دسته: عاشقانه‌ها

سيزدهم مرداد، روز ايرج پزشکزاد

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

نوشی عزیز به بهانه ساعت سه و ربع کم بعد از ظهرگرم روز سیزدهم مرداد و عشق سعید به لیلی که به قول مش قاسم پنداری دود شد و هوا رفت، پرچمی برای بزرگداشت ایرج پزشکزادِ دردانه افراشته‌ است و من هم به سهم خود زیر این پرچم به احترام پزشکزاد کلاهم را از سر برمی‌دارم. قبلاً هم گفته‌ام که اگر وزیر ارشاد بودم روز سیزدهم مرداد را روز بزرگداشت ایرج پزشکزاد قرار می‌دادم و پیشنهاد می‌کردم مردم در آن روز به جای سلام به هم بگویند «واللا دروغ چرا تا قبرآ آ آ.

ایرج پزشکزاد با «دائی جان ناپلئون» خود را به قله داستانسرایی طنز ایران رساند. به قله‌ای که تاکنون هیچ کس به آن نرسیده است. سبک روان، ساده، و فاخر نویسندگی طنز او رد پای بی‌بدیل خود را بر آثار بسیاری از بزرگان طنز معاصرایران از جمله کیومرث صابری که به پدر طنز معاصر ایران مشهور شده بر جای گذاشته است. من چند تا از کتاب‌های پزشکزاد را خوانده‌ام: «ادب مرد به ز دولت اوست»، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید»، «آسمون ریسمون» و «خانواده نیک‌اختر». کتاب‌های دیگر او: حافظ ناشنیده پند، مروری در تاریخ انقلاب فرانسه، مروری در تاریخ انقلاب روسیه، پسر حاجی بابا جان، و طنز فاخر سعدی را متاسفانه در دسترس نداشتم که بخوانم.

دایی جان ناپلئون را اولین بار در سال‌های دانشجویی در دانشگاه تهران در نیمه اول دهه پنجاه شمسی در ویترین کتابفروشی‌های روبروی دانشگاه دیدم و عزیزی آن را به من هدیه داد و از آن زمان بی‌شک بیش از ده بار آن را خوانده‌ام و هر بار – اگرنه بیشتر از بار اول- به همان اندازه برایم تازگی داشته و از ته دل خندیده‌ام. دایی جان ناپلئون در اصل داستان زوال بخشی از جامعه طبقاتی اشرافی ایران است که کم‌کم به همه ایرانی‌ها گسترش می‌یابد. نسل‌هایی که از مسئولیت خود به عنوان یک شهروند ایرانی به بهانه اینکه «ما هیچ‌کاره‌ایم و سرنوشت ما توسط از ما بهتران ترسیم می‌شود» می‌گریزند. طرز فکری که رسوب پررنگ خود را نه تنها بر پس‌زمینه ذهن نسل پدران ما و ما برجای گذاشته است بلکه – سوگمندانه وناباورانه – بی‌شماری از جوانان امروز هم هنوز همه شئون و امور عالم را زیر انگشت «انگلیسا» و جانشین آن ها در دنیای امروز «آمریکایی‌ها» می‌بینند.

