دسته: صف

بخشید ته صف اینجاست؟

«صف»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

واژه صف در کاربرد کنونی آن مفهومی نسبتاً جدید است. منظورم از کاربرد کنونی یعنی ایستادن در یک خط منظم تا رسیدن نوبت برای خرید یک کالا یا یک خدمت، یا انتظار برای ورود یا خروج از یک مکان است. برای این که در کاربرد «صف» در شعر کهن فارسی سر و گوشی آب دهم، گشتی در آثار شاعران قدیمی زدم و به این نتیجه رسیدم که بیشتر آنها «صف» را نه به معنای تشکیل یک خط منظم از آدم‌ها تا رسیدن نوبت، بلکه به معنای مجموعه‎ای انبوه و منظم از آدم‌ها یا چیزها یا پدیده‌ها به کار برده‌اند و بیشترین مورد استفاده آن هم در رزم و سپاه و جنگ بوده است و غلبه این مفهوم چنان است که حتی هنگامی که «صف» در مضمون‌های عاشقانه و یا خیالپردازی مناظر طبیعت به کار رفته، این صور خیال با غلبه مفاهیم رزمی و سپاهی بوده است. به چند نمونه توجه کنید:

خروشی برآمد ز لشگر به زار/ کشیدند صف بر درِ شهریار (فردوسی)
دو لشگر دوباره برخاستند / دگرگونه صف‌ها برآراستند (نظامی)
گر زخم خوری بر رو، رو زخم دگر می جو / رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را (مولوی)
شراب و عیش جهان چیست؟ کار بی‌بنیاد / زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد (حافظ)
هر کجا صف کشیده مژه او / فتنه بیدار و عافیت خفته است (عطار)
در آن میدان که صف بندند گردان دغاپیشه / اجل از جا جهاند رخش و پیش صف دهد جولان (وحشی بافقی)
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او / غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد (خاقانی)
زنوک ناوک چشمت چه غم که درصف عشق / کسی سپه شکند کو ز جان نیندیشد (خواجوی کرمانی)
اندر صف دوستان ما باش و مترس / خاک درِ آستان ما باش و مترس (ابوسعید ابوالخیر)

اما به روزگار معاصر که نزدیک می شویم ناگزیر باید برای خیلی کارها در صف بایستیم و این در صف ایستادن معمولاً دل‌آزار و وقت‌گیر هم هست. در طول عمر خودم می‌توانم صف را به دو دوره پیش و پس از انقلاب تقسیم کنم. در دوران قبل از انقلاب بیشتر صف‌ها، ولی نه همه آنها، سوهان حوصله و جان و تن بودند. از جمله صف صبح در مدرسه و معطلی در سرمای زمستان برای خواندن سرود و قرائت قرآن و ورزش صبحگاهی با پاهای یخ‌زده و بی‌حس به دستور آقای ص. معلم ورزش مدرسه رازی، صف نان که تقریباً همیشه بزرگ‌ترها حق ما بچه‌ها را زیر پا می‌گذاشتند، صف حمام نمره مخصوصا در شب‌های عید و صف اتوبوس. اما انصاف نیست که از دو صف مفرح آن روزها یاد نکنم. یکی صف بلیط سینما که پر از نقل و شادی بود و گاهی هم می‌شد با پرداخت یکی دو تومان بیشتر بلیط را از کسانی بخری که قبلاً در صف ایستاده بودند، و صف بچه‌مدرسه‌ای‌های هوراکش برای موکب ملوکانه! شاهنشاه گاهی مهمانان خارجی خیلی «وی‌آی‌پی» داشت که به استقبال آنان می‌رفت و با لیموزین در خیابان‌های تهران جولانی می‌دادند و ما بچه‌مدرسه‌ای‌ها را برای تشویق در کنار خیابان «صف» می‌کردند و هم شاهنشاه نمایش محبوب‌القلوبی می‌داد و ما هم خیلی دوست داشتیم چون در آن روز هم از مدرسه معاف می‌شدیم و هم با دختران دبیرستانی در یک صف می‌ایستادیم و هم ساندویچ و نوشابه‌ای هم نصیبمان می‌شد.

در یکی از همین مبارک روزها بود که در کنار خیابان منتظر عبور موکب ملوکانه و بروز شور و حال بودیم که کیوان، خواننده‌ای که بعدا در شو تلویزیونی شش و هشت و رنگارنگ و همراه با داریوش و افشین به شهرت رسید و از بچه‌محل‌های ما بود نیز در «صف» مستقبلین بود و ترانه خوابِ گوگوش را همراه با تمپویی در دست به این شکل می‌خواند که: «خواب بودم خواب می دیدم، یهو تو خواب گوزیدم!» و قاه‌قاه خنده پسرها و نخودی خندیدن دخترها از خاطرات خوش «صف» برایم مانده است.

اما پس از انقلاب آن اندک خوشی‌های برخی از مصداق‌های «صف» نیز از میان رفت و «صف» منحصر شد به خرید شیر و سیگار و پوشک و روغن و کوپن شماره فلان و اتوبوس و تاکسی و پرداخت قبض آب و برق و …

یک خاطره هم از یکی از صف های بعد از انقلاب بگویم و زحمت را کم کنم. روزی در یکی از شعبه‌های بانک ملی در بلوار کشاورز در صفی دراز برای پرداخت قبض تلفن یا آب و برق ایستاده بودم که مردی خارج از صف به گیشه رفت و کارش انجام شد (آن روزها هنوز سیستم گرفتن شماره نوبت به بازار نیامده بود). یکی از منتظران در صف دادش درآمد که آقا چرا صف را رعایت نمی‌کنی؟ و صندوقدار با کمال پررویی جواب داد «دلم می‌خواد». مرد معترض گفت یعنی چه آقا شما وظیفه‌ات اینه که کار مردمو به نوبت راه بندازی! و صندوقدار گفت: وظیفه؟ من اصلاً دارم به شما لطف می‌کنم که اینجا نشستم! ودر کمال ناباوری گیشه را ترک کرد و رفت و در گوشه‌ای نشست به چای خوردن! مردم هم به جای پشتیبانی از مرد معترض شروع به ایراد گرفتن و اعتراض به او کردند و دست آخر تنها پس از عذرخواهی مکرر مردم از صندوقدار بود که ایشان با ناز و عشوه به سر پستش برگشت!

