دسته: لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج

پیش‌نویس عهدنامه

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

غروب

بار اولی که مثل یک زن سلیطه سرش داد زدم و شبیه یه مرد ترسو رفت و در رو البته پشت سرش کوبید، سر ظرف‌ها دعوامون شده بود. دلش نمی‌خواست ظرف‌های کثیف رو بشوره مگر بمونن تا آخر هفته که اونم می‌رفت مهمونی و وقت نمی‌کرد. البته که لیست، طولانی بود: دلش نمی‌خواست بعد از حمام زیر دوشی رو بشوره. دلش نمی‌خواست بیدار می‌شه رختخوابش رو جمع کنه. دلش نمی‌خواست صبح‌ها یواش بره سر کار و زمین و زمان رو به هم نکوبه و … دعوامون که با اشک‌های زیاد من و اخم‌های اون تموم شد، دوتایی خندیدیم که شبیه زن و شوهرهایی شدیم که یک عمره با همن و هنوز به هم عادت نکردن.

دوره‌ی همخونگی من با بهترین دوست زندگیم به سه ماه هم نکشید. اون موقع پانزده سال بود با هم دوست بودیم و قبل و بعد از این اتفاق، بارها مرام‌هایی برای هم گذاشتیم که فقط اعضای خانواده برای هم خرج می‌کنن. بعد از اون من به صفت‌هاش «شلخته» و «بی‌مسئولیت» رو اضافه کردم و اون «تمامیت‌طلب» و «بی‌اعصاب» نامید من رو.

این تنها دعوامون نبود. توی این سال‌های دوستی ارتباطمون خیلی وقت‌ها از خواهر برادرمون هم بیشتر بوده. نتیجه‌اش اینکه تا حد مرگ همدیگه رو حرص میدیم و جیغ همدیگه رو درمیاریم. دیگه چی؟ یاد گرفتیم همدیگه رو ببخشیم.

الان چند ساله جفتمون توی رابطه هستیم. مختصات رابطه‌هامون به طرز عجیبی شبیه همه و گاهی جفتمون به ستوه میاییم و میشینیم با هم صحبت می‌کنیم و همدیگه رو از چشم هم می‌بینیم. اون وقته که ادامه دادن ممکن میشه. به همدیگه کمک می‌کنیم از موقعیت مطلق «برحق بودن» پایین بیاییم. این چیزیه که دوستای دخترم بهم نمی‌تونن بدن. اونها هم بیشتر جهان رو از زاویه‌ی من می‌بینن‌.

«جنسیت» داستان پیچیده‌ایه. زن، خود ِ در رابطه‌اش رو نمی‌شناسه مگر وقتی در رابطه قرار می‌گیره. رابطه‌های دوستی، رابطه‌های جنسی. انگار حتی همه‌ی این روابط پیش نیاز حضور بالغانه در رابطه‌ی اصلی زندگیه. به گمونم وارد شدن در یک رابطه و فقط یک رابطه بدون هیچ شناختی و بدون هیچ پیش نیازی، شبیه پرت کردن یک بچه از بالای یک صخره است. که البته داریم داد می‌زنیم: بال بزن بال بزن تو می‌تونی!

Advertisements

مذاکرات آقای نون و خانوم شین در باب رابطه جنسی قبل از ازدواج

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

عصر

نون: به نظر من ازدواج یک رابطه تنانه است. درسته که دو نفری که با هم ازدواج میکنن فقط برای سکس ازدواج نمی‌کنن اما سکس بخش مهمی از ازدواج رو تشکیل میده. من حتی معتقدم اگه دو نفر رابطه جنسی خوبی با هم داشته باشن احتمالاً ازدواجشون ازدواج بادوامی خواهد بود. با این چیزایی که گفتم، فکر می‌کنم که بله، باید قبل از ازدواج با طرفت رابطه جنسی داشته باشی.

شین: خب من به عنوان یه دختر که تا حالا سکس نداشته، دلم می‌خواد اولین بار این رابطه رو با شوهرم داشته باشم.  بیا و تصور کن حالا اومد و دو نفر با هم قرار و مدار ازدواج گذاشتن ولی به هزار و یک دلیل نشد، تکلیف من دختر این وسط چی میشه؟

نون: بیا از اون ور به قضیه نگاه کن. اگه بعد از ازدواج اولین سکست رو تجربه کردی ولی اصلاً خوشت نیومد چی؟

شین: خب چون اولین تجربه‌ام هست قاعدتاً ملاکی برای مقایسه ندارم. همین موضوع شاید کمک کنه که سراغ هوسبازی نرم. ولی آدمی که قبل از ازدواج تجربه سکس داشته ممکنه همه‌اش آدم‌های مختلف رو با هم مقایسه کنه و بعد از ازدواج هم دلش تنوع‌طلبی بخواد.

