دسته: عاشقانه‌ها

آش جاافتاده

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

می‌دونم جوابم خیلی کلیشه‌ایه ولی از بین رمان‌های عاشقانه‌ای که خوندم تاثیر هیچ‌کدوم روم به اندازه بامداد خمار نبوده. شاید به خاطر این‌که در ابتدای نوجوانی بودم و این از اولین برخورد‌هام با یک داستان عاشقانه بود. شاید چون کلا بعدا مسیر زندگی طوری شد که دیگه خیلی کتاب نخوندم. شاید به خاطر اینکه قرار نبود من بخونمش و زیرزیرکی می‌خوندمش. شاید به خاطر محدودیت‌های اون زمان که جای دیگه‌ای رابطه عاشقانه دیده نمی‌شد و همه چیز تو فیلم و سریال‌ها خیلی محدود بود.

تعریف کتاب رو مامانم از همکاراش شنیده بود و خریده بود که بخونه. یه جایی توی کمدش زیر لباس‌ها می‌گذاشت که مثلا دم دست نباشه. ولی خوب سرکار رفتن همان و حمله من به کتاب همان. البته الان که خودم مامانم، بعید می‌دونم که خبر نداشته. حتما متوجه می‌شده من میرم سراغ کتابش ولی به روی خودش نمی‌آورده. من سنم خیلی کم بود، حتی هنوز درست و حسابی نوجوان محسوب نمی‌شدم احتمالا. به نظرم اگه درست یادم بیاد چهارم پنجم دبستان بودم.

عشقی که برام از اون کتاب موندگار شد عشق محبوبه و رحیم نبود‌ها، عشق محبوبه و منصور بود. اون عشق توام با احترام و درایت برام خیلی به‌یادماندنی شد و ردش برای همیشه توی نگاهم به زندگی خودم و دیگران همراهمه. شاید برای همینه که نگاهم توی زندگی هم به عشق بیشتر به اون مدل شبیهه. عشقی که من دوست دارم به جای این‌که پرشر و شور و داغ باشه، جاافتاده است و عمیق. به جای اینکه همه‌چیز رو به آتیش بکشه یه گرمی ملایم داره. به جای یه باربکیو روی شعله‌های داغ، من یه آش جاافتاده که خیلی ریز ریز قل قل می‌کنه رو می‌پسندم.

بامداد خمار رو یه بار و دو بار نخوندم. چندین و چند بار توی خونه پدری خوندمش. هر بار با مردن الماس زار زار گریه کردم و تا زمانی که محبوبه تونست از دست رحیم نجات پیدا کنه براش دل سوزوندم و وقتی که زندگیش رو با منصور شروع کرد براش خوشحال شدم. بعدها  برای نازایی‌اش غصه خوردم. حتی ازدواج خودم رو با همون دیدگاه سنتی پدربزرگ مادربزرگی با وجود خیلی اختلاف‌ها حفظ کردم، مثل محبوبه عاقل آخر داستان، نه مثل اون دختر پر شور و هیجان اول داستان.

چیزی که از اون داستان هنوز بهش نرسیدم پایان داستانه. دلم می‌خواد من هم همین‌طور زندگی‌ای داشته باشم پر از داستان، که وقتی به میانسالی و پیری رسیدم جوون‌های دور و برم بیان و از قصه‌های دور و درازش بشنون. این‌که این آرزو چقدر به واقعیت بپیونده رو خدا عالمه!

بامداد خمار

سنگام

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

می دانم که با دیدن کلمه سنگام تعجب کردید. فیلم قدیمی هندی چه ربطی به معرفی کتاب عاشقانه دارد! اما حقیقت این است که اولین کتاب عاشقانه‌ای که خواندم، کتاب سنگام بود. گویا کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم که به اتفاق فامیل، برای تماشای فیلم هندی سنگام، به سینما رفتیم. تخمه و بادام و کشمش هم برده بودیم. سرود شاهنشاهی که شروع شد، همه از جای بلند شدیم و پس از اتمام سرود سر جایمان نشستیم. بعد از پایان فیلم چراغ‌های سالن روشن و چهره‌های غمگین آقایان و چشمان سرخ‌شده خانم‌ها به خوبی نمایان شد. ماجرای فیلم دهان به دهان گشت و تقریبا همه اهالی شهر به تماشای فیلم رفتند. من تنها چیزی که از فیلم فهمیدم، رقص و آواز قشنگ هنرپیشه‌ها و خودکشی کوپال فداکار بود.

