دسته: شهر من

شهروند سیاره آبی

«شهر من»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

درسفر به تهران، از کنترل پاسپورت که رد می شوم با وجودی که می‌دانم هیچکس منتظرم نیست، بازهم انگار ناخودآگاه به سوی دیوار شیشه‌ای می روم که در آن سویش آدم‌ها با خنده بر لب و انتظار در چشم و گل در دست به پیشواز آمده‌اند! می‌گویند خانه جایی است که در آن کسی انتظارت را می‌کشد. آیا می‌توانم گفت که زادگاهم، تهران، دیگر شهر من نیست؟

آواز فروشندگان دوره‌گرد در پیچ و تاب پس‌کوچه‌ها، پرده‌های حصیری افتاده بر پنجره‌ها، سایه‌بان آفتاب داغ بعدازظهرهای لیمویی، بازی‌ها و نجواهای کودکانه زیرآلاچیق سبز مو و در کنار حوض با ماهی‌های گلی، بازی در کوچه‌های خاکی و زمین خوردن و برخاستن و دوا گُلی، رختخواب‌های خنک و پشه‌بند بر بام‌های کاهگلی زیر هزاران هزار ستاره چشمک‌زن، بادبادک‌های کاغذی، شرشر دل‌انگیز باران در ناودان‌های حلبی، عطر یاس امین‌الدوله و آبشارهای بنفش اقاقیا، باغچه‌های نقلی با درخت‌های آلبالو و خرمالو و گل یخ در برف، صدای خراش شاخه چناران بر سقف اتوبوس‌های دو طبقه قرمز و سبز، تراوش بوی خوش کتلت و قورمه‌سبزی در کوچه‌ها… آن کیفیت گمشده، آن آدم‌های ساده، آن شهری که در دود و غبار و آلودگی گم شد و خاکستری شد و جز دلتنگی‌های شیرین و آدم‌های خوبش در یاد، چیزی نماند. تهرانی که هنوز یادش، بادِ زیر بال‌های من است اما دیگر شهر من نیست.

من لذتِ آب‌تنی در آب‌های سرد رودخانه درکه، موج سرخ شقایق‌ها و موج طلایی گندمزارهای دشت لار در باد، غرور سرفروبرده در مه صخره‌های سوادکوه، موسیقی زخمه باد بر برگ سپیدارهای کوه‌های راکی، شکوه طلوع در دشت زمردین ماسایی مارا، مستی رقص منحنی‌های شن‌های روان در صحرای ربع‌الخالی، صدای بال مرغان دریایی بر موج اقیانوس‌ها، وول زندگی در کوچه پس‌کوچه‌ها و حلبی‌آبادهای پکن و احمدآباد و نایروبی، هزار رنگ پائیز در دشت‌های انتاریو، افسون سرخ صخره‌های شگفت راکی را دیده‌ام، چشیده‌ام، حس کرده‌ام، بوئیده‌ام.

من شهروند زمین‌ام، این سیاره آبی، این نقطه آبی پریده‌رنگ دوست‌داشتنی!

بوی جوی مولیان

«شهر من»

بامداد

شهر من یا منی که از آن یک شهر شده است؟ شهر کوچکی که از در کمتر از نیم ساعت می‌شود از یک طرفش وارد شد، از خیابان‌های اصلی‌اش رد شد و بعد هم خداحافظ. همیشه به مهمان‌هایی که از شهرستان می‌آمدند می‌گفتم: این جا هیچ‌کس گم نمی‌شود. حرم را که پیدا کنی خیالت راحت است. در دوره‌ نوجوانی وقتی دبیرستانم دورتر از خانه بود و داشتم کوچه‌های شهر را به تنهایی کشف می‌کردم فهمیدم که توی این شهر گم شدن معنی ندارد. هرچقدر هم کوچه‌ها را اشتباه بپیچی بعد از دو تا پیچ می‌رسی به خیابان اصلی که آن خیابان اصلی هم وصل است به خیابانی که حرم در آن است. شهری که در آن گم بشوی، شهری که با رد کردن یک ایستگاه مترو یا اتوبوس تمام روزت به هدر برود شهر نیست، هیولاست. هیولایی که آدم‌ها را بلعیده است و روده‌های درهم‌پیچیده و طولانی‌اش حکم خیابان را دارد. حالا که مهاجرت کرده‌ام می‌فهمم که من جزیی از شهری هستم که در آن بزرگ شده‌ام. قشنگ‌ترین و پرنورترین خیابان‌های این شهر فرنگ برای من لذت آن کوچه پس‌کوچه هایی که انگار همه جایش خاک گرفته را ندارد. شعار نمی‌دهم دلتنگ هم نشده‌ام اما من متعلق به همان شهرم نه این‌جا. این را خوب می‌دانم. حالا اسمش را می‌شود کوتاه نگه داشتن سقف خواسته‌ها گذاشت یا عادت یا حس نوستالژی‌گراییِ ایرانی.

