دسته: شایعه

شایعه‌های دوست‌داشتنی

«شایعه»

از میان نامه‌های رسیده: مهرناز

شایعه ساختن یکی از تفریحات نوجوانی من بود. قصد خرابکاری نداشتم، بیشتر هیجانش رو دوست داشتم و جنبه سرگرمی و تفریح برام داشت. از شایعه اینکه خونه فلان دوست مهمونیه، تا درس‌هایی که فلان استاد بداخلاق قراره ارائه بده چیه، تا اینکه فلانی از فلانی خوشش میاد. قیافه آدمای فریب‌خورده هم بعد از فاش شدن حقیقت دیدنی بود. معمولا بعدش یه عده شاکی و ناراحت دنبال شروع‌کننده شایعه می‌گشتن. گاهی گیر می‌افتادم، گاهی هم نه. هر دفعه سعی می‌کردم حرفه‌ای‌تر از قبل وارد ماجرا بشم که احتمال گیر افتادنم کمتر بشه.

کشف واقعیت پشت شایعات بعضی مواقع کار آسونی نیست، خیلیا شایعه‌ رو راحت باور می‌کنن و بعدش می‌شن موج ادامه شایعه، یه سری هم سعی می‌کنن جلوی شایعه بایستن و باورش نکنن. هر چند خیلی وقتا شایعه اساس درستی نداره اما گاهی پشت شایعه‌ حقیقتی هست که دلپذیر نیست و دلمون نمی‌خواد باورش کنیم. من علیرغم سابقه‌ای که از خودم براتون تعریف کردم از اون آدما بودم که بعضی وقتا شایعه رو باور می‌کردم و ته دلم می‌گفتم که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! و این جریان ادامه داشت تا اینکه یه شایعه بخشی از زندگیمو تحت تأثیر خودش قرار داد.

یادمه که تازه شروع به کار کرده بودم. یه دختر پر شر و شور بودم که کم کم داشتم با یکی از همکارام وارد رابطه دوستی می‌شدم. تازه شروع کرده بودیم به نخ دادن و گرفتن که یهو توی شرکت شایعه شد که همین آقای همکار با نزدیکترین همکارم که خیلی باهاش صمیمی بودم، دوستن! باورم نمی‌شد، بد جوری رودست خورده بودم! همکارا عادت داشتن که به شوخی یا برای کمک کردن به شروع رابطه دو نفر شایعه درست کنن، به نظرشون هیجان‌انگیز می‌اومد. اما من اصلا دوست نداشتم این شایعه واقعیت داشته باشه. بنابراین شروع کردم به تکذیب و جلوی همه از همکارام دفاع کردن که بینشون این حرفا نیست. قابل پیش‌بینیه که بعد از فاش شدن حقیقت و فهمیدن اینکه شایعه شوخی‌شوخی تبدیل به واقعیت شده، حالم چطوری بود. هم جلوی همه آبروم رفته بود و هم دلم بدجوری شکسته بود. بعد از این ماجرا دیگه هیچ وقت اون آدما برام آدمای سابق نشدن. هر چند اگه اون شایعه باعث لو رفتن ماجرا نمی‌شد اوضاع پیچیده‌تر پیش می‌رفت.

از اون به بعد سعی کردم که دیگه حتی به شوخی شایعه راه نندازم. چون ممکنه شایعه، راست یا دروغ، شوخی یا جدی، اثرات مخربی داشته باشه و راستی راستی دنیای یکی دیگه رو تحت تأثیر قرار بده. علاوه بر اون درس گرفتم که خوش‌بینی چیز خوبیه ولی گاهی اوقات بعضی شایعات رو باید باور کرد.

شکار با شایعه

«شایعه»

مهمان هفته: پویا گویا

خبر رسیده بود فلانی را گرفته‌اند. هفت سال بود دنبالش بودند. برادران زن سابقش قسم خورده بودند به جانش. فلانی با همه‌ ید بیضا این هفت سال را قسر در رفته بود. خبر رسیده بود فلانی را گرفته‌اند، پالون زده‌اند قرار است بیاورندش میدان اصلی روستا، آتشش بزنند. همان قراری که هفت‌سال پیش برادران زنش گذاشته بودند و به همه هم گفته بودند. حالا که گرفته بودندش حتما آتشش می‌زدند! شوخی نبود که، هفت‌سال شده بود که می‌خواستند پالون بزنند و روی زمین بکشندش و آتشش بزنند.

اما فلانی را که نگرفته بودند. خودش که می‌دانست. حسابی غضب کرده و دیوانه شده بود. او کسی نبود که بشود به این آسانی شکارش کرد. حتمن کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بود. آبروی برادران رفته بود و می‌خواستند نمایشی راه بیاندارند و اعتباری بخرند. باید رسوایشان می‌کرد. باید دست به کار می‌شد.

پس شبانه آمد به روستا تا فردا ببیند که چه کسی به جای خودش پالون‌خورده و به آتش کشیده می‌شود. باید رسوا می‌کرد برادران دغل‌باز و بی‌بته را. باید کاری می‌کرد. خبر نداشت این آخرین تیر برادران بود که بکشانندش حایی که باید، و بگیرندش. شایعه! آخرین تیر برادران، شایعه‌ای بود که حتما فلانی را بی‌تاب می‌کرد و روز اتفاق آفتابی می‌شد، می‌آمد که به همه گوشزد کند که هیچکس دربندش نکرده و همه‌ چیز شایعه‌ای بیش نیست. خبر نداشت که قرار بود شایعه در بندش کند!

*

این قصه را نوشتم که یادآوری کنم «شایعه» همیشه حاصل پچ‌پچه‌ها و حرف‌های صد من یه غاز بیهوده‌گانی که از سر بیکاری یک کلاغ را چهل کلاغ می‌کنند و حرفی جفنگ را در کت و شلوار درست و حسابی‌ای که تنش می‌کنند به یک مرجع بدون تردید تبدیل می‌کنند و بعد دست به دستش می‌کنند بین دیگرانِ از همه‌جا بی‌خبر و زود باور، نیست.

