و بوس و مادرانگی یک روز ممکن است به خودت بیایی و ببینی کلی کار نکرده داری، کلی برنامه برای زندگی‌ات ریخته‌ای، کارت، درس‌ و حرفه‌ات، دل‌مشغولی‌هایت و حالا چه؟ خب البته باید کسی که انتظار مادرشدن دارد منتظر چنین پیامدهایی باشد، اما حتی بهترین و فداکارترین مادرها هم دنبال دغدغه‌های خودشان هستند، دنبال کارهایشان، دنبال حرفه‌شان.

یک روز با دوستی داشتم در مورد دغدغه‌هایم صحبت می‌کردم، درمورد کارم، درمورد زندگی‌ام. گفتم مادرانگی یک حس مازوخیستی‌ست، هم با عشقی بی‌پایان ادامه می‌دهی، هم خود خودت نادیده گرفته می‌شوی، گفت چرا بچه را مهد کودک نمی‌نویسم! به مهد کودک فکر نکرده بودم. در واقع تعریف‌های خوبی نشنیده بودم. شنیده بودم به بچه‌ها قرص خواب می‌دهند، شنیده بودم سهل‌انگارند، شنیده بودم بچه‌های مهدکودکی که معمولا مادران شاغل دارند، بیشتر اوقات مریضند چون به راحتی ناقل ویروس‌ها به هم هستند. دوستم اما گفت اگر یک مهد کودک خوب انتخاب کنم هیچ کدام از این مسائل را نخواهم داشت. چند ماه با وسواس دنبال مهد کودک گشتم. به حساب خودم بهترین را انتخاب کرده بودم. پس خوشحال بودم.

مهد یک خانه زیبا در بهترین نقطه شهر بود. پدر بچه را راه نمی‌دادند. اصولا مردها را راه نمی‌دادند، پس من و بچه تنهایی رفتیم. آنجا همه به هم «خاله» می‌گفتند. یکی از خاله‌ها اسمم را ثبت کرد و گفت برای شش ماه دیگر رزرو شدیم، شش ماه دیگر زنگ بزنید اگر جای خالی بود ثبت نام می‌کنیم. هزینه ثبت نام فوق‌العاده بالا بود. همه پرسنل مهد یا به عبارتی همه خاله‌ها محجبه بودند. تعجب کردم از محیطی که فقط بچه‌ها هستند، مردها را هم که راه نمی‌دهند چرا باید آنقدر سفت و سخت حجاب رعایت شود! در ادامه اسمم را رزرو کردم و گفتم دوست دارم با محیط آشنا شوم. اسمم را جزو «رزروی‌ها» ثبت کردند.

مهدکودک تقریباً همه نوع کلاسی داشت از نجوم و ریاضی و علوم گرفته تا نقاشی و موسیقی و رقص و… نمی‌دانم چه اصراری بود برای تبدیل هر بچه به یک «پروفسور»! یکی از خاله‌ها، همان که اسممان را جزو «رزروی‌ها» ثبت کرده بود، راهنمایمان شد تا کلاس‌ها و نحوه آموزش هر کلاس را به من و بچه‌ام معرفی کند. در یکی از طبقات یک سری وسایل بازی بود که هنوز باز نشده بود. راهنمایمان اتاق را نشانمان داد و درمورد بازی بچه‌ها و تاثیراتش در شکل‌گیری شخصیت‌شان و کلی چرت و پرت دیگر با یک لبخند ساختگی توضیح ‌داد و همان‌ حین که داشت توضیح می‌داد بچه‌ام سمت وسایل رفت و یکی یکی درآورد‌.

خاله اول گفت: «خاله جون میشه به اونا دست نزنی!» من تعجب کرده بود! چرا یک بچه نباید به وسایل بازی یک مهدکودک دست بزند! به خاله نگاه کردم. بچه‌ام وقعی نمی‌نهاد و داشت با شدت و حدت با وسایل بازی، طبعا بازی می‌کرد. خاله این بار لحن صدایش را عوض کرد و همان جمله را باز تکرار کرد، و باز بچه داشت بازی می‌کرد. بار سوم دیگر خاله صدایش را بلند کرد. بچه‌ام با تعجب من را نگاه کرد و سمتم دوید. ترسیده بود. بغلش کردم. خاله رو کرد به من و گفت: «خب، عزیزم حالا بریم کلاس خلاقیت‌های نمایشی» دست بچه را گرفتم و اسمم را از لیست کذایی «رزروی‌ها» خط زدم و از آن محیط خاله خان‌باجی‌های کذایی سریع دور شدم.

