دسته: سرطان

دعوت به عصرانه

«سرطان»

مهمان هفته: سعید احمدی

از پشت پرده ضخیم نخودی رنگ، شعاعی زرد رنگ از نور مهتاب به سختی بیرون می‌جهد و چشمان فرانس را به خود خیره می‌کند. فرانس با لبان قی گرفته‌اش, با صدایی خفیف و گنگ سوالی را که مدت‌هاست از خود می‎کند دوباره تکرار می‌کند: کِی خواهم مرد؟

با چشمانی خسته  گوشه‌های  اتاقی که  جز تختی در آن نیست، جستجو می‌کند. رنگ زرد مهتابی که به دیواره‌ها افتاده, سوال دیگری برایش ایجاد می‌کند: آیا زیر خروارها خاک باز هم دیوارها همین رنگ است و یا شبیه کنج دیگر اتاق سیاه محض؟ مدت‌هاست شب‌ها کارش نگاه کردن به دیواره‌های اطاقش شده، اما این اولین بار است که تاریکی برایش مهم شده. تنها تغییری که سال‌ها بعد از مشخص شدن بیماری سرطانش در شب‌های تنهایی‌اش سراغ دارد.

انگشتش را به آرامی به چاله عمیقی که در گلو دارد می‌کند و می‌گوید سیاهی هم بد نیست, آدم‌ها دیگر همدیگر را نمی‌بینند و تنها ارتباطشان صداست. از فکر خود لبخند تلخی می‌زند و یادش می‌آید که سال‌هاست که دیگر کلامی از او شنیده نشده. با دستمال ترشحات حنجره سوراخ و سیاهش را جمع می‌کند و دوباره افکار پراکنده سراغش می‌‌آیند. همیشه در تاریکی رطوبت هم هست. من از رطوبت منتفرم، حتما بخاطر همین خوش‌نیامدن‌هایم است که اینقدر بدبختم و جان نمی‌کنم. رطوبت خوب است چون کار همه در همین کنج سرد و مرطوب تمام می‌شود. احساس سرما می‌کند و پای خود را زیر پتو جمع می‌کند و در همان حال سرش را روی بالش کمی خم کرده و خسته از افکار بی‌سر و ته و بی‌انتهایش می‌گوید: برای فکر کردن به تاریکی و رطوبت شاید کمی زود باشه.

ساعت غول‌پیکر منقوش به مریم مقدس از اتاق کناری بدون هیچ ملاحظه و مقدمه‌ای ساعت یازده را اعلام می‌کند. صدای ساعت برای ذهنی که آماده است تا خود را به هر موجی بسپارد, بسیار رعب‌آور و غافلگیرکننده است. صدایی که خانه‌های کناری را هم می‌لرزاند و مرثیه‌ای را برای همه یادآوری می‌کند: خاطره ماریتسکا… اولین داستانی که هر خانواده جدیدی که به این کوچه می‌آید از قدیمی‌ترها می‌شنود.

فرانس روی دیوار زرد رنگ خود روزی را به یاد می‌آورد که برای قیمت‌گذاری این ساعت به خانه ماری رفته بود.  وقتی از او پرسیده بود که چرا این ساعت خانوادگی را می‌خواهد بفروشد شنیده بود که می‌خواهم بدانم بعد از مرگم آیا چیز با ارزشی به جا گذاشته‌ام؟

چه ارزشی با وجود مرگ معنا دارد؟

هنوز پژواک زنگ ساعت شنیده می‌شود که روز آشنایی‌اش با ماری را مرور می‌کند. خاطره‌ای قدیمی اما مثل طعم برگ کاج خنک و تند. ماری را در  جشن روز ملکه برای اولین بار دیده بود. بلند قد با موهای بلوند تیره که صورت گرد و سفید او را احاطه کرده بود و با نوک بینی تیز و کوچکش به سمت او اشاره می‌رفت. لبان قرمز و گونه‌های گل‌افتاده‌اش ماری را یک زن میانسال دهاتی نشان می‌داد اما لهجه و حرکاتش این برداشت را به چالش می‌کشید، آنچنانکه گویی معلم ادبیات هلندی است. آنچنان محو او شد که وقتی ماری قیمت چینی دست دومی را که روی میز حراجی‌اش بود پرسید، لبانش به لرزه افتاد و با لهجه فریزلندی خنده‌داری جواب داد: پنجاه یورو. قیمتی گزاف برای چیزی ناقابل و این دستمایه خنده روستائیان و شروع دلدادگی او شد.

