دسته: محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران

یک قدم عقب‌تر ایستادن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

نویسنده مهمان: پویا گویا

به تصویری که خواهم ساخت، فکر کنید: «عباس برادر ثریاست. برادر بزرگ‌تر. ثریا جوان و زیباست. دانشجوست. عباس ازدواج کرده، و در ساختمان پدری، در همسایگی و نزدیکی با ثریا، پدر و مادرش زندگی می‌کند. از دوره‌ی نوجوانی، ثریا برای خرج‌های اضافه‌اش، به سراغ برادر بزرگتر می‌رفته است. عباس همیشه حامیِ مالی ثریا کوچولو بوده است. حالا ثریا‌ی جوان و زیبا، چندسالی می‌شود که دیگر از برادرش کمک نمی‌گیرد. اما عباس، علاوه بر اینکه در مواقع آرامش و صلح، خواهرش را به حمایت‌های مالی دعوت می‌کند. در مواقع دیگر، اصرار به حمایت فکریِ ثریا نیز دارد. مناسب بودن لباسش برای مهمانی خانوادگی یا رفتن به تئاتر را به او گوشزد می‌کند. شوخی نکردن و معاشرت با پسرعمو‌ی هم‌سن و سال با ثریا را در گوشش می‌خواند. مراقب تلفن‌های ثریاست. از مادرش درباره‌ی ساعت‌های رفت و آمدِ خواهرش پرس و جو می‌کند. وقت و بی‌و‌قت سرزده به در دانشگاه ثریا می‌رود و با توسل به این جمله که «داشتم از این‌طرفا رد می‌شدم، دیدم ساعت ساعتِ خونه رفتن تو هم هست، گفتم بیام دنبالت. کسی که منتظرت نبود؟» او را رصد می‌کند.»

در این تصویر شما برادری را می‌بینید، که رابطه‌ی نزدیکی را با خواهرش داشته است. اما در این مقطعِ زمان به جای حامی و محرم، نقشِ یک مزاحم را به خود گرفته است. مزاحمی که برای ایجاد این شرایط، دلیلِ بسیار موجهی دارد. دلیل یا دلایلی که در چشمِ عموم می‌تواند، صحیح و یا حتی فداکارانه به نظر برسد. عباس نگران ثریاست. چه دلیلی از این محکمه‌پسند‌تر؟

برای ثریای جوان، که حتما و بی‌شک، مانند تمامِ تازه جوان‌های عالم، جهانی منحصر به خودش می‌خواهد و حتمن رازهایی جوانانه و کاملا شخصی نیز برای خودش متصور است، حضور حامیِ سابق، مزاحمِ امروز، عذاب‌آور است. عذابی که جایی برای شکایت کردنش را ندارد. چون عرف حتمن به او گوشزد خواهد کرد که این فرد نگران، برادر، بزرگتر، حمایت‌گر و محرمِ توست.

حالا سوالی که پیش می‌آید، چیست؟ «عباس، تا کجای جهان ثریا حقی برای دخالت و رصد دارد؟» یا «تا کجای حضور عباس در دنیای ثریا، محدوده‌ی امنی‌ست برای رابطه‌ی او با خواهرش؟»

بیایید قبل از اینکه به این دو سوال پاسخ بدهیم، در فرهنگ لغات، نگاهی به معانی برخی کلمات بیاندازیم:
فرآیند farāyand (فرهنگ فارسی عمید) ۱. سلسله دگرگونی‌های طبیعی برای رسیدن به نتیجه‌ای معیّن: فرایند هضم غذا، فرآیند رشد. ۲. مجموعه عملکردهای مختلف برای حصول نتیجه‌ای معین.
نگرانی negarāni (فرهنگ فارسی عمید) ۱. ترس و اندیشه؛ دلواپسی. ۲. [قدیمی] چشمداشت؛ انتظار.
دخالت dexālat (فرهنگ فارسی عمید) داخل شدن در امری یا در کار کسی.

با نگاه به این سه کلمه و معانی‌شان، می‌توانیم یک جمله‌ی توجیهیِ مناسب ِ وطنی بسازیم: «فرایندِ نگرانی، دخالت در امور دیگران است.» یا «مجموعه‌ی عملکردهای مختلف برای حصول آرامش، یا از بین بردن دلواپسی، ما را مُحِق به دخالت در امور دیگران می‌کند.» گرچه که اینطور به نظر می‌رسد، اما قصد من از این سوال‌ها و کلمه ترکیب‌ها و جمله‌سازی‌ها، توجیهِ دخول و ایجاد مزاحمت عباس در دنیای ثریا نبود. بلکه توضیح دلایلی برای این کُهن الگوی‌* ایرانی بود.

متاسفانه، با همین یک تصویر که در ابتدای نوشته‌ام آمده است و با هزاران تصویری که حتما با کمی فکر کردن به ذهن همه‌ی ما خواهد آمد، در‌میابیم که اگر با نگاه به فرهنگ و عرف عمومی بخواهیم به گزینه‌هایی این چنینی نگاه کنیم، هیچ‌وقت مرز و محدوده‌ای منظم و متعارف را نخواهیم شناخت.

روانشناسی مردمی، در این سرزمین، محدوده‌های دلسوزی و نگرانی و دخالت را به خاطر سیال بودن و بی‌رنگ بودن هر کدامشان در فرهنگ ایرانی، نمی‌تواند مرزبندی کند و همیشه با نگاهی سرسری به فرهنگ لغات شخصی، خانوادگی، قومی، یا مذهبی‌مان، می‌توانیم تعریف و مرزی مورد خواستارِ خودمان را بیابیم و به آن عمل کنیم.

به آمار قتل‌های ناموسی، که در آن‌ها سوتفاهم حضوری پر‌رنگ دارد. آمار قهر‌های طولانی‌مدت فامیلی که زیاد دیده و شنیده‌ایم و بی محدوده‌گی‌هایی از این قبیل نگاه کنید! گمان نمی‌برم که بشود، با هیچ متر و معیاری، در این جامعه‌ی بی‌متر و معیار، ترسیم صحیحی از محدوده کرد. مگر اینکه برای شروع، هر کس، از هر جایی که در حدود روابطش ایستاده یک قدم عقب بکشد.

فکر می‌کنم، از اندکی دورتر دیدن حدود و خطوط، بشود جای پای مرزها و تعاریف را حدس زد!

 

*Archetype

مشکلاتت تو حلقم!

