دسته: فرزندخواندگی

مهر یا همخون بودن؟

«فرزندخواندگی»

بامداد

– اومدن دنبالمون ایستگاه قطار. سوار ماشینشون که شدیم دختر هفت ساله‌شون رو معرفی کرد. چشم و ابروی مشکی پری داشت، و لبخند قشنگی. وقتی رسیدیم خونه‌شون، من و مامانه رفتیم آشپزخونه مشغول آماده کردن خوراکی‌ها و به این بهونه یه کم بیشتر آشنا شدن. ده سالی می‌شد تو این شهر زندگی می‌کردن و ما تازه وارد بودیم. از اولین چیزهایی که از خودشون گفت این بود که دخترشون بچه‌ی بیولوژیکشون نیست و به فرزندخواندگی قبولش کردن. از ایران آورده بودنش، با همون سیستمی که پول می‌دی به یه خانواده‌ی نیازمند و عیالوار و نوزادی رو ازشون می‌خری. شناسنامه به اسم خودشون براش گرفته بودن تو ایران و اینجا تو اداره مهاجرت اعلام کرده بودن که بچه‌ی خودشونه. دخترک می‌دونست که فرزندخوانده‌س. مامانه می‌گفت پنج سالش که بود بهش گفتیم که یه وقت از این و اون نشنوه اذیت شه ولی حالا که می‌دونه مدام ترس این رو داره که یه وقت ولش کنیم. بهش گفتم بچه‌ی من هم که من مادر طبیعیش‌ام این ترس رو داره، احتمالا مربوط به سنشونه.

– دبیر ادبیاتمون بود. دیر ازدواج کرد. برا من الگو بود اون موقع‌ها، زن مستقلی که تنها زندگی می‌کرد. یه روزی ولی گویا عاشق شد و ازدواج کرد و از شهر ما رفت. چند سال بعد اتفاقی یکی از همکلاسی‌های قدیمی رو دیدم تو فرودگاه که همچنان با دبیرمون در ارتباط بود. گفت با پسرش خیلی دردسر داره. گفتم کی بچه‌دار شد؟ گفت بچه‌ی خودش نیست، به فرزندی قبولش کردن، هفت هشت ساله که بوده، حالا نوجوونه و حسابی سرکش. گفتم به نظرم طبیعت سنش باشه، نیست؟ گفت نمی‌دونم، ولی خیلی سخته بزرگ کردن بچه‌ای که نمی‌دونی پیشینه‌ی پدر و مادرش چی بوده، تازه یه سری اخلاق‌ها هم ژنتیکی بده. گفتم به نظرم کسی که بچه‌ای رو به فرزندی قبول می‌کنه باید به تغییر معتقد باشه و صبور باشه، ضمن اینکه تو نمی‌دونی بچه‌ای که خودت به دنیاش می‌آوردی مشکلات مشابهی نداشت.

– خاله شکیبا داشت تعریف می‌کرد که جاری‌ش رفته از ده بچه خریده. این توصیف خاله بود از بچه‌ی نورس جاری‌ش. دخترک سه ساله بود وقتی من اینها رو شنیدم. همه‌ی دور و بریا تو اون شهر کوچیک این رو می‌دونستن و من نگران دخترک بودم وقتی بزرگ می‌شه با این نگاه اطرافیان.

– من دلم می‌خواد بچه‌ای رو به فرزندی قبول کنم، همسرم دوست نداره. به نظرش بچه باید از خون آدم باشه. به نظر من مهر که به دل بشینه دیگه اهمیتی نداره از خونته یا نه. یه بار هم که راضی شد گفت نوزاد باشه اقلا که خودمون بزرگش کنیم. گفتم ترجیح می‌دم بچه‌ی چهار پنج ساله‌ای باشه، تو موج پناهنده‌هایی که جدیدا اومدن شهر ما می‌شه پناه بچه‌ای شد. گفت سخته بزرگ کردن بچه‌ای که جنگ رو تجربه کرده. اینجا قواعد فرزندخواندگی انقدر پیچیده‌س که یه وقت‌هایی باید چند سالی تو نوبت باشی. برای منی که یک بار تجربه‌ی دنیا آوردن بچه رو داشتم، الان فقط لذت بزرگ شدن کنار یه بچه‌ی دیگه رو لازم دارم نه دنیا آوردنش. هر بچه‌ای یه چالشه و فرقی نمی‌کنه از شکم خودت دراومده باشه یا از شکم دیگری.

