دسته: شک به خود

یک بعدازظهر بارانی

«روزی که به خودم هم شک کردم»

عصر

خیلی برای نسخه‌های عمومی که پیچیده می‌شود تره خرد نمی‌کنم. یکی از نامفهوم‌ترین‌هایش پیش از مهاجرت بود، گفتند از ایرانیان خارج‌نشین حذر کن. مسلم است که باور نکردم و هنوز هم باور ندارم ولی بعد از یک اتفاق به این نتیجه رسیدم که اگر دوستی سالمی می‌خواهم باید همان متهٔ زمانِ ایران بودنم را به خشخاش بگذارم.

همه چیز خوب بود. رفتار‌ها، ارتباط‌ها محترمانه و صمیمی که ناگهان به یک اتفاق، به یک شب همه‌چیز بهم خورد. اتفاقی که تقصیر من هم نبود بارندگی شدیدی بود و برنامه دسته‌جمعی‌ای که مسئولش من بودم لغو شد. از فردایش رفتارش سرد و بی‌تفاوت و طاقچه بالا شد. دلیلش را نفهمیدم، ازش پرسیدم، گفت و جوابش را شنید ولی باز هم به روال سابق برنگشت. کماکان سرد شده بود و دیگر صمیمیتی احساس نمی‌شد. مهلت دادم که شاید برایش جا بیافتد ولی باز هم افاقه نکرد. بعد از مدتی رفتار طلبکارانه و بی‌ادبانه‌ای پیش گرفت که راه ادامه آشنایی را برایمان مسدود کرد. ناراحت بودم از، از دست رفتن آشنا و آن همه انرژی‌ای که برایش گذاشته بودم. ولی بیشتر از ناراحتی، به فکر فرو رفتم که واقعاً کجای رفتار من با این جماعت اشتباه بود؟ مگر این جماعت با آنچه در ایران هستند چه فرقی دارند که اینقدر سیاست‌گذاری‌ها برای ارتباط با ایشان متفاوت است، در واقع باید متفاوت باشد؟! چرا اینجا اینقدر همه با هم مشکل دارند؟ چرا هیچ‌کس دیگری را تحمل نمی‌کند؟ تنها شباهت با درون مرز توقع از دیگران است.

با تغییر رفتار آن آشنا من به عادت و رفتار خودم شک کردم. منی که هر بار قبل از هر حرف و عملی از چند زاویه می‌سنجمش، منی که به وقت عمل از کرده‌ام مطمئن‌تر از مطمئن هستم. حالا چند بار و چند ماه متوالی رفتار خودم و حرف‌هایم را دوره کردم و شک کردم. کنش و واکنش‌هایم را زیر و رو کردم. دنبال اشتباهی می‌گشتم تا به او حق بدهم، تا شاید بهانه‌ای شود پا پیش بگذارم و با عذرخواهی عمیق‌تری  رابطه را از نو گرم کنیم. بس که او به رفتار زشتش مفتخر و مطمئن بود، من به شک افتاده بودم.

متاسفانه آن آشنا غریبه شد ولی رفتارش تاثیر عمیق‌تری بر روح من داشت. دیگر نمی‌توانم به راحتی صرف هم‌زبان بودن و هم‌فرهنگ بودن و شناس بودن با پیچیدگی‌های روحی روانی خودمان، به ایشان اعتماد کنم. نمی‌توانم اعتماد کنم که آنچه می‌گویم را می‌فهمند. یک خیالی داشتم که چون همه از میهن دوریم، پس درد تنهایی و دوری را می‌فهمیم و برای تسلای همین یکی هم که شده مدارا می‌کنیم، بهتر رفتار می‌کنیم، تفاوت‌هایمان را بیشتر می‌پذیریم، ولی گویا پر بیراه رفته‌ام. تعمیم نمی‌دهم، ولی اعتماد دوباره سخت شده.