خوب یادم می‌آید اول مسیر خانه تا مدرسه را کشف کردم، بعد هر بار یک کوچه را به جای راست به چپ پیچیدم یا به جای این که از خیابان رد بشوم به مسیرم ادامه دادم و سر از خیابان‌های دیگر در‌آوردم. کوچه پس‌کوچه‌ها هیجانی دارند که هیچ خیابان بزرگی نمی‌تواند آن حس را داشته باشد. مثل غذای خوش‌ادویه‌ای که با هر بار جویدن یک طعم تازه در دهان پیدا می‌شود. در هر پیچ، خانه‌ای قدیمی یا دری با نقش و نگار عجیب یا ساختمان بی‌قواره‌ تازه‌ساختی پنهان شده است و غافلگیرت می‌کند. این حس را در ایتالیا هم پیدا کردم. نه در رُم که در روستاهای کوچک سیسیل. ایوان‌های پر از گل و پله‌های باریکی که تا پیچ کوچه‌ بعدی ادامه داشتند. شهر باید زنده باشد نه با موسیقی و جشنواره و چراغانی، شهر باید حس کشف بدهد.

برای انسانِ یکجانشین که دیوار‌ها و آسفالت و بتون برایش کافی نبوده و اسپری حشره‌کش را پشت پنجره‌ی خانه‌اش گذاشته است که مبادا صدای وزوز طبیعت را بشنود، حس نیاز به کشف باید یک جوری زنده بماند. می‌شود این حس را توی موزه‌های سنگفرش شده و پر‌نور پیدا کرد یا توی کوچه پس‌کوچه‌های شهری که در آن زندگی می‌کنیم. خاطره‌ها برای ما می‌توانند حکم قصیده رودکی را داشته باشند که سرایید: «بوی جوی مولیان آید همی» و ما با هر خاطره امیر نصری شویم که برای برگشتن به کوچه پس‌کوچه‌های دیار خود، سر از پا نمی شناسد.

من جزیی از شهر خودم هستم و این جز حتما روزی به کل برخواهد گشت. حالا این وسط رودکی خاطره‌های من شعری بسراید یا نه.

شهر من، شهر بی‌شهری

«شهر من»

نیمه‌شب

تهران لعنتی خیلی گنده‌تر از این حرفا بود که سن بیست و چند سالگی قد بده تا تمام کوچه پس‌کوچه‌ها و محله‌هاشو بشناسم و زیر و بمش دستم بیاد. این بود که به چند تا خیابون اصلی و یه تعدادی محله و پارک و پس‌کوچه قناعت کرده بودم و هم و غمم رو گذاشته بودم برای اونها: دور و بر خونه‌مون، دور و بر مدرسه‌هام، دور و بر دانشگاه. پارک‌های خونواده‌پسند، پارک‌های مناسب برای پیاده‌روی‌های دو نفره، رستوران‌های شکم‌سیر‌کن، کافه‌هایی که می‌شد با یه نوشیدنی ۴ ساعت توشون بشینی و بنویسی و نیان یه سره بالای سرت و بهت چشم غره برن. جاهایی که می شد بدون خطر دیده شدن، یواشکی از دستشویی‌هاشون استفاده کرد.

