دسته: عاشقانه‌ها

در آن قحطی شادی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

دهه شصت، جنگ ایران و عراق، فیلم‌های جنگی، آژیر خطر و حمله و مرگ و شهادت، نوحه، و گریه و غم مردم دل دماغی برای آدمی نمی‌گذاشت. ته دلم آرزو می‌کردم که سیمرغی، زمرد قوشی، ملک محمدی از راه برسد و به این دنیای دیوانه دیوانه سر و سامانی بدهد. گاهی هم چشم به فانوس می‌دوختم. دلم می‌خواست دستی به شیشه‌اش بکشم تا غولی همچون غول چراغ جادو ظاهر شود و سه آرزوی مرا که یکی از آنها دادن صلح و آرامش به جهان بود برآورده کند.

در این حال و هوا بود که ویدئو به خانه‌مان آمد. شب سرد زمستانی بود و پنجره‌های اتاقمان را با پتوهای رنگارنگ پوشیده و چراغ‌ها را خاموش و فانوس روشن کرده بودیم. ویدئو را باز کردیم و اولین فیلم را که اجاره کرده بودیم نگاه کردیم. هدی لاما و زیبائیش چشم و دلم را روشن کرد. سامسون با آن قدرت جادوئیش قهرمان نجات‌دهنده‌ام شد. گفتم: «اگر خدا لطفی کند و یکی از این مردان قدرتمند و عادلش را به کره زمین بفرستد چه می شود؟» طفلک برادر جواب داد: «هیچ اتفاقی نمی‌افتد خواهرم. همان بلایی که سر سامسون آمد سر آن مرد هم می‌آید.» بعدها دست دوم فیلم سامسون و دلیله را خریدیم و بارها و بارها تماشا کردم.

 

Samson_and_Delilahفیلمی از سیسیل ب دومیل

بیماری بین‌المللی عاشقی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

نوجوان جاهلی بودم وقتی دیدمش، وی‌اچ‌اس بود اما بدون سانسور، چیزهایی که ازش یادم مانده، عاشق کم‌حرف مغروری‎ست که عشق ممنوعه‌اش را در دلش پنهان کرده و معشوقش زنی‌ست بلندبالا با چشم‌هایی شگفت‌انگیز که وقتی در جریان بطری‌بازی نوبت به او رسید تا کار جالبی بکند، به جای آواز یا رقص یا هر کار دیگری، یک داستان گفت و همانجا جایش را در دل من هم باز کرد. یادم بود مرد چیزی شبیه انگشتانه به زن هدیه داده بود و زن آن را به گردنش آویخته بود. (من هم یکی از انگشتانه‌های مادرم را آویختم به گردنم.)

بعدترها، چندین‌ سال بعدتر دوباره دیدمش، آنوقت دیگر خودم عاشق بودم و فیلم‌های عاشقانه برایم معانی زیادتری داشت. این‌ بار اتفاق عجیبی افتاد؛ در تمام لحظات عاشقانه فیلم من نگران شوهر زن بودم.

بله! من حتی فراموش کرده بودم که عشق آنها چرا ممنوعه بوده و به کل شوهر بیچاره را فراموش کرده بودم. تنم لرزید. انگار به همه رابطه‌های رسمی خیانت کرده بودم؛ یا انگار شریک همه خیانتکاران جهان بودم. سعی کردم حواسم را معطوف این کنم که جذب عاشقی مرد هندی، و پرستار انگلیسی آن عاشق دلشکسته شده بودم نه رابطه خود آن‌ها؛ اما نشد من یک آدم را در یک رابطه فراموش کرده بودم و هر چقدر گاه نوجوانی، برای عاشق و معشوق گریسته بودم؛ این‌بار برای شوهر جامانده گریستم.

این‌ بار بعد از اینکه عاشق، لباس سفید زن بلندبالا را بر تنش درید و بعد که توی وان نشسته بود و لباس را برایش می‌دوخت؛ دلم هری نریخت، دلم پیش شوهر بیچاره بود که توی ماشین بیرون در نشسته بود و ویسکی می‌خورد و سیگار می‌کشید و گریه می‌کرد.