هزارلای درون

«روزی که به خودم هم شک کردم»

بعد از ظهر

اینکه هر روز جلوی آینه وقتی به خودت نگاه می‌کنی، انتظار داری چهره آشنا و همیشگی خودت رو ببینی و هیچوقت هم ناامید نشدی تا حالا، دلیل بر این نمیشه که یکی یهو از اون توها، از ته اون عمیق‌ترین غارهای تاریک ذهنت یهویی نپره بیرون و شگفت‌زده‌ات نکنه. جوری که بگی مگه میشه؟ مگه داریم؟ این منم آیا؟ اون جوری که یادم میاد تا بعد از قبولی کنکور، هرگز در مورد هیچ کدوم از امتحان‌ها و مسابقه‌های ورزشی وعلمی فرهنگی و کلا هر جور رقابتی، هیچ شکی در مورد موفق شدنم به دل راه نمی‌دادم. اصلا راجع به نتیجه «فکر» نمی‌کردم. همیشه مطمئن بودم به گرفتن بهترین نتیجه. انگار که اصلا همین جوری باید باشه و روال عادیش همینه. جوری کنکور دادم که انگار همون لحظه دارم صندلی دسته‌دار خودم رو توی اون دانشکده و توی اون دانشگاه مورد نظرم میبینم.

اما مشکل از وقتی شروع شد که اولین امتحان میان‌ترمم رو خراب کردم. یادم میاد فکر می‌کردم دارم خواب میبینم، صورتم گر گرفته بود و دستام یخ کرده بود، یه چیزی توی شکمم چکه‌چکه می‌کرد، یه جوری مورمورم می‌شد که انگار وسط حموم کردن آب قطع بشه و آدم بمونه منتظر و آب سرد شده لای موهاش بچکه روی تنش. اون موقع‌ها نمره‌ها رو با شماره دانشجویی می‌زدن روی دیوار راهروی اتاق آموزش یا روی در اتاق استاد. اونجا وایستاده بودم و دلم پیچ می‌رفت و هی خالی می‌شد، عرق کرده بودم و دستام یخ بود و جرات نداشتم به هیچکس نگاه کنم. اون درس لعنتی اصلا چیز سختی نبود و نمی‌دونم چه‌ام شده بود که اونجوری امتحانش رو خراب کرده بودم. اون لحظه اولین باری بود که خودم رو می‌دیدم از غار بیرون پریده، قیافه‌اش مثل خودم بود ولی خنده ناتموم ابلهانه‌ای داشت، از ریختش خنگی و بی‌دست و پایی می‌ریخت و لباسای دانشگاه مثل جلی بود بر قامت بی‌مصرف مترسکی‌اش.

اون اومد جلو و دیزالو شد در من، من با همون عرقای سرد شده و احساس تهوع تبدیل شدم به اون «خودم». دیگه از اون لحظه کذایی تموم اطمینانی که به خودم داشتم بابت همیشه برنده بودن و همیشه نتیجه مطلوب گرفتن از کارهام، به کل از بین رفت. تا آخر تحصیل و بعد سر کار و دوباره ادامه تحصیل دیگه هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم و حالا هم تقریبا ندارم، اون دختر خنگول با اون لباسای گشاد و بدقواره بیست سال پیش لااقل روزی یک بار تو آینه باهام چهره به چهره میشه. چند بار دیگه «خودم»های دیگه‌ای از غارهاشون جلوم بیرون پریدن و منو غافلگیر کردن. شاید چند باری هم حسابی منو بابت چهره‌ای که از خودم بهم نشون دادن وحشت‌زده‌ کردن ولی اون بار اول کلا جنس دیگه‌ای بود. در واقع گاهی وقتا به خودم نهیب می‌زنم پاشم برم توی غار بلکه اون دختر هجده ساله پر از اطمینان به خود رو پیدا کنم یا اینکه خودمو گم و گور کنم لااقل از دست این دختر خنگول رسوخ‌کرده تو وجودم خلاص بشم.

یک پیرکس نامرغوب

«روزی که به خودم هم شک کردم»

نیمروز

تازه شروع کرده بودم که به این کارگاه داستان‌خوانی بروم. جلسه اول با هزار ترس و لرز داستانی خواندم. در واقع بعد از اینکه آقای نویسنده گفت «یه چیزی بخون»؛ اولین داستانی که توی برگه‌هایم دیدم را بلند خواندم و منتظر ماندم که آقای نویسنده بکوبدم و بریزدم پایین. بر عکس تصورم آقای نویسنده انگار که موجود خارق‌العاده‌ای دیده باشد از من تعریف کرد. آنقدر که روحم جان گرفت و تَر و تپل شد. (روح من بر عکس خودم خیلی دیر تپل و جان‌دار می‌شود.) در دو سه جلسه بعد هم همین بود. هرکدام از داستان‌هایم را که می‌خواندم، مثل «نوبل‌بُرده‌ها» با داستان‌هایم برخورد می‌شد. (نه فقط از طرف آقای نویسنده، بلکه از طرف بقیه دوستان هم‌کارگاهی نیز.)

