دسته: عاشقانه‌ها

برای صابر عزیزم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

از میان نامه‌های رسیده: کم‌خرجک

نوزده ساله بودم و صابر بیست و سه ساله. توی کتاب حافظ من جناب آصف بود که پیک بشارت می‌آورد و  توی طالع‌بینی چینی من خوک دوست‌داشتنی بود که تنها به دلیل شکل خندیدنم و کم‌خرج بودنم مرا دوست داشت. برای من که اهل قصه و ادبیات و کتاب بودم و فکر می‌کردم به فرهیختگی نزدیک می‌شوم یک جور خوب کنفتی حاصل از پرسش «خب که چی» بود. هر وقت از هرچه خوشحال بودم می‌فهمید و می‎گفت هااا؟ خودش اومده یا خبرش؟ و اصلا نمی‌دانست «خبرش» یعنی چه، ولی چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد. اگر ناراحت بودم نمی‌پرسید، ولی با یک بستنی یا آب‌نبات‌چوبی و یک خروار حرف بی‌سر و ته نجاتم می‌داد.

منزل پدر صابر که او حاجی خطابش می‌کرد تلفن داشت و من نداشتم و باید برای دیدار بعدی به نیروی شانس و محاسبات نجومی افلاک تکیه می‌کردیم که وقتی من تلفن می‌کنم یا او زنگ خانه مرا می‌زند چه کسی کجاست و چه می‌کند. تهدید به تلفن زدن به محل کارم ابزار شانتاژ موثری بود برای وقتی که می‌خواست دیرتر به خانه بروم.

صابر تازه استخدام  شده بود و به بچه‌های مدرسه به قول خودش ورجه وورجه درس می‌داد؛ ماشین قرمز دست چندمی داشت که عاشقش بودم و به هُل و ساسات معتاد بود. پرسید: اگر یک روز زنگ خونه شما را بزنم چه خواهد شد؟ و شنید: هیچی؛ لابد مادرم آیفون را جواب خواهد داد و تو اسمی خواهی گفت که اسم ما نباشد. گفت: مثلا چه اسمی؟ گفتم که حافظ نظرش به آصف بوده و بعد تا روزی که خواهرم گفت دیگر نباید صابر را ببینی؛ هر وقت مادرم از آیفون می‌شنید که منزل آصف؟ مرا صدا می‌کرد که لادن با تو کار دارند. و صابر می‌شنید و می‌خندید. سرخ می‌شد و شاد می‌شد و دوست‌داشتنی‌تر می‌شد.

نگفتم هنوز، که یک شب قشنگ بارانی بود که مهندس برای کاری بیرون رفت و من که هنوز دو ساعتی به تمام شدن وقت کارم مانده بود و کاری نداشتم در واحد را که با ارتفاع سه پله درست روبروی خیابان بود باز گذاشتم تا از همان پشت میز که درست روبروی در بود از منظره و بوی شب بارانی پاییز لذت ببرم.  رئیس بارها گفته بود که این در باید بسته باشد تا بیماران دکتر ارتوپد طبقه بالا گمراه نشوند. مرد مسنی تکیه داده بر دوش جوانی خندان وارد شدند؛ بلند شدم تا بگویم که اشتباه آمده‌اند که پسر با چشم و ابرو اشاره کرد و با لب‌هایش بدون صدا گفت می‌دونم. بعد با کلام گفت یک دقیقه این پیرمرد بشینه استراحت کنه تا من برم بالا نوبت بزنم بیام دنبالش؟ موافقت کردم.

با خنده‌ای در نگاهش به در باز و کت ضخیم و یقه خزدار من اشاره کرد و گفت هوا چطوره الان؟ و من که ناخواسته (نه واقعا. از خدا خواسته) وارد بازی شده بودم خندیدم و گفتم به خاطر بارون. به سقف نگاه کرد و گفت چکه می‌کنه؟… صابر پیرمرد را بهانه کرده بود، پولی به او داده بود تا همراهیش کند و شش سال از زندگی مرا با خنده‌ها و اداها و رفتار بی‌غش و مهربانش زنده کند.

