دسته: عاشقانه‌ها

ایستگاهی برای اقامت داشتن‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

همکلاسی دوران خوابگاهم، عاشق آقای دارسی بود. به نظرش مرد ایده‌آل کسی بود که سال‌ها از دور نگاهت کرده باشه و از بودنت لذت برده باشه و برای جلو اومدن و پیشقدم شدن و عاشقی تردید داشته باشه و بعد، از میون مه بیرون بیاد و تو رو ببوسه و برای همیشه از زندگی روزمره و مسخره و پر درد روزمره نجاتت بده. دوستم فانتزی خاصی در مورد ثروتمند بودن و عروسی هفت شبانه روز و خونه‌ کاخ‌مانند نداشت اما بدجور دلش پیش مرد زشت دماغ‌کوفته‌ای ازخودراضی کتاب گیر کرده بود. عشق برای اون پر از لحظات شاد و خوشایندی بود که بینشون شاید سال‌ها فاصله بود ولی می‌شد از یکی به بعدی جهید.

من، به عشق که فکر می‌کنم تصویر دو تا مرد توی ذهنم میاد که روبروی هم روی مبل نشستن و در حال معاشرتن. یکی پاش رو روی پاش انداخته و جوراب سیاه به پا داره که به کفش سیاهرنگش میاد و یکی، پاش رو روی پا انداخته و با کفش سیاهرنگ جوراب قهوه‌ای پوشیده. توی تصویر من، زن – کلاریس- روبروی دو مرد نشسته. نگاهشون می‌کنه و فکر میکنه باید برای شوهرش جوراب سیاه می‌گذاشته و در عین حال از زیبایی مرد دوم لذت می‌بره.

من نوجوان بودم که خانم پیرزاد عزیز کتاب «چراغها را من خاموش می‌کنم» رو نوشت. بخشی از زندگی زن خونه‌داری که در روزمره غرق شده و عاشق مرد مجرد خوش‌تیپ چشم سبز خونه‌ روبرویی میشه. توی کتاب مرد هیچ وقت متوجه اهمیت حضور زن نمیشه. با زن دوستی میکنه و جایی میون برهوت کتاب، زن به چشم‌های سبز مرد دخیل می‌بنده که انگار تنها بخش سرسبز و آرامش‌بخش دنیاست. زن به مرد چیزی نمیگه. زن به روی خودش نمیاره و تمام مدت در نقش همسر و مادر باقی می‌مونه. روزهاش پر از اتفاقات تکراری اما مهمه. اینکه حواسش به ریزه‌کاری‌ها و جزئیاتی هست که بقیه شاید متوجه نشن اما زندگی رو لذت بخش میکنه. همه میتونن بهش اعتماد کنن و ستون زندگی اطرافیانشه. توی تلاش بی‌وقفه‌ زن، مرد میاد و میره. انگار تنفسی در یک دویدن طولانی باشه.

اون روزی که کتاب رو خوندم، به نظرم اومد چه داستان کشدار مسخره‌ای. وقتی نوجوان بودم فکر می‌کردم یک روز اون مرد شگفت‌انگیز جادویی از راه میرسه و با کلماتش، با دقت بیش از حدش و با مهربونیش همراه همیشگی زندگیم میشه. من هیچ وقت توی تصوراتم خودم رو در قالب چیزی بیشتر از معشوق نمی‌دیدم. خوشحالش می‎کردم. می‌خندوندمش و تحت هر شرایطی ازش حمایت می‎کردم اما حالا به نظرم زندگی واقعی این نیست. به نظرم عاشقانه‌ترین حالت بودن، عاشقانه‌ترین داستانی که میشه در زندگی نوشت از صبور بودن میاد. از فاصله دادن به کسی تا زندگیش رو بکنه. از زندگی در جزئیات ریز زندگی.

گمونم آدم‌ها هر چقدر به سال و به عمر غنی‌تر میشن، بیشتر به ثبات و آرامش دل می‌بندن. من اگر یک روز بخوام از عاشقی برای دختر نوجوانم قصه بگم، همین کتاب رو به دستش میدم که بخون و برات امیدوارم یک روز در عشق به این حد اغنا برسی.

Zoya

تاخیر عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

چهارده پونزده ساله بودم. دبیرستان بنت‌الهدی صدر. یکی از دخترها، یک رمان جیبی رو  زیر میز می‌خوند. دختره میز جلوی من می نشست. او غرق مطالعه می‌شد و من غرق او. گفت تمومش کنم بهت قرض میدم. تموم کرد و بهم داد. توی هفت تا سوراخ باید می‌خوندمش تا حاج‌خانوم مامان جان، جرواجرش نکنه. نه ده ساله بودم که یه جزوه خیلی قدیمی لیلی مجنون رو نمی‌دونم از کجای خونه پیدا کرده بودم. از اینها که با نقاشی‌های عهد عتیق روی کاغذ‌های کاهی چاپ می‌شد. درست جای حساس قصه بودم که خانوم کارآگاه مامان پیداش کرد و مث مامورای ارشاد لاشه ریز ریزش رو توی آشغال‌دونی حیاط ریخت و داغی به دلم گذاشت که سوزشش از شکست عشقی مجنون کمتر نبود.

رمان زیرمیزی نوشته ر. اعتمادی بود: «شب ایرانی». قطعا هرگز لذت خواندن هیچ عاشقانه دیگه‌ای با اون برابری نکرد. یه جورایی مث عشق اول شد واسه من و خاطره‌اش درست به همون اندازه اولین عشق، خنده‌آور. نه که پیتر چشم آبی حرمت چشای شرقی دختره رو نگهداشته  بود و گذاشته بود زفاف وقتی اتفاق بیوفته که عقد ایرانی به رسم ایرانی جاری بشه، دلی از منِ دخترِ حاج خانوم مامان ستانده بود که مپرس.

اصلا کی دلش می‌اومد کتاب رو پس بده. ولی درست مثل یک عاشق صادق دندان طمع کشیدم و  دل کندن از معشوق رو برای اولین بار تجربه کردم. گفتم برو که بخت یارت و کتاب رو پس دادم. من ماندم و احساس گناه. چیزی خونده بودم که خوندنش به هر حال گناه بود علاوه بر گناه نارضایتی مادر.

عاشقانه بعدی رو از کتابخونه دانشگاه شهید بهشتی امانت گرفتم وقتی که ترم‌ یک بودم. برای کنار آمدن با احساس گناه این همه سال وقت لازم داشتم.

حالا که واسه خودم خانوم میانسالی شدم، هر فیلم عاشقانه‌ای رو که می‌خوام ببینم، نظر دختر هفده ساله‌ام رو راجع بهش می‌پرسم تا وقتم رو احیانا هدر ندم. پیشنهادهاش برای من همیشه راهگشاست.

ما که نشد اولئک‌المقربون بشیم، خوبه بچه‌هامون السابقون السابقون شدند.

Shabe Irani

جلز ولزهای عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

تابستون سیزده سالگیم بود و برای اولین بار هورمون‌های عاشقی به طرز غریبی بهم هجوم آورده بودند. عاشق پسر بیست ساله یکی از فامیل های دور شده بودم و دستم هم به کلی ازش کوتاه بود. حس و حالی داشتم ناشناخته و باورنکردنی. حافظ از دستم زمین نمی‌اومد و لحظه به لحظه، درمونده و بیچاره، فال جدیدی می‌گرفتم که بلکه از طریق ماوراء و ناشناخته‌ها، توضیحی برای وضع خرابم پیدا کنم. یادمه وقتی که حافظ گفت: «دل من در هوای روی فرخ، بود آشفته همچون موی فرخ»، چنان حال نزاری پیدا کردم که بی‌شک » دوتا شد قامتم همچون کمانی، ز غم پیوسته چون ابروی فرخ». حالا الان دقیق یادم نمیاد، ولی امیدوارم ابروهاش خیلی هم پیوسته نبوده باشه. واقعا که با اون سلیقه‌م. هر چند که در اون موقعیت خاص فرقی هم برام نمی‌کرد.

