دسته: عاشقانه‌ها

عشق‌های صاف و ساده ما

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

دوره ابتدایی تمام شد و وارد دبیرستان شدیم. صبح‌ها همراه با دخترهای محله‌مان به مدرسه می‌رفتیم. عصرها که به خانه می‌رسیدیم، همراه با خوردن غذا، تلویزیونِ تماشا می‌کردیم. آن روزها فکر می‌کردیم که دیگر نوجوان شده‌ایم و حق عاشق شدن داریم. اما از عشق چه می‌دانستیم: دیدن پسری خوش‌تیپ، با کتاب‌های درسی سال آخر دبیرستان در دست که به ما نزدیک می‌شود!

سرانجام با آن پسر رویایی روبرو شدم. سال آخری و مدل موهایش شبیه به داریوش و روی جلد کتاب شیمی‌اش عکس داریوش را زده بود. تازه با نزدیک شدن به من زیر لب «به من نگو دوستت دارم» را زمزمه می‌کرد و ته دلم قند آب می‌شد که چه رمانتیک! گاهی اوقات با شاخه گل رز از کنارم می‌گذشت و گلبرگ‌ها را پرپر کرده و جلوی من به زمین می‌ریخت و من غرق در عشق و غرور از دیدن این صحنه لذت می‌بردم. هر روز عصر سر کوچه می‌ایستاد. می‌دانستم که برایم نامه‌ای نوشته و لای کتاب درسی‌اش پنهان کرده که به من بدهد. اما دریغ از فرصتی چند لحظه‌ای! برادر من و دوستم، سر کوچه ایستاده و کششیک می‌دادند که نکند پسری به خواهرهایشان که ناموس محله هستند چپ نگاه کند. البته مادرانمان آنها را گماشته بودند. با وجود این، او با نگاه و لبخند عشق و علاقه خود را به من اظهار می‌کرد. اردیبهشت و اواخر خرداد که گل‌های یاسمن شکوفا می‌شدند، می‌چید و به هنگام دیدن من آنها را پرپر کرده و سر راهم می‌ریخت.

یک سال تحصیلی با نگاه‌های عاشقانه ما سپری شد. آخر خرداد امتحانات ثلث سوم هم تمام شد و من و دوستم نیز مثل بقیه دخترها خانه‌نشین شدیم. البته مادرانمان اجازه می‌دادند که با هم به بقالی سرکوچه برویم و وسایل لازم برای قلاب‌بافی و پولک‌دوزی خریده و سرگرم شویم. هر بار او را با دوستانش سر کوچه سرگرم بازی فوتبال در کوچه‌های تنگ و باریک کوچه می‌دیدیم. با دیدن من به بهانه تشنگی می‌ایستاد و آبی می‌نوشید و با چشمانش بدرقه‌ام می‌کرد.

یک روزِ گرمِ تیرماه دلم برای نگاهش تنگ شد. همراه دوست به بقالی رفتیم. او نیز سرکوچه ایستاده و با دوستش حرف می‌زد. گویا دیپلم گرفته و نوبت سربازی است و باید برود. نمی‌داند چگونه می‌تواند دوری مرا تحمل کند. غمگین و دل‌شکسته به خانه برگشتم. همراه با دوستم گریستیم. یادش به خیر دوتایی چقدر غصه خوردیم. تابستان تمام شد و باز به مدرسه رفتیم. دیگر نه از او خبری بود و نه از گل‌های پرپر سر راهم. چند روزی دلتنگ نگاه‌هایش شدم. اما دروس فیزیک و شیمی که یادگیریشان، برایم خیلی سخت بود. سبب شدند که فکر و ذهنم پیش درس باشد. از زمانی که به سربازی رفت، دیگر ندیدمش. مثل اینکه آب شد و به زمین فرو رفت. اکنون که سال‌های سال از آن زمان سپری شده، گاهی با دوستم درباره‌اش حرف می‌زنیم. دربارۀ پسری که عاشقش بودم. می‌پرسد: «راستی اسمش چه بود؟» جواب می‌دهم: «از کجا بدانم عزیزم؟»

عاشقی خیلی هم سخت نیست

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

از اول عمرم عاشق بودم. یا عاشق دوست‌های مامان و بابام یا عاشق معلم‌هام و یا کلا عاشق بودم. از این مدل‌های عاشق‌پیشه که میخوان عاشقی کنن و طرف مقابل نقش چندانی نداره. اما اولین باری که واقعی عاشق شدم و از اون عشق‌های تو داستان‌ها رو تجربه کردم نوزده سالم بود. ماجرا از یک کل‌کل کاملاً بدجنسانه از طرف من شروع شد و طرف اولش هیچ جوابی نداد تا اینکه یهو اون هم شروع کرد و ماجرای ما آغاز شد. عین داستان‌ها و فیلم‌ها که اول از یکی بدت میاد بعد عاشقش میشی. حالا بگذریم از این عشق که آخرش هم بد تموم شد و من اولین شکست عشقیم رو تجربه کردم. اما بامزه‌ترین عشقم مال وقتی بود که عاشق یک پسری شدم خیلی کوچیکتر از اون سنی که باید می‌بود. بس‌ که مرد و آقا و جذاب بود لامصب. صاف رفتم و بهش گفتم با من دوست میشی؟ ایشون هم قبول کرد! دو روز بعدش دیدم یکی از دوستانم هی میخواد یک چیزی به من بگه و هی من و من می‌کنه. آخرش هم اون روز چیزی نگفت. یک مدت که گذشت و من عاشق شده بودم و دلم برای عشقم قیلی ویلی می‌رفت، دوستم طاقت نیاورد و گفت ببین این پسره دوست من بود تو اومدی باهاش دوست شدی! من فقط شوکه شدم و وا رفتم. یعنی چی؟ مگه میشه؟ بعد تو هم گاگول نشستی من و اون رو تماشا می‌کنی؟ به راحتی قبول نکردم. یه قرار گردش سه نفر جور کردم. با هم رفتیم بیرون. آقا پسر گل رفتارش با هر دوی ما یکی بود و خیلی هم داشت بهش خوش می‌گذشت. خیلی خنده‌م گرفت. تمام اون حس عشقی که داشتم تبدیل شده بود به حس طنز. پسره خیلی دوست‌داشتنی بود لعنتی. دلم نمی‌اومد دعواش کنم. تقصیر خودم بود. در فرصت مناسب تنهاشون گذاشتم. بعد هم به گل‌پسرمون گفتم خیلی بچه‌ای. هر وقت بزرگ شدی بیا دوست بشیم و همون‌ جا تمومش کردم. این بامزه‌ترین و بچگانه‌ترین و خنده‌دارترین عشقی بود که تجربه کردم. تنها عشقی که هیچ درد و دلخوری توش نبود. دوستانه شروع شد. دوستانه تموم شد. و من هنوزم درست نفهمیدم که واقعا چی شد.

شور حسینی‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

چهارده سال پیش – یا شاید یکی دو سال قبل‌تر و بعدتر – یک روز وسط دانشگاه با یک جعبه‌ کفش کاغذپیچی‌شده دنبال آدم‌ها می‌کردم و برای هر کسی که گیرم می‌افتاد توضیح می‌دادم به فلان بهانه‌ خیریه پول لازم داریم. این هم صندوقش. چیزی که من یادم مانده این است که آدم‌ها عجیب خوشرو بودند. چیزی که یکی از این آدم‌ها بعدا برام گفت، این بود که جلوش صندوق رو گرفتم و دعوتش کردم که به گروه کمک کنه و تمام جیب‌هاش رو گشته و یک اسکناس نسبتا حسابی تاخورده‌ دویست تومنی پیدا کرده و من کمی بهش چشم‌غره رفته‌ام و تشکر کرده‌ام و ماجرا تمام شده که البته ماجرا تمام نشده.