بعد از چند سال، آرزو کردم که بار دیگر فیلم را ببینم. اما نه تلویزیون به شهرمان آمده بود و نه از ویدیو و… خبری بود. یک روز برادرم کتابی در دست به خانه آمد و گفت: «کتاب سنگام را می‌فروختند. پانزده ریال دادم و خریدم.» خیلی خوشحال شدیم. مادرم سززنش کرد و گفت: «حیف پانزده ریال نیست که به این کتاب دادی. مهم‌ترین وظیفه شما درس و مشق است. باید خوب درس بخوانید و دیپلم گرفته و برای خودتان کسی شوید.» طفلک مادرم با خواندن پیک و مجله و کتاب غیر درسی به خصوص عاشقانه مخالف بود. دلش می‌خواست حواس ما شش دانگ پیش درس و مشق باشد. خلاصه کتاب که با کاغذ کاهی چاپ شده بود، دست به دست گشت و در آخر به من که از همه کم‌سن‌تر بودم رسید. یادم می‌آید که چقدر با ولع خواندمش. نویسنده این کتاب، شرح داده بود که دقیقا از روی فیلم سنگام رونویسی کرده است. اما اسم نویسنده یادم نیست.

حکایت سه دوست بسیار صمیمی، دو پسر که عاشق یک دختر می‌شوند و سرانجام یکی از عشاق خود را فدای دوست صمیمی‌اش می‌کند و کنار می‌کشد و این فداکاری به قیمت جانش تمام می‌شود و با خودکشی، خود را از زندگی دو دوست عزیزش کنار می‌کشد. از دیالوگ‌های مورد علاقه من در این فیلم، آخرین گفتگوی این سه دوست است. وقتی کوپال و سوندار در مورد رادا به هم تعارف می‌کنند که من می‌روم، تو بمان، رادا با اعتراض می‌گوید: «‌کی به شما این حق را داده است که باز هم دست به دست هم بدهید و در مورد سرنوشت من تصمیم بگیرید؟ هر کسی ممکن است عاشق شود. عشق جز زندگی آدم است. اما ازدواج یک وظیفه است. یک وظیفه مقدس. من این وظیفه را به خوبی انجام دادم. عشق ممکن است بمیرد و از بین برود، اما ازدواج همیشه مثل کوه پایدار است. من هم مثل شما بشرم. من یک جنس قابل فروش نیستم گه گاهی در خانه این و گاهی خانه آن باشم. گاهی این دوست و گاهی آن دوست مرا قربانی کند.»

راستی قدیم ها در خانه‌ها این همه کتاب پیدا نمی‌شد. در خانه ما، پدر قفسه کوچکی داشت که چند جلد کتاب چیده بود. دیوان حافظ، قرآن کریم، مفاتیح‌الجنان، نهج‌البلاغه، رساله آیت‌الله خوئی و شاهنامه فردوسی. اما وقتی علاقه من و برادرم را برای کتابخوانی و جمع‌آوری کتاب دید، خیلی کمکمان کرد.

