دسته: عاشقانه‌ها

ایستگاهی برای اقامت داشتن‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

همکلاسی دوران خوابگاهم، عاشق آقای دارسی بود. به نظرش مرد ایده‌آل کسی بود که سال‌ها از دور نگاهت کرده باشه و از بودنت لذت برده باشه و برای جلو اومدن و پیشقدم شدن و عاشقی تردید داشته باشه و بعد، از میون مه بیرون بیاد و تو رو ببوسه و برای همیشه از زندگی روزمره و مسخره و پر درد روزمره نجاتت بده. دوستم فانتزی خاصی در مورد ثروتمند بودن و عروسی هفت شبانه روز و خونه‌ کاخ‌مانند نداشت اما بدجور دلش پیش مرد زشت دماغ‌کوفته‌ای ازخودراضی کتاب گیر کرده بود. عشق برای اون پر از لحظات شاد و خوشایندی بود که بینشون شاید سال‌ها فاصله بود ولی می‌شد از یکی به بعدی جهید.

من، به عشق که فکر می‌کنم تصویر دو تا مرد توی ذهنم میاد که روبروی هم روی مبل نشستن و در حال معاشرتن. یکی پاش رو روی پاش انداخته و جوراب سیاه به پا داره که به کفش سیاهرنگش میاد و یکی، پاش رو روی پا انداخته و با کفش سیاهرنگ جوراب قهوه‌ای پوشیده. توی تصویر من، زن – کلاریس- روبروی دو مرد نشسته. نگاهشون می‌کنه و فکر میکنه باید برای شوهرش جوراب سیاه می‌گذاشته و در عین حال از زیبایی مرد دوم لذت می‌بره.

من نوجوان بودم که خانم پیرزاد عزیز کتاب «چراغها را من خاموش می‌کنم» رو نوشت. بخشی از زندگی زن خونه‌داری که در روزمره غرق شده و عاشق مرد مجرد خوش‌تیپ چشم سبز خونه‌ روبرویی میشه. توی کتاب مرد هیچ وقت متوجه اهمیت حضور زن نمیشه. با زن دوستی میکنه و جایی میون برهوت کتاب، زن به چشم‌های سبز مرد دخیل می‌بنده که انگار تنها بخش سرسبز و آرامش‌بخش دنیاست. زن به مرد چیزی نمیگه. زن به روی خودش نمیاره و تمام مدت در نقش همسر و مادر باقی می‌مونه. روزهاش پر از اتفاقات تکراری اما مهمه. اینکه حواسش به ریزه‌کاری‌ها و جزئیاتی هست که بقیه شاید متوجه نشن اما زندگی رو لذت بخش میکنه. همه میتونن بهش اعتماد کنن و ستون زندگی اطرافیانشه. توی تلاش بی‌وقفه‌ زن، مرد میاد و میره. انگار تنفسی در یک دویدن طولانی باشه.

اون روزی که کتاب رو خوندم، به نظرم اومد چه داستان کشدار مسخره‌ای. وقتی نوجوان بودم فکر می‌کردم یک روز اون مرد شگفت‌انگیز جادویی از راه میرسه و با کلماتش، با دقت بیش از حدش و با مهربونیش همراه همیشگی زندگیم میشه. من هیچ وقت توی تصوراتم خودم رو در قالب چیزی بیشتر از معشوق نمی‌دیدم. خوشحالش می‎کردم. می‌خندوندمش و تحت هر شرایطی ازش حمایت می‎کردم اما حالا به نظرم زندگی واقعی این نیست. به نظرم عاشقانه‌ترین حالت بودن، عاشقانه‌ترین داستانی که میشه در زندگی نوشت از صبور بودن میاد. از فاصله دادن به کسی تا زندگیش رو بکنه. از زندگی در جزئیات ریز زندگی.

گمونم آدم‌ها هر چقدر به سال و به عمر غنی‌تر میشن، بیشتر به ثبات و آرامش دل می‌بندن. من اگر یک روز بخوام از عاشقی برای دختر نوجوانم قصه بگم، همین کتاب رو به دستش میدم که بخون و برات امیدوارم یک روز در عشق به این حد اغنا برسی.