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

بامداد

مشکل من با «صاد» وقتی شروع شد که به طرز اسف‌باری بدبختانه، آن ساعت و آن پنجشنبه روز من تنها کسی بودم که برای اضافه کاری در شرکت مانده بودم. وقتی که داشت از تجدید آرایش توی دستشویی کنار اتاق من برمی‌گشت سر جایش، هوس کرد راه کج کند و کنار من بنشیند. در کمتر از یک ربع من با کلیات تاریخچه زندگی احساسی و جنسی‌اش آشنا شدم و کم‌کم کار کشید به جزئیات. همزمان با سه نفر دوست بود که با دو نفرشان می‌خوابید و طبیعتا که آنها از وجود هم بی‌خبر بودند. تحت تاثیر جو «جذب انرژی مثبت و پذیرای تجارب جدید بودن»، از هر مکان و موقعیتی برای آشنا شدن با موارد جدید استقبال می‌کرد. در یک مسئله‌ای کمی راهکار نشانش دادم و کمی هم همدلی که همه اینها دست کم یک ساعت به طول کشید. کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم به این امید که این اولین و آخرین گفتگوی ما خواهد بود، («صاد» کارمند جدید بود و من قدیمی و به طرز معنی‌داری هم از نظر سن و هم سابقه، بینمان فاصله بود) ولی زهی خیال باطل!

جمعه صبح با صدای تلفن بیدار شدم در حالی‌ که به شماره ناآشنا نگاه می‌کردم سعی داشتم صدایم صاف و بی‌خش به نظر برسد (من حتی شماره‌اش را هم ذخیره نکرده بودم!) و از آنجا بود که من، وارد دنیای دراماتیک «صاد» شدم. از قضا راهکار من در مورد آن مسئله خاص، جواب داده بود وهمصحبتی و مشورت با من کلی به مذاق «صاد» خوش آمده بود. از آن به بعد در هر موردی حتما باید با من حرف می‌زد و نظر مرا می‌پرسید و حتما هم راه حل می‌خواست. اوایل برایم جالب بود و سرگرم‌کننده، مسائلش کاملا برایم تازگی داشت و البته که در بعضی مواقع خطرناک ولی سعی می‌کردم تا آنجا که از نظر شخصی دخالت و فضولی به حساب نیاید کمکش کنم. کم‌کم متوجه شدم نه تنها که حرف‌های من را دخالت و فضولی نمی‌بیند بلکه مصرانه خواهان وارد کردن هر چه بیشتر من به حریم خصوصی‌اش است و البته که برای من هم خیلی قائل به رعایت کردن حریم خصوصی نیست. من به هر حال آدم بی‌حاشیه‌ای بودم و داستان‌هایی از نوع داستان‌های هیجان‌انگیز او در زندگیم نداشتم ولی حضور او در زندگی‌ام به معنای از دست دادن خلوت شخصی‌ام بود. تقریبا دیگر وقت آزادی نداشتم، یا پای صحبت های او با تلفن بودم یا در حال مسیج دادن و با توجه به اینکه موقعیت او با دوست‌پسرهایش به سمت وخامت می‌رفت سر و سامان دادن به گریه و زاری و تهدید به خودکشی و انتقام‌گیری هم به سایر وظایف من در قبال او افزوده شد (وظایف قبلی گوش دادن به شرح ماوقع میان آنها و دادن مشاوره از الف تا یای هر موقعیتی بود!)‌

در آن وضعیت رها کردن «صاد» بی‌انصافی به نظر می‌رسید ولی واقعا دیگر نه توان راهنمایی و دلداری دادن داشتم و نه وقت و شروع کردم به کم کردن تماس‌ها. در دسترس نبودم یا اینکه از هر سه چهار تماس و مسیج یکی را به مختصرترین شکل جواب می‌دادم. القصه که من گوش بر زنگ خطر دم گوشم بسته بودم (این میزان از درگیر شدن در زندگی خیلی شخصی دیگری تا آن زمان برایم بی‌سابقه بود) تا اینکه یک شب وسط هفته مادر و پدرم در را به روی دوتا از دوست پسرهای «صاد» باز کردند. در میان حیرت آنها و من، پسرها آمدند داخل و شروع کردند با صدای نسبتا بلند مرا خطاب کردن و نسبت دادن یک سری الفاظ که معنی‌اش بطور کلی همدستی و مشارکت من در بازی دادن آنها توسط «صاد» بود.

تلاش برای صحبت با آنها تنها به بلندتر شدن صدایشان و بدتر شدن الفاظ مورد استفاده‌شان منجر شد. خلاصه که وضعی پیش آمد که داشتیم دست به دامن پلیس می‌شدیم که یادم آمد الان وقتش است یک تماس روی اسپیکری با «صاد» داشته باشم. نتیجه اینکه تا مدت‌ها با احتیاط در مسیر شرکت رفت و آمد می‌کردم و شماره تلفنم را هم عوض کردم. «صاد» از شرکت رفت و من هم پشت دستم را داغ کردم دیگر «اضافه‌کاری» نکنم.

جهان شفاف

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

نیمه‌شب

کاملا مطمئن بودم من و این پسر برای هم ساخته نشده‌ایم. جعبه انگشتر را روی میز گذاشتم و گفتم نه. رنگش پریده بود. فکر می‌کردم بدون هیچ بحثی قبول خواهد کرد، اما صدایش وسط جمله «چرا می‌خواهی بروی» شکست و به هق‌هق منتهی شد. مطمئن بودم نمی‌خواهم ادامه بدهم.

همه چیز از یک ماجرای ساده شروع شد. چند بار بود که توجهم به رنگ موهای پسری که در صف اتوبوسی که سوار می‌شدم می‌ایستاد، جلب شده بود. یک بار دیدمش که جلوی صف ایستاده اما سوار نمی‌شود. نوبت من هم که رسید اشاره کرد که برو، سوار شدم و مثل همیشه صندلی کنار پنجره اتوبوس را انتخاب کردم تا از فشار بدن‌های آدم‌های مریضی که در راهروی میان صندلی‌ها می‌ایستند در امان باشم. تازه همان وقت بود که متوجه شدم که پشت سر من سوار شده و روی صندلی کنار من نشسته. کتابم را از کیفم درآوردم و رویم را برگرداندم و شروع کردم به خواندن. اواسط راه بدون مقدمه گفت چند وقتی هست که شما را نگاه می‌کنم. تقریبا یک ماه، همیشه کتاب می‌خوانید. بی‌میل و بدون انگیزه، انگشتانم را لای صفحات کتابی که در دستم بود قرار دادم، کتاب را بستم و گفتم بله. بدون توجه به بی‌میلی آشکار من برای ادامه گفتگو، گفت حین حرکت کتاب نخوانید چشم‌هایتان خراب می‌شود. می‌خواستم با لحن تندی جوابش را بدهم اما نگاهش آنقدر دوستانه بود که منصرف شدم. باقی راه به گفتگوی تقریبا یک طرفه او در مورد کتاب گذشت و این که او می‌داند نویسنده مورد علاقه من کیست، چون تمام این مدتی که مرا نگاه می‌کرده من کتاب‌های مختلف اثر یک نویسنده را خوانده بودم. ما آن روز بدون دادن هیچ نشان و قرار و وعده‌ای خداحافظی کردیم و من رفتم.