این آقای محترم، چندین سال پیش عاشق من شده. عاشق چی؟ نفهمیدم. منِ آن سال‌ها شبیه اورانگوتان مانتو پوشیده بودم. چاق، با فواصل بسیار طولانی بین سر زدن به آرایشگاه، موهایی به سان پر پرندگان حاره و یال شیر، پر سر و صدا و هر چیزی که ذخیره‌ ادبیات جهان برایتان توضیح می‌دهد چنین عفریته‌ای هیچ‌وقت موفق به جفت‌یابی نخواهد شد و البته که بسیار محبوب. یکبار همان سال‌ها وقتی صبح و خوابالود از در دانشگاه وارد شده بودم، خانم انتظامات دانشگاه جلوی من را گرفت که مانتوی مدل‌دار در دانشگاه ممنوع است و تو اجازه‌ ورود نداری. یکی از رکوردهای آن سال‌هام هم همین بود که چند ترم یک مانتوی ثابت می‌پوشیدم و حداقل شش ماه بود هر روز از همان در وارد شده بودم. در نهایت کاشف به عمل آمد منِ خوابالوده، دکمه‌های مانتو را آنقدر اشتباه بسته‌ام که به چشم انتظامات شبیه یک مدل جدید رسیده بود.

خلاصه که آقای محترم بعد از تلاش و ممارست فراوان یا از طریقی که هیچ وقت نفهمیدم آدرس ایمیل و بعد آدرس وبلاگ من را پیدا کرد. چند وقت بعد یک سری کامنت به اسم یکی از منفورترین نمایندگان مجلس آن زمان در وبلاگ من پیدا شد و بعد کسی با آن نام شروع کرد با من چت کردن. خب من نه آنقدر پیگیر سیاست بودم و نه فکر می‌کردم مودبانه است به کسی گیر بدهم چرا چنین اسم از مد افتاده‌ای داری. کامنت‌ها ادامه داشت. حرف‌ها ادامه داشت تا اینکه شش ماه بعدش جریان خیریه را برام تعریف کرد که خاطرت هست؟ من فلانی هستم… البته که یادم نبود. خواست هم را ببینیم و گفتم نه. عصبانی شد. ارتباط رو قطع کردم.

چند سال بعد وسط شلوغی‌های شهر وقتی گارد ویژه و اشک‌آور و باتوم اطرافم موج می‌زد، پسر عینکی ریزنقشی گفت سلام. من چسبیده بودم به کرکره‌ پایین‌کشیده‌شده‌ یک مغازه و مثل گنجشک می‌ترسیدم. پرسیدم بله و گفت فلانی هستم. یادت هست؟ همان که کامنت می‌گذاشت. همان که آن روز در جعبه‌ات دویست تومان انداخت. نگاهش کردم. گفتم آهان و رفتم. پلیس به دنبالم. اشک‌آور به دنبالم. پسر از مسیر دیگری رفت.

دو سه ماه پیش یک پیغام جدید ازش داشتم. نوشته بود اما من هنوز به یادت هستم. هنوز برام مهمی. هنوز فراموشت نکردم. من به پسری فکر می‌کنم که بیش از یک دهه پیش  اشتباهی نگاهش به من افتاده، هیچ وقت جرات صحبت با من در یک فضای امن و آرام را نداشته و همیشه خودش را دیگری جا زده و بعد از من خواسته دوستش داشته باشم و همیشه از دست من عصبانی شده که چرا برام ایستادن و دیدنش جالب نیست.

بدون گیتار

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

اوایل دوره دانشجویی بود و تا اون موقع هیچ تجربه عاشقی نداشت. سرش رو انداخته بود پایین و درسش رو خونده بود. گاهی هم اگه از کسی خوشش اومده بود پا پیش نذاشته و وارد رابطه نشده بود. همون جور توی خیالات عاشق مونده بود. احتمالا کمی هم فکر به ثواب و گناه دست و پاش رو می‌بست. ما از دور این جور می‌دیدیم. ما یعنی دوست و همکلاسی‌هاش.

ولی اینجا شهر جدید و دانشگاه جدید بود و فرصت دوستی‌های نزدیک‌تر و پایدارتر توی خوابگاه. در نتیجه شنیدن تجربه هم اتاقی‌ها و همکلاسی‌های متنوع هرکدوم از شهر و دیاری. کم‌کم چشمش به روی جذابیت‌های تازه‌ای باز شد و خواست که تجربه کنه. با همون ته رنگ احتیاط بابت ثواب و گناه. و اینجا بود که قضایا خنده‌دار میشد، مثل دست گرفتن از روی چادر.

پسره رو توی رفت و آمد با دوست و آشناهاشون توی شهر جدید کشف کرده بود. از قبل هم می‌شناختن همدیگه رو ولی الان نگاهشون بهم تازه شده بود و هر کدوم آهسته آهسته و با احتیاط با پیش می‌گذاشتن‌. کم‌کم اعترافات عاشقانه دوستمون رو شنیدیم و برامون از بی‌قراری‌هاش تعریف کرد. احساس کردیم باید کمکش کنیم. شاید در مقام یک رفیق ناباب حتی. بالاخره اون مذهبی بود و ما نبودیم. بهش گفتیم راحت باشه. مگه چه خبره یا می‌خواد چیکار کنه. چهارتا قرارمدار و بیرون رفتن و گپ زدن که وا اسلاما نداره. به نظرش منطقی اومد. توجیه کرد که من هدفم ازدواجه!‌‌ پس چی!

تلفن‌های طولانی و اس‌ام‌اس‌بازیشون شروع شد. ما دوستای ناباب هرهرکنان به عاشقانه‌های نیمه‌مذهبی‌شون گوش می‌دادیم و گاهی با خودمون می‌گفتیم چه غلطی بود کردیم که با دست خودمون برای خودمون اسباب اعصاب‌خردی درست کردیم. گاهی هم احساس عذاب وجدان یهمون دست می‌داد که اونم دو دقیقه بعد توی خنده و مسخره بازی گم می‌شد. توی یه شب تاریخی هم طرف اومد پایین پنجره خوابگاه و شما فکر کنین که ما نرفتیم و این صحنه تاریخی رو از دست دادیم، هرگز! این دوستمون که چادر گل‌گلیش رو سر کرد ما پخش زمین شدیم. دلمون رو گرفتیم و زمین رو گاززنان خودمون رو رسوندیم دم پنجره و حاج آقا رو روی موتور رویت کردیم. وای دیگه نامردی نکردیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. جای گیتار و آواز خوندنش کم بود فقط. همین یه لحظه کافی بود برای خنده یه هفته‌مون، برگشتیم سر جامون و عشاق رو دم پنجره تنها گذاشتیم.

تو اون دو سه ماه دوستیشون سوژمون جور بود. بعدش متوجه اختلاف‌هاشون شدن و دوستمون احساس کرد خیلی  از پسره دوره یا به قول خودش خیلی بالاتره و این اولین رابطه تمام شد. بعدش راه من و این دوستم از هم جدا شد و از باقی شیرین‌کاری‌هاش بی‌خبر موندم.