شایعه می‌توتند یک حربه باشد برای ارتزاق، یک حیله باشد برای شکار، یک اندیشه باشد برای یافتن راه نفوذ به اذهان عامه؛ شایعه شاید کاربردی غیر از حرف مفت داشته باشد. مثلا قیمت ارز را جا‌به‌جا کند، فلان چهره را به چشم خلق‌الله مخدوش کند، دست و پای فلان چهره‌ سیاسی نترس و پرسشگر را ببند، زنی را از چشم همسرش، دختری را از چشم مادرش بیاندازد. شهری را به فتنه‌ای در آشوب کند. شایعه نوک تیز پیکانی است که بی‌هدف از چله‌ کمان رها نشده است، چشم تیزبینِ شکارچی‌ای با هدف قلب ساده‌لوحِ شکار، او را مشایعت می‌کند، تا لحظه‌ای که شاید و باید.

شایعه به گمان من یک «پیش حمله» است. پیش حمله‌ای که قبل از دریدن، طردش می‌کنی، منفور و مفلوکش می‌کنی، آماده‎اش می‌کنی… و… تبریک می‌گویم، زهر شایعه کار خودش را کرد؛ شکار آماده است.

دروغی چندش‌آور

«شایعه»

بامداد

روزی از مادرم سوال کردم: «شایعه چیست؟» جواب داد: «شایعه چندش‌آورترین و خانمان‌براندازترین دروغ‌هاست. شایعه دمل چرکین دهان آدمیزادی است که وقتی به بیرون ترشح می‌کند، دل می‌سوزاند و خانه ویران می‌کند. شایعه قاتل حقیقی دختر همسایه است که سال گذشته خودکشی کرد. شایعه آتشی است که در خانه حاجیه‌‌خانم افتاد و دل و جگرش را سوزاند و خاکستر کرد. زن فضول همسایه هر روز صبح در همسایه‌ها را می‌زد و با غیبت کردن وقتشان را می‌گرفت، روزی زنگ خانه حاجیه‌خانم را به صدا در می آورد و حاجیه‌خانم به عمد در را باز نمی‌کند و او شوخی‌کنان و به سادگی آب خوردن می‌گوید: «‌در را به رویم باز نکردی، نکند دور از چشم شوهرت فاسقت را به خانه آورده بودی!؟» این حرف آنقدر دهان به دهان می‌گردد که در آخر می‌شود «‌حاجیه‌خانم هر روز بعد از اینکه شوهرش سر کار می‌رود فاسقش را به خانه می‌آورد. خودم چند بار به چشم خودم دیدم.» سرانجام زن بدبخت زیر مشت و لگد شوهر جان می‌دهد. شوهر بدبخت راهی زندان و بچه‌ها به مادربزرگ سپرده می‌شوند.

بعضی وقت‌ها هم این شایعات به صورت عمدی بر زبان می افتند. مثلا روزی شوهر فلانی به خانه می‌آید و رو به زنش کرده و می‌گوید: «نان دکتر را بریدم تا او باشد و سر به سر من نگذارد.» در مقابل سرزنش زنش که: «چکار به مردم داری؟ خوب سربه سرت می‌گذارد، تو هم سر به سرش بگذار. با بریدن نان مردم چی به دستت می‌رسد؟» می‌گوید: «انتقام. دلم خنک می‌شود. پیش فلانی که آدم فضول و شایعه‌پراکنی است، گفتم که دکتر بیماری ایدز دارد. بیچاره خودش به من گفت چقدر هم ناراحت بود. قسم داد که به کسی نگویم اما تو دوست منی قول بده که به کسی نگویی. اگر چه او مردی خوش‌نام است. اما شایعه‌ای که دهان به دهان گشت، خود به خود باورکردنی می‌شود.»

مادرم پسرعمویی داشت که گاهی الکل می‌نوشید. پس از سفر حج، الکل را ترک کرد و به فرزندان جوانش سر و سامان داد. شب عروسی آخرین فرزند مجردش، جوان‌ها خواهش و تمنا کردند که اجازه خرید مشروب بدهد. مرد برای این که در آخرین جشن به همه خوش بگذرد اجازه داد، اما به شرطی که مشروب را به زیرزمین ببرند و هر کسی که  لب به آن زد، پیش ریش‌سفیدان نیاید و همان زیرزمین بزن و بکوب راه بیاندازد. ما می‌گوییم «کور آللاه دان نه ایستر؟ ایکی گؤز، بیری ایری بیری دوز/ کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو تا چشم. یکی چپ و دیگری سالم.» جوان‌ها به زیرزمین رفتند. زیرزمین نگو آشپزخانه‌ای به وسعت بنای ساختمان بگو. چه شب قشنگی بود! از در و دیوار ساختمان آواز مبارک باد بلند بود. طبقه اول صدای رقص و آواز زنان، طبقه دوم بگو و بخند ریش‌سفیدان و زیر زمین سالن رقص و پایکوبی جوانان. آخرِ شب حال پسر عمو به هم خورد. آمبولانس خبر کردند. صدای موسیقی قطع و سکوت و اضطراب جایش را گرفت. آمبولانس آمد و یکی از میان مهمانان گفت: «نکند مشروب نوشیده است؟» دیگری گفت: «حتما الکل نوشیده!» این سخن دهان به دهان گشت و بالاخره یکی گفت: «من خودم دیدم داشت پی در پی می‎نوشید. حتی تذکر دادم که برایش خوب نیست اما توجه نکرد و…» مرد بیچاره را به خیال این که در مصرف الکل زیاده‌روی کرده و مسموم شده، برای شست و شوی معده به بیمارستان رساندند. اما در راه بیمارستان درگذشت. معلوم شد که ذره‌ای الکل در بدنش نبوده و سکته قلبی موجب وفاتش شده است.

