دسته: لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج

آینه‌های روبرو

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‌های رسیده: موگه

وقتی وارد دانشگاه شدم فکر می‌کردم بالاخره عشق شکوهمند زندگی‌ام را پیدا می‌کنم و خیلی تر و تمیز و بی‌دردسر یک ازدواج خوب و استاندارد خواهم داشت و سکس عاشقانه را در آغوش همسرم برای اولین بار تجربه خواهم کرد. اما چنین اتفاقی نیفتاد (طبیعتا) و من شروع کردم به آشنا شدن با پسرها.

وقتی بیست و چهار سال داشتم اولین بار جلوی چشمان پسری عریان شدم که بعدها فهمیدم از خودم هم بی‌تجربه‌تر بود، ولی آن موقع خیلی ادعای «خبرگی» داشت. جوری به بدنم خیره شده بود که مطمئن شده بودم عیب و ایرادی دارم یا دستکم عجیب و غریبم. معاشقه با او هیچ لذتی نداشت ولی باعث شد در ارتباط بدن خودم با بدن دیگری احساس راحتی کنم. کسان دیگری بعد از او آمدند و رفتند.در معاشقه با بعضی عشق و لذت و بعضی دیگر فقط لذت داشتم. در هر ارتباطی یاد گرفتم که چطور زبان بدنم را با «بدنش» هماهنگ کنم و به بدن آن دیگری هم یاد بدهم. از هم آموختیم و رشد کردیم. هیچکدام از این روابط به ازدواج نیانجامید (و چه بهتر)، ولی هرگز از داشتنشان پشیمان نشدم. اعتماد به نفس، توانایی لذت بردن و لذت بخشیدن کمترین چیزی بود که بدست آوردم. البته شاید من خوش‌شانس هم بودم که یارانم در کل انسان‌های نرمال و خوبی بودند و من درگیر هیچ آزار و اذیت بدنی یا روانی نشدم (درد و رنج پایان رابطه مسئله جداگانه‌ایست).

من و همسرم برای هم نه از نظر عشقی و نه جنسی «اولین» نبودیم. اتفاقا همین موضوع تا الان به هر دوی ما کمک کرده بهتر با هم و با زندگی مشترک کنار بیاییم. ازدواج بیش از هر چیزی از نظر من یک قرارداد و پذیرش مسئولیت است و واقعا باید برایش آمادگی داشت. شناختن ذهن و بدن خود و آن دیگری به تنهایی و در ارتباط با همدیگر قبل از وارد شدن به وادی زندگی مشترک با تمام مسئولیت‌هایش به نظرم واقعا لازم است و البته آن دیگری نباید حتما همسر آینده‌مان باشد. دوستان و آشنایان زیادی دارم همسن و سال خودم – آقا و خانم – که همگی با اولین عشق یا اولین مورد آشنایی‌شان ازدواج کرده‌اند و حالا در حال انجام تجربیاتی هستند که باید قبلا انجام می‌دادند. مسلما نمی‌توانم تجربه خودم و یا دوستان اطرافم را به همه تعمیم بدهم، ولی در مورد خودم با اطمینان می‌توانم بگویم علی‌رغم تمام سختی‌ها و استرسی که در داشتن روابط قبل از ازدواج پیش روی خصوصا خانم‌ها هست،این بهترین کاری بوده که برای «خودم» انجام داده‌ام.

 هفتاد ساعت سفر

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‎های رسیده: غزاله

تنها یک نگاه به دور و بر و اطرافیان کافی بود که توی دلش خالی شود، دوست صمیمی‌‌اش تنها بعد از ١٢ روز از شروع آشنایی‌اش با یکی از خواستگارانش  پای سفره عقد نشسته بود، تنش می‌لرزید از تصور این اتفاق، دیگری بعد از ٢ سال رفتن و آمدن و سه سال زندگی مشترک همین هفته پیش  قرار آخرشان را در دفتر طلاق گذاشته بود! هر چه میگ‌شت نمی‌توانست به قانون کلی برسد، واقعا چه چیزی می‌توانست خوشبختی زندگی مشترک را تضمین کند؟

مشاور می‌گفت اگر بخواهی کسی را بشناسی ٦٠-٧٠ ساعت نشست و برخاست کافی‌ست. راست هم می‌گفت، واکنش آدمها در خرید و سینما و کافه و کوچه و بازار از جایی به بعد دیگر تغییر نمی‌کند، برای شناختن زوایای تو در توی آدمها باید آنها را در موقعیت‌های مختلف سنجید، ولی مگر عمر آدمی تا کجا قد می‌دهد، مگر چقدر احتمال می‌رود که در بازه آشنایی با نیمه دیگر زندگی آینده‌ات همه شرایط را تجربه کنی، ببینی که چه می‌کند و چگونه واکنش نشان می‌دهد؟ مگر نه اینکه آدم‌ها تغییر می‌کنند، رشد می‌کنند؟ روح آدمی مگر در چه وسعتی می‌گنجد که بتوان آن را کندوکاو کرد؟ باید جایی نقطه پایان گذاشت.

