دسته: فضای شخصی، حریم خصوصی

فضای شخصی میان ما

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

مهمان هفته: محمد افراسیابی

مرزی است میان فضای شخصی من و تو. اگر من بی‌اجازه‌ پا به درون فضا تو گذارم، هوارت به آسمان خواهد رسید که چرا آرامم نمی‌گذاری. گشادی این فضای یا حوزه‌ شخصی برای تمامی انسان‌ها یکسان نیست. هرچه رابطه‌ ما با طرفمان صمیمانه‌تر باشد، دیواره‌ این مرز کوتاه‌تر و گشادی آن بازتر می‌شود. خلق‌وخوی فرد نیز در گشادی و تنگی فضا‌ی شخصی مؤثر است. یعنی هرچه فرد از نظر روانی سالم‌‌تر باشد فضای شخصی او بازتر و ورود ناآشنایان بدان حوزه، آسان‌تر خواهد بود زیرا چنان فردی به دلیل رفتار منطقی‌اش، کمتر چیزی برای پنهان کردن از دیگران دارد.

در حوزه‌ شخصی من با همسرم نه دیواری هست و نه صندوق سر به مُهری. اولین شامی که با هم خوردیم رفتار ساده و صمیمانه‌ او مرا بهت‌زده کرد. ‌در پی چاره بودم که چشمم به یک اسکناسی در زیر پای گربه‌ای که به او غذا می‌دادم، افتاد. از رستوران که خارج شدیم داستان برایش گفتم. او گفت: من که پول داشتم، چرا به من نگفتی؟ انتظار چنان رفتاری از یک دختر در فضای مردسالارانه‌ای که من در آن رشد یافته بودم، نداشتم. رفتار او در برخوردهای بعدی متقاعدم که کرد که در او صفایی هست منحصر به خودش. آشنایی ما بدین‌سان پایه‌ریزی شد.

در این پنجاه‌سال زندگی مشترک، رازی از هم پوشیده نداشته‌ایم. داستان نامه‌ عاشقانه‌ پزشکی از تبار اعراب سعودی که در ماموریتش با تیم پزشکی حجاج در سفر به حجاز، به او نوشته بود، با خنده توی اتوبوس به من داد تا برایش ترجمه کنم. هرگز چرایی و چونی در رابطه‌ دوستی من با زنان همکارم به میان نیامده است. دنیای مجازی من به روی او باز است. هر از گاهی هم مطلب یا ترانه‌ای در دیواره‌ من هم‌خوان می‌کند. موبایل هر دوی ما قفل و بند ندارد. حساب بانکی او را من اداره می‌کنم و خانه‌ مشترک ما به نام او است.

روزی یکی از دوستان شماره تلفن مرا از او خواسته بود. همسرم برای اجرای خواسته‌ او موبایلش باز کرده بود تا شماره‌ مرا که حفظ نبود به او دهد. دوستم که مشاور امور خانواده است گفته بود: «اختلاف بیشتر مراجعین من ناشی از سرکشی یکی از زوجین است به موبایل دیگری. جالب است که تو حتی شماره‌ ممد را از بر نیستی. بی‌جهت نیست که رابطه‌ی شما این‌قدر صمیمی است.»

بله صفا و صداقت همسرم موجب گرمی روابط خانوادگی ماست، اما این بدان معنا نیست که ما هیچ اختلاف نظری نداریم. یا بقول ایرانیان من «زن‌ذلیل» هستم و او حاکم مطلق. نه، ما هم اختلاف سلیقه داریم. همان روزهای اول زندگی مشترک، روزی او افسرده بود. دلیلش را پرسیدم اما او از دادن پاسخ صریح طفره رفت. گفت: «چیز مهمی نیست. من گاهی این چنین می‌شوم.» گفتم: «افسردگی بی‌جهت حاصل نمی‌شود. اگر از من رنجیده باشی با بیان آن می‌شود چاره‌اش کرد وگرنه رنجش‌ها که روی‌ هم انباشته شد، انفجار پیش خواهد آمد.»