نون: هومممم، اینی که میگی ممکنه پیش بیاد. ولی یه حالت دیگه هم ممکنه پیش بیاد که خیلی عالیه. دیدی اولش که میری رستوران جدید هر بار یه غذا رو سفارش میدی تا سلیقه غذاییت بیاد دستت، ولی بعد از چند بار دیگه می‌چسبی به یه غذای ثابت؟ حتی گارسونه هم بعد از سلام و علیک ازت می‌پرسه: همون همیشگی؟! خب با سکس قبل از ازدواج هم سلیقه‌ات دستت میاد.

شین: یعنی سکس رو با غذا مقایسه میکنی؟

نون: آره، چرا که نه. سکس هم یکی از نیازهای فیزیولوژیک انسان‌هاست که اینقدر ما براش نقش‌ها و کلیشه‌های اجتماعی تعریف کردیم که حالا شده یه چیز بی در و پیکر که تکلیفمون باهاش روشن نیست.

شین: شاید برای آقایون اینی که میگی درست باشه، ولی برای خانوم‌ها ماجرا فرق می‌کنه. توی خانوم‌ها سکس شدیداً باعث وابستگی عاطفی میشه. ممکنه برای آقایون وقتی از رختخواب میرن بیرون همه چی تموم شده باشه ولی برای خانوما تازه شروع شده. اونوقت اگه این خانوم نتونه با اون آقا ازدواج کنه کسی که این وسط آسیب می‌بینه خانومه نه آقا. بعدشم قبول داری که هنوز برای خیلی از آقایون هم این ماجرا حل نشده؟ حتی اگه بخوان با کسی ازدواج کنن که قبلاً با خودشون رابطه داشته هم، خیلی وقتا شک و تردید توی ذهنشون شکل می‌گیره که این دختره اگه «نجیب» بود، قبل از ازدواج با کسی نمی‌خوابید، الانم که زن من بشه ممکنه بعدش بره با ده نفر دیگه هم بخوابه!

نون: آره درست میگی. متاسفانه هنوز خیلیا اینطور فکر می‌کنن. ولی از طرفی من فکر می‌کنم سکس قبل از ازدواج به دخترا یه اعتماد به نفسی میده که شاید به شنیدن این سرکوفت‌ها از جامعه و اطرافیان بیارزه. چنین دختری دیگه تابوی رابطه جنسی براش شکسته شده و حاضر نیست برای داشتن رابطه در قالب پذیرفته شده ازدواج، در مورد معیارهای دیگه همسر آینده اش کوتاه بیاد.

شین: ولی من شک دارم اگه این کارو بکنم اعتماد به نفسم بیشتر بشه. یکی از دوستام در جریان عشق و عاشقی با دوست پسرش رابطه برقرار کرد و بعد به خاطر ترس از آبرو به پای پسره افتاد که باهاش ازدواج کنه. پسره یک دهم معیارهای دختره رو هم نداشت.

نون: آره، ماجرا خیلی پیچیده‌اس. لبه تیغه. ولی به نظرم اگه بخوایم یه جمله بگیم و تمومش کنیم بهتره بگیم هر جوری که آدم پیش بره بهتره از قبل مزایا و معایب ماجرا رو پیش خودش دو دوتا چهار تا کرده باشه.

تجربه‌های کال

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

بعد از ظهر

من هیچوقت نتوانستم «ازدواج نادیده ناشناخته» یا حتی با همان شناخت اندک در جلسه «گل‌آوری و چای‌خوری» را بپذیرم. به نظرم آنجا، همه، «بهترینِ خودشان» را می‌آورند می‌گذ‌ارند جلوی مهمان یا جلوی میزبان و خب چه کسی است که بتواند بفهمد این دختر زیبای مهربان که چای می‌آورد و لبخند کمرنگ از روی لبش محو نمی‌شود، فردا در مواجهه با دیر سر قرار حاضر شدن چه می‌کند، یا این آقای مودب کت و شلوارپوشِ خجالتی در ترافیک چه فحش‌هایی ممکن است نثار ماشین کناری کند؟  چه چیزی بیشتر از رابطه‌ی پیش از ازدواج می‌تواند آدم را به این طور شناخت‌ها نزدیک کند؟

 راستش مدل محبوب من مدلی است که دو نفر، پیش از شروع رابطه دونفره،  همدیگر را در یک جمع ببینند و بشناسند. مثل جمع‌های دانشگاهی مثل دوستی‌های خانوادگی. جاهایی که در آن کسی کمتر می‌تواند نقاب را طولانی‌مدت بر چهره داشته باشد، خاصه اینکه از ابتدا قصدشان هم دوستی دو نفره نباشد. اما این که این رابطه باید تا کجا پیش برود قسمت سخت‌تر داستان است. دوستی و عشق و تفریح و کافه و بازار و سینما و… رفتن را که همه قبول دارند، اما گمانم دخترها ماندن در این مرحله را بیشتر از پسرها  دوست دارند. سختی از جایی آغاز می‌شود که بخواهیم پله بعدی رابطه را بالا برویم. «پله بلند رابطه جنسی».