Sangam

 

عشق و حسادت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

یه سال تابستون تصمیم گرفتم چند تا درس‌ عمومی رو به عنوان واحد تابستونی بردارم تا توی ترم عادی روی درس‌های اصلی متمرکز بشم. بیشتر دروس مذهبی رو انتخاب کرده بودم که درس مشترک خیلی از بچه‌ها محسوب می‌شد و برخلاف کلاس‌های تخصصیم که نهایت سی نفر جمعیت توش بود، کلاس عمومی پر بود از دانشجوهای رشته‌های مختلف و از قضا در بدترین ساعت بعد از ظهر. این بود که به جز یکی دو تا ردیف اول، عملا بقیه کلاس مشغول کارهای دیگه بودن. یکی نقاشی می‌کرد، یکی چرت میزد، یکی قضیه خواستگاری دیشب رو برای بغل‌دستیش تعریف می‌کرد، استاد هم که به کسی کاری نداشت و درس خودش رو میداد.

کلاس‌های ترم تابستونی رو اون سال توی یه مدرسه توی خیابون ایتالیا برگزار کرده بودن. یادمه اون سال‌ها من زیاد پیاده‌روی می‌کردم و این بود که ترجیح می‌دادم یه جایی توی بلوار کشاورز پیاده بشم و باقی راه رو، هر چقدر هم که کم باشه، پیاده برم.

فکر کنم توی همین پیاده‌روی‌ها بود که متوجه عکاسی کوچیکی شدم که بیرونش یه جعبه پر از کتاب گذاشته بودن. از آقای پیری که توی عکاسی کار می‌کرد جویا شدم و جواب شنیدم که کتاب‌های دست دومه و به جعبه‌های بزرگتری توی مغازه اشاره کرد. با خودم حساب کردم ملت که سر کلاس همه کار می‌کنن، خب منم یه کتاب می‌خرم و سرم به خوندن گرم میشه تا دو سه ساعت بگذره و شروع کردم به زیر و رو کردن کتاب‌ها و این شروع ماجرای کتاب خریدن‌های من بود. هر بار که کلاس داشتم و از همون مسیر رد می‌شدم، امکان نداشت دست خالی از مغازه بیرون بیام.

میون همون کتاب‌ها یه کتابی بود که که عجیب روی من اثر گذاشت. یه بار خوندمش، گیج شدم، دوباره خوندمش، گیج‌تر شدم. به گمانم عاشق کتاب، یا نحوه نوشتنش شده بودم، یه چیز عجیبی بود. در واقع بیشتر از این که راجع به عشق باشه، راجع به حسادت بود. نویسنده حتی سعی نکرده بود وجه عاشقانه داستان رو برجسته کنه… اما من وسط اون همه حسادت، فقط عشق رو احساس می‌کردم… با همه وجودم.

من کتاب زیاد خوندم، اما هیچکدومش منو به این حس نرسوند. نمی‌دونم چه بلایی سرم آورد، اما حتی همین حالا هم اگه به من بگن می‌تونی فقط یه کتاب از این کتابخونه برداری و بری، من فقط همین کتاب رو برمی‌دارم: پایان یک پیوند، اثر گراهام گرین رو.

پایان یک پیوند

بوی پودر تالک

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

دبیرستانی بودم، اول یا دوم، کتابخانه مدرسه‌مان کتاب زیاد داشت و اکثرا هم رمان خارجی، گمانم کسی تابه‌حال بهشان دقت نکرده بود. وقت فهرست کردن هم یکی دوتا از بچه‌ها را به‌ کار گرفته بودند که فهرست کنند و شماره بزنند. اگرچه حتی اگر خودشان هم می‌آمدند و چک می‌کردند بعید بود از محتوای کتاب‌ها سر دربیاورند و خدا را شکر که چک نمی‌کردند و سر در نمی‌آوردند. بسیاری از کتاب‌های به‌یادماندنی‌ام را آنجا خواندم. یکی‌شان «خاطرات یک گیشا» بود. انتخابش کردم چون حجیم بود و من عاشق رمان‌های طولانی بودم. یک شب خواندم تا صبح، تمام نشد؛ با خودم بردمش مدرسه و زیر میز، سر کلاس خواندن را ادامه دادم و گریه کردم و خودم را از غصه کشتم و تمام که شد بغلش کردم و عطفش را بوسیدم، کاری که با همه‌ کتاب‌های عزیزم می‌کردم. بعد مرحله دومش شروع شد. یعنی دوباره خواندن و رونویسی از قسمت‌هایی که دوست داشتم. (بعدتر هر وقت دلم برای کتابی تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغش در دفتر تکه‌کتاب‌ها -که تا این اواخر و قبل از شیوع پی‌دی‌اف‌ها داشتم- و تکه‌های برگزیده‌ام را می‌خواندم ودلتنگی‌ام تاحدودی برطرف می‌شد.) یک شب تا صبح هم با نوشتن از روی کتاب عشق کردم و بالاخره مدت قرض گرفتن تمام شد و پسش دادم.