عمری که در صف دم کشید

«صف»

بامداد

آدم صبوری نیستم. نه که هیچوقت نباشم ولی در بیشتر موارد توی زندگی صبور نیستم. یکی از معدود جاهایی که صبر دارم توی صف ‌های مختلف است. صف به معنای واقعی کلمه. انتظار نوبت مطب پزشک صف محسوب نمی‌شود. مخصوصا همراه بچه‌ کوچک. منظورم صف واقعی‌ست، مثل صف نانوایی. عاشق ایستادن در صف نانوایی سنگکی هستم. عاشق آن قسمت صف که احاطه‌ کامل به جریان پخت نان داری. از مرحله‌ تولید خمیر و چانه بگیر تا جایی که شاطر روی پاروی مخصوصش صابون می‌مالد و سنگ‌ها را نظم می‌دهد. آن مرحله که نان سنگک پخته است و برای مرحله نهایی از محل خودش جابجا می‌شود و به دهانه‌ تنور نزدیک‌تر. چنگک‌های روی دیوار. میز سیم‌کشی‌شده و مشبک. گونی‌های آرد، دو نوع آرد. ایستادن در صف نانوایی سنگکی مانند عبادت است. به خاطر دارم جایی غریب بودم و رفتم که نان سنگک بخرم. همه‌ مراحل پخت پشت دیوار انجام می‌شد و معلوم نبود. حال بدی بهم دست داد. انگاری بلیت نمایش خریده باشم ولی نمایش پشت درهای بسته انجام شده باشد و من ندیده باشم.

نسل ما با صف‌های مختلف رشد کرد و بزرگ شد. خاطره‌های وحشیانه‌ای از صف‌های دوران کودکی دارم. صف کوپن، صف نذری که از ساعت یازده تا سه بعدازظهر باید منتظر می‌ماندی، صف نانوایی، یک دانه‌ای و چندتایی وقتی همیشه کسی حلوی تو نوبت گرفته بود. صف کارهای اداری، صف مزخرف صبحگاهی مدرسه که باعث کمردرد می‌شد. آخ، کف پایم صاف بود. کیف سنگین بود و من احساس می‌کردم از ناحیه کمر به دو نیم تقسیم می‌شوم و زر و زرهای صبحگاهی تمامی نداشت. حتی کتک خوردن بابت دیر آمدن قابل تحمل‌تر بود. صف تاکسی در روزهای بارانی. صف اتوبوس که هیچوقت نفهمیدم چطور می‌توانم وحشیانه و با خشونت از حقم دفاع کنم. صف سلف‌سرویس دانشگاه برای اینکه با اخم توی سینی برایت سینه‌ مرغ پرت کنند و تو نفهمی چرا تا وقتی ران مرغ موجود است اصرار دارند که لج کنند و سینه بدهند. (فرقی هم نمی‌کرد، مزه‌ لاستیک می‌داد و سفت بود) صف فیلم‌های جشنواره‌ فجر که ساعت‌ها طول می‌کشید و گاهی به خشونت ختم می‌شد.

شاید همین‌ها از آدم عجولی مثل من یک در صف بایستِ صبور ساخته است.

باقی میمانیم

«صف»

نیمه‌شب

فروشگاه‌های زنجیره‌ای شهر ما داستان جالبی دارند: اول وقت کافی داری که به قدر نیازت بچرخی و جنس برداری و بعد باید زمانی برابر صبر کنی تا به صندوق برسی و حساب کنی و از در بیرون بری. من خریدهای ماهانه و فصلی‌ام رو از این فروشگاه‌ها می‌کنم. یا تخفیف‌های خوب دارند و یا تنوع تولیدکننده‌ها دستم رو برای انتخاب باز می‌ذاره. البته که از بخش آخرش متنفرم: باید زمان طولانی به خط منتظر بمونی و دائم اطرافت رو نگاه کنی و سعی کنی زمان بگذره. شکلات و آدامس و چیزهای به درد نخور اما جذاب اطراف صندوق‌ها زیادن‌. انگار فروشگاه روی تصمیمات گله‌وار در لحظه‌ آخر حساب می‌کنه. همین که وقتی نفر جلویی من دست می‌بره و جلوی چشمم چندتا شکلات برمی‌داره، احتمال تکرار این عمل چندین برابر در من بالا می‌ره.

این لحظه‌های صندوقی یک ویژگی وحشتناک هم داره. اینکه دیگران می‌تونن ببینن تو چه خریدهایی کردی. معمولا چرخ خرید افراد به قدر صفحه‌ مشخصاتش در شبکه‌های اجتماعی پر از جزئیات شخصیه. مثلا اینکه مرد جوان جلویی دوتا کودک داره یا زن موقری که با لباس فرم اداره به فروشگاه اومده، یه شب مستی باز سر راهشه و از حجم خرید برمیاد که تنها هم نیست.

عجیب‌ترین ویژگی صف‌های این چند وقت فروشگاه اما، مملو بودن سبدهای آدم‌ها از یک چیز خاص بود. یک بار نوار بهداشتی، بار بعدی روغن و یک دفعه هم رب. انگار ما پشت سر هم دیگه قطار می‌شدیم و به ترس‌های پنهان آدم‌ها نگاه می‌کردیم که چطور سعی می‌کردند با خرید کردن خودشون رو به آرامش برسونند.

این فقط جادوی ترس نیست. از عجایب اون چند دقیقه هم هست. همین که می‌دونی بقیه تو رو نگاه می‌کنند. که ابتدایی‌ترین واکنش به گزاره‌ قبلی و اصلیه: تو هم داری در حضور آدم‌ها زندگی می‌کنی. این که در نظرشون می‌گیری؟ امکان استفاده رو برای اونها هم به رسمیت می‌شناسی؟ حقشون رو در ترتیب برای بهینگی وقت رعایت می‌کنی؟ در تخصیص منابع چطور؟

اون سبدها یک قحطی بسیار موقت و ترسناک در شهر من ایجاد کردند. گمونم عامل اصلی همین بود. که وقتی می‌تونم نوبتی برای دیگران قائل باشم، خیلی کودکانه سعی کنم سهم اول و بیشتر رو تصاحب کنم‌.