و بالطبع پیاده‌روی‌های طولانی و بی‌انتها. فقط خود خدا می‌دونه که چندین هزار ساعت از زندگی من توی پیاده بالا و پایین کردن خیابون‌های تهران گذشت. تنها، با اهالی خونواده، با دوستا، با دوست پسرهای وقت. اینها چیزهایی بودن که توی نوجوونی و جوونی شهر من رو  تهران می‌کردند.

بچه که بودم اما، افق دیدم از این هم محدودتر بود. یه کوچه بن‌بست ما بود و یکی هم کوچه بن‌بست خاله‌ام اینها با فاصله ۱۰ دقیقه از خونه‌ ما. شهر کودکی من همین دو تا کوچه بود با مسیر بینشون و لاغیر. اصلا به بیشتر از این هم احتیاجی نداشتم. یه دونه من بودم، یه دونه دخترخاله‌م، یه دونه هم پسر همسایه. ما سه تا بودیم با عصرهای تابستون و آب یخ و توپ پلاستیکی دولایه و دم به دقیقه گرمازدگی، بس که تو این دو وجب کوچه می‌دویدیم، عرق می‌ریختیم، از ته گلو هوار می‌کشیدیم و اراذل‌گیری می‌کردیم، انقدر که عاقبت از یکی از همسایه‌ها چهار تا دری‌وری می‌شنیدیم و کلی مایه‌ خنده و خجالتمون می‌شد.

روزی رو که همه این خاطره ها رو بقچه کردم و زدم سر چوب مهاجرت، خوب یادمه. ملغمه‌ای بودم از عشق و نفرت. عزمم رو جزم کنم و دل بکنم به امید آینده‌ بهتر. اما اون همه خاطره‌ ریز و درشت رو چه کنم؟

بعضا پیش میاد که دلم برای بوی اگزوز و گند و کثافت تهران هم تنگ می‌شه. بعد شهر کوچیک و تر و تمیز جدیدم رو به دیده‌ تحقیر نگاه می‌کنم و بهش می‌گم درسته که بوی گند نمی‌دی و یه عالمه گل و سبزه و درخت داری. ولی کور خوندی که به این سنگ‌فرشای ریز و منظمت به اندازه‌ آسفالت داغ و درب و داغون تهران دل ببندم. یه وقتایی هم دلم براش می‌سوزه و بهش می‌گم حالا غضه نخور. کافه‌های توام دنج و پاتوقند. خیابونای تو رو هم حسابی تو این چند ساله گز کردم و خوب بالا پایینش رو یاد گرفتم. گیرم حتی چون کوچیکی، شاید خیلی بهتر از تهران می‌شناسمت. این جورم نیست که هیچ جایی تو دلم نداشته باشی. بعد یهو یه غم لوس و بی‌نمکی میاد سراغم. یادم میندازه که دلم چقدر دریایی و هرجایی شده. یادم میندازه که الان اگه برگردم تهران هم، دیگه اصلا اونجور عاشق و کشته‌مرده‌ش نیستم، برام حکم دوست پسر اول رو داره که فقط یاد و خاطره‌ش قشنگه و حالا که بالغ‌تر شدم، اگه باز ببینمش، می‌خوره تو ذوقم و از سلیقه‌ کج اون‌وقتام لجم می‌گیره.

غم لوس و بی‌نمک یادم میندازه از وقتی که از تهران کندم، شهر من شد شهر بی‌شهری و دکمه‌ برگشت هم، نه خیر، نیست، نداریم، موجود نیست.

نسیمی کز بن آن کاکل آید

«شهر من»

شبانگاه

سرد و تاریک و دلگیر. دوستش ندارم. با آدم‌های تلخ و عبوس که در لبخند و معاشرت خست به خرج می‌دن. با این‌‌که از اون خاک و مردم خصلت‌های زیادی رو در خودم دارم، ولی هیچ‌وقت کاملا از اون جنس نبودم و همین تحمل خیلی چیزها رو برام سخت می‌کرد. همیشه دلم می‌خواست ازش فرار کنم، رهاش کنم و بذارم برم یه جای دور.