سرگرمی قلابی

«شایعه»

نیمه‌شب

نمی‌دونم دلیل پدید اومدن شایعه‌ها چیه، ولی هرچی هست باعث می‌شه توی زندگی روزمره مدام یه شایعه واسه دهن به دهن چرخیدن وجود داشته باشه. چند سال پیش شاخص‌ترین شایعه‌ای که شنیدم تابیده شدن آرم پپسی روی ماه بود، که خیلی همه جا بحثش بود که راست یا دروغه، شدنی هست یا نه. یه جورهایی همه شک کرده بودن و داشت باورشون می‌شد و می‌خواستن تو شب موعود ماه رو نگاه کنن، ولی از اون طرف وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد همه شدن اون آدمی که از اول هم می‌دونست این داستان یه شایعه و دروغه! جالبی شایعه شاید همینه که همه رو کنجکاو می‌کنه، یا در تایید و یا در رد کردنش. وقتی هم راست و دروغش معلوم شد باز همه می‌خوان بگن خیلی تیز هستن و از اول هم می‌دونستن اصل ماجرا چیه و اصلا باور نکرده بودن.

دروغ چرا، من همیشه دلم می‌خواسته خالق یه شایعه‌ای باشم. این که حرف آدم بپیچه بره و از چند صد دهن رد بشه و برگرده به خود آدم خیلی بامزه‌ست به نظرم. فقط محض کنجکاوی که مثلا ببینم چقدر طول می‌کشه این حرف بچرخه و دوباره به گوش خودم برگرده! ولی خب هیچ‌وقت این کار رو نکردم، بلد نبودم. ولی همسرم تعریف می‌کنه که توی دوره سربازی از این شایعه الکی‌ها درست می‌کردن که مثلا شنبه تعطیله، بعد این حرف این‌قدر دهن به دهن می‌چرخیده که وقتی می‌رسیده به گوش خودشون فکر می‌کردن واقعیت داره! دلیلش سرگرمی و مسخره‌بازی بوده.

حواشی اخبار زندگی هنرپیشه و ورزشکار‌ها هم همیشه خوراک خوبی برای شایعه‌ست. کی با کی توی رابطه‌ست و کی از کی جدا شده و کی با کی دیده شده. این روزا بیشترین هدف شایعه‌ها، دیده شدن و لایک بیشتر جمع کردنه. مخاطب بیشتر و بازدید بیشتر و در نتیجه تبلیغات گرفتن و کسب درآمد برای اون خالق شایعه. بعضی‌ها ولی موذی‌تر از این حرف‌ها هستن. با نیت کثیفشون شایعه‌ای درست می‌کنن که به خیال خودشون از کسی یا کسانی حرف بکشن و حس فضولی‌شون رو ارضا کنن.

یه نفر توی فامیل ما هست که آدم نمی‌دونه بگذاره به حساب عقل ناقصش یا فضولی‌ ولی هر چی هست این کار خیلی راحت ازش برمیاد. مثلا آخرین شایعه‌ای که درست کرد این بود که فلان زن و شوهر بی‌خبر از بچه‌هاشون ملک و املاک دیگه‌ای هم دارن. آن‌قدر این حرف بی‌ربط بود که من ثانیه‌ای هم در دروغ بودنش شک نکردم. ولی بودن کسایی که باور کردن و حرف رو از این گوش به اون گوش رسوندن تا آخرش به گوش خانواده مورد نظر رسید و حالا اون‌ها شاکی بودن که این چرت و پرت‌ها رو کی گفته و چرا گفته! بحث و دلخوری که داشت بالا می‌گرفت، برای رفع سوتفاهم هر کسی اومد و گفت که منبع خبرش کی بوده و بالاخره به سرنخ رسیدن که بله منبع این خبر همون آقای همیشه دروغگوست! همون که اگه تو روز آفتابی بگه امروز هوا آفتابیه هیچکس باور نمی‌کنه.

شکستن چرخه معیوب

«شایعه»

شامگاه

همکارم آرام به آدم پشت گوشی تلفن گفت: «نـــــه! ممکن نیست. این آخرین چیزیه که میشه بهش فکر کرد… نمی‎دونم. آخه چه طور ممکنه؟… نه امکان نداره من ندونم… نه… مطمئنم شایعه‌ست.» گوشی را گذاشت و نگاهم کرد. کمی دقیق‌تر نگاه کرد و سرش را پایین انداخت. خب من از آن آدم‌هایی نیستم که بتوانم از کسی بپرسم چه‌ شده، حتی اگر مطمئن باشم قضیه به من مربوط است. چند روز بعد طاقت نیاورد و گفت: «یه‌چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟»

گفتم که نه و بعد گفت که توی اداره حرف پیچیده که من دارم از همسرم جدا می‌شوم و این وقتی بود که من تازه دو سه ماهی بود که ازدواج کرده بودم و این حرف برایم عجایب‌الغرایب بود. شوکه شدم و بیش از آن، فکر کردم که چرا باید کسی چنین چیزی بگوید؟ و چه نفعی از آن می‌برد و مگر من چه کرده‌ام که باید کسی برایم حرف در بیاورد؟ آن موقع خیلی درگیر این حرف‌ها بودم که حتما باید هر کاری نتیجه کار خودم باشد و نمی‌دانستم که این چیزها انگار مطلقا به هم ربطی ندارند.

عاقبت هم نفهمیدم این شایعه از کجا در آمد و هدفش چه بود و چه کسی چه نفعی از آن می‌برد. فقط تنها کاری که کرد این بود که تا مدت‌ها مرا درگیر این کرده بود که چرا من؟ چرا چنین شایعه‌ای باید گفته شود و نکند زندگی‌ام تحت تاثیر همین حرف از هم بپاشد و نکند این نشانه‌ای باشد از آن‌چه مقدر است به سرم بیاید و دری‌وری‌هایی از این دست.