***

آن روز بهترین داستانم را برده بودم که بخوانم. داستانی که نوشتن و تمام کردنش دو سال طول کشیده بود و در جای‌جایش ردپای کابوس‌های واقعی‌ام دیده می‌شد و  ذره به ذره‌اش را با خون و پوست و گوشت دردناک نوشته بودم. دوستش داشتم مثل مادری که بچه‌ی زیبای موفقش را دوست دارد. داستان را یک نفس و بلند و با اعتماد به نفسی که هرگز نداشتم؛ خواندم.

در طول داستان چشمم به بچه‌ها بود. می‌دیدم که درگیر شده‌اند و چشم از من بر نمی‌دارند. خیالم راحت‌تر شد. تمام که شد تکیه زدم و منتظر ماندم. آقای نویسنده گفت: «من همیشه نوشته‌های تو رو تحسین کردم و ابایی هم ندارم که اینو بهت مستقیم بگم؛ اما… این داستانی که نوشتی… باورم نمی‌شه بتونی اینقدر بد بنویسی!»

تنم یخ کرد و شنیدم تمام اعضای داخلی بدنم تکه‌تکه – مثل یک پیرکس نامرغوب که سرد و گرم شده باشد – پودر شدند و ریختند زیر پوستم. با خودم گفتم: «همین حالا می‌روم بیرون. اصلا می‌روم داستانم را می‌گذارم ته کمد و دیگر برای هیچکس نمی‌خوانمش (فکر می‌کردم بچه‌ زیبایم معلول است) اصلا دیگر نمی‌نویسم. اصلا دیگر فلان… اصلا دیگر بیسار…» و در تمام این مدت مستقیم به رو به‌رویم نگاه می‌کردم و حرف‌هایش را می‌شنیدم.

آخر جلسه گفت: «میدونی چی تو اینقدر باحاله؟ وقتی ازت تعریف می‌کنم لبخند می‌زنی. وقتی دعوات می‌کنم لبخند می‌زنی. ازت انتقاد می‌کنم لبخند می‌زنی. اصلا ما رو به چیزی حساب می‌کنی؟» و خندید. با خودش فکر کرده بود من آنقدر محکم و مطمئن و کاردرستم که نیازی به نظرات دیگران ندارم و نمی‌دانست که آن جلسه قرار است جلسه آخر حضورم در آن جا باشد و خیال دارم همه‌ مدادهایم را بشکنم و بریزم دور و دیگر حتی برای خودم هم قصه نگویم.

از در که آمدیم بیرون، هم‌کارگاهی‌ام گفت: «ببین هر فکری که داری می‌کنی بیخوده. بریزشون دور و مثل همیشه بنویس بچه زرنگ کلاس.» حرفش خوب بود، اما من هنوز دستم پر از خرده شیشه است. دو جلسه کارگاه را پیچانده‌ام و برای جلسه بعد، دیو  و پری درونم در کشاکشند. خجالت می‌کشم بروم. فکر می‌کنم حالا همه می‌دانند من بی‌استعدادم و آن اول‌ها هم استاد اشتباه کرده بوده و اگر بروم بی‌شک فقط دلم می‌خواهد گریه کنم.

ترکیب لوبیاپلو و دارچین

«روزی که به خودم هم شک کردم»

صبح

روزهایی که مهمان داشتم، مثل اسب باید می‌دویدم. تمیزکاری خانه، حاضرکردن ظرف و ظروف، پختن غذاها. دوست داشتم همه جا تمیز باشد، همه چیز حاضر باشد، دوست داشتم غذاهایم خوشمزه باشند.

