دسته: سقط جنین

دايه مهربان‌تر از مادر

«سقط جنین»

نيمه‌شب

زن ده سالی از ازدواجش می‌گذشت. بچه نداشتند. خیلی بچه دلش می‌خواست. و حالا چند هفته‌ای بود متوجه بارداری‌اش شده بود. مرد که فهمید، اول کمی ابرو در هم کشید و بعد پیشنهاد داد برای سالگرد ازدواجشان بروند سفر. یک هفته‌ی سفر زن را چنان نرمِ مرد کرد که به خواسته‌ی او تن داد و کورتاژ کرد. مرد گفته بود یک سال دیگر دست به کار می‌شویم برای بچه. زن تنهایی رفته بود پیش دکترش، وقت سقط نطفه هم مرد پیشش نبود. از لحظه‌ای که پذیرفته بود دیگر باردار نیست تازه حفره‌ای درونش دهن باز کرده بود. چند روزی مدام گریه کرده بود؛ افسردگی‌. حالا که به مرد احتیاج داشت نبود. وقتی هم بود بدعنق. یک هفته بعد به زن گفت که چند ماهی ست با زنی رابطه دارد و می‌خواهد با او زندگی کند، و اینکه باید از هم جدا شوند. زن توی سرش به سفر سالگرد ازدواجشان فکر می‌کرد، همین چند هفته پیش بود. پس یعنی آن موقع هم… پس یعنی چیزهایی که مرد به او گفته بود همه… دستش را روی شکم خالی‌اش گذاشت و به مرد گفت برود.

سقط جنین در برخی کشورها ممنوع است، در برخی بستگی به این دارد که نطفه چند ماهه باشد، در برخی به سلامت جنین مربوط است، خلاصه اینکه مساله‌ای ست محل مناقشه. گذشته از اینکه جنین در چه وضعیتی از سلامتی باشد، چند هفته‌ای یا چند ماهه باشد، شبیه نوزاد واقعی شده باشد یا به شکل موجودی دُم‌دار، مساله‌ای که نباید فراموش کرد رابطه‌اش با مادر است. جنین موجودی ست در رحم مادر و جدا کردن یا نکردنش باید به تصمیم او باشد. به نظر من، اگر مادری آمادگی مادر شدن ندارد یا کودکی که در شکم دارد تصادفی شکل گرفته، یا هر دلیل دیگری که خود او را راضی به این کار می‌کند، باید حق داشته باشد جنین را سقط کند. هیچکس به اندازه‌ی مادر به موجود درون شکم او نزدیک نیست. فقط کاش خود مادر هم این را بداند تا کسی مجبورش نکند به سقط جنین، یا نگه داشتن کودک. اگر او به دردِ از دست دادن جنین تن داد یعنی برای این کار دلیلی قانع کننده داشته. به خواسته‌اش احترام بگذاریم.

داشتنِ کودکِ نیم‌وجود

«سقط جنین»

شبانگاه

گمان کردم آمده، بدون این‌که من بخواهم، بدون این‌که من بدانم. خودم را توی آینه دستشویی نگاه کردم و کیت آزمایش را باز نکرده همان‌جا گذاشتم.  دلم خواست قبل از این‌که مطمئن شوم کمی با این حس بازی کنم.

گاهِ اول دلم خواست او باشد تا بتوانم کسی را داشته باشم از آنِ خودم و هر قدر خواستم دوسش بدارم و بدانم بی خیانت، تا ابد، مهر مادری‌ام متعلق به اوست. گاهِ بعد، دلم خواست باشد تا به همه بگویم هست و بعد بتوانم نگه‌ش ندارم و دل‌م خنک شود. گاهِ بعد، دلم سوخت برای کودکی که قرار بود حرص من، آرزوی من، نفرت من و پَستی من باشد. گاهِ آخر مطمئن شدم حالا وقتش نیست، حالا وقت آمدننش نیست. کودک من حق دارد در بستری از عشق، مهر، وفاداری و محبت بیاید.

دوباره برگشتم توی دستشویی و کیت را برداشتم. توی آن سه دقیقه انتظار در صبح زود، قبل از سرکار رفتن، زیر پنجره نشستم. سیگاری روشن کردم و با اولین کودک نیم‌وجودم (نیم وجود،نیم عدم) خداحافظی کردم. بلند شدم، سرم گیج میرفت و سنگین بود. با چشم‌های نیم‌باز کیت را بررسی کردم.  فقط یک خط بود.