من فکر می‌کنم رابطه را نباید مرحله‌بندی کرد یعنی «حالا که فلان ماه/سال از زمان دوستی‌مان گذشته، بیا برویم مرحله بعد» یا «این مرحله را گذراندیم و بیا برویم مرحله بعدتر». در دوستی و عشق، همه چیز باید خودشان پیش بیایند و آنوقت دو نفر برای پذیرفتن یا نپذیرفتن‌شان مختارند. اینجا باید فکر کنند و تصمیم بگیرند. حتی به نظرم خودِ ازدواج هم یکی از این چیزهایی‌ست که باید پیش بیاید. «دوست شدن به قصد ازدواج» درست مثل «دوست شدن به قصد رابطه جنسی» بی‌منطق است؛ انگار بخواهی «به قصد سالم بودن» بروی آزمایش خون بدهی. دوستی همان آزمایش است؛ آزمایشی پویا و لحظه‌ای.

شاید قضیه در ایران کمی پیچیده‌تر از دیگر کشورها باشد. به دلیل این تفکر غالب که از کودکی داشته‌ایم ( و حالا تازه دارد کم کم عوض می شود) که  «رابطه جنسی فقط در چارچوب خانواده و فقط با یک نفر به عنوان همسر درست است». این قانون به صورت زیرپوستی دارای تبصره‌های زیادی شده است. چارچوب خانواده اهمیتش را ازدست داده و حالا دو نفر که قصد با هم بودن دارند، منتظر حجله گل سرخ و عروسی نمی‌مانند. اما قسمت دومش هنوز برای دخترها کمابیش مثل قبل است. (چه از جانب اجتماع و چه از جانب خودشان – به نظر من -) دخترها رابطه جنسی داشتن را در همه روابطی که دارند به راحتی نمی‌پدیرند . دلیلش نمی‌دانم غیر از جبر محیطی چه می‌تواند باشد.  شاید برای ایجاد رابطه جنسی باید به طرز قابل توجهی عاشق باشند و خب طبیعی است که در هر رابطه‌ای نمی‌توانند به سرعت به عشق برسند.

در این دوران «گذار از تفکر سنتی در دوستی به تفکری کمی جدیدتر» یکی از مهم‌ترین مشکلاتی که حداقل تا چندسال پیش به وفور رخ می‌داد این بود: پسری با دختری وارد رابطه عاطفی می‌شد. کم‌کم رابطه پیش می‌رفت و در جایی که دختر توقع مطرح شدن پیشنهاد ازدواج را داشت، پسر پیشنهاد رابطه جنسی می‌داد. دختر یا همان اول رد می‌کرد یا خودش هم دوست داشت و می‌پذیرفت؛ تا اینجا مشکلی نبود؛ مشکل از آن جا آغاز می‌شد که این پیشنهاد در نظر دختر ، به معنای پیشروی رابطه تا سطح «با هم ماندن برای همیشه» بود، از این رو می پذیرفت؛ بدون اینکه به پسر چیزی بابتِ آنچه در ذهن داشت بگوید؛ طبیعتا چون تصور می‌کرد پسر هم در پسِ ذهنش همین را می‌پرورد. با این پیش‌فرض‌ها رابطه آغاز می‌شد و در برخی موارد به ازدواج ختم می‌شد و در موارد بسیار دیگری، رابطه کم‌کم رو به اتمام می‌رفت (بیشتر به دلایلی از قبیل این که هر دو کم‌سن‌ و کم‌تجربه‌اند و غالباً پسر در وضع پایداری از لحاظ مالی، شغلی، تحصیلی و … نبود – این‌ها در ایران هنوز فاکتورهای مهمی برای پسر تلقی می‌شوند، اگرچه برای دختر مهم نباشد.)

اینجا است که دختر نمی‌داند با تن‌اش چه کند. آنقدرها عاقلانه تصمیم نگرفته بود که بتواند پای نتیجه‌اش بماند و از آنچه در انتظارش است به شدت واهمه دارد. حالا تصمیم می‌گیرد تهدید را به فرصت تبدیل کند و پسر را به خاطر این رابطه در معذوریتِ ازدواج بیندازد. ازدواج‌های بسیاری این طور سر گرفت تا کم‌کم، تجربه باعث شد پسرها پیش از ایجاد رابطه جنسی در مورد عواقب آن و این که «پس از آن هیچ مسئولیتی متوجه اینجانب نمی‌باشد» توضیحات لازم را دادند و سنگ‌هایشان را در ابتدا واکندند. به نظرم همین موضوع سبب ایجاد روابط جنسی نامتعارفی شد که لااقل پس از جدایی نشانه‌ای باقی نگذارد و این باز برای دختر زخم ذهنی تازه است «باکره ای با تجربه‌های کال جنسی».