همیشه در آرزوی این بود که از ماری درخواست ازدواج کند, اما فرانس بعد از فرار همسرش با یک مرد لهستانی با وجود دو دختر کوچک, با خودش عهد بسته بود که به  هیچ زنی اعتماد نکند. برای همین هر کس از او سوال می‌کرد که چرا ماریتسکا را نمی‌گیرد، جواب می‌داد که زن‌ها موجودات زیبا و اغواگری هستند که از عشق چیزی نمی‌فهمند و فقط باید در پشت ویترین‌های خیابان قرمز آمستردام سراغشان رفت.

دوباره سوالات بی‌جوابش را با خود تکرار کرد. چرا ماری من با وجود این همه زن بدکاره؟ آیا رنج‌های من بعد از او به خاطر بی‌تفاوتی‌ام نیست؟

بدنش به تشنج می‌افتد و با لبانی لرزان گویی حقیقتی بر او آشکار شده می‌گوید: مرگ تنها رقیبی است که می‌تواند عشق را از پای درآورد. پیپش  را روشن می‌کند و به آن پک می‌زند. دود پیپ او را به یاد نوه اش رزا می‌اندازد که فرانس را بخاطر پیپ و آرنج بسیار کلفت و فک پهنش ملوان زبل صدا می‌زد. به آرنجش نگاه می‌کند که هنوز به کلفتی تنه درخت است و روی آن نوه عزیزش را می‌نشاند و بالا و پایین می‌کرد. وقتی حنجره‌اش را برداشتند، رزا که او را که دید به مادرش گفته بود از او می‌ترسد و دیگر فرانس او را ندید.

غلتی زد, دستش را به زیر متکا برد و تفنگ رولول با علامت صلیب شکسته دوران جنگش را فشرد و با تمام وجود از خودش متنفر شد. ساعت دوازده بود و تکرار همه رنج‌ها.

امروز مشخص شد که در تمام بدنش غده‌های جدیدی پیدا شده. کارت‌های دعوت به عصرانه‌ای برای همسایه‌ها و آشنایان می‌فرستد به این مضمون: حراجی، تمام وسایل خانه‌ام قابل فروش است، من تا دو هفته دیگر خواهم مرد، فرصت را از دست ندهید.

سرطان، درد بادرمان

«سرطان»

بامداد

آخرین آدمی که توی خانواده من در اثر سرطان مرد و من از نزدیک باهاش دمخور بودم پدربزرگم بود که وقت مرگش من فقط پنج سال داشتم و چون از دوران طراوت و سلامتیش چیز زیادی یادم نیست چندان متوجه چیز خاصی نشدم.

یکی از دوستان خواهرم هم سرطان گرفت. من گاهگاهی می‌دیدمش و خب توی دوران نهفتگی بین پیشرفت سرطانش بود… به واقع وقت سلامتیش. زن زیبا و مهربونی بود. گفته بودن خطر ظهور دوباره بیماری هست اما اون موقع که من می‌دیدمش خوب بود و تنها دلهره‌ش مردن بی‌موقع و تنها گذاشتن تنها بچه‌ش. بچه دانشگاه که رفت سرطان برگشت و این بار زن زیبای جوون رو از پا درآورد. این دوست خواهرم از زمانی که حالش بد شد دیگه حاضر نشد آدم‌های دورتر رو ببینه. نمی‌دونم در مورد دوستای نزدیک یا افراد فامیلش چه اتفاقی افتاد اما صراحتا به همه ما آدم‌های دورتر گفت مایل نیستم کسی رو ببینم و نتیجه این که من هرگز دوران بدحالیش رو ندیدم.