برایم عجیب است، حالا دلم ثبات می‌خواهد حالا دلم برای خیانت‌دیده‌ها خیلی می‌سوزد؛ حالا ترسو شده‌ام…

 

English Patientفیلمی از  آنتونی مینگلا

رویای فراموشی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

عصر

یادم نیست اولین بار کی فیلم رو دیدم. یادمم نیست که توی چه حال و هوایی بودم. اما یادمه ترانه فیلم، همون دو سه خطی که خواننده می‎‌خوند و تکرار می‌کرد، اونقدر غمگین بود که یه گوشه ذهنم جا خوش کنه. بعدها وقتی سر یه جریان عاطفی احساس کردم کلاه سرم رفته، اولین چیزی که یادم افتاد همین فیلم بود و عجیب اینکه این بار فیلم قلب رو سنگین می‌کرد… درد داشت، و دردش اونقدر شدید بود که نمی‌تونستم از کنارش بگذرم.

افسرده شده بودم. اصرار شدید داشتم برای گرفتن شوک الکتریکی. گفتن نیازی نداری. بیشتر اصرار کردم. از عوارض شوک گفتن. گفتم هر چقدر عوارض جانبی بیشتری داشته باشه خوشحال‌تر خواهم بود، و پرس‌وجوی دکتر منجر شد به این فیلم. من می‌خواستم از شر حافظه لعنتیم خلاص بشم. می‌خواستم فکر نکنم، به یاد نیارم، گم بشم. جوابی که گرفتم چیزی نبود که می‌خواستم: پاک کردن حافظه به اون شکلی که توی فیلم دیده بودم، در عمل غیر ممکن بود. شوک هم حافظه رو پاک نمی‌کرد، فقط برای مدت کوتاهی دچار اختلال به یاد آوردن می‌شدی، و بعد، وقتی حافظه برمی‌گشت، درد هم برمی‌گشت. دکتر می‎گفت حتی اگر صد سال فراموش کنی هم، به محض اینکه به یاد بیاری باز دردش مثل همین امروز خواهد بود.

شوک الکتریکی نگرفتم. حافظه‌ام هم پاک نشد. پس با دردم زندگی کردم. سال‌ها به قیافه احمق خودم توی آینه نگاه کنم و به خاطر آوردم که فریب خوردم، بعد به تماشای از دست رفتن باور و ایمان و اعتمادم نشستم، و در نهایت عادت کردم و به زندگی عادی برگشتم.

به زندگی عادی که برگشتم تازه وجه دیگه فیلم رو پیدا کردم. وقتی که ترانه‌اش عادی شده بود، داستان فراموشی هم به غیرممکن پیوسته بود و من به تلخی همیشگیم عادت کرده بودم. اون موقع بود که فهمیدم اصلا مگه میشه فراموش کرد؟ تمام ذهن رو هم پاک کنی، خاطرات جایی قایم میشن که انتظارش رو نداری و همه چیز دقیقا همون زمانی بهت هجوم میاره که منتظرش نیستی. بوی آشنای عطری در آسانسور، طعم شیرینی خاصی در دهان، رفتارهای فردی: کنار زدن مو، ریز کردن چشم، تکان دادن دست… چیزی که تکرار نشده… یعنی شده، اما نه با این کیفیت، نه به این شکل آشنا، نه این طور که بعد از سال‌ها بدون اخطار تو رو به خاطرات کسی که دوستش داشتی و فراموشش کرده بودی بکشونه. نه همراه با دردی که توی سینه بپیچه.

آدم‌های واقعی توی روابط واقعی باز به هم برمی‎گردن. بعضی از روابط باید به نقطه سر خط برسن. نمی‌تونی ناتمومشون بذاری، فراموششون کنی، یا ازشون فرار کنی. «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از ناگزیری آدم‌های عاشق میگه. و من فکر می‌کنم با فراموشی هیچ امکان زوالی برای دوست داشتن وجود نداره… تنها عامل تباهی دوست داشتن، عادت کردنه.

 

Eternal Sunshine

فیلمی از میشل گوندری

یک عشق شرقی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

«در حال و هوای عشق» یکی از عاشقانه‌ترین فیلم‌هایی‌ست که دیده‌ام. همیشه سینمای جنوب شرق آسیا را دوست می‌داشتم و همیشه دنبالش می‌کردم، از ازو و کوروساوا گرفته تا سینما و سینماگران امروزه روزش. شاید به‌خاطر رمز و رازش، شاید به‌خاطر شاعرانگی‌اش، شاید به‌خاطر تصاویرش. به‌هرحال هرچه هست برایم لذت‌بخش است. اما علاقه‌ام به «در حال و هوای عشق» از جنس دیگری‌ست.