گمانم عمر این دوران دارد به سر می‌رسد و دیگر نجابت در رابطه مستقیم با باکرگی نیست و بی‌شک روزی از همین روزها، دخترها و پسرهای هم‌وطنم ( نه به صرف ایجاد رابطه‌ی جنسی، بلکه برای محک زدن همدیگر برای زندگی درک نار یکدیگر) با هم از همه پله‌های رابطه بالا می‌روند و در سر هر پله‌ای که کسی نتوانست ادامه بدهد و خواست برگردد، با نگاه محکوم‌کننده همه مردم شهر طرف نمی‌شود.

انگشت

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

نیم‌روز

به نظر من همه قبل از ازدواج باید و باید رابطه جنسى داشته باشند. شاید بوى تن طرف مقابل خوشایندشان نباشد. شاید طرف مقابل خیلى خشن و شاید خیلى ملایم رفتار کند و خیلی موارد دیگر. هر چیزی مشکل‌ساز خواهد بود اگر مورد قبول طرف مقابل نباشد. من معتقدم که رابطه زن و شوهر به رابطه جنسى وابسته است. حداقل در ابتداى رابطه. بعدا که ارتباط عمیق‌تر مى‌شود، قضیه فرق می‌کند.

همسایه طبقه بالایی‌ ما یک خانم مسن بود که دختری جوان با او زندگى می‌کرد. او داستان تلخ زندگیش را یک‌بار براى ما تعریف کرد که دختر را از یک خانواده کم‌درآمد، براى مردی از خانواده‌ای متمول گرفته بودند. هیچ‌کس هم به داستان شک نکرده بود. دختر بیچاره بعد از مشکلات بسیار جدا شده بود. عدم توانایی جنسی شوهر یک طرف، در این میان مادر شوهر هم به زور سعى کرده بود با انگشت پرده بکارت دختر را پاره کند که دختر نتواند به پزشک قانونى مراجعه و شکایت کند. فقط تصور اینکه یک دختر ساده چه صدمات جسمى و روانى را تحمل کرده، پشتم را می‌لرزاند. یعنى خانمی که مادر است، حاضر شده حرمت خودش و یک دختر جوان رو اینقدر پایین بیاورد مبادا آبروى پسرش برود. اصرار به ازدواج کسى که تمایل جنسى ندارد، مسخره است.

از فامیل‌هاى نزدیکمان هم یک دختر خوشگل و ترگل ورگل ازدواج کرد. پسر هم به نظر خوب می‌آمد تا اینکه شب عروسى شنیدیم که دختر بیچاره راهى بیمارستان شده. پسر آنقدر خشن و سخت رفتار کرده بود که دختر به خونریزى شدید افتاده و چند روزى توى رختخواب مانده بود. بعدا هم مثل اینکه پسر به این رفتارش ادامه داد. بیچاره دختر هم که لابد یا عادت کرده یا علت دیگری داشت، به هر حال دیگر به کسى چیزی نگفت. ولى همیشه غمگین به نظر می‌آمد و می‌شد یک جور ترس را توی چشمهایش دید.

خاله بزرگ من ماما بود و گاهگاهی از داستان‌هاى مطبش که پایین‌شهر تهران بود تعریف می‌کرد. از درددل زن‌ها در مورد تقاضاهاى عجیب و نه چندان عجیب شوهرانشان و از اینکه انگار مردها انتظار داشتند هر چىزی که توی فیلم می‌بینند، زن‌ها برایشان اجرا کنند!

حالا که بیشتر از بیست سال‌ست که خارج از ایران زندگى می‌کنم، می‌بینم که بعضى از آن خواسته‌ها آنقدر هم بد نبوده و جزو عادى‌ترین روابط زناشویی‌ست! ولى خاله خانم ما که هیچوقت هم ازدواج نکرده بود، به بیمارانش می‌گفت که کار بدی‌ست و زیر بار نروید.