در دایی جان ناپلئون همه ارزش‌ها باسمه‌ای‌ست، همه اصالت‌ها تقلبی و توخالی‌ست، همه ادعاها لاف و گزاف است و قمپزی بیش نیست: دایی جان که مظهر اشرافیت و اصالت طبقاتی و نظامی است در واقع یک درجه‌دار دون‌پایه بیش نیست. او که مثلاً سمبل شجاعت و غیرت و وطن‌پرستی است از سر و صدای ورود یک دزد در نیمه‌شب به زیر تخت می‌خزد و پنهان می‌شود. شیرعلی‌قصاب که نشانه شرف و غیرت و ناموس است کسی است که زنش بیخ گوشش با هر کس و ناکسی سروسری دارد و دزدان ناموس را دائماً به بهانه جوانمردی برِ دل زنش در خانه آزاد می‌گذارد. «عزیزالسلطنه» که مثلاً نماینده شازده خانم‌هاست منتظر یک اشاره و خم ابروی (آن هم مصلحتی) اسدالله میرزاست تا از خود بی‌خود ‌شود و ناموس اشرافیت را بادبان کند و شوهر او دوستعلی خان با آن همه ادعای اشرافیت و نجیب‌زادگی حتی از دختر ناتنی عقب‌مانده خود نیز نمی‌گذرد. در آن سوی دیگر نیز آسپیران غیاث‌آبادی معتاد و لمپن که نماد بی‌هویتی است با مصلحت‌بینی بزرگان قوم و با یک کلاه‌گیس، که هم کچلی شخصیتش را می‌پوشاند و هم گَری سرش را، ناگاه درسلک اشراف درمی‌آید و دمار از روزگار آنان درمی‌آورد. و ده‌ها نمونه از کین‌ها و دودوزه‌بازی‌ها و کلک‌ها در محیط روابط خانوادگی چه زیبا و دلکش و شورانگیز به قلم توانای پزشکزاد کشیده شده است که با همه جان‌تلخی، خنده‌هایی از ته دل را بر لب می‌نشاند. شخصیت‌های داستان آنقدر زنده و واقعی و خوش‌پرداخت هستند که هر کدام از ما فارغ از سن و سالمان می‌توانیم یک دکتر ناصرالحکما، آقاجان، دوستعلی، اسدالله میرزا، دایی جان سرهنگ، عزیزالسلطنه، آسپیران غیاث‌بادی و دایی جان و مش قاسم را در خودمان یا اطرافیانمان بیابیم. و البته شاهکار شخصیت‌سازی پزشکزاد کسی نیست جز شخص شخیص مش قاسم غیاث‌آبادی که گل بود و بازی بی‌بدیل پرویز فنی‌زاده آن را به سبزه که نه بلکه به گلستان آراسته کرد.

مش قاسم، خیال‌پرداز بزرگ، در واقع مکمل و همزاد دایی جان است. گاهی اوقات که دایی جان کم می‌آورد، مش قاسم است که فرشته نجات می‌شود. و بسیار اتفاق می‌‌افتد که مش قاسم، دایی جان را هدایت می‌کند، به او خط می‌دهد و با اینکه در ظاهر نوکر اوست اما در باطن او را رهبری می‌کند و یادش می‌دهد که چه بیاندیشد و چه بگوید. به زبانی دیگر دایی جان و مش قاسم در واقع یک روح هستند در دو بدن. دایی جان کم و کاستی‌های شخصیت خود را به گردن مش قاسم می‌اندازد و مش قاسم نیز نه تنها از این وضعیت گله‌ای ندارد بلکه با رندی غیاث‌آبادی خود، از آن برای منافع خود محملی می‌سازد. مش قاسم در نهایت شخصیتی است که معمولاً عصاره نیروی خیر و انسانی بر نیروهای شر درون او پیروز می‌شود و همین باعث می‌شود تا او یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کاراکترهای دایی جان ناپلئون شود.

ایرج پزشکزاد با دایی جان ناپلئون خود تصویری بس لطیف و ظریف و هنرمندانه را از ما ایرانیان به جای گذاشت که حالا حالاها از یادرفتنی نخواهد بود. این را هم بگویم که با این یادداشت من صرفاً می‌خواهم ادای احترامی – هرچند کوچک و بی‌مقدار – نسبت به استادی داشته باشم که از دوستان و خدمتگزاران فرهنگ ایران زمین است و گرچه من و ده‌ها هزار ایرانی دیگر نوشته‌های او را خوانده‌ایم و خندیده‌ایم و لذت برده‌ایم، اما – سوگمندانه – خود او در این سال‌های پیری از حضور در میان مردمی که برای آنها نوشته است و در خاکی که عاشقانه آن را دوست دارد، محروم است.