Zoya

تاخیر عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

چهارده پونزده ساله بودم. دبیرستان بنت‌الهدی صدر. یکی از دخترها، یک رمان جیبی رو  زیر میز می‌خوند. دختره میز جلوی من می نشست. او غرق مطالعه می‌شد و من غرق او. گفت تمومش کنم بهت قرض میدم. تموم کرد و بهم داد. توی هفت تا سوراخ باید می‌خوندمش تا حاج‌خانوم مامان جان، جرواجرش نکنه. نه ده ساله بودم که یه جزوه خیلی قدیمی لیلی مجنون رو نمی‌دونم از کجای خونه پیدا کرده بودم. از اینها که با نقاشی‌های عهد عتیق روی کاغذ‌های کاهی چاپ می‌شد. درست جای حساس قصه بودم که خانوم کارآگاه مامان پیداش کرد و مث مامورای ارشاد لاشه ریز ریزش رو توی آشغال‌دونی حیاط ریخت و داغی به دلم گذاشت که سوزشش از شکست عشقی مجنون کمتر نبود.

رمان زیرمیزی نوشته ر. اعتمادی بود: «شب ایرانی». قطعا هرگز لذت خواندن هیچ عاشقانه دیگه‌ای با اون برابری نکرد. یه جورایی مث عشق اول شد واسه من و خاطره‌اش درست به همون اندازه اولین عشق، خنده‌آور. نه که پیتر چشم آبی حرمت چشای شرقی دختره رو نگهداشته  بود و گذاشته بود زفاف وقتی اتفاق بیوفته که عقد ایرانی به رسم ایرانی جاری بشه، دلی از منِ دخترِ حاج خانوم مامان ستانده بود که مپرس.

اصلا کی دلش می‌اومد کتاب رو پس بده. ولی درست مثل یک عاشق صادق دندان طمع کشیدم و  دل کندن از معشوق رو برای اولین بار تجربه کردم. گفتم برو که بخت یارت و کتاب رو پس دادم. من ماندم و احساس گناه. چیزی خونده بودم که خوندنش به هر حال گناه بود علاوه بر گناه نارضایتی مادر.

عاشقانه بعدی رو از کتابخونه دانشگاه شهید بهشتی امانت گرفتم وقتی که ترم‌ یک بودم. برای کنار آمدن با احساس گناه این همه سال وقت لازم داشتم.

حالا که واسه خودم خانوم میانسالی شدم، هر فیلم عاشقانه‌ای رو که می‌خوام ببینم، نظر دختر هفده ساله‌ام رو راجع بهش می‌پرسم تا وقتم رو احیانا هدر ندم. پیشنهادهاش برای من همیشه راهگشاست.

ما که نشد اولئک‌المقربون بشیم، خوبه بچه‌هامون السابقون السابقون شدند.

Shabe Irani

جلز ولزهای عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

تابستون سیزده سالگیم بود و برای اولین بار هورمون‌های عاشقی به طرز غریبی بهم هجوم آورده بودند. عاشق پسر بیست ساله یکی از فامیل های دور شده بودم و دستم هم به کلی ازش کوتاه بود. حس و حالی داشتم ناشناخته و باورنکردنی. حافظ از دستم زمین نمی‌اومد و لحظه به لحظه، درمونده و بیچاره، فال جدیدی می‌گرفتم که بلکه از طریق ماوراء و ناشناخته‌ها، توضیحی برای وضع خرابم پیدا کنم. یادمه وقتی که حافظ گفت: «دل من در هوای روی فرخ، بود آشفته همچون موی فرخ»، چنان حال نزاری پیدا کردم که بی‌شک » دوتا شد قامتم همچون کمانی، ز غم پیوسته چون ابروی فرخ». حالا الان دقیق یادم نمیاد، ولی امیدوارم ابروهاش خیلی هم پیوسته نبوده باشه. واقعا که با اون سلیقه‌م. هر چند که در اون موقعیت خاص فرقی هم برام نمی‌کرد.

به هر ترتیب، در یکی از گشت های که در گیجی و گنگی عاشقی دور خونه می‌زدم و توی هر سوراخی دنبال عشق گم شده می‌گشتم، از زیر دشک خواهر بزرگترم، کتاب «مثل آب برای  شکلات» رو پیدا کردم. هنوز که هنوزه هم می‌تونم به جرات بگم هیچ کتابی واسه من تا به حال نتونسته داغ عاشقی رو به خوبی این کتاب توصیف و تحریر کنه. شایدم که من هیچ وقت دیگه به اندازه اون روز خاص توی سیزده سالگیم عاشق نبودم.