همین جا وسط مملکت فرنگ، دوستان نزدیکى دارم که تا قبل از ازدواج به دلایل مذهبى هیچ رابطه جنسى نداشتند. مسیحى هستند. با اینکه همه فکر می‌کنند که اینجا همه قبل از ازدواج رابطه دارند، تعداد این آدم‌ها کم نیست. بعضى‌ها هم یک مدت مثلا یک سال قبل ازدواج رابطه را قطع می‌کنند که بعد از عروسى رابطه‌شان جدید باشد. البته یک فرق بزرگ هست بین این گروه و گروهی که در بالا تعریف کردم. این آدم‌ها خودشان انتخاب می‌کنند که رابطه داشته باشند یا تا بعد از ازدواج صبر کنند. اطلاعات و دانش کاملی هم در مورد مسائل جنسى دارند که یا در خانه مطرح شده یا در مدرسه در موردش صحبت شده. آنها اگر سوالى داشته باشند چندین منبع اطلاعاتی درست در اختیارشان است. اینجا از خاله خانم خبرى نیست.

باید من و نباید او، مسئله این نیست!

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

پیش از ظهر

ازدواج یعنی چه؟ یعنی دو نفر بروند یک جایی به اسم محضر، چند آدم دیگر را هم به اسم شاهد ببرند و چند برگی را امضا کنند به اسم سند ازدواج و از آن به بعد به قولی مزدوج بشوند؟ سند زدن یک ماشین، خانه، یا زمین، نه اصلا سند زدن یک پیراهن (همان فاکتور خرید خودمان) هزار جور بالا و پایین دارد. هی می‌پوشی تا اندازه باشد، رنگش بیاید. پنجره‌ها را چک می‌کنی که نورگیر باشد. با ماشین دو دور می‌زنی مبادا روغن‌سوزی داشته باشد.

برای ثبت سندی که یک طرفش شی است، بین شی و خریدار رابطه، حتی یک رابطه یک طرفه هم که شده برقرار می‌شود. چند کارشناس و نظربده لازم است. آنوفت برای سندی که دو طرفش دو موجود نفس‌کشنده هستند رابطه‌ای لازم نیست؟ برای ثبت سند ازدواج همینطور یک‌لاقبا بروند محضر؟ البته که قبل‌ترها دختر درگیر مقوله ازدواج نقش همان لباس و خانه را بازی می‌کرده، معامله‌ای پایاپای تحت روابط مالی، منفعتی بین صاحبان قبلی و آتی او برقرار می‌شده که این خودش می‌شده رابطه قبل از ازدواج، و طبق بیانات و تجربیات منقول، لزوم این روابط پیش از ازدواج بر همگان مبرهن است. ولی اگر هیچ کدام از دو نفری که قرار است ازدواج کنند را شی نپنداریم، چگونه ممکن است که رابطه قبل از ازدواج لازم نباشد؟ این چگونه ثبت سندی‌ست که دو طرف چشم بسته امضا می‌کنند؟

می‌فرمایید خودم را به آن راه نزنم که معلوم است که منظور از ازدواج، ثبت محضری و رفتن دو نفر زیر یک سقف است و معلوم است که هیچ یک از دو نفر شی نیستند و معلوم است که منظور از روابط قبل از ازدواج هم حرف زدن  از غذای مورد علاقه و پرسیدن از تعداد هنرهای هر انگشت و اینها نیست، حتی خیلی اروپایی‌طور هم کافی‌شاپ رفتن و دست همدیگر را گرفتن هم منظور نیست، چون هر چند اگر اینها نباشد نمی‌شود یک زندگی خوب را شروع کرد و همه اینها لازمه شناخت و شروع زندگی‌ست، اما بلاخره دوره زمانه عوض شده و منظور از رابطه قبل از ازدواج آن خاک‌برسری‌هایش است. من هم می‌پرسم مرز این خاک‌برسری‌ها کجاست که تا آنجا «لازم است» ولی بقیه‌اش مشروط به یک اما می‌شود که «آیا لازم است»؟

در واقع ازدواج مجموعه‌ای از روابط است. یک حادثه یا ورق بهادار نیست، روند است؛ روند تبدیل شدن دو آدم به یک زوج، یک جور رسیدن میوه، گل دادن گیاه. یعنی رابطه‌ای بین دو نفر به هر دلیلی شکل بگیرد، پیش برود و پیشتر برود و دو نفر راضی باشند از پیشرفت آن و از یک جایی به بعد بهم گره بخورند، البته نه از آن گره‌ها که یکی به دیگری محتاج باشد، یا از آن گره‌ها که یکی از گره خوشحال نباشد و دیگری نه – آن می شود گره کور-،  از آن گره‌ها که هر دویشان خوش‌خوشانشان باشد. بعد یک روز وسط این روابط به خودشان بیایند که ای دل غافل ما که دیگر با هم از این حرف‌ها نداریم و یکی شده‌ایم. اینجاست که این روابط می‌شوند ازدواج.