ساعات رفت و آمد من متفاوت بود اما به طرز غریبی هر بار پسر را در ایستگاه اتوبوس می‌دیدم. من به خانه می‌رفتم و او به دانشگاه، من به دانشگاه می‌رفتم و او به خانه. هر بار جلو می‌‌آمد و یا کنار من می‌ایستاد یا از من می‌خواست کنار او بایستم. کم‌کم به این غریبه عادت کردم. یواش‌یواش جواب سئوال‌هایش را دادم. نگران سکوت و کم‌حرفی من نبود. حرف که نه، انگار چهچهه می‌زد و می‌خواند. شاید جلسه سوم یا چهارم بود که اسمم را پرسید. گفتم، اما نپرسیدم اسم او چیست. بدون معطلی گفت من هم فلانی هستم و دستش را به نشانه آشنایی جلو آورد. دست دادم. گفت هیچ کنجکاو نبودید که من را بشناسید؟ گفتم نه، و گفتم که برای شناختن آدم‌ها نیازی به اسم ندارم و اسم فقط یک ابزار توافقی و ارتباطی‌ست. – و نگفتم که اصلا اصرار به ادامه این آشنایی ندارم که برایم مهم باشد اسم او چیست. – پرسید مثلا در ذهن خودتان برای من چه اسمی در نظر گرفته بودید؟ گفتم «گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد» و به موهایش اشاره کردم. دفعه بعد که آمده بود مثل شاگرد زرنگ کلاس گفت کتاب را گرفتم و خواندم و گفت پس تو هم گل من باش. این اولین اشاره عاشقانه پسر به من بود. خودم را نشنیدن زدم و بعد از آن مسیر گفتگو را جوری تنظیم کردم که هرگز به جمله‌ای که بار عاطفی داشته باشد ختم نشود.

چند روز بعد پدرم گفت یکی از اقوام مرا دیده که در اتوبوس با پسر جوانی صحبت می‌کردم. سعی کردم از جواب طفره بروم. پدرم در سکوت نگاه معنی‌داری به من کرد. برای پسر که تعریف کردم گفت چقدر خوب. من با پدرت دوست خواهم شد. جدی نگرفتم. اما یکی از روزها پدرم از سر کار که آمد، به مادرم گفت مهمان داریم. و بعد پسر در مقابل چشمان حیرت‌زده من همراه پدرم وارد خانه شد. خودش را به همین سادگی در دل اهل خانه جا کرد و تا به خودم بیایم رابطه را کاملا جا انداخته بود، خانواده‌ها آشنا شده بودند و بحث به ازدواج کشیده بود. احساس حماقت می‌کردم. به خانواده گفتم نه. پدرم گفت رسم نیست دختر و پسری همین جوری دوست بمانند. گفتم دوستی را هم نمی‎خواهم پس. چندین بار گفته بودم نه اما انگار در بیست سالگی هیچکس نمی‌خواست مرا جدی بگیرد. چون پسر حلقه خرید و آمد و من محکم گفتم نه،  این بار جلوی خانواده خودم و خودش، و گفتم دیگر نمی‌خواهم ببینمش.

سال‌ها گذشته است و هر دوی ما زندگی بدی را جداگانه تجربه کرده‌ایم. بارها دوباره روبروی هم قرار گرفته‌ایم و او هر بار خواسته‌اش را تکرار کرده است، اما من برنگشته‌ام. این نهایت صداقتی بوده که تا امروز مقابل آدمی که گفته دوستم دارد نشان داده‌ام. نه دلم برایش سوخته و نه نگران آنچه که ممکن بود بعد از من به سرش بیاید شده‌ام. هر بار تکرار کرده‌ام آدم‌ها باید کلاه خودشان را بچسبند. آسیب نزنند، آسیب نبینند.

توجه دیگران گاهی حکم سم را پیدا می‌کند. از شما نظرتان را نمی‎پرسند، بدون حد و مرز محبت می‌کنند تا نمک‌گیر شوید و نتوانید به وقتش نه بگویید. مثل دام عنکبوتی‌ که به دست و پای شما می‌پیچد و فلجتان می‌کند. اجازه ندهید آدم‌ها به اسم دلسوزی، حمایت، عشق یا به هر اسم دیگری، به جهان شما وارد شوند و برای شما تصمیم بگیرند. شفاف عمل کنید. محکم بایستید و بگویید نه.

متن را که نوشتم دچار تردید شدم که آیا به موضوعی که ارائه شده مرتبط هست یا نه… نمی‌دانم. موضوع تکلیف آدمی را مشخص می‌کند که می‌خواهد کمک کند، اما من در جایگاه کسی نوشته‌ام که در مقام گیرنده قرار می‌گیرد. اشکالی هم ندارد. این بار این روی سکه را ببینید.

ول‌نکن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

شبانگاه

من آدم خودخواهی هستم. از آن خودخواه‌های لج‌درآر. مثلا هیچ وقت خودم را درگیر مشکلات کسی نمی‌کنم. ولی تا دلتان بخواهد اگر مشکل داشته باشم عالم و آدم باید درگیر مشکلات من بشوند و تا آن مشکل حل نشود و تا تمام نشود ول‌‌کن نیستم.

اصلا باید بگویم من آدم ول‌نکنی هستم. ول‌نکن از آن کلمات من‌درآری‌ست که مخصوص خودم است و در این مواقع هم از آن استفاده می‌کنم. البته بگویم من آدم ول‌نکنی هستم نسبت به آدم‌هایی که ارزش ول‌نکردن داشته باشند. آدم‌های اطرافم که همیشه هم کمکم کرده‌اند، همیشه دستم را گرفته‌اند، در خوشی‌هایم پا به پایم خندیده‌اند و در ناخوشی‌هایم با من گریسته‌اند. من این آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام را ول‌نمی‌کنم. من به هیچ‌وجه ولشان نمی‌کنم. حتی وقتی فریاد می‌زنند دست از سرمن بردار. می‌گویم مگر می‌شود. مگر می‌شود دست از سرکسی برداشت که همیشه کمکت کرده. در خوشی و ناخوشی با تو بوده، هنوز هم نگران توست و هنوز جویای احوال توست. البته این خصیصه‌ی ول‌نکنی‌ام برای اینجور آدم‌ها آزاردهنده است، می‌دانم و با اینکه می‌دانم باز هم ولشان نمی‌کنم. این هم برمی‌گردد به همان خودخواهی مضاعفم.