پدر همیشه ورد زبانش بود که اگر روزی خواستی با کسی ازدواج کنی باید قبلش رفته باشی و آمده باشد و دیده باشی و دیده باشد و خلاصه چشم و گوشت باز باشد تا بهترین تصمیم را بگیری، بی‌نقص! پدر خودش تحصیل‌کرده بود و دنیادیده. دختر هم همیشه انگار پشتش گرم بود و خیالش راحت که پدری روشن‌فکر دارد و منطقی بدون تعصبات رایج و معمول و کلیشه‌ای.

روزی که در دانشگاه بعد از ان همه بالا و پایین شدن در جواب خواستگاری یکی از سال‌بالایی‌ها گفت بیشتر همدیگر را بشناسیم و خرید و کافه و سینما برویم، پدر پیشنهاد داد دعوتش کنند به سفر. پدر می‌دانست آدمها را در سفر باید شناخت.

هفتاد ساعت سفر! شاید کلید حل مشکل همین بود!

رابطه پیش از ازدواج، واجب‌تر از خود ازدواج

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

مهمان هفته: امیر

همیشه می‌ترسیدم، همیشه از دیده شدن نگران بودم. خیالم البته از آن  پرده، از همان پرده که بعد از ده پونزده سال گفتند خیالی بوده، و از درد و خون اولین سکس راحت بود. دیر یا زود قرار بود رسما بریم تو یک خونه و خوب دیگه هر اتفاقی می‌افتاد زندگی خودمون بود. پس این چند ماه یا یک سال اضطراب هم می‌گذشت. گیرم که بعد از آن بار اول، هربار سکس‌مان دردناک بود. گیرم که حسرت یک رابطه جنسی بدون استرس به دلمان ‌ماند. گیرم که هر بار به خودم می‌گفتم بار بعد فرصت دارم تا فاصله ارضای خودم و او را تنظیم کنم. گیرم که …. گیرم که همه این‌ها ماند در تمام سال‌های بعد از ازدواج.

وقتی اولین بوسه رو گرفتم ازش، وقتی با نگرانی تنش رو از زیر پیراهن لمس کردم و وقتی نیمه برهنه اولین سکس رو تجربه کردیم، باورهای مذهبی‌م رو کنار گذاشته بودم. اما وحشت درافتادن به کاری «بیهوده» و «آلوده شدن» تا سال‌ها با من بود و اصلا شاید همین بود که عمل جنسی تمام نشده، یک پایم و شاید دو پایمان در دستشویی بود که نکند این آلودگی بماند در جای خوابمان.

آن رابطه تمام شد و همیشه با خودم فکر کردم اگر آن سال‌های جوانی فرصت بدون اضطرابی برای ایجاد رابطه‌ای آزاد برای ما فراهم بود، شاید همان موقع‌ها فهمیده بودیم که ما به درد رابطه‌ عاطفی نمی‌خوریم. اگر او چند باری رابطه جنسی بدون درد و با لذت را چشیده بود و اگر من چند باری رابطه همراه لذت و دو طرفه جنسی را تجربه کرده‌بودم، همان درد اول و دوم فهمیده بودیم یک جای کار می‌لنگد و لازم نیست ده سالی کشش بدهیم.

این‌که من اساسا دیگر به ازدواج معتقدم نیستم بماند و این‌که اصلا ازدواج را برای رابطه آدم‌ها مضر هم می‌دانم بیشتر بماند، اما هر رابطه‌ای عاطفی با هر اسمی که دارد، بدون ارتباط قبلی و بدون تجربه‌ای از عشق‌بازی آن‌هم با کسی یا کسانی غیر از آن‌که رابطه نهایی با او برقرار می‌شود، کُمیت‌ش لنگ می‌زند. حالا برای یک عده نزده، یا به روی خودشان نمی‌آورند،‌ یا شانس آورده‌اند.

