دسته: مادر طبیعت

انسان رشته‌ای از تار زندگی‌ست

«مادر طبیعت»

نویسنده مهمان: جواد طواف

مادرم تعریف می‌کرد در خانه بزرگی که قدیم‌ها در آن زندگی می‌کردند کارگری داشتند به او می‌گفتند «علی‌مار» (مادرِ علی)، زنی که علاوه بر پخت و پز و نگهداری بچه‌ها با گیاهان دارویی هم آشنا بود. مادرم می‌گوید گیاهی بود که هیچ‌وقت در خانه‌شان نروییده بود و «علی‌مار» به آن گیاه برای درست کردن یک داروی گیاهی نیاز داشت. یک روز رفت توی حیاط خانه و با صدای بلند آن گیاه را صدا زد و گفت «آهای وارنگ‌بو بیا به حیاط خانه‌ ما»… و چند روز بعد آن گیاه که پیش از آن در آن خانه دیده نشده بود در حیاط خانه روئید. شاید به خاطر بزرگ شدن در چنان فضایی بود که مادرم همیشه با گل و گیاه حرف می‌زد، برگ‌ها را نوازش می‌کرد و مثل یک سوژه‌ انسانی با طبیعت برخورد می‌کرد.

من هم این حس را در کودکی داشتم، در خانه‌ پر از گل و گیاه‌مان در شهر رشت، ساعت‌ها لانه‌سازی پرستوها را نظاره می‌کردم و با گل و گیاه دوست بودم. اما بعد که به تهران و دانشگاه وارد شدم، روز به روز از طبیعت دورتر شدم. مگر برخی آخر هفته‌ها که به کوه‌های اطراف تهران می‌رفتم ولی آن‌قدر شلوغ بود که خود «طبیعت» در هیاهوی مردم گم می‌شد. بعدها که به دلایلی به اجبارِ به سیستان و بلوچستان رفتم و در دهستان پیشین، دور از هیاهوی شهرهای بزرگ زندگی کردم، فرصتی پیدا کردم که با گل و خاک و سنگ و آسمان و ستاره‌ها نزدیک شوم و با آنها حرف بزنم.

این مقدمه را برای این گفتم تا به مطلب اصلی برسم. رابطه‌ «انسان و طبیعت»

روزی نیست که در رسانه‌ها در مورد ویرانی طبیعت و نابودی روزافزون آن خبری نخوانیم و نشنویم. روندی که از بعد از مدرنیته آغاز شد و تا امروز نیز ادامه دارد. پیش از آن انسان‌ها غالبا از نیروهای طبیعت می‌ترسیدند. ولی در دوران مدرن درصدد غلبه و مالکیت بر طبیعت و رام کردن آن برآمده‌اند. در واقع نوعی تجاوز به طبیعت صورت گرفته است و کمتر به طبیعت نگاهی همدلانه و از سر یکی‌بودن دیده شده است.

شاید برخی نوشته‌های سرخپوستان را خوانده باشید که به زمین به مثابه مادر نگاه می‌کردند. مثل نامه رئیس قبیله‌ای از سرخپوستان به رئیس‌جمهور آمریکا: «چگونه می‌توان آسمان و گرمای زمین را فروخت؟ وقتی ما مالک طراوت هوا و تلألوی آب نیستیم، چگونه می‌توانیم آنها را به شما بفروشیم؟ تمام این سرزمین برای مردم من مقدس است، برگ‌های سوزنی و رخشان کاج‌ها، سواحل ماسه‌ای، مه میان جنگل‌ها، حشرات زیبا و پرهیاهو، آری این همه در خاطره و تجربه مردم من مقدس‌اند. عصاره‌ای که در درختان جاری است، خاطرات مرد سرخ‌پوست را با خود به همراه دارد. زمین ما در ما وجود دارد، ما بخشی از زمین و زمین پاره‌ای از وجود ماست، گل‌های عطرآگین خواهران ما هستند، گوزن‌ها، اسب‌ها و عقاب‌های بزرگ، برادران ما هستند. قله‌های سنگی، نم چمن‌زارها، گرمای تن‌اسبان و انسان‌ها همه به یک خانواده تعلق دارند. این آب رخشنده که بر نهرها می‌گذرد و این رودخانه‌ها تنها آب نیستند، خون نیاکان ما هستند که جاری‌اند. (…) شما باید به فرزندان خود بیاموزید که زمین زیر پای آنان، خاکستر پدربزرگ آنان است، پس باید به سرزمین خود احترام و تکریم کنند و به فرزندان خود بگویند که زمین مادر آنهاست. آنچه برای زمین اتفاق بیفتد، برای فرزندان زمین هم اتفاق خواهد افتاد. اگر انسان به زمین تف کند، به خود تف کرده است. نباید فراموش کرد که انسان تار زندگی را نمی‌زند بلکه خود نیز تنها رشته‌ای از تارهای زندگی است.»