تازه پیتزا به شهر ما آمده بود. من از شرکت کمی زودتر بیرون آمده بودم که خواست جایی نزدیک خانه ما چیزی بخوریم. جایی برای نشستن نداشت و تا رفت که سفارش بدهد و پیتزا بگیرد دلم پر شد از  غصه که چرا یک جایی نزدیک خانه ما؟ و فهمیدم که عاشق شده‌ام. آن شب رفت و با دو پیتزای کوچولو برگشت. گفت یکی برای کم‌خرجک من؛ یکی هم برای خود شکموم. شروع کردم تکه‌های گوشت چرخ‌شده را بیرون کشیدن که گفت دیوانه بخور. اصلا مزه گوشتش را نمی‌فهمی. یواشکی درمی‌آوردم ولی خوش‌مزه بود و مزه گوشتش را اصلا نمی‌فهمیدم. مزه چه چیزی را میفهمیدم؟ کم‌خرجکم بودم و خلکم! خل بودم چون نمی‌فهمیدم  و نمی‌پرسیدم . بچه بودم، مغرور و تهی‌مغز.

سی و پنج سال پیش به دلیلی نامعلوم، به خواست کسی که هرگز نپرسیدم چرا، با او خداحافظی کردم ولی امروز به یمن اینترنت از این گوشه گول و گم دنیا می‌دانم که در همان شهر؛ با همان محله‌ها و همان پیتزاها؛ همسری داری و دو دختر خوب که هر دو به زودی مثل خودت پزشک‌هایی با معرفت و رازدار و مهربان خواهند بود.

Advertisements

آنتو کوچولو

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سرگروه: نوشی

خاطره عاشقی‌کردن‌های خنده‌دار زیادی توی ذهنم هست که در موردشون بنویسم. مثلا عشق به پسرکی که برامون فیلم ویدئو می‌آورد و من عاشقش شده بودم و از شدت عشق، اسم همه فیلم‌ها و هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها و حتی موضوع فیلم‌های توی لیستش رو حفظ کرده بودم و همین باعث شده بود که من بشم مامور گرفتن و پس دادن نوارهای ویدئو. توی خونه صداش می‌کردن پسر فیلمیه و به نظر من پسر فیلمیه اسم محترمانه‌ای نبود. پس توی ذهن خودم براش اسم تراشیده بودم که مثلا اسمش محمدرضاشت (و نمی‌دونم چرا محمدرضا!) البته هیچوقت جرات نکردم چیزی از علاقه‌م نشون بدم و از اونجا که ده یازده سال بیشتر نداشتم هم، هیچوقت هیچکس بو نبرد چه حالی دارم. این عاشقی عاقبت نافرجامی داشت. در واقع وقتی اون سال از مسافرت تابستونی برگشتیم دیگه ندیدمش و فهمیدم قراره از این به بعد به جای پسرک خوش‌قیافه یه آقای جاافتاده کچل سیبیلو برامون فیلم بیاره. فکر کنم توی همون سن یکی دو تا شعر هم در وصف این سفر نحس و ندیدن یار و رد پاهاش روی قلبم نوشتم!

یا عشق بعدیم که دوست بسیار مذهبی برادرم بود. همونی که همه می‌گفتن خیلی بدقیافه‌ست و وقتی می‌خنده شبیه اسب می‌شه اما به چشم من خوشگل و خوش‌تیپ و همه‌چی‌تمام بود. دوست برادرم همون سال‌ها واسه خدمت سربازی به جبهه رفت و هر ماه یه نامه برای برادرم می‌نوشت و از اونجایی که روی پاکت رو پر می‌کرد از شعارهای مرگ بر صدام و جنگ جنگ تا پیروزی و… خیلی راحت می‌شد نامه‌ش رو میون نامه‌های دیگه تشخیص داد و اگه به طور اتفاقی من کسی بودم که نامه رو از پست‌چی تحویل می‌گرفتم یا از لای در برمی‌داشتم با دیدن پاکت نامه‌‌ش به وضوح ضربان قلبم بالا می‌رفت و دست‌هام شروع می‌کردن به لرزیدن. عشقی که هیچوقت ابراز نشد و اصلا نفهمیدم چطوری تمام شد، همون طور که نفهمیده بودم چطوری شروع شده… دوست برادرم احتمالا الان چند تا بچه، شاید هم نوه داره و یه جایی توی ایران مشغول زندگیه.