شاید اگر آنقدر خودخواه نبودم که دیگران را وارد مشکلاتم بکنم و خودم به تنهایی حل‌شان می‌کردم، آن وقت این صلیب را هم از گردنم درمی‌آوردم نفس راحتی می‌کشیدم و آدم‌های اطرافم را (هرکدام را به نوعی) رها می‌کردم تا آن‌ها هم نفس راحتی بکشند. یا شاید اگر من هم مثل آن‌ها در مشکلات دیگران سهیم می‌شدم، در غم و شادی‌شان و بعضی وقت‌ها راهکار هم می‌دادم آن‌وقت احساس نزدیکتری با آن‌ها داشتم، بیشتر درک‌شان می‌کردم و طبیعتا رهایشان می‌کردم.

شاید هم باید تمرین کنم. تمرین اینکه هم مشکلاتم را خودم حل کنم، هم به مشکلات و دغدغه‌های لااقل اطرافیانم فکر کنم، اینطوری هم آنقدر دیگر خودخواه نیستم، هم اطرافیان نفس راحت‌تری خواهند کشید.

دمِ درِ کمک

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

شامگاه

شاید به نظر سنگدلی بیاید؛ شاید هم محکوم به بی‌تفاوتی و بی‌مهری بشویم؛ ولی مهم است که بگذاریم هر کس در حل مشکلش، خودش خلاقیت به خرج دهد. هم بزرگ می‌شود و زندگی کردن را یاد می‌گیرد و هم اگر خودش بخواهد درخواست کمک می‌دهد. آن موقع است که ما باید به مشکل ورود و کمک کنیم؛ و مهم است که حواسمان باشد کمک کنیم، نه اینکه به جای او مسئولیتش را انجام دهیم و قائله را جمع کنیم. این رفتار درست مثل دخالت، بیجاست. دلسوزی، دخالت، درگیر شدن در مشکلات دیگران و رفتارهایی از این قبیل فقط و فقط باعث فاسد شدن روابط سازنده و رو به رشد آدم‌ها خواهد شد. کوچک و بزرگ هم ندارد، هم ما و هم دیگری را فاسد می‌کند. ما هیچ‌وقت کمک کردن را یاد نمی‌گیریم و او مبارزه با مشکلات و کمک خواستن را. گاهی دلسوزیمان شکل دخالت خواهد گرفت و گاهی دخالتمان رنگ دلسوزی بیش از حد که هر دو سرطان روابطند و انتظارات نامعقول و دلخوری به بار می‌آورند.

وقتی کودکی در پارک با دیگران همبازی نمی‌شود یا دیگران راهش نمی‌دهند، از سر دلسوزی بی‌جای ما عادت می‌کند که یا همیشه ما در پارک با او بازی کنیم یا برویم به بچه‌های دیگر بگوییم که با او بازی کنند. این کار هیچ کمکی به کسب مهارت ارتباط با همسالان و همرده و هم هر چیز دیگرش نمی‌کند و مشکلش همچنان باقی خواهد ماند. نمی‌توانیم به‌جای فرزندمان درس بخوانیم و امتحان بدهیم و انتظار داشته باشیم وقتی فشار نمره و معدل از رویش برداشته شد، کماکان همان آدم درسخوان باشد. برای حل مشکل اشتغال فرزندمان لازم نیست، در شرکت خودمان یا دوستانمان پست جدیدی تعریف کنیم.

همان کودک ناتوان در برقراری رابطه با همسالانش، می‌تواند از سر ناتوانی در رویارویی با مشکلاتش بشود نوجوان درس‌نخوان و ناآرام مدرسه و بعید نیست بشود جوان بیکاری که انتظار دارد بدون سابقه کار پست مدیریتی گیرش بیاد. چرا؟! چون یاد نگرفته در هر مرحله از زندگی مشکلش مال خودش است و بلد نیست حلشان کند، بلکه وظیفه پدر مادر است. پدر مادر هم البته نه بلدند کمک بدهند و نه شیوه کمک خواستن را یاد داده‌اند. این که قویترین پیوند عاطفی بین انسان‌هاست به این شکل ناموزون شکل می‌گیرد و پدر مادر تا همیشه مسئول زندگی فرزند هستند و فرزند ناتوان. دیگران و رابطه‌شان با ما و مشکلاتشان که دیگر جای خود دارد و با کوچکترین عدم برآوردن انتظارات از هم خواهد پاشید، از طرفی نمی‌توان مسئولیت عواقب بعد از آنچه به جای کمک انجام داده‌ایم را پذیرفت. و همه اینها با بی‌تفاوت گذشتن از کنار آنکه دارد دست و پا می‌زند فرق دارد.

به واقع مهم است بلد باشیم به‌ اندازه و درست کمک بدهیم، به همان اندازه لازم است بلد باشیم به جا و به موقع کمک بخواهیم. وقتی مرز زیبای کمک را یافتیم، هم ما هم اطرافیانمان زندگی گرم‌تر و مطبوعتری خواهیم داشت. مشکل همیشه هست، برای همه هم هست، مهم اینجاست که باهم قاطی نکنیمشان، چنان درگیر مشکلات دیگران نباشیم که در غرقاب خودمان فرو برویم. نه دستِ تا آرنج در عسلمان را کسی گاز خواهد گرفت و نه ناخنمان برای دیگران خشک خواهد بود. مرز باریک ولی زیبایی‌ست.

باز هم؟

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

غروب

من در کودکی بیش‌فعال بودم و مادرم تقریبا از همه‌ی دکترهایی که در تهران مطب داشتند، نسخه‌ای برای من گرفته بود. البته مادرم نگران آینده‌ی کودکش بود. در رفت و آمد از مطب این دکتر به آن دکتر، یکی از آن‌ها که همیشه مادرم از او به خوبی یاد می‌کند، دکتری بود که خیالش را راحت کرده بود که برای درمان نیازی به دارو نیست، فقط مسئولیت به کودکان بدهید و این گونه بود که روند درمان من با مسئولیت‌های کوچک و بزرگ شروع شد و در قبال این مسئولیت‌ها نیز تشویق هم می‌شدم. در واقع یک روند بسیار لذت بخش بود، کاری را به من می‌سپردند، تمام و کمال انجامش می‌دادم وتشویق می‌شدم، البته ناگفته نماند بعضی کارها هم، فقط برای این بود که سرم گرم شود و انرژی‌ام تخلیه شود، مثل مراقبت از باغچه، شستن پادری، شستن حیاط، پیدا کردن کرم برای ماهی‌های آکواریوم و….