 

Advertisements

کبریت نیم‌سوخته

«فرزندخواندگی»

نیمه شب

خسته از بازارگردی نشسته بودم روی نیمکت تا همسرم بیاد که ناگهان با صدای فریاد و بعد کوبیده شدن چیزی جلوی پاهام از جا پریدم. کسی که لباس فرم داشت ناسزاگویان سمت گلوله پارچه‌پیچی اومد که افتاده بود روی زمین. همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. دخترک سرش رو بلند کرد، بعد بدون کوچکترین معطلی فرز و چالاک دوید و لابه لای جمعیت گم شد.

من دستم روی قلبم مونده بود و آروم می‌گفتم: مرد، این بچه مرد، این جوری که کوبیدنش زمین مرد. همسرم که نمی‌دونم کی رسیده بود بالای سرم گفت: چیزیشون نمی‌شه، اینا عادت دارن. روزی صد بار همین جوری می‌شن، و تعریف کرد که این بچه‌ها هر روز توی منطقه ولو هستن. چند بار در روز وارد و خارج می‌شن و جنس قاچاق می‌کنن. یعنی بدون دادن عوارض، جنس به خودشون وصل می‌کنن از منطقه آزاد میارن توی شهر، چای، لباس، ساعت، لوازم آرایش… هر چی که بتونن. از دستشون بربیاد یخچال هم به خودشون می‌بندن و میارن بیرون. مامورا هم که می‌دونن کار اینا چیه، به ازای هر چند باری که چشم‌هاشون رو می‌بندن و زیر سبیلی رد می‌کنن، یک بار هم مچشون رو می‌گیرن و قشقرق به پا می‌شه. بعد گفت اینی که من دیده بودم یکی از زبل‌ترین اون بچه‌هاست.‌

تمام شب خوابم نبرد. از خودم می‌پرسیدم مگه می‌شه، یعنی مادرش نمی‌دونه؟ یعنی این قدر فقیرن… بعد صبح با چشم‌های پف‌کرده و صورت داغون از همسرم پرسیدم بچه رو می‌شناسه یا نه. می‌شناخت. یعنی همه کسایی که توی منطقه آزاد کار می‌کردن تک‌تک اون بچه‌ها رو میشناختن. به قیافه، به اسم، به فامیل، به نشونی، می‌دونستن چند تا خواهر و برادرن، کدوم‌هاشون اونجا کار می‌کنن، مادر و پدرشون کیه… بعد به حالت اخطار ابروهاشو بالا برد که کنجکاو نشم که اونجا تهران نیست و دخالت توی کار این خانواده‌ها شوخی‌بردار نیست. افتادم به التماس که بذار یه بار با بچه رو در رو حرف بزنم. گفت نه. می‌گفت تو نه منطقه رو می‌شناسی و نه آداب و رسومشون رو می‌دونی. اما من از رو نرفتم. عصر که شد تنها راه افتادم و رفتم سمت منطقه آزاد و سر صحبت رو با یکی از محلی‌هایی که مورد اعتماد همسرم بود باز کردم. گفت می‌تونه از دخترک بخواد چند دقیقه‌ای بیاد و با من صحبت کنه… دخترک اومد.

الان اگه بخوام از قشنگی دختر بگم ذهن شما رو از اصل موضوع منحرف کردم، اما نمی‌تونم واقعیت رو انکار کنم. دخترک خوشگل بود. عین یه پری کوچولو، عین مجسمه‌های فرشته توی کلیسا، چشم آبی با موهای فرفری طلایی. مونده بودم این بچه چقدر قشنگه. ازش پرسیدم درس می‌خونه یا نه، گفت نه. گفتم دوست داره درس بخونه، گفت نه، گفتم کسی توی خونه درس می‌خونه، بازم گفت نه. بعد با بازیگوشی بلند شد و گفت باید بره کار کنه… و رفت. از اون روز اصرارهای من شروع شد. اونقدر به همسرم اصرار کردم تا حاضر شد بره با خانواده بچه وارد صحبت بشه. از نظر خودم پیشنهادی که می‌خواستم بدم خوب بود. می‌خواستم اجازه بدن بچه بره مدرسه. در عوض منم همه هزینه‌های مدرسه رو تقبل می‌کردم. یه مقداری کمک خرج هم می‌دادم که جبران کار نکردن بچه بشه. اما بذارن درس بخونه و ما هم دورادور پیشرفتش رو دنبال کنیم. همسرم با پوزخند به جلز و ولز من نگاه می‌کرد. می‌گفت فکر می‌کنی می‌تونی به اندازه‌ای که این بچه براشون منفعت داره بهشون کمک کنی؟ اما من به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم.