لزوم روابط قبل از ثبت جزیی از ماهیت وجودی روابط منجر به ازدواج موفق است و شکل و چگونگی رابطه هم بسته به نیاز مزدوجان فرق دارد. برای بعضی ازدواج به واقع حکم معامله را دارد، همین که طرف حسابشان خوش‌حساب و پولدار و معتبر باشد برایشان کافی‌ست. گاهی ازدواج برای دو نفر حکم شراکت دارد، پس همین که هر دو وظایف محوله را به خوبی انجام دهند و ضمانت اجرایی داشته باشند کفایت می‌کند. گاهی هر دو هدفشان کامل کردن دینشان است، خب نصف ایمانشان در گرو این سند است. تا اینجای کار را بیشتر آدم‌ها یا موافقند یا نهایت مخالفتشان را با زدن برچسب مادی، سنتی، یا عجولانه بودن یک ازدواج بیان می‌کنند. ولی وقتی پای برقراری روابط عاطفی و جنسی پیش می‌آید اختلاف آرا بالا می‌گیرد و هر کس می‌خواهد با توجه به حد و حدود راحتی و امنیت خودش، برای بقیه هم نسخه بپیچد، چرا؟ چون وادی احساس و عاطفه بسیار پهناور و متنوع و ناشناخته است و وادی روابط جنسی هم نوعی «اسمش را نبر». گذشتن از خود و ترس‌های خود، و پذیرش آزادی اجتماع شجاعت زیادی می‌خواهد که در توان همه نیست. همه آدم‌ها آنقدر شجاع نیستند که از ناشناخته‌ها نترسند، و بتوانند مرزهای روحشان را گسترش دهند. همه آنقدر آزاداندیش نیستند که هر چه برای خود می‌پسندند برای دیگری هم بپسندند. این است که برای آن کس که هدفش از رابطه پرورش عاطفه یا پاسخ به نیازهای جنسی‌ست، حد و مرز می‌گذارند، این می شود که ازدواج از مفهوم یک رابطۀ سالمِ در حال رشد تبدیل می‌شود به ثبت سند، به امضا، به ورق و دفترچه. وگرنه بدیهی‌ست اگر فرد احساس نیاز کند که باید این رابطه عاطفی/جنسی را برقرار کند تا به نتیجه دلخواهش برسد باید آزادی لازم را داشته باشد. او هم مانند دیگران آدم است. همانقدر که نمی‌توان اجبار کرد و حکم داد که اگر پیش از ثبت سند چنین رابطه‌ای نباشد رابطه حتما ناموفق است، همانقدر هم نمی توان آن را منع کرد. فقط دو طرف این رابطه هستند که می‌توانند برای رابطه‌شان سقف و دیوار تعیین کنند.

بسته‌های آکبند در انتظار باز شدن

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

صبح

یک – مهرداد می‌خواست ازدواج کند. از پانزده سالگی مادر و پدرش او را فرستاده بودند آمریکا. سال‌های جنگ و دربدری بود و ما کودکانی بودیم که فقط پیراهن و شلوار یک‌دست سفید او را وقت رفتن به یاد داشتیم. حالا داشت می‌آمد ایران برای اینکه زن بگیرد. به مادرش گفته بود از بین دوست و آشنا یک دختر «آفتاب و مهتاب ندیده» برایش پیدا کند. متعجب بودم. یعنی بعد از این همه سال زندگی در فرنگ باز هم برایش مهم بود؟ با خواهرش حرف می‌زدیم که صحبت از ازدواج مهرداد شد. گفت نشنیده بگیریم اما به مادرش گفته من یک دختر می‌خواهم. اینجا دختر پیدا نمی‌شود. وقتی خواهر مهرداد این حرفها را می‌زد، از خشم داشتم می‌لرزیدم. نگاهی به بقیه دخترها کردم که داشتند تایید می‌کردند. موافق بودند. می‌گفتند آنور آب معلوم نیست کی به کی و چی به چی است. مهرداد پسر است. هر کاری هم کرده باشد عیب ندارد اما حقش است یک دختر «آکبند» را به همسری انتخاب کند. تو گویی بسته‌های وکیوم شده‌ای باشند در انتظار باز شدن…