سرخپوستان خود را جزئی از طبیعت می‌دانستند و مثل تسخیر طبیعت خود توسط انسان‌های مدرن تسخیر شدند! انسان‌ مدرن خود را مالک طبیعت، زمین و حیوانات دانسته است و از این رو در صدد استفاده از آن برآمده است.

ساخته شدن شهرهای بزرگ، شکل طبیعت را تغییر داده است. تراشیدن کوه‌ها و جنگل‌ها، استخراج سنگ و طلا و آهن و … نابودی زیستگاه جانوران که به انقراض گونه‌های متعدد گیاهان و حیوانات منجر شده است. همه و همه ناشی از غلبه و تسخیر و تملک طبیعت بوده است.

چند روز پیش در مقاله‌ای خواندم: «حتی درصورتیکه تخریب حیات‌وحش، شکار گونه‌های جانوری و آلودگی منابع در مدت ۵۰ سال پایان پیدا کند و سرعت انقراض گونه‌های جانوری به سطح طبیعی خود بازگردد باز هم پنج تا هفت میلیون سال زمان لازم است تا جهانِ طبیعت به روند بازیابی و احیای خود بازگردد.» یعنی بلائی که بر سر منابع زیستی‌مان آورده‌ایم جبران ناپذیر است.

هیچ‌جا دور نیست

«مادر طبیعت»

بامداد

مادر طبیعت، چه ترکیب قشنگی، آدم رو احساساتی می‌کنه. ساده‌انگارانه فکر می‌کنم بچه خوبی برای این مادر هستم. دوستش دارم، بهش تعلق خاطر دارم، بهش وابسته هستم و نیازمندش هم هستم. همه هستی‌ام از طبیعته. بچه که بودم طبیعت بخش بزرگی از زندگیم بود. همه بازی‌های تنهاییم توی باغچه بزرگ ته حیاط بود. با خاک و آب مشغول می‌شدم و زیر سایه درخت‌های بید و زردآلو خونه‌های گلی درست می‌کردم. آبپاش کوچولوی مخصوص خودم رو داشتم و در خیالم داشتم باغبونی می‌کردم. برای خودم عالمی داشتم. خوش و امن.

حالا جدا از این‌که از اعماق قلبم عاشق طبیعت و حیوانات و کوه و جنگل و زمین و هرچه درش هست هستم، فکر می‌کنم که خیلی هم در قبالشون مسئولانه رفتار می‌کنم. ولی این یه توهمه. یک ادعای فهمیدگی و مسولیت‌پذیری که وقتی توش دقیق می‌شم می‌بینم تازه اول راه هم شاید نباشم!

مثلا من تا چند سال پیش خیلی لیوان و ظرف و سفره یک‌بارمصرف می‌خریدم برای پیک‌نیک و مسافرت. بعد از یه مدت یه کم تو کار خودم دقیق شدم و سعی کردم خودم رو نزنم کوچه علی‌چپ. دیدم من به تنهایی، من یک نفر، من که ادعای تعهد به محیط ‌زیست دارم، هر سال چقدر زباله تولید می‌کنم اونم با دو قلم جنس و بی‌دلیل! این دو قلم رو ضربتی حذف کردم. حالا هر کی هر چی می‌خواست بگه و تو سفر غر بزنه، گفتم سفره پاک کردن و ظرف آوردن و شستنش با من. احساس خیلی خوبی داشتم. ولی کوتاه بود. باز هم دقیق شده بودم و دیدم زباله‌هام رو خیلی غیرمسولانه، قاطی‌پاطی توی یه سطل می‌ریزم. تر و خشک و تفاله چایی و همه بسته‌بندی‌ها و قوطی خوراکی‌ها و شوینده‌ها و در کل همه‌ چی. همون جور که یه عمر بی‌فکر تکرارش کردیم. تنها هدف دور انداختن آشغاله. هر چی رو که زباله هست باید دور انداخت. ولی دور؟ دور از کجا؟ از خودم؟ از اتاقم؟ از خونه‌ام؟ از همین یک وجب جا؟ آها دورتر مثلا بیرون از محله یا بیرون از شهر؟