جوابی که شنیدم هوشمندانه طراحی شده بود. گفته بودن که ما فقط همین یه دونه بچه رو نداریم که بذاریمش مدرسه. درست می‌گفتن، اما من اونقدر شرایط مالیم عالی نبود که هزینه مدرسه همه بچه‌های اون خانواده رو بدم. همراه مورد اعتماد محلی، هر چند با بدبینی در مورد موضوع صحبت می‌کرد اما مراقب بود که با صراحتش منو رنجیده خاطر نکنه، اما همسرم به روشنی پوزخند می‌زد و متلک می‌انداخت. آروم نداشتم. هر روز می‌رفتم و کتک خوردن و له شدن و در رفتن بچه‌ها رو می‌دیدم. نه می‌شد با مامور درهای خروجی درافتاد و نه می‌شد جلوی بچه‌ها رو گرفت. فکر می‌کردم از اون روزی که این بچه جلوی پاهای من کوبیده شده زمین، انگار یه چیزی روی شونه‌های من سنگینی می‌کنه.

آخرش با خودم فکر کردم روز روزش همسر من سه چهارم ماه رو در سفره و من تنهام. بچه رو با خودم می‌برم با من زندگی کنه. موضوع فرزندخوندگی نبود. می‌خواستم درس بخونه، پیشرفت کنه، اما انگار داشت به فرزندخوندگی ختم می‌شد… فکر کردم اصراری ندارم مادرش باشم که… اصلا ماهی، دو ماهی یه بار بیاد دیدن خانواده‌ش، یا خانواده‌ش بیان بهش سر بزنن. بعد با اصرار زیاد شروع کردم به متقاعد کردن همسرم. کلافه شده بود. مدام می‌گفت نه. آخرش راضی شد. پیغام فرستادیم و این بار خانواده قبول کردن. از خوشحالی خنده از روی صورتم نمی‌رفت. توی مغزم داشتم نقشه می‌ریختم که بچه رو باید کدوم مدرسه نزدیک خونه بفرستم، چکار باید بکنم، چی بخرم، کدوم اتاق رو براش خالی کنم که متمم موافقت خانواده رسید و خنده روی لب‌هام خشکید. گفته بودن دختر مال شما. قبول. می‌خواهید کمک کنید درس بخونه، دست شما درد نکنه اما ما یک خانواده سنتی هستم و آبرو داریم. متوجه مشکلات خانم (که من باشم) هم هستیم. بنابراین دنبال عقد ثبتی و ازدواج دائم نیستیم. فقط آقا (که همسر من بود) دخترک رو محرم کنه و ببره. ما هم یک مبلغی به عنوان شیربها و مهریه می‌گیریم و سند ازدواج بین خودمون می‌نویسیم و معتمد محل به عنوان شاهد امضا می‌کنه و دیگه لازم نیست نگران باقی قضایا و فرزندخواندگی باشیم.

انگار آب یخ ریخته بودن روی سرم. بهم برخورده بود. متلک‌های همسرم تمومی نداشت. شنیدن اون حرف‌ها حتی به شوخی هم حالم رو بد می‌کرد. سعی کردم مذاکره کنم، فایده نداشت. مشکل پول نبود که با کمی کمتر یا بیشتر کردنش حل بشه. اصرار به عقد کردن دخترک هشت نه ساله داشتن… پا پس کشیدم اما تا مدت‎ها کابوس‌هام تمامی نداشت. یکی دو سال بعد، دخترک همسر سوم یا چهارم یکی از همشهری‌های ثروتمندش شد. شنیدم که بعضی از نوه‌های داماد از عروس جدید بزرگتر بودن. می‌گفتن داماد اونقدر پولدار هست که عروس دیگه مجبور به کار کردن و خارج کردن چای و جنس قاچاق از منطقه آزاد نباشه.

