دسته: سرای سالمندان

ما یک قبیله‎ایم

«سرای سالمندان»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

مادربزرگم مریض بود. خیلی. کار کشید به جایی که با دو تا دختر کنارش و پرستار توی خونه هم نمی‌شد ازش نگهداری کرد. بیمارستان جای مناسبی نبود وقتی کاری ازشون برنمی‌اومد و اذیت می‌شد. جایی برای نگهداری بیماران مسن وجود داشت که حرفه‌ای برای این کار تاسیس شده بود. چاره‌ای نبود.

دو تا بچه داشتم دو سال و نیمه و شش ماهه. احساس می‌کردم دارم غرق می‌شم. سعی می‌کردم به مادرم قوت‌قلب بدم که مگه چند وقت توانایی داری؟ نمی‌تونی!… مادری که به دلایل دیگه در شرایط روحی خوبی نبود. مادرم رو دوست داشتم خیلی خیلی زیاد و عاشق مادربزرگم بودم. اصلا انگاری مادربزرگ مادر بود و مادر خواهر.

گفتن مامانی جوراب و زیرپوش می‌خواد. رفتم براش نخی رنگی خریدم و دونه‌دونه براش اسمش رو دوختم. گریه کردم و دوختم. بعد چیزهایی شنیدم که زانو زدم و به درگاه خدا دعا کردم. خدایا ببرش. بیشتر از این اذیتش نکن. و بعد غرق شدم. جوری غرق شدم که هنوز بعد دوازده سال جنازه‌م روی آب نیومده. انگار کن من تصمیم گرفتم و من عمل کردم و من خواستم. تمام.

هنوز در مورد مامانی نمی‌تونم حرف بزنم. کار از بغض و گریه می‌گذره. خفه می‌شم اصلا.

من می‌دونم که خیلی‌ها نمی‌تونن. نه از نظر مالی نه جسمانی و نه روحی. هیچ‌کس رو بابت اینکه نمی‌تونه و یا حتی نمی‌خواد از بزرگ خانواده‌ش نگهداری کنه سرزنش نمی‌کنم. هیچوقت. اما من به خانواده اعتقاد دارم. برخلاف اونچه که در بچگی و جوانی فکر می‌کردم به گرد هم زندگی کردن نسل‌ها معتقدم.

سالمندان

«سرای سالمندان»

مهمان هفته: فرزاد سهرابی

قبل از هر چیز اجازه بدین با این موضوع شروع کنم که باور اینکه بعضی کارها انجام نمی‌شه چون سیستم خوبی ازش در جهان سوم وجود نداره کاملا غلطه. بلاخره باید از یه جایی شروع کرد. بی‌پولی و فقر و ندونستن یه داستانه، داشتن فرهنگ انجام دادن اون کار هم یه داستان دیگه.

عروس، مادرشوهر، خواهرشوهر، مادرزن، خواهرزن، داستان‌های مربوط به مراسم خواستگاری و نامزدی و خلاصه بریم تا برسیم به پیری و قضیه کمک به سالمندان و نگهداری از اونها و به دید عصای دست به فرزند نگاه کردن (اونم فقط پسر) و دور از جون همه (که البته واقعیته) مراسم کفن و دفن و خرج‌های میلیونی و خلاصه داستان‌هایی از این قرار، اینها فقط یکی از ده‌ها مشکلی هستن که سنت و رسوم، سینه به سینه از نسل‌های قبل واسه ما به ارمغان جا گذاشتن و یه کم مایه‌های مذهبی هم در طول زمان قاطیش شده و سنگینیش رو دوش آدم بیشتر کرده. سنت‌های بدی که دارن تو ایران اجرا می‌شن و آدم‌های زیادی امروز باهاش درگیری دارن و متاسفانه هر گوشه و کنار ایران هم بر اساس سنت آبا و اجدادی به یک شکل خاص و متفاوت تعریف شده.

به نظرم وقتش رسیده که قدری از تفکرات و آداب و رسوم سال‌های گذشته فاصله بگیریم و باور كنيم كه تعصب داشتن در باب بعضى قضايا اشتباه محضه. غیرت و تعصب داش‌مشتی‌بازی دیگه توی این زمونه جایی نداره، البته شاید با گذشت یکی دو تا نسل دیگه این مسایلی که حالا توضیح کاملی در باره‌ش میدم خود به خود از بین برن و حل بشن و شاید الان کمرنگ‌تر شده باشن، ولی چیزی که هست باید ایده و حرف پسندیده رو رواج داد و آگاهی رو از سنین کم زیاد کرد تا نتیجه‌ش در سنین بالا به چشم بیاد و مشکلاتی از این قبیل حل بشه.

 این که یکسره ترویج کنیم که خاک بر سر بی‌غیرت اون پسری (تازه نه دختر ها!؟) که مادر یا پدر پیرش رو برده آسایشگاه سالمندان و عرضه نداره از اونا نگهداری کنه، چیزی نیست که یه روزه و یه شبه تو ذهن و فرهنگ ما جا خوش کرده باشه و همونطور که گفتم ریشه در فرهنگ خانوادگی ما و بینش پیشینیان داره. ولی به نظر می‌رسه باید در این مشکل فرهنگ بازنگری بشه و اگر اعتقاد داریم که خیلی کارا رو باید از خودمون شروع کنیم، خب این رو هم می‌شه از خودمون شروع کرد. اینکه من دو تا بچه دارم و به دید کمک حال آینده بزرگشون کنم کاملا غلطه. بنده نه آغل پر از گوسفند داشتم که بخوام با ازدیاد بچه‌هام اونا رو چوپون گله کنم (جامعه روستایی) و نه دین‌مدار بودم که بخوام مثل بعضی از مذاهب و شاخه‌های متعددشون تبلیغ به فرزندداری و زاد و ولد زیادشون رو سر لوحه قرار بدم!