داستانش را دوست دارم، و تمام  اله‌مان‌های فیلم را، مثل کارگردانی که همیشه تحسینش می‌کنم وونگ کاروای و تمام فیلم‌هایش را عاشقانه دوست می‌دارم، گرچه این فیلمش از بقیه برایم متمایزتر است، یا بازیگر زن مگی چونگ که زیبا و باشکوه است، همه‌چیزش: طریقه‌ نگاه کردنش، طریقه‌ ادای کلماتش، طریقه باز و بسته کردن لب‌هایش، طریقه‌ تکان دادن دست‌هایش، طریقه‌ راه رفتنش با آن اسلوموشن‌ها و موسیقی بی‌نظیرش. انگار همه چیز دست در دست هم داده باشند تا فیلم بی‌نظیری ساخته شود.

اولین بار که فیلم را دیدم فقط یادم می‌آید بعد از فیلم، خودم را در خیابان دیدم لای جمعیت انبوهی از مردمانی که داشتند بی‌هدف می‌خوردند و بی‌هدف خرید می‌کردند و بی‌هدف می‌خندیدند و بی‌هدف حرف می‌زدند و من فقط راه می‌رفتم و البته من هم بی‌هدف. نمی‌دانم اگر باز فیلم را ببینم هنوز همان واکنش را دارم یا نه. اولین بار ده سال پیش بود و من در این ده سال آنقدر تغئیر کرده‌ام که دیگر خودم، خودم را نمی‌شناسم.

اولین بار که صحنه‌ی آخر فیلم را دیدم آنجا که بازیگر مرد در آن حفره می‌دمد آنقدر گریستم که چشمانم از اشک می‌سوخت. نمی‌دانم باز هم فیلم را ببینم همچنان می‌گریم یا نه.

بی شک «در حال و هوای عشق» عاشقانه‌ آرامی‌ست در رثای عشق، در بزرگداشت عشق، با اینکه عشق نامتعارفی را روایت می‌کند اما نگاه شرقی به عشق کاملاً هویداست. نگاه شرقی که عاشق عشق است و انگار معشوق بهانه‌ای بیش نیست. نمی‌دانم اگر باز هم فیلم را ببینم مست نگا‌ه‌های پر از تمنای مرد می‌شوم یا … نمی‌دانم اما این را به‌جد می‌دانم که برای صحنه‌ی آخر فیلم حتماً کلاه از سر خواهم برداشت.

 

In the Mood for Loveفیلمی از  وونگ کار وای

سوگند به همه‌ی ماه‌های سال

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

باغ‌های کندلوس، داستانی از عشق کاوه و آبانه. داستان دل بستن. داستان درد کشیدن و درد رساندن و در کنار این، داستانی در ستایش مومن بودن به عشق، که هر چیزی به جز این محکوم به شکسته.

من با فیلم باغ‌های کندلوس عشق رو تجربه کردم. داستان به سادگی بقیه‌ی داستان‌های عاشقانه است: دختری با مردی تصادف می‌کنه و مرد روانه‌ی بیمارستان میشه و بعد در دیدارهای مداوم دختر و مرد، عشق جوانه می‌زنه. مرد دیگه به جز دختر حرفی برای گفتن نداره و این شروع رویایی با ازدواج ادامه پیدا می‌کنه. مرد توان اداره‌ی زندگی رو نداره و آبان که عاشقه و نقاش، به خاطر مرد دست از علاقه‎‌مندیش می‌کشه و کارمند می‌شه تا در مخارج زندگی کمک کنه.

داستان از زبان هر کسی روایت می‌شه که شاهد این عشق بوده اما یا جرئت دخالت نداشته یا اونقدر شجاع نبوده که به همون شدت عاشق بشه. سه مرد و یک زن که از دوستان کاوه و آبان هستند و هر سه انگار چیزی رو همون سال‌ها جا گذاشتن: آرمان‌های جوانی جا مونده و به جای اون باور ِ به عشق و میل به زیستن، یکنواختی و روزمرگی باقی مونده. سه مرد به دنبال آبان و کاوه می‌گردند و انگار هر کدوم به دنبال گمشده‌ی خودشون هستند. گمشده‌ای که میتونه اسمش آبان باشه یا کاوه صدا بشه یا فقط یک تکه سنگ باشه. به دنبال جایی که انسان هنوز جوانه و هنوز به فردا امید داره و هنوز فکر می‌کنه عشق می‌تونه دست‌آویزی برای ارتقای زندگی باشه.