تو هیچ چیز نمی‌دانی

«فرزندخواندگی»

شبانگاه

می‌دانی، اصلا عشق زیباترین قطعه‌ی عالم است، که هیچ گاه از شنیدنش سیر نمی‎شوی و همیشه یک عطش پایان‎ناپذیر برای بلعیدنش داری. می‌دانی، من همیشه به آدم‌های عاشق حسودی‌ام می‌شود. به لذتی که می‌برند. به کیفی که می‌کنند. به عطش پایان‌ناپذیر بلعیدنشان. به چشم‌هایشان به وقت دیدن، به لب‌هایشان به وقت خندیدن. می‌دانی، من همیشه دوست داشتم عاشق شوم. عشق را بچشم، عشق را ببویم، ببلعم، بجویم. می‌دانی، من همیشه حسرت خورده‌ام. حسرت داشتن تو را. چرا همیشه من را ته دریا نگاه می‌داشتی؟

می‌دانی، من ماندم با حسرت زنانگی مانده روی پوست خیس بدنم. با حسرت مادرانگی مانده بر دستانم، به آغوش بچه‌ای که هیچ وقت از برای من بود. با حسرت رویاهای همیشگی‌ام. با ترس‌هایم. می‌دانی، تو آنقدر پست و منفور بودی که حتی لذت در آغوش کشیدن یک بچه را هم از من دریغ کردی. تویی که نگذاشتی من بچه‌ای را از آن خود به آغوش بکشم، بچه‌ای را از آن خود ببویم، بچه‌ای را از آن خود ببوسم.

می‌دانی، من حقیرترین عاشق روی زمین بودم که وقتی تو بدیهی‌ترین حقم را از من گرفتی، من باز چیزی نگفتم.می‌دانی، آن روز که با هم به آن پرورشگاه سرد و تاریک ته آن خیابان نا‌آشنا، با آن درختان خشک که انگار اسطوره های ماقبل تاریخ رفتیم، من در دل داشتم به تو زشت‌ترین فحش‌های روی زمین را می‌دادم و تو وقتی گفتی: موافقی؟ من لبخندی زدم و گفتم: شک نکن. می‌دانی، من شک کرده بودم. من همیشه شک کرده‌ام. به تو، به خودم، به رابطه‌مان. به دهانم که همیشه بسته مانده. به قلبم که بی‌اختیار می‌زند. به اینکه چرا دوستت دارم. به اینکه دیگر خسته شدم. به اینکه چرا نمی‌توانم جلوی رویت قد علم کنم و قرص و محکم بگویم: من بچه‌ی تو را می‌خواهم. بچه‌ی خودم را.

می‌دانی، هنوز صدایت در گوشم می‌پیچد وقتی داد می‌زدی و می‌گفتی نمی‌خواهی بچه داشته باشی. که می‌گفتی اگر بچه می‌خواهی «پرورشگاه»، و باز گفتی من دیگر نیستم. و باز گفتی و باز گفتی و باز گفتی. می‌دانی، تو برای همیشه رفتی اما من هنوز عاشقت بودم. من هنوز دوستت داشتم. من دیوانه بودم. من از تو خسته بودم. اما همچنان چشم در راهت بودم. می‌دانی، من نمی‌توانم. من هیچ وقت نتوانستم. من تنها بودم. من تنها هستم.

من حتی در آن پرورشگاه سرد و تاریک، ته آن خیابان نا آشنا، با درختان خشک اسطوره‌ای‌اش، با کلی بچه که هم زمان با هم تصمیم به گریه گرفته بودند و من باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردم هم باز تنها بودم.

غنچه‌ها

«فرزندخواندگی»

شامگاه

مدرسه می‌رفتم که برای اولین بار این موضوع را لمس کردم. دوستم گمان می‌کرد فرزندخوانده است و چند هفته‌ای کارش گریه بود. من اما نمی‌فهمیدم چرا گریه می‌کند، برایش توضیح می‌دادم که مگر کسی که تو را بزرگ کرده، نگرانت است و مواظبتت می‌کند اکنون با نام مادر کنارت نیست؟ مگر آنکه پدر صدایش می‌کنی برایت پدری نمی‌کند؟ خواهر برادرهایت رفتارشان چه فرقی می‌کرد اگر ژن‌هایتان یکی بود؟ و از صمیم قلب برایم اهمیت نداشت اگر خودم ژن‌هایم با مادرم فرق بکند، مهم این بود که این فرد برایم مادری می‌کرد و عمر و جوانیش صرف من می‌شد، پس من فرزند او بودم، تمام.