یکی از دوستان پدرم هم سرطان داشت. از خدا می‌دونه کی تا زمانی که من دیدمش چندین سال از طول مدت ابتلاش به سرطان می‌گذشت. من که دیدمش پوست چسبیده به استخوون بود اما بی‌نهایت بانشاط. می‌گفتن دکتر همون چند سال پیش جوابش کرده بوده و گفته که چند ماه بیشتر به مرگش باقی نمونده و ایشون هم از همون روز عزمش رو جزم کرده بود که دنیا رو به هیچ بگیره و تا میتونه شاد و خوشحال زندگی کنه. فکر کنم دوست پدرم حدودا بیست و چند سالی با سرطانش زندگی کرد، انگار که به عمر طبیعی مرده باشه. خودش همیشه قهقهه می‌زد و می‌گفت زدم توی سر سرطان.

یکی از دوستان نزدیکم هم سرطان داره اما من اتفاقی فهمیدم. ما دو تا شهر دور از هم زندگی می‌کنیم. یه بار پای یکی از عکس‌های فیس‌بوکش نوشتم: «بزنم به تخته انگار گرد گذر عمر اصلا بهت ننشسته.» خواهرش بهم پیام خصوصی داد که پیام پای عکس رو پاک کنم. بعد توضیح داد که خواهرش چند سالیه که سرطان گرفته ولی به جز چند نفر توی فامیل به کسی در این مورد چیزی نگفته. چند وقتیه که بیماریش شدت گرفته و مجبور به جراحی دوم شده. چون نمی‌خواد کسی اونو با چهره بیمار و مریض و سرطان‌زده به خاطر بیاره، عکس‌های قدیمیش رو توی فیس‌بوک میذاره. دود از سرم بلند شد. عذر خواستم. پیام رو حذف کردم و در مواجهه با دوستم اصلا به روی خودم نیاوردم که چیزی از ماجرای بیماری می‌دونم.

همین. از ماجرای مردن خواننده معروف مبتلا به سرطان که بگذریم، این همه انباشته من بود از این بیماری… و می‌تونم حدس بزنم لابد الان توی ذهنتون دارین میگین عجب آدم خوش‌شانسی هستم که تماس کمی با این بیماری داشتم. اما بذارین تصحیحتون کنم که نه! این طور نیست، چون تا دلتون بخواد اطراف من پره از آدم‌هایی که در اثر بیماری خودایمنی دارن از بین میرن. آدم‌هایی که می‌میرن بدون این که مثل یه بیمار سرطانی شانس درمان داشته باشن. مریض‌هایی که به جز خوردن کورتون هیچ شانسی برای زندگی به همراه درد ندارن.

می‌دونین سالانه چقدر هزینه میشه برای درمان سرطان؟ آدم‌ها این پول‌ها رو می‌پردازن که بتونن بیشتر عمر کنن، پس برای شرکت‌های داروسازی یه صنعت پولساز محسوب می‌شه. سرمایه‌گذاری می‌کنن و هر روز درمان و خدمات جدیدی ارائه میدن چون می‌دونن هر کاری که بکنن مردم نه نخواهند گفت. اما در مورد بیماری‌ خودایمنی درمانی وجود نداره. آدم‌ها به هر حال خواهند مرد. پس صنعت پولسازی نیست، بنابراین کمک هزینه پژوهشی هم در کار نیست.

گاهی فکر می‌کنم کاش مادر من هم به جای مرگ در اثر ابتلا به خودایمنی، سرطان می‌گرفت و حتی یه درصد شانس درمان داشت.

غیر مردن آن را دوا نباشد

«سرطان»

نیمه‌شب

اسمش هم هولناک است، بیماری که سلول‌های بدن در آن با سرعتی غیرقابل پیش‌بینی  رو به زوال می‌روند و فرایند رخ دادن مرگِ فرد را تسریع می‌کند. خب این منطقی است که مرگ حتمی‌ترین اتفاقی است که در زندگی هر فردی رخ می‌دهد اما این که فرد و اطرافیانش بدانند زمان رخ دادن این اتفاق نزدیک است، بخش هولناک ماجرا است.