توی جامعه غربی برای سالمندها تعریف شده که به دوران بازنشستگی که نزدیک می‌شن، به خونه سالمندان برن و خودشون این کار رو قبل از اینکه بخواد اون «عصای دست» به کمکشون بیاد انجام می‌دن و انتظار ندارن هر چند وقت یه بار برن خونه یکی از بچه‌هاشون که حالا با اخم و تَخْمِ سایر اعضای خانواده هم روبرو بشن، که هم برای خودشون شایسته نیست و هم دردش به جان اون فرزندی می‌مونه که وقتی به عمق ماجرا نگاه کنی متوجه می‌شی اصلا شرایط نگهداری از والدین واسه اون آدم سخت و مشکله و نباید این موضوع رو به هیچ شکل به رابطه مادر و فرزندی یا پدر و فرزندی پیوند داد. حالا این وسط هستن اونهایی که این کار رو هم انجام می‌دن (باید دید شرایطشون و نسبتشون با اون فرد سالمند چه شکلیه) و به نحو احسنت هم انجام می‌دن، البته توانائیش رو دارند که انجام می‌دن و این خودش یه نکته مهمه وگرنه که هر «خواستنی» باید یه «توانستنی» هم پشتش باشه.

به نظرم اتفاقا عزت و احترام سالمند در رفتن به خونه سالمندان بیشتر از زمانیه که بخواد بره خونه پسرش (بخونید عروسش! خود این قضیه یه داستان جدا تو روابط خانوادگی ما ایرونیها داره.) یا اینکه بخواد بره خونه دخترش (بخونید دومادش، همینطور دارای داستانی به مراتب کمتر از اون یکی!) که این دومی حداقل کمترین اختلاف‌ها رو در پی خودش داشته و بازم به خاطر شرایط و مسائلی هست که اتفاقا اونم ریشه در فرهنگ ما داره.

وقتی قراره در قبال انجام کاری دستمزدی گرفته بشه و ایجاد کار در جامعه بشه، می‌شه از این سنت‌ها و حالا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت فاصله گرفت، نتیجه‌ش هم می‌شه این که در کشورهای پیشرفته نه تنها این افراد از بهترین شرایط بر خوردارن بلکه توجه و احترامشون هم پابرجاست. فرزندانشون آخر هفته‌ها میان بهشون سر می‌زنن یا اونا رو با خودشون به خونه‌هاشون می‌برن و بعضی وقت‌ها هم با هم به مسافرت می‌رن. می‌مونه بقیه روزهای کاری هفته که همه جای دنیا آدم‌ها باید برای زندگی و چرخیدن چرخش حداقل هشت ساعت در روز دوندگی کنن و جایی برای این حرفها باقی نمی‌مونه.

یکی از بیشترین درخواست‌های کاری در حوزه اروپا (و البته کشورهای صنعتی که میانگین سنی جمعیتشون بالاست) در حال حاضر استخدام نیروی انسانی پرستاره (نه صرفا به مفهوم کار در بیمارستان و سرم وصل کردن و آمپول زدن و غیره) که یا در خونه این افراد به انجام کارهاشون بپردازن و یا در آسایشگاه‌ها به اونها در انجام کارهاشون کمک کنن.

این کار تو ایران ما هم امکان‌پذیره، حالا با همون شرایط خودش و عین همه کارای دیگه‌مون. شاید قشنگ نباشه، شاید پرستاری که می‌گیریم آدم خوبی از کار در نیاد، معتاد باشه، دزد از کار در بیاد، از زیر کار در رو باشه و  شاید اوضاع خانه سالمندان خوب نباشه و چند نفر رو با هم بکنن تو یه اتاق و سرویس‌دهی جالب نباشه و هزاران شاید دیگه، ولی باید توجه کرد که اینم عین هزاران کاریه که تو اون مملکت انجام می‌شه و هیچوقت درست انجام نشده! اگرچه با تبعیت از قانون می‌شه راهکاری جدی برای این قضیه جستجو کرد و جلوی خیلی از نا کارآمدی‌ها رو گرفت.

چه خوبه قبل از اینکه به اینجا برسیم یه فکری واسه خودمون بکنیم.

 

پیری و رنج بی‌کسی

«سرای سالمندان»

بامداد

وقتی اسم سرای سالمندان رو می‌شنوم یک اتاق کوچک کم‌نور میاد تو ذهنم با یک تخت و یک پنجره و سکوتی سنگین پر از دلتنگی و تنهایی. از اون واقعیت‌های جامعه است که مطلقا نمی‌تونم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. خیلی وقت‌ها تو بحث‌های همیشگی من و مامانم، تو خلوت‌های معمولمون که از همه چی حرف می‌زنیم ماماتم گفتن بسیار موافق جایی به اسم سرای سالمندانن، راستش هیچ وقت یادم نیست پشت بندش چه دلایلی رو عنوان می‌کنن چون همزمان یه سوال تو ذهنم شروع و مدام تکرار می‌شه که چی شده مامانم بهش فکر می‌کنه؟ چی از من دیده که ناخودآگاه خودش رو داره به پذیرفتن این مکان متقاعد می‌کنه؟ از من ناامید شده؟ خودش رو اونجا مجسم کرده؟ احساس بی‌عرضگی بهم دست می‌ده.

من هم می‌دونم یکی از لزومات جامعه‌ی مدرن امروزی است، همچنین می‌دونم برای یک سری از افراد موهبت محسوب می‌شه، اما بی‌رحمانه است. با اون قسمتش مشکل دارم که پدر و مادرهایی هستند و اونجا زندگی می‌کنند و اتفاقا بی‌کس و کار نیستند و مشکل مادی ندارند و سالم هستند. انسان‌هایی که توسط بچه‌های خودشون به اونجا برده می‌شن چون توانایی نگهداری ازشون رو ندارند، یا خودخواسته اونجا رو انتخاب کردند چون فرزندانشون هر کدام درگیر روزمرگی و مشکلات دنیای خودشون هستند و این به شدت دردناکه. اون نگاه‌های پر از انتظار و ناامیده که منو به مرز جنون می‌رسونه. نمی‌تونم بفهمم چی به سر یک انسان میاد که می‌تونه خودش و به این کار راضی کنه؟ دلشون شور نمی‌زنه؟ یعنی دچار کابوس نمی‌شن؟ دلشون اونجا جا نمی‌مونه؟ میرن سر بزنن بهشون؟ از خجالت نمی‌میرن؟ اون هایی که واقعا خودشون گرفتارن چی؟ چه حال بدی دارن؟ چه بار سختی رو به دوش می‌کشن. هرازگاهی فیلمی رو می‌بینم که از سالمندی گرفته می‌شه و در اون از بچه‌هاش خواهش می‌کنه بیان و ببرنش خونه. هر بار آرزو می‌کنم اون سالمند اختلال‌حواس داشته باشه و فرزندی در کار نباشه. نمی‌شه از دور قضاوت کرد، نمی‌شه رأی کلی صادر کرد اما شاید یکی از ارمغان‌های جامعه‌ی امروزی بی‌رحمی است.