ولی اولین جرقه برای فرزندخوانده داشتنم زمانی خورد که یکی از دوستانم ازدواج کرد و مرا به فکر فرو برد. من که گلی در گلستان ازدواج نمی‌دیدم، صدایی در سرم گفت برو تخم‌ گل جمع کن. چند جایی شفاهی پرس و جو کردم فهمیدم باید و شاید زیاد دارد. صد البته که باید داشته باشد، بلاخره تصمیمی‌ست برای زندگی یک انسان. بعضی‌هاشان اما به مذاقم خوش نیامد. به اناث تنها بچه نمی‌دادند، به اناث مزدوج قبل ۳۵سالگی بچه نمی‌دادند، به خانواده‌ای که ذکورش معیوب نباشد و ثابت نکند که تجدید فراش نخواهد کرد به سختی بچه می‌دادند. بچه داشتی به سختی بچه می‌دادند. غر زدم، شروط خوبش را هم بگویم که باید تمکن مالی می‌داشتی، اموال به نام بچه می‌کردی و چندتایی آزمون روانی و صحت عقل و چه و چه هم داشت. البته که اینها تمامش نبود ولی مسلم بود که از نظر قانونی من هرچه خوبان داشتند همه را یک جا داشتم.

همین پرس و جوها باعث شد بیش‌تر و دقیق‌تر به این موضوع فکر کنم. قدر مسلم همه چیز قانون نبود. از همه چیز مهم‌تر «بهتر کردن زندگی یک کودک» بود ولی همین یک جمله مجهول‌های زیادی داشت. بهتر کردن یعنی چه؟ چه تضمینی وجود داشت بعد از آمدن بچه به خانه‌ام همه چیز یکهو از هم نپاشد؟ چه تضمینی داشت نمیرم و دوباره رویاهای بچه خراب شود؟ آیا یکبار فرو ریختن کاخ آرزوهایش بسش نبود؟ آیا من واقعا کسی بودم که بلد باشد زندگی بهتری برای دیگری بسازد؟ بچه‌ای که وارد زندگی من خواهد شد، چقدر  عقلش می‌رسد من را بخواهد یا نه؟ چقدر حق داریم به او حق انتخاب بدهیم؟ چقدر انصاف خواهد بود؟ زندگیش با زندگی اطرافیانم هم گره خواهد خورد، چقدر حق دارم او را وارد سبک زندگی خودم کنم؟ مسلم است بعضی او را نخواهند پذیرفت، با نگاه‌های سرزنش‌گر و نامهربانی که من دلیلشان بودم چه کنم؟ چگونه به او بفهمانم که ولشان کن، از زندگیت لذت ببر؟ آیا این زندگی مطلوبش خواهد بود؟ اگر در جوانی اعتراض کرد چرا مرا به حال خودم نگذاشتی چه بگویم؟ شاید دلش می‌خواست به همه قوانین درست و غلط تن بدهد و سربه زیر زندگیش را بکند، آیا حق دارم با جنگ و جدل و برو بیا او را به این زندگی وارد کنم؟ کودک یعنی چه؟ چند ساله؟ دختر و پسرش مهم است؟ چطور می‌خواهم انتخاب کنم؟ شنیده بودم بعضی قبل از پذیرش بچه از او آزمایش‌های مختلفی می‌گیرند که بیماری پنهان یا موذی‌ای نداشته باشد، ولی آیا من حق چنین کاری را داشتم؟ آیا این حق اخلاقی بود؟ اگر بچه خصوصیات ذاتی خاصی داشت که در آینده روزگارم را سیاه می‌کرد، آیا بعدها به خودم لعنت نمی‌فرستم؟ به خودم تا ۳۵ سالگی فرصت دادم که هم جواب سوال‌هایم را در لایه‌های پنهان وجودم پیدا کنم و هم ببینم روزگار چه در دامنم می‌گذارد؟! در هر حال تا آن موقع درها به رویم بسته‌اند.