اختلاف سلیقه هنوز هم هست در هر موردی اما اطمینان به صداقت در رابطه ما را بهم پیوسته است و فضای شخصی میان را وسعت داده است.

یک پنجره

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

بامداد

فضای شخصی من خونه‌ام است و شخصی‌ترش اتاق کارم که توش میز و کتابخونه و وسایل طراحی هست و عشق‌ترین جای دنیاست. در کل از بعد از ازدواج خونه‌ام  فضای شخصیمه.  قبل از اون توی خونه پدری هم اتاق خودمو داشتم ولی برای من اونقدر که دلم می‌خواست شخصی نبود. حریم فقط در و دیوار نیست‌. مثلا درسته توی اتاق خودم بودم ولی ساعت خواب برای همه یکی بود. این قانون خونه‌مون بود اگه چراغ اتاقم روشن بود اونقدر غرغر  می‌شنیدم تا خاموشش کنم و بخوابم. یا خاموش کنم ولی همچنان پای کامپیوتر نشسته باشم بی‌سر و صدا.  بعد اگه کسی بیدار می‌شد می‌دید بیدارم باز انقدر غرغر می‌شنیدم تا این دفعه برم بخوابم واقعا. حالا توی خونه خودم از آشپزخونه تا هال و اتاق خواب هر وقت بخوام فضای شخصیمه. هر جاییش باشم می‌تونم کتاب به دست یا گوشی به دست یا چای به دست باشم. می‌تونم توی هپروت برم و خیالبافی کنم. یا توی کتابام غرق شم.

ولی آدم که همیشه توی خونه خودش نیست. گاهی مسافرت میری یا وقتایی که مهمون توی خونه‌ات داری. توی هر موقعیتی من بازم فضای شخصی می‌سازم برای خودم. کلا اگه یه کنج امن نداشته باشم بهم خوش نمی‌گذره. اگه قرار باشه چند روز خونه کسی بمونم اول از همه یه جای چرت زدن لازم دارم که بی‌مزاحم بتونم کتاب بخونم و وبگردی کنم. هیچ دوست ندارم موقع کتاب خوندن کسی دور برم باشه و سوال‌ییچم کنه. یا وقتی گوشی دستمه بخواد اونم ببینه اون تو چه خبره. توی مهمونی هم اگه بیشتر از دو سه ساعت جایی باشم حتما وسطاش دو دقیقه خلوت لازم دارم. برای اینکه مغزم استراحت کنه. از بس که خودم آدم کم حرفی‌ام جلو پرحرفیای بقیه کم میارم و زود خسته میشم. به خودم استراحت میدم.

اگه بالکن باشه میرم یه هوایی بخورم. اگه اتاق بچه‌ها خلوت باشه میرم اونجا دراز می‌کشم. اگه هیچ گوشه خلوتی نبوده شده که به دستشویی پناه بردم. البته فقط دستشویی‌های خوشبو و قشنگ رو انتخاب میکنما. میرم صابونا و شمع‌های عطری و خوشبوکننده و بوگیر و آیینه اینا رو چک می‌کنم، یه آبی به سر و صورتم می‌زنم، پای آیینه شکلک درمیارم و از این مسخره بازیا. تازه میشم و برمی‌گردم توی جمع.

بعضی وقتا جایی هستم که فضای شخصی از اینم کوچیک‌تر میشه. با خودم یه کیف صورتی گنده می‌برم که خرت و پرت توش زیاد جا میشه دلخوش به کتابای تو کیفم می‌شینم به خزعبلات اجباری گوش میدم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم شاید مثل لاک لاکپشته این کیف برام. میتونم مثل یه پنجره سرمو بکنم توش دنیای خودمو ببینم و از دنیای بیرون جدا شم. می‌تونم دلخوش باشم که به زودی از این جای کسل‌کننده یا آزاردهنده میام بیرون. خونه‌ها و آدمایی هستن که هیچ دلم نمی‌خواد زیادی قاطیشون شم. این کیف برای اون موقع‌ها عالیه. امن و بزرگ و مهم‌تر از همه کار دست یه دوست که حس خوبی بهم میده.