همین اتفاق ساده باعث شد بیش از پیش به شایعه‌پراکنی حساس شوم. تا قبلش هم هیچوقت نشده بود که حرفی از کسی بشنوم و جایی بازگو کنم؛ اما بعد از آن، نه تنها بازگو نمی‌کردم بلکه گوینده را هم وا می‌داشتم که مساله را از ذهنش پاک کند و جای دیگر نگوید چرا که «خب! ما چه می‌دانیم. شاید این‌طور که به نظر می‌رسد نباشد و راستش ما چکار به کار مردم داریم و ول کن بیا به بدبختی خودمان فکر کنیم و الخ.»

آخر می‌دانید شایعه نابود کننده است. همین‌جا توی همین محل کار ما – که تازه پر است از آدم‌های مومن و معتقد- دو بار تا به‌حال شایعه باعث شده که چهار نفر کارشان را از دست بدهند و شاید زندگی خانوادگی‌شان را هم.

دلم نمی‌خواهد بدانم اتفاق‌هایی که در مورد آن چهار نفر می‌گویند واقعا افتاده یا نه و به‌ نظرم مهم هم نیست. مهم این است که یک گلوله کوچک برف تا برسد به پایین می‌شود بهمنی که نابودکننده‌ست و هیچ‌چیزی جلوی تاثیرات آن را نمی‌گیرد. برای همین است که جلوی شایعه را می‌گیرم. نه به این دلیل که مثل قدیم فکر می‌کنم این‌کار باعث می‌شود که در امان بمانم، بلکه تنها به این دلیل که این چرخه معیوب بالاخره یک‌جا باید بایستد.

پسر گلی

«شایعه»

غروب

به نظرم زندگی جمعی، پتانسیل بیشتری برای شایعه سازی دارد، من حدود شش سال در خوابگاه زندگی کردم. در خوابگاه هر طبقه تلفن جدایی داشت و هر تلفن داخلی خاص خودش را داشت. یکی از اتفاقات معمولی خوابگاه مزاحمت‌های تلفنی بود. اما یکی از این مزاحمت‌ها رنگ و بوی خاصی به خود گرفت. پسر جوانی هر شب سر یک ساعت خاص زنگ می‌زد و هر دختری را که تلفن را جواب می‌داد، مخاطب عاطفی خود قرار می‌داد و خواهش می‌کرد که با دختر مورد نظر حضوری صحبت کند و در اولین دیدار هم گلِ سرخی به دختر هدیه بدهد.

پس از حدود چند ماه، یک شب در اتاق تلویزیون خوابگاه بحث این پسر عاشق پیشه‌ گلی درگرفت و در یک تصمیم جمعی، شماری از دختران تصمیم گرفتند که دختری که سر و زبانی بهتر از دیگران داشت، با پسر قرار بگذارد و دیگران نیز هر یک با شاخه گلی در دست در محل قرار حضور داشته باشند و به نوعی حال پسر را بگیرند که دیگر بی‌مهابا با هر دختری که تلفن را جواب می‌دهد، قرار نگذارد.

دختر مورد نظر حدود یک هفته تمام تلفن‌هایی که می‌توانست را جواب داد و بالاخره موفق شد با پسر قرار بگذارد، قرار کجا بود؟ جلوی ایستگاه اتوبوس خوابگاه دختران، حدود ساعت هشت شب. گویا آن شب سر ساعت هشت پسر می‌آید و با حدود بیست دختر گل به دست مواجه می‌شود و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. فردای آن روز هر کجا در دانشگاه که می‌رفتی، حرف قرار دیشب بود. تقریبا همه‌ روایت‌ها این گونه بود که همه‌ دختران خوابگاه، یا دانشگاه بر سر قرار حاضر شده‌اند، تا چشم کار می‌کرده دخترهایی سر قرار بودند که گل سرخ در دست داشتند. پول این گل‌ها را هم دخترها از حراست دانشگاه گرفته بودند.

 از بخت بد پسر، دانشکده و رشته محل تحصیل نیز فاش شده بود، شایعه‌ها به کلاس‌های درسی پسر نیز سرایت کرده بود، روزی پسر از در کلاس بیرون می‌آید و با خیل جمعیت دختران گل به دست مواجه می‌شود. شایعه‌ دیگر این بود که دوستان و هم اتاقی‌های پسر تا جایی که امکان داشته او را کتک زده‌اند که چرا توجه همه‌ دختران را به خود جلب کرده است اما بامزه‌ترین شایعه این بود که دختری عاشق پسرگلی شده است و به خاطر او عشقش را رها کرده است و عشق رهاشده‌ دختر که از بچه‌های بالا بوده است، برای پسر پاپوش دوخته است و پسر را روانه‌ زندان کرده است.

قربانی

«شایعه»

عصر

در ابتدای کار دو گروه کلی بودیم: آنهایی که مذهبی و مومن و سنتی‌مسلک بودند و ما که آزادتر و رهاتر و امروزی‌تر بودیم. بعد چندین زیرگروه شدیم. بخشی از مذهبی‌ها ساده‌گیرتر شدند. گروهی دیگر سران بسیج دانشگاه را تشکیل دادند و چند نفری این وسط باقی ماندند که دلشان به دنیای قدیمشان گرم نبود و توان آمدن به سمت ما را هم نداشتند. چند سال بعد شایعات اطراف محمود قوت گرفت.

محمود مذهبی بود. وقت‌های اضافی سر از ساختمان بسیج درمی‌آورد. با گروهی از پسرها رفیق بود و از اول به دخترها نگاه هم نمی‌کرد. کم کم سر بالا می‌آورد و سلامی می‌کرد و لبخند هیزی می‌زد و رد می‌شد. بعد گاهی چند کلمه صحبت می‌کرد و تمام معاشرتش همین بود. من که از دانشکده رفتم، محمود می‌توانست تا چند دقیقه تنها توی اتاق انجمن علمی بماند و با من حرف بزند و دست و پایش را قطع نکند.