راه نظم هیچ جامعه‌ای از این جاده نمی‌گذره.

صف عجیب

«صف»

شبانگاه

بعد از کلاس تربیت‌بدنی، رفتیم سمت ایستگاه مترو که برگردیم خوابگاه. من بودم و دوستم. بقیه همچنان کلاس داشتن و فقط ما دو تا برگشتیم. راه درازی تا خوابگاه داشتیم، چون سالن ورزش توی دورترین دانشکده به خوابگاه بود. از اون سر شهر تا این سر شهر، دلمون به چرت توی مترو خوش بود. ولی ماجرایی که دیدیم خواب از سرمون پروند.

روی صندلی‌های انتظار ایستگاه نشسته بودیم که زنی با یه دختربچه کوچولو اومدن و کنار ما نشستن. از حرف‌ها و رابطه‌شون تا زمانی که قطار برسه به این نتیجه رسیدیم که مادر و دخترن، ما هم مشغول حرف‌های خودمون بودیم تا بالاخره قطار اومد‌. تو یکی از شلوغ‌‌ترین و بی‌نظم‌ترین ایستگاه‌ها بودیم و با موج جمعیت وارد واگن شدیم.

خسته و کوفته، خوشحال از دیدن اولین صندلی خالی، سریع نشستیم. بقیه اون جمعیت بزرگ که جا گیرشون نیومد، سر پا ایستاده بودن. اتفاقا دوباره مادر و دختربچه رو جلو چشممون دیدم. به سختی خودشون رو لابه لای آدم‌ها نگه داشته بودن. به مادر گفتیم اجازه بده دخترک کنار ما بشینه که کمتر خسته بشه. گفت باشه و ما یه جای کوچولو برا ی بچه باز کردیم و کنارمون نشست. زن همچنان بالای سرمون دستش رو از میله‌ها گرفته بود و اگه گاهی توی جمعیت گم می‌شد، هنوز از رنگ روشن مانتوش قابل تشخیص بود.

ایستگاه بعد قطار ایستاد و آدم‌های جدیدی وارد شدن. از جمله یه زن جوان با لباس‌های سراسر مشکی. زیادی مشکی‌پوش بودنش باعث شد توجهمون بهش جلب بشه. در واقع بهش خیره شدیم. بارونی بلند مشکی پوشیده بود، اونقدر بلند که فقط تو فیلم‌ها دیده بودم. دستکش‌های چرم مشکی داشت، اونم توی فصلی که هوا آنقدرها هم سرد نبود. یه چتر بلند مشکی هم داشت که عین فیلم‌ها مثل عصا دستش گرفته بود… درست جلوی ما ایستاده بود. یعنی تصویر مقابل صورت من فقط یه جفت دست سیاه‌پوش بود که سر عصا رو گرفته. ریز ریز با دوستم مشغول اظهار نظر شدیم که چقدر عجیبه و چرا این جوریه. بعد به خودمون گفتیم بهتره ساکت باشیم، چون از این هیبت سراسر سیاه بعید نیست یه اسلحه از جیبش بیرون بیاره و ما رو از نعمت نفس کشیدن و اظهار نظر ساقط کنه!

دخترک هنوز کنارمون نشسته بود، ایستگاه بعد یه جای خالی کنارش باز شد، فکر کردیم حتما مادر بچه می‌شینه و بچه‌ش هم میره پیشش، اما بر خلاف تصورمون اون خانم سیاه‌پوش نشست. ما که حوصله‌مون سر رفته بود توی کیفمون دنبال خوراکی گشتیم. من چندتایی شکلات داشتم، پیداشون کردم و خواستیم بخوریم که دستم رو دراز کردم و به دخترک هم شکلات دادم و اونم گرفت. دوستم همون لحظه گفت کاش از مادرش اجازه می‌گرفتیم، راست هم می‌گفت. دختر کوچولو کمتر از سه سال سن داشت؛ شاید مادر صلاح نمی‌دید از غریبه خوراکی بگیره یا شاید اصلا براش ضرر داشته باشه. ولی تا ما اومدیم سرمون رو بچرخونیم و دنبال مادرش بگردیم، خانوم سیاه‌پوش تشکر کرد و گفت بیا دخترم و شکلات رو برای بجه باز کرد و داد دستش.

ما که دیدیم زن غریبه خیلی به بچه نزدیک شده سعی کردیم مامان بچه رو پیدا کنیم و متوجه‌اش کنیم که چی شده، ولی زن غیب شده بود. خود بچه هم ظاهرا راحت بود و هیچ مشکلی نداشت. تقریبا توی بغل زن سیاه‌پوش نشسته بود و داشت خوراکیش رو می‌خورد. فقط وقتی ایستگاه بعد، در کمال تعجب و با چشم‌های گرد شده دیدیم دختر و زن سیاه‌پوش با هم پیاده شدن و رفتن و هیچ خبری هم از زنی که ما فکر می‌کردیم مادر بچه‌ست نیست، برق از سرمون پرید.

ما موندیم با کلی معمای پلیسی تو ذهنمون. یا باید به کل به چشم خودمون شک می‌کردیم، یا واقعا یه اتفاق عجیب افتاده بود. البته چیزی غیر از بچه‌دزدی چون بچه اصلا از خودش ناراحتی نشون نداد. شاید هم یه جور قرار و مدار عجیب با هم داشتن.

صف و مهر

«صف»

شامگاه

صف‌های زیادی را ایستاده‌ام ولی یکی از صف‌هایی که خیلی یادم مانده صف صبحگاهی دبستان است. گمانم کلاس سوم بودم یا شاید دوم. یادم است در مدرسه تازه وارد بودم. هنوز پاییز بود و در حیاط صف می‌بستیم. تا قرآن بخوانند و ناظم یا مدیر چند کلمه‌ای حرف بزنند و به نوبت هر روز یک کلاس برنامه اجرا کند، معلم بهداشت و دار و دسته‌اش وقت داشتند تا سرمان را بجورند و ناخن و مو و لیوان و دندانمان را چک کنند که تمیز باشد. الان که به آن دوران می‌نگرم و شرایط اجتماعی‌اش را می‌سنجم، می‌بینم معلم بهداشت کار بدی نمی‌کرد، چه بسا کار خوبی هم بود. شاید روش اجرایی‌شان بد بود.