به هر ترتیب، در یکی از گشت های که در گیجی و گنگی عاشقی دور خونه می‌زدم و توی هر سوراخی دنبال عشق گم شده می‌گشتم، از زیر دشک خواهر بزرگترم، کتاب «مثل آب برای  شکلات» رو پیدا کردم. هنوز که هنوزه هم می‌تونم به جرات بگم هیچ کتابی واسه من تا به حال نتونسته داغ عاشقی رو به خوبی این کتاب توصیف و تحریر کنه. شایدم که من هیچ وقت دیگه به اندازه اون روز خاص توی سیزده سالگیم عاشق نبودم.

حس ششم می‌گفت کتابی که زیر دشک قایم شده به هیچ وجه نباید دست من دیده بشه. یواشکی برش داشتم و توی شلوارم قایمش کردم و سر پنجه رفتم اتاق مامانم. خودم رو خیلی آروم و آهسته زیر تلی از پتو و لحاف بین تخت مامان و بابا و شوفاژ دفن کردم و با ذره نوری که از سوراخ هوام می‌اومد، مشغول خوندن شدم و عین خیالمم نبود که تو اون ظل گرما، زیر اون تل پتو شرشر عرق می‌ریزم و ممکنه از گرما خفه شم و بمیرم. کتاب از صفحه اول سحرم کرده بود و منو تمام و کمال به دنیای تیتا کشیده بود. تیتا که عاشق بود، اما هیچ نمی دونست که آیا پدرو هم دوستش داره یا نه. تیتا که توی آشپزخونه و لابه‌لای غذاها غرق شده بود و آشپزی می‌کرد و عطرها و بوهای خونه‌شون چنان با زیر و بم توصیف شده بود که انگار می‌کردم، خودم سر میز آشپزخونه‌شون نشستم و دارم از نزدیک کل ماجرا رو تماشا می‌کنم.

یادم میاد دقیقا سر فصلی بود که خواهر تیتا دلباخته یکی از سرکرده‌های شورشی‌ها شده بود. تیتا با برگ گل‌های رز صورتی که به نظرم پدرو یواشکی بهش داده بود، غذایی درست کرده بود که بوش انگار تا پناهگاه من می‌اومد. خواهر تیتا با خوردن اون غذا به کلی عقل از سرش پریده بود و از شدت تب عاشقی، ناچار سعی کرده بود با دوش آب سرد حرارت بدنش رو پایین بیاره. اما چه فایده، قطره‌های آب به تن خواهرک نرسیده، بخار می‌شدند و به هوا می‌رفتند و بعد از چند دقیقه‌ای دیگه اتاقک چوبی حمام کفاف حرارتش رو نداد و آتش گرفت. خواهر بیچاره، لخت و تبدار از در حمام بیرون پرید. اما قبل از این که بفهمه چی شده، شورشی مورد نظر که بوی گل‌های رز بدن دخترک رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود، سر رسید و با یه حرکت دختر رو گرفت و سوار اسبش کرد و با خودش برد.

یادم میاد سر این صحنه، قطره عرقی از سر چونه‌ام غلتید و روی کتاب افتاد و دقیقا همون لحظه بود که خواهر و برادرم که متوجه غیبت طولانی من شده بودند، با یه حرکت پتوها رو از سر من کشیدند و مچم رو در حین خوندن کتاب ممنوعه گرفتند. صحنه بدیعی بود واقعا. به نظرم سی ثانیه‌ای طول کشید تا نفسم از شدت شوک بالا بیاد و بتونم موقعیت رو ارزیابی کنم. هنوز شلیک خنده برادرم از دیدن قیافه و حالت من تو گوشمه. کتاب رو پرتاب کردم و عین فنر جهیدم و رفتم توی توالت قایم شدم تا مامانم بالاخره اومد و با ماله‌کشی منو از موقعیت شرم و حیا و خجالت و سکته نجات داد. کتاب اما ضبط شد و چند هفته‌ای طول کشید تا موفق شدم بقیه‌شو بخونم. خدا نَسَخیِ نصفه خوندن کتاب عاشقانه رو نصیب هیچ کس نکنه. جزو دردناک‌ترین حس‌های عالمه.

اگه یه وقتی هوای عشق تبدار کردین و خواستین یادتون بیاد عاشقی موعود چه جوری بود، یه نگاهی بهش بندازین. آدمو بیچاره می‌کنه.

Like Water

هر کاری را زیر آفتاب وقتی‌ست…

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

بعدازظهرهای گرم و بلند تابستان بهترین وقت برای کتاب خوندنه. مرور دوباره کتاب‌های عزیز قدیمی و اون‌ها که همیشه مزه‌شون زیر دندون‌مون مونده. بعضی کتاب‌ها رو هم دقیقا باید تابستون خوند. توی هوای گرم ولو شده روی ملافه خنک و زیر باد کولر. برای دوباره غرق شدن توی همون صفحه‌های آشنا. این دنیای جادویی کتاب هیچ‌وقت هم تکراری نمی‌شه حتی اگه برای بار دهم بخونیش! این‌جوریه که من هرسال تابستون باید یک بعدازظهر گرم رو به خوندن داستان درخت گلابی اختصاص بدم. کتابم رو باز می‌کنم. «تابستان گرمی‌ست و آفتاب بعدازظهر تا مغز استخوان‌ها فرو می‌رود.»*

اون اوایل بیست سالگی که خیلی توی حس عاشقی بودم بعضی از داستان‌ها بیشتر از بقیه به عمق جانم می‌نشست. دقت کنید گفتم توی حس عاشقی بودم نه این‌که واقعا عاشق شخص خاصی بوده باشم. چون به شدت خجالتی بودم و به طرز احمقانه‌ای از هر نوع جنس مخالفی دوری می‌کردم و فقط توی عالم هپروت خودم عشق رو تجربه می‌کردم. احساسات خیلی زیادی داشتم که همه‌اش رو با شخصیت‌های خیالی تقسیم می‌کردم و توی دنیای کتاب غرق می‌شدم. همون وقت‌ها بود که درخت گلابی رو هم خوندم و حسابی عاشقش شدم.

قبلش فقط یه کتاب دیگه از گلی ترقی خونده بودم. تازه باهاش آشنا شده بودم و بلافاصله عاشق سبک و حال و هوای داستان‌هاش شدم و کم‌کم همه کتاب‌هاش رو خوندم. بین همه کتاب‌هاش (جایی دیگر) برام خاص‌ترین کتابش موند. جایی دیگر مجموعه چند تا داستان کوتاه‌ست. درخت گلابی یکی از این داستان‌هاست. داستان مردی پا به سن گذاشته‌ست که خیلی وقته می‌خواد آخرین اثرش رو که یه کتاب هست خلق کنه ولی دیگه فکر و ذهنش یاری نمی‌کنه و به نظرش میاد که چشمه خلاقیتش خشکیده. از طرفی نمی‌تونه بی‌خیال نوشتن بشه چون احساس می‌کنه پای آبروش وسطه و باید به هر قیمتی شده این اثر آخر چاپ بشه و خودش رو به عالم و آدم و حتی خودش ثابت کنه. برای همین به دنبال سکوت و آرامش برای نوشتن به باغ دماوند میره، باغ دوران کودکی. همونجاست که کم‌کم غبار زمان از روی خاطرات فراموش‌شده‌اش کنار می‌ره و عشق دوران نوجوانی‌اش رو به یاد میاره.

«دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد، بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم، عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. خودم نیستم (چه بهتر)، خود همیشگی‌ام… دو تصمیم بزرگ گرفته‌ام: می‌خواهم نویسنده شوم. شاید هم شاعر. دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به (میم)، به عشق بزرگ و ابدی‌ام، وفادار بمانم. تا زمانی که زنده‌ام، تا آخرین روز، آخرین دقیقه، حتی بعد از مرگ، در آن دنیا، در بهشت، در جهنم، هرجا که باشم.»*

 * داستان درخت گلابی از کتاب جایی دیگر، گلی ترقی، انتشارات نیلوفر

 

جایی دیگر

او اینجا بود

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

به نظر خودم من که در کتاب خواندن حرفه‌ای هستم، وقتی در دهه‌ چهارم زندگی‌ام قرار شد یک کتاب عاشقانه معرفی کنم، به فکر فرو رفتم. در نهایت بعد از چند روز فکر کردن متوجه شدم مفهوم عشق در نظرم تغییر کرده است و دیگر به هیجان و تپیدن قلب و سرخ شدن صورت برایم عاشقانه نیست.

کتابی که می‌خواهم معرفی کنم «بریت ماری اینجا بود» نوشته فردریک بکمن، با ترجمه فرناز تیمورازف، و چاپ انتشارات نون است. من خیلی اتفاقی از روی اسم نویسنده در حین یک سفر کتاب را خریدم. سی و پنج ساله بودم و کتاب را در هواپیما و قطار خواندم. بریت ماری برای من شبیه به مامانم است که در هر موقعیتی بلد است با کمترین کار، شادی و نور را به آن موقعیت بیاورد.

قصه‌ زنی شصت و سه ساله است که متوجه می‌شود همسرش با زن جوانی رابطه دارد، خانه‌اش را ترک می‌کند و به دنبال کاری می‌گردد، دختری که در کاریابی مسئول رسیدگی به پرونده او است، کاری برای او در «بورگ»، شهر کوچکی که ساکنان آن اغلب به شهرهای بزرگتر مهاجرت کرده‌اند، می‌یابد. بریت سرایدار خانه‌ جوانان بورگ می‌شود که تقریبا در حالت تعطیل است. او از روی اجبار کار را قبول می‌کند و وارد بورگ می‌شود و…

چرا این کتاب از نظر من عاشقانه است؟ چون بریت ماری قانونمند و وسواسی وارد هر فضایی که می‌شود بی‌سر و صدا آن جا را از یک ویرانه تبدیل به یک باغ زیبا می‌کند. بریت حتی حواسش به موش‌ها هم هست و برایشان غذا می‌گذارد. بریت ماری خیلی اتفاقی مربی تیم فوتبال نوجوانان بورگ می‌شود. او فوتبال بلد نیست اما صرف حضورش تیم فوتبال نوجوانان با محوریتی دختری به نام «وگا» تشکیل می‌شود. پلیس بورگ عاشق بریت می‌شود. همسرش»کنت» به دنبال او می‌آید تا او را به خانه باز گرداند اما بریت به دنبال رویایی می‌رود که در نوجوانی با خواهرش اینگرید داشته استو بورگ را ترک می‌کند و با پولی که وگا به همراه باقی بچه‌ها برایش جمع کرده‌اند، به پاریس می‌رود.

بریت برای من نمود عشق است، عشقی که کشش جنسی و هیجانی ندارد، اما سازنده است و رو به آینده است.

بریت ماری

عشق‌های تکرارنشدنی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

عصر

سال آخر دبیرستان بودم. دختركى پر شور و شر و هزار رویای دور از دسترس در سر داشتم. کرم کتاب بودم و بی‌پول! آن زمان‌ها یک کتاب‌فروشی در خیابون قزوين كرج بود که از بهترین کتابفروشی‌های شهر من محسوب می‌شد. پر از کتاب‌هاى به روز، مناسب با هر سلیقه و طرز فکری و یک فروشنده خوش‌تیپ. خیلی از مراجعین به هوای آن فروشنده‌ کتاب به آنجا می‌آمدند و کتاب می‌خریدند!

تقریبا هر چند روز یک بار به کتابفروشی می‌رفتم و سر‌پا به هوای ورق زدن کتاب‌ها آنها را تند تند می‌خواندم و کیف می‌کردم از این همه زرنگی خودم. بالاخره یک روز نوبت رسید به “جین ایر” نوشته “شارلوت برونته” کتابی خاص و وسوسه‌انگیز. داستان رمان به زندگی دختر یتیمی بر‌می‌گردد که روزگار پر مشقتی را می‌گذارند و با سختی‌های زیادی روبرو می‌شود. طوری که کتاب توصیف کرده جین ایر، دختری است با ظاهر بسیار معمولی اما جسور و دارای روحی والا.

وقتی جین به عنوان معلم سرخانه کار خودش را در قصر تورنفیلد شروع می‌کند با حسی تازه و بکر روبرو می‌شود و این عشق زندگی‌اش را پیچیده‌تر می‌کند. رابطه جین ایر و آقای راچستر برای من بسیار شیرین و گاهی هم نفس‌گیر بود. آنجا بود که عاشق “ادوارد فیرفاکس روچستر” شدم. به طوری که مدت‌ها تمام فکر و ذهن من درگیر آن مرد ۴۰ ساله انگلیسی جذاب، مردانه و لطیف بود. خودم را جای شخصیت جین می‌گذاشتم و در آتش عشق ادوارد روچستر می‌سوختم و با او همذات‌پنداری می‌کردم. خودم را در قصر باشكوه تورنفيلد حس می‌كردم. از دوشيزه «اینگرام” متنفر بودم چون او را رقیب عشقی خودم می‌دانستم و عشق “سنت جان” را نمی‌توانستم بپذیرم و او را مانند برادرم دوست می‌داشتم. مانند جین ایر که گفت “قلبم شعله‌ور شده و می‌لرزد همچون کودکی در گهواره”، من هم شعله‌های عشق را حس می‌کردم.

آن قسمت کتاب که بعد از فراز و نشیب‌های بسیار و در آخر داستان جین ایر به تورنفیلد باز می‌گردد و ادوارد راچستر به خاطر سوختگی دستش و نابینا شدنش از او می‌پرسد که “آیا خیلی خشن و ناخوشاید شده‌ام؟” جین جواب می‌دهد که “شما همیشه خشن و ناخوشایند بودید” برای من نشان‌دهنده قدرت و جسارت جین ایر بود که در اوج عاشق بودن هم حرفش را بیان می‌کرد.

این روزها هر بار که از کنار کتابفروشی رد می‌شوم دلم تنگ می‌شود برای آن حس و حال و آن کتاب خواندن‌ها که امروز تاثیرات عمیق آنها را در خود می‌بینم و خودم را برای نخواندن کتاب‌های جدید سرزنش می‌کنم.