به راضیه و لبخند پر دردش…

«سرای سالمندان»

نیمه‌شب

نوزده سالم بود که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی دیدمش. روز مادر بود. گزارشگر تلویزیون رفته بود به خانه سالمندانی در تهران و داشت از پدرها و مادرهای تنهایی که هر کدام به  دلایلی روزهای کهنسالی را در آنجا می‌گذراندند گزارش می‌گرفت.

من مشغول ریختن چای بودم و پدربزرگ با غم غریبی خیره شده بود به تلویزیون. فکر کردم تلخی گزارش دارد آزارش می‌دهد. با سینی چای آمدم نشستم و بعد کنترل را برداشتم که کانال را عوض کنم. یکهو گفت: «صبر کن. الان راضیه رو نشون میده. کاشکی باهاش حرف هم بزنن.» کنجکاو شدم. با خنده و اندکی تردید پرسیدم: «راضیه کیه شیطون؟» پدربزرگ با اندوه نگاهم کرد. صداش انگار از ته چاه می‌آمد: «خوب‌ترین و باهوش‌ترین دختر دایی‌ام. بچه‌هاش همه رفتن آمریکا. شنیده بودم گذاشتنش خانه سالمندان ولی باورم نمی‌شد. خیلی ساله بی‌خبریم ازش…» بعد هم صدای تلویزیون را بلندتر کرد و گفت: «اول گزارش دیدمش. مطمئنم خودش بود. یه شاخه گل هم بهش دادن.»

آن روز توی آن گزارش راضیه را نشان دادند. روی ویلچر نشسته بود توی اتاق دلبازی رو به پنجره و آفتاب کم‌جان پاییزی. روی پاهای بی‌رمق و خسته‌اش یک پتوی بافتنی چهل‌تکه رنگ و وارنگ انداخته بود. گفت سال‌هاست که منتظر هیچکس نیست. گفت که بچه‌هایش فقط پول می‌فرستند و آنقدر دورند که امیدی ندارد باز ببیندشان اما همه دخترهای اینجا مثل دختر خودش هستند. گفت چاره چیست خوب من پیر شده‌ام و آن طفلکی‌ها که نمی‌توانند به پای من بسوزند و هر کدام زندگی خودشان را دارند. ‌بعد با صدای زنگ‌دار قشنگش خواند: «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد، در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.» آخرش هم لبخند زد و دوربین آرام و سنگین رو به عقب حرکت کرد و تصویرها تار و مات شدند و تمام…

سال‌ها بعد شنیدم که راضیه در تنهایی و بی‌کسی در گذشته است. چند باری تلاش کردم پیدایش کنم اما در هیچکدام از خانه‌های سالمندانی که می‌شناختم زنی با مشخصات راضیه نبود. تشابه اسمی دو مورد وجود داشت که با تصویرش همخوانی نداشتند. همین شد که صدا و تصویر راضیه در قاب دوربین برایم تبدیل شد به تلخ‌ترین تصویر هستی و سرای سالمندان غمناک‌ترین جای جهان.

مرخصی

«سرای سالمندان»

شبانگاه

بانوی مورد نظر در مرخصی است.

بچه نیاريم به اين تصور که عصای كوری ما می‌شن

«سرای سالمندان»

شامگاه

بابابزرگم (بابای بابا) هشتاد و پنج سالشه، یک لحظه از ما جدا نشده و همیشه گفته شیشه عمر من دست فلانیه که پدر من می‌شه. مامانم پوششش همیشه با روسری و دامن و بلوز آستین بلند بوده و گاهی دیدم آنقدر توی طول روز خسته می‌شه که با همون روسری می‌خوابه. مادربزرگم (مامانِ مامان) نود سالشه، شش تا پسر و پنج تا دختر داره ولی هیچکس نگهش نداشت و الان دوساله که مامانم آورده پیش خودش و ازش نگهداری می‌کنه و تو فکر می‌کنی یه بچه سه ساله‌ست از بس نق می‌زنه و دستور می‌ده و بیشتر ازون که باید خودشو به مریضی می‌زنه و مامانم غلام حلقه به گوششه.

یه بار ده دوازده ساله بودم، مامانم ازم پرسید من اگه پیر و از کار افتاده بشم تو چیکار می‌کنی؟ منم بدون مکث گفتم می‌برمت خانه سالمندان و بعد از گذشت بیشتر از دو دهه، مامانم یادشه و همیشه بهم حرفمو یادآوری می‌کنه. مامانم زندگی نکرده از نظر من، از جوانیش لذت نبرده، یه مسافرت دوتایی با بابام نرفته، به خودش نرسیده و مثل خانم‌های دیگه تو این سن برای خودش تفریح نمی‌کنه، کلاس ورزشی بره، با دوستاش دوره بذاره یا عصرا با بابام برن پیاده‌روی، حالا که بچه‌هاشون رو به سامان رسوندن خودشون باشن و خودشون. مامان من همیشه جون کنده، خم و راست شده، تیماردار پدرشوهرش و مادرشوهر خدابیامرزش بوده و حالا هم مامانش.

تا یه جایی از بس همه از مامانم و از خودگذشتگیش تعریف می‌کردن، از بس همیشه بابابزرگم آویزون مامانم بوده فکر می‌کردم حتما پدربزرگم خیلی دوستش داره و هر بار حتما ازش تشکر می‌کنه تا خستگی این سال‌ها از تنش در بره ولی یه روز که مامانم جونش به لبش رسیده بود بهم گفت وقتی می‌خواسته ازدواج کنه، بابابزرگ آدم دیگه‌ای مد نظرش بوده که عروسش باشه و من انتخاب مامان‌بزرگ بودم و همون وقت بابابزرگم که از اول هم آدم لجبازی بوده میگه یه کاری می‌کنم روزی صدبار پشیمون شی از این وصلت!