بسه دیگه! تا کی می‌خوایم از این کلمه استفاده کنیم. شاید در خیلی قدیم‌ترها انتخاب درستی بوده. نمی‌دونم، لابد در آغاز یک‌جا‌نشینی که بشر تصمیم گرفته زباله‌هاش رو دور از محل زندگیش ببره‌ . ولی الان تقریبا همه می‌دونیم که دور وجود نداره‌ هر چی هست همین‌جاست و همین یه کره زمین رو برای زندگی داریم. شوخی‌بردار هم نیست. حتی قبل از این‌که به بازیافت فکر کنیم، باید همه سعی‌مون رو بکنیم که تا حد ممکن کم‌ترین زباله رو تولید کنیم.

خلاصه که راه‌کار بعدی‌ام تفکیک بود. خشک جدا، تر جدا. این قسمتش وظیفه منه که انجامش می‌دم ولی واقعیت اینه که بعدش می‌رن توی ماشین شهرداری  و دوباره قاطی می‌شن! خب لامصب تو که توی تبلیغات مدام می‌گی تفکیک از مبدا، پس چرا مخزن و ماشین مخصوص و مناسبش رو تهیه نمیک‌نی! خیلی معذب و ناراحت هستم و فکر می‌کنم آدم هر قدمی که برمی‌داره می‌بینه باز هم کمه.

جمله‌ طلایی

«مادر طبیعت»

نیمه‌شب

مامان من از نظر من دشمن درجه‌ یک طبیعت است و از نظر او من دشمن درجه‌ یک طبیعت هستم، او  به اندازه‌ ده نفر کیسه‌ پلاستیکی و ظرف و دستمال یک‌بار‌مصرف استفاده می‌کند و بیش از حد آب مصرف می‌کند، اما بازیافت زباله‌ای انجام می‌دهد که من به عنوان یک مدافع حقوق محیط زیست نمی‌توانم با آن دقت این کار را انجام دهم. حتی به دوستانش هم یاد داده است که تفکیک زباله را به بهترین نحو انجام دهند. در مقابل اعتراض‌های من در مورد مصرف وسایل پلاستیکی یک‌بار‌مصرف هم، آخرین بار خیلی مودبانه تذکر داد که من می‌دانم که چه کاری را انجام دهم. لطفا تو هم بیا یاد بگیر چگونه زباله‌هایت را از مبدا درست تفکیک کنی.

این اختلاف بین من و مامانم هنوز هم ادامه دارد و تقریبا هر یک نیز کار خودمان را انجام می‌دهیم. اما چند وقت پیش که اتفاقا با هم یک برنامه‌ تلویزیونی نگاه می‌کردیم، به این نتیجه رسیدیم که هر دو بر عبث پاییده‌ایم و مصرف خانگی با درصد بسیار کمی از مراقبت‌های محیط زیست در ارتباط است و مصارف صنعتی در مرحله‌ اول و مصارف کشاورزی در مرحله‌ دوم است که نابودی مادر طبیعت را هدف قرار داده‌اند و تلاش من و مامانم درصد بسیار بسیار پایینی را در حفظ محیط زیست دارد. من چند وقتی بیخیال ماجرا شدم و اما مامانم تقریبا بعد از دو روز ادامه داد و یک روز خیلی اتفاقی که مشغول صحبت بودیم، گفت: «من ترجیح می‌دهم که ولو خیلی خیلی اندک، به محیط زیست آسیبی نرسانم.» همان موقع حرفش را پشت گوش انداختم، اما یک روز به آن فکر کردم و دوباره برگشتم به روال قبلی زندگی‌ام، که استفاده هر نوع پلاستیک و لوازم یک‌بار‌مصرف را به حداقل برسانم.