Coffret Jane Eyre

دارسی: بانمک و قشنگ، مرسی     

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

یکی از زیباترین کتاب‌های عاشقانه‌‌ای که خوندم، کتاب غرور و تعصب نوشته جین ‌آستینه. اولین باری که خوندمش فکر کنم دوم دبیرستان بودم. توی دوره لیسانس هم دو سه بار دیگه خوندمش و واقعا از خوندنش لذت بردم. دلم می‌خواست الان هم کتابشو داشتم و دوباره می‌خوندم. لطفا نگین ‌آنلاین هست که اگه شما یه روز پشت کله‌تون رو دیدین، منم کتاب آنلاین خواهم خوند. غرور و تعصب به نظرم خیلی قشنگ و روان نوشته شده بود و داستانش خیلی منو جذب کرد. قصه، قصه غرور دارسی و تعصب الیزابت بود. دارسی به دلیل موقعیت خانوادگی و اجتماعی‌ش خودشو بالاتر از لیزی (الیزابت) می‌دید و با وجود این‌که ته دلش بهش علاقه داشت، پاشو جلو نمی‌ذاشت. الیزابت هم به دلیل تعصبی که داشت، نمی‌تونست پیش‌زمینه خودش نسبت به دارسی رو تغییر بده. دارسی براش یه آدم مغرور بود که نمی‌تونه پا پیش بذاره و این روی اعصابش بود. دارسی و لیزی عاشق هم بودن ولی بینشون یه دیوار عجیب سکوت کشیده شده بود. دیواری که به عنوان یه خواننده دوست داشتی بپری توی صفحات کتاب و دونه‌دونه آجرهاش رو پایین بریزی.

خدا رو شکر جین آستین عزیز فکر اوضاع قلبی ما رو کرده و آخر قصه رو طوری نوشته که دارسی و لیزی بالاخره بینشون یه سری اتفاقات می‌افته و آخرش به هم ابراز عشق می‌کنن و می‌رن سر خونه و زندگی‌شون و لی‌لی ‌لی‌لی عروسی می‌شن. اگه این اتفاق نمی‌افتاد واقعا از دستش ناراحت می‌شدم، و شاید باهاش قهر می‌کردم و اصلا سراغ خوندن بقیه کتاب‌هاش نمی‌رفتم. راستی تا یادم نرفته، یه اتفاق جالبی که اتفاقا همین چند روز پیش افتاد این بود که یکی از دوستام بهم یا‌دآوری کرد که اسم کوچیک طرف دارسی نبود و فیتزویلیام بود و اسم فامیلش دارسی بود. راستشو بخواین الان که فکرشو می‌کنم، من روی دارسی کراش داشتم ولی یه اسمی شبیه فیتزویلیام اصلا آدمو از خوندن ادامه داستان منصرف می‌کنه، چه برسه که بخوای روش کراش داشته باشی. نتیجه‌گیری اخلاقی این قلم‌فرسایی بنده اینه که بهترین اسم می‌شه دارسی: بانمک و قشنگ، مرسی…

Pride & Prejudice

آش جاافتاده

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

می‌دونم جوابم خیلی کلیشه‌ایه ولی از بین رمان‌های عاشقانه‌ای که خوندم تاثیر هیچ‌کدوم روم به اندازه بامداد خمار نبوده. شاید به خاطر این‌که در ابتدای نوجوانی بودم و این از اولین برخورد‌هام با یک داستان عاشقانه بود. شاید چون کلا بعدا مسیر زندگی طوری شد که دیگه خیلی کتاب نخوندم. شاید به خاطر اینکه قرار نبود من بخونمش و زیرزیرکی می‌خوندمش. شاید به خاطر محدودیت‌های اون زمان که جای دیگه‌ای رابطه عاشقانه دیده نمی‌شد و همه چیز تو فیلم و سریال‌ها خیلی محدود بود.

تعریف کتاب رو مامانم از همکاراش شنیده بود و خریده بود که بخونه. یه جایی توی کمدش زیر لباس‌ها می‌گذاشت که مثلا دم دست نباشه. ولی خوب سرکار رفتن همان و حمله من به کتاب همان. البته الان که خودم مامانم، بعید می‌دونم که خبر نداشته. حتما متوجه می‌شده من میرم سراغ کتابش ولی به روی خودش نمی‌آورده. من سنم خیلی کم بود، حتی هنوز درست و حسابی نوجوان محسوب نمی‌شدم احتمالا. به نظرم اگه درست یادم بیاد چهارم پنجم دبستان بودم.

عشقی که برام از اون کتاب موندگار شد عشق محبوبه و رحیم نبود‌ها، عشق محبوبه و منصور بود. اون عشق توام با احترام و درایت برام خیلی به‌یادماندنی شد و ردش برای همیشه توی نگاهم به زندگی خودم و دیگران همراهمه. شاید برای همینه که نگاهم توی زندگی هم به عشق بیشتر به اون مدل شبیهه. عشقی که من دوست دارم به جای این‌که پرشر و شور و داغ باشه، جاافتاده است و عمیق. به جای اینکه همه‌چیز رو به آتیش بکشه یه گرمی ملایم داره. به جای یه باربکیو روی شعله‌های داغ، من یه آش جاافتاده که خیلی ریز ریز قل قل می‌کنه رو می‌پسندم.

بامداد خمار رو یه بار و دو بار نخوندم. چندین و چند بار توی خونه پدری خوندمش. هر بار با مردن الماس زار زار گریه کردم و تا زمانی که محبوبه تونست از دست رحیم نجات پیدا کنه براش دل سوزوندم و وقتی که زندگیش رو با منصور شروع کرد براش خوشحال شدم. بعدها  برای نازایی‌اش غصه خوردم. حتی ازدواج خودم رو با همون دیدگاه سنتی پدربزرگ مادربزرگی با وجود خیلی اختلاف‌ها حفظ کردم، مثل محبوبه عاقل آخر داستان، نه مثل اون دختر پر شور و هیجان اول داستان.

چیزی که از اون داستان هنوز بهش نرسیدم پایان داستانه. دلم می‌خواد من هم همین‌طور زندگی‌ای داشته باشم پر از داستان، که وقتی به میانسالی و پیری رسیدم جوون‌های دور و برم بیان و از قصه‌های دور و درازش بشنون. این‌که این آرزو چقدر به واقعیت بپیونده رو خدا عالمه!

بامداد خمار

سنگام

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

می دانم که با دیدن کلمه سنگام تعجب کردید. فیلم قدیمی هندی چه ربطی به معرفی کتاب عاشقانه دارد! اما حقیقت این است که اولین کتاب عاشقانه‌ای که خواندم، کتاب سنگام بود. گویا کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم که به اتفاق فامیل، برای تماشای فیلم هندی سنگام، به سینما رفتیم. تخمه و بادام و کشمش هم برده بودیم. سرود شاهنشاهی که شروع شد، همه از جای بلند شدیم و پس از اتمام سرود سر جایمان نشستیم. بعد از پایان فیلم چراغ‌های سالن روشن و چهره‌های غمگین آقایان و چشمان سرخ‌شده خانم‌ها به خوبی نمایان شد. ماجرای فیلم دهان به دهان گشت و تقریبا همه اهالی شهر به تماشای فیلم رفتند. من تنها چیزی که از فیلم فهمیدم، رقص و آواز قشنگ هنرپیشه‌ها و خودکشی کوپال فداکار بود.

بعد از چند سال، آرزو کردم که بار دیگر فیلم را ببینم. اما نه تلویزیون به شهرمان آمده بود و نه از ویدیو و… خبری بود. یک روز برادرم کتابی در دست به خانه آمد و گفت: «کتاب سنگام را می‌فروختند. پانزده ریال دادم و خریدم.» خیلی خوشحال شدیم. مادرم سززنش کرد و گفت: «حیف پانزده ریال نیست که به این کتاب دادی. مهم‌ترین وظیفه شما درس و مشق است. باید خوب درس بخوانید و دیپلم گرفته و برای خودتان کسی شوید.» طفلک مادرم با خواندن پیک و مجله و کتاب غیر درسی به خصوص عاشقانه مخالف بود. دلش می‌خواست حواس ما شش دانگ پیش درس و مشق باشد. خلاصه کتاب که با کاغذ کاهی چاپ شده بود، دست به دست گشت و در آخر به من که از همه کم‌سن‌تر بودم رسید. یادم می‌آید که چقدر با ولع خواندمش. نویسنده این کتاب، شرح داده بود که دقیقا از روی فیلم سنگام رونویسی کرده است. اما اسم نویسنده یادم نیست.