معمولاً ریسک نمی‌کردم، همیشه غذاهایی که تبحر خاصی در پختن‌شان داشتم، انتخاب می‌کردم و برای تمام مهمان‌ها کپی پِیْست می‌کردم. مثلا من تو لوبیاپلو و دلمه، آشپزی حرفه‌ای بودم. تا به حال هزاران بار لوبیاپلو و دلمه درست کرده بودم و هر بار تمام مهمان‌هایم راضی بودند و با کلی تعریف و تمجید میز را ترک کرده بودند. حتی چندین بار شده بود که مهمان‌ها ازم خواسته بودند دستور پخت دلمه‌هایم را بگویم یا اینکه چرا لوبیاپلویم عطر خاصی دارد. و من همیشه راز لوبیاپلو و دلمه‌های خوشمزه‌ام را می‌گفتم، که خب البته راز خاصی نداشت، دارچین لوبیاپلوهایم را خوش‌طعم و خوش‌بو می‌کرد و طعم شور و شیرین دلمه‌هایم را خوشمزه.

آن روز هم از صبح دلمه‌ها را لای برگ موهایی که با وسواس انتخاب کرده بودم و نازکترین‌شان، پیچیدم، لوبیاپلو هم با طعم دارچین بار گذاشتم.

وقت غذا، تا غذا را آوردم و برای مهمان‌ها کشیدم، یکی‌شان با تعجب گفت که بوی دارچین از کجا می‌‌آید؟ و من با همان اعتماد به نفس همیشگی‌ام گفتم از لوبیاپلوام. و بعد داستان لوبیاپلوهای همیشگی‌ام را تعریف کردم. اینکه همه‌ مهمان‌هایم همیشه چقدر دوستش دارند، اینکه ترکیب لوبیاپلو با ادویه‌ای مثل دارچین چقدر خوش‌عطر و خوش‌مزه می‌شود. و اولین بار که دیدم مهمانم، لب به لوبیاپلویم نزد و گفت دارچین ادویه‌ لوبیاپلو نیست و طعم دارچین و لوبیاپلو اصلا با هم همخوانی ندارد. آن روز انقدر اعتماد به نفسم را از دست دادم که سر میز همان‌طور که لوبیاپلویم را قاشق‌قاشق در دهان می‌گذاشتم، گوگل می‌کردم «ادویه لوبیاپلو» بعد گوگل کردم «دارچین»، مهمان‌هایم هم که رفتند کتاب آشپزی را باز کردم و باز از نو طرز تهیه‌ لوبیاپلو را خواندم. با اینکه صد در صد مطمئن بودم ادویه‌ لوبیاپلو دارچین است اما به حدی اعتمادم را به خودم و به تمام لوبیاپلوهای قبلی و تمام لوبیاپلوهای مادرم و به تمام لوبباپلوهای جهان از دست داده بودم که باید مطمئن می‌شدم.

خاطره‌ای که فراموشم نمی‌شود

«روزی که به خودم هم شک کردم»

سپیده‌دم

دانش‌آموز ابتدایی بودم. درس ریاضی‌ام ضعیف بود و فارسی و دیکته و انشایم قوی. از قضای روزگار همان روزی که خانم معلم مرا پای تخته‌سیاه برای حل مسئله‌ای صدا کرد و من مسئله را غلط حل کردم، مادرم برای پرسیدن وضع درسی‌ام به مدرسه آمد. خانم معلم خشمگین از وضع درسی من به شدت شکایت کرد که «این دختر به درس و مشق اهمیت نمی‌دهد. درس نمی‌خواند. هیچ چیزی بلد نیست. اگر این گونه پیش رود آخر سال مردود می‌شود.» مادرم با خجالت و شرمندگی فراوان از خانم معلم عذرخواهی کرد و قول داد خودش به درس و مشق من برسد. بیچاره از شدت خجالت یادش رفت که خودش درس و مشقم را کنترل می‌کند. عصر که به خانه رسیدم، چشمتان روز بد نبیند، کتکی بسیار مفصل از مادرم خوردم. زن بیچاره فکر کرد که من فلک‌زده به او کلک زده‌ام. پدرم مسئولیت کمک در درس ریاضی مرا به عهده گرفت. چند روزی نگذشته بود که خانم مرا برای کنترل تکلیف ریاضی‌ام  پای تخته سیاه صدا کرد و نگاهی گذرا و بدون توجه به دفترم انداخت و سیلی محکمی بیخ گوشم نواخت و گفت: «غلط حل کرده‌ای. برو بنشین سر جایت، تو هیچ گهی نمی‌شوی. حیف پول‌هایی که پدر و مادرت خرجت می‌کنند.»