 اما این عادت نوعی از سبک زندگی من شد، همیشه در هر جمع دوستی، اولین فردی که پیشنهاد می‌داد، مسئولیتی را قبول می‌کرد، برای حل مشکلات پیش‌قدم می‌شد من بودم، اوایل خوب بود، همه دوستم داشتند و تبدیل به عقل کل جمع شده بودم. اما بدی‌اش از آنجا شروع شد که من بنا به عادتی که داشتم برای حل مشکل، تمام توان و انرژی‌ام را می‌گذاشتم، مشکل حل می‌شد اما اغلب تشویقی در کار نبود حتی یک تشکر خشک و خالی، گاهی که موضوع عاطفی بود، سیل تهمت و افترا هم خروشان می‌شد و دیگر اسمش مسئولیت‌پذیری نبود، دلسوزی بیش از حد بود، فضولی بود، دخالت در زندگی دیگران بود، زمانی هم رسید که خودم نیاز به کمکی داشتم و هیچ فردی نبود که به خودم کمک کند. البته همه‌ی این اتفاق‌ها در یک روز رخ نداد، تقریبا طی چند سال رخ داد… یک روز از خودم پرسیدم اگر این همه انرژی و تلاشی که برای حل مشکلات دیگران کردم را صرف کارهای خودم می‌کردم چه اتفاقی می‌افتاد؟

اکنون چند سالی است که من متوجه شده‌ام که باید اجازه دهم هر فردی خودش کارهایش را انجام دهد و من نباید بیش از نقشی که دارم، پررنگ شوم، اما باز هم زمان‌هایی هست که ناخودآگاهم بر خودآگاهم غلبه می‌کند.

تمومش كن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

عصر

تا اونجایی كه يادم مياد هميشه به اسم دلسوزی در همه اموراتم دخالت شده، از بابا و مامان بگير تا دوست و غريبه و همسايه. همين باعث شده حتى اونجایی كه به تمامى كم آوردم و در حل يه مشكل عاجز موندم هم دست به سوى كسى دراز نكنم تا جلوى دخالت‌هاى بعدى رو بگيرم.

من يه آدم دلسوزم ولى به خاطر تجربياتم سعى كردم پا از دايره دل سوزوندن بيرون نذارم و دخالت نكنم. كافيه كسى بهم بگه سرم درد مى‌كنه، اونوقته كه دنياى من بهم مى‌ريزه و دم به دقيقه احوال مى‌پرسم. (حتى به نظرم اين كار هم بده چون اعتدال در هركارى رو ياد نگرفتيم.) گاهى وقت‌ها فكر مى‌كنم شايد اين قسمت از شخصيتم انقدر عيانه كه به راحتى اكثر آدم‌هاى اطرافم من رو قابل اعتماد مى‌دونند و سفره دلشون رو پيشم باز مى‌كنند و براى همين هميشه دليلى براى نگران بودنم وجود داره، دل‌آشوب گرفتن، بهانه‌اى واسه به فكر فرو رفتن‌هاى زياد از حد.

بعضى وقتها به اين خارجى‌ها حسوديم مي‌شه، وقتى فيلم‌هاشون رو مى‌بينم و كتاب‌هاشون رو مى‌خونم به اين نتيجه مى‌رسم كه خيلى معتدل هستند، با اينكه به باور همه زيادى رک به نظر می‌رسند، اما آرزوى من چنين چيزىه. كاش تمام آدم‌ها توى سرشون يه بوق اخطار داشتند كه وقتى بدون درخواست از طرف مقابل توى زندگيش و احوالاتش به اسم نگرانى دلسوزى كمک و يا هر چيز ديگه‌اى زياد از حد سرک كشيدند، بوق به صدا در بياد و تا زمانى كه بس نكردند خاموش نشه.

آن روی سکه

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

بعد از ظهر

با اینکه از دخالت‌های بیش از حد و صد البته آزار دهنده خانواده در امور و تصمیم‌های شخصی زندگی‌ام از جمله انتخاب رشته، حذف کردن یانکردن یک درس خاص از واحدهای دانشگاهی، چند و چون روابطم با دوستانم، انتخاب و چینش دکوراسیون اتاق و حتی ازدواجم آسیب فراوانی دیده‌ام، می‌خواهم از وجه منفی دیگری از دلسوزی‌های نابجا بنویسم:

خواهرم «نون» کوچکترین عضو خانواده بود و دلسوز همه، تا جایی که در خانه به «زینب ستمکش» معروف شده بود از بس که بار همه را به دوش می‌کشید و حتی وظایف شخصی دیگران را هم به جای آنها انجام می‌داد و جالب آنکه بابت این اخلاق و رفتار مورد تشویق و توجه خانواده بود. گاه می‌دیدی نون غصه‌دار در گوشه‌ای نشسته و وقتی علت را کند‌و‌کاو می‌کردی، درمی‌یافتی که غصه همه اعضای خانواده را در دل دارد: بیکاری فلانی، دیرشدن ازدواج بهمانی…

آنقدر دلسوزی و ناز و نوازش نصیب دیگران می‌کرد که لقب دیگرش (بعد از زینب ستمکش) «مامان کوچولو» بود. این همه دلسوزی و انجام امور شخصی دیگران آنها را متوقع کرده و به سرویس گرفتن‌ عادت داده بود؛ تا جایی که سایرینی که این خدمات را به آنها ارائه نمی‌دادند، از جمله خود من، مغضوب و مطرود و متهم به خودخواهی و بی‌رحمی بودند.

من اعتقاد داشتم که هر کس باید در به دوش کشیدن بار خودش نقش فعالی داشته باشد. البته که اگر کسی کمک لازم داشت دریغ نمی‌کردم اما وقتی آنها خود در سایه نشسته و لم داده بودند، خیر. تا حد ممکن بار خودم را هم بر دوش کسی نمی‌انداختم چون همیشه این حدیث در گوشم زنگ می‌زد که «ملعون من القی کله علی الناس، کسی که بار خود را بر دوش دیگری بیندازد ملعون است.»

از طرف دیگر، بارها پیش آمد که نون کمک لازم داشت و انتظار داشت به عوض کمک‌ها و دلسوزی‌هایش، دیگران با سر به کمکش بشتابند و چون کسی داوطلب نشد، شدیدا دل آزرده شد. شاید اگر نون تعادل بیشتری را در دلسوزی‌ها و کمک‌هایش به کار می بست، هم خودش شادتر و کم‌توقع‌تر بود و هم من با سایر اعضای خانواده روابط بهتری داشتم، مثل آن وقت‌ها که نون کوچک بود، مثل آن وقت‌ها که با کسی مقایسه نمی‌شدم.