خوشبختانه من تاکنون با این اتفاق هولناک به صورت جدی مواجه نشده‌ام. یک بار بر اثر اشتباه در تشخیص، پزشکی مشکل مرا سرطان تشخیص داد و برای این که در مورد تشخیصش مطمئن شود، مرا روانه‌ آزمایشگاهی بسیار پیشرفته کرد. از زمانی که دکتر حدسش را با من درمیان گذاشت تا زمانی که متوجه شد که حدسش از بیخ و بن اشتباه بوده، حدود هشت ساعت طول کشید که این هشت ساعت را من گریستم. در این هشت ساعت چه به من رفت؟ ابتدا شوکه شدم و این اتفاق را نپذیرفتم، بعد آرام آرام پذیرفتم و با اینترنتِ بسیار کند موبایلم به جستجو پرداختم و در بازه زمانی حدود  بیست دقیقه به این نتیجه رسیدم که با تشخیصی که پزشک محترم داده بود حدود سه ماه دیگر بیشتر زنده نیستم. برای بیان حجم ترسم، واژه ای نیست که از آن استفاده کنم، فقط  تاکنون به آن میزان نترسیده بودم. در همان حال ترس مطلق مجبور بودم که آزمایش را نیز انجام دهم، نمی‌دانم به چه چیزی فکر کردم که ترجیح داده بودم به همسر یا مادرم و … اطلاع ندهم و فقط خودم با دانستن این که روز نیستی و عدمم چه روزی است تنها باشم. حتی فکر کردم وصیت هم نکنم و هیچ مدرکی به جا نگذارم تا بعد از مرگم، فردی متوجه شود که من می‌دانستم. فقط خیلی خوشحال بودم که بچه ندارم. در مدت زمانی که منتظر بودم تا جواب آزمایش آماده شود، به همسرم  که به ماموریتی خارج از کشور رفته بود، زنگ زدم و سعی کردم خیلی عادی با او صحبت کنم و گریان بودنم را هم با درد داشتن توجیه کنم.

وقتی نتیجه را تحویل پزشک دادم، منتظر بودم تا پزشک محترم، سخنرانی کند و سعی کند درمان‌های مختلف را برایم توضیح دهد و من هم همه را رد کنم و بگویم: «من تسلیمم.» اما در نهایت بهت من، پزشک گفت: «نتیجه آزمایش نشان می‌دهد که مساله جدی نیست و با یک دوره دارو حل می‌شود». حال من توصیف‌شدنی نبود. از مطب که بیرون آمدم چند ساعت فقط پیاده راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم.

حاشا می‌کنم

«سرطان»

شبانگاه

 – آدم ایرادگیری نیست ولی کمال‌طلب است. همین شاید همه‌چیز را برایش سخت‌تر می‌کند. همیشه در تقلاست که کجی‌ها را راست کند، خرابی‌ها را درست ولی نه با آرامش بلکه با حرص خوردن زیاد. ضمن کار را انجام دادن غرغر می‌کند. بعد از بچه‌دار شدنش آنقدر حرص تربیت و بزرگ شدنش را خورد که شیرش خشک شد و بعد از چند سال کنار سینه‌اش قلمبه شد. دکتر گفت باید قلمبه را دربیاورد وگرنه دردسرساز می‌شود.

– هی رفت و آمد هی گفت این مدلی خودتان را آزمایش کنید، آن مدلی خودتان را چک کنید. هی نشست و هر درد کوچکی را گفت نکند سرطان باشد برو چک‌آپ. نه که بگویم توصیه‌هایش بد یا اشتباه بود ولی با نگرانی و وسواس عجیبی همراه بود. هی رفت دکتر و آمد، آخرش هم یکی از سینه‌هایش را تخلیه کرد. دوست دارم باور کنم که تشخیص دکتر درست بوده ولی بیشتر باور دارم اصرار خودش بوده و وسواس خودش که در آخر به دکتر هم سرایت کرد. بعد از درآوردن سینه‌اش آرام گرفت و دیگر مانند سابق هر چیزی را به سرطان ربط نمی‌دهد.

– مشکل بزرگی در زندگیش پیش آمد. به او می‌گفتند «اینقدر غصه نخور سرطان می‌گیری می‌میری، بعد کی به این بچه‌ها برسه.» یکم شاد باش، یکم به خودت برس. خیلی ربط سرطان و غمباد را نفهمیدم. شاید فقط دنبال دلیل محکم و ترسناکی می‌گشتند برای زودتر آرام شدنش.