شما که غریبه نیستید، بعد از آن هم با هر فردی که صحبت می‌کنم و می‌خواهم قانعش کنم که مراقب محیط زیست باشد، از همان جمله‌ طلایی مامانم استفاده می‌کنم و اغلب هم جمله را از زبان خودم می‌گویم.

تبری با دسته‌ای چوبی

«مادر طبیعت»

شبانگاه

یکی هست که نمی‌تونه به محیط زیست بی‌اعتنا باشه، چه محیط اطراف خودش چه کل کره‌ زمین. یکی هم هست که جلوی در خونه‌ش آشغال می‌ریزه روی زمین و اگه بهش تذکر بدی جوری نگاهت می‌کنه انگار قیافه‌ت با آدمیزاد فرق داره. بقیه هم که وسط این دو سرگردانند. واقعیت اینه که ما به طبیعت آسیب نمی‌زنیم، ما حداکثر به خودمون آسیب می‌زنیم. ما آدم‌ها مثل یک‌سری ویروس بدخیم هستیم که اومدیم روی زمین یک سری تغییرات ایجاد می‌کنیم و خودمون و محیط اطرافمون رو نابود می‌کنیم و تموم می‌شیم و طبیعت خودش رو با تغییرات وفق میده و یک سری تغییر می‌کنه. حالا ممکنه این پروسه‌ وفق پیدا کردن میلیون‌ها سال طول بکشه، خب بکشه برای زمین مهم نیست. برای دنیا مهم نیست. شاید هم قبل از سپری شدن این زمان با خورشیدی، شهاب‌سنگی، چیزی برخورد کنه و تمام. حالا پلاستیک بوده یا نبوده، آب کم بوده یا زیاد، پلنگش منقرض شده بوده یا نشده بوده، لایه‌ی اُزُن داشته یا نداشته، تهش سوراخ بوده و باد می‌داده یا خیر برای هیچ‌جای این جهان مهم نیست. جهان به کار خودش ادامه می‌ده. این طبیعت و کره‌ سبز و آبی زمین و قشنگی‌ها و حیوانات و گیاهان و غیره می‌تونه برای استفاده و لذت بردن ما آدم‌ها باشه. حالا ما لیاقتش رو نداریم، یا عین یه بچه‌ لوس می‌زنیم داغونش می‌کنیم خودمون رو از لذت استفاده‌ش محروم کردیم. انسان به صورت یک روح جمعی عمل می‌کنه که خودش رو دوست نداره، به خودش نمی‌رسه، برخوردش با وجود خودش خوب نیست. واقعا ما انسان‌ها چکار کرده‌ایم که این چنین خودمون رو مجازات می‌کنیم؟

بزرگترین اشکال کار اینجاست که انسان‌هایی که زمین رو از ما به ارث می‌برند از ما بیچاره‌تر و بدبخت‌ترند و این شبهه رو ایجاد می‌کنه که ما واقعا بارها و بارها به دنیا می‌آییم تا نتیجه‌ اعمالمون رو ببینیم. من به عنوان یک مادر هیچوقت فکر کرده‌ام که اگه اسراف کنم بچه‌ من امکاناتش کم میشه؟ یا نوه‌ام یا نوه‌ نوه‌ام؟ نه. برای من مهم نبوده. اگه مهم بود جور دیگه‌ای رفتار می‌کردم یا اصلا در به وجود آوردن بچه شک می‌کردم.