از نظر من، دلسوزی‌ها و دخالت‌های نابجا گاه بسیار خطرناک هستند و مثل چاقوی دو لبه، به هر دو سوی درگیر رابطه آسیب می‌زنند. شخص دلسوز گاه بیش از حد درگیر مشکلات دیگران می‌شود و گاه حتی بیشتر از آنها غصه می‌خورد. آدم‌ها معمولا غصه‌هایشان را تقسیم می‌کنند و شادی‌ها را برای خودشان نگاه می‌دارند و یا فراموش می‌کنند حل شدن مشکل یا تسکین فاجعه را نیز همچون اشک و آه و فغانشان به اطلاع دیگران برسانند. افراد زیادی قربانی دلسوزی‌هایشان شده و مورد سواستفاده قرار می‌گیرند. در آن سوی ماجرا هم اغلب دلسوزی و دخالت بیش از حد مانع رشد و استقلال و تکامل افراد می‌شود و آنها را همواره محتاج یک عصا برای ایستادن یا یک ماهی برای سیر شدن نگاه می‌دارد، چرا که ایستادن و ماهی گرفتن را نیاموخته‌اند.

دلسوزی بی‌مورد کردم و دلم سوخت

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

نیمروز

تا جایی که به خاطر دارم دلم می‌خواست به دیگران کمک کنم. دختر دبستانی بودم و روزی در راه مدرسه دست پیرمرد کوری را گرفته و کمک کردم تا از پله‌های مطب دکتر بالا رود. وقتی شماره‌نویس دکتر تشویم کرد که «‌آفرین دختر خوب‌، خدا دلت را روشن کند.» مست غرور و لذت شدم. آن روز شعری از کتاب فارسی را که قرار بود از بر کنیم و خانم معلم بپرسد، از بر نکرده بودم و دعا می‌کردم خانم معلم از من نپرسد. از خوش‌شانسی من‌، نوبت به من نرسید و خط‌کش نخورده به خانه برگشتم. فکر می‌کردم این پاداش را خدا در قبال کمک من به پیرمرد داده است. راستی که دنیای کودکیمان چقدر صاف و زلال بود. من و همکلاسی‌هایم با یک ریالی که به گدای سر کوچه می‌دادیم غرق در شادی می‌شدیم، چون فکر می‌کردیم پول نان شبش را داده ایم که حداقل امشب با شکم گرسنه سر بر بالش نخواهد گذاشت.

سال‌های سال سپری شد و بزرگ شدیم و دلسوزی‌هایمان نیز حال و هوایی دیگر به خود گرفت. یکی از شب‌های مهتابی پیرزن زنگ در خانه‌ام را به صدا درآورد. در را باز کردم و با دیدن چشمان اشک‌آلود و حال پریشانش دلم سوخت. وارد خانه شد و برایش چایی آماده کردم. با گریه و زاری برایم تعریف کرد که عروسش از خانه بیرونش کرده است. سبب را پرسیدم و او حرفهایی زد. به عروسش زنگ زده و خواهش و تمنا کردم که پیرزن جابی ندارد. کجا برود. اما عروس پافشاری می‌کرد که او حق ورود به این خانه را ندارد. من نمی‌خواستم با پسرش ازدواج کنم. او خودش گفت که پسرش خانه و زندگی مستقل دارد و او مهمان است. حالا چند ماهی است که اینجاست. مهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس، خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود.

خلاصه نتوانستم عروس را راضی کنم. برای پیرزن رختخواب آماده کردم و گفتم: «خدا بزرگ است امشب اینجا بخواب. فردا خورشید باز طلوع خواهد کرد.» پیر زن یک ماه و اندی در خانه‌ام ماند. دلم نمی‌خواست عذرش را بخواهم. کجا برود. خدا را خوش نمی‌آید. روزی یکی از دوستان به خانه‌ام آمد و ناهار خوردیم و رفت. شب به هنگام خواب، پیرزن کیف دستی‌اش را باز کرد و گفت: «ببین داخل کیف دستی‌ام گردنبند طلای سه میلیونی بود. مهمانت دزدید.» از تعجب دهانم باز ماند. شوکه شدم. گفتم: «آخر آن بدبخت که به اتاق خوابمان نرفت.» گفت: «اشتباه می‌کنی یک بار به دستشویی رفت و دیر برگشت. من فهمیدم که دارد از کیف دستی‌ام گردنبند طلای عروسم را می‌دزدد. حالا من جواب عروسم را چه بدهم؟» گفتم: «آخر گردنبند طلای عروست پیش تو چه می‌کند؟ آن هم داخل کیف دستی‌ات!» گفت: «خودش داده بود که برایش نگه دارم.» از قضای روزگار، همان شب عروس زنگ زد و اجازه داد تا پیرزن به خانه برگردد. او رفت و از خانه عروس به من زنگ زد و خواست که هر چه سریع‌تر گردنبند طلای سه میلیونی عروسش را پیدا کنم و برگردانم والا عروس پدر هر دوی ما را درمی‌آورد. من بدبخت روزگارم سیاه شد.

چگونه می‌توانستم ثابت کنم که در خانه من دزدی نشده است. روز بعد خانه را زیر و رو کردم. همه جا را گشتم. خبری از آن گردنبند نبود. با دلهره به پیرزن زنگ زدم. از او خواهش کردم که در خانه‌شان میان اسباب و اثاثیه‌شان بگردد بلکه پیدا شود. یکشنبه هفته بعد عروس بابت تشکر از زحماتم مرا برای صرف ناهار دعوت کرد. خدا می‌داند که تا رسیدن به خانه‌شان چه کشیدم. حالا من جواب این عروس را چه بدهم ای خدا؟ به خانه‌شان رسیدم و به گرمی از من پذیرایی شد. عروس شروع به گلایه کرد. گویا عروس گردنبندی سه میلیونی پسندیده و پیرزن قول داده و قسم خورده بود که برایش بخرد. پرسیدم: «مگر نخرید؟» گفت: «نه قول داده بود اما به قولش عمل نکرد.» حالم دگرگون شد نمی‌دانستم خوشحال باشم از این که بلایی بزرگ را از سر رد کرده ام یا خشمگین باشم از اتهام دروغ بزرگی که به من و طفلک دوستم وارد شده است. پس از نوشیدن یک فنجان داغ به خانه برگشته و بین راه پشت دستم را داغ کردم تا من باشم و نابجا دلسوزی نکنم. تا من باشم و غریبه را یک ماه و اندی در خانه نگه ندارم.

ما ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید «بازیغی گلن یازیغ اولار / رحم کنند، محتاج ترحم می‌شوتد.»

تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

پیش از ظهر

از اینجا که من وایسادم تا بی‌نهایت. حد نداره. اما یک چیزی رو خوب یاد گرفتم، تا کسی خودش نخواد نمی‌تونی بهش کمک کنی. این چیزیه که خیلی‌ها نمیدونن، حتی اگه بهشون بگی هم نمی‌تونن قبولش کنن. فکر می‌کنن آخه بچه‌مه، آخه دوستش دارم، آخه خودش نمی‌فهمه، من وظیفه‌مه، نمیتونم فقط نگاه کنم و بذارم بیفته توی چاه، من بزرگترم، من عاقلترم، من بیشتر می‌فهمم. خلاصه این رشته سر دراز دارد. حالا بیا و حالی کن که نمی‌شه. نمی‌خواد. نمی‌تونی. رابطه‌ی بین خودشون و عزیزشون رو به گند می‌کشن. اعصاب خودشون و طرفشون رو خط خطی می‌کنن. و خیلی وقتها کار رو از اونی که هست خرابتر می‌کنن.