اگر ایرج پزشکزاد انگلیسی بود، گر چه ممکن بود مش قاسم دچار بازجویی ام‌آی‌سیکس شود اما بی‌گمان ملکه او را شوالیه می‌کرد و به لقب سِرایرج مفتخر می‌کرد، اگر آمریکایی بود نام و عکسش در تالار مشاهیر ادب و طنز آمریکا ثبت می‌شد، اما در ایران نه تنها روزی از تقویم به نامش مفتخر نشده و نه تنها کوچه و خیابانی به نامش آراسته نیست، بلکه خود او را نیز آواره کرده‌ایم تا دق کند و حتی کتاب‌هایش را هم که رسمی یا قاچاق منتشر می‌کنیم حق‌‌القلم او را بالا می‌کشیم.

 

Daei_jaan_Napoleon

Advertisements

عشق در ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نویسنده مهمان: همایون خیری

«من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم». این جمله مربوط به حکایت طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نیست که بسیاری از متون ادبیات کهن ما با آن شروع می‌شود. اولین جمله کتاب «دایی جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشک‌زاد است که به گمان من بسیاری آن را خوانده‌اند. اگر هم کسی آن را نخوانده، لابد سریال تلویزیونی‌اش با کارگردانی ناصر تقوایی را دیده، و اگر هم هر دو را نخوانده و ندیده که عمرش به فناست.

منتهای مراتب این جمله از ادبیات معاصر ایران، ما را به دنیای امروزین، یا نسبتا امروزین، ایرانی‌مان می‌برد که در آن یک پسر عاشق یک دختر می‌شود. داستان هم در کشاکش درگیری‌های خانوادگی یک خاندان قدیمی روایت می‌شود. سن من یکی به تجربه بعضی از خانه‌ها و خیابان‌هایی که در کتاب و سریال به نمایش درآمده‌اند می‌خورد و هنوز هم این طرف و آن طرف ایران چنین خیابان‌ها و خانه‌هایی وجود دارند. بنابراین از حکایات هزار و یک شبی فاصله داریم. اما آن منتهای مراتب مربوط به این است که آیا می‌شود از این روز ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم استفاده اجتماعی دیگری کرد؟ من در صفحه شخصی‌ام در فیسبوک این را نوشته‌ام. سال گذشته نوشتم و امسال هم تکرارش کردم که می‌شود و می‌بایست آستین‌های‌مان را بالا بزنیم و این استفاده را جا بیندازیم. یک کمی پیش‌زمینه دارد که می‌نویسم.

اول این که روز عشاق در ایران میان دو جناح غربی و باستانی گیر کرده است. جنگ و مرافعه والنتاین و سپندارمذگان است که چه اسم ناجوری‌ست و چه بسا که اشتباه هم نوشته باشمش. آن جناح غربی که خب سابقه دینی دارد و برای ما که مدام می‌نالیم که بلاخره دیانت موضوع شخصی‌ست و روزه گرفتن زورکی نیست به روز عشاق که می‌رسیم همین دینی‌اش را انتخاب می‌کنیم. کم تضاد در آن نیست. از آن طرف هم که آن سپندارمذگان است که باز همان گرفتاری دینی را دارد ولی ما داریم زورکی این دین را می‌گذاریم جلوی آن دین که بعله ما هم داریم، خوبش را هم داریم. البته اگر کسی اهل هدیه دادن و گرفتن باشد به هر رسمی اقتدا کند به خودش مربوط است. شما هدیه بده هر جوری خواستی بده. ولی خب توانایی زایش فرهنگی هم هست بلاخره.

