دسته: سرای سالمندان

ما یک قبیله‎ایم

«سرای سالمندان»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

مادربزرگم مریض بود. خیلی. کار کشید به جایی که با دو تا دختر کنارش و پرستار توی خونه هم نمی‌شد ازش نگهداری کرد. بیمارستان جای مناسبی نبود وقتی کاری ازشون برنمی‌اومد و اذیت می‌شد. جایی برای نگهداری بیماران مسن وجود داشت که حرفه‌ای برای این کار تاسیس شده بود. چاره‌ای نبود.

دو تا بچه داشتم دو سال و نیمه و شش ماهه. احساس می‌کردم دارم غرق می‌شم. سعی می‌کردم به مادرم قوت‌قلب بدم که مگه چند وقت توانایی داری؟ نمی‌تونی!… مادری که به دلایل دیگه در شرایط روحی خوبی نبود. مادرم رو دوست داشتم خیلی خیلی زیاد و عاشق مادربزرگم بودم. اصلا انگاری مادربزرگ مادر بود و مادر خواهر.

گفتن مامانی جوراب و زیرپوش می‌خواد. رفتم براش نخی رنگی خریدم و دونه‌دونه براش اسمش رو دوختم. گریه کردم و دوختم. بعد چیزهایی شنیدم که زانو زدم و به درگاه خدا دعا کردم. خدایا ببرش. بیشتر از این اذیتش نکن. و بعد غرق شدم. جوری غرق شدم که هنوز بعد دوازده سال جنازه‌م روی آب نیومده. انگار کن من تصمیم گرفتم و من عمل کردم و من خواستم. تمام.

هنوز در مورد مامانی نمی‌تونم حرف بزنم. کار از بغض و گریه می‌گذره. خفه می‌شم اصلا.

من می‌دونم که خیلی‌ها نمی‌تونن. نه از نظر مالی نه جسمانی و نه روحی. هیچ‌کس رو بابت اینکه نمی‌تونه و یا حتی نمی‌خواد از بزرگ خانواده‌ش نگهداری کنه سرزنش نمی‌کنم. هیچوقت. اما من به خانواده اعتقاد دارم. برخلاف اونچه که در بچگی و جوانی فکر می‌کردم به گرد هم زندگی کردن نسل‌ها معتقدم.

سالمندان

«سرای سالمندان»

مهمان هفته: فرزاد سهرابی

قبل از هر چیز اجازه بدین با این موضوع شروع کنم که باور اینکه بعضی کارها انجام نمی‌شه چون سیستم خوبی ازش در جهان سوم وجود نداره کاملا غلطه. بلاخره باید از یه جایی شروع کرد. بی‌پولی و فقر و ندونستن یه داستانه، داشتن فرهنگ انجام دادن اون کار هم یه داستان دیگه.

عروس، مادرشوهر، خواهرشوهر، مادرزن، خواهرزن، داستان‌های مربوط به مراسم خواستگاری و نامزدی و خلاصه بریم تا برسیم به پیری و قضیه کمک به سالمندان و نگهداری از اونها و به دید عصای دست به فرزند نگاه کردن (اونم فقط پسر) و دور از جون همه (که البته واقعیته) مراسم کفن و دفن و خرج‌های میلیونی و خلاصه داستان‌هایی از این قرار، اینها فقط یکی از ده‌ها مشکلی هستن که سنت و رسوم، سینه به سینه از نسل‌های قبل واسه ما به ارمغان جا گذاشتن و یه کم مایه‌های مذهبی هم در طول زمان قاطیش شده و سنگینیش رو دوش آدم بیشتر کرده. سنت‌های بدی که دارن تو ایران اجرا می‌شن و آدم‌های زیادی امروز باهاش درگیری دارن و متاسفانه هر گوشه و کنار ایران هم بر اساس سنت آبا و اجدادی به یک شکل خاص و متفاوت تعریف شده.