روانپزشک به من میگه بچه رو ببر مشاوره هم اون رو هم خودت رو که تو هم بدونی چطور براش تعیین تکلیف کنی. محدودیت رو براش تعیین کنی. و من زل می‌زنم به یه تابلوی توی مطبش. چی بگم بهش. بگم چند سالی می‌شه من برای بچه‌ی نوجوانم تعیین تکلیف نمی‌کنم؟ بگم هم عقل و شعورش می‌رسه و هم دیگه توی سنی نیست که من براش محدودیت تعریف کنم؟ وقتی بچه‌ای از همون موقع که هنوز زبون باز نکرده بود رنگ لباسش رو اجازه داشت خودش تعیین کنه حتی اگه مطابق میل من نبود و فقط وقتی محدود می‌شد که به ضررش بود چطور الان بهش بگم این کار رو بکن اون کار رو نکن؟ حالا که اونم مثل همه‌ی ما فکر می‌کنه از همه بهتر می‌دونه مخصوصاًُ پدر و مادرش؟ حداکثرش وقتی میگه خانواده‌ی دوستم اجازه نمیدن بیشتر از ساعت نه شب بیرون باشه براش توضیح میدم که حق با خانواده‌ی دوستشه و چرا. اما اگه نخواد بپذیره آیا من می‌تونم جلوش رو بگیرم؟ اونوقت با دعوا؟ توی این سن؟ اما می‌شناسم خیلی‌ها رو که وقتی این حرف‌ها رو می‌زنم به نظرشون دیوانه میام. فکر می‌کنن من یک مادر احمق و بی‌خیالم.

دوست من وقتی داره راه اشتباه رو می‌ره و هر چی هر کی بهش گفته و می‌گه توی گوشش نمیره من الان باید چکارش کنم؟ هی حرف بیخود بزنم و وقت خودم و خودش رو تلف کنم؟ یا می‌تونم به مزخرفاتی که میگه گوش کنم و همدم خوبی براش باشم یا حرصم درمیاد و میگم هر غلطی می‌کنی بکن دیگه برای من تعریف نکن. آدم‌ها گاهی با مشکلات و بدبختی‌هاشون حال می‌کنن و ما نمی‌فهمیم. گاهی از نقش مظلوم و قربانی خوششون میاد. گاهی از این حس وابستگی و ناله استفاده می‌کنن. حتی ممکنه خودشون هم نفهمن. ولی قرار نیست من تسلیم این صحنه‌آرایی مسخره‌شون بشم که. حتی اگه عزیزترینم باشن. هیچ چیز به اندازه‌ی وقتی که کلی انرژی می‌گذارم و نتیجه نمی‌گیرم داغونم نمی‌کنه.

وقتی یادم میفته که یه زمانی احساس می‌کردم علامه دهرم و همه رو باید نصیحت کنم خنده‌م می‌گیره. وقتی یادم میاد چقدر اشتباه می‌کردم وقتی فکر می‌کردم راه درست رو می‌دونم می‌خوام آب بشم توی زمین. حالا هم حرفم رو می‌زنم و نظرم رو می‌گم. حتی گاهی دو بار ولی بعد بی‌خیال ‌می‌شم. مخصوصاً در مورد بچه‌هام. تازه وقتی یک بارم میشه دوبار صدای همه‌شون در میاد که چقدر می‌گی آخه؟ تو از اون مامان‌هایی که یه چیز رو هزار بار می‌گن!

جمع و تفریق

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

صبح

کلافه بودم و بهش زنگ زده بودم که مشورت کنم. یکسره داشتم غر می‌زدم و می‌گفتم که مسائل زندگیم چطور در هم پیچیده شده. هر چند وقت یکبار مکث می‌کرد و تاکید می‌کرد که برای اون هم این مسائل آشناست. چند بار که این عبارات بینمون رد و بدل شد، یکجا گفت ببین، این دردی که در موردش صحبت می‌کنی رو من حتی چندین پله دردناک‌تر حس کردم. برام چیزی رو گفت که بار اول بود می‌گفت. نه به من، که مشخص بود بار اوله که به زبان می‌آره که چی از سر گذرونده. از پرونده‌ی پزشکی قانونیش گفت. از ضرب و شتمی که از سر گذرونده بود و دوره‌هایی که کنار یکی از مدرن‌ترین مردهای معاصر ایران در خونه زندانی می‌شده. حرفش که تموم شد، گفت حتی مادرم در جریان چنین چیزهایی نیست. گفتم که می‌دونم.

ما متعلق به قبیله‌ی مطرودهای جهانیم. زخم‌های عجیبی داریم که به جای التیام بخشیدن به اونها، مجبوریم در جمع بخندیم و روی جای خون‌ها نمک بپاشیم که هوشیار شیم و وقت درد، بر روی همون تن‌های زخم‌خورده بمونیم و بعد سرخوش‌تر از همیشه بخندیم که ببین، ما دوام میاریم. گاهی شبیه زامبی‌های جهانیم. تن‌هایی پاره پاره از درد که باز با دست‌هایی رو به جلو حرکت می‌کنند و برای قطره‌ای خون، کمی حیات، به سمت جلو قدم می‌زنیم.

این مشترک بودن زخم‌ها، گاهی معنای من و تو رو از بین می‌بره. ما راجع به درد مشترک حرف می‌زنیم. در مورد ساق و برگ چیزی می‌گیم که همه در ریشه یکی هستیم. این وقت ها چیزی به نام درد مفترق وجود نداره.

دردناک‌ترین بخش زندگی شاید همین باشه که ما وقت درد شاید با هم گریه کنیم و سر روی شونه‌های هم بذاریم و همدردی کنیم اما هر کدام وقت سختی بعدی تنها به زانوهای خودش متکی می‌مونه. انگار از ته دل به این تنها بودن در حضور تن‌های دیگه باور داریم. دور هر کدوم ما انگار یک دیوار بلند کشیده شده که فقط از پنجره‌ای به پنجره‌ی دیگه با شمع علامت زنده بودن می‌دیم. اما به داخل این قلعه‌ها کسی پا نمی‌ذاره. شاید همینه که تلخ‌ترین جواب ممکن برای این سوال رو رقم می‌زنه: ما درگیر دیگری نمی‌شیم. کسی درگیر زندگی ما نمی‌شه. ما فقط امید داریم که تیر خلاص به سمت ما هر چه دیرتر و دیرتر شلیک شه. تیر خلاص امید.