توانایی از اینجا می‌آید که هم کتاب جدید است، یعنی نسبتا جدید است، هم نویسنده و کارگردان در قید حیاتند، و هم زبان فارسی در حد سپندارمذگان نیست. غیر ایرانی و «ولم تایم» هم نیست. همین زبان کوچه و خیابان است که همه می‌فهمند و حرف می‌زنند. بنابراین می‌شود همین ۱۳ مرداد را تبدیل کرد به روز عشق ایرانی. یعنی روز همین دختر و پسرها و زن و مردهای امروز ایران که گاهی تکه‌هایی از کتاب و سریال را هم در گفتگوهای روزمره‌شان به همدیگر می‌گویند. یک وقتی طعنه «دوستعلی» که طعنه کلامی اسدالله میرزا بود ورد زبان این و آن بود. یا «تا قبر آ آ آ آ» که تکیه کلام مش قاسم بود هنوز در گفتگوهای روزمره استفاده می‌شود.

بخش زایش فرهنگی از این جهت هم قابل توجه است که کتابخوانی را می‌شود ترویج کرد و همین شروع با «دایی جان ناپلئون» شدنی‌ست. البته همایش و سمینار و این‌ها هم ندارد. اگر داشت و کسی برگزار کرد شما شرکت نکنید چون خرابش می‌کند. مثل آن داستانی‌ست که یک دیوانه‌ای در حال آتش زدن انبار غله مردم بود، یکی گفت خوب شد آن یکی انبار کوچکه را آتش نزدی، دیوانه گفت خوب شد یادم انداختی. حالا همایش و سمینار روز عشاق در ۱۳ مرداد برگزار شد شما شرکت نکنید.

خب، حالا برویم شال و کلاه کنیم که آی ملت بیایید جشن بگیرید این هم ۱۳ مرداد؟ نه، بعید است کسی چنین کاری را بتواند این جوری به سرانجام برساند. پس چطوری می‌شود معرفی‌اش کرد؟ با طرح موضوع از طریق هنری. در فیسبوک نوشته بودم که چنین کاری نیاز به آدم هنرمند دارد که با آن نشانه‌سازی کند. یعنی طرحی بکشد که خوشایند باشد. مثل همین قلب و رنگ قرمز برای ولنتاین. این را هم باید با نشانه‌سازی به جامعه معرفی کرد. موضوع را یک کمی توی سرتان نگه دارید ببینید چه چیزهایی به ذهن‌تان می‌رسد. راه دارد و به نظرم خوب است جدی‌اش بگیریم.

نوشی هم که از من خواست موضوع را از فیسبوک به این وبلاگ تسری بدهم به نظرش برای طرح موضوع خوب بود. بنابراین، این از طرح موضوع. می‌ماند به فکر و ابتکار. گردن اینجانب هم برای نثار فریاد یا ارائه رهنمود از مو نازک‌تر. این شما و این عشق در ۱۳ مرداد ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر.

 

دایی_جان_ناپلئوننوشته ایرج پزشک‌زاد، کاری از ناصر تقوایی

پرکشان تا بیکران‌های عشق

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

به راستی معنای عشق چیست؟ کی عاشق می‌شویم؟ عاشق که می‌شویم؟ بربادرفته اولین فیلم عاشقانه‌ای نبود که دیدم، ولی عشقی که اسکارلت به عاشق شدن و معشوق بودن داشت در خاطرم حک شده، عشقی پرحرارت و خستگی‌ناپذیر.

تمام عمرش به دنبال جلب نظر معشوقش بود. از هیچ فروگذار نکرد، خشم گرفت، ناز کرد، جنگید، فریاد زد، سکوت کرد. عشقش برایش فارغ از اینکه معشوق می‌خواهدش یا نه، عزیز بود و قیمتی.