یک، دو، سه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

عصر

بعد از کلی کشمکش کاری آمد خانه که دید اس‌ام‌اس آمد «یک». با تعجب گوشی را کنار گذاشت و رفت دست و صورتش را شست و آمد دید اس‌ام‌اس دارد «دو». باز هم محل نداد رفت چای دم کند که اس‌ام‌اس آمد «سه». چای اولش را که نوشید اس‌ام‌اس دوازده را دید. و پیش از خواب که برای خوابیدن آماده می‌شد اس‌ام‌اس سی‌وسه‌ رسید. آخرین اس‌ام‌اس آن روز می‌گفت «پنجاه، شب بخیر». فردا صبح اول وقت ساعت شش بود که اس‌ام‌اس آمد «پنحاه‌ویک سلام».تا برسد سرکار اس‌ام‌اس شصت رسیده بود ولی تمام طول روز اس‌ام‌اس نیامد. فکر کرد جوابشان را نداده و تمام شدند. شماره ناشناس بود ولی می‌توانست حدس بزند کیست و نمی‌خواست روی خوش نشان بدهد. همان دید مشکوک و کارآگاهی‌اش سراغش آمده بود. این هم یکی مثل بقیه، دو روز عاشق و بعدش فارغ. ولی از شیوه ابراز خنده‌اش می‌گرفت، دوست‌ داشت بداند این شماره‌ها یعنی چه؟ ساعت کاری تمام شد، از همکاران خداحافظی کرد که دوباره اس‌ام‌اس آمد «شصت‌ویک». چشم‌هایش را ریز و لبخندش را جمع کرد.

یک هفته‌ای با این شماره‌ها سپری شدند. به صبح بخیر و شب بخیرهای شماره‌دار عادت کرده بود. با خودش قرار گذاشت اگر تا بعد از تاتری که جمعه می‌خواست برود ادامه پیدا کرد از همان سالن تاتر تماس بگیرد تا بفهمد کیست و دلیلش چیست.

از سالن تاتر که بیرون آمد ده دوازده‌تایی اس‌ام‌اس داشت که آخری پرسیده بود «هزاروپنجاه خوبی؟» نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. عجب دیوانه‌ای بود. پقی زد زیر خنده و شماره گرفت. تماس که برقرار شد از آن ور خط صدا آمد: «دختر تو چقدر سرتقی، هر کی دیگه بود همون شب اول داد و هوار کرده یا زنگ زده بود، با خودم قرار گذاشتم اگه تا امشب زنگ نزدی دیگه تمومش کنم، سلام، خوبی؟»
– آخه کدوم آدم عاقلی این همه پول خرج می‌کنه فقط واسه عدد؟ چرا؟
– چی چرا؟ خب داشتم می‌شمردم چقدر می‌گذره که بهم زنگ بزنی و بستنی مهمونم کنی تا دیگه اس‌ام‌اس نزنم.
– من مهمونت کنم بچه پررو؟ عمرا، هر چقدر می‌خوای اس‌ام‌اس بزن، دست کن تو جیبت و برو بستنی بخور.
– خب حالا من این بار بهت بستنی میدم، یاد که گرفتی دفعه بعدش تو مهمونم کن.
– اصلا کی گفته من با تو میام بستنی بخورم؟
– من! واضحه نمی‌تونی به من نه بگی.
– چه پر مدعا…

از همان موقع کل‌کل‌هایشان و خنده‌هایشان شرو‌ع شد. آن هفته رفتند بستنی خوردند ولی هر کس به حساب جیب خودش. بعدترها هر بار برای بستنی خوردن بیرون رفتند یا او حساب کرد یا دنگی. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست بستنی مهمان شود تا بعدش چیزی شروع شود. دوست داشت همیشه همان روزهای سرخوش اول بمانند و جلوتر نروند. دوست داشت هنوز هم روزها را بشمارند تا ببینند طاقت کی بیشتر است!؟ دوست داشت هنوز هم هیجان عشق و عطشش را نگه دارد.

راپونزل

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

بچه بودم خب! خیلی هم رویایی و رمانتیک اما به‌اندازه‌ کافی واقع‌گرا. آنقدر واقع‌گرا که بدانم موهایم هیچ‌وقت تا مچ پایم بلند نمی‌شود و قرار نیست هرگز آن‌ها را از بالای برج بیندازم پایین تا شاهزاده‌ای بیاید نجاتم بدهد.

پس فکر کردم خوب است عاشق پسری بشوم که مثلا مسیحی یا یهودی باشد و چون تغییر دین برایم مجاز نیست؛ یک اتفاق عاشقانه‌ تر و تمیز در می‌آید. اما بعد فکر کردم خب چرا نباید او به دین من در بیاید؟ این مساله مشکل داستان عاشقانه‌مان می‌شد. خب! راه‌حل‌اش این بود که پسر (همان عاشق و معشوق من) باید کشیش باشد یا پسر یک کشیش یا کسی که به‌هرحال نتواند به راحتی از دینش بگذرد (به پاپ فکر نکردم، باور کنید!) و عاقبت بدون آن‌که به وصال هم برسیم بمیریم. حالا چطور بمیریم؟ یکیمان مریض شود یا توسط اقوام دیگری مصدوم و در حال مرگ قرار بگیرد و آن لحظه‌ اشک‌انگیز را هی برای خودم تصور می‌کردم و غصه می‌خوردم و حال می‌کردم. (کمی خودآزارانه بود می‌دانم.) بعد که دیدم ایده‌ ناب عاشقانه‌ام مدت‌هاست در فیلم‌ها و داستان‌ها دست‌به‌دست می‌شود؛ بی‌خیالش شدم.

اما هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم بی‌خیال مردن عاشق یا معشوق شوم. همه‌اش دنبال راهی بودم که قبل از وصال یکی‌مان بمیرد. ( رومئو و ژولیت خواندن هم مسلما بی‌تاثیر نبود). مطمئن بودم هرچه هست راه عشق واقعی از بی‌وصالی می‌گذرد؛ طوری‌که اصلا از لمس جسمی ترسیدم و کنارش گذاشتم. بعدتر که بزرگ‌تر شدم از آن داستان‌ها دست کشیدم و منتظر یک عشق واقعی ماندم.

نه با پسربچه‌های هم‌سن و سال دوران دبیرستان و راهنمایی دوست شدم (چون بچه‌تر و دماغوتر از آن بودند که بتوانند معشوق رویایی من باشند) و نه عاشق بازیگرها و فوتبالیست‌ها شدم (چون عاشق و کشته‌مرده زیاد داشتند و من از رقابت عشفی خوشم نمی‌آمد.) این شد که منتظر ماندم و ماندم تا در بیست سالگی بالاخره تمام شرایط برای معشوقه بودنم جور شد؛ اما امان از آن ترس لمس جسمی و امان از بی‌تجربگی و بی‌احساسی عاشق جوان که عشق اولم را کرد ترسناک‌ترین خاطره‌ من از بودن با یک پسر…

شکار خرگوش سپید

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

همه‌ چیز از اون کنفرانس دانشگاه شروع شد. از اون غروب دوست‌داشتنی زمستونی. از اون پسر خوشگل موخرمایی چشم‌آبی که تو بودی. از اون ارائه‌ مقاله‌ت که تازه توی یکی از بهترین کنفرانس‌های علمی دنیا چاپ شده بود. از صدای گرم محکم مهربونت که بوی شکوفه می‌داد، حتی توی زمستون. از تو که دانشجو بودی و تازه از نیویورک برگشته بودی برای ارائه‌ دادن مقاله و دیدن خانواده‌ت. از تو که شدی الگوی یه دختر سال دوم دانشگاهی که آرزوش رفتن از ایران و درس خوندن توی یه دانشگاه خوب آمریکایی بود. از تو که با این که دور بودی، یواش‌یواش جا کردی خودت رو توی دل کوچیکش. از با هم درس خوندن‌های اینترنتی. از حرف زدن‌های اینترنتی. از با هم یاد گرفتن‌های اینترنتی. از این که یواش‌یواش بیشتر و بیشتر جا کردی خودت رو توی دلش. از این که هرچی بیشتر شناختت بیشتر دوستت داشت، بیشتر بهت دل بست، بیشتر به یه آینده‌ مشترک با تو فکر کرد. به این که یه روزی با هم توی نیویورک زندگی کنین. به این که یه روزی با هم باشین. این قصه همین طور ادامه داشت. هیچ وقت به هم مستقیم نگفتین که هم رو دوست دارین ولی دختر یه جایی توی دلش مطمئن بود که تو هم اونو دوست داری. اینو از رفتارت می‌دونست، از مهربونیت.