شایعات سال بعد شروع شد که محمود دکترا می‌خواند. می‌گفتند دخترهای سال پایینی را به بهانه‌ کمک درسی صدا می‌زند و بهشان دست‌درازی می‌کند. جوری که دختر شوکه شود و واکنش نشان ندهد. جوری که آبروش نرود و ردی ازش به جا نماند. شایعات نمی‌گفتند تا کجا پیش رفته. می‌گفتند دخترها ازش می‌ترسند و کناره می‌گیرند. می‌گفتند محمود به هم ریخته. عصبی شده.

دانشکده‌ ما از آن سال‌ها تا به حالا همیشه قوی‌ترین گروه فارغ‌التحصیلان را داشت. هر کس به قدر عفاف و کفاف در سال‌های تحصیل با بزرگتر از خودش معاشرت می‌کرد، از نظر کار تا ده سال اول بعد از فارغ‌التحصیلی خودش را بیمه کرده بود. همه هوای همدیگر را داشتیم. چه مذهبی‌ها و چه سهل‌گیرترها، هر دو گروه تور حمایتی خوبی تدارک دیده بودند که کسی دست تنها نماند. دچار کم پولی نشود. بیکاری گریبانش را نگیرد. خبر کارهای محمود قبل از تمام شدن درسش جوری پیجیده بود که کسی از بچه‌ها نمانده بود که نوعی و شکلی از کارهایش را نشنیده باشد و یا به بعدی منتقل نکرده باشد. برای هیچ کس شنیدن توضیحات محمود اهمیتی نداشت. ما همه تصمیمان را گرفته بودیم.

در نهایت محمود تنها ماند. خبر از خودش سریع‌تر پیچیده بود. پسری که فکر کرده بود وابسته بودنش به یک گروه براش کافی خواهد ماند، به نقطه‌ای رسید که هیچ کدام از دو گروه و صد زیربخش حاضر به شنیدن توضیحات و حرف هاش نشدند. کلمه‌ها از خودش قوی‌تر بودند. کلمات زخمش کردند. با بیرحمی تمام زخمش کردند.

سقوط کرد.

سنگی در چاهی

«شایعه»

بعد از ظهر 

موضوع یه شایعه منفی بودن باید خیلی سخت باشه. این‌که کسایی که شاید حتی نمی‌شناسیشون به خودشون اجازه بدن یه حرف دروغ رو در مورد تو سر زبون‌ها بندازن و پخشش کنن به نظرم تجربه دردناکیه. بعضی وقت‌ها که حرفی رو در مورد کسی می‌شنوم که به نظرم دور از ذهن میاد و به طرف نمی‌خوره هم‌چین حرفی در موردش درست باشه، خودمو می‌ذارم جای طرف. اون وقته که یه حس ترس عجیبی میاد سراغم. اون وقته که به خودم می‌گم وای اگه این حرف دروغ در مورد من پخش شده بود چه می‌کردم؟ می‌تونستم از پسش بربیام؟ به نظرم بعضی‌ از شایعه‌ها می‌تونه تو رو به مرز جنون بکشونه. ممکنه توی خودت بشکنی و خرد شی. حتی ممکنه به خودکشی فکر کنی. موضوع وقتی بدتر می‌شه که شایعات و دروغ‌ها توی فضای مجازی هم پخش بشه. اون‌ وقته که هم ‌‌افراد بیشتری بهش دسترسی دارن، هم این‌که پاک کردن و مدیریت کردنش به مراتب سخت‌تره.

خیلی وقت‌ها ما ‌آدم‌ها از روی شوخی، ناآگاهی یا بدخواهی یا به هر دلیل دیگه‌ای بدون این‌که تخمینی از جوانب کارمون داشته باشیم شروع به تخریب هم‌دیگه می‌کنیم. به نظرم گر چه دنیا پر از ‌آدم‌های عزیز و بزرگه که برای بهتر کردن اوضاع تلاش می‌کنن، ولی از اون‌جا که یه دیوونه اگه سنگی رو توی چاه بندازه صد تا عاقل هم نمی‌تونن درش بیارن، باید بیشتر حواسمون به کسایی باشه که به هر دلیلی سنگ توی چاه می‌اندازن. کسایی که براشون مهم نیست چی به سر قربانی قصه‌بافی‌ها و شایعه‌پراکنی‌هاشون میاد. اونا یا دنبال منافع خودشونن یا این‌که کورکورانه مسیری رو می‌رن که نمی‌دونن چه بلایی ممکنه سر دیگری بیاره. من فکر می‌کنم همون‌طوری که قوانین سفت و سختی برای صدمه مالی و جانی وجود داره، باید قوانین سفت و سخت‌تری برای تجاوز به حریم شخصی و آسیب روانی زدن به ‌‌آدم‌هام وجود داشته باشه. این‌که با دروغ و یک کلاغ، چهل کلاغ کردن، ‌آدمی رو مطرود و غمگین و افسرده کنیم و بعدش هم فراموشش کنیم واقعا انصاف نیست. من امیدوارم یه روزی بیاد که اطلاعات درست و قابل اطمینان به راحتی برای همه در دسترس باشه. روزی که مردم فرهنگ و دانش کافی داشته باشن تا قبل از انتشار دادن، صحت اطلاعات رو بررسی کنن. روزی که به جای زوم کردن روی قربانی و وارد کردن فشار مضاعف بهش، دروغ‌گویی که شایعه رو سر زبون‌ها انداخته رو پیدا کنن و جوری روش زوم کنن و بازخواستش کنن که دیگه به عمرش از این نامردی‌ها نکنه.