به نظرم وقتش رسیده که قدری از تفکرات و آداب و رسوم سال‌های گذشته فاصله بگیریم و باور كنيم كه تعصب داشتن در باب بعضى قضايا اشتباه محضه. غیرت و تعصب داش‌مشتی‌بازی دیگه توی این زمونه جایی نداره، البته شاید با گذشت یکی دو تا نسل دیگه این مسایلی که حالا توضیح کاملی در باره‌ش میدم خود به خود از بین برن و حل بشن و شاید الان کمرنگ‌تر شده باشن، ولی چیزی که هست باید ایده و حرف پسندیده رو رواج داد و آگاهی رو از سنین کم زیاد کرد تا نتیجه‌ش در سنین بالا به چشم بیاد و مشکلاتی از این قبیل حل بشه.

 این که یکسره ترویج کنیم که خاک بر سر بی‌غیرت اون پسری (تازه نه دختر ها!؟) که مادر یا پدر پیرش رو برده آسایشگاه سالمندان و عرضه نداره از اونا نگهداری کنه، چیزی نیست که یه روزه و یه شبه تو ذهن و فرهنگ ما جا خوش کرده باشه و همونطور که گفتم ریشه در فرهنگ خانوادگی ما و بینش پیشینیان داره. ولی به نظر می‌رسه باید در این مشکل فرهنگ بازنگری بشه و اگر اعتقاد داریم که خیلی کارا رو باید از خودمون شروع کنیم، خب این رو هم می‌شه از خودمون شروع کرد. اینکه من دو تا بچه دارم و به دید کمک حال آینده بزرگشون کنم کاملا غلطه. بنده نه آغل پر از گوسفند داشتم که بخوام با ازدیاد بچه‌هام اونا رو چوپون گله کنم (جامعه روستایی) و نه دین‌مدار بودم که بخوام مثل بعضی از مذاهب و شاخه‌های متعددشون تبلیغ به فرزندداری و زاد و ولد زیادشون رو سر لوحه قرار بدم!

توی جامعه غربی برای سالمندها تعریف شده که به دوران بازنشستگی که نزدیک می‌شن، به خونه سالمندان برن و خودشون این کار رو قبل از اینکه بخواد اون «عصای دست» به کمکشون بیاد انجام می‌دن و انتظار ندارن هر چند وقت یه بار برن خونه یکی از بچه‌هاشون که حالا با اخم و تَخْمِ سایر اعضای خانواده هم روبرو بشن، که هم برای خودشون شایسته نیست و هم دردش به جان اون فرزندی می‌مونه که وقتی به عمق ماجرا نگاه کنی متوجه می‌شی اصلا شرایط نگهداری از والدین واسه اون آدم سخت و مشکله و نباید این موضوع رو به هیچ شکل به رابطه مادر و فرزندی یا پدر و فرزندی پیوند داد. حالا این وسط هستن اونهایی که این کار رو هم انجام می‌دن (باید دید شرایطشون و نسبتشون با اون فرد سالمند چه شکلیه) و به نحو احسنت هم انجام می‌دن، البته توانائیش رو دارند که انجام می‌دن و این خودش یه نکته مهمه وگرنه که هر «خواستنی» باید یه «توانستنی» هم پشتش باشه.

به نظرم اتفاقا عزت و احترام سالمند در رفتن به خونه سالمندان بیشتر از زمانیه که بخواد بره خونه پسرش (بخونید عروسش! خود این قضیه یه داستان جدا تو روابط خانوادگی ما ایرونیها داره.) یا اینکه بخواد بره خونه دخترش (بخونید دومادش، همینطور دارای داستانی به مراتب کمتر از اون یکی!) که این دومی حداقل کمترین اختلاف‌ها رو در پی خودش داشته و بازم به خاطر شرایط و مسائلی هست که اتفاقا اونم ریشه در فرهنگ ما داره.