یه بار هم عاشق یه فروشنده لباس نوزاد شدم. بعدا فهمیدم خانوادگی مغازه رو اداره می‌کنن. یه خانم بود با دو تا آقا، یه خانم دیگه هم بود که اغلب عصرها با یه بچه کوچولو به این جمع ملحق می‌شد. اونی که من دوستش داشتم صبح‌ها تا ساعت یک توی مغازه تنها می‌ایستاد، خیلی لاغر بود و کشیده، با چشمهای ریز و یه عینک ته استکانی گرد… فکر کنم ده بیست جفت جوراب نوزاد ازش خریدم و هیچوقت جرات نکردم چیزی بگم. آخرش به سرم زد که با ماشین تایپ خواهرم یه انگشتی یه یادداشت چندخطی تایپ کنم و بنویسم که از شما خیلی خوشم میاد. بعد از دوستم خواهش کردم نامه رو به دست آقای مورد نظر برسونه و همون موقع جواب بخواد تا اگه جواب مثبته برم خودم رو نشون بدم. پشت کاغذ یادداشت با خط خودش برام نوشته بود که ممنونه از نظرم و بهم احترام میذاره، اما متاهله و اسم معازه اسم پسر کوچولوشه که عصرها با مادرش میاد بهش سر میزنه. ازم خواهش کرده بود مراقب خودم باشم و همین.

 

 

علاف

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

مهمان هفته: هادی

او قدی بلند داشت و من از او کوتاه‌تر بودم و این بزرگترین معضل دنیا بود، چون من عاشقش شده بودم. البته مشکلات کوچک و پیش‌پاافتاده‌ دیگری هم در میان بودند مثل این که او دختری جذاب و در مرکز توجه بود و من پسری پابه‌بلوغ‌گذاشته با سیبیلی نیمه‌کاره و پیشانی‌ای منقش به جوش‌های دوران بلوغ، و اینها همه قابل چشم‌پوشی بود اگر فرصت ابراز عشقم را پیدا می‌کردم.

فقط یک ساعت زمان لازم داشتم تا ابتدا از احساساتم برایش بگویم و سپس خواندن شعر و نقل چند خاطره‌ پرنشاط و سرانجام معجزه‌ عشق اتفاق می‌افتاد. اما اختلاف قد را باید چه کار می‌کردم؟ شب‌های زیادی در کابوس‌های شبانه می‌دیدم که با مرد رشیدی دست در دست قدم می‌زنند و در افق محو می‌شوند. حتی یک شب از شدت غصه تب کردم، من کوتاه‌قدترین عاشق جهان بودم. باید کاری می‌کردم، نمی‌شد منتظر نشست تا مرد رشید بیاید و عشق اسطوره‌ای مرا ناکام بگذارد. باید با او حرف می‌زدم، مطمئن بودم کوتاهی مرا به عشقم می‌بخشد، اما چطور؟ دیدارهای ما محدود بود به مهمانی‌های بزرگ فامیل، از همان‌ها که همگی دور تا دور خانه میزبان به ردیف می‌نشستند و وظیفه جوانک‌های فامیل چیزی نبود جز رقص‌های آبکی و سرگرم کردن میانسال‌ها. در چنین شرایطی که قطار صندلی‌ها بعضا به جلوی درب انباری منزل میزبان هم می‌رسید، خلوت کردن با او کاری اگر نه محال، بسیاری دشوار و دور از ذهن بود، به خصوص که حتی مطمئن نبودم حتی اسم مرا می‌داند یا نه. حتی هیچ وقت پیش نیامده بود که متوجه نگاهش شوم.

با خودم فکر کردم شاید نوشتن نامه چاره کار باشد، با این که تبحر نسبتا خوبی در نگارش داشتم اما ترجیح می‌دادم عشقم را رو در رو بیان کنم. یک نیمه‌شب نامه پراحساسی نوشتم با امضای عاشق ناشناس و از او تقاضای قرار ملاقات کردم. صبح روز بعد شخصا نامه را به داخل حیاط خانه‌شان انداختم. از آن  روز کابوس‌های شبانه‌ام طولانی‌تر شد، خواب می‌دیدم در حالی که با یک دست نامه را گرفته با دست دیگر سیلی‌ای جانانه نثار من می‌کند و سپس با مرد رشید به سمت افق می‌روند. شده بودم بدخواب‌ترین عاشق دنیا.