من هنوزم به این معتقدم آدمی که از کارافتاده می‌شه (نه صرفاً پیر) باید به سرای سالمندان سپردش، شاید فکر کنید من انسان سنگدلی هستم، ولی اینطوری نیست. من حتی راجع به خودم هم همین فکر رو می‌کنم و این حق رو برای فرزندم قائلم که اگه یه روزی از راه رسید که من نمی تونستم راه برم، نمی‌تونستم تا دستشویی برم، نمی‌تونستم خم و راست شم، نمی‌تونستم به کارهای عادی خودم برسم من رو ببره سرای سالمندان.

همه می‌گن پدر و مادر این همه زحمت می‌کشن واسه بچه‌هاشون، بزرگشون می‌کنن، دستشون رو می‌گیرن راهشون می‌برن، تر و خشکشون می‌کنن و عوض این همه زحمت تف به اون بچه‌ای که چنین کاری در حق والدینشون انجام می‌دن ولی آیا ماها بچه‌دار می‌شیم تا یه تیماردار واسه روزای پیری و کوری خودمون داشته باشیم؟ یکی مثل مامان من آیا حقشه که توی سن پنجاه و پنج سالگی که خودش نیازمنده کمی آرامشه، نیازمنده وقت گذروندن با نوه‌هاش، با همسرش، نیازمند گردش و تفریحه و اوقات آسودگی، هی لگن زیر مادرش بذاره، هی لباس‌های ششصد روز حمام نرفته پدرشوهرشو بشوره و بسابه و ازش حرف بشنوه، هی دلش بلرزه که یه هو توی توالت می‌ره ببینه کف زمین پر از خونه چون مجرای ادرار پدرشوهرش زخم شده و نکرده دور خودشو بشوره؟ به خدا این حق نیست، به خدا که گاهی لازمه پدر و مادر از کار افتاده رو برد جایی که بهتر و بیشتر ازش نگه‌داری می‌کنن.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

«سرای سالمندان»

غروب

سر کوچه‌ی ما یه سرای سالمندانه. سن بیشتر اهالی محل البته بالای شصت ساله. انگار اونها که می‌تونستن از خودشون مراقبت کنن خونه‌ای خریدن، اونها که نمی‌تونستن اتاقی در سرای سالمندان کرایه کردن. یک بار وقتی می‌خواستم رای بدم وارد ساختمون سرای سالمندان شدم. پیرزن و پیرمردهای مجموعه مسوولیتی به عهده گرفته بودن و اون هم چک کردن پاسپورت‌ها در یک صف، دادن کاغذ رای در صف دیگه، چک کردن فرمی که باید پر می‌کردی در صف بعدی و الی آخر. پیش از این یک بار دیگه هم از سرای سالمندانی بازدید کرده بودم، جایی نزدیک محل قبلی زندگی‌مون. اتفاقی با گروهی بچه که برده بودنشون به همسن و سالهای مادربزرگ پدربزرگ‌هاشون سر بزنن رفته بودم اونجا. طبقه‌ی همکف یه سالن تفریحات بود و همونجا قرار بود برای بچه‌ها نمایش عروسکی بازی کنن چند تایی و بقیه کنار بچه‌ها نشسته بودن به تماشا. شاید از اون موقع که ذهن من از سرای سالمندان تغییر کرد.

ننجان تا نزدیک هشتاد سالگی از مامان که دخترش باشه هم سرحال‌تر بود. نه تنها کارهای خودشو می‌کرد، که کمک دختر پسرهاش هم می‌اومد. وقتی کم‌کم درد پاهاش و کمرش شروع شد باید گهگاهی کسی می‌رفت کمکش. خوش نداشت نیازمندِ کسی باشه. یه بار به مامان گفته بود براش یه سرای سالمندان خوب پیدا کنه که هزینه‌ش هم خودش بده دیگه محتاج این و اون نباشه. مامان اصلا دلش نمی‌اومد. با ما هم مشورت کرد. همه نهی‌اش کردیم. یعنی کسی تو بچه‌ها و نوه‌هاش نبود کمکش باشه؟! تو ذهن من سرای سالمندان یه جای مخوف و غم‌انگیزی بود پر از پیرزن و پیرمردهایی که منتظر مرگ ان، و همین آزارم می‌داد.

نمی‌دونم وقتی پیر بشم دلم می‌خواد برم سرای سالمندان یا بمونم خونه‌ی خودم هر وقت کمک خواستم کسی رو خبر کنم. ولی اقلا الان می‌دونم سرای سالمندان همیشه هم غم‌انگیز نیست، همونطور که نیازمند بودن، یا پیر بودن هیچ هم ایرادی نداره.

خانوم کوچولوهای ابدی

«سرای سالمندان»

عصر

دختربچه هنوز مدرسه نمی‌رفت. مادرش بچه‌های بزرگترش را که می‌رساند مدرسه، دست او را می‌گرفت و می‌رفتند خانه مادربزرگ. آن‌جا دخترک باید می‌نشست روی صندلی کنار تلفن و به چیزی دست نمی‌زد تا مادرش پیرزن فرتوت و بی‌حواسی را که روسری نخی نازکش را دور سرش چند دور پیچانده بود حمام کند. در این مدت، مادربزرگش (که دختر ِپیرزن فرتوت بود) کنار در آشپزخانه می‌ایستاد و با اشمئزاز حرکات مادرش و دخترش در حمام را می‌پایید که مبادا نجاست به جایی ترشح کند و هرازگاهی به دختربچه تشر می‌زد که دست خیس به چیزی نزند. دختر بی‌حرکت می‌نشست و مادرش را نگاه می‌کرد که قربان صدقه پیرزن می‌رود؛ از حمام بیرونش می‌آورد؛ لباس می‌پوشاند؛ روسری تمیزی سرش می‌کند و برایش کمی چای می‌ریزد و به مادرش می‌گوید: «تا خودم هستم بذار بخوره می‌برمش دسشویی نمی‌ذارم کثیف‌کاری کنه.» بعد پیرزن را مثل کودکی پوشک می‌کند و دوباره می‌بوسد و بلند می‌شود که برود. پیرزن دستان مادر را می‌بوسد و می‌گوید: «خانوم دستت درد نکنه پسرم بیاد جبران می‌کنه برات.» مادر گریه‌اش می‌گیرد و می‌روند خانه. باید ناهار درست کند و برود بچه ها را از مدرسه بیاورد.