در عاشقانه‌ترین صحنه‌ی فیلم – عاشقانه ترین صحنه‌ی سینمایی ایران – کاوه ته دره نشسته و به تک درختی تکیه داده و به دویدن آبان نگاه می‌کنه. آبان از دامنه‌ی دره به سمت پایین می‌دوه انگار که آهویی باشه بر پهنه‌ی دشت. به هم می‌رسند و با هم شوخی می‌کنند و کاوه بلند داد می‌زنه که: «جوونمی، قربونت میرمی.» بعد تنه‌ی درخت تصویر رو پر می‌کنه و دستانی که از دو سوی تنه باز می‌شن، مکث می‌کنند و بسته می‌شوند: زن به آغوش مرد فرو رفته. غزال به خونه رسیده. آروم گرفته.

باغ‌های کندلوس اصلا همینه: داستان همین رسیدن و قرار و سادگی.

 

Baghhaye Kondolos

فیلمی از ایرج کریمی

ارزشش را داشت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

مرد آرام و راضی، ملافه را روی سرش می‌کشد و می‌گوید: «ارزشش را داشت!»

این زیباترین، آرام‌ترین و عاشقانه‌ترین صحنه‌ای است که از میان ده‌ها فیلم عاشقانه‌ای که دیده‌ام، می‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم. عشقی که یک سو دارد و آن سوی پررنگ و عاشق و ناب‌اش از رنج، به رضایتی عاشقانه رسیده است. فرهاد داستان «در دنیای تو ساعت چند است» مردی عاشق‌پیشه است که حتی معشوقش او را به یاد نمی‌آورد! ولی او همه چیز را در مورد معشوق می‌داند، اینکه چه چیزی دوست دارد، چه ساعتی چه کاری می‌کند، علایقش چیست. هر نوع جزییاتی در مورد گذشته و حال معشوق را به دقت تشریح می‌کند، حفظ می‌کند و با آنها زندگی می‌کند؛ و این حس، این رابطه، چقدر مرا به یاد گذشته و حال خودم می‌اندازد.

این که بی چشمداشت، بدون توقع عشقی را برای سالها ادامه بدهی و زنده نگاهش داری. ببینی که معشوق می‌رود ولی تک تک جزییات او جلوی چشمانت باشد: عکس‌العملش در مقابل اتفاقات مختلف، نحوه صحبت کردنش، حس و حالش از روی کارهایی که انجام می‌دهد، لحن حرف زدنش، ساعت خوابیدن و بیدار شدنش، رنگ لباس و بوی عطر دلخواه و طعم غذای مورد علاقه و هر آنچه تصورش را بکنی یا نکنی! عشقی که فرجامی ندارد ولی حضورش نیز از میان نمی‌رود.

فرهاد، برای من تجسم‌یافته بخشی از وجود خودم بود که فارغ از هر بدی و جفایی که از طرف مقابلش دیده هنگام نیاز و گرفتاری، تمام و کمال بخاطر عشقش تا حد توان تلاش می‌کند، اگر چه معشوق یا نمی‌فهمد یا می‌فهمد و دیگر نمی‌تواند آنقدر خالص باشد و ناب. فرهاد مرا یاد عشقی می‌اندازد که هیچگاه دو سو نداشته است؛ عشقی که تمام بنیانش از یک طرف سیراب شده است؛ عشقی که از جایی به بعد خودش مهم شده و خاطراتش، بدون معشوق!

فرهاد تجسم فردیست که پیشه‌اش را عاشقی قرار داده، بی‌منت، بی‌مزد، و مگر کسی پیشه‌اش را بخاطر جفای دیگران به راحتی تغییر می‌دهد؟ آنکه عاشق است همیشه به معشوقش وفادار می‌ماند حتی اگر خود معشوق از وجودش آگاه نباشد. و این عشق به تنهایی ، برای خودش ارزش دارد، بخاطر همه حس و حال‌های خوبی که به عاشق می‌دهد، بخاطر همه انرژی‌ای که برای ادامه مسیر به تن رنجور و تنهای عاشق تزریق می‌کند، بخاطر همه انگیزه‌های بی‌بدیلی که برای عاشق به همراه می‌آورد و دیگران از دیدنش حیرت می‌کنند، عشق به تنهایی ارزش دارد و کسی جز آنکه با همه وجودش آن را چشیده است این ارزش را درک نمی‌کند.