تافته‌هاى جدا بافته

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

بامداد

من صد در صد موافق آشنايى دختر و پسر قبل از ازدواج هستم، رفت و آمد، صحبت كردن، شناخت از هم و طرز برخورد توى موقعيت‌هاى مختلف و البته با اطلاع خانواده‌ها، مخصوصا خانواده يك دختر. اما نمى‌تونم با همين اطمينان خاطر بگم كه رابطهجنسى هم بايد جزو اين شناخت بشه، شايد دليلم به خاطر جو و طرز فكر جامعه‌اى هست كه توش زندگى مى‌كنيم، و شايد تجربه نصفه نيمه خودم…

ممكنه الان براى خيلى از خانواده‌ها مسئله مهمى نباشه و معتقد باشن كه دختر وقتى به عقد پسرى در مياد ديگه زن طرف هست، اما نه براى خانواده ما يا همسرم. دختر تا وقتى از خونه پدر پا به خانه شوهر نگذاشته حتى اگه به عقد كسى هم درآمده باشه بايد بكارتش رو حفظ بكنه، من اما اين كار رو نكردم، آنقدر عاشق همسرم بودم و آنقدر خاطرش رو مى خواستم كه گوشم رو روى هزار بار تكرار اين تذكر سربسته مادرم بستم و وقتى فقط يک هفته گذشته بود و همسرم ازم رابطه جنسى كاملى رو خواست با كمال ميل قبول كردم. اما حالا خيلى توى دلم احساس مى‌كنم همين اتفاق مانع از تصميمات بعدى زندگيم شد و حتى احساس آدمى رو دارم كه ازش سواستفاده، و مهم‌تر از اون بهش تجاوز شده…

هر وقت توى دوران عقد مشكلى پيش اومد چشم بستم و با خودم گفتم من ديگه دختر نيستم كه بزنم زير همه چى! وقتى ساده‌ترين مراسم رو برام انجام ندادن، با خودم گفتم اگه صبر مى‌كردم و باكره مي‌موندم، حالا زبانم دراز بود. رابطه جنسى ما باعث شد خيال كنم بايد بسازم و بسوزم، همينه كه هست و من ديگه دختر ماه پيش نيستم و به شدت توى آن دوران آهنگ خواننده انگليسى زبانى توى ذهنم مى‌پيچيد كه مى‌خوند من ديگه دختر نيستم اما زن هم نشدم و من تماما چنين حسى داشتم. اگر همين طرز فكر خانواده و تزريقش به من و ترس از داشتن يا نداشتن بكارت نبود، من توى همان دوران عقد شايد جدا مي‌شدم. اما ترسيدم و موندم و ساختم و روزهايى رو ديدم و از سر گذروندم كه حقم نبود…

دخترم برگ گل منه، شايد احساس مادرانه‌ست كه خيال مى‌كنم دست آدمى كه به ناپاكى بخواد بهش بخوره رو قلم مى‌كنم. شايد هم ترس از آسيب رسيدن بهش باشه. اما از طرفى دلم مى‌خواد استقلال داشته باشه. کاش اون موقع من رو آنقدر رفیق خدش بدونه که من رو از تصميم‌گيرى‌هاى مهم زندگىش مطلع کنه. نمى‌دونم سال‌هاى آينده كه به اين نقطه از زندگيش مي‌رسم، رفتار درست‌ ازم سر ميزنه يا نه!؟

دیروز و امروز ما

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

نیمه شب

این روایت برمی‌گردد به حدود نیم قرن پیش. بله حدود نیم قرن پیش. دورانی که در ایل و طایفه ما ازدواج فامیلی رونق داشت. پرس و جو و پیدا کردن دختری از فلان خانواده و … نیز رسم بود. خود دختر و پسر با سرنوشت خویش زیاد سر و کاری نداشتند. آبجی بزرگ و دخترعمو کوچک و پسرخاله وسطی و بقیه نیز یا با فامیل دور و یا دخترعمه و نوه عموی پدری و … ازدواج کردند. هر کدام زندگی آرامی داشتند. پدربزرگ می‌گفت: ازدواج فامیلی بهتر است. چون وقتی زن و شوهر حرفشان می‌شود، بزرگترها دخالت می‌کنند و آنها هم حرف گوش می‌کنند و مشکل به خوبی و خوشی حل می‌شود. دختر و پسر نباید دوست پسر یا دوست دختر داشته باشند. چون انتخاب همسر کسیلمه میش قارپیزا بنزه / به هندوانه قاچ‌نشده می‌ماند. تا قاچش نکنی نمی‌دانی شیرین است یا کال، خراب است یا تازه.