حس ششم می‌گفت کتابی که زیر دشک قایم شده به هیچ وجه نباید دست من دیده بشه. یواشکی برش داشتم و توی شلوارم قایمش کردم و سر پنجه رفتم اتاق مامانم. خودم رو خیلی آروم و آهسته زیر تلی از پتو و لحاف بین تخت مامان و بابا و شوفاژ دفن کردم و با ذره نوری که از سوراخ هوام می‌اومد، مشغول خوندن شدم و عین خیالمم نبود که تو اون ظل گرما، زیر اون تل پتو شرشر عرق می‌ریزم و ممکنه از گرما خفه شم و بمیرم. کتاب از صفحه اول سحرم کرده بود و منو تمام و کمال به دنیای تیتا کشیده بود. تیتا که عاشق بود، اما هیچ نمی دونست که آیا پدرو هم دوستش داره یا نه. تیتا که توی آشپزخونه و لابه‌لای غذاها غرق شده بود و آشپزی می‌کرد و عطرها و بوهای خونه‌شون چنان با زیر و بم توصیف شده بود که انگار می‌کردم، خودم سر میز آشپزخونه‌شون نشستم و دارم از نزدیک کل ماجرا رو تماشا می‌کنم.

یادم میاد دقیقا سر فصلی بود که خواهر تیتا دلباخته یکی از سرکرده‌های شورشی‌ها شده بود. تیتا با برگ گل‌های رز صورتی که به نظرم پدرو یواشکی بهش داده بود، غذایی درست کرده بود که بوش انگار تا پناهگاه من می‌اومد. خواهر تیتا با خوردن اون غذا به کلی عقل از سرش پریده بود و از شدت تب عاشقی، ناچار سعی کرده بود با دوش آب سرد حرارت بدنش رو پایین بیاره. اما چه فایده، قطره‌های آب به تن خواهرک نرسیده، بخار می‌شدند و به هوا می‌رفتند و بعد از چند دقیقه‌ای دیگه اتاقک چوبی حمام کفاف حرارتش رو نداد و آتش گرفت. خواهر بیچاره، لخت و تبدار از در حمام بیرون پرید. اما قبل از این که بفهمه چی شده، شورشی مورد نظر که بوی گل‌های رز بدن دخترک رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود، سر رسید و با یه حرکت دختر رو گرفت و سوار اسبش کرد و با خودش برد.

یادم میاد سر این صحنه، قطره عرقی از سر چونه‌ام غلتید و روی کتاب افتاد و دقیقا همون لحظه بود که خواهر و برادرم که متوجه غیبت طولانی من شده بودند، با یه حرکت پتوها رو از سر من کشیدند و مچم رو در حین خوندن کتاب ممنوعه گرفتند. صحنه بدیعی بود واقعا. به نظرم سی ثانیه‌ای طول کشید تا نفسم از شدت شوک بالا بیاد و بتونم موقعیت رو ارزیابی کنم. هنوز شلیک خنده برادرم از دیدن قیافه و حالت من تو گوشمه. کتاب رو پرتاب کردم و عین فنر جهیدم و رفتم توی توالت قایم شدم تا مامانم بالاخره اومد و با ماله‌کشی منو از موقعیت شرم و حیا و خجالت و سکته نجات داد. کتاب اما ضبط شد و چند هفته‌ای طول کشید تا موفق شدم بقیه‌شو بخونم. خدا نَسَخیِ نصفه خوندن کتاب عاشقانه رو نصیب هیچ کس نکنه. جزو دردناک‌ترین حس‌های عالمه.

اگه یه وقتی هوای عشق تبدار کردین و خواستین یادتون بیاد عاشقی موعود چه جوری بود، یه نگاهی بهش بندازین. آدمو بیچاره می‌کنه.