همیشه فراری بودم ازش. حس اسارت می‌داد بهم. الان  که اونجا نیستم خیلی راضی‌ام و نشده دلتنگش بشم مگر در مورد طبیعتش اونم توی فصل بهار و اوایل تابستون فقط. آدم‌هاش هم از دوست و آشنا بگیر تا فامیل هیچ‌وقت نتونستم با اخلاق و رفتار و سبک زندگی و مدل برخوردهاشون راحت کنار بیام. همه چیز برام دوست‌نداشتنی بود. همیشه تنها بودم. دوست می‌شدم و مرام می‌گذاشتم ولی رفتار دیگه‌ای می‌دیدم و دلسرد می‌شدم و یا بدتر دل‌شکسته می‌شدم. داشت باورم می‌شد که همه‌جا آسمون یک رنگه تا وارد یه شهر جدید شدم و با آدم‌هایی از شهرهای دیگه هم آشنا شدم. دیدم که چه سبک زندگی‌های متفاوتی هست و چه آداب متفاوتی. چه رابطه‌ها و صمیمیت‌های متفاوتی.

نباید از موضوع پرت بشم. قراره از شهری که دوستش داریم بنویسیم. منم دست کم دو تا شهر دوست‌داشتنی دارم که عاشقشون هستم و برام همیشه حس و حال خوب داشتن، که قدم‌های بزرگ توشون برداشتم، که سهم مهمی توی زندگیم داشتن. ولی ته دلم توقعم این بود که زادگاهم شهری باشه که برای همچین موضوعی ازش می‌نویسم. دوست داشتم شهر سرد و دلگیرم یه کم دست و دل‌بازتر بود. یه کم گرما و صمیمیت بیشتری داشت. آنقدر بن‌بست نبود. یه ذره آفتاب بیشتری داشت تا آنقدر همشهری‌های من و خود من دل‌هامون سرد و تاریک نشه. به معنی واقعی در مورد زادگاه من می‌شه گفت یخ بین آدم‌ها هیچ‌وقت باز نمی‌شه. حتی یخ بین اعضای خانواده. این نظر و شناخت من بعد از نزدیک به چهار دهه زندگیه. خیلی مشتاقم ببینم هشتاد سالگی چه دریافتی از اخلاق و سبک زندگی مردم شهرم دارم و ببینم می‌پسندمش یا نه، درکش می‌کنم یا نه بالاخره.

بعد از این حرف‌ها و ایرادگیری‌ها یاد صورت روشن شهرم هم می‌افتم. بهار و آسمونش. وقت‌هایی که بدون یک لکه ابر و یک ذره غبار آسمونش آبی‌ترین آبی ممکن می‌شه. هر سال بهار حتما و باید و باید که خودم رو برسونم به یکی از سبزه‌زارهاش. دراز بکشم و سرم رو بذارم روی زمین و روی علف‌های خوشبوی بهاری. به آسمون تمیز و آبیش خیره بشم تا از خوشی جونم دربیاد و شاید چندتا بع بع هم کردم!

شهرِ خاموشِ من؟

«شهر من»