هروقت یاد سایوری سان می‌افتادم، یاد عشق عجیب و پاک و کودکانه‌اش به رئیس و بو کردن پودر تالک در مغازه‌ها برای اینکه یاد بوی پوست او بیفتد قلبم از نو می‌شکست. هر وقت یاد لحظات خوش‌ سایوری و رییس می‌افتادم؛ نوبوسان را می‌دیدم که چشم‌هایش را از درد روی هم فشار می‌دهد. هروقت پوست خیلی صافی می‌دیدم یاد مامه‌هاسان می‌افتادم که سنگین رنگین است و پوستش به صافیِ چینی.

انقدر از این کتاب تکه و جمله در خاطرم هست که ممکن است هر چیزی حتی الان و بعد از چهارده سال مرا به‌یاد آن بیندازد و قلبم را بلرزاند.

همان سال کتاب را که خوانده بودم، شب عید با مادرم برای خرید ماهی به خیابان سرچشمه رفته بودیم و در خیابان مردی را دیدم که سی‌دی فیلم روی زمین گذاشته و می‌فروشد. از دور چهره‌ سایوری عزیزم را با آن چشمان آبی افسونگر روی جلد سی‌دی دیدم. لازم نیست بگویم که قلبم از طپش ایستاد. بار اولی بود که فیلم می‌خریدم. باورم نمی‌شد فیلمش ساخته شده باشد و بیشتر از آن، باورم نمی‌شد که انقدر راحت فیلم را به‌دست آورده بودم. در تمام مدتی که فیلم را می‌دیدم از هیحان می‌لرزیدم.

چندسال بعد قرار شد توی کلاس فرانسه، فیلمی را برای بچه‌ها توضیح بدهیم، با افتخار از صحنه‌های فیلم کپی رنگی گرفتم و همه‌ کلاس را با سایوری آشنا کردم.

آخ انقدر دلم تنگ شده که الان دوباره شروع می‌کنم به خواندنش.

خاطرات یک گیشا

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی که قرار شد برای هفته عشق در مورد کتاب عاشقانه‌ای که خوندیم بنویسیم به کتاب‌های زیادی فکر کردم که خیلیاشون رمان‌های معروفی بودن و ممکنه خیلی‌ها اون‌ها رو خونده باشن. دنبال کتاب متفاوتی گشتم که به نظرم عاشقانه باشه و شاید کمتر شناخته‌شده. توی این میون کتابی به ذهنم رسید که وقتی اولین بار خوندمش اصلا انتظار همچین مفهوم بکری از عشق رو توی همچین کتابی نداشتم. کتابی که به اعتبار نویسنده‌ای خریدمش که بیشتر به عنوان نویسنده کتاب کودک می‌شناختمش و ممکنه خیلی‌های دیگه هم نظر منو داشته باشن.

«شل سیلوراستاین» رو خیلیامون به عنوان نویسنده کتاب کودک و نوجوان و اون هم طنز می‌شناسیم. منم توی نوجوانی کتاب‌های سیلوراستاین رو خونده بودم و به شدت تحت تأثیر ادبیات متفاوتش قرار گرفته بودم. ۲۳ یا ۲۴ ساله بودم که توی کتابفروشی یک کتاب از سیلوراستاین دیدم و به یاد روزگار نوجوانی خریدمش. وقتی پشت کتاب رو خوندم که «شل سیلور استاین رو در تمام جهان به عنوان شاعر عشق، آزادگی و لبخند می‌شناسن»، اصلا انتظار مواجهه با یه کتاب عاشقانه رو نداشتم. کتاب ملکه قلب‌ها و پری دریایی شل سیلوراستاین با ترجمه بی‌نظیر چیستا یثربی. روی جلدش نوشته «کتابی از نزدیک قلب». به نظرم تا حدود زیادی درست نوشته.