می‌دونین گاهی فضای شخصی از اینم کوچک‌تر میشه. اون موقع که حتا اگه توی یه ساختمون هزار متری باشی یک وجب جا برای خودت بودن نداشته باشی. مثل همون و مدرسه و دانشگاهی که میگه تو اگه فقط به «این شکل» باشی، فقط تو «این چارچوب» باشی قابل قبولی. اون وقت انقدر اجبار توش هست که فضای شخصی میرسه به پشت چشم‌های آدم. از پشت پنجره چشم‌ها به دنیای غریبه نگاه می‌کنی. این ور پلک، خودتی و افکار و عقایدت، کسی بهش دسترسی نداره، مقعنه سرت هست ولی توی خیالت موهات داره باد میخوره. بعضی چیزا با این ترفندا فقط قابل تحمل هستن. اینا فضاهای شخصی من هستن و ریز یا درشت توشون احساس امنیت می‌کنم.

فضا و ذهن باز

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

نیمه‌شب

مدتی بود که من و همسرم یک جا کار می‌کردیم، مسیر و زمان رفت‌ و‌ آمدمان یکی بود، دوستانمان هم که مشترک بود. سفر هم که با هم می‌رفتیم. جوری شده بود که فقط زمان‌های دستشویی رفتن با هم نبودیم. اولش برایمان عجیب بود ولی عادت کردیم و خوش بهمان گذشت و خیلی عادت کردیم. به خودمان آمدیم دیدیم بدون همدیگر کاری نمی‌توانیم بکنیم. و این ترسناک بود، خیلی ترسناک. با هم بودنمان برایمان شیرین بود ولی این شکل از وابستگی‌مان به یکدیگر نه.

تصمیم گرفتیم برنامه‌های غیرمشترک جور کنیم. برای او راحت‌تر بود. با عضویت در یک تیم فوتبال دوستان جدید و فعالیت جدیدی پیدا کرد ولی من از ورزش خوشم نمی‌آید. برای وقت خودم دلم می‌خواست کار واقعا هیجان‌انگیزی بکنم. مدتی دنبال گروه‌های کتابخوانی گشتم، دو مشکل سر راهم بود یکی زبانشان را بلد نبودم و دیگری گروهی نبود که عضوش شوم. برای کارهای داوطلبانه گشتم. ولی همه‌شان دوره‌های بخصوصی می‌خواستند که من نگذرانده بودم و نمی‌توانستم بگذرانم. چندتایی دوست هم‌زبان پیدا کردم و با آنها دوره‌های کافه گذاشتیم. آنها هم دنبال گذراندن زمانی برای خودشان بودند. ولی آن هم دوامی نداشت. من خودم خیلی مشتاقش نبودم، جمع به مذاقم سازگار نبود. سر آخر دیدم مدتی که همسرم بیرون است، خانه‌مان خالی می‌ماند و می‌توانم زمانم را همانجا به هر کاری دلم می‌خواهد بگذرانم. یک روزهایی ورزش می‌کردم، یک روزهایی کتاب می‌خواندم یا وبلاگ می‌نوشتم. کار با رنگ‌هایم را دوباره شروع کردم. جوری شد که دو ساعت تنهایی‌ام برایم کم بود و وقتی همسرم برمی‌گشت نه تنها نفهمیده بودم چطور گذشت بلکه هنوز کلی کار نکرده داشتم. خانه کوچکمان تبدیل شد به اتاق بزرگی برای من.

راضی‌ست و راضی‌ام. با خارج شدن از پیله دو نفره زیبایمان، انسان‌های بهتری هستیم. کمتر به پر و پای همدیگر و سر و چشم اطرافیان کار داریم. حرف‌های هیجان‌انگیزتر و به‌دردبخورتری برای گپ زدن داریم. نگاهمان به اطراف وسیع‌تر شده و زندگی را بهتر و آسان‌تر می‌گیریم.