روز موعود فرارسید، آلامدترین لباس‌هایم را بر تن کردم و با کفش لژداری که از دوستم قرض گرفته بودم موفق شدم ارتفاع خود را تا چند سانتی‌متر بهبود بدهم. محض احتیاط دو تکه چرم کلفت دور دوز شده هم درون کفش در زیر پاشنه‌ام جاگذاری کردم و با موهایی ژل زده و براق روانه محل قرار شدم: دکان آب‌میوه‌گیری در شلوغ‌ترین تقاطع  شهر. نیم ساعت زودتر از قرار رسیدم، خودم را در آینه داخل دکان برانداز کردم، من خوش‌تیپ‌ترین عاشق دنیا بودم. استرس داشتم و مدام پیشانی پرجوش و عرق کرده‌ام را پاک می‌کردم. ساعتی از قرار گذشت و خبری از او نشد. شدت تعریق به حدی زیاد شده بود که احساس می‌کردم تکه های چرم از شدت خیس‌خوردگی امکان اتکا را از دست داده‌اند. مدام با خودم سناریوهای مختلفی که ممکن بود باعث چنین تاخیری شده باشند را مرور می‌کردم، از نبودن تاکسی تا بدترین حالت یعنی نرسیدن نامه به دستش. محال بود نامه سرشار از احساسم را خوانده و شیفته دیدار عاشق ناشناس نشده باشد، از کوتاهی قدم که خبر نداشت. شاید هم آدرس دکان را درست ننوشته بودم، شاید جایی همان حوالی حیران بود.

از دکان بیرون پریدم، باید جایی می‌ایستادم تا بتوانم به همه جا دید داشته باشم. وسط چهارراه مجسمه‌ای بود از مادری بلندقد با نوزادی در آغوش، خودم را به بالای مجسمه رساندم، دست بر گردن مادر انداختم تا حفظ تعادل کنم و مشغول رصد سرتاسر چهارراه شدم نکند که آدرس را پیدا نکرده و جایی همان حوالی سرگردان باشد. دقیقه‌ها می‌گذشت و من مثل پروانه همچنان دور مادر و فرزند می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و بلندقدترین دخترکان را از لابلای جمعیت می‌جستم، هر چند دقیقه یکبار هم کفش‌هایم را تکان می‌دادم تا تکه‌های چرم در جای درست قرار بگیرند؛ می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و کفش می‌تکاندم.

من علاف‌ترین عاشق دنیا بودم.

حلقه جواهر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

دانشجوی سال دوم بودم و برای تعطیلات تهران بودم که  دوستی پیشنهاد داد، فردی را ببینم و اگر از او خوشم آمد با او دوست شوم. کافه‌ای حوالی میدان هفت تیر قرار گذاشتیم، در ابتدای امر همه چی  عادی بود و از در و دیوار صحبت کردیم. فردِ مورد نظر خیلی اصرار داشت که پیاده تا میدان ولیعصر برویم و از آنجا هر کدام‌مان، به سمت خانه‌ خود برویم. من هم قبول کردم.

در مسیر پیاده روی به جواهرفروشی‌های کریمخان رسیدیم. فردِ مورد نظر، خیلی جدی گفت: «بریم حلقه ببینیم.» من تعجب کردم اما قبول کردم ویترین چند جواهرفروشی را دیدم و خیلی الکی چند تا را پسندیدم (الان هم بعد از گذر حدود بیست سال من سلیقه‌ پسندیدن جواهر را ندارم) اما او خیلی جدی بود که بریم بخریم، واقعا شوکه شده بودم، یعنی چی؟ البته فکر می‌کردم فردِ مورد نظر در تلاش است تا مقدمات رابطه جنسی را فراهم کند.