کافیه کتاب رو باز کنین تا با برخورد با اولین شعر، حس بی‌نظیری که گفتم رو تجربه کنین:
«از وقتی عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!»

من اون زمان به تازگی یه عشق جدید و متفاوت رو تجربه می‌کردم و این شعر حس عجیبی بهم داد. فرصت پرواز کردن و زمین خوردن بدون ذره‌ای ناراحتی اون هم به صرف تجربه یه حس متفاوت و ناب که هر روز می‌تونه یه چیز جدید برات رو کنه. من هنوز هم معتقدم که عاشق شدن فرصت تجربه کردن چیزهایی رو بهمون می‌ده که حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم و اولین شعر این کتاب داشت همچین مفهومی رو به من القا می‌کرد.

البته این رو بگم که کتاب هنوز هم تم کودک و نوجوانانه رو داره ولی چند تا شعری داره که من مضمون اون رو توی خیلی از کتاب‌های عاشقانه هم ندیدم. مفهوم آزادی و رهایی که توی عشق هست به همراه اعتماد، تمنا و رشد کردن. امیدوارم اگه این کتاب رو خوندین همون حسی که من تجربه کردم رو داشته باشید.

در انتها هم یه بخش از شعر «بیا مرا ببر» که شعر مورد علاقه من توی این کتابه رو براتون می‌نویسم:
«او می‌گفت:
بیا، مرا ببر «کَری*»
مرا کمی دورتر ببر
مرا یک مایل جلوتر ببر
نمی‌دانم یک مایل جلوتر کجاست
ولی می‌دانم اگر به تو تکیه دهم
می‌توانم به آنجا بروم
پس بیا مرا ببر «کَری»
مرا کمی دورتر ببر…»

* اسم فرد

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

برای صابر عزیزم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

از میان نامه‌های رسیده: کم‌خرجک

نوزده ساله بودم و صابر بیست و سه ساله. توی کتاب حافظ من جناب آصف بود که پیک بشارت می‌آورد و  توی طالع‌بینی چینی من خوک دوست‌داشتنی بود که تنها به دلیل شکل خندیدنم و کم‌خرج بودنم مرا دوست داشت. برای من که اهل قصه و ادبیات و کتاب بودم و فکر می‌کردم به فرهیختگی نزدیک می‌شوم یک جور خوب کنفتی حاصل از پرسش «خب که چی» بود. هر وقت از هرچه خوشحال بودم می‌فهمید و می‎گفت هااا؟ خودش اومده یا خبرش؟ و اصلا نمی‌دانست «خبرش» یعنی چه، ولی چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد. اگر ناراحت بودم نمی‌پرسید، ولی با یک بستنی یا آب‌نبات‌چوبی و یک خروار حرف بی‌سر و ته نجاتم می‌داد.

منزل پدر صابر که او حاجی خطابش می‌کرد تلفن داشت و من نداشتم و باید برای دیدار بعدی به نیروی شانس و محاسبات نجومی افلاک تکیه می‌کردیم که وقتی من تلفن می‌کنم یا او زنگ خانه مرا می‌زند چه کسی کجاست و چه می‌کند. تهدید به تلفن زدن به محل کارم ابزار شانتاژ موثری بود برای وقتی که می‌خواست دیرتر به خانه بروم.