اما من با پدربزرگ و دیگران موافق نبودم. دلم ازدواج فامیلی نمی‌خواست. در دنیای کوچک خود جوانی را می‌خواستم که با او آشنا شوم. به اخلاق و خصوصیات، و نکات ضعف و قوت هم پی ببریم، به توافق برسیم و سپس ازدواج کنیم. دخترعمه بزرگ با نظر من به شدت مخالف بود. می‌گفت: دوست پسر مرد زندگی نمی‌شود. اول دل می‌دهد و قلوه می‌ستاند. واقعیت خودش را زیر کلمات عاشقانه مخفی می‌کند و بعد می‌گوید اگر دختر خوبی بودی دوست پسر پیدا نمی‌کردی. اما من پافشاری می‌کردم که اگر نشناسم ازدواج نمی کنم.

روزی از روزها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که متوجه یک جفت پا شدم که به دنبال من راه افتاده و می‌آید. اول فکر کردم رهگذر است. اما روزهای بعد دیدم که این پاها به دنبال من راه افتاده‌اند و تعقیبم می‌کنند. به جرات سرم را برگردانده و به پشت سرم نگاه کردم و او جرات پیدا کرد که جلوتر بیاید و تکه کاغذ کوچکی را که شماره تلفن‌اش رویش نوشته شده بود جلوی من بگیرد و با صدایی آهسته بگوید که دوست دارد با من آشنا شود. تکه کاغذ را گرفته و به سرعت از او دور شدم. خانه ما بزرگ بود و چهار اتاق بزرگ داشت. اما عادت بر این بود که همگی در اتاق نشیمن دور هم جمع شویم و به هنگام خواب دخترها در یک اتاق و پسرها در اتاقی دیگر بخوابند. تلفن سیاه هم در گوشه‌ای از اتاق نشیمن و جلو چشم همه به آدمی چشمک می‌زد. نزدیک شدن به این سیاه‌سوخته شجاعتی می‌خواست که من نداشتم. بالاخره فرصت پیدا کرده و زنگ زدم و خوشبختانه خودش گوشی را برداشت و قرار ملاقات گذاشته و فوری قطع کردیم.

اول آشنایی‌مان خیلی خوب و عاشقانه گذشت. دفتری تهیه کرده و از ملاقات پنهانی، نامه های عاشقانه، وعده‌های راست و دروغمان نوشتم که دفتر خاطراتی به یاد ماندنی شد. پس از یک سال و اندی بازی موش و گربه، سرانجام روزی خبر داد که با مادرش به خواستگاری می‌آید. شرایط مرا قبول کرده بود. گفته بود که اصلا و ابدا لب به سیگار نمی‌زند. الکل نمی‌نوشد و اگر هم بنوشد در مراسم عروسی می‌نوشد، آن هم نه به آن اندازه که مست شود. او زن را به عنوان دوست و همسر و رفیق شفیق می‌داند و اجازه نمی‌دهد مادر و خواهر و دیگران در زندگی مشترکمان دخالت کند و الی آخر… به خواستگاری آمدند و آدرس محل کار و خانواده‌اش را دادند و رفتند. پدرم پس از تحقیق گفت: این جوان مناسب خانواده ما نیست. فرهنگ و آداب و رسوم این خانواده با ما تفاوت زیادی دارد. اگر با او ازدواج کنی خوشبخت نمی‌شوی. نمی‌توانم دو دستی دخترم را در آتش بیاندازم. اما من هیچ نمی‌فهمیدم. چشمانم کور و مغزم تهی شده بود. سرانجام موافقت پدر و برادر را گرفتم و ازدواج کردیم.

روز سوم زیرسیگاری به خانه آمد و بعد یک لیوان عرق سگی همراه با پسته که میبایست دانه می‌کردم تا مزه عرق سگی‌اش شود. مادرشوهری که بالای سرم می‌ایستاد تا لیوان را بعد از شستن سه بار آب بکشم و هنگام آب کشیدن هم سه بار صلوات بفرستم تا کاملا تمیز شود، چون الکل نجس است. اولین کتکی که خوردم سر این موضوع بود. گفتم: شما که این همه به پاکی و نجاست اهمیت می‌دهید چرا گوش پسرتان را نمی‌پیچید که عرق به خانه نیاورد. از قرار معلوم اشتباه از من بود. به قول دختر عمویم که می‌گفت با دل دادن و قلوه گرفتن و نامه‌های عاشقانه نمی‌توانی طرف مقابلت را بشناسی.