من نسبت به این کارشان خیلی مقاومت می‌کردم. همیشه در سر و ته صف جابجا می‌شدم که به من نرسند. شنبه‌ها معمولا ناخن‌هایم لاک داشت و تا مادرم بعدازظهر استن بخرد باید ناخن‌هایم را از دیدرس ناظم و معلم بهداشت دور نگه می‌داشتم. خوشم نمی‌آمد مدام لیوانم را از کیفم در بیاورم و دستم بگیرم که ببینند. از اینکه چانه‌ام را با دو انگشتشان محکم می‌گرفتند و سرم را می‌چرخاندند تا همه حجم دهانم را بررسی کنند، احساس می‌کردم تحقیرم می‌کنند. حتی آفرین و تشویقشان هم برایم ناخوشایند بود. چند نفری از نوچه‌های معلم بهداشتمان به نظرم خیلی کثیف می‌آمدند و دلم نمی‌خواست دست نشسته‌ای را که بی‌پروا در موهای دیگران کرده بودند در موهای من بگردانند. از تصور انتقال احتمالی شپش توسط دستانشان دلم آشوب می‌شد. بعضی‌شان از موقعیت والایی که کسب کرده بودند برای تحقیر ما استفاده می‌کردند. دوستی داشتم که لباس‌هایش مندرس بود، آخر نفر سومی بود که آن مانتو مقنعه را می‌پوشید. ولی هیچ وقت ندیدم مقنعه‌اش لک داشته باشد یا با دست نشسته میان‌وعده‌اش را بخورد. ولی هر روز جوری به لباس‌هایش دست می‌زدند انگار دارند یک تکه پارچه کثیف را از سطل زباله در می‌آورند. این کارشان دیوانه‌ام می‌کرد.

آن روز یادم نیست چرا ولی توجه به صف کلاس ما خیلی زیاد بود، جوری که من نتوانستم جابجا شوم و گیر یکی از نوچه‌ها افتادم. تا خواست جلو مقنعه‌ام را بدهد بالا گفتم «اگر به من دست بزنی، جیغ می‌کشم.» قیافه‌اش را کج و کوله کرد که ادای حرف زدن من را درآورده باشد. دستش را آورد جلو که محکم زدم روی دستش و بلند گفتم «گفتم دست نزن». ناظم از پشت میکروفن گفت «اونجا چه خبره، ساکت باشید، خانم فلانی ببینید چرا شلوغ می‌کنند». این شد که معلم بهداشت آمد سر وقتم و پرسید چه شده. نوچه چغلی کرد و پیازداغش را زیاد کرد که من لگد هم زده‌‌ام. معلم فرستادش برود صف دیگری را بازرسی کند و رو به من کرد که خوب حالا خودم آمدم بگذار موهایت را ببینم، با نگاه شیطنت‌باری اضافه کرد، نکند موهایت را نشسته‌ای و خجالت می‌کشی؟ نمی‌دانم از کجا این همه زبان و جرات پیدا کردم ولی آن شوخی برایم سنگین تمام شده بود. خودم و مقنعه‌ام را سفت گرفتم و گفتم «هم حمام رفته‌ام، هم هیچ چیز به شما نشان نمی‌دهم، اگر هم به من دست بزنید جیغ می‌زنم.»

معلم باورش نشد. شاید پیش خودش گفت بچه جغله جرات همچین کاری را ندارد. ولی تا دستش را روی دستم حس کردم از ته ته حلقم جیغ زدم. ناظم و مدیر که جلو صف ایستاده بودند خشکشان زد. با عجله بچه‌ها را به کلاس فرستادند و من را بردند دفتر.

آن صحنه جیغ و خشک شدن معلم از تعجب مثل تابلو افتخار در ذهنم حک شده. انگار که همه صف‌های عالم برایم آنجا تمام می‌شود. دلشوره و اضطرابم را که مدام بین همکلاسی‌هایم پس و پیش می‌شدم تا وقت صبحگاه و همراهش کابوس بهداشت هم تمام شود، انگار همه در همان جیغ خلاصه شد و تمام.

هیچکدام از خاطرات صف صبحگاه برایم به اندازه این جیغ لذت‌بخش نیست. انگار غلبه من بوده باشد بر ناتوانی‌ام.

جامانده در صف

«صف»

غروب

ما بچه های دهه شصتی با صف زاییده شدیم. شوخی نمی‌کنم حتما خودتان هم اگر دهه شصتی باشید یادتان هست که حتی بیمارستان‌ها برای ما نوبتی بوده، مثلا همین خود من برای به‌‌دنیا آمدن مجبور شدم همانجا در شکم مادرم چند بیمارستان را دور بزنم. چرا؟ به یک دلیل ساده! دکتر وجود نداشت. آخر هم در یک بیمارستان سر راه به دنیا آمدم؛ آنهم در شیفت دکتری که دوست نداشت بچه زائوهایش پسر باشند. شانس آوردم که دختر بودم وگرنه معلوم نبود چقدر باید درصف یک دکتر دختردوست می‌ایستادم.

این اولین مواجهه ما با صف بود و بعد هم که خانواده‌های‌ پرجمعیت‌مان صف‌پذیرترمان کردند. توی خانه‌ای که مجبور باشی برای دستشویی رفتن و مسواک زدن برنامه‌ریزی دقیق داشته باشی؛ ناگزیر صف‌پذیر می‌شوی. یاد گرفتیم صف ببندیم برای غذا خوردن؛ صف ببندیم برای شیر خریدن؛ صف ببندیم برای نان؛ صف ببندیم برای بازی کرذن توی پارک با وسایل بازی و صف ببندیم برای بازی با عروسک‌های موفرفری خارجی که گاهی کسی برای بچه‌ای در حوالی‌مان سوغات می‌آورد.