حکایت سه دوست بسیار صمیمی، دو پسر که عاشق یک دختر می‌شوند و سرانجام یکی از عشاق خود را فدای دوست صمیمی‌اش می‌کند و کنار می‌کشد و این فداکاری به قیمت جانش تمام می‌شود و با خودکشی، خود را از زندگی دو دوست عزیزش کنار می‌کشد. از دیالوگ‌های مورد علاقه من در این فیلم، آخرین گفتگوی این سه دوست است. وقتی کوپال و سوندار در مورد رادا به هم تعارف می‌کنند که من می‌روم، تو بمان، رادا با اعتراض می‌گوید: «‌کی به شما این حق را داده است که باز هم دست به دست هم بدهید و در مورد سرنوشت من تصمیم بگیرید؟ هر کسی ممکن است عاشق شود. عشق جز زندگی آدم است. اما ازدواج یک وظیفه است. یک وظیفه مقدس. من این وظیفه را به خوبی انجام دادم. عشق ممکن است بمیرد و از بین برود، اما ازدواج همیشه مثل کوه پایدار است. من هم مثل شما بشرم. من یک جنس قابل فروش نیستم گه گاهی در خانه این و گاهی خانه آن باشم. گاهی این دوست و گاهی آن دوست مرا قربانی کند.»

راستی قدیم ها در خانه‌ها این همه کتاب پیدا نمی‌شد. در خانه ما، پدر قفسه کوچکی داشت که چند جلد کتاب چیده بود. دیوان حافظ، قرآن کریم، مفاتیح‌الجنان، نهج‌البلاغه، رساله آیت‌الله خوئی و شاهنامه فردوسی. اما وقتی علاقه من و برادرم را برای کتابخوانی و جمع‌آوری کتاب دید، خیلی کمکمان کرد.

Sangam

 

عشق و حسادت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

یه سال تابستون تصمیم گرفتم چند تا درس‌ عمومی رو به عنوان واحد تابستونی بردارم تا توی ترم عادی روی درس‌های اصلی متمرکز بشم. بیشتر دروس مذهبی رو انتخاب کرده بودم که درس مشترک خیلی از بچه‌ها محسوب می‌شد و برخلاف کلاس‌های تخصصیم که نهایت سی نفر جمعیت توش بود، کلاس عمومی پر بود از دانشجوهای رشته‌های مختلف و از قضا در بدترین ساعت بعد از ظهر. این بود که به جز یکی دو تا ردیف اول، عملا بقیه کلاس مشغول کارهای دیگه بودن. یکی نقاشی می‌کرد، یکی چرت میزد، یکی قضیه خواستگاری دیشب رو برای بغل‌دستیش تعریف می‌کرد، استاد هم که به کسی کاری نداشت و درس خودش رو میداد.

کلاس‌های ترم تابستونی رو اون سال توی یه مدرسه توی خیابون ایتالیا برگزار کرده بودن. یادمه اون سال‌ها من زیاد پیاده‌روی می‌کردم و این بود که ترجیح می‌دادم یه جایی توی بلوار کشاورز پیاده بشم و باقی راه رو، هر چقدر هم که کم باشه، پیاده برم.

فکر کنم توی همین پیاده‌روی‌ها بود که متوجه عکاسی کوچیکی شدم که بیرونش یه جعبه پر از کتاب گذاشته بودن. از آقای پیری که توی عکاسی کار می‌کرد جویا شدم و جواب شنیدم که کتاب‌های دست دومه و به جعبه‌های بزرگتری توی مغازه اشاره کرد. با خودم حساب کردم ملت که سر کلاس همه کار می‌کنن، خب منم یه کتاب می‌خرم و سرم به خوندن گرم میشه تا دو سه ساعت بگذره و شروع کردم به زیر و رو کردن کتاب‌ها و این شروع ماجرای کتاب خریدن‌های من بود. هر بار که کلاس داشتم و از همون مسیر رد می‌شدم، امکان نداشت دست خالی از مغازه بیرون بیام.

میون همون کتاب‌ها یه کتابی بود که که عجیب روی من اثر گذاشت. یه بار خوندمش، گیج شدم، دوباره خوندمش، گیج‌تر شدم. به گمانم عاشق کتاب، یا نحوه نوشتنش شده بودم، یه چیز عجیبی بود. در واقع بیشتر از این که راجع به عشق باشه، راجع به حسادت بود. نویسنده حتی سعی نکرده بود وجه عاشقانه داستان رو برجسته کنه… اما من وسط اون همه حسادت، فقط عشق رو احساس می‌کردم… با همه وجودم.

من کتاب زیاد خوندم، اما هیچکدومش منو به این حس نرسوند. نمی‌دونم چه بلایی سرم آورد، اما حتی همین حالا هم اگه به من بگن می‌تونی فقط یه کتاب از این کتابخونه برداری و بری، من فقط همین کتاب رو برمی‌دارم: پایان یک پیوند، اثر گراهام گرین رو.

پایان یک پیوند

بوی پودر تالک

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

دبیرستانی بودم، اول یا دوم، کتابخانه مدرسه‌مان کتاب زیاد داشت و اکثرا هم رمان خارجی، گمانم کسی تابه‌حال بهشان دقت نکرده بود. وقت فهرست کردن هم یکی دوتا از بچه‌ها را به‌ کار گرفته بودند که فهرست کنند و شماره بزنند. اگرچه حتی اگر خودشان هم می‌آمدند و چک می‌کردند بعید بود از محتوای کتاب‌ها سر دربیاورند و خدا را شکر که چک نمی‌کردند و سر در نمی‌آوردند. بسیاری از کتاب‌های به‌یادماندنی‌ام را آنجا خواندم. یکی‌شان «خاطرات یک گیشا» بود. انتخابش کردم چون حجیم بود و من عاشق رمان‌های طولانی بودم. یک شب خواندم تا صبح، تمام نشد؛ با خودم بردمش مدرسه و زیر میز، سر کلاس خواندن را ادامه دادم و گریه کردم و خودم را از غصه کشتم و تمام که شد بغلش کردم و عطفش را بوسیدم، کاری که با همه‌ کتاب‌های عزیزم می‌کردم. بعد مرحله دومش شروع شد. یعنی دوباره خواندن و رونویسی از قسمت‌هایی که دوست داشتم. (بعدتر هر وقت دلم برای کتابی تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغش در دفتر تکه‌کتاب‌ها -که تا این اواخر و قبل از شیوع پی‌دی‌اف‌ها داشتم- و تکه‌های برگزیده‌ام را می‌خواندم ودلتنگی‌ام تاحدودی برطرف می‌شد.) یک شب تا صبح هم با نوشتن از روی کتاب عشق کردم و بالاخره مدت قرض گرفتن تمام شد و پسش دادم.

هروقت یاد سایوری سان می‌افتادم، یاد عشق عجیب و پاک و کودکانه‌اش به رئیس و بو کردن پودر تالک در مغازه‌ها برای اینکه یاد بوی پوست او بیفتد قلبم از نو می‌شکست. هر وقت یاد لحظات خوش‌ سایوری و رییس می‌افتادم؛ نوبوسان را می‌دیدم که چشم‌هایش را از درد روی هم فشار می‌دهد. هروقت پوست خیلی صافی می‌دیدم یاد مامه‌هاسان می‌افتادم که سنگین رنگین است و پوستش به صافیِ چینی.