آبی آسمونی، سبز جنگلی

«مادر طبیعت»

شامگاه

چلوکباب سلطانی با گوجه اضافه، استیک اعلا با سس پرتقال، شیشلیک طلایی، بوقلمون جشن شکرگزاری، ماهی سرخ‌شده شب سال نو، بره شکم‌پر، و هزار تا غذای هیجان‌انگیز دیگه که بدون شک دهن همه رو آب می‌اندازه و همه تلاشمونو می‌کنیم برای سنگ‌ تموم گذاشتن جلوی مهمون یا برگزار کردن مراسم خانوادگی به بهترین نحو و تا جایی که جیب مبارکمون اجازه می‌ده، این‌ غذاها رو توی سفره‌مون داشته باشیم. ولی ای دل غافل که همین سنگ تموم گذاشتن‌ها داره بزرگ‌ترین خیانت رو در حق مادر طبیعت می‌کنه و کره زمین رو به قهقرا می‌بره. مصرف بی‌رویه آب برای تولید محصولات گوشتی غیر قابل مقایسه با معادل گیاهی همون محصولاته، تعداد درختایی که سوزونده می‌شن تا جنگل‌ها تبدیل به مراتع برای گاوها و گوسفندها بشن بی‌شماره. علاوه بر این، دام‌پروری گازهای گل‌خونه‌ای رو به نحو سرسام‌آوری وارد جو زمین می‌کنه. بازم بگم؟ ما همه اینا رو می‌دونیم، ولی به نحو عجیبی در گیاه‌خوار شدن تردید و تعلل می‌کنیم. گیاه‌خوار شدن، عملی‌ترین و مهم‌ترین کاریه که می‌تونیم برای حفظ محیط زیستمون انجام بدیم، ولی …

فکر می‌کنم یکی از دلایل اصلی گیاه‌خوار نشدن ما آدم‌ها که خیلی هم قابل درکه اینه که باید برای این‌کار تلاش اضافه‌ای انجام بدیم. فرض کنید شما رفتین به یه رستوران که تعداد خوبی غذاهای باکیفیت گوشتی داره، در صورتی که اگه شما گیاه‌خوار باشین انتخابتون محدود می‌شه به ساندویچ پنیر و گوجه‌فرنگی و یا سالاد فصل. خوب خیلی قابل درکه جبهه‌گیری آدم‌ها در چنین موقعیتی. ولی وقتی گزینه‌های گیاهی خوبی هم در دسترس باشه (توفو، انواع و اقسام پنیرهایی که از شیرهای گیاهی درست شدن، سویا، و یا حتی سوسیس و کالباس‌هایی که از سویا یا لوبیا درست شدن)، فکر می‌کنم آدم‌های بیشتری به گیاه‌خواری علاقه‌مند می‌شن.

به نظرم مهم نیست از چه راهی برای حفظ محیط زیست قدم برمی‌داری. می‌تونی گیاه‌خوار باشی، می‌تونی یه محقق باشی که روی حفاظت از گونه‌های در حال انقراض کار می‌کنه، یا یه مادر مهربون که روز تعطیل دست بچه کوچیکشو می‌گره و می‌ره زباله‌های لب ساحل رو جمع می‌کنه. مهم اینه که بدونی مادر طبیعت به همه تعلق داره. مهم اینه که دلت برای مادر طبیعت بتپه و آبی باشه شبیه آسمون، سبز باشه شبیه جنگل.

آدمیزاد است دیگر

«مادر طبیعت»

غروب

آدمیزاد که نبود، کره خاکی هم برای خودش بهشتی بود خوش آب و هوا. پر از گیاهان و جانوران مختلف. هر حیوانی از شکار خود، به اندازه‌ای که شکمش سیر شود، می‌خورد و باقی را برای حیوانات کوچک‌تر از خود به جای می‌گذاشت. آدمیزاد که پا به کره زمین گذاشت، زمین را چپاول کرد. خورد و ریخت و پاشید و باقی را برد تا داخل فریزرش منجمد کند، به قول خودش برای روز مبادا که نه، بلکه برای مهمانی‌های غیرضروری و سفره‌های رنگین و سپس زباله‌دانی رنگین. همین آدمیزاد که مورد بحث است به همنوعان خود رحم نکرد. او داخل فریزر ذخیره کرد و برای رهایی از چربی‌های انباشته از غذای اضافی، با قر و اطوار به سالن‌های ورزشی رفت و آن دیگری با پوست و استخوانی چروکیده نفس‌های آخرش را کشید و رفت. بی آن که پول کفن و دفنی داشته باشد. آدمیزاد درختان جنگل، لانه و آشیانه پرندگان را بر سرشان خراب کرد و برای خود خانه ساخت و مرا از ریختن تکه نان باقیمانده سر سفره، به پرندگان منع کرد.