شوخی می‌کنید!‎

«مهد کودک»

نیمه‌شب

بین داستان‌های قدیمی ملل – مثل سیندرلا – همیشه وقتی دختر هنوز خیلی کوچکتر از آن است که گرمای محبت مادر را برای بقیه‌ زندگی‌اش ذخیره کند، مادرش می‌میرد و پدر که دوباره ازدواج می‌کند، عفریته‌ای، جادوگری یا زن بدجنسی در قامت نامادری وارد خانه می‌شود و این بار دخترک باید غذا بپزد، بروبد و بشوید و در برابر جهان بدون هیچ محافظی تنها بماند.

مادر اساطیری شبیه تصوری از مادر است که تا قبل از سه سالگی درون روان ما – و اگر خوشبخت باشیم در زندگیمان – حضور دارد. کسی که برای ما زنده است و تمام نیازهای ما را برطرف می‌کند. در داستان‌ها و اساطیر و پس ذهن بشر، هنوز زندگی خانوادگی نوع غالب زندگی در جریان است: خانه‌ای که در آن از مادربزرگ تا کوچکترین نوه همه با هم در صلح و صفا زندگی می‌کنند یا تعطیلات و عصرهایی که با افراد فامیل می‌گذرد.

دنیای مدرن اما، مادرهای بعد از عصر صنعتی شدن را بلعیده: زنان بعد از خروج از خانه پایه‌ای برای اقتصاد خانه شده‌اند. چه بخواهیم و چه نه، فرزندی که قرار است در جامعه کار کند و تبدیل به یکی از این چرخ‎‌دنده‌های عظیم زندگی امروزی شود، هر چقدر زودتر از تن مادر و مهر مادر فاصله بگیرد سریع‌تر با نظم جهان واقعی مانوس می‌شود. از این گذشته، حتی برای مادرانی که شاغل نیستند هم، این روزها کمال بی‌انصافی است که توقع داشته باشیم تمام زندگی بزرگسالی خود را صرف تربیت یک یا دو فرزند بکنند.

بهانه‌هایی مثل بد بودن محیط مهدکودک‌ها یا سپری شدن زمان زیادی از وقت کودکان به تماشای تلویزیون یا بازی‌های مناسب، راه حل ساده‌ای دارد: تغییر دادن شرایط محیط مهد کودک‌ها. همانطور که در بسیاری از کشورهای اروپایی یا آمریکا مهدکودک‌های خانگی که تعداد کمتری کودک می‌پذیرد و با محیطی شبیه خانه‌ مادربزرگ آنها را پرورش می‌دهند، سال‌هاست که شکل گرفته‌اند. حتی زندگی در خانه‌ مادربزرگ هم شباهتی به روزهای خوش! گذشته ندارد و خیلی وقت‌ها کودک با احساس این که مرکز جهان است رشد می‌کند و به جای واقع‌نگری، در بزرگسالی خودش را مرکز جهانی می‌داند که مابقی ارکان زندگی‌اش باید در اطرافش طواف کنند.

پاک کردن صورت مسئله و آویزان کردن دائمی فرزندان به مادر و توقع اینکه والدین به جز تهیه‌ معاش و دستورالعمل کلی زندگی به جزئیات ریز هر روزه‌ زندگی کودک توجه کنند، در جهانی مثل جهان امروز تنها اثری که خواهد داشت رسیدن به مادرانی فرسوده و دلزده خواهد بود که در سنین میانسالی تازه به دنبال جوانی از دست رفته‌ خود می‌گردند.

بازیابی آرامش

«مهد کودک»

شبانگاه

مهدکودک به نظر من از نعمات خفیه الهی به حساب میاد، یک صحنه از سه سالگی یادمه و خیلی هم صحنه محوی هست، یک خانوم خیلی چاق و بزرگ که بداخلاق بود و نمی‌گذاشت برم پیش خواهر کوچیکه که در حال گریه کردن بود. بعد از اون ماجرا گویا ما دیگه مهدکودک نرفتیم، چون خواهرم زیاد گریه می‌کرد و در نهایت مادرم درسش رو ول کرد تا مراقب ما باشه! به همین بی‌رحمی، به همین واقعی!