انقدر از این کتاب تکه و جمله در خاطرم هست که ممکن است هر چیزی حتی الان و بعد از چهارده سال مرا به‌یاد آن بیندازد و قلبم را بلرزاند.

همان سال کتاب را که خوانده بودم، شب عید با مادرم برای خرید ماهی به خیابان سرچشمه رفته بودیم و در خیابان مردی را دیدم که سی‌دی فیلم روی زمین گذاشته و می‌فروشد. از دور چهره‌ سایوری عزیزم را با آن چشمان آبی افسونگر روی جلد سی‌دی دیدم. لازم نیست بگویم که قلبم از طپش ایستاد. بار اولی بود که فیلم می‌خریدم. باورم نمی‌شد فیلمش ساخته شده باشد و بیشتر از آن، باورم نمی‌شد که انقدر راحت فیلم را به‌دست آورده بودم. در تمام مدتی که فیلم را می‌دیدم از هیحان می‌لرزیدم.

چندسال بعد قرار شد توی کلاس فرانسه، فیلمی را برای بچه‌ها توضیح بدهیم، با افتخار از صحنه‌های فیلم کپی رنگی گرفتم و همه‌ کلاس را با سایوری آشنا کردم.

آخ انقدر دلم تنگ شده که الان دوباره شروع می‌کنم به خواندنش.

خاطرات یک گیشا

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی که قرار شد برای هفته عشق در مورد کتاب عاشقانه‌ای که خوندیم بنویسیم به کتاب‌های زیادی فکر کردم که خیلیاشون رمان‌های معروفی بودن و ممکنه خیلی‌ها اون‌ها رو خونده باشن. دنبال کتاب متفاوتی گشتم که به نظرم عاشقانه باشه و شاید کمتر شناخته‌شده. توی این میون کتابی به ذهنم رسید که وقتی اولین بار خوندمش اصلا انتظار همچین مفهوم بکری از عشق رو توی همچین کتابی نداشتم. کتابی که به اعتبار نویسنده‌ای خریدمش که بیشتر به عنوان نویسنده کتاب کودک می‌شناختمش و ممکنه خیلی‌های دیگه هم نظر منو داشته باشن.

«شل سیلوراستاین» رو خیلیامون به عنوان نویسنده کتاب کودک و نوجوان و اون هم طنز می‌شناسیم. منم توی نوجوانی کتاب‌های سیلوراستاین رو خونده بودم و به شدت تحت تأثیر ادبیات متفاوتش قرار گرفته بودم. ۲۳ یا ۲۴ ساله بودم که توی کتابفروشی یک کتاب از سیلوراستاین دیدم و به یاد روزگار نوجوانی خریدمش. وقتی پشت کتاب رو خوندم که «شل سیلور استاین رو در تمام جهان به عنوان شاعر عشق، آزادگی و لبخند می‌شناسن»، اصلا انتظار مواجهه با یه کتاب عاشقانه رو نداشتم. کتاب ملکه قلب‌ها و پری دریایی شل سیلوراستاین با ترجمه بی‌نظیر چیستا یثربی. روی جلدش نوشته «کتابی از نزدیک قلب». به نظرم تا حدود زیادی درست نوشته.

کافیه کتاب رو باز کنین تا با برخورد با اولین شعر، حس بی‌نظیری که گفتم رو تجربه کنین:
«از وقتی عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!»

من اون زمان به تازگی یه عشق جدید و متفاوت رو تجربه می‌کردم و این شعر حس عجیبی بهم داد. فرصت پرواز کردن و زمین خوردن بدون ذره‌ای ناراحتی اون هم به صرف تجربه یه حس متفاوت و ناب که هر روز می‌تونه یه چیز جدید برات رو کنه. من هنوز هم معتقدم که عاشق شدن فرصت تجربه کردن چیزهایی رو بهمون می‌ده که حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم و اولین شعر این کتاب داشت همچین مفهومی رو به من القا می‌کرد.

البته این رو بگم که کتاب هنوز هم تم کودک و نوجوانانه رو داره ولی چند تا شعری داره که من مضمون اون رو توی خیلی از کتاب‌های عاشقانه هم ندیدم. مفهوم آزادی و رهایی که توی عشق هست به همراه اعتماد، تمنا و رشد کردن. امیدوارم اگه این کتاب رو خوندین همون حسی که من تجربه کردم رو داشته باشید.

در انتها هم یه بخش از شعر «بیا مرا ببر» که شعر مورد علاقه من توی این کتابه رو براتون می‌نویسم:
«او می‌گفت:
بیا، مرا ببر «کَری*»
مرا کمی دورتر ببر
مرا یک مایل جلوتر ببر
نمی‌دانم یک مایل جلوتر کجاست
ولی می‌دانم اگر به تو تکیه دهم
می‌توانم به آنجا بروم
پس بیا مرا ببر «کَری»
مرا کمی دورتر ببر…»

* اسم فرد

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

برای صابر عزیزم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

از میان نامه‌های رسیده: کم‌خرجک

نوزده ساله بودم و صابر بیست و سه ساله. توی کتاب حافظ من جناب آصف بود که پیک بشارت می‌آورد و  توی طالع‌بینی چینی من خوک دوست‌داشتنی بود که تنها به دلیل شکل خندیدنم و کم‌خرج بودنم مرا دوست داشت. برای من که اهل قصه و ادبیات و کتاب بودم و فکر می‌کردم به فرهیختگی نزدیک می‌شوم یک جور خوب کنفتی حاصل از پرسش «خب که چی» بود. هر وقت از هرچه خوشحال بودم می‌فهمید و می‎گفت هااا؟ خودش اومده یا خبرش؟ و اصلا نمی‌دانست «خبرش» یعنی چه، ولی چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد. اگر ناراحت بودم نمی‌پرسید، ولی با یک بستنی یا آب‌نبات‌چوبی و یک خروار حرف بی‌سر و ته نجاتم می‌داد.

منزل پدر صابر که او حاجی خطابش می‌کرد تلفن داشت و من نداشتم و باید برای دیدار بعدی به نیروی شانس و محاسبات نجومی افلاک تکیه می‌کردیم که وقتی من تلفن می‌کنم یا او زنگ خانه مرا می‌زند چه کسی کجاست و چه می‌کند. تهدید به تلفن زدن به محل کارم ابزار شانتاژ موثری بود برای وقتی که می‌خواست دیرتر به خانه بروم.

صابر تازه استخدام  شده بود و به بچه‌های مدرسه به قول خودش ورجه وورجه درس می‌داد؛ ماشین قرمز دست چندمی داشت که عاشقش بودم و به هُل و ساسات معتاد بود. پرسید: اگر یک روز زنگ خونه شما را بزنم چه خواهد شد؟ و شنید: هیچی؛ لابد مادرم آیفون را جواب خواهد داد و تو اسمی خواهی گفت که اسم ما نباشد. گفت: مثلا چه اسمی؟ گفتم که حافظ نظرش به آصف بوده و بعد تا روزی که خواهرم گفت دیگر نباید صابر را ببینی؛ هر وقت مادرم از آیفون می‌شنید که منزل آصف؟ مرا صدا می‌کرد که لادن با تو کار دارند. و صابر می‌شنید و می‌خندید. سرخ می‌شد و شاد می‌شد و دوست‌داشتنی‌تر می‌شد.