– سرطانش متاستاز داده بود و تمام بدن را فرا گرفته بود. حقیقت را پذیرفته بود و از عشق به زندگی می‌نوشت. می‌نوشت تا همگان بدانند چه بر او گذشته. گاهی می‌گفت بسکه ضعیف شده کاری جز نوشتن ازش برنمی‌آید. یادش گرامی.

– من نمی‌دانم خودم در مواجه با سرطان چه خواهم کرد. آستانه دردم بالاست ولی تحمل درد کشیدن اطرافیانم را ندارم، چه از بیماری من متحمل درد شوند و چه خودشان درد بکشند. به اینجور مواقع که می‌رسد فکر می‌کنم در کل چرا باید چنین درد و رنجی وجود داشته باشد؟ سرطان چه کمکی می‌تواند به پیشرفت بشر بکند؟ با اذیت شدن تعدادی آدم چه تغییر مهمی در کل هستی روی می‌دهد؟ نمی‌دانم. برای برخورد درست با یک مبتلا هم منش از پیش معلومی ندارم. یکی می‌گوید به من توجه کنید، یکی دنبال ترحم است، یکی دوست دارد هر لحظه حرفش را بزند. خودم از آن دسته‌ام که حاشا خواهم کرد و دوست ندارم کسی بفهمد و نظر و توجهش به من به دلیل بیماری عوض شود. با دیگران هم چنینم. اگر خبر برسد فلانی بیمار شده و من پیش از آن با او رابطه صمیمی‌ای نداشته‌ باشم سعی نخواهم کرد که رابطه را تغییر دهم. مگر آنکه تمایلش را از جانب او ببینم، که خب این ربطی به بیماری نخواهد داشت.

باور نمی‌کنم

«سرطان»

شامگاه

بار اولی که فهمیدم سرطان چیه، وقتی بود که دختر همسایه‌مون رو از بیمارستان با یک دست از آرنج قطع شده آوردن خونه. دختر زیبایی که یک پسر دو ساله داشت. می‌گفتن با این کار سرطان از بین رفته اما شش ماه بعدتر این بلا سر پاش اومد و به سال نرسیده فوت کرد. از همون زمان این بیماری وحشتناک‌ترین کابوس من بود، مخصوصا هر باری که پسرش رو می‌دیدم که قد می‌کشه بدون این که آغوش مادرش رو لمس کنه. تا سال‌ها هربار که اسم سرطان  می‌اومد پیش چشمم دختر زیبایی بود که قطعه قطعه میشه.

بعدتر متوجه شدم پدربزرگ مادریم هم به خاطر همین بیماری فوت کرده، انقدر این بیماری حالت شومی داشت که هیچوقت ازش توی خانواده صحبتی نشده بود و من به طور اتفاقی متوجه شدم زمانی که عکسی ازش رو توی آلبوم مادربزرگم دیدم. مردی خوش‌رو که فقط انگار روی استخون‌های تنش پوست کشیده شده. از همون زمان این فکر موذی توی سرم افتاده که نکنه این میراث روزی به من برسه؟ بارها خودم رو تصور کردم که از این بیماری رنج می‌برم و پا‌به‌پای خود مریضم توی سالن‌های بیمارستان اشک ریختم.

توی دوستان اینستاگرامم زنی هست که چند سالیه با سرطان دست و پنجه نرم می‌کنه، سال‌هاست رخ به رخ با سرطان ایستاده. من هر بار به عکس‌هاش نگاه می‌کنم، به شوری و شعفی که نشون از تلاش برای زندگیه، به آرامشی که از چشم‌هاش مشخصه با دردی که حتما گاه و بی گاه می‌کشه. اما می‌دونید چیه؟ من نمی‌تونم این مدل زندگی کردن رو درک کنم. چطور میشه این شکلی نفس کشید؟ وقتی نمی‌دونی طلوع فردا رو می‌بینی یا نه؟ وقتی نمی‌دونی این بار دیو خفته سرطان قراره از کجا سر بیرون بیاره؟ من حتی بلد نیستم باید چه رفتاری انجام بدم در برابر دوستان اینچنینی؟ هر بار فرار می‌کنم و دور و دورتر میشم و تمام وجودم رو فقط ترحم می‌گیره که شاید درست نباشه.