زمستون بعدش برای تعطیلات زمستونی دانشگاهتون، دوباره برگشتی ایران. فقط دو هفته ایران بودی. تئاتر، خیابون ولی‌عصرگردی، قدم زدن‌های طولانی، قهوه‌هایی که نوشیدنشون دخترک قصه رو مست موهای خرماییت می‌کرد. دست هم رو گرفتن‌ها، بغل کردن‌ها، تو خیابون پرسه زدن‌ها، اون همه خاطر‌ه‌های قشنگ. برگشتی آمریکا و این‌بار بعد از برگشتنت دل دختر بیشتر و بیشتر برات تنگ می‌شد. دلش بیشتر و بیشتر می‌خواستت و لحظه‌شماری می‌کرد برای دوباره دیدنت.

همه چیز خوب بود، گرچه بعضی وقت‌ها سر هردوتون شلوغ بود و کم حرف می زدین. یه بار که یه مدتی از هم خبر نداشتین دختر بهت پبام داد و خواست که از این به بعد حواستون باشه که بیشتر با هم در ارتباط باشین. گفت دلش برات تنگ شده، گفت فکر می کنه باید بیشتر به فکر رابطه‌تون باشین که همین‌جوری خوب بمونه. رابطه‌ای که انگار برای تو اصلا وجود نداشته بود از اول، چون با خونسردی تمام گفتی:‌ خانوم کوچولو من اصلا توی مایه‌های رابطه نیستما. دخترک تک‌تک کلمه‌هاتو یادش مونده چون تک‌تکشون اذیتش کردن و سوهان کشیدن به روح تنهای بی‌نواش، برای مدت‌ها. چند روز بعدش دختر بهت گفت که این رابطه براش شبیه یه خرگوش سپید دوست‌داشتنی می‌مونده که دوست داشته ازش مواظبت کنه و تو با یه حالت شوخی گفتی که خرگوش کوچولو رو خوردی. فکر می کردی خیلی بانمکی و نمی‌دونستی داری به آسونی دل یکی که این‌همه دوستت داره رو می‌شکنی.

حالا که سال‌ها گذشته، دخترک باهات موافقه و فک می‌کنه بانمک بودی. تو بلد بودی با هرچیز کوچیکی شوخی‌های بامزه کنی. دخترک حالا حتی بهتر درکت می‌کنه. بین خودمون باشه، حتی یه کوچولو هم ازت ممنونه برای خاطره‌هایی که براش ساختی. برای این عشق بیست‌سالگی که هرچه قدر هم عجیب باشه هنوزم که هنوزه شیرینه.

یک عالمه عشق می‌خواهم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

من کمتر از انگشت‌های یک دستم عاشق شده‌ام. منظورم عشق مادر-فرزندی یا عشق‌های عرفانی نیست. پس شاید بهتر باشد بگویم من کمتر از انگشت‌های دستم عاشق جنس‌ مخالف شده‌ام. البته آنها را هم وقتی با عشق و عاشقی‌های موجود مقایسه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بهتر است اسمشان را عشق نگذارم.

اما اولین‌ بار را خیلی خوب یادم است. ما به خاطر کار مادرم در شهرستان زندگی می‌کردیم. به همین دلیل در مقایسه با فامیل‌ها در تهران معمولا من از اخبار و تغییرات کمی‌ عقب بودم. آن زمان در سفرها به تهران، ویدیویمان را لای چندین ملحفه می‌پیچیدیم و از ترس ایست‌های بازرسی زیر پای ما بچه‌ها جاسازی می‌کردیم و با تمام سیم‌ها با خودمان می‌بردیم. دلیلش این بود که در شهر ما دارایی کیف فرد مسئول از ویدیو‌های طنین و چندتا فیلم هندی بالاتر نمی‌رفت. ویدیو را می‌بردیم که بتوانیم چند‌ تا فیلم و کارتون برای شب‌های تنهایی ضبط کنیم.

یکی از این نوارهایی که ضبط کردیم مربوط به مجموعه‌ای از موسیقی‌های خارجی بود از ساندرا و پائولا عبدول گرفته تا التون‌ جان. که البته باید اعتراف کنم به خاطر تفاوت فرهنگی زیادی که بین محیط زندگی ما و آنچه در تصویر می‌گذشت بود، معمولا تحت نظارت خانواده دیده می‌شد. یک روز عصر که خودم خانه بودم دکمه‌ پخش را زدم و با یک بسته چیپس نشستم جلوی تلویزیون. یادم نیست چقدر گذشت تا تصویر سیاه‌ و سفید آن کنسرت پخش شد. دوربین از روی خیل جمعیت پرواز کرد و به صحنه نزدیک شد.

آنجا ایستاده بود، با پاهای کشیده و باز. کمربندی با سگک بزرگ دور کمرش. دکمه‌های بلوزش باز بودند. موهای فر صورت و گردنش را قاب گرفته بودند. چشمهای من‌ میخکوب صفحه‌ تلویزیون بود. دوربین باقی اعضای گروه را نشان می‌داد. من منتظر بودم که دوباره برگردد روی صورتش. حتی یادم رفته بود که می‌شود به عقب برگشت. با صدای جادویی‌اش شروع به خواندن کرد. آنقدر زبان انگلیسی‌ام خوب نبود که متن را کامل بفهمم اما وقتی گفت «من عشقم را به تو خواهم داد» من سر تا پا گوش شدم. روبروی من ایستاده بود و برای من می‌خواند.

خونی که در رگ‌هایم به سمت گونه‌هایم می‌دوید را احساس می‌کردم. دست‌هایم یخ زده بود. قلبم از سینه داشت بیرون می‌زد. نمی‌دانم آنروز چند بار آن نمایش را نگاه کردم اما یادم می‌آید که آن شب و شب‌های بعد چطور تنها و تنها برای من می‌خواند. او کیست؟ نامش چیست؟ این شاهزاده‌ی طلایی من کیست؟ کتاب، دفتر و میز مدرسه یا بگویم هر جا دستم می‌رسید خطوط فنری یا مارپیچ می‌کشیدم به یاد موهایش. عصرها که تنها بودم بارها و بارها آن قسمت نوار ویدئو را نگاه‌می‌کردم، و هر بار مثل بار اول هزاران کفتر در دلم پر‌ می‌زدند. عاشقی بودم که نام معشوق را نمی‌دانست و از ترس حاشا شدن دلدادگی جرات نداشت از اطرافیان سوالی در این مورد بپرسد.

تمام آن تابستان را دلداده‌ای بودم با رازی بزرگ. اما او در دنیای من جایی نداشت. نمی‌توانستم او را در کوچه و خیابان مجسم کنم. پس در رویاهام من پیش‌ او می‌رفتم. لابلای جمعیت صف جلوی صحنه می‌ایستادم تا او برای من بخواند.

قبل باز شدن مدارس، سفری دیگر به تهران داشتیم. سعی کردم بدون جلب توجه در موردش سوال کنم. وقتی فهمیدم نام خورشیدم «رابرت» است دنیا را به من دادند. اسمش را نوک زبانم مزه‌مزه می‌کردم. اما خوشحالی من دوامی نداشت و این عشق از ابتدا محکوم به شکست بود. رابرت من سی و چهار سال از من بزرگتر بود و حالا که من پیدایش کرده‌ بودم دیگر نمی‌خواند.

قلب من شکست.