بچه‌دار که شدم، به دلایل زیادی از جمله دلایل مادی، نمی‌تونستیم بچه رو مهدکودک بگذاریم، درست وسط درس و مشق‌های من بود و دست تنها بودم، کار هر روز و شبم گریه بود، از پس بچه‌داری و درس خوندن و کار کردن همزمان برنمی‌آمدم، هر کسی که کوچکترین پیشنهادی می‌داد برای نگه‌داشتن بچه، ولو اینکه یک ساعت باشه زود شال و کلاه می‌کردم و می‌بردمش. تا اینکه کمی سر رشته اوضاع دستم آمد و یک نفر رو پیدا کردم نزدیک دانشگاه که با پول کمی حاضر شد دو روز در هفته نگهش داره تا من به کارهای درس و دانشگاه برسم. به محض اینکه مشکلات تا حد خوبی برطرف شد، بچه رو در یک مهدکودک خانگی ثبت نام کردم و زندگیم گلستان شد. هفته اول جیغ می‌زد و گریه می‌کرد اما بعدش دیگه عادت کرد و دوست داشت. بعد از دو سال که درسم تمام شد، خودم از مهد آوردمش بیرون تا خونه باشه و بهش برسم. از کارم پشیمان نیستم، به نظر من مهدکودک، مثل خیلی چیزها و مکانهای دیگه اعم از خانه سالمندان و مدرسه و دانشگاه و کتابخونه و غیره وجودش لازم و ضروریه. هیچ کس از حال و روز دیگری خبر نداره و خوب و بد بودن استفاده از یک مکان و موقعیت دقیقاً به شرایط زندگی شخصی هر کسی بستگی داره.

 

اگر کسی از من بپرسه، با توجه به تجربه شخصی خودم میگم قرار نیست به مادر فشار بیاد، مادری که در آرامش هست بچه خوبی می‌تونه بزرگ کنه، اگر آرامشش رو در گذاشتن بچه‌اش در مهدکودک بدست میاره، چرا که نه!

به خصوص بچه‌های تیزهوش

«مهد کودک»

شامگاه

خسته بود و کلافه. نه می‌توانست خانه بماند، نه می‌توانست با برنامه سرکار بیاید. گفتم: «خب بفرستش مهدکودک.گفت: «نه، روانشناسا گفتن بچه رو تا زیر سه سالگی نباید از خانواده جدا کرد.» گفتم: «خب این که جدا هست، صبحا تو نیستی و بعد از ظهرا هم که بدو بدو میری خونه که همسرت بره سرکار، اگه هر دوتون بعد ساعت کاری پیشش باشید که آرامشش بیشتره و بیشتر معنی خانواده رو می‌فهمه.» گفت: «نه روانشناسا میگن نکنین. تمام کسایی که تو سن کم رفتن مهدکودک و زود از مادر جدا شدن یه چیزیشون میشه.» گفتم: «روانشناسا نفسشون از جای گرم در میاد و بعدشم واسه تو که نسخه نپیچیدن حالت کلی رو گفتن، بچه و شرایط باهم فرق می‌کنند.»

بچه سه سالش که شد، تازه رفتند که برایش وقت مهدکودک بگیرند چون روانشناسان گفته بودند. چون همه جاها پر شده بود، نوبتش افتاد به چهار سالگی‌اش. تا آن موقع بچه فقط پدر مادر و محدودی از دوستان پدر مادرش را دیده بود. دوستان خود بچه عمو فلانی و خاله بهمانی بودند و همبازی همسنش نداشت. عادت نداشت در محل‌های بازی با بچه‌های دیگر بازی کند چون همیشه مادر کنارش بود و به هر غریبه‌ای هر چند سه ساله اگر به بچه اخم می‌کرد می‌پرید. حتی تنها هم بازی نمی‌کرد، مادر حتما باید مشارکت می‌کرد. فقط به غذاهای ساده ایرانی عادت داشت و از کباب‌های غیر ایرانی و زبان غیر فارسی خوشش نمی‌آمد. عادت کرده بود مرکز توجه باشد. در مهمانی اگر با او بازی نمی‌کردی غوغایی به پا می‌کرد.