خداحافظ کودک نداشته من.

به همین راحتی، به همین سختی

«سقط جنین»

شامگاه

سارا همکلاسی دانشگاهم تازه عقد کرده بود. خانواده‌اش شهرستان بودند و خانواده همسرش تهران. عروسی خواهر شوهرش در پیش بود و سارا به دعوت خانواده همسرش برای عروسی به تهران رفت. این سفر اما منجر شد به حاملگی.

هیچوقت صدای مستاصل و ناچارش را از یاد نمی‌برم: « تو میگی چیکار کنم؟» چه می‌توانستم بگویم. وقتش نبود سرش غر بزنم که وقتی می‌دانی خانواده خودت و همسرت آنقدر سنتی‌اند که بچه در دوران عقد با بچه نامشروع برایشان فرقی ندارد چرا مراقب نبودی؟ دلم هم نمی‌آمد رای به سقط بچه بدهم. پرسیدم:« می‌دونه شوهرت؟» «آره می‌دونه، می‌گه بندازش»

قرار شد سارا سه روز از شهرستان بیاید پیش من و به بهانه دیدن من که همیشه در طول سال‌های بعد از فارغ‌التحصیلی اتفاق می‌افتاد دوران نقاهتش را در خانه ما بگذراند. همراه سارا و شوهرش نشسته بودم توی مطب. مضطرب اما با ظاهر آرام. کلی این در و آن در زدیم تا دکتر پیدا کنیم برای انجام کار.  خانم دکتر با دریافت دو میلیون دستمزد و دویست هزار تومان هزینه دارو حاضر شد کار را انجام دهد. وقتی نوبتشان شد سارا و همسرش رفتند داخل مطب. من همان بیرون نشستم و چشم گرداندم میان زن‌های باردار با شکم‌های گرد و برآمده‌شان. به چشمهای شوخ و لبخندهایشان که با هر تکانی که بچه زیر انگشتانشان می‌خورد پر رنگ‌تر می‌شد.

نیم ساعت گذشت و سارا، درست همانطوری که رفته بود داخل مطب برگشت. نمی‌دانم چرا منتظر بودم شکل و شمایلش تغییر کرده باشد. دکتر برایشان توضیح داده بود که باید چند قرص را واژینال برایش کار بگذارد تا پیغام‌های قلابی بدهند برای زایمان به رحم. بعد هم چند ساعت درد و خونریزی و بعد «کلکش کنده می‌شود» اطمینان هم داده بود که پروسه دردناک اما مطمئن است.

آن شب تا صبح سارا بیدار بود و درد کشید. آن شب من هم بیدار بودم و فکر می‌کردم به سقط جنین، به انتخاب اینکه زندگی ببخشیم یا حق حیات را بگیریم، فکر می‌کردم به شعارهای حق مالکیت زن بر بدنش، به اینکه مادر بودن به زور نمی‌شود، به داستان‌های مختلف عجیب و غریب که از جنین‌های پیدا شده در دستشویی‌های دبیرستانمان شنیده بودم اما هیچوقت باورشان نکرده بودم…

«دفع شد»… سارا با رنگ پریده ایستاده بود در قاب در دستشویی و من جراتش را نداشتم به جنین کوچکی فکر کنم که با کشیدن سیفون راهی چاه فاضلاب شده بود.

نگاه داروينی من به مقوله سقط جنين

«سقط جنین»

غروب

من قبل از اینکه خودم این شرایط بغرنج رو تجربه کنم همیشه فکر می‌کردم تصمیم گرفتن در مورد سقط کردن یا نکردن یک جنین کار چندان سختی نباید باشه. اگه دلت بچه می‌خواد خب نگهش می‌داری و اگه دلت بچه نمی‌خواد خب سقطش می‌کنی.

اما وقتی خودم تو بحبوحه جدی شدن افکارم در مورد جدایی از همسرم متوجه شدم که باردارم قضیه کاملاً برام متفاوت بود. عقل می‌گفت که هیچ دلیلی برای ادامه دادن این بارداری وجود نداره، چون این زندگی به احتمال قوی راه به جایی نخواهد برد و آخرش این بچه، بچه طلاق خواهد بود. از طرفی هم من هیچ وقت حتی در ایده‌آل‌ترین حالتی که می‌تونستم برای ازدواج و شریک زندگیم متصور بشم، آدمی نبودم که دلم بخواد مادر بشم، و البته شرایط اون موقع من حتی اندکی هم به شرایط ایده‌آل شبیه نبود. پس چه دلیلی وجود داشت که بخوام بارداریم رو ادامه بدم؟

هنوزم که هنوزه وقتی دلایلم رو بررسی می‌کنم مطمئن نیستم که اینها دلایلی هستن که واقعاً بهشون معتقدم یا اینکه چون بارداریم ادامه پیدا کرد و منجر به مادر شدن من شد ذهنم برای تطبیق با شرایط موجود، ناچار شد دنبال دلایل منطقی بگرده تا راحت تر بتونه با شرایط کنار بیاد.