مادربزرگ باز ناراضی است. تحمل ندارد مادر پیری را که اختیار حواس و عضلاتش از دست رفته در خانه نگه دارد. مدام درخواست می‌کند بگذارندش خانه سالمندان، همه غیر از مادر دختربچه (نوه پیرزن) موافقند. مادر توانایی نگهداری از مادربزرگش در خانه خودشان را ندارد؛ اما هر روز برای نظافت و غذا دادنش خودش را می‌رساند و مخالفتش را فقط با گریه ابراز می‌کند. عاقبت مادر مغلوب می‌شود‌. پیرزن فرتوت را می‌گذارند آسایشگاه و همه نفس راحت می‌کشند‌.

حالا جمعه‌ها مادر با بچه ها و شوهرش سوار فولکس قورباغه‌ای می‌شوند و با خوراکی می‌روند خانه سالمندان برای دیدن پیرزن و هم‌دندان‌هایش. برادرهای دختربچه، پیرزن و پیرمردهای ویلچیردار را می‌برند توی حیاط می‌گردانند و دخترها و مادر غذا دهانشان می‌گذارند و لباس‌هایشان را مرتب می‌کنند. پیرزن می‌گوید:« خانوم خدا خیرت بده پسرم که برگرده…»

دختربچه یکبار داستان پیرزن را از خواهرش شنیده. پیرزن وقتی خیلی جوان بوده پسر نوزادش را دیده که تشنج کرده و تا برساندش به خانه حکیم و همسایه توی بغلش تمام کرده و این، آغاز مختل شدن هوش و حواس پیرزن بوده. بعد از آن بچه‌های دیگری به دنیا می آورد و پسر دیگرش در جوانی می‌رود سفر و تصادف می‌کند و این، برایش ضربه نهایی بود. پیرزن همیشه منتظر بود پسرش از سفر برگردد و همه چیز درست شود. مادر گریه می‌کرد برای پیرزنی که هیچ بهره‌ای از زندگی نداشت و دلش به دیدن هر روزه «خانمی» خوش بود که حتی یادش نمی‌ماند نوه خودش است. گریه می‌کرد از غصه این‌ که پیرزن در میان کسانی بمیرد که نمی‌شناسندش. گریه می‌کرد برای غربت ابدی پیرزنی که حتی حواسش او را تنها گذاشته.

یک روزِ یکشنبه پیرزن در خانه سالمندان فوت کرد و خبرش را به مادر دادند. دختر بچه حالا مدرسه می‌رفت و می‌توانست نوشته روی سنگ قبر را بخواند.
خانمْ‌بالا …..
تاریخ تولد …..
تاریخ وفات …..

– خانومْ‌بالا ینی چی؟ مادر میان گریه جواب می‌دهد: یعنی خانوم کوچولو و دختر فکر می‌کند چقدر این اسم به آن زن کوچک‌اندام مهربان بی‌گناه می‌برازیده است.

خانه‌ی آرامش یا مرگ‌خانه؟

«سرای سالمندان»

بعد از ظهر

روزی از روزهای سرد زمستانی است. یک گلدان ارکیده و یک بسته کیک خامه‌ای خریده و منتظر دوستم هستم که بیاید و با هم به خانه سالمندان‌، برای عیادت مادرش برویم. سر ساعتی که قرار گذاشته‌ایم می‌آید. زنگ خانه را به صدا در می‌آورد. از خانه بیرون می‌آیم و پس از سلام و احوالپرسی به راه می‌افتیم. او نیز موز و کاپوچینو و گردوی پوست‌کنده خریده است. از خانه ما تا خانه سالمندان راهی نیست. پیاده به راه می‌افتیم. از در ساختمان وارد شده و با سلام و احوالپرسی از سالن باریک رد می‌شویم. مادر با دیدن ما چشمانش برق می‌زند. با شعف و شادی ما را می‌بوسد و هدیه‌هایمان را می‌گیرد. با خوشحالی می‌گوید‌: «‌تا اینها را تمام کنم یک هفته می‌گذرد و دوباره می‌آیید. این بار کیک سیب بیاورید.» زیاد پیر نیست اما بیمار است و احتیاج به مراقبت و پرستاری دارد. دخترش کار می‌کند و فرصتی برای نگهداری و شست و شوی او ندارد. قهوه و کیک پنیر را که پرستار روی میزش گذاشته‌، نخورده است. منتظر کیک ما است تا کامش را شیرین کند. دوستم می‌گوید‌: «مادر تو که کیک پنیر خیلی دوست داری! این هم کیک پنیر است که پرستار برایت آورده است. چرا نمی‌خوری؟» جواب می‌دهد‌: «‌در مقابل کیک شماها ‌مزه‌ای ندارد.»

او حوصله‌اش از زندگی یکنواخت سر رفته است. می‌گوید‌: «‌‌اینجا شبیه سربازخانه است‌. ساعت شش صبح بیدار شدن، ساعت هشت صبحانه‌، تا دوازده تلویزیون‌، دوازده و نیم ناهار‌، یک بعد ازظهر‌ خواب ظهر‌، ساعت سه قهوه و … الی آخر‌. دلم می‌خواهد خودم باشم. هر وقت دوست دارم بیدار شوم. برای خرید روزنامه بیرون بروم. برای نشستن در بالکن اجازه نگیرم. خسته شدم از این بچه‌بازی‌ها. دلم می‌خواهد پیش بچه‌ها و نوه‌هایم باشم.»