دو – داستان به چند سال پیش بر می‌گردد.  دانشجو بودیم و در آن سال‌های سیاه خفقان رابطه با یک پسر به این سادگی‌ها نبود. دخترکان هجده ساله‌ی بی‌تجربه‌ای بودیم که تازه محیط مختلط دانشگاه را مزه‌مزه می‌کردیم. درست از هفت سالگی همه‌ی ما بیشتر وقتمان را در محیط‌های زنانه و مردانه‌ی جدا از هم گذرانده بودیم و طبیعی بود که اینهمه از حضور در کنار هم هیجان‌زده باشیم.در اوج بگیر و ببندهای توامان با کنجکاوی‌های ما، رویا و سام با هم ارتباطی فراتر از دو همکلاسی برقرار کردند. رویا برایمان گفت که یک روز که از شهرستان محل تحصیلمان با اتوبوس عازم خانه بوده سام پشت سرش نشسته و آرام و نجواکنان شماره تلفنش را به او داده و خواهش کرده اگر می‌تواند با او تماس بگیرد. او هم با هزار هراس و دلهره زنگ زده. در برابر چشم‌های از حدقه درآمده‌ی ما خنده‌ای از ته دل کرد و گفت: «خیلی خوبه بچه‌ها، حتی اضطرابش هم شیرینه.» اواسط ترم برای چند هفته رویا سر کلاس‌ها حاضر نشد. یک روز شنیدیم که به شدت بیمار است. از سام هم خبری نبود. نگرانشان بودیم اما کسی جرات نداشت پی غیبتشان را بگیرد. حس ناشناخته‌ای می‌گفت این غیبت به رابطه‌شان مربوط است و همینطور هم بود. شنیدیم که یکی از روزهایی که هر دو با هم در خیابان بوده‌اند توسط پلیس دستگیر و بازداشت می‌شوند. با صدور قرار مجرمیت برای هر دو به اتهام رابطه نامشروع، رویا موقتا با قرار کفالت آزاد می‌شود اما در خانه توسط پدرش به شدت مجروح می‌شود. می‌گفتند پدرش با تبر به جان دخترک افتاده بود. رویا بعد از این اتفاق به بیمارستان منتقل شده و بعد هم از ترس پدرش به خانه یکی از خویشاوندانش می‌رود.

با توصیفی که کردم باید فهمیده باشید برای نسلی که به آن تعلق دارم حتی یک ارتباط ساده دوستانه با غیر همجنس چقدر تابو محسوب می‌شد، چه رسد به رابطه‌های جدی و جنسی. اما گذر زمان خیلی چیزها را تغییر داد. نسل من در گذار از روزگار خفقان به سال‌های رشد آزادی بارها و بارها روابط معمولی پیش از ازدواج را تجربه کرد. شخصا از برخی‌هایشان راضی و خشنودم و یادآوریشان به یادم می‌آورد چقدر این رابطه خاص در زندگی امروز من نقش دارد . یادآوری برخی‌هایشان برایم رنج‌آور است اما نکته‌ای وجود د‌ارد. به نظر می‌رسد کیفیت و کمیت ارتباط پیش از ازدواج علاوه بر طرفین به شرایط و روزگار هم وابسته است. من هرگز نتوانستم خودم را به برقراری رابطه جنسی پیش از ازدواج  متقاعد کنم. معتقدم وقتی دو نفر همدیگر را دوست دارند، نباید مشکلی باشد اما این اعتقاد برای خودم کارآمد نبود… حتی وقتی که دوستش داشتم و دوستم داشت…

سنتی یا مدرن

«لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج»

سپیده‌دم

مادربزرگ و پدربزرگ من دو قطب مخالف هم بودند. مادربزرگم یک آدم برون‌گرای بی‌نهایت اجتماعی بود که از تنهایی نفرت داشت و عاشق مسافرت و فعالیت‌های اجتماعی بود. بر عکس پدربزرگم یک آدم آروم درون‌گرای تا حدود زیادی خجالتی بود که ترجیحش معاشرت محدود با آدم‌های خیلی نزدیک و معاشرت بیشتر با گل‌ها و درخت‌های توی باغچه بود.

ازدواجشون مطابق رسوم معمول دهه سی و کاملا سنتی صورت گرفته بود. از این مدل ازدواج‌ها که وقتی پدربزرگم سی و پنج ساله بوده، مادر پدربزرگم با عکس شازده پسرش رفته بوده خواستگاری دختری پونزده ساله توی شهرستان خودشون، و از اونجایی که اون موقع پونزده شونزده سالی می‌شد که پدربزرگم تنها در تهران زندگی می‌کرد، عروس و داماد بعد از عقد بود که همدیگه رو برای اولین بار دیدند.