Like Water

هر کاری را زیر آفتاب وقتی‌ست…

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

بعدازظهرهای گرم و بلند تابستان بهترین وقت برای کتاب خوندنه. مرور دوباره کتاب‌های عزیز قدیمی و اون‌ها که همیشه مزه‌شون زیر دندون‌مون مونده. بعضی کتاب‌ها رو هم دقیقا باید تابستون خوند. توی هوای گرم ولو شده روی ملافه خنک و زیر باد کولر. برای دوباره غرق شدن توی همون صفحه‌های آشنا. این دنیای جادویی کتاب هیچ‌وقت هم تکراری نمی‌شه حتی اگه برای بار دهم بخونیش! این‌جوریه که من هرسال تابستون باید یک بعدازظهر گرم رو به خوندن داستان درخت گلابی اختصاص بدم. کتابم رو باز می‌کنم. «تابستان گرمی‌ست و آفتاب بعدازظهر تا مغز استخوان‌ها فرو می‌رود.»*

اون اوایل بیست سالگی که خیلی توی حس عاشقی بودم بعضی از داستان‌ها بیشتر از بقیه به عمق جانم می‌نشست. دقت کنید گفتم توی حس عاشقی بودم نه این‌که واقعا عاشق شخص خاصی بوده باشم. چون به شدت خجالتی بودم و به طرز احمقانه‌ای از هر نوع جنس مخالفی دوری می‌کردم و فقط توی عالم هپروت خودم عشق رو تجربه می‌کردم. احساسات خیلی زیادی داشتم که همه‌اش رو با شخصیت‌های خیالی تقسیم می‌کردم و توی دنیای کتاب غرق می‌شدم. همون وقت‌ها بود که درخت گلابی رو هم خوندم و حسابی عاشقش شدم.

قبلش فقط یه کتاب دیگه از گلی ترقی خونده بودم. تازه باهاش آشنا شده بودم و بلافاصله عاشق سبک و حال و هوای داستان‌هاش شدم و کم‌کم همه کتاب‌هاش رو خوندم. بین همه کتاب‌هاش (جایی دیگر) برام خاص‌ترین کتابش موند. جایی دیگر مجموعه چند تا داستان کوتاه‌ست. درخت گلابی یکی از این داستان‌هاست. داستان مردی پا به سن گذاشته‌ست که خیلی وقته می‌خواد آخرین اثرش رو که یه کتاب هست خلق کنه ولی دیگه فکر و ذهنش یاری نمی‌کنه و به نظرش میاد که چشمه خلاقیتش خشکیده. از طرفی نمی‌تونه بی‌خیال نوشتن بشه چون احساس می‌کنه پای آبروش وسطه و باید به هر قیمتی شده این اثر آخر چاپ بشه و خودش رو به عالم و آدم و حتی خودش ثابت کنه. برای همین به دنبال سکوت و آرامش برای نوشتن به باغ دماوند میره، باغ دوران کودکی. همونجاست که کم‌کم غبار زمان از روی خاطرات فراموش‌شده‌اش کنار می‌ره و عشق دوران نوجوانی‌اش رو به یاد میاره.

«دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد، بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم، عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. خودم نیستم (چه بهتر)، خود همیشگی‌ام… دو تصمیم بزرگ گرفته‌ام: می‌خواهم نویسنده شوم. شاید هم شاعر. دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به (میم)، به عشق بزرگ و ابدی‌ام، وفادار بمانم. تا زمانی که زنده‌ام، تا آخرین روز، آخرین دقیقه، حتی بعد از مرگ، در آن دنیا، در بهشت، در جهنم، هرجا که باشم.»*

 * داستان درخت گلابی از کتاب جایی دیگر، گلی ترقی، انتشارات نیلوفر

 

جایی دیگر

او اینجا بود

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

به نظر خودم من که در کتاب خواندن حرفه‌ای هستم، وقتی در دهه‌ چهارم زندگی‌ام قرار شد یک کتاب عاشقانه معرفی کنم، به فکر فرو رفتم. در نهایت بعد از چند روز فکر کردن متوجه شدم مفهوم عشق در نظرم تغییر کرده است و دیگر به هیجان و تپیدن قلب و سرخ شدن صورت برایم عاشقانه نیست.

کتابی که می‌خواهم معرفی کنم «بریت ماری اینجا بود» نوشته فردریک بکمن، با ترجمه فرناز تیمورازف، و چاپ انتشارات نون است. من خیلی اتفاقی از روی اسم نویسنده در حین یک سفر کتاب را خریدم. سی و پنج ساله بودم و کتاب را در هواپیما و قطار خواندم. بریت ماری برای من شبیه به مامانم است که در هر موقعیتی بلد است با کمترین کار، شادی و نور را به آن موقعیت بیاورد.