بازار داغ

«شایعه»

نیمروز

تو شلوغی‌های دانشگاه بود که هر روز یه خبر جدید می‌رسید. خبر‌ها هم این دهن اون دهن می‌شد و آخرش شاید چیزی که بیشتر آدم‌ها شنیده بودند با واقعیت خیلی فرق داشت. وسط اون همه نگرانی و ناامنی که هر روز دوستات رو می‌شمردی ببینی همه هستن یا کسی کم شده، شوخی کثیفی شروع شده بود. کافی بود یه نفر مدتی نباشه، یه نفر غایب باشه یا بدتر از اون کافی بود گروهی با یکی خصومت شخصی داشته باشه، مدام چو می‌انداختند که گرفتنش. با اینکه صحت نداشت ولی حول و ولای بدی تو دل همه می‌انداخت. بعد از چند روز که فلانی رو اتفاقی می‌دیدی و از آزاد شدنش ابراز خوشحالی می‌کردی، یه جوری نگاهت می‌کرد انگار مریخی حرف می‌زنی و اون موقع می‌فهمیدی که گول شایعه رو خوردی. همین باعث شده بود که دیگه هیچ خبر موثقی نداشته باشیم. همه می‌گفتند چند روز صبر کنیم ببینیم خبر درسته یا نه. همین جوری خیلی از بچه‌ها مدت‌ها گم شدند و بعدا فهمیدیم خبر درست بوده و شایعه نبوده.

گروه دیگه‌ای که خیلی کار کثیف‌تری می‌کردند، از همین بگیر و ببندها و از همین دستگیری‌های بی‌مورد سواستفاده می‌کردند و در مورد یکی شایعه راه می‌انداختند که فلان روز با فلانی مشغول نوشتن فلان متن بودند. این با اون مراودات خاص داره. از همین خزعبلات بی‌پایه که به راحتی از شایعه تبدیل شدند به اتهام. اتهام‌هایی که تبرئه شدن ازشون برای خیلی‌ها گرون تموم شد. جوانیشون و شادابیشون و امیدشون به هم‌نوع کامل فنا شد. نگاهشون به آدم‌های اطرافشون سیاه شد و شدن آدم دیگه‌ای که شناختنش سخت بود.

کاش این یک کلاغ چهل کلاغ‌ها همونجا تموم می‌شد. خیلی‌ها بعد از برگشتنشون به دانشگاه بازم رهایی نداشتن. وقتی بعد از هزار سختی و مشقت خودشون رو جمع و جور کرده بودن و با هزار این در و اون در زدن بلاخره تونسته بودن دوباره برگردن سر کلاس و درس، تا بلکه این دانشگاه کوفتی رو تموم کنند بتونند مدرکشونو بگیرند و باهاش کاری بکنند، باز هم از هجوم شایعه رهایی نداشتند. یه سری می‌گفتند این که اومده و اون یکی نیومده، معلومه رفیقش رو فروخته که الان اینجا نشسته. یا می‌گفتند ببین کی رو فروخته که برگشته دانشگاه. بعد همینطوری جواب این سوال‌های احمقانه ورد زبون ملت میشد و کم‌کم باورش می‌کردند.

اون روزها هیچ‌کس به هیچ‌کس رحم نکرد. کاری به اونایی که از آب گل‌آلود ماهی گرفتن ندارم. ولی خیلی‌ها هم بودن که اسیر شایعه‌هایی شدن که شنیدن و هرکدومشون فکر کرد خودش درست میگه و اینقدر مطمئن حرف ‌‌زد که همه باور کردند و خیلی از زندگی‌ها سوخت.

سال‌ها بعد تو  شلوغی‌ها و بگیر و ببند‌های بعدی دیگه من می‌دونستم به سر اون بیچاره‌هایی که روی ایمانشون می‌ایستند و برای حق خودشون و دیگران تلاش می‌کنند چه خواهد آمد. دیگه هیچ خبری رو وقتی ناگهان داغ می‌شد باور نکردم. تمام سعیم رو گذاشتم تا اونجا که می‌تونم شایعه رو از خبر مجزا کنم و برای اونایی که دستم می‌رسه شفاف کنم. تازه شبکه‌های اجتماعی باب شده بود و بازار شایعه داغ ولی اتفاق خوبی هم اون دوران افتاد. هرقدر شایعه‌سازها قوی عمل می‌کردند، ضدشایعه هم شدیدتر واکنش نشون داد. صفحه‌های دروغ‌رسواکنی باز شد و آدم‌های بیشتری فهمیدند که اینجور شایعه‌ها می‌تونه چه تبعات جبران‌ناپذیری داشته باشه.

پروفسور حسیبی

«شایعه»

پیش از ظهر

من از حجم چرندیاتی که تو شبکه‌های اجتماعی به اسم انواع و اقسام دکترها از حسابی و شریعتی گرفته تا دکتر سمیعی نوشته میشه همیشه شگفت‌زده‌ام. هر نوع جمله‌ای ادبی باشه یا عرفانی یا مذهبی یا سایر موارد که یه جا به گوششون خورده رو برمی‌دارند و یه دکتر فلانی هم بالاش می‌نویسند و تمام. البته تمام که چه عرض کنم، آغاز‍! پیام فوروارد میشه و همه گروه‌های تلگرام رو در می‌نورده بدون اینکه کسی با خودش شک کنه که مثلا دکتر سمیعی متخصص مغز و اعصاب چرا باید راهکار خوشبختی ارايه بده یا دکتر حسابی هرچقدر هم که همه‌چیزدان، چیکارش به ادبیات؟!

یه روز من و خواهر و برادرم تصمیم گرفتیم یه آزمایش بکنیم ببینیم ما هم می‌تونیم چرندیات پخش کنیم یا نه. البته این روز که می‌گم خیلی قدیمه، زمان وایبر هست. قبل از مهاجرت عظیم قوم آریایی به تلگرام. نشستیم با هم یک کم مثل ای‌کیوسان تق‌‌تق کردیم. اول به این نتیجه رسیدیم که یکی از اون جمله‌هایی که همه عرفا و ادبا و دانشمندان گفتن و به همه‌شون چسبیده بذاریم زیر یه اسم الکی. یه مقداری در مورد اسم بارش افکار کردیم و آخرش از ترکیب اسم دکتر حسابی و دکتر سمیعی که مدتی بود بیانات همه‌گیرشون خیلی رو اعصابمون رفته بود یه پروفسور حسیبی ساختیم!