بچه چهار سال و نیمه بود که صبح‌ها نه تا یازده می‌رفت مهدکودک. چون لب به آب و خوراکیشان نمی‌زد، بیشتر نمی‌توانست آنجا بماند. با بچه‌ها قاطی نمی‌شد و مدام چشمش به پدرِ پشت در نشسته بود. مادر به کودکش می‌نازید که «بچه‌ام مثل خودمه، مغروره و با اینا قاطی نمیشه، سوسیس کالباسای آشغالی اینا رو نمی‌خوره. دیوانه‌ان اینا آخه. یه برگ کاهو و یه سوسیس شد غذا که میدن به بچه؟!» راست می‌گفت بچه مثل خودش بود و کم‌کم مانند مادرش تبدیل به موجودی بی‌تحمل و عصبی شد. دیگر برایش مهم نبود که با او در مهمانی بازی می‌کنی یا نه، تمرکز نداشت و از این کار به آن کار می‌پرید. جیغ‌های عصبی می‌زد و فحش می‌داد و وسیله پرت می‌کرد و بعد از مدتی دیگر همان صبح‌های الکی را هم در مهدکودک نماند.

نتیجه نمی‌گیرم که چون مهدکودک نرفت چنین شد. بلکه معتقدم چون از جامعه جدا افتاد چنین شد. بچهٔ یک مهاجر شرایط ویژه‌ای دارد. ضمن ورود به جامعه خودش، باید خصوصیات و زبان جامعه والدینش را هم بیاموزد. از قضا حرف روانشناسان را این بار قبول دارم که برای آموختن زبان و فرهنگ پدر مادر بهتر است فقط با زبان خودشان با بچه ارتباط برقرار کنند. ولی این به معنی قطع ارتباط با جامعه میزبان نیست. گاهی لازم است که بچه را زودتر از خودت جدا کنی تا بتواند استقلال پیدا کند و در ضمن تفاوت دو فرهنگ برایش عادی شود. گاهی لازم است غذای ناسالم (به ظن خودت) بخوری که بچه بیاموزد همه چیز و همه جا، خانه و آشپزخانه خودمان نیست.

بودن میان جمع 

«مهد کودک»

غروب

*مادر، دختربچه‌اش را با پدرش فرستاده بوده حمام؛ البته نه اینکه باهم بروند بلکه این‌طور که پدر، بچه را بشوید و بفرستد بیرون و بعد خودش برود حمام کند. در همان حین که پدر داشته دختر را می‌فرستاده بیرون از حمام، یک لحظه حوله‌اش باز شده و دختر آن‌چه را نباید می‌دیده دیده و به پدر گفته: «اوووه چی داری اون‌جا؟»  پدر هول‌شده و دستپاچه می‌گوید: «هیچی». دختر بی‌خیال می‌خندد و می‌گوید: «می‌دونم چیه! باربد هم از اینا داره.» – «باربد کیه؟» – «دوست مهد کودکم»
پدر سریع مراتب را به مادر کودک منتقل می کند و مادر کودک فردا می‌رود مهد تا با مسئول آن‌جا صحبت کند و ببیند آن‌جا دقیقا چه خبر است که دخترش آن‌قسمت! باربد را دیده است. خب مسئول مهد کودک اظهار ناآگاهی کرده و مادر هم بچه را از آن مهد خوب و خوش‌نام و باکلاس بالاشهری برده جای دیگر.

** بچه روز اول رفت مهد کودک، روز دوم هم رفت، روز سوم هم رفت اما وقتی برگشت به خانه خیلی رک و راست به مادر گفت: «خب بسه دیگه! من که هر روز هرروز نمی‌تونم برم. خسته می‌شم.» و دیگر نرفت که نرفت چون خسته می‌شد و به‌ نظرش آموزش‌ها و خوش‌گذرانی‌های مهد کودک آن‌قدر نمی‌ارزید که دوباره بخواهد رنج رفت و آمد را بر خود هموار کند و برود.