آدمیزاد است دیگر نه به زیر زمین، نه روی زمین و نه بالای زمین، به هیچ کدام رحم نمی‌کند. چنان گرفتار کبر و خودخواهی شده است که به نوه و نتیجه‌هایش نیز که قرار است بعد از او در این خراب‌آباد زندگی کنند، نمی‌اندیشد. شاید می‌اندیشد و با خود می‌گوید که آنها هم بالاخره راهی برای زنده ماندن پیدا می‌کنند.

چندی پیش پیرترین بانوی همسایه ما را برای صرف قهوه به باغچه‌اش دعوت کرد. باغچه نگو، بهشتی کوچک بگو. در همان محوطه کوچک، از گل و گیاه و سبزی تا قوش سوتو (شیر مرغ) پیدا می‌شد. از او خواستم که مرا نیز راهنمایی کند. گفت: «خاک مهم‌ترین موضوع برای گل و گیاه است. اول باید خاک خوب داشته باشی که این دست خودت است.» بعد از پذیرایی با قهوه و سالاد میوه، سر صحبت را باز کرد. از همه ما به علت اهمیت ندادن به محیط اطرافمان گله کرد. از همسایه بغل‌دستی که پس از کشیدن سیگار در بالکن خانه‌شان، ته سیگار را از بالکن به بیرون پرت می‌کند. از همسایه روبرویی که تابستان هر سال پتوها و لحاف ها و فرش‌هایش را جلو در خانه‌شان می‌شوید. در حالی که شیر آب باز است و آب لوله‌کشی به هدر می رود، با فلان دوست و فامیل تلفنی یا دم دری حرف می‌زند. از بچه شیطون‌بلای فلانی که نهال‌های تازه‌کاشته‌شده را کند و در مقابل اعتراض دیگران با خشم گفت: «آقانین مالی چیخیر نوکرین جانی/ مال آقا هدر می‌شود و جان نوکر؟ پولش را که از جیب شما پرداخت نکرده‌اند. چند تا نهال ارزش شکستن دل بچه را دارد؟» سپس خطاب به تک‌تک مهمانان گفت: «شما همسایه جان که خانه‌تان بالای سر من است، لطفا ظروف یک بار مصرفتان را زیر پای من نیاندازید. اصلا شستن چند لیوان و بشقاب چقدر زحمت و وقت می‌برد که از ظروف یک بار مصرف استفاده می‌کنید؟ تخمه و گردو و شاه بلوط می‌شکنید و می‌خورید، نوش جانتان. لطفا بشقابی برای پوست تخمه هم بغل دستتان بگذارید و بالکن مرا کثیف نکنید.» حرف و گلایه زیاد بود از باغچه و خانه گرفته تا ساحل دریا و شیشه‌های شراب و نوشابه و غیره که بعد از مصرف روی آب‌های دریا شناور یا ته‌نشین می‌شوند. اگر هر کدام از ما بهداشت و نظافت را رعایت کنیم، نه دریا، نه ساحل و نه هوا، هیچ کدام آلوده نمی‌شود. محیط زندگی زیبا و تمیزی خواهیم داشت.

بعد از ساعتی صحبت و گپ و گفت، خداحافظی کرده و هر کدام در حالی که به پیرزن حق می‌دادیم، راهی خانه‌هایمان شدیم. همسایه سیگاری ما، با خشم و تمسخر گفت: «‌بین خودمان باشد‌ها! بیچاره پیرزن از بس که بیکارست، توی بالکن می‌نشیند و سیگارها و پوست تخمه‌های مردم را می‌شمارد. فکر می‌کند با بچه طرف است و نصیحتمان می‌کند. شماها هم صدایتان درنمی‌آید. این همه ترسو نباشید! جوابش را کف دستش بگذارید.» همه مات و مبهوت نگاهش کرده سری به تاسف تکان دادیم. راستی که به بعضی از آدم‌ها چه می‌شود گفت! خوب آدمیزاد است دیگر!