بچه خرخون

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

تو خوابگاه، چندتا از دخترهای اون یکی رشته خیلی در مورد پسرهای کلاسشون تعریف می‌کردند. کی از کی خوشش میاد، کی درسش چطوره، نمره فلانی چی شده و هزار و یک جور غیبت نامربوط. تو همین حرف‌ها من بارها و بارها اسم آقای ت رو شنیدم و وصف خرخونی عمیقش و این که همیشه نمره‌هاش کامل میشه و فلانه و بهمانه. هرازگاهی هم عشوه‌ای‌ترین دختر اون جمع که هم از زیبایی بهره زیادی برده بود هم در قر و ادا خیلی توانمند بود، پزی می‌داد که فلانی به من نگاه کرد یا از من فلان چیز رو پرسید و خاطراتی از این دست که یعنی ت به من خیلی توجه داره. من چند تا از سوژه‌های غیبت‌ها رو می‌شناختم ولی ت رو ندیده بودم تا اون زمان.

اونقدر بحث ت جذاب شد که من یه روز ازشون خواستم این ت رو به منم نشون بدن ببینم چیه که این همه تعریفش رو می‌کنند! دیدمش و واقعا ظاهر جذاب و دخترجذب‌کنی داشت اون زمان که سال‌ها پیش بود و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هنوز هم داره. صورت سفید با پتانسیل سرخ شدن وقت خجالت و موها و چشم‌هایی خیلی خیلی مشکی و تیره و نظم و دیسپلین لباس پوشیدنش و توانمندی خیلی بالای درسیش برای دخترهای کم سن و سالی که ازشون حرف می‌زدم خیلی جذابیت داشت. ضمن اینکه شواهد و قراين نشون می‌داد وضع مالی خوبی هم دارند.

به هر حال من اون روز این ت، سوژه غیبت‌ها رو دیدم و خیالم راحت شد که فهمیدم کی رو میگن و داستان برام تموم شد. اون سال‌ها گذشت و محیط‌ها عوض شد و ما مدتی با هم در محیط کوچکتری هم دوره شدیم و بعد هم باز مسیرهامون از هم جدا شد.

مدتی گذشته بود که یک روز از آقای ت توی یاهو مسنجر مرحوم پیام اومد که مدتیه شما رو ندیدم، دلم براتون تنگ شده، همراه یه دونه شکلک گل که این طوری می‌گذاشتیمش:  @:-}  یا چیزی شبیه این. از اون شب، یه داستان جدید برای من و آقای ت شروع شد که هنوز هم ادامه داره… و چقدر خوشحال و شاکرم به خاطرش!

طنز عشق

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

داشتم توی اینترنت گشت می‌زدم، یه نفر نوشته بود جایی، که دیشب بعد از سال‌ها متوجه شدیم که دوستامون چطوری با هم ازدواج کردن. جریان از این قرار بوده که دختره از پسره خیلی خوشش می‌اومده اما به هر راهی فکر می‌کرده برای اینکه یک‌طوری توجه پسر رو به خودش جلب کنه زیاد مناسب نمی‌اومده. سر آخر یک روز میره و میزنه به ماشین پسر که پارک کرده بوده و یک برگه می‌نویسه می‌زنه به شیشه ماشین که من عجله داشتم و رفتم، برای خسارت و بیمه لطفا باهام تماس بگیرین… تماس گرفتن همان و دل دادن و عشق یک طرف! برای من به شخصه خیلی جالب بود و کامنت‌های زیر نوشته پر از حرفای بامزه و خنده‌ناک بود.

فرناز خواهر دوستم یه گربه زخمی‌ توی پارک پیدا کرده بود و با گریه رسونده بودش کیلینیک دامپزشکی. گربه رو عمل کرده بودن و برای چشم آسیب‌دیده‌ش هم نتونسته بودن کاری کنن و چشمش کور شده بود. وقتی آقای دامپزشک به فرناز خبر رو داده بود، فرناز به سمتش حمله‌ور شده بود و شروع کرده بود به کتک زدنش و جیغ کشیدن که چرا گربه رو زدی کور کردی؟! اونا هم بعد از چند ماه عاشق هم شدن و همه رو انگشت به دهن گذاشتن که این دیگه چه مدلی از عشقه؟ اونم این شکلی؟!

اما از همه‌ این عشق‌ها خنده‌دار‌تر، عاشق شدن پریاست (هرچند آخرش اصلاً اینطور نبود). پریا دوست دوران دبستان منه. بیشتر از بیست سال هست که با هم رفیقیم. دبیرستان که رفتیم، یه روز پریا بهمون گفت که با پسری آشنا شده ساکن خارج از کشور، اول چت بود، کمابیش، بعد پسر که مایه‌دار بود، شروع کرد به زنگ زدن به پریا. پریا اون زمان خیلی مذهبی بود، خیلی محجبه و سر به زیر و محجوب، و می‌دونین؟! از شانس، این پسر با اینکه ایران زندگی نمی‌کرد اما ورژن دیگه‌ای از پریا بود و تمام مدت موضوع صحبتشون دور و بر این می‌گشت که ببینن چه سوره‌هایی از قرآن رو بلدن یا چه احادیثی براشون با معناتره و با هم تبادل اطلاعات این شکلی می‌کردن. هر روز اکیپ ما منتظر این بود که ببینه روز قبل پریا چی گفته تا ما هرهر شروع کنیم به خندیدن و در نهایت نیم‌ساعت منت‌کشی، تا پریا باهامون آشتی کنه و فردا هم، روز از نو روزی از نو…

به نظر من عشق هرچی خنده‌دارتر میشه، به همون مقدار هم عجیب و غریب‌تر و غیرقابل پیش‌بینی…

خنده زنم ضجه کنم چیست مگر عشق مرا؟

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی کارت عروسی مجید پسر فاطمه‌خانم رو آوردند دم در، اولین شکست عشقی من رقم خورد. ده ساله بودم و کل تابستون رو مثل کرم کتاب لای طبقات و شکاف‌های کتابخونه بابا‌بزرگ‌اینا خزیده بودم و چریده بودم و هر چه قرار بود از عشق بدونم (به زعم یک دختر ده ساله!) رو بلعیده بودم. حالا چطور ممکن بود شراره‌های عشق رو از تو چشمای میشی مجید که متوجه من بود(!) اشتباه گرفته باشم؟ اون که این همه با من شوخی می‌کرد، شطرنج بازی می‌کرد، برام مجله کارتون می‌خرید و در ازاش می‌ذاشت روی ته‌ریش بورش رو ماچ کنم؟ اینها همه نشانه عشق بود، نبود؟ سعی کردم غرور لگدمال‌شده‌ام رو جمع و جور کنم و مثل یک «عشق از دست رفته» در مجلس عروسی اون مجید بی‌وفا ظاهر بشم و حسابی دلش رو بسوزونم. مامان بیچاره‌ام را مجبور کردم خسته از سر کار بیاد من رو ورداره ببره خیابون بهار تا یک لباس عروس سایز بچگانه بخرم. شب عروسی من یکه‌تاز پیست رقص بودم و مدام بین عروس و دوماد وول می‌خوردم. طرفه اینکه اون وسط مسط‌ها عاشق عروس شده بودم که به چشم من بسیار زیبا می‌اومد و با مهربانی زیاد سعی می‌کرد بهترین ژست‌های من توی عکس و فیلم کنارش ثبت بشه.