صابر تازه استخدام  شده بود و به بچه‌های مدرسه به قول خودش ورجه وورجه درس می‌داد؛ ماشین قرمز دست چندمی داشت که عاشقش بودم و به هُل و ساسات معتاد بود. پرسید: اگر یک روز زنگ خونه شما را بزنم چه خواهد شد؟ و شنید: هیچی؛ لابد مادرم آیفون را جواب خواهد داد و تو اسمی خواهی گفت که اسم ما نباشد. گفت: مثلا چه اسمی؟ گفتم که حافظ نظرش به آصف بوده و بعد تا روزی که خواهرم گفت دیگر نباید صابر را ببینی؛ هر وقت مادرم از آیفون می‌شنید که منزل آصف؟ مرا صدا می‌کرد که لادن با تو کار دارند. و صابر می‌شنید و می‌خندید. سرخ می‌شد و شاد می‌شد و دوست‌داشتنی‌تر می‌شد.

نگفتم هنوز، که یک شب قشنگ بارانی بود که مهندس برای کاری بیرون رفت و من که هنوز دو ساعتی به تمام شدن وقت کارم مانده بود و کاری نداشتم در واحد را که با ارتفاع سه پله درست روبروی خیابان بود باز گذاشتم تا از همان پشت میز که درست روبروی در بود از منظره و بوی شب بارانی پاییز لذت ببرم.  رئیس بارها گفته بود که این در باید بسته باشد تا بیماران دکتر ارتوپد طبقه بالا گمراه نشوند. مرد مسنی تکیه داده بر دوش جوانی خندان وارد شدند؛ بلند شدم تا بگویم که اشتباه آمده‌اند که پسر با چشم و ابرو اشاره کرد و با لب‌هایش بدون صدا گفت می‌دونم. بعد با کلام گفت یک دقیقه این پیرمرد بشینه استراحت کنه تا من برم بالا نوبت بزنم بیام دنبالش؟ موافقت کردم.

با خنده‌ای در نگاهش به در باز و کت ضخیم و یقه خزدار من اشاره کرد و گفت هوا چطوره الان؟ و من که ناخواسته (نه واقعا. از خدا خواسته) وارد بازی شده بودم خندیدم و گفتم به خاطر بارون. به سقف نگاه کرد و گفت چکه می‌کنه؟… صابر پیرمرد را بهانه کرده بود، پولی به او داده بود تا همراهیش کند و شش سال از زندگی مرا با خنده‌ها و اداها و رفتار بی‌غش و مهربانش زنده کند.

تازه پیتزا به شهر ما آمده بود. من از شرکت کمی زودتر بیرون آمده بودم که خواست جایی نزدیک خانه ما چیزی بخوریم. جایی برای نشستن نداشت و تا رفت که سفارش بدهد و پیتزا بگیرد دلم پر شد از  غصه که چرا یک جایی نزدیک خانه ما؟ و فهمیدم که عاشق شده‌ام. آن شب رفت و با دو پیتزای کوچولو برگشت. گفت یکی برای کم‌خرجک من؛ یکی هم برای خود شکموم. شروع کردم تکه‌های گوشت چرخ‌شده را بیرون کشیدن که گفت دیوانه بخور. اصلا مزه گوشتش را نمی‌فهمی. یواشکی درمی‌آوردم ولی خوش‌مزه بود و مزه گوشتش را اصلا نمی‌فهمیدم. مزه چه چیزی را میفهمیدم؟ کم‌خرجکم بودم و خلکم! خل بودم چون نمی‌فهمیدم  و نمی‌پرسیدم . بچه بودم، مغرور و تهی‌مغز.

سی و پنج سال پیش به دلیلی نامعلوم، به خواست کسی که هرگز نپرسیدم چرا، با او خداحافظی کردم ولی امروز به یمن اینترنت از این گوشه گول و گم دنیا می‌دانم که در همان شهر؛ با همان محله‌ها و همان پیتزاها؛ همسری داری و دو دختر خوب که هر دو به زودی مثل خودت پزشک‌هایی با معرفت و رازدار و مهربان خواهند بود.