فقط هم اسکارلت نبود. عاشقان این روایت بکر و منحصربه‌فردند. هر کدام به راه خود و پیِ احساس خود، از هم کپی نمی‌کنند و نمی‌خواهند مثل دیگری باشند‌. چقدر از دست اشلی حرص خوردم. مردک احمق چه می‌خواست بهتر از این قلمبه احساسات و محبت. در عوض رت، اسکارلت با ترجیح اشلی به رت مرا به سر حد جنون رساند. عاشقی کردن رت را دوست داشتم. زندگیش با عشق عجین بود ولی حساب حساب بود کاکا برادر. عشق آقای اُهارا به خانوم اُهارا و دیوانگیش، وااای که چه خوشبخت است آنکه چنین عاشقی دارد.

عشق دلیل همه چیز است. عشق دلیل ماندن است و دلیل رفتن، دلیل جنگیدن و دلیل تسلیم. عشق است که ادامه راه را ممکن می‌کند، هرقدر هم سخت و جانکاه. عشق تعبیر عجیبی‌ست. عجیب‌تر از امید و قدرتمندتر از مرگ. با باور عشق جوانه‌ای در وجودت سر می‌زند که انگار درست‌تر از هر درستی‌ست. می‌توانی خودت را به عشق بسپاری و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری. عشق دلیل همیشه موجهی‌ست برای اشتباه، اشتباهی از سر عشق و برای عشق.

 

Gone with the Windفیلمی از ویکتور فلمینگ

کیف به دست طغیانگر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

سن و سالی نداشتم وقتی سریال «در پناه تو» از تلویزیون پخش می‌شد. اگر اشتباه نکنم، یکشنبه شب‌ها ساعت نه شب شبکه دو سال ۱۳۷۴. به هوای خواهر بزرگترم که عاشق این سریال بود همگی دور هم جمع می‌شدیم و می نشستیم به تماشا و بعد هم وقایع سریال را تحلیل می‌کردیم؛ حتی هنوز تحلیل معروف پدرم را هم خوب به یاد دارم: «رامین، مریم را برای ازدواج انتخاب کرد، چون مریم مهره برجسته‌ای بود و رامین هیچ؛ و رامین از این طریق می‌خواست سری در سرها در بیاورد و خودش را مطرح کند.» تحلیلی که بعدها به خود پدرم و هدفش از ازدواج با مادرم نسبت داده شد، که چون از زبان خودش بیان شده لابد بیانگر مکنونات قلبی‌اش است.

یادم هست آنقدر به این سریال علاقمند شده بودم که تیتراژ آن را از حفظ بودم و در مدرسه، زنگ تفریح به درخواست همکلاسی‌ام که او هم عاشق این سریال بود، تیتراژ را در گوشش زمزمه می‌کردم. آنقدر به شخصیت نقش اول زن سریال، مریم با بازی لعیا زنگنه، علاقمند شده بودم که در رویاهایم همیشه او را تصور می‌کردم که به من محبت می‌کند؛ همانگونه که به شخصیت کودک خردسال فیلم، گلناز لبخنده، محبت می‌کرد.

نمی‌دانم، شاید تشنه محبت بودم آن روزها! حتی در راه خانه مادربزرگم چشمم به کوچه‌ای افتاده بود به نام زنگنه و هر بار با دیدن آن کوچه، رویاپردازی‌هایم دوباره شروع می‌شد. مدل چادر سر کردن و کیف دست گرفتن مریم هم تا مدت‌ها الگوی خیلی از دخترها بود. یادم هست وقتی فهمیدم نام بازیگر نقش اول مرد سریال در واقعیت محمد نیست و حسن است، حسن جوهرچی، کلی توی ذوقم خورد. آخر نام محمد خیلی به او می آمد. بازی ثریا قاسمی هم در نقش یک مادر لوس و نازک‌نارنجی، مادر محمد، بسیار به‌یادماندنی بود.

همگی سریال را با علاقه دنبال می‌کردیم؛ هر چند که شایعه شد بخش‌هایی از پایان سریال و بیماری رامین و حتی عاشقی پارسا پیروزفر را سانسور کرده‌اند. آنقدر به این سریال علاقمند بودم که بعدها هم این سریال را دو بار دیگر تماشا کردم که بار آخر به همراه همسرم بود. بعد از آن سریال دیگری با تقریبا همان مجموعه بازیگران و عوامل کارگردان ساخته شد با نام «در قلب من» اما هرگز اقبال سریال اول را نداشت.