اما که ماجراهای عشق‌های ناکام من با این یک دونه ختم نشد و سالهای نوجوانی من عاشق آدمهایی بودم که بعضی‌هاشون حتی از وجود من خبر نداشتند. از عاشق شدن بر دوستای بزرگسال دایی‌ام تا بازیکنان فوتبال ایتالیایی و مجریان تلویزیونی داخلی و خارجی. دراز می‌کشیدم روی تختم و سقف اتاق گشوده می‌شد و من تمام اتفاقاتی رو که منجر به آشنایی من با سوژه مربوطه و سپس تبدیل شدن اون به عاشق دل‌خسته من می‌شد مثل یک فیلم سینمایی مشاهده می‌کردم. سوژه‌های من بعدتر ملموس‌تر شدند. مثلا عاشق یک سال‌بالایی تو دانشکده یا عاشق یک استاد جوان توی دانشکده بغلی می‌شدم. فصل مشترک تمام این عاشقیت‌ها این بود که سوژه مورد عشق، اصلا روحش هم خبردار نمی‌شد. من در سکوت عاشق می‌شدم، درد فراق می‌کشیدم و گاهی  نیش خنجر خیانت به قلبم فرو می‌رفت تا زمانی که سوژه به هر دلیل از جلوی چشمان من محو می‌شد. بعدها با جستجو و پیدا کردن و حتی فرند شدن با بعضی سوژه‌های عشقی‌ام در فضای مجازی، کلی یاد دوران عاشقی‌ام می‌افتم و مسرور می‌شم.

سيزدهم مرداد، روز ايرج پزشکزاد

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

نوشی عزیز به بهانه ساعت سه و ربع کم بعد از ظهرگرم روز سیزدهم مرداد و عشق سعید به لیلی که به قول مش قاسم پنداری دود شد و هوا رفت، پرچمی برای بزرگداشت ایرج پزشکزادِ دردانه افراشته‌ است و من هم به سهم خود زیر این پرچم به احترام پزشکزاد کلاهم را از سر برمی‌دارم. قبلاً هم گفته‌ام که اگر وزیر ارشاد بودم روز سیزدهم مرداد را روز بزرگداشت ایرج پزشکزاد قرار می‌دادم و پیشنهاد می‌کردم مردم در آن روز به جای سلام به هم بگویند «واللا دروغ چرا تا قبرآ آ آ.

ایرج پزشکزاد با «دائی جان ناپلئون» خود را به قله داستانسرایی طنز ایران رساند. به قله‌ای که تاکنون هیچ کس به آن نرسیده است. سبک روان، ساده، و فاخر نویسندگی طنز او رد پای بی‌بدیل خود را بر آثار بسیاری از بزرگان طنز معاصرایران از جمله کیومرث صابری که به پدر طنز معاصر ایران مشهور شده بر جای گذاشته است. من چند تا از کتاب‌های پزشکزاد را خوانده‌ام: «ادب مرد به ز دولت اوست»، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید»، «آسمون ریسمون» و «خانواده نیک‌اختر». کتاب‌های دیگر او: حافظ ناشنیده پند، مروری در تاریخ انقلاب فرانسه، مروری در تاریخ انقلاب روسیه، پسر حاجی بابا جان، و طنز فاخر سعدی را متاسفانه در دسترس نداشتم که بخوانم.

دایی جان ناپلئون را اولین بار در سال‌های دانشجویی در دانشگاه تهران در نیمه اول دهه پنجاه شمسی در ویترین کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه دیدم و عزیزی آن را به من هدیه داد و از آن زمان بی‌شک بیش از ده بار آن را خوانده‌ام و هر بار – اگرنه بیشتر از بار اول- به همان اندازه برایم تازگی داشته و از ته دل خندیده‌ام. دایی جان ناپلئون در اصل داستان زوال بخشی از جامعه طبقاتی اشرافی ایران است که کم‌کم به همه ایرانی‌ها گسترش می‌یابد. نسل‌هایی که از مسئولیت خود به عنوان یک شهروند ایرانی به بهانه اینکه «ما هیچ‌کاره‌ایم و سرنوشت ما توسط از ما بهتران ترسیم می‌شود» می‌گریزند. طرز فکری که رسوب پررنگ خود را نه تنها بر پس‌زمینه ذهن نسل پدران ما و ما برجای گذاشته است بلکه – سوگمندانه وناباورانه – بی‌شماری از جوانان امروز هم هنوز همه شئون و امور عالم را زیر انگشت «انگلیسا» و جانشین آن ها در دنیای امروز «آمریکایی‌ها» می‌بینند.

در دایی جان ناپلئون همه ارزش‌ها باسمه‌ای‌ست، همه اصالت‌ها تقلبی و توخالی‌ست، همه ادعاها لاف و گزاف است و قمپزی بیش نیست: دایی جان که مظهر اشرافیت و اصالت طبقاتی و نظامی است در واقع یک درجه‌دار دون‌پایه بیش نیست. او که مثلاً سمبل شجاعت و غیرت و وطن‌پرستی است از سر و صدای ورود یک دزد در نیمه‌شب به زیر تخت می‌خزد و پنهان می‌شود. شیرعلی‌قصاب که نشانه شرف و غیرت و ناموس است کسی است که زنش بیخ گوشش با هر کس و ناکسی سروسری دارد و دزدان ناموس را دائماً به بهانه جوانمردی برِ دل زنش در خانه آزاد می‌گذارد. «عزیزالسلطنه» که مثلاً نماینده شازده خانم‌هاست منتظر یک اشاره و خم ابروی (آن هم مصلحتی) اسدالله میرزاست تا از خود بی‌خود ‌شود و ناموس اشرافیت را بادبان کند و شوهر او دوستعلی خان با آن همه ادعای اشرافیت و نجیب‌زادگی حتی از دختر ناتنی عقب‌مانده خود نیز نمی‌گذرد. در آن سوی دیگر نیز آسپیران غیاث‌آبادی معتاد و لمپن که نماد بی‌هویتی است با مصلحت‌بینی بزرگان قوم و با یک کلاه‌گیس، که هم کچلی شخصیتش را می‌پوشاند و هم گَری سرش را، ناگاه درسلک اشراف درمی‌آید و دمار از روزگار آنان درمی‌آورد. و ده‌ها نمونه از کین‌ها و دودوزه‌بازی‌ها و کلک‌ها در محیط روابط خانوادگی چه زیبا و دلکش و شورانگیز به قلم توانای پزشکزاد کشیده شده است که با همه جان‌تلخی، خنده‌هایی از ته دل را بر لب می‌نشاند. شخصیت‌های داستان آنقدر زنده و واقعی و خوش‌پرداخت هستند که هر کدام از ما فارغ از سن و سالمان می‌توانیم یک دکتر ناصرالحکما، آقاجان، دوستعلی، اسدالله میرزا، دایی جان سرهنگ، عزیزالسلطنه، آسپیران غیاث‌بادی و دایی جان و مش قاسم را در خودمان یا اطرافیانمان بیابیم. و البته شاهکار شخصیت‌سازی پزشکزاد کسی نیست جز شخص شخیص مش قاسم غیاث‌آبادی که گل بود و بازی بی‌بدیل پرویز فنی‌زاده آن را به سبزه که نه بلکه به گلستان آراسته کرد.

مش قاسم، خیال‌پرداز بزرگ، در واقع مکمل و همزاد دایی جان است. گاهی اوقات که دایی جان کم می‌آورد، مش قاسم است که فرشته نجات می‌شود. و بسیار اتفاق می‌‌افتد که مش قاسم، دایی جان را هدایت می‌کند، به او خط می‌دهد و با اینکه در ظاهر نوکر اوست اما در باطن او را رهبری می‌کند و یادش می‌دهد که چه بیاندیشد و چه بگوید. به زبانی دیگر دایی جان و مش قاسم در واقع یک روح هستند در دو بدن. دایی جان کم و کاستی‌های شخصیت خود را به گردن مش قاسم می‌اندازد و مش قاسم نیز نه تنها از این وضعیت گله‌ای ندارد بلکه با رندی غیاث‌آبادی خود، از آن برای منافع خود محملی می‌سازد. مش قاسم در نهایت شخصیتی است که معمولاً عصاره نیروی خیر و انسانی بر نیروهای شر درون او پیروز می‌شود و همین باعث می‌شود تا او یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کاراکترهای دایی جان ناپلئون شود.