آن روز گذشت و من فردا طی یک تماس تلفنی به او گفتم که من فکر می‌کنم هیچ افق مشترکی نداریم و بهتر است هر یک برای دوستی به دنبال فرد دیگری باشیم. تقریبا سه ماه برایم اس‌ام‌اس زد و از ابراز علاقه شروع کرد تا این که اگر جوابی به اس‌ام‌اس‌هایش ندهم، خود را می‌کشد رسید. البته الان که به آن زمان فکر می‌کنم به نظرم رفتار من هم درست نبوده است، بعد از سه ماه اس‌ام‌اس‌ها را نخوانده پاک می‌کردم و این ماجرا برای دوستانم نیز تعریف می‌کردم و کلی هم سوژه دورهمی‌هایمان بود.

تقریبا یک سال گذشت و خیلی اتفاقی او را دیدم، یعنی در خیابان انقلاب بودم که با یک شماره ناشناس برایم اس‌ام‌اس آمد، تو که روسری بنفش سرت است، همان‌جا بایست. بله فردِ مورد نظر بود. باز هم اصرار داشت که برویم حلقه بخریم! عصبانی شدم و برایش توضیح دادم که این حرف چه عواقبی دارد و دیگر مزاحم من نشود چون من قصد ازدواج ندارم.  بعد از آن‌ هم دیگر ندیدمش. از خود اتفاق خنده‌دارتر این است که من حتی اسمش را نیز فراموش کرده‌ام و فقط یادم است که رشته تحصیلی‌اش فیزیک بود.

عشق‌های صاف و ساده ما

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

دوره ابتدایی تمام شد و وارد دبیرستان شدیم. صبح‌ها همراه با دخترهای محله‌مان به مدرسه می‌رفتیم. عصرها که به خانه می‌رسیدیم، همراه با خوردن غذا، تلویزیونِ تماشا می‌کردیم. آن روزها فکر می‌کردیم که دیگر نوجوان شده‌ایم و حق عاشق شدن داریم. اما از عشق چه می‌دانستیم: دیدن پسری خوش‌تیپ، با کتاب‌های درسی سال آخر دبیرستان در دست که به ما نزدیک می‌شود!

سرانجام با آن پسر رویایی روبرو شدم. سال آخری و مدل موهایش شبیه به داریوش و روی جلد کتاب شیمی‌اش عکس داریوش را زده بود. تازه با نزدیک شدن به من زیر لب «به من نگو دوستت دارم» را زمزمه می‌کرد و ته دلم قند آب می‌شد که چه رمانتیک! گاهی اوقات با شاخه گل رز از کنارم می‌گذشت و گلبرگ‌ها را پرپر کرده و جلوی من به زمین می‌ریخت و من غرق در عشق و غرور از دیدن این صحنه لذت می‌بردم. هر روز عصر سر کوچه می‌ایستاد. می‌دانستم که برایم نامه‌ای نوشته و لای کتاب درسی‌اش پنهان کرده که به من بدهد. اما دریغ از فرصتی چند لحظه‌ای! برادر من و دوستم، سر کوچه ایستاده و کششیک می‌دادند که نکند پسری به خواهرهایشان که ناموس محله هستند چپ نگاه کند. البته مادرانمان آنها را گماشته بودند. با وجود این، او با نگاه و لبخند عشق و علاقه خود را به من اظهار می‌کرد. اردیبهشت و اواخر خرداد که گل‌های یاسمن شکوفا می‌شدند، می‌چید و به هنگام دیدن من آنها را پرپر کرده و سر راهم می‌ریخت.

یک سال تحصیلی با نگاه‌های عاشقانه ما سپری شد. آخر خرداد امتحانات ثلث سوم هم تمام شد و من و دوستم نیز مثل بقیه دخترها خانه‌نشین شدیم. البته مادرانمان اجازه می‌دادند که با هم به بقالی سرکوچه برویم و وسایل لازم برای قلاب‌بافی و پولک‌دوزی خریده و سرگرم شویم. هر بار او را با دوستانش سر کوچه سرگرم بازی فوتبال در کوچه‌های تنگ و باریک کوچه می‌دیدیم. با دیدن من به بهانه تشنگی می‌ایستاد و آبی می‌نوشید و با چشمانش بدرقه‌ام می‌کرد.