*** تنها فرزند خانواده بود و در فامیل هم بچه هم سن و سال خودش نداشت. تنها دوست و هم‌بازی‌اش خاله بیست‌سال بزرگ‌تر از خودش بود و آن‌قدر به معاشرت با آدم‌های بزرگسال عادت کرده بود که به خاله بیست و پنج ساله‌اش می‌گفت: «من از بچه‌های کوچیک خوشم نمیاد. دوست دارم با بچه های هم‌سن تو بازی کنم.»
تصمیم گرفتند قبل از مدرسه بگذارندش مهد که کمی به هم‌سن و سال‌هایش عادت کند. روزهای اول با حالتی از بی‌اعتنایی گوشه‌ای می‌نشست و به هیچ چیز توجه نمی‌کرد. کم‌کم یخش آب شد و توانست با جمع بجوشد و کم‌کم شد یکی از محورهای کلاس کوچکش. حالا زنگ می‌زند به خاله‌اش و مثل دو آدم بزرگسال در مورد شیطنت‌های کودکانه کلاسشان و هم‌کلاسی‌ها و دوستان جدیدش حرف می‌زنند.

**** بچه که بودم آن‌هایی که مهد کودک رفته بودند به نظر من از سیاره دیگری بودند،با کلاس و خوشبخت و خارجی‌طور. آن‌ها مدتی جایی بودند که برای بازی می‌رفتند و نه‌تنها از بکن‌نکن‌های مدرسه در آن خبری نبوده بلکه در کلاسشان دوست‌های پسر هم داشته‌اند و هنوز هم یکدیگر را می‌شناسند و این شورای تصورم بود اگرچه خواهر خودم هم مهد کودک رفته بود.
حالا خیلی هم غصه نمی‌خورم، می‌دانم عوض مهد کودک من در میان شش – هفت نوه بزرگ شدم و بازی کردم و گریه کردم و چیز یاد گرفتم؛ اما برای بچه‌های تنهای امروزی مهد کودک رفتن یک اجبار ناگزیر است. یک راه برای اجتماعی شدن، حرف زدن و دوست پیدا کردن.

ما مادرها چاره‌ای نداریم غیر از این‌که امیدوار باشیم در مهد کودک‌ها به بچه‌هایمان قرص خواب‌آور نمی‌دهند و به حال خودشان نمی‌گذارندشان که بروند نقاط بدن همدیگر را کشف کنند و سر از جاهای ناجور در نمی‌آورند. بیایید هم امیدوار باشیم و هم با تحقیق و تفحص جایی را پیدا کنیم که بچه‌هایمان کمی حس کودکی‌های ما را تجربه کنند.

هیولای درون آدم‌بزرگ‌‌ها

«مهد کودک»

عصر

من مهد کودک نرفتم. نه فقط من، هیچکدوم از برادر و خواهرهام هم مهد کودک نرفتن. من فقط کلاس آمادگی رفتم که احتمالا باید یه چیزی باشه مثل پیش‌دبستانی. یعنی یه سال قبل از شروع کلاس اول منو فرستادن کلاس آمادگی که معلمم هم زن‌داییم بود. یعنی اصلا به اصرار خودم و اعتماد به زن‌دایی رفتم مدرسه، اگه به مامانم بود، همون رو هم نمی‌فرستاد و اعتقاد عجیبی داشت که به بچه‌ها درست رسیدگی نمیشه.

اما خودم مجبور شدم هر دو تا بچه‌م رو بذارم مهد کودک. دو تا بچه پشت سر هم داشتم، دست تنها هم بودم و نتیجه این که فکر کردم این جوری وقت بیشتری برای رسیدگی به بچه کوچیک‌تر و البته سر و سامون دادن به زندگی خودم دارم. این بود که یه روز دست بچه بزرگم رو گرفتم و به مهد تازه‌تاسیسی که فاصله‌ش تا خونه ما کمتر از ده دقیقه پیاده‌روی بود رفتم و اسم بچه رو نوشتم. دو روز اول بفهمی نفهمی پیش رفت، روز سوم پسرم پا وایستاد که نمیرم. بعد استدلال کرد که می‌خواد کنار من و نی‌نی تازه‌به‌دنیااومده توی خونه بمونه. من نه توان اصرار داشتم و نه اصلا دلم می‌خواست بچه رو به چیزی مجبور کنم. شب هم که شد یه دفتر دستک گذاشتم جلوم و با حساب و کتاب مخارج زندگیم و تخمین هزینه مهد کودک به این نتیجه رسیدم با شرایط من، اصلا همون بهتر که بچه توی خونه بمونه و قضیه دقیقا یک سال عقب افتاد، یعنی زمانی که بچه‌م بزرگ‌تر شده بود و خودش گفت می‌خواد بره مهد.