زندگی به همین روال ادامه پیدا کرد. بعد از به دنیا آمدن دخترم با خودم عهد بستم که این بار دقت بیشتری بکنم، اعتماد دخترم را جلب کنم، دوست او باشم و کمکش کنم تا با مردی که شیر حلال خورده ازدواج کند. دخترم تا گرفتن دیپلم علاقه‌ای به داشتن دوست پسر یا همسر نداشت. چون از پدر و رفتارش تجربه خوبی نداشت. چند ماهی از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که متوجه رفتارش شدم. در یکی از روزهای تعطیلی آماده شد و می‌خواست از خانه خارج شود که پرسیدم کجا؟ در حالی که هم خجالت کمی کشید و هم سعی می‌کرد چیزی را از من پنهان کند گفته که استاد جلسه‌ای گذاشته و … حرفش را قطع کرده و گفتم: لازم نیست به من دروغ بگویی. مدتی است که متوجه رفتارت هستم. اگر با پسری آشنا شده و می‌خواهی روز تعطیلی را با او بگذرانی به من بگو.

از او خواستم هر حرفی دارد با من بزند. هیچ مادری با جگرگوشه‌اش دشمنی ندارد. او تعریف کرد که پسر همسایه او را برای صرف ناهار به رستوران دعوت کرده است تا با هم بیشتر آشنا شوند و در صورت توافق ازدواج کنند. به او اجازه ملاقات دادم به شرطی که با من مشورت و صحبت کند و هیچ چیزی را از من پنهان نکند. از او قول گرفتم که رابطه‌شان در حد دوستی و هم‌دانشگاهی و آشنا شدن به اخلاق و خصوصیات همدیگر باشد و به رابطه جنسی نکشد. شرطم را پذیرفت. دوستی دخترم با آن جوان حدود یک سال و اندی طول کشید. پسر همسایه پس از اتمام دانشگاه با جدیت دنبال کار گشت و استخدام شد و به دخترم پیشنهاد ازدواج داد و شد داماد یکی یکدونه. از ازدواجشان حدود ده سالی می‌گذرد. نوه‌های دوست‌داشتنی دارم. خوشحالم که توانستم دخترم را خوب راهنمایی کنم و موجب شوم زندگی آرامی داشته باشد. خوشحالم که خدا سرنوشت خوبی برای دخترم رقم زد.

با مقایسه دیروز و امروز با خود می‌اندیشم که ای کاش رابطه من و مادرم فراتر از رابطه مادر و دختری بود. ای کاش او هم دوست و همدم من بود.

آن کس که نداند و نداند که نداند – در جهل مرکب، ابدالدهر بماند.

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

شبانگاه

الف دختر برادر یکی از دوستان من است که مادر و پدرش از هم جدا شده‌اند و الف با مادربزرگش زندگی می‌کند. الف نوجوان شبی دوست پسرش را به خانه آورده‌است. مادربزرگ و پدربزرگش دوست پسر را به عنوان دزد گرفته‌اند، دوست پسر فرار کرده‌است… الف دچار خونریزی شده و عمه‌اش متوجه شده که چه اتفاقی افتاده و اولین فکری که به ذهنش خطور کرده این است که فردی را پیدا کند تا کار ترمیم هرچه زودتر انجام شود.

نون دوستِ دوستی است، با دوست پسرش رابطه داشت. از هم جدا شدند. نون متوجه شد باردار است، به دوست پسرش گفت. دوست پسرش در همه مراحل سقط جنین همراهش بود و بعد پیشنهاد ازدواج داد. در نهایت نون رابطه را تمام کرد. حرفش این بود «نمی‌خواهمش! «

سین با ترس و لرز دنبال پزشکی می‌گردد که دوست دخترش را ببرد و جنینش را سقط کند. در برابر پرسش «آیا بچه قانونی است؟» گفته است محرم بودیم! فردی که سوال کرده، زهرخندی زده و گفته‌است: «عقد قانونی کرده‌اید؟ شناسنامه دارید؟»

میم به روایت خودش با پسری صبح دوست شده است و شب کارشان به اتاق خواب کشیده شده. صبح هم خداحافظی کردهاند و بعد از چند ماه میم باردار می‌شود. به پسر سکس برای یک شب جریان را اطلاع می‌دهد. پسر حاضر بوده نیمی از مخارج سقط را بپردازد.