حالا خوبیم؟ نه! گمان نکنم. احساس می‌کنم ما تمام سهم صف‌پذیری‌مان را خرج کردیم. حالا تحمل و توان‌مان برای انتظار کشیدن پایین آمده و حتی شاید هم صفر شده. الان ما حوصله نداریم توی صف بایستیم تا جان بکنیم؛ تا نان در بیاوریم؛ تا درس بخوانیم؛ تا زندگی کنیم و حتی بمیریم (شنیده‌ام قبرستان‌ها هم تا سی سال آینده که وقت مردن ماست پر می‌شوند). حالا کسان دیگری هستند که تازه جان‌تر از ما هستند و ایستاده‌اند با کمرهای جوان و صاف و پاهای محکم توی صف‌هایی که جان ما را گرفته‌اند. کسی چه می‌داند؟ شاید ما بازهم الکی ایستاده‌ایم توی صف. ما همه عمرمان توی صف بودیم اما یاد نگرفتیم کجا باید بایستیم و چه‌قدر باید بایستیم ما فقط ایستادیم و یکهو تمام توانمان رفت و خسته شدیم.

یادم هست یک‌بار کوچک که بودم رفته بودم توی صف نانوایی. دختربچه مو خرگوشی فرفری‌ای بودم که قدم از زنبیل توی دستم کمی بلندتر بود. کمی ایستادم. بازهم بیشتر ایستادم. نمی‌توانستم برگردم خانه آن‌هم بدون نان. گفتم که ما دهه شصتی‌ها یاد گرفته بودیم منتظر باشیم؛ خیلی خیلی خسته شدم اما بالاخره نان‌ها را که به‌نظر دختر کوچکی که آن موقع بودم اندازه یک کوه بود گرفتم. نانوا نان‌ها را تا کرد و گذاشت توی زنبیلم. تشکر کردم و راه افتادم. پسر جوانی که پشت سر من توی صف بود گفت: کمک نمی‌خوای کوچولو؟… مسلم است که گفتم نه و اخمی هم کردم که چرا به من گفته کوچولو.

زنبیل را با دو دست گرفتم و کمی کشاندمش بیرون‌تر از صف. سنگین بود. مستاصل مانده بودم. پسر جایش را توی صف سپرد به نفرات بعدی و آمد کمکم. زنبیل را تا خانه‌مان که دو کوچه آن ورتر بود آورد. سر کوچه گفتم: مرسی خونه‌مون همینجاست! الکی گفتم. فقط می‌دانستم کسی نباید خانه‌مان را یاد بگیرد. پسر گفت: مطمئنی؟ مطمئن بودم و رفت. نگفتم اما دلم شور می‌زد که نکند جایش را توی صف از دست بدهد. بله باز هم سندروم صف! کشان‌کشان زنبیل را بردم تا در خانه.

حالا خیلی وقت است توی صفم. منتظرم کسی بپرسد: کمک می‌خواهی؟ نمی‌دانم بگویم کمک می‌خواهم یا نه فقط می‌دانم منتظر بودن در صف زندگی خیلی سنگین شده. حتی سنگین‌تر از آن زنبیل قرمز پلاستیکی پر از نان.

صف دایر‌ه‌ای

«صف»

عصر

دونه‌های بارون شبیه مرواریدهایی بودن که روی تن شهر شلوغ جا خوش کرده بودن. اتوبوس با سرعت حرکت می‌کرد و بچه مرواریدهای شیطون روی شیشه‌ها و بدنه اتوبوس، بندری می‌رقصیدن. اتوبوس پر از همهمه بود و من توی سرم پر از شور و شوق بود و لحظه‌شماری می‌کردم. به ایستگاه رسیدم و پیاده شدم. بارون تندتر شده بود. وسط هفته بود ولی شلوغی ایستگاه و خیابون‌های اطراف رو به وضوح می‌شد حس کرد. از این‌جا به بعد نیازی به جی‌پی‌اس نبود. فقط کافی بود انبوه جمعیت رو دنبال کنی تا به مقصد برسی. اگه از آسمون به منظره نگاه می‌کردی پالتوها و چترهای رنگی‌ رو می‌دیدی که روی پس‌زمینه خیس آسفالت، ‌آروم آروم حرکت می‌کردن. درست شبیه قطره‌های آبرنگی که تازه روی بوم نقاشی رها شده باشن.

آخرین پیچ رو هم رد کردیم و رسیدیم به خیابونی که به سالن سخنرانی می‌رسید. منظره‌ای که در انتظارمون بود من یکی رو که خیلی متعجب و هیجان‌زده کرد. بی اغراق بلندترین صفی بود که تا اون موقع دیده بودم و قشنگ‌ترینشون. سالن سخنرانی توی یه ساختمون دایره‌ای شکل بزرگ قرار داشت و ساختمون دایره‌ای شکل توی یه میدون سرسبز پر از درخت و چمن و بارون و پرنده. از همه جالب‌تر این بود که بر خلاف تصویر خطی که از یه صف به ذهن ‌‌آدم خطور می‌کنه این صف شبیه یه سری دایره‌های متحدالمرکز بود که فضای ساختمون رو احاطه کرده بودن. به معنای واقعی کلمه جای سوزن انداختن نبود و این نشونه خیلی خوبی بود. خیلی‌ها از شهرهای دور و نزدیک برای سخن‌رانی پیرمرد موسپید اومده بودن. مدت زیادی مجبور شدیم توی صف بایستیم و اتفاقا توی همین مدت خیلی هم بهمون خوش گذشت. خوراکی‌هامونو با هم قسمت کردیم. با هم خیس شدیم. با هم خندیدیم. با هم فکر کردیم و رویا بافتیم و وقتی ما مشغول بودیم، صف یواش یواش جلو رفت بدون‌ این‌که ما اصلا متوجه بشیم. این‌جوری بود که توی یه چشم به هم زدن که البته با اجازه شما ۲ ساعتی طول کشید وارد سالن بزرگ شدیم. همهمه و هیاهوی مردمی که با یه دنیا عشق اومده بودن دل آدمو لبریز از امید و خوش‌بختی می‌کرد.