و موسیقی فیلم… دیوانه‌کننده است، پر از حس ناب، پر از شور و متناسب با همه فراز و فرودهای فیلم. لوکیشن فیلمبرداری رشت است جایی که برای من مثال خود بهشت است، سبز، آرام، زیبا. این فیلم همه چیزش به هم می‌آید، مرا خوشحال می‌کند و در عین حال محزون.

من همگام با فرهاد تک تک فریم‌های این فیلم را با همه وجودم زندگی کرده‌ام!

فرصتی دست داد، دیدنش را در لیست برنامه‌هایتان بگذارید. به شدت توصیه می‌شود، مخصوصا اگر حس ناب عاشقی را تجربه کرده‌اید.

 

Poster_dar_donyaye_to_saat_chand_ast

فیلمی از صفی یزدانیان

 

خاکسترنشین

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

زن، آشفته از آوار مصیبتی که در عرض چند ساعت بی‌هوا بر سرش خراب شده مقابل شوهرش می‌ایستد، با خشم و فغان لباس از تن در می‌آورد و اندامش را نشان می‌دهد: «به خاطر اینا اونو به من ترجیح دادی؟ تو عشق زندگیمو ازم گرفتی، هر کسی تو زندگیش عاشق کسیه، تو با اون عشق لعنتیت پسرمو، تنها عشق زندگیمو ازم گرفتی…»

در صحنه پایانی فیلم، مرد را می‌بینیم، تنها و تکیده، در لباسی غریب و در کشوری بیگانه، وارد اتاقی می‌شود که دیوارش را عکس سه نفره‌ای به تمامی پوشانده: خودش، پسرش و زنی که عشق جنون‌آمیزش همه زندگی مرد را به باد داده است.

وقتی فیلم را دیدم که طوفان یک عشق آتشین کاملا جسمانی و البته تا حدودی روحانی(!) را پشت سر گذاشته بودم. عین یک خودآزار در به در دیدن این سبک فیلم‌ها نصف شب توی اتاقم با یک لیوان نوشیدنی شدیدا الکلی و بعدش گیراندن یک سیگار و بیهوش شدن بودم. این فیلم لعنتی از آن دسته‌ای بود که حسابی حس زجرکش کردن خودم را ارضا کرد. خودم را یا جای جرمی آیرونز می‌گذاشتم یا جای روپرت گریوز، در حالی که عمیقا دوست داشتم جای ژولیت بینوش باشم و با همان شور و اشتیاقی که در بغل آیرونز گم می‌شدم هم زمان از کنار پیکر درهم‌شکسته گریوز رد شوم! اما در واقعیت من مخلوطی بودم از آیرونز روحا فروپاشیده و گریوز مرحوم‌شده درهم‌شکسته.

به نظرم کشش دیوانه‌واری که بین آیرونز و بینوش بود فراتر از عشق بود، به خاطر با هم بودن هر سد و مانع مادی و معنوی را درهم می‌شکستند. در آن دورانی که من در حال گذراندن نقاهت حماقت‌بار شکست عشقی‌ام بودم تماشای این تلاش خستگی‌ناپذیر و رد کردن آن مرزهای اخلاقی و فیزیکی برای به هم رسیدن، مرهمی بود بر زخم دلم. حالا که کلی سال از آن موقع می‌گذرد و مفهوم عشق چند بار در ذهنم عوض شده باز هم وقتی یاد فیلم می‌افتم قلبم تندتر می‌زند، نه به خاطر بیاد آوردن ماجرای عشق ناکام خودم، بلکه به خاطر آن حرارت بالا و خواستن سیری‌ناپذیری که در فیلم موج می‌زد و هیچ چیز مانعش نبود و جز با مرگ درمان نشد.