وقتی قراره در قبال انجام کاری دستمزدی گرفته بشه و ایجاد کار در جامعه بشه، می‌شه از این سنت‌ها و حالا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت فاصله گرفت، نتیجه‌ش هم می‌شه این که در کشورهای پیشرفته نه تنها این افراد از بهترین شرایط بر خوردارن بلکه توجه و احترامشون هم پابرجاست. فرزندانشون آخر هفته‌ها میان بهشون سر می‌زنن یا اونا رو با خودشون به خونه‌هاشون می‌برن و بعضی وقت‌ها هم با هم به مسافرت می‌رن. می‌مونه بقیه روزهای کاری هفته که همه جای دنیا آدم‌ها باید برای زندگی و چرخیدن چرخش حداقل هشت ساعت در روز دوندگی کنن و جایی برای این حرفها باقی نمی‌مونه.

یکی از بیشترین درخواست‌های کاری در حوزه اروپا (و البته کشورهای صنعتی که میانگین سنی جمعیتشون بالاست) در حال حاضر استخدام نیروی انسانی پرستاره (نه صرفا به مفهوم کار در بیمارستان و سرم وصل کردن و آمپول زدن و غیره) که یا در خونه این افراد به انجام کارهاشون بپردازن و یا در آسایشگاه‌ها به اونها در انجام کارهاشون کمک کنن.

این کار تو ایران ما هم امکان‌پذیره، حالا با همون شرایط خودش و عین همه کارای دیگه‌مون. شاید قشنگ نباشه، شاید پرستاری که می‌گیریم آدم خوبی از کار در نیاد، معتاد باشه، دزد از کار در بیاد، از زیر کار در رو باشه و  شاید اوضاع خانه سالمندان خوب نباشه و چند نفر رو با هم بکنن تو یه اتاق و سرویس‌دهی جالب نباشه و هزاران شاید دیگه، ولی باید توجه کرد که اینم عین هزاران کاریه که تو اون مملکت انجام می‌شه و هیچوقت درست انجام نشده! اگرچه با تبعیت از قانون می‌شه راهکاری جدی برای این قضیه جستجو کرد و جلوی خیلی از نا کارآمدی‌ها رو گرفت.

چه خوبه قبل از اینکه به اینجا برسیم یه فکری واسه خودمون بکنیم.

 

پیری و رنج بی‌کسی

«سرای سالمندان»

بامداد

وقتی اسم سرای سالمندان رو می‌شنوم یک اتاق کوچک کم‌نور میاد تو ذهنم با یک تخت و یک پنجره و سکوتی سنگین پر از دلتنگی و تنهایی. از اون واقعیت‌های جامعه است که مطلقا نمی‌تونم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. خیلی وقت‌ها تو بحث‌های همیشگی من و مامانم، تو خلوت‌های معمولمون که از همه چی حرف می‌زنیم ماماتم گفتن بسیار موافق جایی به اسم سرای سالمندانن، راستش هیچ وقت یادم نیست پشت بندش چه دلایلی رو عنوان می‌کنن چون همزمان یه سوال تو ذهنم شروع و مدام تکرار می‌شه که چی شده مامانم بهش فکر می‌کنه؟ چی از من دیده که ناخودآگاه خودش رو داره به پذیرفتن این مکان متقاعد می‌کنه؟ از من ناامید شده؟ خودش رو اونجا مجسم کرده؟ احساس بی‌عرضگی بهم دست می‌ده.