پیدایم نکن

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شبانگاه

نشسته بودم در فضای خالی بین سینک ظرفشویی و اجاق گاز. تازه سبدها و لگن‌ها را چیده‌بودم توی کابینت و همان‌جا نشستم روی فرش پولکی سیاه کوچک و سیگار روشن کردم و گوشی را دستم گرفتم تا محض استراحت چهار صفحه کتاب هم بخوانم. همان‌ موقع دوستم که برای کمک به اسباب‌کشی آمده بود پیشم از اتاق آمد بیرون و دنبالم گشت و صدایم کرد. تازه فهمیدم که مرا نمی‌بیند؛ تازه فهمیدم این‌جا پنهانم؛ تکان نخوردم. گذاشتم بگردد ببینم کی پیدایم می‌کند. کمی که گشت دود سیگارم جایم را لو داد. بلند نشدم به‌جایش صدایش کردم بیاید بنشیند روبه‌روی من و ببیند پنهان شدن ‌چه خوب است. بعد کم‌کم عادت کردم وقت کتاب‌خواندن، وقت سیگار کشیدن، وقت داستان‌ نوشتن، وقت گریه کردن و هر وقت که دلم نمی‌خواست صدای کسی را بشنوم فرار کنم بیایم این‌جا؛ همین‌جا که الان هم نشسته‌ام.

یکی از نویسندگان آشنا یک‌بار توصیه کرده بود: «در خانه یک‌جایی پیدا کن برای نوشتن.» گفتم مگر خانه‌های ما چقدر هست که برای خودم جا پیدا کنم؟ گفت: «جای خاصی لازم نیست یک گوشه‌ خانه را پیدا کن و آن‌جا بنویس». من گوشه‌ام را پیدا کرده‌ام و داستان‌ها هم مرا پیدا می‌کنند.

جالب است که تحت هیچ شرایطی کسی جایم نمی‌نشیند و آن‌جا را همه به‌عنوان جای‌ من به رسمیت می‌شناسند و وقتی بخواهم خیلی به کسی حال بدهم می‌گذارم به‌اندازه کشیدن یک سیگار بنشیند جای من. گمانم آن آرامشی که آن‌جا دارم هیچ کجای خانه ندارم.

قبلا توی خانه‌ مادری‌ام که بودم کمد دیواری بزرگی داشتم که روی دیواره‌ داخلی‌اش یک کاغذ بزرگ چسبانده‌ بودم و وقت‌هایی که دلم می‌گرفت می‌رفتم می‌نشستم تویش و جوری‌ که فقط نوک ناخن‌های لاک‌زده‌ام بیرون باشد روی ‌آن کاغذ می‌نوشتم تا ته‌ته دلم خالی شود و آرام شوم. از آن خانه که رفتیم دلم برای تنها چیزی که تنگ می‌شد همان گوشه‌ دنج و پنهانم بود.

حالا قرار است ماشین‌ظرفشویی بخریم و جایش همان‌جا در کنج من است. دلم می‌خواهد پولمان جور نشود و نخریمش. ظرف شستن گمانم اندازه‌ از دست دادن پناهگاه‌ سخت نیست.

تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شامگاه

دلش گرفته است. دلش به اندازه تمام شهرهای خاموش گرفته است. شاید به اندازه تمام آدم‌ها. دلش وقتی می‌گیرد کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد و پاورچین پاورچین از خانه میزند بیرون. در جست و جوی گوشه‌ای دنج. در آرزوی آسمانی که کمی آفتابی باشد. در رویای تنفسی برای فراموشی.

گوشه دنجش اما کیفیتش از دنج نبودنش است و حال و هوای عجیبش نتیجهٔ ازدحام حضور کمرنگ آدم است. آدم‌هایی که هرکدامشان قصه خودشان را دارند و در ازدحام مترو و اتوبوس و خیابان قصه‌هایشان محو میشود و رنگ‌های زندگی‌شان در هم می‌آمیزد. برایش آرامشی در شلوغی یک کافه نهفته است که در آبی‌ترین برکه خوشبخت یا سرسبزترین باغ پرتغال یافت نمی‌شود. می‌نشیند گوشه‌ای از کافه که دید خوبی به خیابان اصلی دارد. به حضور عجیب رنگارنگ آدم‌های متفاوت، به روایت‌ها و قصه‌هایی که هر یک سوار بر دوش آدمی از خیابان عبور می‌کنند فکر می‌کند. به امید‌ها و ناکامی‌هایی که توی ذهن آدم‌های قصه چرخ می‌خورند. به شباهت‌ها و تفاوت‌های رنگ دل‌های آدم‌ها و رنگ قدم هایشان.