سریال در پناه تو در ابتدا تراژدی عاشقانه‌ای بود اما در انتها به خوبی و خوشی ختم می‌شد و روایتگر عشق دوران دانشجویی و ناکامی‌ها و اشتباهات ناشی از غرور عاشقی بود. کم ‌و بیش مثلث عشقی‌ای (یا حتی مربع عشقی!) را روایت می‌کرد که بعدها حتی طرح کردنش هم در سریال‌ها و فیلم‌ها ممنوع شد. این اواخر، بعد از فوت حسن جوهرچی تحلیل‌های غیر منصفانه‌ای از این سریال خواندم که در کمال تعجب طرح کلی سریال را رواج دوستی دختر و پسر در دانشگاه می‌دانست؛ ولی به نظر من دلیل اصلی که خیلی‌ها را همراه با این سریال و روایت پر پیچ و خم عاشقانه آن کرده بود همان روایت عشق بود در روزهایی که فضای جامعه بسته‌تر بود. همگی سریال را دنبال می کردیم و با لحظه‌های عاشقانه‌اش عاشقی می‌کردیم و با لحظات ناکامی‌اش غصه می‌خوردیم؛ دنبال می‌کردیم و شهد عشق را قطره‌قطره مزه می‌کردیم.

شاید در حقیقت آنچه ما را دنبال خودش می‌کشاند، عشق بود که جامعه انگار آن روزها تشنه عشق بود.

 

Dar Panah-e To

 

کاری از حمید لبخنده

من تنها نیستم که تنها باشم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

کسی که دوستش داشتم ترکم کرده بود و با پسری هزار کیلومتر اون طرف‌تر آشنا شده بودم که دردمون مشترک بود. یک روز صبح برام بسته‌ای رسید که داخلش یک کتاب و سی‌دی بود. روی جفتشون نوشته بود «پیام در بطری».

کتاب رو بارها خوندم و سی‌دی رو نگاه کردم، و هر بار دیدم که داستان چقدر شبیه ما بود، مردی همسرش رو از دست داده بود و برای زنش نامه‌های عاشقانه می‌نوشت و توی بطری میذاشت و به دریا مینداخت. مرد هم مثل من خیال می‌کرد دنیا و دوست داشتن‌ها به پایان رسیده و باقی زندگی بعد از اون شکست تکرار و تکراره و چشم انتظار به سر رسیدنش بود. اما در نهایت زنی یکی از این بطری‌ها رو پیدا کرد و همین باعث آشناییشون شد. ما دو تا هم براساس نوشته‌هامون توی وبلاگ‌هامون آشنا شده بودیم. فیلم بجای اینکه دردم رو تازه کنه هر بار بیشتر تسکینم می‌داد و قلبم رو آروم می‌کرد و باعث می‌شد به زندگی پیش روم بیشتر فکر کنم و لحظه‌ها رو با ارزش بدونم. همین نجاتم داد.

فیلم برای من یک پیام داشت: عشق هم می‌تونه زندگی ما رو تغییر بده و هم می‌تونه قلبمون رو شکست بده. اما از طرفی دیگه از درون شکست قلبمون میشه که عشق از نو جوونه بزنه.

message_in_a_bottle

فیلمی از لوئیس ماندوکی

در آن قحطی شادی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

دهه شصت، جنگ ایران و عراق، فیلم‌های جنگی، آژیر خطر و حمله و مرگ و شهادت، نوحه، و گریه و غم مردم دل دماغی برای آدمی نمی‌گذاشت. ته دلم آرزو می‌کردم که سیمرغی، زمرد قوشی، ملک محمدی از راه برسد و به این دنیای دیوانه دیوانه سر و سامانی بدهد. گاهی هم چشم به فانوس می‌دوختم. دلم می‌خواست دستی به شیشه‌اش بکشم تا غولی همچون غول چراغ جادو ظاهر شود و سه آرزوی مرا که یکی از آنها دادن صلح و آرامش به جهان بود برآورده کند.