Damageفیلمی از  لویی مال

معمولی شگفت‌انگیز

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

من حدود بیست ساله بودم که فیلم «آملی» را دیدم. یک شب در خوابگاهی حدود هزارکیلومتر دورتر از خانه که به شدت غمگین بودم اولین بار فیلم را دیدم. داستان فیلم داستان دختر معمولی و تنهایی است که به واسطه‌ی یک آلبوم عکس، با پسری آشنا می‌شود و سعی می‌کند تا پسر را پیدا کند و عشق خود را به او ابراز نماید. در راه پیدا کردن پسر، از خلاقیتش بسیار استفاده می‌کند و یک ماجرای معمولی را تبدیل به یک عاشقانه‌ی هیجان‌انگیز می‌کند. دختر بسیار مهربان است و برای حل مشکلات دوستانش تلاش می‌کند.

من هم در آن شبِ خاص، با دختر همذات‌پنداری کردم و با خودم قرار گذاشتم همچنان مهربان بمانم و اگر مورد عاطفی برایم پیش آمد و من دوستش داشتم برایش تلاش کنم. حتی آن قدر گشتم (آن روزها یافتن موسیقی فیلم بسیار سخت بود و اینترنت این گونه در دسترس نبود) تا موسیقی فیلم را پیدا کردم و آن را زنگ موبایلم گذاشتم. موهایم فرفری بود و دلخور بودم که چرا موهایم صاف نیست و نمی‌توانم از نظر ظاهری شبیه دختر داستان باشم.

زیبایی و شگفت‌انگیز بودن این عشق برای من، در تلاش دختر و معمولی بودن آدم‌های درگیر داستان بود.

Amelie فیلمی از  ژان پیر ژونه

 می‌شود فاش همه آنچه میان من و توست

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

دقیق یادم نمیاد اولین بار کی این فیلم رو دیدم. من از اون آدم‌ها نیستم که یک فیلم رو بارها و بارها ببینم، برعکس کتاب که حتی شده پونزده بار یک کتاب رو خوندم. اما این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی بوده که بارها و بارها دیدمش. نمی‌دونم چندبار. ولی با این فیلم عاشق شدم. نگران شدم. خوشحال شدم. خندیدم و حتی گشنه‌م شد. البته باید بگم مخصوصاً گشنه‌م شد.

از دید من این فیلم عاشقانه‌ترین فیلمیه که می‌تونست ساخته بشه و چقدر برای من اوایل عجیب بود که هیچ‌کس این فیلم رو ندیده بود. من فکر می‌کردم فیلم محبوب من باید جهانی شده باشه، اما نشده بود. حتی توی کشور خودش هم معروف نبود. اما دیگه عادت کردم. آخ از هنرپیشه‌های فیلم که چقدر دوستشون دارم، تک تکشون رو.

«ماهی‌ها عاشق می‌شوند» فقط یک فیلم نیست، یک‌جور تاتر هم هست انگاری، یک‌جور شعبده. عشقی که در تک تک تار و پودهای فیلم تنیده شده و عیان است. نیاز به دقت نیست. نیاز به گوش دادن نیست. برعکس همه‌ی فیلم‌های عاشقانه که عشق از نگاه عشاق سرریز می‌کنه اینجا عشق از نگاه نکردن عشاق همین جور بیرون می‌ریزه. نگاه نمی‌کنن. تو چشم هم نگاه نمی‌کنن. اصلاً به هم نگاه نمی‌کنن. از همین نگاه نکردنشون، از همین رد کردنشون، از همین اخم و تخم و سکوت و قایم شدنشون عشق می‌ریزه. انقدر شدید که دیگه برات مهم نیست توی مزه‌ی غذاها چقدر عشق خوابیده. توی سینی چقدر عشق خودنمایی می‌کنه. و حتی توی نگاه‌ها چقدر عشق هست وقتی دلت ضعف همین نگاه نکردن‌شونه.

 

Mahiha-ashegh-mishavand-poster

فیلمی از علی رفیعی

عاشقانه‌ها

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

حتما به خاطر آوردین، دایی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد.

تصمیم گرفتیم از شنبه هفتم تا جمعه سیزدهم مرداد رو در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هفته عشق اعلام کنیم. اول فکر کردیم کتاب معرفی کنیم، بعد به موسیقی فکر کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که فیلم‌های عاشقانه‌ای رو که دیدیم معرفی کنیم و امیدوار باشیم شاید سیزده مرداد جای خودش رو در میان مناسبت‌های ایرانی، به جای هر مناسبت دیگه‌ای که مرتبط با عشقه باز کنه.

خوشحال میشیم اگه شما هم عاشقانه‌ترین فیلمی رو که دیدین به ما معرفی کنین.

با ما باشین.