یک فنجان قهوهٔ تلخ سفارش می‌دهد و در حالی که نخستین جرعه را می‌نوشد به این فکر می‌کند که چرا گوشه دنج و فضای شخصیش این همه با بقیه تفاوت دارد. چرا دنجی برایش در ازدحام حضور حجیم آدم‌هاست و تنهایی برایش در تنها نبودن تعریف می‌شود. در حالی که از پنجره کافه به غروب نارنجی شهر بی‌در و پیکر نگاه می‌کند از خودش می‌پرسد چه چیزیست که دلش را این همه به  آدم‌هایی که عبور می‌کنند نزدیک می‌کند. چه چیزی‌ست در حضورشان که به گوشه دنجی که برای خودش تعریف کرده معنا می بخشد. جواب این سوال‌ها را نمی‌داند.

تنها چیزی که می‌داند این است که در ازدحام شهر بی‌سامان و در عبور عابر‌های معمولی، آرامشی عجیب نهفته است. یک تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی. انگار که در هیاهوی آدم‌ها تنها باشی چون هر کسی دارد توی دنیای خودش سیر می‌کند. انگار که در حضور و عبور آدم‌ها آرامشی عجیب بیابی. آرامشی از جنس یک فاصله سحرآمیز که به ناچار با رهگذران ناشناخته حفظ می‌کنی. آرامشی شبیه رقص قلم موی آبرنگ وقتی با حوصله نقش یک گل ارکیده صورتی را روی پیکر پاک کاغذ سپید نقش می‌زند.

گمشده

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

غروب

یکی از راهکارهای مامانم بود، برای اینکه خودش را از جمع کردن لایتناهی اسباب‌بازی خلاص کند. نامگذاری یک گوشه از اتاق پذیرایی به نام گوشه‌ من. وقتی در پایان روز همه دور هم جمع می‌شدیم، هر کس می‌توانست به کارهای عقب‌ماند‌ه‌ شخصی‌اش برسد. مادر کتاب بخواند، پدر مجله‌هایش را مرور کند، و من با قطار و ماشین‌هایم سرگرم باشم. معمولا این‌ گوشه با یک روسری یا پارچه‌ آشپزخانه مشخص می‌شد و تا زمانی که اسباب‌بازی‌ها روی آن بودند همه چیز مرتب بود. اما اگر به اشتباه چیزی خارج می‌شد و یادم می‌رفت به اتاق‌خودم منتقل کنم، فردا ناپدید می‌شد.

بزرگتر که شدم این گوشه‌ شخصی به روی میز آشپزخانه منتقل شد، جایی که راحت دفتر و کتاب‌هایم را می‌ریختم. انگار هیچوقت مهم‌ نبود که آیا اتاق شخصی دارم یا نه. این فضای کوچک در فضایی غیر از اتاقم جذاب‌تر و کاربردی‌تر بود. انگار بودن در قلب خانه و بطن خانواده حتی اگر به کارهای شخصی خودم مشغول بودم برایم مفیدتر از بودن در تنهایی اتاقم بود.

بعدا این گوشه‌ها در خانه دو تا شد، یکی برای من و یکی برای خواهرم. کارهای‌ دستی نیمه‌کاره و تکه‌های رنگی مقوا و پارچه که روی میز چوبی سفید آشپزخانه می‌درخشیدند. ساعت هشت روی همان میز شام می‌خوردیم و بعد وقتی پدر مشغول شستن ظرف‌ها می‌شد، مادر کنار ما می‌نشست و کارهای مدرسه را مرور می‌کرد. اما بزرگتر که شدیم خودمان تصمیم گرفتیم کارهایمان را در محیط خصوصی‌تر انجام دهیم پس به اتاق‌هایمان رفتیم، درهای اتاق‌هایمان را بستیم تا در خلوت خودمان باشیم. شاید نیاز دوران نوجوانی باشد این دوری از قلب خانواده و تنهاتر بودن.