قصه‌ زنی شصت و سه ساله است که متوجه می‌شود همسرش با زن جوانی رابطه دارد، خانه‌اش را ترک می‌کند و به دنبال کاری می‌گردد، دختری که در کاریابی مسئول رسیدگی به پرونده او است، کاری برای او در «بورگ»، شهر کوچکی که ساکنان آن اغلب به شهرهای بزرگتر مهاجرت کرده‌اند، می‌یابد. بریت سرایدار خانه‌ جوانان بورگ می‌شود که تقریبا در حالت تعطیل است. او از روی اجبار کار را قبول می‌کند و وارد بورگ می‌شود و…

چرا این کتاب از نظر من عاشقانه است؟ چون بریت ماری قانونمند و وسواسی وارد هر فضایی که می‌شود بی‌سر و صدا آن جا را از یک ویرانه تبدیل به یک باغ زیبا می‌کند. بریت حتی حواسش به موش‌ها هم هست و برایشان غذا می‌گذارد. بریت ماری خیلی اتفاقی مربی تیم فوتبال نوجوانان بورگ می‌شود. او فوتبال بلد نیست اما صرف حضورش تیم فوتبال نوجوانان با محوریتی دختری به نام «وگا» تشکیل می‌شود. پلیس بورگ عاشق بریت می‌شود. همسرش»کنت» به دنبال او می‌آید تا او را به خانه باز گرداند اما بریت به دنبال رویایی می‌رود که در نوجوانی با خواهرش اینگرید داشته استو بورگ را ترک می‌کند و با پولی که وگا به همراه باقی بچه‌ها برایش جمع کرده‌اند، به پاریس می‌رود.

بریت برای من نمود عشق است، عشقی که کشش جنسی و هیجانی ندارد، اما سازنده است و رو به آینده است.

بریت ماری

عشق‌های تکرارنشدنی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

عصر

سال آخر دبیرستان بودم. دختركى پر شور و شر و هزار رویای دور از دسترس در سر داشتم. کرم کتاب بودم و بی‌پول! آن زمان‌ها یک کتاب‌فروشی در خیابون قزوين كرج بود که از بهترین کتابفروشی‌های شهر من محسوب می‌شد. پر از کتاب‌هاى به روز، مناسب با هر سلیقه و طرز فکری و یک فروشنده خوش‌تیپ. خیلی از مراجعین به هوای آن فروشنده‌ کتاب به آنجا می‌آمدند و کتاب می‌خریدند!

تقریبا هر چند روز یک بار به کتابفروشی می‌رفتم و سر‌پا به هوای ورق زدن کتاب‌ها آنها را تند تند می‌خواندم و کیف می‌کردم از این همه زرنگی خودم. بالاخره یک روز نوبت رسید به “جین ایر” نوشته “شارلوت برونته” کتابی خاص و وسوسه‌انگیز. داستان رمان به زندگی دختر یتیمی بر‌می‌گردد که روزگار پر مشقتی را می‌گذارند و با سختی‌های زیادی روبرو می‌شود. طوری که کتاب توصیف کرده جین ایر، دختری است با ظاهر بسیار معمولی اما جسور و دارای روحی والا.

وقتی جین به عنوان معلم سرخانه کار خودش را در قصر تورنفیلد شروع می‌کند با حسی تازه و بکر روبرو می‌شود و این عشق زندگی‌اش را پیچیده‌تر می‌کند. رابطه جین ایر و آقای راچستر برای من بسیار شیرین و گاهی هم نفس‌گیر بود. آنجا بود که عاشق “ادوارد فیرفاکس روچستر” شدم. به طوری که مدت‌ها تمام فکر و ذهن من درگیر آن مرد ۴۰ ساله انگلیسی جذاب، مردانه و لطیف بود. خودم را جای شخصیت جین می‌گذاشتم و در آتش عشق ادوارد روچستر می‌سوختم و با او همذات‌پنداری می‌کردم. خودم را در قصر باشكوه تورنفيلد حس می‌كردم. از دوشيزه «اینگرام” متنفر بودم چون او را رقیب عشقی خودم می‌دانستم و عشق “سنت جان” را نمی‌توانستم بپذیرم و او را مانند برادرم دوست می‌داشتم. مانند جین ایر که گفت “قلبم شعله‌ور شده و می‌لرزد همچون کودکی در گهواره”، من هم شعله‌های عشق را حس می‌کردم.