من همیشه آدم خداباوری بودم ولی چیزی که برام جالب بود این بود که در جریان تصمیم‌گیری سختی که برای ادامه بارداریم داشتم این وجه وجودم خیلی پررنگ شده بود. مدام احساس می‌کردم که این موجود سی چهل روزه‌ای که تو وجودم هست و البته طبق بعضی روایات فقط چند تا سلوله و حتی روح هم در اون دمیده نشده یه چیزی از جنس معجزه است. به احتمالات تشکیل نطفه فکر می‌کردم و حتی به اینکه چه معنی‌ای می‌تونه در این موضوع نهفته باشه که دقیقاً تو این اوضاع و احوال بحرانی، ما که حدود سه سال رابطه بدون پیشگیری داشتیم (چرایی این مساله خودش قصه حسین کرد شبستریه!) حالا باید بچه‌دار بشیم. احساس می‌کردم خلاف قانون طبیعته اگه من بخوام این بچه رو سقط کنم، و خب من همیشه سفت و سخت معتقد به قوانین طبیعتم. به هر حال تصمیمم این شد که بچه رو سقط نکنم.

الان که به عقب نگاه می‌کنم احساس میکنم تصمیم خوبی گرفتم توی اون شرایط. اگرچه الان به عنوان یک مادر مجرد مسیر بسیار بسیار سختی رو دارم طی میکنم اما همچنان یه چیزی ته دلم میگه خوبه که این بچه وارد زندگیم شده.

 

این جنین، بچه من است

«سقط جنین»

عصر

زن از سونوگرافی تازه بیرون آمده بود. زن مثل تمام زنان باردار دیگر، همان طور دست روی شکم داخل اتاق شده بود. حالا اما از اتاق بیرون آمده بود و دیگر دستش روی شکمش نبود، که دیگر مثل زنان باردار نبود، که دیگر بچه‌ای در شکمش نبود. بچه که البته بود. اما بچه‌ای بود که باید سقط می‌شد. که همین چند دقیقه پیش دکترش، همان طور که داشت جوش زیر چانه‌اش را میخاراند که حتمن بترکاند و به نقطه‌ی نامعلومی آن طرف پنجره خیره شده بود، زمزمه‌کنان به زن، که لبخند احمقانه‌ای از روز اول بارداری روی لبانش بود و دستانش به شکل مضحکی روی شکمش، گفته بود که جنین ناقص است. و زن همان طور که دستانش را از روی شکمش برمی‌داشت و لبخندش را جمع و جور می‌کرد با خود فکر می‌کرد که چرا دکتر می گوید ”جنین”؟ ”جنین”، همان بچه‌ی من بود. که ”جنین” همان بچه‌ی او بود. اما ناقص بود. دکتر ظاهرا از خیر جوشش گذشته بود و داشت چیزی می‌نوشت. چیزهایی هم می‌گفت. اما زن دیگر چیزی نمی‌شنید. که فقط لب‌هایی را می‌دید که تند تند تکان می‌خوردند و به جنینی فکر می‌کرد که بچه او بود.

حالا از اتاق بیرون آمده بود. دستش روی شکمش نبود. به تمام زنانی که پشت در منتظر بودند تا نوبت‌شان شود نگاه کرد. همه با دستانی روی شکم و با لبخندهای پهنی روی لب. او اما هیچ کدام از آنها را نداشت.

او، مینا بود. قد یک متر و صد و شصت و پنج سانت. پنجاه و چهار کیلو. با چشمانی زیبا و محزون. دختر ارشد حاج احمد که با نوه عموی مادرش ازدواج کرده بود. شش سال پیش، زمستان. نوه عموی مادرش، پسر محجوبی بود که در حجره پدرش که چسبیده به حجره حاج احمد بود کار می‌کرد. اسمش امیر بود. قد صد و هشتاد، هفتاد و پنج کیلو با چشمانی آبی.