بعدش ولی دیدیم خیلی جالب نیست، استراتژی رو عوض کردیم و علاوه بر اسم، جمله‌ها رو هم از خودمون در آوردیم. سال‌ها گذشته و حافظه من هم که ماهی، خود جمله‌ها یادم نیست. فقط این‌قدر یادمه که جملات خیلی پر رنگ و لعاب و خوش آوا و زیبایی بودند که هیچ  معنی‌ای نمی‌دادند. برای تست فرضیه‌مون شروع کردیم این پیام‌های پروفسور حسیبی رو به اینور اونور فرستادن به این امیدی که یک روزی به خودمون برگرده و خوشحال بشیم که در چرخه ایجاد شایعه موفق شدیم. ولی از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون نقشه‌مون نگرفت و هنوز هم که هنوزه هیچ پیامی از پروفسور حسیبی برامون فوروارد نشده!

شما رمز موفقیت این پیام‌سازهایی که همه جا رو با این‌جور چرندیات پر می‌کنند می‌دونید؟

طعم عجیب شایعه

«شایعه»

صبح

همون سال‌های اول دانشگاه بود که من و رفقام متوجه شدیم شایعه هر چی بزرگتر و عجیب‌تر باشه راحت‌تر باورش میکنن. اون زمان خیلی شیطنت می‌کردیم و تصمیم گرفتیم این تئوری رو آزمایش کنیم. اول از همه برای دفتر گروه دانشکده‌مون یک نامه نوشتیم و یک سری چرت و پرت سرهم کردیم و بعد تهدید کردیم که اگه فلان استاد رو تعویض نکنید ما وارد عمل می‌شیم! نگفتیم دقیقاً چه عملی ولی بلافاصله متوجه شدیم که جلسه تشکیل دادن. یکی از استادان جوان که متوجه شده بود نامه کار چه کسانیه اومد و بهمون گزارش کار داد و تعریف کرد که چقدر نامه رو جدی گرفتن و سوتفاهم پیش اومده که نامه از طرف یک گروه خاص فرستاده شده. نتیجه این شد که استاد مربوطه رو عوض کردن.

ما که خوشمون اومده بود و به اصطلاح بهمون مزه کرده بود نشستیم فکر کردیم چه معنی داره این استادمون که آقای جاافتاده‌ایه با اون یکی استادمون که خانوم نسبتاً جوونیه خیلی مراوده داره، بگذریم از این که ایشون استاد دوره‌ دکترای اوشون بود. یک شایعه‌ بی‌خطر ساختیم که استاد فلانی دایی خانوم فلانه. چنان این شایعه مثل بمب ترکید که وقتی پونزده سال بعد رفته بودیم به دانشکده‌ سابقمون سر بزنیم شایعه به همراه اساتید مربوطه همچنان برقرار بود و منبع پیدایش شایعه هم در افق محو بود.

بار سوم تصمیم گرفتیم با مدیر گروهمون شوخی کنیم. مدتی بود بچه‌ها منتظر درس‌های ترم جدید بودن و هرچی خواهش و التماس می‌کردن مدیر گروه برنامه‌ ترم بعد رو نمی‌داد. نشستیم یک برنامه‌ عجیب و غریب و مسخره ساختیم. بعضی درس‌ها رو پنج صبح گذاشتیم. بعضی‌ها رو جمعه. یک سری درس رو فقط توی یک روز گذاشتیم و دانشجوها از صبح تا عصر باید سر کلاس می‌موندن. یک درس هم بود که ساعت ده شب ارائه می‌شد. درس‌های عملی رو دادیم به استادانی که تئوری درس میدادن و دروس تئوری رو به استادان دروس عملی. یکی دو تا استاد هم از گروه‌های دیگه قرض گرفتیم. به نظرمون شوخی بامزه‌ای بود که مخاطبش رئیس گروه دانشکده‌مون بود. وسط یکی از کلاس‌ها اومدیم بیرون کاغذ رو با یک ترفند خاص داخل جعبه‌ اعلانات جاسازی کردیم و برگشتیم سرکلاس. بعد از کلاس خوشحال خندان اومدیم و منتظر بودیم دانشجوهای خندان رو ببینیم. از دور متوجه جمعیت جلوی جعبه‌ اعلانات شدیم ولی وقتی جلو رفتیم دو تا شاخ روی سرمون سبز شد وقتی دانشجوهای سال بالایی رو دیدیم که با نگرانی و اضطراب تند و تند از روی برنامه‌ی مسخره و من‌درآوردی ما می‌نوشتن تا برای انتخاب واحد برنامه‌ریزی کنن. رئیس گروه اومد و کاغذ رو کند و برد. چه خوب کرد وگرنه به گمونم دانشجوهای سال بالایی اون شب سکته می‌کردن.

اونجا بود که متوجه شدیم تئوریمون نیاز به آزمایش بیشتری نداره و بهتره قبل از اینکه به کسی آسیب بزنیم دست از شایعه‌سازی برداریم.

دیوار لرزان اعتماد

«شایعه»

سپیده‌دم

بدترین نوع شایعه رو زمان جنگ تجربه کردم، وقتی می‌گفتن صدام گفته امشب فلان شهر رو میزنه، یا قراره فلان کالا نایاب بشه، یا این که قراره مدت سربازی رو از این قدر به اون قدر تغییر بدن. اون وقت‌ بود که زندگی واقعی توی بازار شایعه گم می‌شد. اصلا نمی‌دونستی چه باید بکنی.

این خیلی با شایعه‌های معمولی فرق داشت. این که خانم فلانی حامله‌ست، یا خانم فلانی با فلان شاگرد زرنگ مدرسه نسبت فامیلی داره، یا حتی این که مدیر مدرسه، قبل از انقلاب هر سال برای عروسکش جشن تولد می‌گرفته (که اینو هیچ وقت نفهمیدیم بلاخره شایعه بود یا راست.) شایعه‌های زمان جنگ با روح و روان آدم‌ها بازی می‌کرد.