آن قسمت کتاب که بعد از فراز و نشیب‌های بسیار و در آخر داستان جین ایر به تورنفیلد باز می‌گردد و ادوارد راچستر به خاطر سوختگی دستش و نابینا شدنش از او می‌پرسد که “آیا خیلی خشن و ناخوشاید شده‌ام؟” جین جواب می‌دهد که “شما همیشه خشن و ناخوشایند بودید” برای من نشان‌دهنده قدرت و جسارت جین ایر بود که در اوج عاشق بودن هم حرفش را بیان می‌کرد.

این روزها هر بار که از کنار کتابفروشی رد می‌شوم دلم تنگ می‌شود برای آن حس و حال و آن کتاب خواندن‌ها که امروز تاثیرات عمیق آنها را در خود می‌بینم و خودم را برای نخواندن کتاب‌های جدید سرزنش می‌کنم.

Coffret Jane Eyre

دارسی: بانمک و قشنگ، مرسی     

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

یکی از زیباترین کتاب‌های عاشقانه‌‌ای که خوندم، کتاب غرور و تعصب نوشته جین ‌آستینه. اولین باری که خوندمش فکر کنم دوم دبیرستان بودم. توی دوره لیسانس هم دو سه بار دیگه خوندمش و واقعا از خوندنش لذت بردم. دلم می‌خواست الان هم کتابشو داشتم و دوباره می‌خوندم. لطفا نگین ‌آنلاین هست که اگه شما یه روز پشت کله‌تون رو دیدین، منم کتاب آنلاین خواهم خوند. غرور و تعصب به نظرم خیلی قشنگ و روان نوشته شده بود و داستانش خیلی منو جذب کرد. قصه، قصه غرور دارسی و تعصب الیزابت بود. دارسی به دلیل موقعیت خانوادگی و اجتماعی‌ش خودشو بالاتر از لیزی (الیزابت) می‌دید و با وجود این‌که ته دلش بهش علاقه داشت، پاشو جلو نمی‌ذاشت. الیزابت هم به دلیل تعصبی که داشت، نمی‌تونست پیش‌زمینه خودش نسبت به دارسی رو تغییر بده. دارسی براش یه آدم مغرور بود که نمی‌تونه پا پیش بذاره و این روی اعصابش بود. دارسی و لیزی عاشق هم بودن ولی بینشون یه دیوار عجیب سکوت کشیده شده بود. دیواری که به عنوان یه خواننده دوست داشتی بپری توی صفحات کتاب و دونه‌دونه آجرهاش رو پایین بریزی.

خدا رو شکر جین آستین عزیز فکر اوضاع قلبی ما رو کرده و آخر قصه رو طوری نوشته که دارسی و لیزی بالاخره بینشون یه سری اتفاقات می‌افته و آخرش به هم ابراز عشق می‌کنن و می‌رن سر خونه و زندگی‌شون و لی‌لی ‌لی‌لی عروسی می‌شن. اگه این اتفاق نمی‌افتاد واقعا از دستش ناراحت می‌شدم، و شاید باهاش قهر می‌کردم و اصلا سراغ خوندن بقیه کتاب‌هاش نمی‌رفتم. راستی تا یادم نرفته، یه اتفاق جالبی که اتفاقا همین چند روز پیش افتاد این بود که یکی از دوستام بهم یا‌دآوری کرد که اسم کوچیک طرف دارسی نبود و فیتزویلیام بود و اسم فامیلش دارسی بود. راستشو بخواین الان که فکرشو می‌کنم، من روی دارسی کراش داشتم ولی یه اسمی شبیه فیتزویلیام اصلا آدمو از خوندن ادامه داستان منصرف می‌کنه، چه برسه که بخوای روش کراش داشته باشی. نتیجه‌گیری اخلاقی این قلم‌فرسایی بنده اینه که بهترین اسم می‌شه دارسی: بانمک و قشنگ، مرسی…

Pride & Prejudice