هم اتاقی‌اش به صدا در می‌آید‌: «‌گور پدر بچه‌ها و نوه‌ها . اگر آنها محبت و غیرت داشتند که ما را در این مرگ‌خانه رها نمی‎کردند. مگر من آنها را در دوران طفولیت رها کردم؟ مگر آنها را به یتیم‌خانه سپردم که آنها مرا این گوشه انداخته و منتظر مرگم هستند؟‌» از آن طرف پیرزنی سالخورده و بیمار لب به سخن می‌گشاید‌: «‌بی‌انصافی نکن. طفلک بچه‌هایمان‌،‌ چگونه می‌توانند هم از ما نگهداری کنند و هم برای درآوردن لقمه نانی سگ دو بزنند؟‌»

هم‌اتاقی جواب می‌دهد‌: «‌چه بی‌انصافی‌؟ وظیفه بچه‌هاست که از ما مواظبت و تر و خشکمان کنند. خدا رحمت کند پدرم را . زمین‌گیر شده بود و برادرهایم هر روز سپیده نزده به خانه‌مان می‌آمدند و او را بغل کرده داخل حمام می‌شستند و ما هم ملافه‌هایش را عوض می‌کردیم. پدرم تا آخرین لحظه مرگ مثل دسته گل تر و تمیز بود.» پیرزن در جواب می‌گوید: «‌شما سه خواهر و برادر بودید‌. اما من یک پسر دارم با یک عالمه کار و گرفتاری‌. همین که سر هر فرصت به دیدنم می‌آید، دستش درد نکند. شرایط سی و چند سال پیش با امسال قابل مقایسه نیست.» مادر دوستم با تکان دادن سر‌ حرف‌های پیرزن را تایید کرد.

من که تا آن روز فکر می کردم که بچه‌هایم اجازه ندارند مرا راهی خانه سالمندان کنند‌، بعد از صحبت کردن با چند نفر از سالمندان و پرستاران ‌به این نتیجه رسیدم که این خانه در این برهه از زمان جایی آرام برای سالمندان است. زندگی مرتب و منظم، جایی دنج برای استراحت و مطالعه، پرستارانی که به هنگام بیماری و از کارافتادگی جور فرزندان را می‌کشند. تصمیم گرفتم از کار افتاده که شدم، ساکن خانه سالمندان شوم تا مزاحم زندگی فرزندانم نشوم. یقین می‌دانم که آنها مرا در خانه سالمندان به حال خود رها نمی‌کنند.

خانه‌ای برای دورهمی و نوشیدن شراب و بافتنی بافتن

«سرای سالمندان»

نیمروز

مثل هر پدیده دیگری در دنیا، سرای سالمندان به خودی خود بد نیست، چطور از آن استفاده کردن خوب و بدش را تعریف می‌کند. دوست ندارم نه خودم، نه سالخوردگانی که می‌شناسم از سر ناچاری و ‌‌نارضایتی و تنهایی در این خانه سکنی گزینیم و به فراموش‌شدگان بپیوندیم.

چندی پیش در یک دورهمی، یکی از آشنایان ایده‌ای داشت که‌ به چشم من ناب و دوراندیشانه بود. صحبت از دوران پسابازنشستگی بود، حرف سفرهای نرفته و کارهای نکرده. هرکس آرزویی داشت و رویایی را گذاشته بود برای آن روزها. گفتند و برنامه ریختند و سال به سال جلو رفتند تا رسیدند به دورانی که شاید حوصله جهانگردی نداشته باشند و خسته شوند ولی حوصله خانه زندگی و نظافت و مسئولیت‌هایش را هم ندارند. یک عمر انجام دادن همه این کارها بسشان بود. پس چه کنیم؟ یکی گفت یکی را استخدام کنیم هر روز خانه یکیمان را بروبد و بپزد و بیاراید، خیلی استقبال نشد. یکی گفت پرستار بگیریم، جواب شنید آدم مطمئن از کجا؟ باز هم که تنها می‌مانیم. هرکس هر چه می‌گفت تهش یک ناخشنودی بود. یکی گفت خرج‌ها را بین خودمان تقسیم کنیم. تا پولهایمان را تمام نکرده‌ایم، خانه‌ای بزرگ در یک جای خوش آب و هوا و آرام بگیریم، یک مدتی خودمان نوبتی در خلال استراحت بین سفرهایمان می‌گردانیمش تا کادر خوب و کارآمد را دستچین کنیم، بعد آماده است تا به وقت نیاز ساکنش شویم. فکر می‌کردم به بقیه بربخورد که یعنی چه برویم خانه سالمندان؟! عکس انتظار من، همه استقبال کردند و بال و پر ایده را گرفتند و پروازش دادند. دور همی شراب می‌نوشیم و کتاب می‌خوانیم، تو هم برایمان جلوی شومینه دو دهن بخوان، داستان شبمان هم با تو، برای بچه‌ها لواشک درست می‌کنیم، به من بافتنی یاد بده، سردابش بزرگ باشد و … . انگار نه انگار که داشتند برای دوران ناتوانی برنامه می‌ریختند، برای یک زندگی پرکار ۲۴ ساعته خواب و خیال داشتند.

دو چیزش برایشان خیلی جذاب بود، یکی اینکه همه دورهم بودند و خوش می‌گذراندند و دیگر اینکه بچه‌ها که ایران نیستند نگرانی ما و پیریمان را نخواهند داشت. من از این مورد آخر خوشم نیامد، هنوز اینقدر بی‌معرفتی نشان نداده بودیم که پیشواز چنین دوراندیشی‌هایی بروند ولی نمیشد کتمان کرد که‌ چنین کاری جنبه مثبت و زیبای سرای سالمندان بود.

اینجا چراغی روشن است

«سرای سالمندان»

پیش از ظهر

مادربزرگ پدری من پانزده سال آخر زندگیش به خاطر سکته‌ی مغزی دست راستش رو از دست داد. پیرزن سرحال و قبراق و تقریبا خوش‌اخلاقی بود که تا سه چهار سال آخر همه‌ی کارهاش رو خودش می‌تونست انجام بده. یک دختر و یک پسرش باهاش زندگی می‌کردند و دنبال کارها و زندگی خودشون بودند. سه سال آخر همه ازدواج کردند و بچه‌هاش همه با هم تصمیم گرفتند که هر ماه پیش یک نفرشون مهمون باشه. اتفاقی که در عمل شدنی نبود. مادرجون با همه‌ی نوه‌ها سازگاری اخلاقی نداشت و دلش می‌خواست در مورد همه چیز نظر بده و احترامش رعایت بشه. بعضی وقت‌ها در کمتر از سه روز از یه خونه بیرون می‌زد. گاهی اوقات سه ماه می‌موند. سال آخر اما توان همینقدر جا‌به‌جا شدن رو هم نداشت. سختش بود. براش پرستار گرفتیم و انگار به آرامش رسید. پیرزن نیاز به روند روتین داشت و این جا‌به‌جا شدن دائم به اسم خانواده‌دوستی و وابستگی و عطوفت اذیتش می‌کرد.