نگفتم هنوز، که یک شب قشنگ بارانی بود که مهندس برای کاری بیرون رفت و من که هنوز دو ساعتی به تمام شدن وقت کارم مانده بود و کاری نداشتم در واحد را که با ارتفاع سه پله درست روبروی خیابان بود باز گذاشتم تا از همان پشت میز که درست روبروی در بود از منظره و بوی شب بارانی پاییز لذت ببرم.  رئیس بارها گفته بود که این در باید بسته باشد تا بیماران دکتر ارتوپد طبقه بالا گمراه نشوند. مرد مسنی تکیه داده بر دوش جوانی خندان وارد شدند؛ بلند شدم تا بگویم که اشتباه آمده‌اند که پسر با چشم و ابرو اشاره کرد و با لب‌هایش بدون صدا گفت می‌دونم. بعد با کلام گفت یک دقیقه این پیرمرد بشینه استراحت کنه تا من برم بالا نوبت بزنم بیام دنبالش؟ موافقت کردم.

با خنده‌ای در نگاهش به در باز و کت ضخیم و یقه خزدار من اشاره کرد و گفت هوا چطوره الان؟ و من که ناخواسته (نه واقعا. از خدا خواسته) وارد بازی شده بودم خندیدم و گفتم به خاطر بارون. به سقف نگاه کرد و گفت چکه می‌کنه؟… صابر پیرمرد را بهانه کرده بود، پولی به او داده بود تا همراهیش کند و شش سال از زندگی مرا با خنده‌ها و اداها و رفتار بی‌غش و مهربانش زنده کند.

تازه پیتزا به شهر ما آمده بود. من از شرکت کمی زودتر بیرون آمده بودم که خواست جایی نزدیک خانه ما چیزی بخوریم. جایی برای نشستن نداشت و تا رفت که سفارش بدهد و پیتزا بگیرد دلم پر شد از  غصه که چرا یک جایی نزدیک خانه ما؟ و فهمیدم که عاشق شده‌ام. آن شب رفت و با دو پیتزای کوچولو برگشت. گفت یکی برای کم‌خرجک من؛ یکی هم برای خود شکموم. شروع کردم تکه‌های گوشت چرخ‌شده را بیرون کشیدن که گفت دیوانه بخور. اصلا مزه گوشتش را نمی‌فهمی. یواشکی درمی‌آوردم ولی خوش‌مزه بود و مزه گوشتش را اصلا نمی‌فهمیدم. مزه چه چیزی را میفهمیدم؟ کم‌خرجکم بودم و خلکم! خل بودم چون نمی‌فهمیدم  و نمی‌پرسیدم . بچه بودم، مغرور و تهی‌مغز.

سی و پنج سال پیش به دلیلی نامعلوم، به خواست کسی که هرگز نپرسیدم چرا، با او خداحافظی کردم ولی امروز به یمن اینترنت از این گوشه گول و گم دنیا می‌دانم که در همان شهر؛ با همان محله‌ها و همان پیتزاها؛ همسری داری و دو دختر خوب که هر دو به زودی مثل خودت پزشک‌هایی با معرفت و رازدار و مهربان خواهند بود.

آنتو کوچولو

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سرگروه: نوشی

خاطره عاشقی‌کردن‌های خنده‌دار زیادی توی ذهنم هست که در موردشون بنویسم. مثلا عشق به پسرکی که برامون فیلم ویدئو می‌آورد و من عاشقش شده بودم و از شدت عشق، اسم همه فیلم‌ها و هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها و حتی موضوع فیلم‌های توی لیستش رو حفظ کرده بودم و همین باعث شده بود که من بشم مامور گرفتن و پس دادن نوارهای ویدئو. توی خونه صداش می‌کردن پسر فیلمیه و به نظر من پسر فیلمیه اسم محترمانه‌ای نبود. پس توی ذهن خودم براش اسم تراشیده بودم که مثلا اسمش محمدرضاشت (و نمی‌دونم چرا محمدرضا!) البته هیچوقت جرات نکردم چیزی از علاقه‌م نشون بدم و از اونجا که ده یازده سال بیشتر نداشتم هم، هیچوقت هیچکس بو نبرد چه حالی دارم. این عاشقی عاقبت نافرجامی داشت. در واقع وقتی اون سال از مسافرت تابستونی برگشتیم دیگه ندیدمش و فهمیدم قراره از این به بعد به جای پسرک خوش‌قیافه یه آقای جاافتاده کچل سیبیلو برامون فیلم بیاره. فکر کنم توی همون سن یکی دو تا شعر هم در وصف این سفر نحس و ندیدن یار و رد پاهاش روی قلبم نوشتم!

یا عشق بعدیم که دوست بسیار مذهبی برادرم بود. همونی که همه می‌گفتن خیلی بدقیافه‌ست و وقتی می‌خنده شبیه اسب می‌شه اما به چشم من خوشگل و خوش‌تیپ و همه‌چی‌تمام بود. دوست برادرم همون سال‌ها واسه خدمت سربازی به جبهه رفت و هر ماه یه نامه برای برادرم می‌نوشت و از اونجایی که روی پاکت رو پر می‌کرد از شعارهای مرگ بر صدام و جنگ جنگ تا پیروزی و… خیلی راحت می‌شد نامه‌ش رو میون نامه‌های دیگه تشخیص داد و اگه به طور اتفاقی من کسی بودم که نامه رو از پست‌چی تحویل می‌گرفتم یا از لای در برمی‌داشتم با دیدن پاکت نامه‌‌ش به وضوح ضربان قلبم بالا می‌رفت و دست‌هام شروع می‌کردن به لرزیدن. عشقی که هیچوقت ابراز نشد و اصلا نفهمیدم چطوری تمام شد، همون طور که نفهمیده بودم چطوری شروع شده… دوست برادرم احتمالا الان چند تا بچه، شاید هم نوه داره و یه جایی توی ایران مشغول زندگیه.

یه بار هم عاشق یه فروشنده لباس نوزاد شدم. بعدا فهمیدم خانوادگی مغازه رو اداره می‌کنن. یه خانم بود با دو تا آقا، یه خانم دیگه هم بود که اغلب عصرها با یه بچه کوچولو به این جمع ملحق می‌شد. اونی که من دوستش داشتم صبح‌ها تا ساعت یک توی مغازه تنها می‌ایستاد، خیلی لاغر بود و کشیده، با چشمهای ریز و یه عینک ته استکانی گرد… فکر کنم ده بیست جفت جوراب نوزاد ازش خریدم و هیچوقت جرات نکردم چیزی بگم. آخرش به سرم زد که با ماشین تایپ خواهرم یه انگشتی یه یادداشت چندخطی تایپ کنم و بنویسم که از شما خیلی خوشم میاد. بعد از دوستم خواهش کردم نامه رو به دست آقای مورد نظر برسونه و همون موقع جواب بخواد تا اگه جواب مثبته برم خودم رو نشون بدم. پشت کاغذ یادداشت با خط خودش برام نوشته بود که ممنونه از نظرم و بهم احترام میذاره، اما متاهله و اسم معازه اسم پسر کوچولوشه که عصرها با مادرش میاد بهش سر میزنه. ازم خواهش کرده بود مراقب خودم باشم و همین.

 

 

علاف

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

مهمان هفته: هادی

او قدی بلند داشت و من از او کوتاه‌تر بودم و این بزرگترین معضل دنیا بود، چون من عاشقش شده بودم. البته مشکلات کوچک و پیش‌پاافتاده‌ دیگری هم در میان بودند مثل این که او دختری جذاب و در مرکز توجه بود و من پسری پابه‌بلوغ‌گذاشته با سیبیلی نیمه‌کاره و پیشانی‌ای منقش به جوش‌های دوران بلوغ، و اینها همه قابل چشم‌پوشی بود اگر فرصت ابراز عشقم را پیدا می‌کردم.