سخنرانی عالی پیش رفت و در کل روز خیلی خوبی بود که هیچ وقت از خاطرم نمی‌ره. گرچه تقریبا همه می‌دونستیم که احتمال برد پیرمرد محبوب سپیدموی ما توی انتخابات کمه، همه توانمونو گذاشته بودیم که ازش حمایت کنیم. انگار چیزی که مهم بود دیگه برد و باخت نبود. چیزی که مهم بود قد رعنای صفی بود که ما می‌تونستیم با هم بسازیم و به رخ دنیا بکشیم. صفی که فقط کافی بود از توش ایستادن لذت ببری و با اطرافیانت رفیق و همراه بشی تا اونم دستتو بگیره و تاتی‌تاتی‌کنان تو رو به مقصدت برسونه. بعد وقتی به مقصد رسوندت دستاشو پشت سرش گره بزنه و با یه لبخند شیطنت‌آمیز با نمک ازت بپرسه حالا خداوکیلی راستشو بگو عزیزم، وقتی توی صف بودی بیشتر بهت خوش نگذشت؟

فرهنگ نداشته

«صف»

بعد از ظهر

حتی دلم نمی‌خواهد به صف‌هایی که ایستاده‌ام فکر‌کنم. هیچ چیز بامزه‌ای در آنها وجود ندارد. صف کند بانک؟ صف های بی‌خاصیت مدرسه؟ صف‌‌های کوپن؟

فیلم‌ زمان غذا دادن به سگ‌های پناهگاه را دیده‌اید؟ چگونه هر کدام منتظر نوبتشان می‌شوند تا بروند سر ظرف غذایشان؟ کسی دیگری را گاز نمی‌گیرد. کسی تقلب نمی‌کند. هل نمی‌دهند. قوانین صف را می‌توان از این سگ‌های نجات‌یافته‌ی پناهگاه یاد‌گرفت.

بزرگترین مشکل در صف‌هایی که در دوران بزرگسالی ایستاده ام این است که کسی نمی داند که باید به حریم شخصی دیگران در صف احترام بگذارید. لازم نیست، حتما در صف به نفر جلویی یا پشتی خیلی نزدیک شوید. لازم نیست نفر جلویی نفس گند شما را روی صورتش احساس کند یا کیف برندنشانتان هی به آدم برخورد کند. آخ از صف‌های سینما یا رستوران و گروه‌های دوستانی که باهم آمده‌اند خوش‌ بگذرانند. اگر چند نفر هستید و همه نفرات می‌خواهند از نوبت استفاده کنند بهتر است که با گروه به طور کامل در صف قرار بگیرید. نباید یک نفر برای کل گروه در صف جا بگیرد. مگر سیزده‌بدر است که یک نفر اول صبح چادرها را برپا کند تا بقیه برسند؟

خاطراتم از وضعیت صف‌های بانک، پلیس بعلاوه ده و ادارات که فاجعه‌ترین است. ای‌ کاش یاد بگیریم صبور باشیم. همه افراد در صف یک وضعیت را دارند. خیلی وقت‌ها بعضی افراد سعی می‌کنند، خودشان را جلو بیندازند چون خونشان خوش‌رنگ‌تر است. سایر افراد هم به همان میزان منتظر هستند. حالا با کلی زمان هدررفته جلوی باجه می‌رسی، ناگهان یک‌دست از پشت‌ سرت می‌آید که این‌هم آن نقصی مدارک. همچنین اگر صف بسیار طولانی است، هنگامی نوبتتان شد، ای کسانی که می‌خواهید پول بگیرید، کارتان را سریع‌تر انجام دهید که بقیه کسانی که پشت سرتان ایستاده‌اند، زیاد منتظر نمانند. نه اینکه تازه دنبال رمز کارت بگردید یا فکر کنید کدام قبض را با کدام کارت پرداخت‌کنید.

اینکه لطفا قبل از ایستادن در صف، از نفر آخر سوال کنید که آیا نفر آخر است و اینکه صفی که می‌خواهید در آن بایستید درست است یا نه. گاهی ما در صف‌های اشتباه قرار می‌گیریم و بعد سعی می‌کنیم برای جبران آن در صف دیگر بدون نوبت وارد شویم. بنابراین قبل از هر چیز از صفی که باید در آن قرار گیربد، مطمئن شوید. در ضمن یادتان باشد کس دیگری جز خودتان مسئول جبران بی‌برنامگی شما و دیر رسیدنتان به صف نیست. پس برای آن کس که جلوی شماست اصلا مهم نیست که پروازتان به کجاس یا چه زمانی انجام می‌شود، یا شما دانشجوی کدام دانشگاه با اسم دهن‌پر‌کن هستید.

ما روزانه برای کارهای بسیار زیادی مجبور هستید در صف بایستیم، اما تعداد کمی از ما سعی در اجرای قوانین بالا می‌کنند. به همین دلیل روزانه شاهد برخوردهاودرگیرهای بسیاری که گاهی منجر به زدو خورد‌های فیزیکی می‌شود، هستیم. بیایید کمی فرهنگ جامعه را بالا ببریم. فقط یک کم. سگ‌های پناهگاه یاد گرفتند، مطمئنا انسان‌ هم می‌تواند.

صف و ملیت‌

«صف»

نیمروز

موضوع صف از جایی برای من جالب شد که عشق کردن انگلیسی‌ها با صف‌هاشون رو دیدم. خیلی وقت‌ها اگه یه انگلیسی بخواد اخلاق و ویژگی‌های مردم مملکتشون رو بگه، به این که عاشق تو صف ایستادن و حفظ نظم صف هستند اشاره می‌کنه. وقتی هم بخوان در مورد خارجی‌ها غر بزنند، معمولا یه خاطره از یه صفی که فردی از فلان ملت نظمش رو رعایت نکرده میگن.

در مورد صف و ملیت خودمون به طور کلی که ما هیچ ما نگاه. من همیشه از رفتن به جایی که نوبت قراره توش از طریق صف رعایت بشه وحشت دارم. منظورم از صف البته همون انبوه آدم چسبیده به هم پشت یه باجه هست، همون توده. صف کجا بود! وقتی تو این موقعیت گیر می‌افتم نمی‌تونم کاری از پیش ببرم و خیلی معطل میشم، عرضه ندارم!