ما غیرطبیعی‌ها

«مادر طبیعت»

عصر

وقتی فکر می‌کنم چطور زیباتر بشوم، چطور تزیینات خانه را جوری بچینم یا آماده کنم که زیباتر به نظر برسد، وقتی قصد خرید لباس یا هر چیز دیگری را دارم همیشه دنبال زیباترین هستم و این زیباترین را در ساده‌ترین و طبیعی‌ترین حالت اشیا و اجسام و حالات پیدا می‌کنم. از هر چیز و هرجا طبیعیش را دوست دارم و هر کاری را دوست دارم به طبیعی‌ترین شکل ممکن پیش ببرم، بدون شاخ و برگ اضافه، بدون تزیینات و آرایش‌ها و افزودنی‌ها. هرچه هست همان که از ازل بوده و هست برای من از همه قشنگ‌تر است.

یکی از رویاهایم داشتن خانه‌ای است از چوب و در دل طبیعت. خانه‌ای کوچک و نقلی با یک حیاط نقلی ولی پر درخت و پر گیاه. با این سبک زندگی که آموخته‌ام نداشتن برق و آب لوله‌کشی و اینترنت می‌ترساندم، پس داشتن اینها را خلاف طبیعت نمی‌بینم ولی باقی قضایا اولیه و ابتدایی و دست‌ساز و طبیعی. ظرف و ظروف و مبلمان و هر چیزی که فکرش را بکنید دست‌ساز، چوب‌تراش یا سرامیک یا سنگ ولی دست‌ساز. چیزی که یک نفر آدم برایش عرق ریخته، تلاش کرده و فکر و ماهیچه‌هایش را به کار انداخته تا چیزی تولید کند، نه مثل امروز ما همه‌چیز ماشینی و چاپی با یک دکمه کار راه بیفتد یا همه‌چیز هوشمند و خودکار است. خانه رویایی من حتی یک ذره پلاستیک درش راه ندارد.

به نظرم زیبایی و سرزندگی‌ای که در طبیعت وجود دارد در هیچ چیز دیگری پیدا نمی‌شود. در بهار همه جا یک‌دست سبز است، ولی سبزها تکراری نیست. سبز این درخت با آن درخت، این گیاه با آن گیاه فرق می‌کند. گل‌ها همه زرد قرمز و نارنجی و بنفشند ولی باز هزار رنگ است. تابستان هر چیز رنگ دیگری به خود می‌گیرد. همه‌چیز انگار پررنگ‌تر و داغتر است، بازتر است.

به نظرم رفتار حیوانات که طبیعی‌تر از انسان مانده‌اند از رفتار ما انسان‌ها زیباتر است. با هم و با خودشان مهربان‌ترند. حتی حیوانات درنده هم الکی شکار نمی‌کنند، شکارشان را حیف و میل نمی‌کنند. همیشه حیوانی هست که غذای دست اولش پس‌مانده حیوان دیگری‌ست و این باعث می‌شود حیوانات آشغال تولید نکنند و جنگل بو نگیرد. یا حیوانات دچار بیماری‌های ناشی از تمدن نیستند، چون ندارند و همان روتین طبیعی‌شان را پیش می‌برند. در عوض ما انسان‌ها که به نام متمدن شدن از طبیعت خودمان شده‌ایم، دچار چندین بیماری صنعتی هستیم، افسردگی بیداد می‌کند، سر هیچ و پوچ همدیگر را لت‌وپار می‌کنیم. برای داشتن امکانات بیشتر حاضریم یکدیگر را بدریم. هیچ‌چیز خوشحالمان نمی‌کند چون عادت کرده‌ایم مدام نو نوار کنیم، همین باعث می‌شود ضایعاتی که جذب محیط نمی‌شوند و به درد هیچ‌کس هم نمی‌خورد، از سر و کول زندگیمان بالا برود. به فضای لایتناهی هم رحم نکرده‌ایم و پر است از ضایعات فضایی. خلاصه که در این طبیعت بی‌جان و باجان، به نظرم زشت‌ترین موجودات ما انسان‌ها هستیم.