بچه بزرگ‌تر رو ساعت نه تا دوازده ظهر فرستادم مهد و قرار شد خودم با کوچیکه توی خونه بمونم. سرویس نگرفته بودم و سختی کم نداشت. چون توی برف و بارون و برق آفتاب، مجبور بودم کوچیکه رو هم روزی دو بار با خودم بکشم و ببرم و بیارم. این پیاده‌روی اجباری ما هم دلایل منطقی و غیرمنطقی خودش رو داشت. مثل این که مدیر مهد از پذیرفتن بچه‌م در سرویس خودداری کرده بود چون شیطون بود، و این که فاصله بین خونه و مهد کوتاه‌تر از اونی بود که بخواد کار به سرویس بکشه، و بلاخره این که با حذف سرویس در مخارج ماهیانه‌م صرفه‌جویی کرده بودم. البته سال بعد که بچه بعدیم هم به سن مهد رسیده بود، برای هر دو سرویس گرفتم و جونم رو خلاص کردم.

مهد کودکی که بچه‌های من می‌رفتن یه مهد نوساز تمیز و خوش‌قواره بود. فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی دلگرمیم به این بود که مدیر مهد که زن فهمیده‌ای به نظر می‌رسید، دخترک کوچک خودش رو هم که همسن پسر من بود به همون جا می‌آورد. خانم دیگه‌ای هم که کمکی محسوب می‌شد و اغلب روی ناهار و خواب و دستشویی رفتن بچه‌ها نظارت می‌کرد زن جاافتاده مهربونی بود. احتمالا مجموع این عوامل من رو قانع کرد که بهتره بچه به همین مهد بره. راه نزدیکه، مهد نوسازه، بچه مدیر توی مهده و مدیر هر روز حضور داره و خانم نظارت‌کننده از صبوری و مهربونی هیچ کم نداره.

اولین مشکل جدی من با مهد زمانی شروع شد که بچه‌م با ترس و تعجب چیزی راجع به سوزوندن آدم‌ها پرسید. وقتی خوب سئوال‌پیچش کردم متوجه شدم مربی اون روز به صورت مفصل در مورد سوزوندن آدمهای گناهکار توی آتیش جهنم برای بچه‌ها صحبت کرده. فکر می‌کنم فردای اون روز خیلی خودم رو کنترل کردم که سقف مهد کودک رو پایین نیارم. جالب اینجاست که معلم با اصرار می‌گفت که آموزه‌های دینی رو منتقل کرده و من با عصبانیت تاکید می‌کردم اگه حق انتخاب برای حذف آموزه‌های دینی رو ندارم، حداقل نمی‌خوام بچه‌م آموزش دینی رو با مبحث شکنجه شروع کنه. مدیر مهد کودک این مشکل رو با انتقال بچه از کلاس این معلم به معلم دیگه‌ای که روحیاتش برای من قابل‌قبول‌تر بود حل کرد. اما مشکل دوم زمانی پیش اومد که فهمیدم بچه بزرگ‌ترم رو یه بار به دلیل شیطونی دو ساعت تمام توی کلاس حبس کرده بودن و در رو روش بسته بودن، در صورتی که همون موقع توی مهد مهمونی بوده و صدای بزن و بکوب می‌اومده. باز از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم چون نمی‌دونستم چطوری باید به مدیر مهد فهموند چه شکنجه‌ای توی اون دو ساعت به بچه داده. هر چقدر هم که بحث کردم فایده‌ای نداشت. مدیر مهد بچه دومش رو حامله بود، حوصله نداشت، کلافه بود… این رو بعدا از گفتگو با بقیه مادرها فهمیدم. اونا هم مشکلاتی مشابه مشکل من رو داشتن که همگی ناشی از بی‌حوصلگی خانم مدیر و البته تغییر روال مهد داشت… ‌بچه‌ها رو از مهد خارج کردم.

امروز که داشتم این متن رو می‌نوشتم با خودم فکر می‌کردم کاش تا زمانی که بچه‌ زبون باز نکرده و  نمی‌تونه تعریف کنه چی بهش گذشته و یا توان دفاع از خودش رو هنوز پیدا نکرده، هیچ مادری مجبور نباشه بچه‌ش رو به مهد کودک بفرسته. بعضی از آدم‌ها آدم نیستن، هیولان.