مادربزرگ مادری رو بار آخری که دیدمش حسابی پیر بود. یک پیرزن دوست‌نداشتنی و به شدت چروکیده و عجیب. توان درست صحبت کردنش رو از دست داده بود و دیدنش من رو که در ابتدای جوانی بودم به شدت منزجر می‌کرد. دختر بزرگش طلاق گرفته بود و با هم توی یه خونه زندگی می‌کردند. لقوه داشت و هیچ کاری رو خودش انجام نمی‌داد و دخترش همه‌ی کارها رو به عهده داشت. پیرزن سیگار می‌کشید. زیاد. دخترش آخر از تنگی نفس مرد به گمونم. پسرها تا همون موقع هم به رسم ادب چند ماه یکبار سر می‌زدند و رای دادند به خانه‌ی سالمندان. دختر کوچکش هم ایران نبود. یازده ماه بعد زن فوت کرد. مطمئنم اگر زودتر به فکر می‌افتادند و زودتر پیرزن رو به خانه‌ی سالمندان می‌فرستادند و فرض نمی‌کردند وظیفه‌ی قطعی دختر بزرگ نگهداری از مادرشه، دخترش بیشتر زنده می‌موند.

مادربزرگش یکی از سرای سالمندان‌های پاسداران زندگی می‌کرد. قبل از اینکه از خانه حرکت کنیم خیلی آرام و زیر لبی بهم گفت که چقدر دلش برای مادربزرگ داشتن تنگ شده. ما اون روز جمعه تنها ملاقاتی‌های مادربزرگ پیرش بودیم. خسته بود و به سختی حرف می‌زد. باید باهاش شمرده شمرده صحبت می‌کردی و بعد صبر می‌کردی تا کلمه‌هاش رو بفهمی. پیرزن سعی کرد نشون بده چقدر از دیدنمون خوشحاله. چند دقیقه نشستیم و رفتیم. چند ماه بعد، فوت کرد.

من آدم نگهداری از پدر و مادرم نیستم. آدم نگهداری از هیچ آدم سالمندی نیستم و می‌دونم مثل کودک که شرایط خاصی برای نگهداریش لازمه، در سنین بالا هم نگهداری و مراقبت ویژه‌ای برای آدم‌ها لازمه. اگر روزی به اندازه‌ای پیر شدند که نتونستن خودشون از پس زندگیشون بر بیان کمکشون می‌کنم که پرستار بگیرن و اگر جا به جایی سختشون شد، براشون سرای سالمندان خوبی پیدا خواهد کرد. ساختارهای خانوادگی امروز با حتی ده سال پیش فرق می‌کنه و نمی‌شه و نباید توقع داشت بچه‌ها زندگیشون رو برای پدر و مادرشون قربانی کنند. شاکله‌ی همه چیز فرق کرده و اگر نهادی نمی‌تونه مسئولیت خودش رو درست اجرا کنه بهتره بهش کمک کنیم. اگر خانه‌ی سالمندان خوب نداریم بهتره کمک به ساختنش کنیم نه اینکه از پایبست، حضور یکی از نهادهای مهم رو نقص کنیم.

انتخابی آگاهانه می‌کنم

«سرای سالمندان»

صبح

نزدیک خیابان اصلی شهر، یک جای خوش آب و هوا که نه سر و صدا دارد و نه جای پرتی است، مجموعه ساختمانی مسکونی شیک و نوسازی ساخته شده با خانه‌‎های یک طبقه، یک آلاچیق بزرگ که دیوارهایش پنجره‌های سراسری دارد و مشرف به فضای سبز است در وسط این مجموعه خودنمایی می‌کند. در این مجتمع اتاقی برای پزشک و پرستار وجود دارد، و رستوران کوچکی درست کنار آلاچیق ساخته‌اند.  ورودی همه خانه‌ها بدون پله است و هیچ خانه‌ای را به افراد زیر ٦٠ سال اجاره نمی‌دهند. این مجتمع فقط مخصوص سالمندان است.

هر روز صبح یک مینی‌بوس نو و تمیز می‌آید جلوی در خانه همسایه روبه‌رویی‌، مادر و پدر پیر سوار می‌شوند و می‌روند، می‌روند خانه سالمندان، همسایه که دختر آنهاست بعد از آنها سوار ماشینش می‌شود و سر کار می‎رود، عصر ها حدود ساعت ٦-٧ ، مینی‌بوس پدر و مادر را با خودش می‌آورد.

خانمی که خانه را از او خریدیم با کمال میل و به انتخاب خودش به مجتمع مسکونی سالمندان نقل مکان کرده، جایی که روزها می‌تواند به جای تنها نشستن در خانه خودش، با هم سن و سالانش اوقات بگذراند، کسی هست که برایشان غذا درست کند، دکتر و پرستار در محل هستند، سر و صدای بچه نمی‌آید، روزها با بقیه سالمندان می‌روند تفریح، پارک، گاهی پیاده‌روی!

به عقیده من سرای سالمندان جای خوبی است اگر کارکرد آن درست تعریف شود. فکر کن زمانی که سالمند بشوی و نیاز به مراقبت داری، نیاز به دوست، نیاز به صحبت کردن با کسانی که دغدغه‌های مشابه تو دارند‌، بودن در مکانی که همه اینها را می‌تواند بالقوه به تو بدهد چقدر اتفاق خوب و زیبایی‌ست! یا تصور کن که پدر و مادر پیری داری که مراقبت کردن از آنها در طول روز برایت امکان‌پذیر نیست، چه جایی بهتر از یک مکان امن و راحت هم برای آنها، هم برای تو!