 

روی من حساب کن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

سپیده‌دم

رفیق چرا این گونه شد؟ چرا هر سمتی رفتیم ضربه خوردیم؟ کجا کم‌فروشی کردیم؟ کجای راه را به بیراهه رفتیم؟ جز کمک، جز خیرخواهی برای دیگران مگر چه خواستیم؟ چرا هر خوبی و نیکی برای کسی کردیم دیده نشد؟ چرا هر جا کمی سفت‌تر گرفتیم انگشت اتهام به سویمان نشانه رفت؟ چرا خوبی‌هایمان را به پای خودشان نوشتند و بدی‌ها را به پای ما؟ چرا حرف مادربزرگ درست از آب در آمد که هر جا دلت بسوزد سرت کلاه رفته است! چرا اینقدر ساده بودیم که به راحتی اعتماد کردیم و بی‌چشمداشت خدمت؟ چرا کسی به ما نیاموخت که مرزهایمان را چگونه تعریف کنیم؟ چرا کسی به ما نیاموخت تا کمی سنگدل باشیم، همه چیز را با عدد و رقم ارزشگذاری کنیم و جز خودمان کسی را نبینیم؟

دوستان چگونه یک شبه به پوستین گرگ ملبس شدند؟ چگونه در چشم‌هایمان زل زدند و در حالی که ما را در اغوش می‌فشردند خنجرهایشان را تا دسته در پشت ما فرو کردند؟ چگونه شد که از ما خواستند در همه شرایط لبخند بر لب را فراموش نکنیم، حتی در اوج درد! چه شد که لحظه‌هایمان را صرف کم کردن رنج دوستان کردیم ولی در نهایت به رنج‌هایمان، به دردهایمان اضافه شد و کسی در این وانفسا، آن هنگام که از درد به خود می‌پیچیدیم سراغمان را نگرفت؟

روزگار چه بر سر ما آدمها آورده است که هنگامه سختی محتاج دیگرانیم و تا به سر منزل مقصود رسیدیم آوازه‌خوان، پشت سرمان را هم حاضر نیستیم نگاه کنیم. زمانه با ما چه کرده که «حقش بود» و «حقت بود» و «به من چه» و «مگر برای من چه کرده» ورد زبان‌هاست.

می‌دانی رفیق، روزگاری رفاقت برای من مرز نداشت، «دوست» را جزیی از خودم می‌دیدم و دردش را درد خودم می‌پنداشتم. وقتم را برای کم کردن رنجش صرف می‌کردم و استراحتم را خرج استراحت او می‌کردم؛ نه اینکه پای حساب و کتاب در میان باشد، نه! از جان‌گذشتگی در خون من بود، میراث به یادگار مانده از پدرانم، به همان سیاق گذشته.

افسوس که دیر فهمیدم چشمانم نباید جز برای درد خودم اشک بسازند و قلبم نباید جایی برای رنج دیگری داشته باشد. دیر فهمیدم «دیدن دیگری قبل از خودت»، شعار زیبایی است که سال‌هاست اعتبارش را از دست داده است. دیر فهمیدم حرف سنگین مادربزرگ تلخ‌ترین واقعیت‌هاست: جایی که دل می‌سوزد ، کلاهی آماده نشستن بر سر است! طول کشید تا مرزها را بسازم، دیوار هایی بزرگ و دور؛ و حاصل تمامی این زخم‌ها و بیراهه رفتن‌ها و بر هم خوردن معادلات، چیزی جز انزوا نبود. دیوارهایی تنیدیم از جنس آینه. آینه‌هایی رو به خودمان که هر چه می‌بینیم خودمان باشد. حریم‌هایمان را حفظ کردیم ، فاصله گرفتیم از هم، از خودمان و در ازای آن زخم نخوردیم، رنج نکشیدیم، خنجر نزدیم.

رفیق! ما رفیق ماندیم، رفیق خواهیم ماند. رفقایی که دردهایشان را بجای گفتن، می‌نویسند و بجای کم کردن رنج‎هایشان، لبخند ماسیده‎ای به هم می‌زنند. رفقایی که با توجیه «دخالت نکردن در زندگی‌های شخصی» از کنار هم به راحتی عبور می‌کنند.

رفیق، روی من حساب کن، من تا همیشه با تو رفیق می‌مانم!

مردی برای تمام مشکلات

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

سحرگاه

آدم‌هایی را دیده‌اید که فکر می‌کنند دنیا از پشم شیشه ساخته شده و مشکلات در حد فرو رفتن خار مغیلان در کف پای معشوق است و به آب چشم و بوسه‌ای مرتفع می‌شود؟ من یک نمونه‌ی کامل آن‌ها بودم. از همین‌ها که آرزویشان زندگی کردن با معشوق – حتی – در چادر و کپر است و گمان می‌کنند بزرگترین مشکل، مشکل مالی دونفره‌شان است. توی زندگی تازه فهمیدم نه! مشکلات ما فقط مشکلات خودمان نیست.

من برای مشکلات خودمان اندوخته‌های مالی و روحی بسیار داشتم اما کم‌کم دیدم بیماری همه نزدیکان دور و نزدیک که به این شهر می‌آیند به ما مربوطند. پیدا کردن کار برای خویشاوندان و نگهداری از آن‌ها در خانه تا زمان تثبیت موقعیت مالی، خریدن مایحتاج خانواده و دوستان در قالب کادو که بهشان برنخورد، در اختیار قرار دادن خانه و ماشین برای کمک (وقتی قاعدتا خودمان هم نیاز داریم)، قرض گرفتن از دوستی برای کمک کردن به کسی که خوش‌حساب نیست و عاقبت پس دادن قرض به گردن خودمان می‌ماند و … هم به ما مربوط است.

آن‌قدر امور مربوطه دیگران به ما زیاد شد که دیدم این وسط خودم دارم کمرنگ می‌شوم و نمیدانم خانه‌ام کجاست، درآمدمان چقدر است، خرج‌هایمان چیست، و داریم چه می‌کنیم! نه اینکه خودم هم این کارها را دوست نداشته باشم اما اولویت من از خودمان شروع می‌شود. باید خیالم از خودمان (تا حدودی) راحت باشد تا بتوانم کمک کنم. نمی‌توانم وقتی اجاره ماه بعد را در جیب ندارم پول اضافه‌ای خرج کنم نه برای خودم نه برای کسی. دست خودم نیست، نمی‌توانم.

با این‌حال هیچوقت دلم نیامد که به معشوق جان بگویم بیا دست بردار ازین کارهایت. فکر کردم حیف است مهربانی بی‌آلایش او را کِدِر کنم؛ پس تحمل کردم ، گاهی که لبریز می‌شوم گریه می‌کنم و گاهی یادم می‌رود لبریز شوم و … غرق می‌شوم.