امروز که گل سرخی مرا اهلی کرده و هر روز با هم به تماشای غروب آفتاب می‌نشینیم، باز هم به فرزندخواندگی فکر می‌کنم. این بار نه به این دلیل که نمی‌توانم بزایم، بلکه به درستی اینکار ایمان آوردم. ایمان دارم جمعیت جهان به قدری هست که من وظیفه‌ای برای حفظ ژن و نسل انسان ندارم. از همین پتانسیل موجود می‌توان برای تربیت نسل بهتر و ساختن دنیای بهتر استفاده کرد، هرچند تناقضی هم ندارد. ایمان دارم که مهم این است که هر آنچه در توانم باشد انجام خواهم داد. ایمان دارم که محیط گرم خانه‌ام جای لذت‌بخش و آرامی‌ست برای بالیدن و یاد گرفتن و تحمل سختی‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی. ایمان دارم که زندگی بی‌مشکل وجود ندارد، اگر هم باشد لطفی ندارد. زندگی یعنی همین دلگرمی به یکدیگر و دست وپنجه نرم‌کردن‌ها وقتی می‌دانی کسی جایی قلبش برایت می‌تپد. می‌دانم فرزندخواندگی فقط آوردن یک بچه به خانه‌ات نیست، می‌توانی او را در آغوش خانواده‌اش حمایت کنی. ایمان دارم که اگر بچه‌ای به خانه‌ام بیاید زمانی می‌آید که می‌دانم دوستش دارم، خوب و بدش را. ذاتش هر چه که باشد عزیز خواهد بود و دردش به جانم خواهد بود چه خودم زاییده باشمش چه نه. ایمان دارم بین هیچ دو کودکی که مسئولیت‌شان و آینده‌شان و پرورششان به عهده من خواهد بود فرقی نخواهم گذاشت. پذیرش دیگران برایم اهمیتش را از دست داده، می‌دانم قدرت حمایت از تصمیماتم را دارم. کسی که باید بپذیرد من، گل‌سرخم و بچه‌ایم. غنچه‌هایی که از ساقه ما بروید نیز یاد می‌گیرند که این غنچهٔ پیوندی به اندازه خودشان در این خانواده حق دارد. ایمان دارم که ماندنی در گلستان هیچ نیست به جز غنچه‌های شاداب و سرزنده.

تصمیمی سراسر مه گرفته

«فرزندخواندگی»

غروب

ما (من و همسرم) خیلی به این موضوع فکر کرده‌ایم که کودکی را از طریق قانونی به فرزندی قبول کنیم. راستش من از این تصمیم می‌ترسم. از چه می‌ترسم؟ در ابتدا نگران هستم که اگر کودکی را به فرزندی بپذیریم وقتی ماجرا را برایش بگوییم من و همسرم را به عنوان پدر و مادر نپذیرد و به دنبال مادر و پدر بیولوژیکش بگردد و در هر حالتی که باشند (مرده یا زنده، بزهکار یا سالم، فقیر یا ثروتمند…) احساسش این باشد که اگر با آنها زندگی کرده بود زندگی بهتری داشت. دروغ چرا؟ نگران تاثیرات ژنتیک بر جسم و روانش نیز هستم، مثلا اگر پدر و مادر بیولوژیکش اعتیاد به ماده‌ای داشته باشند و ژن‌های معیوب به او نیز به ارث رسیده باشد، آنگاه چه باید بکنیم؟

گزینه‌ی بعدی خریدنِ فرزند است، در ایران به خصوص  قشرِفقیر (از نظر مالی و فرهنگی) بچه‌هایشان را می‌فروشند. گاهی نیز پیش‌فروش می‌کنند (چند وقت پیش یکی از مجله‌های ایران پرونده‌ای داشت تحت عنوان «لیزینگ جنین»). من این گزینه را نیز رد می‌کنم، چرا؟ چون علاوه بر دلایل بالا، می‌ترسم فرزندی که خریده باشیم وقتی بفهمد که چگونه وارد زندگی ما شده است، دچار افسردگی بشود و تا مرز خودکشی و جنون پیش برود. درواقع نگران سلامت روانش هستم. علاوه بر اینکه این گزینه مشکل شناسنامه هم هست. یکی از دوستانم از یکی از روستاهای استانی دورافتاده، جنینی را پیش‌خرید کردند و تا وقتی دخترک‌شان دو سالش شده بود، شناسنامه نداشت. بالاخره با هزینه‌ی صدها میلیونی دخترک دارای شناسنامه شد.