یک روزِ گرمِ تیرماه دلم برای نگاهش تنگ شد. همراه دوست به بقالی رفتیم. او نیز سرکوچه ایستاده و با دوستش حرف می‌زد. گویا دیپلم گرفته و نوبت سربازی است و باید برود. نمی‌داند چگونه می‌تواند دوری مرا تحمل کند. غمگین و دل‌شکسته به خانه برگشتم. همراه با دوستم گریستیم. یادش به خیر دوتایی چقدر غصه خوردیم. تابستان تمام شد و باز به مدرسه رفتیم. دیگر نه از او خبری بود و نه از گل‌های پرپر سر راهم. چند روزی دلتنگ نگاه‌هایش شدم. اما دروس فیزیک و شیمی که یادگیریشان، برایم خیلی سخت بود. سبب شدند که فکر و ذهنم پیش درس باشد. از زمانی که به سربازی رفت، دیگر ندیدمش. مثل اینکه آب شد و به زمین فرو رفت. اکنون که سال‌های سال از آن زمان سپری شده، گاهی با دوستم درباره‌اش حرف می‌زنیم. دربارۀ پسری که عاشقش بودم. می‌پرسد: «راستی اسمش چه بود؟» جواب می‌دهم: «از کجا بدانم عزیزم؟»

عاشقی خیلی هم سخت نیست

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

از اول عمرم عاشق بودم. یا عاشق دوست‌های مامان و بابام یا عاشق معلم‌هام و یا کلا عاشق بودم. از این مدل‌های عاشق‌پیشه که میخوان عاشقی کنن و طرف مقابل نقش چندانی نداره. اما اولین باری که واقعی عاشق شدم و از اون عشق‌های تو داستان‌ها رو تجربه کردم نوزده سالم بود. ماجرا از یک کل‌کل کاملاً بدجنسانه از طرف من شروع شد و طرف اولش هیچ جوابی نداد تا اینکه یهو اون هم شروع کرد و ماجرای ما آغاز شد. عین داستان‌ها و فیلم‌ها که اول از یکی بدت میاد بعد عاشقش میشی. حالا بگذریم از این عشق که آخرش هم بد تموم شد و من اولین شکست عشقیم رو تجربه کردم. اما بامزه‌ترین عشقم مال وقتی بود که عاشق یک پسری شدم خیلی کوچیکتر از اون سنی که باید می‌بود. بس‌ که مرد و آقا و جذاب بود لامصب. صاف رفتم و بهش گفتم با من دوست میشی؟ ایشون هم قبول کرد! دو روز بعدش دیدم یکی از دوستانم هی میخواد یک چیزی به من بگه و هی من و من می‌کنه. آخرش هم اون روز چیزی نگفت. یک مدت که گذشت و من عاشق شده بودم و دلم برای عشقم قیلی ویلی می‌رفت، دوستم طاقت نیاورد و گفت ببین این پسره دوست من بود تو اومدی باهاش دوست شدی! من فقط شوکه شدم و وا رفتم. یعنی چی؟ مگه میشه؟ بعد تو هم گاگول نشستی من و اون رو تماشا می‌کنی؟ به راحتی قبول نکردم. یه قرار گردش سه نفر جور کردم. با هم رفتیم بیرون. آقا پسر گل رفتارش با هر دوی ما یکی بود و خیلی هم داشت بهش خوش می‌گذشت. خیلی خنده‌م گرفت. تمام اون حس عشقی که داشتم تبدیل شده بود به حس طنز. پسره خیلی دوست‌داشتنی بود لعنتی. دلم نمی‌اومد دعواش کنم. تقصیر خودم بود. در فرصت مناسب تنهاشون گذاشتم. بعد هم به گل‌پسرمون گفتم خیلی بچه‌ای. هر وقت بزرگ شدی بیا دوست بشیم و همون‌ جا تمومش کردم. این بامزه‌ترین و بچگانه‌ترین و خنده‌دارترین عشقی بود که تجربه کردم. تنها عشقی که هیچ درد و دلخوری توش نبود. دوستانه شروع شد. دوستانه تموم شد. و من هنوزم درست نفهمیدم که واقعا چی شد.