اون طوری که مادربزرگم تعریف می‌کرد، ماه‌های اول بخاطر مهاجرت یک‌دفعه‌ای به تهران و دور شدن از محیط بسته شهر کوچیکشون کاملا ذوق‌زده بوده و حتی چند سال اول مطابق با سنت اکثر تصمیم‌ها رو به شوهرش واگذار می‌کرده و در مجموع زندگی آرومی داشتند. اما بعد از گذشت چهار پنج سال با بالاتر رفتن سن مادربزرگ و گشت و گذار با دوستان تهرانی و فاصله گرفتن از محیط سنتی، برای خودش حق اظهار نظر و انتخاب قائل شده بود و از اینجا بوده که کم‌کم اختلاف‌هاشون توی زمینه‌های مختلف شروع می‌کنه یواش‌یواش خودش رو نشون دادن. آنها روز به روز اختلاف‌های بیشتری با هم پیدا می‌کنند که به دعواهای جدید منتهی می‌شده. دعواهایی که با گذشت سال‌ها نه تنها کمتر نشدند که بیشتر هم شدند و برای مادربزرگم با خودشون یک جور بیزاری و کینه عمیق نسبت به  پدربزرگ به همراه آوردند. البته مادربزرگم هیچ وقت آنقدر مدرن نشد که تصمیم بگیره، مستقل بشه، هزینه زندگی خودش رو تامین کنه و از پدربزرگ جدا بشه. پدربزرگ هم آدمی نبود که بخواد از قدرت مردونه‌ای که جامعه جنسیت‌زده بهش می‌داد استفاده کنه و از یک زندگی سراسر دعوا و کینه جدا بشه. بنابراین این کینه تا روزهای آخر زندگی پدربزرگم در بیمارستان ادامه داشت و فقط وقتی تموم شد که پدربزرگم مرد! انگار اتفاقی به بزرگی مرگ لازم بود، تا طوفان خشم و احساسات سرخورده مادربزرگ رو آروم کنه.

وقتی به هم‌نسل‌های مادربزرگم و حتی یک نسل قبل از اون نگاه می کنم آدم‌های زیادی رو می‌بینم که با وجود یک ازدواج کاملا سنتی زندگی آروم و خوبی داشتند. احتمالا بعضی از اون آدم‌ها خوش‌شانس بودند و  با آدم‌هایی شبیه به خودشون ازدواج کردند، اما خب مطمئنا دلیل اصلی چیز دیگه‌ایه. مساله این جاست که این آدم ها بر عکس پدربزرگ و مادربزرگ من نه تنها سنتی ازدواج کردند، بلکه سنتی هم به زندگی ادامه دادند، بدون این که خودشون رو قربانی یک رابطه نامطلوب بدونن و خشمگین بشن و در هر فرصتی بخوان انتقام این سرخوردگی رو از شریک زندگیشون بگیرن.

واقعیت اینه که جامعه ما قدم به قدم از زندگی سنتی دورتر می‌شه و دید آدم‌ها، به خصوص خانم‌ها، از حقوق و وظایفشون در زندگی به طور عام و در ازدواج به طور خاص تغییر می‌کنه. هر کدوم از ما، از سنتی تا مدرن، در یک جای این طیف قرار داریم و دیدمون نسبت به خودمون، نیازها و حقوقمون با توجه به این جایگاه متفاوته. بنابراین قبل از هر رابطه‌ای باید بدونیم کی هستیم، چه نیازهایی داریم، چه انتظاراتی از رابطه‌مون داریم و چه مسئولیت‌هایی رو در یک رابطه برای خودمون قائلیم.

 من فکر می کنم در یک چنین شرایطی اگر متعلق به انتهای طیف کاملا سنتی نباشیم، ارتباط پیش ازدواج دیگه فقط یک انتخاب نیست، بلکه یک بایده. چون فقط در یک رابطه صادقانه نسبتا طولانی‌مدت می‌شه بررسی کرد که آیا این آدم برای ما به اندازه کافی خوبه یا نه؟ و همین طور این که ما همون طور که واقعا هستیم، بدون این که نیاز باشه خودمون رو تغییر بدیم، برای طرف مقابلمون به اندازه کافی خوب هستیم یا نه؟

این که این رابطه تا چه حد باشه و این که می‌خواهیم رابطه جنسی هم داشته باشیم یا نه، دوباره برمی گرده به جایگاه ما بر روی طیف سنتی-مدرن. طبیعتا هرچه قدر که رابطمون کامل‌تر و نزدیک‌تر به زندگی بعد از ادواج باشه، امکان تصمیم‌گیری بر اساس داده‌های واقعی بیشتر می‌شه. منتها  اگر خودمون اعتقادات مذهبی داشته باشیم و یا متعلق به خانواده و محیط سنتی باشیم، ارتباط جنسی پیش از ازدواج می‌تونه عواقب خیلی جدی خطرناک داشته باشه. شاید بهتر باشه فکر کنیم در این شرایط ارتباط جنسی تنها گزینه نیست و منطقی‌تره که تمرکزمون رو روی قسمت‌های دیگه رابطمون بذاریم و امیدوار باشیم اگر اختلاف سلیقه‌ای در اون بخش داریم، آنقدر بزرگ نباشه که بقیه قسمت‌ها رو تحت شعاع قرار بده و باعث بشه کل شعف ناشی از یک رابطه خوب رو از دست بدیم.