گاهی در خیابان دلم برای کودکِ کاری ضعف می‌رود و دلم می‌خواهد بغلش کنم و با خودم بیارمش خانه و بگویم دیگر لازم نیست کار کنی، از فردا می‌روی مدرسه… اما این گزینه عین خودِ حماقت است. چون هم از سوی پلیس و هم از سوی باندی که آن کودکِ کار عضوی از آن است مورد پیگرد قانونی و غیرقانونی قرار می‌گیریم.

به نظرم  پذیرفتن فرزند دیگری در ایران به عنوان فرزندخوانده بسیار مشکل و پیچیده است. گاه این کلاف آن قدر درهم می‌شود که ترجیح می‌دهی اصلا به سراغش نروی.

كسی شنیده شاید دعاتو

«فرزندخواندگی»

عصر

الان وقتى بهش فكر مى‌كنم حالم بد میشه، ولى وقتى بچه بودم به خاطر اوضاعى كه داشتيم و به نظر من كوچيک خوب نبود، توى يه برگه براى خودم يه نامه نوشتم كه من بچه سر راهى هستم و بابا مامان من فلان آدم‌هايى هستند. نمی‌دونم مامانم بود يا بابام كه نامه رو پيدا كرد اتفاقى و خيلى ناراحت شد. مامانم خيلى گريه كرد.

چند سال بعد تو مراسم بله‌برون دخترخاله‌م، يه پسر دو سه ساله شيرينى بود كه هنوز نه به دار بود نه به بار با پچ‌پچ به ما رسيد كه فرزند خونده‌ست و ما هم آخى و طفلى و بميرم براش گفتيم و اينكه خودش مى‌دونه؟ گفتن نه و به همه سپردن چيزى بهش نگن! گفتيم يعنى نمی‌گن؟ جواب دادن حالا بعدها كه سى ساله شد و عقلش حسابى رسيد، شايد.

دو سال پيش تو يه گروه اينترنتى با چندتا مامان كه بچه‌هايى هم سال فرزند من داشتن آشنا شدم و يه روز قرار گذاشتيم بريم با بچه‌ها بيرون، اما ته اون قرار فقط من موندم و مامان دخترى به نام هستى. وقتى روى صندلى پارک كنار هم نشسته بوديم و به بازى بچه‌هامون نگاه مى‌كرديم خيلى تو حال و هواى ديدن ذوق و شوق فرزندم بودم و توجه نداشتم به گفتگومون، فقط اينجا به خودم اومدم كه بهش گفتم شما مگه سزارين كرديد؟ و اون جواب داد هستى فرزند من نيست. من هى نگاه به هستى كردم و هى نگاه به مامانش، انگارى متوجه نشدم معنى حرفش يعنى چى. هستى مثل سيبى بود كه با مادرش نصف شده و بنابراين اين حرف برام قابل فهم نبود. گفتم ببخشيد متوجه نشدم، و اون برام توضيح داد كه هستى رو از بهزيستى به فرزندى قبول كردند، كه هر ماه براشون جلسات مشاوره مى‌گذارند و بهشون می‌گن كه بايد به فرزندخونده‌تون بگيد كه فرزند واقعى شما نيست و اگه تا فلان سن متوجه بشه بعدها از نظر روحى مشكلى پيدا نمی‌كنه و خيلى حرف‌هاى ديگه و اينكه هستى تمام زندگيشونه و از وقتى اومده لذت همه چى براشون دو برابر شده.

به نظر من آدم‌هايى كه به هر دليلى فرزندى قبول مى‌كنند خيلى انسان‌هاى بزرگى هستند، و بعد فكر مى‌كنم چرا اين از خودگذشتگى رو با حرفهاى مسموم آلوده مى‌كنند؟ پارسال بود گفتند مردى كه دخترى رو به فرزندى قبول مى‌كنه بعد مى‌تونه باهاش ازدواج كنه؟ پيارسال بود تو يه برنامه تلويزيونى بچه‌اى رو كادو دادن به يه خانواده؟ مى‌خوام از اين حرف‎ها و كارها بالا بيارم.