آنتو کوچولو

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سرگروه: نوشی

خاطره عاشقی‌کردن‌های خنده‌دار زیادی توی ذهنم هست که در موردشون بنویسم. مثلا عشق به پسرکی که برامون فیلم ویدئو می‌آورد و من عاشقش شده بودم و از شدت عشق، اسم همه فیلم‌ها و هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها و حتی موضوع فیلم‌های توی لیستش رو حفظ کرده بودم و همین باعث شده بود که من بشم مامور گرفتن و پس دادن نوارهای ویدئو. توی خونه صداش می‌کردن پسر فیلمیه و به نظر من پسر فیلمیه اسم محترمانه‌ای نبود. پس توی ذهن خودم براش اسم تراشیده بودم که مثلا اسمش محمدرضاشت (و نمی‌دونم چرا محمدرضا!) البته هیچوقت جرات نکردم چیزی از علاقه‌م نشون بدم و از اونجا که ده یازده سال بیشتر نداشتم هم، هیچوقت هیچکس بو نبرد چه حالی دارم. این عاشقی عاقبت نافرجامی داشت. در واقع وقتی اون سال از مسافرت تابستونی برگشتیم دیگه ندیدمش و فهمیدم قراره از این به بعد به جای پسرک خوش‌قیافه یه آقای جاافتاده کچل سیبیلو برامون فیلم بیاره. فکر کنم توی همون سن یکی دو تا شعر هم در وصف این سفر نحس و ندیدن یار و رد پاهاش روی قلبم نوشتم!

یا عشق بعدیم که دوست بسیار مذهبی برادرم بود. همونی که همه می‌گفتن خیلی بدقیافه‌ست و وقتی می‌خنده شبیه اسب می‌شه اما به چشم من خوشگل و خوش‌تیپ و همه‌چی‌تمام بود. دوست برادرم همون سال‌ها واسه خدمت سربازی به جبهه رفت و هر ماه یه نامه برای برادرم می‌نوشت و از اونجایی که روی پاکت رو پر می‌کرد از شعارهای مرگ بر صدام و جنگ جنگ تا پیروزی و… خیلی راحت می‌شد نامه‌ش رو میون نامه‌های دیگه تشخیص داد و اگه به طور اتفاقی من کسی بودم که نامه رو از پست‌چی تحویل می‌گرفتم یا از لای در برمی‌داشتم با دیدن پاکت نامه‌‌ش به وضوح ضربان قلبم بالا می‌رفت و دست‌هام شروع می‌کردن به لرزیدن. عشقی که هیچوقت ابراز نشد و اصلا نفهمیدم چطوری تمام شد، همون طور که نفهمیده بودم چطوری شروع شده… دوست برادرم احتمالا الان چند تا بچه، شاید هم نوه داره و یه جایی توی ایران مشغول زندگیه.

یه بار هم عاشق یه فروشنده لباس نوزاد شدم. بعدا فهمیدم خانوادگی مغازه رو اداره می‌کنن. یه خانم بود با دو تا آقا، یه خانم دیگه هم بود که اغلب عصرها با یه بچه کوچولو به این جمع ملحق می‌شد. اونی که من دوستش داشتم صبح‌ها تا ساعت یک توی مغازه تنها می‌ایستاد، خیلی لاغر بود و کشیده، با چشمهای ریز و یه عینک ته استکانی گرد… فکر کنم ده بیست جفت جوراب نوزاد ازش خریدم و هیچوقت جرات نکردم چیزی بگم. آخرش به سرم زد که با ماشین تایپ خواهرم یه انگشتی یه یادداشت چندخطی تایپ کنم و بنویسم که از شما خیلی خوشم میاد. بعد از دوستم خواهش کردم نامه رو به دست آقای مورد نظر برسونه و همون موقع جواب بخواد تا اگه جواب مثبته برم خودم رو نشون بدم. پشت کاغذ یادداشت با خط خودش برام نوشته بود که ممنونه از نظرم و بهم احترام میذاره، اما متاهله و اسم معازه اسم پسر کوچولوشه که عصرها با مادرش میاد بهش سر میزنه. ازم خواهش کرده بود مراقب خودم باشم و همین.