مثلا یکی که سربازیش رو قبل از جنگ تمام کرده بود و خیالش راحت بود که دیگه خبری از سربازی نیست، سر همین شایعه‌ها چند شب توی ترس و لرز می‌موند و گاهی هم سر از مرز و فرار از ایران درمی‌آورد، یا یهو یه محله خالی از سکنه می‌شد چون شایعه می‌افتاد صدام گفته امشب اونجا رو میزنه و ملت آواره می‌شدن. گاهی هم دعوا و بزن‌بزن سر می‌گرفت، چون شایعه می‌افتاد فلان سوپرمارکت کوپن‌ از بیرون میخره، یا شیر داشته و گفته تمام کردم تا بقیه رو توی بازار آزاد بفروشه. از همه بدتر وقتی بود که شایعه می‌افتاد دیشب عملیات بوده و ایران چقدر تلفات داده و بچه‌های فلانی و فلانی هم توی خط مقدم بودن و نمی‌تونین حدس بزنین چی به روز اون خونواده می‌اومد تا بچه‌شون از جبهه تماس بگیره و بگه سلامته، یا یکی خبر سلامتیش رو بیاره. گاهی هم معلوم می‌شد که شب قبلش اصلا عملیات نبوده.

و می‌دونین چی آدم رو داغون می‌کرد؟ وقتی یکی از این شایعه‌ها عملی می‌شد، مثلا درست یا بر حسب اتفاق شب قبلش عملیات بود، یا صدام واقعا فلان شهر رو می‌زد، یا فلان کاسب دزد کوپن و نمی‌دونم چی از آب درمی‌اومد، گاهی حتی یه چیزی که حتی دور از ذهن هم بود یکهو عملی می‌شد. این جوری بود که دیگه به راست و دروغ کسی اعتماد نداشتی، همیشه آماده بودی، همیشه آماده بدترین‌ها بودی.

من بدترین نوع شایعه رو زمان جنگ تجربه کردم.

 

 

شنیدی چی می‌گن؟

«شایعه»

سحرگاه

شایعه همون یک کلاغ چهل کلاغه… انقدر زندگی ما پر از شایعه‌های ریز و درشته که وقتی به موضوع نوشته فکر کردم، همه چی توی ذهنم ادغام شد و مرز بین راست و دروغش از بین رفت، هرچی بیشتر به مغزم فشار آوردم نتونستم بفهمم کدومش رو بایستی تعریف کنم!

هروقت می‌نشستیم دور هم به پچ پچ، بابا سریع می‌گفت شایعه‌‌پراکنی نکنیدها، به شما چه که می‌گن فلانی چکار می‌کنه و چی می‌پوشه و کجا می‌ره؟ واسه همین شاید هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد که من برای کسی شایعه درست کرده باشم، حداقل شایعه بزرگی، شاید در تعریف داستانی فقط سعی کردم پیازداغش رو زیاد کنم تا جذاب‌تر به نظر برسه… دقت کردید؟ همیشه شایعه‌ها اینطور شروع میشه: شنیدم – می‌گن و یا در نهایت اینکه “خودم دیدم” که در آخر مشخص میشه دیدنی در کار نبوده. اگر هم پا‌پی بشی که از کی شنیدی، یادشون نمیاد و واقعا هم یادشون نمیاد!

مادربزرگم یه دوست خیلی زیبا داشت که هرازگاهی بهش سر می‌زد، اسمش بتول بود یا پوران. با یه چادر مشکی ساده‌ کرپ و صورت سفیدی که به سرخی می‌زد و چشمای سورمه‌کشیده می‌اومد دو ساعتی می‌نشست توی اتاق مادربزرگم و هی داستان پشت داستان تعریف می‌کرد و دستای تپل پر از النگوش رو تکون میداد. با سن کمم عاشق حرف زدن و لبای قرمزش بودم که تکون می‌خورد.

بابام اگه می‌فهمید پوران اومده و من تو اتاق مامان‌بزرگ هستم، زمین و زمان رو به هم می‌دوخت، هروقت هم از مامان می‌پرسیدم چرا؟ می‌گفت بابا ازش خوشش نمیاد. اما الان که معنی اون حرف‌ها رو می‌فهمم، بابا از شوهر و بچه داشتن پوران حرف می‌زد و فرار کردنش با یه پسر جوون. مامان‌بزرگ می‌گفت بشنو و باور نکن، بابا می‌گفت چیو باور کنم شما بگو؟ اما حرفی زده نمی‌شد.

ما و حتی مامان‌بزرگ نمی‌دونستیم خونه‌ش کجاست، هیچ آدرس و نشونی ازش نداشتیم و خودش هر دو سه ماهی واسه دو ساعت سر و کله‌ش پیدا می‌شد و می‌رفت و هر بار خون بابا بیشتر به جوش می‌اومد. تا اینکه یه روز مامان‌بزرگ تصادف بدی کرد و کمرش آسیب دید، و پوران فردا نشده پیداش شد و گفت اومده کمک ما، بابا این بار جلوی در خواست بندازدش بیرون، بهش گفت تو از بچه‌ت نتونستی نگهداری کنی، نتونستی کنار شوهرت باشی حالا اومدی به مامان من برسی؟ یادمه چشمای پوران گرد شد و چادر سیاهش رو بیشتر به صورتش فشار اورد و صورتش گر گرفت. خیلی آروم به بابا چیزی گفت و از در خونه کشوندش بیرون، وقتی برگشتن بابا سرش پایین بود و به هیچکدوممون نگاه نمی‌کرد و پوران هم رفت پیش مامان‌بزرگ. تمام سه ماه بعدی پوران شب و روز کنارمون بود و بابا سعی می‌کرد اصلا باهاش روبرو نشه، هر باری هم که میدیدش سرش پایین‌تر از قبل بود و سریع می‌گذشت. سه ماه که تموم شد پوران رفت که رفت و هیچوقت دیگه ندیدیمش و بابا هم هیچوقت راجع به هیچ آدمی دونسته و ندونسته نگفت: می‌گن… شنیدم…