من هم می‌دونم یکی از لزومات جامعه‌ی مدرن امروزی است، همچنین می‌دونم برای یک سری از افراد موهبت محسوب می‌شه، اما بی‌رحمانه است. با اون قسمتش مشکل دارم که پدر و مادرهایی هستند و اونجا زندگی می‌کنند و اتفاقا بی‌کس و کار نیستند و مشکل مادی ندارند و سالم هستند. انسان‌هایی که توسط بچه‌های خودشون به اونجا برده می‌شن چون توانایی نگهداری ازشون رو ندارند، یا خودخواسته اونجا رو انتخاب کردند چون فرزندانشون هر کدام درگیر روزمرگی و مشکلات دنیای خودشون هستند و این به شدت دردناکه. اون نگاه‌های پر از انتظار و ناامیده که منو به مرز جنون می‌رسونه. نمی‌تونم بفهمم چی به سر یک انسان میاد که می‌تونه خودش و به این کار راضی کنه؟ دلشون شور نمی‌زنه؟ یعنی دچار کابوس نمی‌شن؟ دلشون اونجا جا نمی‌مونه؟ میرن سر بزنن بهشون؟ از خجالت نمی‌میرن؟ اون هایی که واقعا خودشون گرفتارن چی؟ چه حال بدی دارن؟ چه بار سختی رو به دوش می‌کشن. هرازگاهی فیلمی رو می‌بینم که از سالمندی گرفته می‌شه و در اون از بچه‌هاش خواهش می‌کنه بیان و ببرنش خونه. هر بار آرزو می‌کنم اون سالمند اختلال‌حواس داشته باشه و فرزندی در کار نباشه. نمی‌شه از دور قضاوت کرد، نمی‌شه رأی کلی صادر کرد اما شاید یکی از ارمغان‌های جامعه‌ی امروزی بی‌رحمی است.

به راضیه و لبخند پر دردش…

«سرای سالمندان»

نیمه‌شب

نوزده سالم بود که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی دیدمش. روز مادر بود. گزارشگر تلویزیون رفته بود به خانه سالمندانی در تهران و داشت از پدرها و مادرهای تنهایی که هر کدام به  دلایلی روزهای کهنسالی را در آنجا می‌گذراندند گزارش می‌گرفت.

من مشغول ریختن چای بودم و پدربزرگ با غم غریبی خیره شده بود به تلویزیون. فکر کردم تلخی گزارش دارد آزارش می‌دهد. با سینی چای آمدم نشستم و بعد کنترل را برداشتم که کانال را عوض کنم. یکهو گفت: «صبر کن. الان راضیه رو نشون میده. کاشکی باهاش حرف هم بزنن.» کنجکاو شدم. با خنده و اندکی تردید پرسیدم: «راضیه کیه شیطون؟» پدربزرگ با اندوه نگاهم کرد. صداش انگار از ته چاه می‌آمد: «خوب‌ترین و باهوش‌ترین دختر دایی‌ام. بچه‌هاش همه رفتن آمریکا. شنیده بودم گذاشتنش خانه سالمندان ولی باورم نمی‌شد. خیلی ساله بی‌خبریم ازش…» بعد هم صدای تلویزیون را بلندتر کرد و گفت: «اول گزارش دیدمش. مطمئنم خودش بود. یه شاخه گل هم بهش دادن.»

آن روز توی آن گزارش راضیه را نشان دادند. روی ویلچر نشسته بود توی اتاق دلبازی رو به پنجره و آفتاب کم‌جان پاییزی. روی پاهای بی‌رمق و خسته‌اش یک پتوی بافتنی چهل‌تکه رنگ و وارنگ انداخته بود. گفت سال‌هاست که منتظر هیچکس نیست. گفت که بچه‌هایش فقط پول می‌فرستند و آنقدر دورند که امیدی ندارد باز ببیندشان اما همه دخترهای اینجا مثل دختر خودش هستند. گفت چاره چیست خوب من پیر شده‌ام و آن طفلکی‌ها که نمی‌توانند به پای من بسوزند و هر کدام زندگی خودشان را دارند. ‌بعد با صدای زنگ‌دار قشنگش خواند: «ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد، در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.» آخرش هم لبخند زد و دوربین آرام و سنگین رو به عقب حرکت کرد و تصویرها تار و مات شدند و تمام…

سال‌ها بعد شنیدم که راضیه در تنهایی و بی‌کسی در گذشته است. چند باری تلاش کردم پیدایش کنم اما در هیچکدام از خانه‌های سالمندانی که می‌شناختم زنی با مشخصات راضیه نبود. تشابه اسمی دو مورد وجود داشت که با تصویرش همخوانی نداشتند. همین شد که صدا و تصویر راضیه در قاب دوربین برایم تبدیل شد به تلخ‌ترین تصویر هستی و سرای سالمندان غمناک‌ترین جای جهان.