ایرج پزشکزاد با دایی جان ناپلئون خود تصویری بس لطیف و ظریف و هنرمندانه را از ما ایرانیان به جای گذاشت که حالا حالاها از یادرفتنی نخواهد بود. این را هم بگویم که با این یادداشت من صرفاً می‌خواهم ادای احترامی – هرچند کوچک و بی‌مقدار – نسبت به استادی داشته باشم که از دوستان و خدمتگزاران فرهنگ ایران زمین است و گرچه من و ده‌ها هزار ایرانی دیگر نوشته‌های او را خوانده‌ایم و خندیده‌ایم و لذت برده‌ایم، اما – سوگمندانه – خود او در این سال‌های پیری از حضور در میان مردمی که برای آنها نوشته است و در خاکی که عاشقانه آن را دوست دارد، محروم است.

اگر ایرج پزشکزاد انگلیسی بود، گر چه ممکن بود مش قاسم دچار بازجویی ام‌آی‌سیکس شود اما بی‌گمان ملکه او را شوالیه می‌کرد و به لقب سِرایرج مفتخر می‌کرد، اگر آمریکایی بود نام و عکسش در تالار مشاهیر ادب و طنز آمریکا ثبت می‌شد، اما در ایران نه تنها روزی از تقویم به نامش مفتخر نشده و نه تنها کوچه و خیابانی به نامش آراسته نیست، بلکه خود او را نیز آواره کرده‌ایم تا دق کند و حتی کتاب‌هایش را هم که رسمی یا قاچاق منتشر می‌کنیم حق‌‌القلم او را بالا می‌کشیم.

 

Daei_jaan_Napoleon

عشق در ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نویسنده مهمان: همایون خیری

«من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم». این جمله مربوط به حکایت طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نیست که بسیاری از متون ادبیات کهن ما با آن شروع می‌شود. اولین جمله کتاب «دایی جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشک‌زاد است که به گمان من بسیاری آن را خوانده‌اند. اگر هم کسی آن را نخوانده، لابد سریال تلویزیونی‌اش با کارگردانی ناصر تقوایی را دیده، و اگر هم هر دو را نخوانده و ندیده که عمرش به فناست.

منتهای مراتب این جمله از ادبیات معاصر ایران، ما را به دنیای امروزین، یا نسبتا امروزین، ایرانی‌مان می‌برد که در آن یک پسر عاشق یک دختر می‌شود. داستان هم در کشاکش درگیری‌های خانوادگی یک خاندان قدیمی روایت می‌شود. سن من یکی به تجربه بعضی از خانه‌ها و خیابان‌هایی که در کتاب و سریال به نمایش درآمده‌اند می‌خورد و هنوز هم این طرف و آن طرف ایران چنین خیابان‌ها و خانه‌هایی وجود دارند. بنابراین از حکایات هزار و یک شبی فاصله داریم. اما آن منتهای مراتب مربوط به این است که آیا می‌شود از این روز ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم استفاده اجتماعی دیگری کرد؟ من در صفحه شخصی‌ام در فیسبوک این را نوشته‌ام. سال گذشته نوشتم و امسال هم تکرارش کردم که می‌شود و می‌بایست آستین‌های‌مان را بالا بزنیم و این استفاده را جا بیندازیم. یک کمی پیش‌زمینه دارد که می‌نویسم.

اول این که روز عشاق در ایران میان دو جناح غربی و باستانی گیر کرده است. جنگ و مرافعه والنتاین و سپندارمذگان است که چه اسم ناجوری‌ست و چه بسا که اشتباه هم نوشته باشمش. آن جناح غربی که خب سابقه دینی دارد و برای ما که مدام می‌نالیم که بلاخره دیانت موضوع شخصی‌ست و روزه گرفتن زورکی نیست به روز عشاق که می‌رسیم همین دینی‌اش را انتخاب می‌کنیم. کم تضاد در آن نیست. از آن طرف هم که آن سپندارمذگان است که باز همان گرفتاری دینی را دارد ولی ما داریم زورکی این دین را می‌گذاریم جلوی آن دین که بعله ما هم داریم، خوبش را هم داریم. البته اگر کسی اهل هدیه دادن و گرفتن باشد به هر رسمی اقتدا کند به خودش مربوط است. شما هدیه بده هر جوری خواستی بده. ولی خب توانایی زایش فرهنگی هم هست بلاخره.

توانایی از اینجا می‌آید که هم کتاب جدید است، یعنی نسبتا جدید است، هم نویسنده و کارگردان در قید حیاتند، و هم زبان فارسی در حد سپندارمذگان نیست. غیر ایرانی و «ولم تایم» هم نیست. همین زبان کوچه و خیابان است که همه می‌فهمند و حرف می‌زنند. بنابراین می‌شود همین ۱۳ مرداد را تبدیل کرد به روز عشق ایرانی. یعنی روز همین دختر و پسرها و زن و مردهای امروز ایران که گاهی تکه‌هایی از کتاب و سریال را هم در گفتگوهای روزمره‌شان به همدیگر می‌گویند. یک وقتی طعنه «دوستعلی» که طعنه کلامی اسدالله میرزا بود ورد زبان این و آن بود. یا «تا قبر آ آ آ آ» که تکیه کلام مش قاسم بود هنوز در گفتگوهای روزمره استفاده می‌شود.

بخش زایش فرهنگی از این جهت هم قابل توجه است که کتابخوانی را می‌شود ترویج کرد و همین شروع با «دایی جان ناپلئون» شدنی‌ست. البته همایش و سمینار و این‌ها هم ندارد. اگر داشت و کسی برگزار کرد شما شرکت نکنید چون خرابش می‌کند. مثل آن داستانی‌ست که یک دیوانه‌ای در حال آتش زدن انبار غله مردم بود، یکی گفت خوب شد آن یکی انبار کوچکه را آتش نزدی، دیوانه گفت خوب شد یادم انداختی. حالا همایش و سمینار روز عشاق در ۱۳ مرداد برگزار شد شما شرکت نکنید.

خب، حالا برویم شال و کلاه کنیم که آی ملت بیایید جشن بگیرید این هم ۱۳ مرداد؟ نه، بعید است کسی چنین کاری را بتواند این جوری به سرانجام برساند. پس چطوری می‌شود معرفی‌اش کرد؟ با طرح موضوع از طریق هنری. در فیسبوک نوشته بودم که چنین کاری نیاز به آدم هنرمند دارد که با آن نشانه‌سازی کند. یعنی طرحی بکشد که خوشایند باشد. مثل همین قلب و رنگ قرمز برای ولنتاین. این را هم باید با نشانه‌سازی به جامعه معرفی کرد. موضوع را یک کمی توی سرتان نگه دارید ببینید چه چیزهایی به ذهن‌تان می‌رسد. راه دارد و به نظرم خوب است جدی‌اش بگیریم.

نوشی هم که از من خواست موضوع را از فیسبوک به این وبلاگ تسری بدهم به نظرش برای طرح موضوع خوب بود. بنابراین، این از طرح موضوع. می‌ماند به فکر و ابتکار. گردن اینجانب هم برای نثار فریاد یا ارائه رهنمود از مو نازک‌تر. این شما و این عشق در ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر.

 

دایی_جان_ناپلئوننوشته ایرج پزشک‌زاد، کاری از ناصر تقوایی

پرکشان تا بیکران‌های عشق

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

به راستی معنای عشق چیست؟ کی عاشق می‌شویم؟ عاشق که می‌شویم؟ بربادرفته اولین فیلم عاشقانه‌ای نبود که دیدم، ولی عشقی که اسکارلت به عاشق شدن و معشوق بودن داشت در خاطرم حک شده، عشقی پرحرارت و خستگی‌ناپذیر.