شامگاه

اولین بار که تهران را دیدم، نوجوان بودم و به سبب کار و تحصیلات پدر و مادرم، تا آن زمان در  شهر و کشور دیگری زندگی کرده بودم، راستش آن روزها اصلا تهران را دوست نداشتم، شهری دودگرفته، سیاه و غمگین که حتی خوراکی‌های مورد علاقه‌ی من در آن یافت نمی‌شد. اوضاع در مدرسه بدتر بود، همه چی سیاه و کثیف بود؛ فقط منتظر بودم که به شهر خودمان بازگردیم، اتفاق‌های زیادی افتاد و ما در رفت و آمد بودیم و بالاخره در تهران ماندگار شدیم، دوران جوانی‌ام، تهران را کشف کردم و متوجه شدم زیر این چادر سیاه چه عجایبی در حال رخ دادن است، خیلی از اولین‌های زندگی‌ام را در تهران تجربه کردم، این بار وقتی حرف تحصیلات و زندگی در کشور دیگری به میان می‌آمد، ته دلم می‌لرزید که من این شهر و خیابان‌هایش را رها کنم و کجا بروم؟ صدالبته که برای تحصیل از تهران رفتم، اما گویا هر بار یک تکه از روحم در تهران، میان پیاده‌روها، کافه‌ها، خیابان انقلاب، سالن‌های تئاتر، کلکچال و … جا می‌ماند. پدرم که فوت کرد در یکی از بقاع متبرکه‌ تهران به خاک سپرده شد، از آن زمان به بعد گویا قراردادی نانوشته میان من و تهران نوشته شد، دامنگیر خاک این شهر شدم، شهری که با همه‌ خوبی و بدی‌هایش پیکر تنومند پدر مرا در آغوش گرفته است و هر جایی از این شهر که باشم با یک بلیط مترو یا چند لیتر بنزین، می‌توانم بر سر مزار پدرم حاضر باشم.

 تهران برای من یک شهر نیست، مادردوم پدرم است که او را در خودش پنهان کرده است، تهران برای من یک شهر نیست، آینه‌ای است که من در آن چندباره و چندباره خودم را شناختم و در گوشه، گوشه‌هایش خودم را کشف کنم، تهران برای من یک شهر نیست، شعبده‌بازی است که هر چند وقت یک بار، از کلاهش چیز جدیدی برایم رو می‌کند.تهران برای من یک شهر نیست، زنی رنجور و زیبا است که شب‌ها بعد از اینکه بچه‌هایش را می‌خوابند، روی بالکن همراه با سیگار، رویاهایش را دود می‌کند و صبح دوباره رویا می‌بافد.

با غم‌انگیزترین حالت تهران چه کنم

«شهر من»

غروب

شهر من یک کلان‌شهر است. کلان‌شهری که جمعیتش از جمعیت خیلی از کشورهای کوچک اروپایی بیشتر است. با این حال گویی تک‌تک آدمهایش را می‌شناسم. آشناییم. شهری که در آن به دنیا آمدم، بزرگ شدم، رشد کردم و عاشق شدم. شهری که همیشه جایی و چیزی و کسی را برای کشف کردن دارد. شهری که غریبِ آشناست برای منِ عاشق. از جنوب تا به شمالش زندگی کرده‌ام و مدام در حال تغییر منزل بوده‌ام. بچه‌محل جایی نشدم و همه‌ شهر، شهر من بوده‌ است. شهری که عاشق شب‌هایش هستم. شهری که شب‌هایش معروف است. شهری که می‌توان در آن گم شد و همیشه پیدا بود. شهری که روشن‌فکرترین شهری‌ است که می‌شناسم. شهری که هرکس در آن می‌تواند ساز خودش را کوک کند و بنوازد. شهر من شهر خشنی است. مهربان نیست. بی‌منطق است. اما هیچگاه به تو خیانت نمی‌کند. می‌توانی در خیابان‌هایش بمیری. پشتت را خالی نمی‌کند. با میدان‌هایش الفتی دیرینه دارم. در خیابان‌هایش عاشقی کرده‌ام، در کافه‌هایش پنهان شده‌ام و در پارک‌هایش مجرم بوده‌ام. در صف‌های درازش ساعت‌ها را گذرانده‌ام با دود و دمش نفس کشیده‌ام و عاشق روشنایی پنجره‌هایش در نیمه‌شب شده‌ام.

شهرهای زیادی را ملاقات کرده‌ام شهرهای زشت و شهرهای زیبا. شهرهای اغواگر و شهرهای بی‌حیا. شهرهایی که مهربانند و گرم. شهرهای سرد و یخی. شهرهای بزرگ شهرهای کوچک. شهرهایی که می‌توانی در آن‌ها عاشق شوی، شهرهایی که می‌توانی در آن‌ها به اوج لذت برسی. شهرهایی برای تفریح، شهرهایی برای خیانت، برای جنایت. شهرهایی برای قمار، برای شادی برای غم. شهرهایی برای شنیدن و سرودن. اما در هیچ‌کدام این شهرها نمی‌شود مرد. شهر من همه‌ی این‌ها را دارد و تنها شهریست که می‌توانم در آن بمیرم. بمیرم جوری که مرده باشم. من شهرم را با هیچ شهری عوض نمی‌کنم.