فقط یک ساعت زمان لازم داشتم تا ابتدا از احساساتم برایش بگویم و سپس خواندن شعر و نقل چند خاطره‌ پرنشاط و سرانجام معجزه‌ عشق اتفاق می‌افتاد. اما اختلاف قد را باید چه کار می‌کردم؟ شب‌های زیادی در کابوس‌های شبانه می‌دیدم که با مرد رشیدی دست در دست قدم می‌زنند و در افق محو می‌شوند. حتی یک شب از شدت غصه تب کردم، من کوتاه‌قدترین عاشق جهان بودم. باید کاری می‌کردم، نمی‌شد منتظر نشست تا مرد رشید بیاید و عشق اسطوره‌ای مرا ناکام بگذارد. باید با او حرف می‌زدم، مطمئن بودم کوتاهی مرا به عشقم می‌بخشد، اما چطور؟ دیدارهای ما محدود بود به مهمانی‌های بزرگ فامیل، از همان‌ها که همگی دور تا دور خانه میزبان به ردیف می‌نشستند و وظیفه جوانک‌های فامیل چیزی نبود جز رقص‌های آبکی و سرگرم کردن میانسال‌ها. در چنین شرایطی که قطار صندلی‌ها بعضا به جلوی درب انباری منزل میزبان هم می‌رسید، خلوت کردن با او کاری اگر نه محال، بسیاری دشوار و دور از ذهن بود، به خصوص که حتی مطمئن نبودم حتی اسم مرا می‌داند یا نه. حتی هیچ وقت پیش نیامده بود که متوجه نگاهش شوم.

با خودم فکر کردم شاید نوشتن نامه چاره کار باشد، با این که تبحر نسبتا خوبی در نگارش داشتم اما ترجیح می‌دادم عشقم را رو در رو بیان کنم. یک نیمه‌شب نامه پراحساسی نوشتم با امضای عاشق ناشناس و از او تقاضای قرار ملاقات کردم. صبح روز بعد شخصا نامه را به داخل حیاط خانه‌شان انداختم. از آن  روز کابوس‌های شبانه‌ام طولانی‌تر شد، خواب می‌دیدم در حالی که با یک دست نامه را گرفته با دست دیگر سیلی‌ای جانانه نثار من می‌کند و سپس با مرد رشید به سمت افق می‌روند. شده بودم بدخواب‌ترین عاشق دنیا.

روز موعود فرارسید، آلامدترین لباس‌هایم را بر تن کردم و با کفش لژداری که از دوستم قرض گرفته بودم موفق شدم ارتفاع خود را تا چند سانتی‌متر بهبود بدهم. محض احتیاط دو تکه چرم کلفت دور دوز شده هم درون کفش در زیر پاشنه‌ام جاگذاری کردم و با موهایی ژل زده و براق روانه محل قرار شدم: دکان آب‌میوه‌گیری در شلوغ‌ترین تقاطع  شهر. نیم ساعت زودتر از قرار رسیدم، خودم را در آینه داخل دکان برانداز کردم، من خوش‌تیپ‌ترین عاشق دنیا بودم. استرس داشتم و مدام پیشانی پرجوش و عرق کرده‌ام را پاک می‌کردم. ساعتی از قرار گذشت و خبری از او نشد. شدت تعریق به حدی زیاد شده بود که احساس می‌کردم تکه های چرم از شدت خیس‌خوردگی امکان اتکا را از دست داده‌اند. مدام با خودم سناریوهای مختلفی که ممکن بود باعث چنین تاخیری شده باشند را مرور می‌کردم، از نبودن تاکسی تا بدترین حالت یعنی نرسیدن نامه به دستش. محال بود نامه سرشار از احساسم را خوانده و شیفته دیدار عاشق ناشناس نشده باشد، از کوتاهی قدم که خبر نداشت. شاید هم آدرس دکان را درست ننوشته بودم، شاید جایی همان حوالی حیران بود.

از دکان بیرون پریدم، باید جایی می‌ایستادم تا بتوانم به همه جا دید داشته باشم. وسط چهارراه مجسمه‌ای بود از مادری بلندقد با نوزادی در آغوش، خودم را به بالای مجسمه رساندم، دست بر گردن مادر انداختم تا حفظ تعادل کنم و مشغول رصد سرتاسر چهارراه شدم نکند که آدرس را پیدا نکرده و جایی همان حوالی سرگردان باشد. دقیقه‌ها می‌گذشت و من مثل پروانه همچنان دور مادر و فرزند می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و بلندقدترین دخترکان را از لابلای جمعیت می‌جستم، هر چند دقیقه یکبار هم کفش‌هایم را تکان می‌دادم تا تکه‌های چرم در جای درست قرار بگیرند؛ می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و کفش می‌تکاندم.

من علاف‌ترین عاشق دنیا بودم.

حلقه جواهر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

دانشجوی سال دوم بودم و برای تعطیلات تهران بودم که  دوستی پیشنهاد داد، فردی را ببینم و اگر از او خوشم آمد با او دوست شوم. کافه‌ای حوالی میدان هفت تیر قرار گذاشتیم، در ابتدای امر همه چی  عادی بود و از در و دیوار صحبت کردیم. فردِ مورد نظر خیلی اصرار داشت که پیاده تا میدان ولیعصر برویم و از آنجا هر کدام‌مان، به سمت خانه‌ خود برویم. من هم قبول کردم.

در مسیر پیاده روی به جواهرفروشی‌های کریمخان رسیدیم. فردِ مورد نظر، خیلی جدی گفت: «بریم حلقه ببینیم.» من تعجب کردم اما قبول کردم ویترین چند جواهرفروشی را دیدم و خیلی الکی چند تا را پسندیدم (الان هم بعد از گذر حدود بیست سال من سلیقه‌ پسندیدن جواهر را ندارم) اما او خیلی جدی بود که بریم بخریم، واقعا شوکه شده بودم، یعنی چی؟ البته فکر می‌کردم فردِ مورد نظر در تلاش است تا مقدمات رابطه جنسی را فراهم کند.

آن روز گذشت و من فردا طی یک تماس تلفنی به او گفتم که من فکر می‌کنم هیچ افق مشترکی نداریم و بهتر است هر یک برای دوستی به دنبال فرد دیگری باشیم. تقریبا سه ماه برایم اس‌ام‌اس زد و از ابراز علاقه شروع کرد تا این که اگر جوابی به اس‌ام‌اس‌هایش ندهم، خود را می‌کشد رسید. البته الان که به آن زمان فکر می‌کنم به نظرم رفتار من هم درست نبوده است، بعد از سه ماه اس‌ام‌اس‌ها را نخوانده پاک می‌کردم و این ماجرا برای دوستانم نیز تعریف می‌کردم و کلی هم سوژه دورهمی‌هایمان بود.

تقریبا یک سال گذشت و خیلی اتفاقی او را دیدم، یعنی در خیابان انقلاب بودم که با یک شماره ناشناس برایم اس‌ام‌اس آمد، تو که روسری بنفش سرت است، همان‌جا بایست. بله فردِ مورد نظر بود. باز هم اصرار داشت که برویم حلقه بخریم! عصبانی شدم و برایش توضیح دادم که این حرف چه عواقبی دارد و دیگر مزاحم من نشود چون من قصد ازدواج ندارم.  بعد از آن‌ هم دیگر ندیدمش. از خود اتفاق خنده‌دارتر این است که من حتی اسمش را نیز فراموش کرده‌ام و فقط یادم است که رشته تحصیلی‌اش فیزیک بود.