حالا دهه چهارم زندگی رو شروع کردم و بارها و بارها دوست و آشنا و غریبه‌ای رو از دست دادم که توی چنگال‌های سرطان اسیر شده و از بین رفته. مادری فداکار، دختری مهربون، پسری عزیز، پدری… و آخ از این روزهایی که من سرشار از استرس و نگرانی هستم چون توی آزمایش‌های پدرم چیز مشکوکی پیدا شده که داره آروم در گوشمون میگه سرطان… سرطان… سرطان… من دلم می‌خواد بمیرم، دلم می‌خواد زار بزنم و به این فکر می‌کنم اگه چنین بشه راهی برای فرار نیست…

از تاریکی

«سرطان»

غروب

تلخ‌ترین قضاوتی که در مورد خاندانمون دارم اینه که فرهنگ خانوادگی ما در مورد هر آن چیزی که شدت زیادی داره از آموزش مناسب تهی مانده. اگر کسی رو از دست بدیم همه دور هم جمع می‌شیم و عزاداری می‌کنیم اما اون لحظات قبل از فاجعه بلد نیستیم که حالا باید چکار کنیم. برای همین قانون بی‌رحمانه‌ای داریم: آدم‌های به سن، کوچکتر عموما از فاجعه‌ها بی‌خبر می‌مانند: اگر مهاجرت کرده باشی بهت خبری از کسی که فوت کرده نمی‌دهند و اگر کسی سرطان یا بیماری صعب‌العلاجی بگیره بی‌اطلاع می‌مونی.

مشکل اساسی این راهکار در برابر زندگی، اینه که آدم‌ها وقتی نیاز به همدردی و همراهی هم دارند تنها می‌مونند. از طرف دیگه کسی که بی‌خبر بوده هم یک دفعه در جریان قرار می‌گیره و احساس طرد شدگی زیادی می‌کنه. سرطان، بخشیش بیماریه. بخش بزرگتریش از نظر من مبارزه در کنار اونهاییه که دوستشون داری و دوستت دارند. دریغ کردن این همسفری دوستی نیست. غریبه دانستن بقیه است.

تلخی بعدی دور نگه داشتن آدم‌های سالم و بی‌خبر اینه که شخصی که با بیماری دست و پنجه نرم می‌کنه معمولا از جایی به بعد شروع به بستن پرونده‌های بازمانده‌اش می‌کنه تا نگرانی بابت اون چیزی که بعد از خودش پست سر می‌گذاره نداشته باشه. خیلی وقت‌ها فرزندان شخص بیمار بدون اینکه خودشون بدونند به شدت تشویق می‌شوند که زودتر ازدواج کنند و سر و سامان بگیرند. ملکی بی‌دلیل خریده یا فروخته می‌شه و هزار کار دیگه که از طرف اطرافیان نه تنها با سرعت  فزاینده تشویق نمی‌شه بلکه گاهی حمل بر بی‌خردی لحظه‌ای هم می‌شه.

از همه بدتر، وقتیه که شخص از درون هر روز و هر روز درگیر دانایی اینه که به زودی دیگه زنده نیست و اطرافیانش بی‌اطلاع از این طوفان مشغول زندگی خودشون هستند. شخص بیمار بعضی وقت‌ها این برخوردها رو با وحشت نگاه می‌کنه: درک این که با نبودنش زندگی به همین سادگی ادامه داره به همراه دونستن این که در واقع برای هیچ‌کس به جز خودش بود یا نبودش اون اندازه مهم نیست که برنامه‌های زندگی رو تحت شعاع قرار بده یا کسی رو فلج کنه.