روزی که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم در خیابان‌های شهرم راه رفتم و اشک ریختم. دلم برای هیچکس و هیچ‌چیز تنگ نمی‌شد جز خیابان‌های شهرم. جایی که آغوشش را سال‌ها به روی من گشوده بود. آغوشی برای زنده ماندن و مردن.

ت مثل تهران

«شهر من»

عصر

تو شهر منی و من دلم برایت چه بی‌اندازه تنگ است. تو شهر منی و من چه بی‌اندازه بیزارم از تو. تو شهر منی و من میان دوراهی عشق و نفرت، سال‌هاست که گیر افتاده‌ام. تو شهر منی و من به یاد نمی‌آورم روزی را که عاشق پس‌کوچه‌های شیب‌دارت نبوده باشم، عاشق بوی باران با چاشنی دود سیگار در خیابان‌هایت، عاشق آدمک‌های رهگذر با چترهای رنگی که هرکدام رویاها و تردیدهایشان را با خود به این‌سو و آن‌سو می برند. تو شهر منی و من به یاد نمی‌آورم روزی را که از سیاهی و تردید و اضطراب خیابان‌هایت دلم نشکسته باشد. روزی را به یاد نمی‌آورم که در خیابان‌هایت قدم زده باشم و لرزش مسموم نگاه‌های هرزه مردان هرجایی، دلم را پر از نفرت و خشم و روسریم را سرخ از شرم و غصه و بیزاری نکرده باشد. روزی را به یاد نمی‌آورم که دلم را چون مادری مهربان در آغوش گرفته باشی، روزی که حس کنم برایم رؤیایی در سر داری و شاید دل تو هم برای من می‌تپد کمی. تو شهر منی و من پر از تردید و تنفرم نسبت به تو، و پر از عشق. و این عجیب‌ترین حس دوگانه ایست که تا کنون در خود حس کرده ام.

حالا، سال‌هاست که از تو دور زندگی می‌کنم. تو با وجود تمام زیبایی‌هایت و با تمام تعلق خاطری که در ریشه‌های من دوانده‌ای، مرا رانده‌ای، مرا به تردید کشانده‌ای، جوری که انگار حتی تصور دوباره زندگی کردن در تو مرا می‌ترساند و دلم را می‌لرزاند. تو شهر منی و من زیباترین لحظه‌های کودکی و نوجوانی‌ام را با تو گذرانده‌ام و روی تن تو قد کشیده‌ام و نفس کشیده‌ام و حالا با تمام وجود از تو بریده‌ام. از تو و تمام خاطره‌هایی که با تو ساخته‌ام. از تو و تمام شیرینی‌های عید و پل‌ها وپارک‌های قشنگ و میدان‌های تره‌بار رنگارنگ. از تو و تمام مهربانی‌هایت که حالا کم‌کم دارد زیر آوار سایه‌های خاکستری گم می‌شود. از تو و تمام آوازهای گنجشک‌های أشی‌مشی که در صدای بولدوزرها و بوق‌ها و جیغ‌ها محو می‌‌شود. از تو و تمام رنگین‌کمان‌هایت که زیر تردید خاکستری دودی که تو را در برگرفته محو می‌شوند. نمی دانم روزی به تو باز خواهم گشت یا نه. نمی دانم روزی مرا در آغوش خواهی کشید یا نه. نمی دانم ستاره‌هایمان دوباره در آسمان تلاقی خواهند کرد یا نه. اما با وجود همه تردیدهایم، هنوز دلم برایت می‌تپد، هنوز هم امید دارم روزی تبت فروکش کند، حالت بهتر شود، و مرا در آغوش بگیری. هنوز هم اگر کسی از من بپرسد «ت مثل چی؟» با تمام دلم جواب خواهم داد: «ت مثل تهران»…