در این حال و هوا بود که ویدئو به خانه‌مان آمد. شب سرد زمستانی بود و پنجره‌های اتاقمان را با پتوهای رنگارنگ پوشیده و چراغ‌ها را خاموش و فانوس روشن کرده بودیم. ویدئو را باز کردیم و اولین فیلم را که اجاره کرده بودیم نگاه کردیم. هدی لاما و زیبائیش چشم و دلم را روشن کرد. سامسون با آن قدرت جادوئیش قهرمان نجات‌دهنده‌ام شد. گفتم: «اگر خدا لطفی کند و یکی از این مردان قدرتمند و عادلش را به کره زمین بفرستد چه می شود؟» طفلک برادر جواب داد: «هیچ اتفاقی نمی‌افتد خواهرم. همان بلایی که سر سامسون آمد سر آن مرد هم می‌آید.» بعدها دست دوم فیلم سامسون و دلیله را خریدیم و بارها و بارها تماشا کردم.

 

Samson_and_Delilahفیلمی از سیسیل ب دومیل

بیماری بین‌المللی عاشقی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

نوجوان جاهلی بودم وقتی دیدمش، وی‌اچ‌اس بود اما بدون سانسور، چیزهایی که ازش یادم مانده، عاشق کم‌حرف مغروری‎ست که عشق ممنوعه‌اش را در دلش پنهان کرده و معشوقش زنی‌ست بلندبالا با چشم‌هایی شگفت‌انگیز که وقتی در جریان بطری‌بازی نوبت به او رسید تا کار جالبی بکند، به جای آواز یا رقص یا هر کار دیگری، یک داستان گفت و همانجا جایش را در دل من هم باز کرد. یادم بود مرد چیزی شبیه انگشتانه به زن هدیه داده بود و زن آن را به گردنش آویخته بود. (من هم یکی از انگشتانه‌های مادرم را آویختم به گردنم.)

بعدترها، چندین‌ سال بعدتر دوباره دیدمش، آنوقت دیگر خودم عاشق بودم و فیلم‌های عاشقانه برایم معانی زیادتری داشت. این‌ بار اتفاق عجیبی افتاد؛ در تمام لحظات عاشقانه فیلم من نگران شوهر زن بودم.

بله! من حتی فراموش کرده بودم که عشق آنها چرا ممنوعه بوده و به کل شوهر بیچاره را فراموش کرده بودم. تنم لرزید. انگار به همه رابطه‌های رسمی خیانت کرده بودم؛ یا انگار شریک همه خیانتکاران جهان بودم. سعی کردم حواسم را معطوف این کنم که جذب عاشقی مرد هندی، و پرستار انگلیسی آن عاشق دلشکسته شده بودم نه رابطه خود آن‌ها؛ اما نشد من یک آدم را در یک رابطه فراموش کرده بودم و هر چقدر گاه نوجوانی، برای عاشق و معشوق گریسته بودم؛ این‌بار برای شوهر جامانده گریستم.

این‌ بار بعد از اینکه عاشق، لباس سفید زن بلندبالا را بر تنش درید و بعد که توی وان نشسته بود و لباس را برایش می‌دوخت؛ دلم هری نریخت، دلم پیش شوهر بیچاره بود که توی ماشین بیرون در نشسته بود و ویسکی می‌خورد و سیگار می‌کشید و گریه می‌کرد.

برایم عجیب است، حالا دلم ثبات می‌خواهد حالا دلم برای خیانت‌دیده‌ها خیلی می‌سوزد؛ حالا ترسو شده‌ام…

 

English Patientفیلمی از  آنتونی مینگلا