پدر، سال‌های عبور از میانسالیش رو با خبر احتمال داشتن سرطان آغاز کرد. ما از تغییر قرص‌هاش و وسواس عجیبش برای منظم خوردن اونها فهمیدیم چیزی سر جاش نیست. نگران شده بود و این نگرانی هنوز هم از بین نرفته هر چند خطر بیماری هیچ وقت به خود بیماری تبدیل نشد. گاهی خیلی به ندرت اگر ازش سوال مستقیم می‌پرسیدیم بهمون جواب می‌داد و بعد شروع به کشف خود جدیدش کرد: جنگیدن با مرگ آدم‌ها رو عوض می‌کنه و خیلی وقت‌ها به افسردگی و پوچی می‌کشونه. متاسفانه این اتفاق برای عزیزترین و مهربان‌ترین مرد جهانم هنوز نه برای اون قابل هضمه نه ما.

آدم‌ها بعد از طوفان همیشه به خونه برنمی‌گردند. این تلخ‌ترین بخش این بیماریه.

پنجه‌های خرچنگ

«سرطان»

عصر

تازه ازدواج کرده بودیم، شاید یک یا دوماه از مراسممان گذشته بود که یکی از بستگان نزدیک همسرم برای تست سرطان به شهر ما آمد. روز اول با هزار غرولند رفتم به ملاقاتش در بیمارستان اما ناگهان از دیدن آن‌همه جوانی و زیباییِ خفته بر روی تخت تنم لرزید.

جواب تست سرطان مثبت بود. زن جوان برای درمان‌های دو هفته یک‌بارش می‌آمد خانه‌مان. اول‌ها خجالت می‌کشیدم، معذب بودم و مهمانداری برایم عین مرگ مفاجات بود. کم‌کم به بودن خودش و همسرش و گاهی دخترانش که همراهش می‌آمدند عادت کردم. کم‌کم با هم – بعد از کار من و بیمارستان او – قرار می‌گذاشتیم و می‌رفتیم خرید. کم‌کم وقت‌هایی که من سرکار بودم با مادرم قرار می‌گذاشتند برای خریدهای روزمره یا پارچه و لباس.

انگار فراموش کرده بودم برای چه کاری اینجاست یا شاید هم دلم نمی‌خواست به آن دلیل نامبارک فکر کنم و این کار، کارِ سختی نبود تا وقتی که شیمی‌درمانی و ریزش مو شروع شد. موهایش را خودمان کوتاه کردیم. موهای بلند سیاه تاب‌دار تا روی کمرش را اول آوردیم تا زیر گوش‌ها و وقتی شروع به ریختن کرد؛ خودمان ماشین اصلاح آوردیم و با شوخی و خنده موها را کچل کردیم و عکس گرفتیم و خندیدیم.

اوج خوشحالی‌ام آن‌جا بود که او در خانه خودش سرش را با کلاه و روسری می‌پوشاند اما در خانه ما نه. این‌جا راحت بود. گاهی می‌نشستیم و از حال بدش درحال دریافت دارو حرف می‌زدیم؛ از دوستانی که آن‌جا پیدا کرده بود؛ از پیشرفت درمان آن‌ها و…

آخرین دوره درمانش دوره‌ای یک‌ماهه و هر روزه بود. بنابراین یک‌ ماه کامل ماند پیش ما و توی آن یک‌ماه آن‌قدر به دیدن و بودنش عادت کرده بودم که روز رفتنش نتوانستم خداحافظی کنم. رفتم پشت پرده پنجره و گریه کردم.

چندوقت بعد موهایش بلند شد. موهای جدیدش فرفری بود و می‌گفت این موها یادگار توست و به خاطر بودنِ با توست که موها فر در آمده‌اند.

***

سرطان بد است؛ در این شکی نیست اما یکی از بهترین آدم‌های زندگیم را به من هدیه داده و من یک‌ طورهایی مدیونش هستم؛ علی‌الخصوص این‌که زود بدن او را ترک کرد و تاثیری نگذاشت. پس! ممنونم سرطان‌جان اما بیا «دوری و دوستی» را رعایت کنیم و هم را دیگر نبینیم.

پی‌نوشت: راستش من متولد برج سرطانم. نه این‌که به دری‌وری‌های ماه تولد اعتقاد داشته باشم اما یک‌جوری فکر می‌کنم این بیماری نیاز به حمایت ما دارد‌. ما تیر ماهی‌ها وظیفه داریم از نشانه ماه تولدمان حمایت کنیم البته به شرطی‌ که او هم کاری به ما نداشته باشد.