مرخصی

«سرای سالمندان»

شبانگاه

بانوی مورد نظر در مرخصی است.

بچه نیاريم به اين تصور که عصای كوری ما می‌شن

«سرای سالمندان»

شامگاه

بابابزرگم (بابای بابا) هشتاد و پنج سالشه، یک لحظه از ما جدا نشده و همیشه گفته شیشه عمر من دست فلانیه که پدر من می‌شه. مامانم پوششش همیشه با روسری و دامن و بلوز آستین بلند بوده و گاهی دیدم آنقدر توی طول روز خسته می‌شه که با همون روسری می‌خوابه. مادربزرگم (مامانِ مامان) نود سالشه، شش تا پسر و پنج تا دختر داره ولی هیچکس نگهش نداشت و الان دوساله که مامانم آورده پیش خودش و ازش نگهداری می‌کنه و تو فکر می‌کنی یه بچه سه ساله‌ست از بس نق می‌زنه و دستور می‌ده و بیشتر ازون که باید خودشو به مریضی می‌زنه و مامانم غلام حلقه به گوششه.

یه بار ده دوازده ساله بودم، مامانم ازم پرسید من اگه پیر و از کار افتاده بشم تو چیکار می‌کنی؟ منم بدون مکث گفتم می‌برمت خانه سالمندان و بعد از گذشت بیشتر از دو دهه، مامانم یادشه و همیشه بهم حرفمو یادآوری می‌کنه. مامانم زندگی نکرده از نظر من، از جوانیش لذت نبرده، یه مسافرت دوتایی با بابام نرفته، به خودش نرسیده و مثل خانم‌های دیگه تو این سن برای خودش تفریح نمی‌کنه، کلاس ورزشی بره، با دوستاش دوره بذاره یا عصرا با بابام برن پیاده‌روی، حالا که بچه‌هاشون رو به سامان رسوندن خودشون باشن و خودشون. مامان من همیشه جون کنده، خم و راست شده، تیماردار پدرشوهرش و مادرشوهر خدابیامرزش بوده و حالا هم مامانش.

تا یه جایی از بس همه از مامانم و از خودگذشتگیش تعریف می‌کردن، از بس همیشه بابابزرگم آویزون مامانم بوده فکر می‌کردم حتما پدربزرگم خیلی دوستش داره و هر بار حتما ازش تشکر می‌کنه تا خستگی این سال‌ها از تنش در بره ولی یه روز که مامانم جونش به لبش رسیده بود بهم گفت وقتی می‌خواسته ازدواج کنه، بابابزرگ آدم دیگه‌ای مد نظرش بوده که عروسش باشه و من انتخاب مامان‌بزرگ بودم و همون وقت بابابزرگم که از اول هم آدم لجبازی بوده میگه یه کاری می‌کنم روزی صدبار پشیمون شی از این وصلت!

من هنوزم به این معتقدم آدمی که از کارافتاده می‌شه (نه صرفاً پیر) باید به سرای سالمندان سپردش، شاید فکر کنید من انسان سنگدلی هستم، ولی اینطوری نیست. من حتی راجع به خودم هم همین فکر رو می‌کنم و این حق رو برای فرزندم قائلم که اگه یه روزی از راه رسید که من نمی تونستم راه برم، نمی‌تونستم تا دستشویی برم، نمی‌تونستم خم و راست شم، نمی‌تونستم به کارهای عادی خودم برسم من رو ببره سرای سالمندان.