یه خاطره خنده‌دار هم دارم. یه بار رفتم یه جایی که برحسب تصادف در حادثه‌ای شگفت‌انگیز، فقط یک خانم و آقا پشت اون باجه بودند و من نفر بعد بودم. به خاطر همون عرضه‌ای که ندارم،  نتونستم خودم رو راضی کنم برم بچسبم بهشون پشت باجه و هی از هر طرف دست خودمو ببرم جلو نامه‌ای که می‌خواستم رو بدم به اون کارمند. البته که حواسم هم بود اینجا انگلیس نیست و خنگ‌بازی در بیارم با فاصله استاندارد صف در ممالک غریبه بایستم، ده نفر می‌رن جلوم و اصلا کسی منو تو صف حساب نمی‌کنه. اینه که با یه فاصله خیلی خیلی کم، فقط در حدی که بهشون نچسبیده باشم، ایستادم پشت سرشون، تا کارشون تموم بشه. لازم به ذکره این خانم و آقا چنان کنار هم بودند که من فکر کردم یه خانواده‌اند. منتها بعد فهمیدم اون دو تا هیچ ربطی به هم نداشتند و طبق همون قاعده صف ایرانی کنار هم چسبیده بودند به باجه. تو همون مدت کوتاه تا کار این دو تا انجام باشه سه چهار نفر اومدن و با وجود فاصله بسیار کمی که من داشتم بی‌توجه به حضور من می‌رفتند جلو، که من این بار اومدم باعرضه باشم و بهشون می‌گفتم من تو صف هستم، لطفا صبر کنید. خوشبختانه تونستم جای خودم رو تو صف حفظ کنم و یه نیمچه صف پشت سرم درست شد. همین که رسیدم دم باجه، یه آقای دیگه هم اومد که بهش گفتم من منتظرم. در این لحظه مسوول باجه که تا الان در برابر این وضع آشفته، و این همه بی‌نظمی و کار خلاف قاعده، دندون روی جگرگذاشته بود، و هرچی هرکس و ناکسی گفته بود تحمل کرده بود و سعه‌صدر نشون داده بود، دیگه تحملش تموم شد. یه داد بلند سر من زد که یعنی چی خانوم هی با همه دعوا داری! بینی و بین‌الله حالا تنها جمله‌ای که من گفته بودم همون من تو صف هستم لطفا صبر کنید٬ یا من منتظرم بود. دعوا؟! بعد هم گفت صف آقایون جداست. در حالی که کلا در اون صف که توضیح دادم چی بود تا همون لحظه هم خانم و آقا درهم به هم چسبیده بودند مشکلی نبود. به من بی‌عرضه که توانایی چسبیدن به شکم و پهلو و باسن بقیه به حد کافی رو نداشتم و یه نخود فاصله گرفته بودم که رسید، جدا شد! و چون صف جدا بود ایشون هم راهی نداشت جز این‌که کار این آدمی که اومده بود خودشو چسبونده بود به من و آقا بود رو اول انجام بده دیگه، نوبت صف خانم‌ها نبود. به خصوص که من از اولی که اومده بودم هی با همه دعوا کرده بودم و هی سر و صدا کرده بودم. واقعا قابل تحمل نبود این رفتار زشت من!

در اون روز بود که من فهمیدم چقدر رعایت بی‌نظمی، چسبیدن به بقیه، عدم رعایت نوبت، توی ایران مهمه و من در اشتباه بودم که فکر می‌کردم اینجا هرکی هر کیه. اتفاقا یه ذره نچسبی به بقیه، تو صف بایستی، حواست به رعایت نوبت باشه،‌ این‌قدر حواس مسوولین و کارمند‌ها جمع هست که حسابی باهات برخورد می‌کنند، که بار بعد همچین جسارتی نکنی!

چادرهای سیاه سر صف

«صف»

پیش از ظهر

ماه محرم که می‌شد، چشم انتظار دو روز مناسبت تاسوعا و عاشورا می‌موندیم تا با عموها و خانواده‌هاشون جمع بشیم توی محله‌ قدیمی و همه با اهل محل دست به دست هم بدیم و مراسم خوبی برگزار کنیم. دسته‌ که وارد کوچه می‌شد، بوی اسپند و شربت خاکشیر و نوحه خوندن واسه من بهترین حس و حال بود و هنوز هم بعد از گذشت دو دهه و دور شدن از همه اون روزها، هربار بوی اسپند من رو پرت می‌کنه به محله قدیمی که الان نه خونه‌ها ازش مونده و نه آدم‌ها، جاش آپارتمان‌های چند طبقه و کوچه تنگ و شلوغ پر از ماشین باقی مونده.

تا دم‌دم‌های صبح عاشورا بیدار می‌موندیم، تو گرماگرم بسته شدن چشم‌هامون، بلند می‌شدیم و راه می‌افتادیم برای گرفتن حلیم مخصوص و معروف و خوشمزه حسن آقا. از دو سه ساعت قبل از اینکه حسن آقا در مغازه رو باز کنه، مردم بودن که صف می‌کشیدن با قابلمه‌های توی دستشون که ما هم جزوشون بودیم. این دوره مربوط به زمستون و پاییزه، هوای سرد و بوی صبح و بخاری که از دهنمون در میومد و مهربونی مردم. ما بچه‌های توی صف، یکی یکی و دوتا و سه تا، جا می‌شدیم زیر چادرهای سیاه هم‌صفی‌ها تا گرم بمونیم. گرمای تن و خواب و بیداری و زمزمه‌هایی که می‌شنیدیم و قصه‌هایی که بزرگترها تعریف می‌کردن و رسیدن نوبت به ما و گرمای قابلمه‌های پر از حلیم و بوی دارچین و روغن حیوونی و رسیدن تا خونه. آخ… صف‌های انسانی… صف‌های محبت و مهر که هیچکسی دست خالی از دم مغازه حسن آقا بر‌نمی‌گشت.

حالا هربار که پاییز شروع میشه، سرما که پوست تنم رو غلغلک میده، دم‌دمای صبح که بیدار میشم و بوی صبح و شروع روز از لای پنجره نیمه باز به مشامم می‌خوره، دلم می‌خواد فقط برای یک بار دیگه برگردم زیر اون چادرای سیاه، برگردم به صفی که منتظرش می‌موندم، برگردم به جوونی مادرم، برگردم به جمع شدن اعضای خانواده کنار هم، برگردم به صف زندگی واقعی…

صف تلفن کارتی

«صف»

سپیده‌دم

من یکی از بهترین دوستانم را در صف پیدا کردم، در صف تلفن کارتی خوابگاه. زمانی که من دانشجوی لیسانس بودم، موبایل وجود خارجی نداشت و باید از طریق مخابرات یا تلفن کارتی با خانواده‌هایمان تماس برقرار می‌کردیم. مخابرات در یک خوابگاه دیگر بود. تقریبا از ساعت شش بعدازظهر به بعد، جلوی تلفن‌های کارتی صف عریضی تشکیل می‌شد و هر چه به ساعات پایانی شب نزدیک می‌شدیم، این صف طولانی‌تر می‌شد، یک مجتمع خوابگاهی با هفت فاز دو طبقه، فقط پنج تا تلفن داشت و وای به زمانی که دخترها می‌خواستند با نامزدشان یا دوست پسرشان صحبت کنند، تقریبا برای یک احوالپرسی ساده با خانواده باید دو تا سه ساعت در صف می‌ایستادی.