زمانی که من نوجوان بودم دوست پسر داشتن گناهی نابخشودنی بود که کمترین عقوبتش اخراج از مدرسه بود. زمانی که دانشجوی سال دوم کارشناسی بودم فردی که دوست پسر نداشت، انگار سرطان یا مشکلی داشت که مورد علاقه پسری واقع نمی‌شد. دانشجوی سال اول ارشد که بودم، دوست پسر نداشتن یکی از ارکان روشنفکری بود. دانشجوی دکتری که شدم نداشتن رابطه جنسی بی‌کلاسی بود!

کل مدتی که این تغییرات به وجود آمد، کمتر از بیست سال است، در طی بیست سال معنا و مفهوم دوست پسر داشتن و به دنبال آن داشتن رابطه جنسی بارها و بارها تغییر کرده‌است. به نظرم اگر بخواهیم جلوی این روند و تغییرات بایستیم بر عبث پاییده‌ایم، شاید بهتر باشد مسئولیت‌پذیری، حقوق وشیوه‌های پیشگیری از بارداری را ترویج کنیم تا هنگامی که فردی تصمیم گرفت رابطه داشته باشد یا نداشته باشد بداند در  بستر فرهنگی که در آن زندگی می‌کند چه اتفاقاتی برایش رخ می‌دهد.

ظرف زمان و مکان

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

شامگاه

من نمی‌دونم چرا این موضوع باید به این شکل مطرح بشه؟ واقعا چه الزامی هست؟ اگه این شناخت قبل از ازدواج بار سنگین اجتماعی و فرهنگی به زن یا حتی مرد تحمیل کنه، بازم از لزوم داشتن رابطه قبل از ازدواج صحبت میشه؟ واقعا چه فرقی می‌کنه نظر من نوعی چی باشه؟ به جز اینکه نظری که میدم فقط در مورد آدمی در شرایط امروز من صدق می‌کنه، نه حتی من ده سال پیش یا ده سال بعدم، نه وقتی هنوز توی شهر کوچیک‌تری زندگی می‌کردم یا وقتی توی قلب بزرگ‌ترین شهر کشور بودم… نه من در شرایط زمانی یا مکانی دیگه.

هر چیزی توی شرایط خودش معنی می‌دهه و اثرات و عواقب منحصر به فرد خودش رو نشون می‌ده. برای دختر و پسری که توی شهرهای بزرگ زندگی می‌کنن این موضوع ممکنه جزو ملزومات ازدواج باشه، اما واسه یه دختر و پسر روستایی ممکنه مسبب تحقیر، طرد و تحمل بار سنگین اجتماعی بشه.

این جور چیزا توی زمان و مکان خودشون معنی میدن. یه زمانی حتی توی قلب کشورهای آزاد هم بکارت و دست‌نخوردگی زن الزامی، و نشون‌دهنده تعهد به ازدواج در آینده بود، الان دیگه این طور نیست. یه جایی رابطه جنسی و حتی هم‌خونه شدن قبل از ازدواج لازمه شروع زندگیه و یه جای دیگه باعث رسوایی. موضوع چندان ربط به ثبت ازدواج هم نداره. بعضی جاها فقط به صرف اینکه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن، دیگران به رابطه اونا احترام میذارن و بچه‌های حاصل از این رابطه همه حقوق عادی شهروندی رو بدون تحقیر و طعنه دریافت می‌کنن. یه جای دیگه هم به صرف اینکه خانواده‌ها از پیش در جریان انتخاب و ازدواج نبودن و فرد واردشده به خانواده رو نمی‌پسندن، دختر یا پسر علیرغم ثبت ازدواج رسمی و قانونی، قربانی قتل ناموسی میشن.

هیچ قانون و قاعده‌ای نداره. هر کس باید مطابق با شرایط خودش و خانواده‌ش، مطابق عرف و فضای جامعه‌ش، و مطابق با زمان و مکانی که در اون به سر می‌بره انتخاب کنه. هیچ ارجحیتی هم بین روش من یا دیگری نیست. یه موضوعی برای من مناسبه، برای دیگری نیست. برای من بده، برای دیگری نیست.

این خود آدمه که باید تصمیم بگیره چه بکنه. حالا اگه این میون مجبور به دادن هزینه بخاطر انتخاب متفاوتش هم بشه بازم خودش میدونه، و تصمیمش هر چی که باشه، ما حق نداریم زیر فشار خرد کننده قضاوتمون حق انتخابش رو ازش بگیریم.