از رویا تا واقعیت

«فرزندخواندگی»

بعد از ظهر

خاله‌م و همسرشون بچه نداشتند‌. انگار مشکل از خاله‌م بوده و سال‌ها در پی درمان بودند و دست آخر همه‌ی تلاششون بی‌نتیجه بوده‌. از بچگی تو هر محفلی که بودیم و خاله‌م حضور نداشت، دیگران در مورد این موضوع حرف می‌زدند که چرا یک بچه رو به فرزندی نپذیرفتند؟ سال‌ها این یکی از سوال‌های بی‌جوابی بود که تو ذهن من هم بود‌. البته نه اینکه دیگران از خودشون نپرسیده باشند، حتما پرسیده بودند و لابد جواب قانع کننده نبوده. برام واضح بود که درست‌ترین و آسان‌ترین راه آوردن یک بچه بود .

احتمال می‌دادم که منم مشکل خاله‌م رو داشته باشم و خیالم راحت بود که می‌دونم راه‌حلش چیه. اون موقع همه چیز خیلی ساده به نظر می‌رسید. اما زمانی که ازدواج کردم و تصمیم به بچه‌دار شدن گرفتیم، تازه هراس من شروع شد. انگار هر چی از قبل توی ذهنم داشتم ناگهان مثل یک آوار فرو ریخت. تازه می‌فهمیدم که چه مشکل حادی محسوب می‌شه و چه ابعادی می‌تونه داشته باشه. شرایط سختی بود. زمان کش آمده بود و هر ماه مثل یک سال می‌گذشت. سوال‌های معنادار دیگران، سکوت مطلق همسرم و دیدن بچه‌های قد و نیم‌قد فامیل عذاب شده بودن برای من. بدون این که بخوام اضطرابم رو با همسرم در میون بگذارم، شروع کردم به تحقیق. وقتی فهمیدم این موضوع می‎تونه ارثی باشه خودمو کاملا باختم. در مورد شرایط فرزندخواندگی پرسیدم و دیدم چه پروسه‌ی طولانی و پر دردسریه، مخصوصا تو ایران. مثل یک کابوس بود. خوشبختانه اضطراب من زیاد طول نکشید. باردار شدم و بعد پسرک به دنیا اومد. امید روزهای بهتر داشتم اما انگار تازه مشکلات من و همسرم شروع شده بود. نهایتا تمام مسائل دست به دست هم دادند، و من و همسرم از هم جدا شدیم. بعد از این اتفاق، تمام مسئولیت بزرگ کردن بچه افتاد گردن من.

خیلی وقت‌ها مسائل از دور خیلی ساده به نظر می‌رسند، ولی وقتی خودت در واقعیت با اون مسائل مواجه می‌شی می‌‌بینی که چقدر سخت و پیچیده هستند. تو همه‌ی این سال‌ها بارها از خودم پرسیدم که آیا با علم به سختی بزرگ کردن یه بچه، می‌تونستم بچه‌ی دیگری رو بزرگ کنم و سختی‌هاش رو متقبل بشم؟ اگه بعدها می‌فهمیدم که بچه مشکل جسمی یا روحی داره چکار می‌کردم؟ چطور باهاش کنار می‌اومدم؟ آدم می‌تونه با بچه‌ای که از بطنش به دنیا نیومده اون ارتباط عاطفی عمیق رو برقرار کنه؟ اونم وقتی که گاهی بعضی آدم‌ها از ایجاد ارتباط با بچه خودشون هم عاجز هستند. مثل همسر من که نتونست حضور فرزند سالم خودمون رو تو زندگی هضم کنه و مسئولیتش رو بپذیره و این عجیب‌ترین واقعیت زندگی ما بود. حتما بسیارند از این دست افراد.

حالا می‌تونم راحت‌تر دیگران رو بفهمم. بعضی تصمیم‌ها فقط از دور و در حد حرف و شعار راحت به نظر می‌رسه. چه روح بزرگی دارند کسانی که همه‌ی زنذگیشون رو پای بچه‌ای می‌ریزن که از گوشت و خون خودشون نیست.