سرای سالمندان، با ویژگی‌هایی که تا جای ممکن به خانه شخصی انسان شبیه باشد و انسانها از نظر روحی و روانی در آن احساس آرامش بکنند از ضروریات زندگی ماشینی امروز است. من چنین مکانی را برای زندگی در دوران سالمندی انتخاب خواهم کرد.

کم‌رنگی، بی‌رنگی

«سرای سالمندان»

سپیده دم

همیشه از پیری می‌ترسم. شاید دلیلش تصویر ترسناکی‌ست که همیشه از کودکی داشته‌ام. تصویر مادری که پیر شد کم کم، تصویر پیری مادری که صورت زیبایش چروک شد، که کم کم له شد، که خم شد و وقتی که باید پاهایش را دراز می‌کرد و زیر آفتاب دراز می‌کشید و در دل قربان‌صدقه‌ی نوه‌ها و نتیجه‌هایش می‌رفت، به خانه سالمندان رفت، که اول هفته‌ای یک بار، بعد دو هفته یک بار، و بعدتر ماهی یک بار و سالی یک بار به دیدنش می‌رفتند.

بچه‌هایش می‌گفتند چه هر روز بروبم چه سالی یک بار به حال او فرقی نمی‌کند، او دیگر ما را نمی‌شناسد. اما او می‌شناخت. او وقتی هر ماه چشمش به در بود، وقتی هر کدام از بچه‌هایش می‌آمد و دستش را محکم می‌گرفت و فقط لبخند می‌زد و گوشه‌ی چشمش از اشک پر می‌شد، یعنی می‌شناختشان. یعنی چشم به راه بچه‌هایش بود.

کاش لااقل می‌فهمیدند و نه هر روز، که هفته‌ای یک بار به دیدنش می‌رفتند. به دیدن مادری که چشمش به در خشک شده بود و هر روز منتظر می‌ماند. اینکه چشم به راه فرزندت باشی تلخ است، و تلخ‌تر آن وقتی‌ست که به گمان فرزندت، تو او را نمی‌شناسی. مگر می‌شود مادری فرزندش را نشناسد.

من از پیری می‌ترسم. پیری یعنی درماندگی. پیری یعنی غیر‌ممکن‌ها. پیری یعنی استیصال. پیری یعنی درد. کم رنگ شدن. بی‌رنگ شدن. نیست و نابود شدن. برای من دردناک‌تر آن وقت‌هایی‌ست که یک آن پدرم را می‌بینم و انگار تا آن روز آنقدر پیر نشده بوده و یک آن فکر پیری پدر، فکر درماندگی‌اش، فکر درد و مریضی، فکر داروهای هرروزه‌اش.

باید به پدر و مادرها اکسیر جوانی داد تا هیچ گاه پیر نشوند. اینکه ما بچه‌ها چطور می‌توانیم پدرها و مادرهای عزیزتر از جانمان را در خانه سالمندان بگذاریم، اینکه دیر به دیر به دیدنشان برویم، اینکه ناراحت شان کنیم، اینکه اشک بر چشمانشان بیاوریم. از من یکی ساقط است. قلب من هنوز آنقدر سخت نشده، هنوز آنقدر قسی‌القلب نشده‌ام. و حتما خدا را شاکرم که هنوز می‌توانم هر روز و هر روز پدر و مادرم را ببینم.

نمی‌دانم، شاید آن ها هم دلیلی دارند. وقتی با اراده تمام، با هوشیاری کامل چنین تصمیمی می‌گیرند. ولی هیچ‌وقت نمی‌دانند هیچ دلیلی برای هیچ پدر و مادری توجیه شده نیست. کاش این را می‌دانستند.

بوی ادرار

«سرای سالمندان»

سحرگاه

پدربزرگ آلزایمر و بی‌اختیاری ادرار داشت و به هیچ وجه از پوشک بزرگسالان استفاده نمی‌کرد. یک بار با پرستارش کتک‌کاری کرده بود که چرا او را پوشک می‌کند. در واقع هرجا که می‌رسید و نیاز به دفع ادرار داشت همان جا کار دفع را انجام می‌داد، اتاقش بوی ادرار می‌داد. یک بار پرستارش یادش رفت و در را قفل نکرد تا سه روز همه‌ی شهر را به دنبالش گشتند، در نهایت هم در کنار یک سطل زباله پیدایش کردند. فرزندان پدربزرگ (در عین داشتن تمکن مالی عالی) ترجیح دادند کل خانه بوی ادرار بگیرد و پدرشان در خانه‌ی خودش زندانی باشد و هیچ وقت رخ خیابان را نبیند، اما قوم و خویش نگویند که بی‌عاطفه هستند و پدرشان را بردند گذاشتند خانه‌ی سالمندان. هر وقت حرف خانه‌ی سالمندان می‌شد، همه‌ی فرزندان متفق‌القول بودند که هر اتفاقی که بیفتد خانه سالمندان نه! پدربزرگ در نهایت فوت کرد و خانه‌ی بو ادراری را کوبیدند و جایش برج ساختند اما به نظرم هنوز آن برج بوی ادرار می‌دهد.

با دوستی در مورد آینده صحبت می‌کردیم، می‌گفت من به همسرم گفتم «حساب جداگانه‌ای باز کنیم و برای هزینه‌های خانه‌ی سالمندانمان پس انداز کنیم.» یک بار همین ایده را در جمعی مطرح کرد، تقریبا همه خاطره‌ای مشترک از بوی ادرار و  برچسب‌هایی داشتیم که عرف به فرزندانی می‌زند که پدر و مادر خود را به خانه‌ی سالمندان منتقل می‌کنند. قرار شد خودمان هر زمانی که احساس کردیم نیاز است به خانه‌ی سالمندان برویم، خودمان در کمال آرامش برویم و فرزندان نداشته‌مان را به ورطه‌ی سرگردانی و ناچاری و امان از حرف مردم نندازیم و کاری نکنیم زمانی هم که نبودیم افرادی ما را با بوی ادرار به خاطر آورند.

خانه‌ی سالمندان مکانی است شبیه مهدکودک. مکانی است برای گذراندن دوران ناتوانی و کهولت، بدون هیچ گونه بار منفی و مثبت که در ایران شرع و عرف سعی می‌کنند به این مکان تحمیل کنند.