عصر به خانه برگشته و طبق معمول دفتر و کتاب را جلویم گذاشته و شروع کردم: «مشق – باید یک بار از روی درس شعر سعدی بنویسم؟ شعری از سعدی که باید از بر کنم؟ انشا؟ هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. از کجا شروع کنم؟ چگونه بنویسم؟» مادرم با دیدن دفترها و تکالیف انجام‌نشده اعتراض کرد. پدر با تعجب از من پرسید: «دخترم چرا نمی‌نویسی؟ فردا خانم معلم دعوایت می‌کند.» جواب دادم: «نه آقاجان، خانم معلم دعوا نمی‌کند. خودش گفت که من هیچ گهی نمی‌شوم. تازه جواب مسئله‌ای که یادم داده بودید درست نبود و باز هم سیلی خوردم.» پدرم با شنیدن حرف‌های من  مادرم را نکوهش کرد که «بفرما خانم، وقتی مادر به یکی بگوید گوشتش مال تو و استخوانش مال من، طرف علاوه بر گوشت و استخوان دار و ندار بچه‌ات را هم ازش می‌گیرد.» و مادرم جواب داد که «از یک خانم تحصیل‌کرده این انتظار را نداشتم. حتما سوتفاهم شده.»

صبح روز بعد پدرم مرا به مدرسه رساند. من سر صف ایستادم و او وارد دفتر شد و مشکل را به ظاهر حل کرد. با یک چشم‌برهم‌زدنی امتحان ثلث اول رسید. پدرم هیچ شکی در گرفتن نمره مطلوب من نداشت. قبل از شروع جلسه ریاضی،در هر نیمکت یکی از دانش‌آموزان به زیر نیمکت رفت و دو نفر دیگر نیز کیفشان را وسط میز گذاشتند تا به همدیگر نگاه نکرده و به اصطلاح تقلب نکنند. اما غافل از اینکه تقلب کردن برای کسی که تصمیمش را گرفته مثل آب خوردن است. امتحان شروع شد و تمرین‌ها و مسائل را حل کردیم. بغل دستی‌ام آهسته صدا کرد و گفت: «میشه ورقه‌هامونو ببینیم؟» آهسته جواب دادم: «چرا نمیشه؟» نگو که او بلد نیست و می‌خواهد از روی من بنویسد. نگاهی به ورقه‌اش انداختم و دیدم که جواب خیلی از سوالات من با او تفاوت دارد. حرف‌هایی که خانم معلم قبلا به من گفته بود مثل پتکی بر سرم فرود آمد «همه‌اش غلط است. تو هیچ گهی نمی‌شوی.» دستپاچه شدم. یعنی من همه را غلط نوشته‌ام؟ در آن لحظه نسبت به دانسته‌ها و آموخته‌هایم بی‌اعتماد شده و جواب‌های درست خودم را پاک کرده و غلط‌های او را در ورقه خودم رونویسی کردم. دختر بیچاره هم فکر کرد کارهای خودش صحیح است و او نیز به تقلید از من پرداخت. خلاصه که هر دو نمره بسیار کمی آوردیم و تقلب‌مان نیز آشکار شد. دو ورقه عین هم. خانم ناظم سختگیر با کارآگاهی مخصوص خود گناهکار اصلی را شناخت و ضربات بی‌رحمانه خط‌کشش بر دست‌های کوچک همکلاسی‌ام دل و جان مرا می‌سوزاند. خانم ناظم بعد از تمام شدن کار تنبیه‌اش رو به من کرد و گفت: «برو دست پدرت را ببوس وگرنه می‌دانستم با تو چکار کنم.» نمی‌فهمم چرا خانم ناظم متوجه نشد که درد شرمندگی به مراتب سوزاننده‌تر از ضربات خط‌کش اوست؟ شرمنده همکلاسی و شرمنده پدر و مادر بودن.