تمام عمرش به دنبال جلب نظر معشوقش بود. از هیچ فروگذار نکرد، خشم گرفت، ناز کرد، جنگید، فریاد زد، سکوت کرد. عشقش برایش فارغ از اینکه معشوق می‌خواهدش یا نه، عزیز بود و قیمتی.

فقط هم اسکارلت نبود. عاشقان این روایت بکر و منحصربه‌فردند. هر کدام به راه خود و پیِ احساس خود، از هم کپی نمی‌کنند و نمی‌خواهند مثل دیگری باشند‌. چقدر از دست اشلی حرص خوردم. مردک احمق چه می‌خواست بهتر از این قلمبه احساسات و محبت. در عوض رت، اسکارلت با ترجیح اشلی به رت مرا به سر حد جنون رساند. عاشقی کردن رت را دوست داشتم. زندگیش با عشق عجین بود ولی حساب حساب بود کاکا برادر. عشق آقای اُهارا به خانوم اُهارا و دیوانگیش، وااای که چه خوشبخت است آنکه چنین عاشقی دارد.

عشق دلیل همه چیز است. عشق دلیل ماندن است و دلیل رفتن، دلیل جنگیدن و دلیل تسلیم. عشق است که ادامه راه را ممکن می‌کند، هرقدر هم سخت و جانکاه. عشق تعبیر عجیبی‌ست. عجیب‌تر از امید و قدرتمندتر از مرگ. با باور عشق جوانه‌ای در وجودت سر می‌زند که انگار درست‌تر از هر درستی‌ست. می‌توانی خودت را به عشق بسپاری و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری. عشق دلیل همیشه موجهی‌ست برای اشتباه، اشتباهی از سر عشق و برای عشق.

 

Gone with the Windفیلمی از ویکتور فلمینگ

کیف به دست طغیانگر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

سن و سالی نداشتم وقتی سریال «در پناه تو» از تلویزیون پخش می‌شد. اگر اشتباه نکنم، یکشنبه شب‌ها ساعت نه شب شبکه دو سال ۱۳۷۴. به هوای خواهر بزرگترم که عاشق این سریال بود همگی دور هم جمع می‌شدیم و می نشستیم به تماشا و بعد هم وقایع سریال را تحلیل می‌کردیم؛ حتی هنوز تحلیل معروف پدرم را هم خوب به یاد دارم: «رامین، مریم را برای ازدواج انتخاب کرد، چون مریم مهره برجسته‌ای بود و رامین هیچ؛ و رامین از این طریق می‌خواست سری در سرها در بیاورد و خودش را مطرح کند.» تحلیلی که بعدها به خود پدرم و هدفش از ازدواج با مادرم نسبت داده شد، که چون از زبان خودش بیان شده لابد بیانگر مکنونات قلبی‌اش است.

یادم هست آنقدر به این سریال علاقمند شده بودم که تیتراژ آن را از حفظ بودم و در مدرسه، زنگ تفریح به درخواست همکلاسی‌ام که او هم عاشق این سریال بود، تیتراژ را در گوشش زمزمه می‌کردم. آنقدر به شخصیت نقش اول زن سریال، مریم با بازی لعیا زنگنه، علاقمند شده بودم که در رویاهایم همیشه او را تصور می‌کردم که به من محبت می‌کند؛ همانگونه که به شخصیت کودک خردسال فیلم، گلناز لبخنده، محبت می‌کرد.

نمی‌دانم، شاید تشنه محبت بودم آن روزها! حتی در راه خانه مادربزرگم چشمم به کوچه‌ای افتاده بود به نام زنگنه و هر بار با دیدن آن کوچه، رویاپردازی‌هایم دوباره شروع می‌شد. مدل چادر سر کردن و کیف دست گرفتن مریم هم تا مدت‌ها الگوی خیلی از دخترها بود. یادم هست وقتی فهمیدم نام بازیگر نقش اول مرد سریال در واقعیت محمد نیست و حسن است، حسن جوهرچی، کلی توی ذوقم خورد. آخر نام محمد خیلی به او می آمد. بازی ثریا قاسمی هم در نقش یک مادر لوس و نازک‌نارنجی، مادر محمد، بسیار به‌یادماندنی بود.

همگی سریال را با علاقه دنبال می‌کردیم؛ هر چند که شایعه شد بخش‌هایی از پایان سریال و بیماری رامین و حتی عاشقی پارسا پیروزفر را سانسور کرده‌اند. آنقدر به این سریال علاقمند بودم که بعدها هم این سریال را دو بار دیگر تماشا کردم که بار آخر به همراه همسرم بود. بعد از آن سریال دیگری با تقریبا همان مجموعه بازیگران و عوامل کارگردان ساخته شد با نام «در قلب من» اما هرگز اقبال سریال اول را نداشت.

سریال در پناه تو در ابتدا تراژدی عاشقانه‌ای بود اما در انتها به خوبی و خوشی ختم می‌شد و روایتگر عشق دوران دانشجویی و ناکامی‌ها و اشتباهات ناشی از غرور عاشقی بود. کم ‌و بیش مثلث عشقی‌ای (یا حتی مربع عشقی!) را روایت می‌کرد که بعدها حتی طرح کردنش هم در سریال‌ها و فیلم‌ها ممنوع شد. این اواخر، بعد از فوت حسن جوهرچی تحلیل‌های غیر منصفانه‌ای از این سریال خواندم که در کمال تعجب طرح کلی سریال را رواج دوستی دختر و پسر در دانشگاه می‌دانست؛ ولی به نظر من دلیل اصلی که خیلی‌ها را همراه با این سریال و روایت پر پیچ و خم عاشقانه آن کرده بود همان روایت عشق بود در روزهایی که فضای جامعه بسته‌تر بود. همگی سریال را دنبال می کردیم و با لحظه‌های عاشقانه‌اش عاشقی می‌کردیم و با لحظات ناکامی‌اش غصه می‌خوردیم؛ دنبال می‌کردیم و شهد عشق را قطره‌قطره مزه می‌کردیم.

شاید در حقیقت آنچه ما را دنبال خودش می‌کشاند، عشق بود که جامعه انگار آن روزها تشنه عشق بود.

 

Dar Panah-e To

 

کاری از حمید لبخنده

من تنها نیستم که تنها باشم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

کسی که دوستش داشتم ترکم کرده بود و با پسری هزار کیلومتر اون طرف‌تر آشنا شده بودم که دردمون مشترک بود. یک روز صبح برام بسته‌ای رسید که داخلش یک کتاب و سی‌دی بود. روی جفتشون نوشته بود «پیام در بطری».

کتاب رو بارها خوندم و سی‌دی رو نگاه کردم، و هر بار دیدم که داستان چقدر شبیه ما بود، مردی همسرش رو از دست داده بود و برای زنش نامه‌های عاشقانه می‌نوشت و توی بطری میذاشت و به دریا مینداخت. مرد هم مثل من خیال می‌کرد دنیا و دوست داشتن‌ها به پایان رسیده و باقی زندگی بعد از اون شکست تکرار و تکراره و چشم انتظار به سر رسیدنش بود. اما در نهایت زنی یکی از این بطری‌ها رو پیدا کرد و همین باعث آشناییشون شد. ما دو تا هم براساس نوشته‌هامون توی وبلاگ‌هامون آشنا شده بودیم. فیلم بجای اینکه دردم رو تازه کنه هر بار بیشتر تسکینم می‌داد و قلبم رو آروم می‌کرد و باعث می‌شد به زندگی پیش روم بیشتر فکر کنم و لحظه‌ها رو با ارزش بدونم. همین نجاتم داد.

فیلم برای من یک پیام داشت: عشق هم می‌تونه زندگی ما رو تغییر بده و هم می‌تونه قلبمون رو شکست بده. اما از طرفی دیگه از درون شکست قلبمون میشه که عشق از نو جوونه بزنه.

message_in_a_bottle

فیلمی از لوئیس ماندوکی