امیر گوشه ایستاده بود و منتظر بود مینا از اتاق بیرون  بیاید، تا برایش بگوید چطور قلب بچه‌شان می‌زده، تا از حرکت دست‌هایش بگوید. تا از روز دقیق زایمان بگوید. زن از اتاق بیرون آمده بود، با دستان افتاده‌اش، با صورت بی‌رنگش، با بی‌لبخندی‌اش، با بی‌حالی‌اش.

منشی، مرد را صدا کرده بود. گفته بود که دکتر صحبتی دارد. حالا مرد جای زن نشسته بود، جلوی دکتر. دکتر باز داشت جوش نامعلومی را پایین چانه‌اش می‌خاراند و باز به نقطه‌ی نامعلومی آن طرف پنجره خیره شده بود. مرد اما گوش‌هایش را تیز کرده بود: جنین ناقص است… باید سقط شود. و مرد هم فکر می‌کرد که جنین همان بچه‌شان است؟ دکتر گفته بود که جنین باید سقط شود و گفته بود که به همسرتان هم گفتم که جنین ناقص باید سقط شود و وقت سقط جنین را گذاشته بود. برگه‌ای را دست مرد داده بود  و گفته بود سریع اقدام کنید.

حالا مرد از در خارج شده بود و به تمام مردهایی نگاه می‌کرد که می‌خندیدند و با همسرهایشان حرف می‌زدند. حتمن از رنگ اتاق بچه می‌گفتند یا از سرویس خوابش یا از خرید کالسکه و هزار وسیله‌ی دیگرش. مینا اما نبود. هر چه چشم‌چشم کرد مینا را ندید. منشی همان طور که داشت نفر بعد را صدا می کرد، امیر را هم که داشت می‌رفت صدا کرد و گفت که: ”خانمتون رفتند. گفتند من بهتون بگم که رفتند.”

مینا رفته بود.

لاله‌ی واژگون

«سقط جنین»

بعد از ظهر

یادش بخیر. مرد روبرومون نشست و ازمون پرسید که چرا بچه رو نگه نمی‌دارید؟ یه لبخند ابلهانه و مسخره هم چسبوند روی صورتش. ما به هم نگاه کردیم و گفتیم نمیشه. دوست بودیم. گفت ازدواج کنین خب. مشکلش چیه؟ می‌خوایین من با خانواده‌هاتون صحبت کنم؟ ما به هم نگاه کردیم و محجوبانه سر تکون دادیم که نه. نمیشه. نمیشد هم.

 برای تولد جنین فارغ از اینکه مادر هستیم یا پدر، چیزی بیشتر از بلوغ جسمی لازمه. بچه اتفاق مهمیه. اینکه قبول کنیم خودمون رو در قالب شخص دیگری ادامه بدیم و ژن‌هامون رو بهش بسپریم، یه تصمیم یک روزه و یک شبه و یک ساعته نیست. چیزی نیست که چون غریزه از ما می خواد، آنقدر سریع بهش عمل کنیم. حتی اینکه نطفه شکل گرفته، نشون نمی‌ده باید حق حیات داشته باشه. بچه باید قبل از تولدش این اطمینان رو داشته باشه که حداقل حمایت روحی و مالی و عاطفی رو تا سن بلوغ دریافت می‌کنه. وگرنه این ظلم آشکاره در حق اون جنین.

 من هیچ وقت فکر نکردم از پس نگهداری اون جنین بر می‌اومدم. مطمئنم نمی‌تونستم شب‌هام رو با یه بچه تقسیم کنم. که آینده ام رو به خاطر یه موجود دیگه زیر پا بذارم. که بشینم ماه‌ها خونه و قد کشیدن اون رو ببینم. من فکر نمی‌کنم دوست پسرم هم توان پدر شدن داشت. هنوز به نظرم بهترین و سنجیده‌ترین تصمیممون بود. هرچند تصمیم بهتر این بود که از اول پیشگیری می‌کردیم.

 چند سال پیش یه نمایش‌نامه دیدم که یه جاش اسمال آقا به نرگس میگه مادر شدن به این آسونی نیست. رکوع می‌خواد، سجود می‌خواد، دل مهربون می‌خواد. حالا که خیلی گذشته اما کاش اون موقع یه مقدار بلبل‌زبون‌تر بودم و به دکتر می‌گفتم عزیز دل، شرایط نگهداری جنین فقط این نیست که به وجود بیاد و همین.