در یکی از شب‌ها که منتظر بودم  تا نوبتم شود که به خانه زنگ بزنم، دختری در صف تلفن کناری بود که مشغول کتاب خواندن بود. من هم اغلب کتابی را با خود می‌بردم و در صف جا می‌گرفتم، چند متر آن سوتر روی نیمکتی می‌نشستم و کتابم را می‌خواندم تا نوبتم شود. همان شب با دختر دوست شدم. رشته‌های تحصیلیمان از اساس با یکدیگر متفاوت بود..، شب‌های بعد باز هم یکدیگر را در صف تلفن، آشپزخانه، سلف و … دیدیم. آن دختر نیز مثل من فاصله‌ خانه‌شان تا دانشگاه طولانی بود و تعطیلی‌های سه روزه را در خوابگاه می‌ماند. این اشتراک باعث شد که وقت بیشتری را با هم بگذرانیم و دوستیمان ادامه داشته باشد، بعد از فارغ‌التحصیلی دوستم در همان دانشگاه مشغول به کار شد و من به شهر خودم بازگشتم و بعد از گذر حدود بیست سال از آن روزها، با اتفاق‌های بسیاری که در این سال‌ها افتاده است، هنوز من و دختر دوستان صمیمی برای هم هستیم. او دو دختر دارد و من خاله‌ دخترهایش هستم. تقریبا سالی دو بار یکدیگر را می‌بینیم و روزها و ساعت‌ها در شبکه‌های اجتماعی مشکلاتمان را با یکدیگر در میان می‌گذاریم. یک بار در پاسخ سوال دختر بزرگ دوستم که پرسید «شما کجا با هم آشنا شدید» گفتیم: «صف تلفن کارتی!»

هنوز دخترک فکر می‌کند من و مامانش پاسخ درستی به سوالش نداده‌ایم!

از هفت سالگی تا آخر عمر

«صف»

سحرگاه

درست به خاطر دارم که از هفت سالگی صف ایستادن شروع شد. هر سال از اولین تا آخرین روزِ درس، سر صف در دوره ابتدایی، مبصر کلاس ششم مامور صف ما بود. دختری با قد بلند و صدای کلفت و جمله تهدیدآمیز «صبر کن خانم ناظم بیاد!» چشمتان روز بد نبیند. بعد از زنگ و ایستادن سر صف، خانم ناظم با خط‌کش ضخیم و تکه‌ای کاغذ پیدایش می‌شد. از روی کاغذ اسامی چند دانش‌آموز را می‌خواند. طفلکی‌ها از پله‌ها بالا رفته و جلو خانم ناظم می‌ایستادند و کف دست‌ها را باز می‌کردند و به بهانه بلد نبودن درس، شلوغی سر صف، بلند بودن ناخن‌ها و… تنبیه می‌شدند. حالا از تنبل نوشتن بر صفحه کاغذ و چسبانیدن به پشت روپوش نگویم که ناگفتنم بهتر است. اضطراب و ترس از خانم ناظم به قدری زیاد بود که درد ضربه خط‌کش در مقابلش کم‌رنگ می‌شد. حیف آن چشمان درشت و زیبا‌ که خشم جای مهر را گرفته بود.

زنگ تفریحِ یک روز بسیار سرد و پربرف زمستانی، با همکلاسی‌ها گلوله‌برف‌بازی می‌کردیم. گلوله برفی بزرگ درست کرده و با قدرت هر چه تمام‌تر به طرف دوستم پرتاب کردم. دختر جا خالی داد و گلوله به گونه خانم ناظم خورد. چشمانم را محکم بستم. (کهلیگین باشینی قارا قویلویان تکین / عین کبکی که سرش را زیر برف فرو می‌کند و فکر می‌کند کسی او را ندیده است.‌) زنگ خورد و سر صف ایستادیم. از کنار خانم ناظم رد می‌شدیم که خط‌کش را بالا آورد و با خشم گفت: «‌کف دستت را باز کن. تا تو باشی و به بزرگترها گلوله برف پرتاب نکنی.» کف دستم را باز کردم و تا با لکنت زبان شرح دهم که قصد من شما نبودید ببخشید، دو تا ضربه محکم بر دستانم کوبید. البته یادش رفت که بگوید دستکش‌ها را دربیاورم. درد زیادی نداشت. خوشحال شدم و او که متوجه اشتباه خودش شد، به زحمت توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

بزرگتر که شدیم، هر روز برای رفتن به سر کار یا خرید و… سر صف می‌ایستادیم. روزی منتظر اتوبوس ایستاده بودیم. اتوبوس دیر کرده و صف شلوغ بود. سرانجام از دور پیدایش شد و ترمز کرد. تا خواستیم سوار شویم، یکی داد زد: «ای وای عقرب! عقرب!» ترسیده و دست و پا گم کردیم. دو زن جوان در حالی که می‌خندیدند سوار شدند. به دنبالشان ما که سر صف ایستاده و گرمای خرداد را تحمل کرده بودیم سوار شدیم. راننده رو به آن دو زن کرد و گفت: «‌خیلی زشت است. خجالت بکشید.» یکی از زن‌ها با خنده‌ای تمسخرآمیز جواب داد: «تو کارتو بکن آقا شوفر.» راننده با خشم گفت: «‌می‌دانی اگر زن نبودی چه کارت می‌کردم؟» زنی میانسال فوری پرسید: «آقا شوفر چکار می‌کردی بگو تا انجام دهم؟ یعنی با اردنگی می‌زدی و از اتوبوس می‌انداختی بیرون؟ مثل من؟» سپس همراه با دوستانش، دو زن را کتک‌زنان از اتوبوس پیاده کردند و اتوبوس به حرکت درآمد.