فرمان ایست

«روزی که به خودم هم شک کردم»

سحرگاه

شیطون و سرزنده بود. عاشق فرهنگ ایران بود و ایران زندگی نمی‌کرد. هر بار می‌اومدن، دنبال کتاب‌های تقریری ایرانی بود. بین کتاب‌ها می‌گشت تا افسانه‌ها و داستان‌های ایران رو جمع‌آوری کنه. دوست داشت حتی حالا که ایران زندگی نمی‌کنه، یک ایرانی باشه.

لباس عروسش رو از ایران خرید. دوازده سال پیش. آخری باری بود که دیدمش. کل شهر رو زیر پا گذاشته بود و لباس عروسی که دوست داشت رو بلاخره پیدا کرده بود و خریده بود. شب عکس نامزدش رو بهمون نشون داد. یه پسر ایرانی بود که سال‌ها بود از اینجا رفته بودند و تصمیمی برای برگشتن نداشت. لباس و خنچه‌ عقد و خریدهای عروسیش رو روز آخر تموم کرد. فردا صبحش مسافر بود.

اون شب همه خونه‌ی دایی‌اش جمع بودیم. آخر دوام نیاورد و لباس رو از جعبه بیرون کشید و به اعتراض بزرگترها گوش نکرد و پوشید و در گردهمایی کوچکمون، عروس شد. اکثرمون امکان شرکت در جشنش رو نداشتیم. با همه عکس گرفت. زیاد خندید و شیطنت کرد و شب همه تا فرودگاه رفتیم تا بدرقه‌اش کنیم: انگار کاروان عروسی تشکیل داده باشیم.

دوازده سال پیش، دقیقا می‌دونستم چی از زندگی می‌خوام: نوع زندگی، سبک زیستن، نوع خونه و چیدمانش و حتی شغلم رو با اطمینان می‌دونستم که چی می‌خوام. همه چیز زندگی برام واضح بود. از زندگی با خانواده خسته شده بودم. نمی‌خواستم به سبک دخترهای اطرافم به فکر تشکیل خانواده باشم و زندگی پدر و مادرم رو تکرار کنم. به گمونم جاه‌طلب بودم و می‌خواستم مستقل شم و مستقل بمونم و تبدیل به یک زن بااراده و تاثیرگذار و یکه‌تاز شم. می‌خواستم به سبک خودم زندگی کنم. خودم باشم. همه‌ی رویاهام یک‌نفره بود.

ارتباطمون همون سال قطع شد تا تابستون امسال که به لطف شبکه‌های اجتماعی دوباره ازش خبردار شدم. دوتا دختر داره و دختر کوچکش امسال مدرسه رفته. صفحه‌ اینستاگرامش پر از عکس دخترهاست. عکس از خنده‌هاشون. عکس دست‌هاشون که گردن هم گره خورده. خودش اما به وضوح پیر شده. توی چشم‌هاش خستگی هست. هر چند ته لبخندش انگار کش میاد. مادر شده. زنی که هیچ شباهتی به اون دختر لجوج و سرزنده نداره و انگار بیش از هر چیز صبور شده. کشدار. صبور. آروم.

من الان در دورترین فاصله از زنی که نمی‌خواستم باشم ایستادم. الان اما، خسته‌ام. پریشان. به جرئت می‌تونم بگم اکثر زندگی‌ام راهی رو رفتم که فکر می‌کردم درسته و اون راهی که بقیه پی گرفتند و تشویقم کردند برم رو ادامه ندادم. حالا همونجایی ایستادم که به نظرم یک زن موفق باید باشه. و تنهایی عظیم‌تر از اونی که بتونم تاب بیارم جلوی روم ایستاده.

 دخترهاش توی عکس‌ها می‌خندند و من که هیچ وقت بچه دوست نداشتم، با دیدن صورت‌های باطراوتشون بارها از خودم می‌پرسم راهم درست بود؟ یه حفره‌ عمیق وسط دلم درست شده و هر بار که اون لبخند قشنگشون رو می‌بینم نفسم سنگین‌تر میشه. من فرصت ِ در جوانی مادری کردن رو نخواستم که بدست بیارم و حالا وقتی میرم سراغ عکس زیباترین دختربچه‌های دنیا، یه احساس غریب به قلبم چنگ می‌زنه: اینکه شاید یک پیچ کاملا اشتباه رو پیچیدم.