وقتی به خانه‌ خودم رفتم این گوشه‌ی دنج انگار شد کل خانه.  هر جا می‌خواستم وسایل را ولو می‌کردم و بعد سرفرصت جمع می‌شدند. قوطی‌های رنگ و مدادهای رنگیی که شاید تا یک هفته روی کانتر آشپزخانه باقی‌می‌ماندند. کتاب‌های نصفه‌ای که برجکی در کنار مبل می‌ساختند. اما هرچه جلوتر رفتم دیدم این وسعت انگار راضی‌کننده نیست ، این ولنگ ‌و بازی آن کاری که باید بکند را نمی‌کند. الان یک شش ماهی است که به فکر گوشه‌ای دنج‌ترم. نه یک اتاق  یا یک میز گوشه‌ کتابخانه. شاید فقط یک صندلی کنار پنجره.  شاید قد یک روسری روی قالیچه‌ اتاق پذیرایی. شاید دو تا گوشه‌ دنج کنار هم. یکی برای من و کتا‌ب‌هایم و دیگری برای دخترم و اسباب‌بازی‌هایش.

خواب بعد از ظهر

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

عصر

اهمیت گوشه‌ای از آن خود رو توی دو سالگی فرزند اولم متوجه شدم. وقتی که خواب روزانه‌اش رو کنار گذاشت. اون دو سه ساعتی که توی روز خواب بود و من برای خودم وقت داشتم از دستم رفت و کم کم رفتم توی چاه افسردگی.

من از بچگی تنهایی رو دوست داشتم. یه گوشه دنج و یه کتاب دلچسب برام بهترین لذت دنیا بود. بعد از بزرگسالی هم که همیشه فراغت لازم رو داشتم. بعد از به دنیا اومدن فرزندم هم از ساعت‌های خوابش استفاده می‌کردم برای این تمدد اعصاب. ولی از وقتی که نخوابید همه چیز به هم ریخت.  البته شب‌ها کمی زودتر از من می‌خوابید ولی اون موقع من خسته‌تر از این بودم که بتونم تجدید قوا کنم. روزها می‌گذشت و حالم بدتر و بدتر می‌شد. دیگه حتی انگیزه‌ای برای از خواب بیدار شدن نداشتم. دلم می‌خواست هیچوقت چشمام رو باز نکنم.

چند ماه بعد از این اوضاع بود که به جایی رسیدم که دیدم دیگه نمی‌کشم. پاشدم خودمو کشوندم دکتر و حالم رو براش توضیح دادم و چقدر خوشحالم که این کار رو کردم و داروی ضد افسردگی رو گرفتم. دارو خیلی کمکم کرد و تونستم دوام بیارم تا وقتی که بچه‌ام به سن مهد رسید و تونستم دوباره خلوتم رو و خودم رو پیدا کنم.

برای فرزند دومم تجربه دارم. این بار حواسم هست که خلوت چقدر برای آدم لازمه و نبودش چطور می‌تونه یه آدم سالم رو کاملا از پا بندازه. نمی‌دونم امیدوار باشم که این بار بیشتر خواب روز رو ادامه بده تا به مهد برسه یا زودتر بگذارمش مهد، یا از کمک پرستار استفاده کنم، ولی قبل از رفتن به چاه افسردگی فکری براش خواهم کرد و حواسم هست که هوای مادرهای دور و برم رو بیشتر داشته باشم.

شاید قبل از تجربه واقعی کمتر کسی فکر کنه دو ساعت خواب بچه چقدر می‌تونه زندگی آدم رو بالا و پایین کنه، ولی همین جزییات ریز می‌تونند فرق بین زندگی مثل یک مرده یا یک زندگی شاد و پرطراوت باشند.