همه می‌گن پدر و مادر این همه زحمت می‌کشن واسه بچه‌هاشون، بزرگشون می‌کنن، دستشون رو می‌گیرن راهشون می‌برن، تر و خشکشون می‌کنن و عوض این همه زحمت تف به اون بچه‌ای که چنین کاری در حق والدینشون انجام می‌دن ولی آیا ماها بچه‌دار می‌شیم تا یه تیماردار واسه روزای پیری و کوری خودمون داشته باشیم؟ یکی مثل مامان من آیا حقشه که توی سن پنجاه و پنج سالگی که خودش نیازمنده کمی آرامشه، نیازمنده وقت گذروندن با نوه‌هاش، با همسرش، نیازمند گردش و تفریحه و اوقات آسودگی، هی لگن زیر مادرش بذاره، هی لباس‌های ششصد روز حمام نرفته پدرشوهرشو بشوره و بسابه و ازش حرف بشنوه، هی دلش بلرزه که یه هو توی توالت می‌ره ببینه کف زمین پر از خونه چون مجرای ادرار پدرشوهرش زخم شده و نکرده دور خودشو بشوره؟ به خدا این حق نیست، به خدا که گاهی لازمه پدر و مادر از کار افتاده رو برد جایی که بهتر و بیشتر ازش نگه‌داری می‌کنن.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

«سرای سالمندان»

غروب

سر کوچه‌ی ما یه سرای سالمندانه. سن بیشتر اهالی محل البته بالای شصت ساله. انگار اونها که می‌تونستن از خودشون مراقبت کنن خونه‌ای خریدن، اونها که نمی‌تونستن اتاقی در سرای سالمندان کرایه کردن. یک بار وقتی می‌خواستم رای بدم وارد ساختمون سرای سالمندان شدم. پیرزن و پیرمردهای مجموعه مسوولیتی به عهده گرفته بودن و اون هم چک کردن پاسپورت‌ها در یک صف، دادن کاغذ رای در صف دیگه، چک کردن فرمی که باید پر می‌کردی در صف بعدی و الی آخر. پیش از این یک بار دیگه هم از سرای سالمندانی بازدید کرده بودم، جایی نزدیک محل قبلی زندگی‌مون. اتفاقی با گروهی بچه که برده بودنشون به همسن و سالهای مادربزرگ پدربزرگ‌هاشون سر بزنن رفته بودم اونجا. طبقه‌ی همکف یه سالن تفریحات بود و همونجا قرار بود برای بچه‌ها نمایش عروسکی بازی کنن چند تایی و بقیه کنار بچه‌ها نشسته بودن به تماشا. شاید از اون موقع که ذهن من از سرای سالمندان تغییر کرد.

ننجان تا نزدیک هشتاد سالگی از مامان که دخترش باشه هم سرحال‌تر بود. نه تنها کارهای خودشو می‌کرد، که کمک دختر پسرهاش هم می‌اومد. وقتی کم‌کم درد پاهاش و کمرش شروع شد باید گهگاهی کسی می‌رفت کمکش. خوش نداشت نیازمندِ کسی باشه. یه بار به مامان گفته بود براش یه سرای سالمندان خوب پیدا کنه که هزینه‌ش هم خودش بده دیگه محتاج این و اون نباشه. مامان اصلا دلش نمی‌اومد. با ما هم مشورت کرد. همه نهی‌اش کردیم. یعنی کسی تو بچه‌ها و نوه‌هاش نبود کمکش باشه؟! تو ذهن من سرای سالمندان یه جای مخوف و غم‌انگیزی بود پر از پیرزن و پیرمردهایی که منتظر مرگ ان، و همین آزارم می‌داد.

نمی‌دونم وقتی پیر بشم دلم می‌خواد برم سرای سالمندان یا بمونم خونه‌ی خودم هر وقت کمک خواستم کسی رو خبر کنم. ولی اقلا الان می‌دونم سرای سالمندان همیشه هم غم‌انگیز نیست، همونطور که نیازمند بودن، یا پیر بودن هیچ هم ایرادی نداره.