شور حسینی‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

چهارده سال پیش – یا شاید یکی دو سال قبل‌تر و بعدتر – یک روز وسط دانشگاه با یک جعبه‌ کفش کاغذپیچی‌شده دنبال آدم‌ها می‌کردم و برای هر کسی که گیرم می‌افتاد توضیح می‌دادم به فلان بهانه‌ خیریه پول لازم داریم. این هم صندوقش. چیزی که من یادم مانده این است که آدم‌ها عجیب خوشرو بودند. چیزی که یکی از این آدم‌ها بعدا برام گفت، این بود که جلوش صندوق رو گرفتم و دعوتش کردم که به گروه کمک کنه و تمام جیب‌هاش رو گشته و یک اسکناس نسبتا حسابی تاخورده‌ دویست تومنی پیدا کرده و من کمی بهش چشم‌غره رفته‌ام و تشکر کرده‌ام و ماجرا تمام شده که البته ماجرا تمام نشده.

این آقای محترم، چندین سال پیش عاشق من شده. عاشق چی؟ نفهمیدم. منِ آن سال‌ها شبیه اورانگوتان مانتو پوشیده بودم. چاق، با فواصل بسیار طولانی بین سر زدن به آرایشگاه، موهایی به سان پر پرندگان حاره و یال شیر، پر سر و صدا و هر چیزی که ذخیره‌ ادبیات جهان برایتان توضیح می‌دهد چنین عفریته‌ای هیچ‌وقت موفق به جفت‌یابی نخواهد شد و البته که بسیار محبوب. یکبار همان سال‌ها وقتی صبح و خوابالود از در دانشگاه وارد شده بودم، خانم انتظامات دانشگاه جلوی من را گرفت که مانتوی مدل‌دار در دانشگاه ممنوع است و تو اجازه‌ ورود نداری. یکی از رکوردهای آن سال‌هام هم همین بود که چند ترم یک مانتوی ثابت می‌پوشیدم و حداقل شش ماه بود هر روز از همان در وارد شده بودم. در نهایت کاشف به عمل آمد منِ خوابالوده، دکمه‌های مانتو را آنقدر اشتباه بسته‌ام که به چشم انتظامات شبیه یک مدل جدید رسیده بود.

خلاصه که آقای محترم بعد از تلاش و ممارست فراوان یا از طریقی که هیچ وقت نفهمیدم آدرس ایمیل و بعد آدرس وبلاگ من را پیدا کرد. چند وقت بعد یک سری کامنت به اسم یکی از منفورترین نمایندگان مجلس آن زمان در وبلاگ من پیدا شد و بعد کسی با آن نام شروع کرد با من چت کردن. خب من نه آنقدر پیگیر سیاست بودم و نه فکر می‌کردم مودبانه است به کسی گیر بدهم چرا چنین اسم از مد افتاده‌ای داری. کامنت‌ها ادامه داشت. حرف‌ها ادامه داشت تا اینکه شش ماه بعدش جریان خیریه را برام تعریف کرد که خاطرت هست؟ من فلانی هستم… البته که یادم نبود. خواست هم را ببینیم و گفتم نه. عصبانی شد. ارتباط رو قطع کردم.

چند سال بعد وسط شلوغی‌های شهر وقتی گارد ویژه و اشک‌آور و باتوم اطرافم موج می‌زد، پسر عینکی ریزنقشی گفت سلام. من چسبیده بودم به کرکره‌ پایین‌کشیده‌شده‌ یک مغازه و مثل گنجشک می‌ترسیدم. پرسیدم بله و گفت فلانی هستم. یادت هست؟ همان که کامنت می‌گذاشت. همان که آن روز در جعبه‌ات دویست تومان انداخت. نگاهش کردم. گفتم آهان و رفتم. پلیس به دنبالم. اشک‌آور به دنبالم. پسر از مسیر دیگری رفت.

دو سه ماه پیش یک پیغام جدید ازش داشتم. نوشته بود اما من هنوز به یادت هستم. هنوز برام مهمی. هنوز فراموشت نکردم. من به پسری فکر می‌کنم که بیش از یک دهه پیش  اشتباهی نگاهش به من افتاده، هیچ وقت جرات صحبت با من در یک فضای امن و آرام را نداشته و همیشه خودش را دیگری جا زده و بعد از من خواسته دوستش داشته باشم و همیشه از دست من عصبانی شده که چرا برام ایستادن و دیدنش جالب نیست.