دسته: سالنامه

به خانواده ما خوش آمدید

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

3 - Years

ویدئوی سه‌سالگی وبلاگ بلاخره تمام شد. ما با انتشار این ویدئو رسما پا به سه‌سالگی می‌گذاریم. به گمانم امسال سال خوراکی‌های خوشمزه باشد.

برای سال جدید، برنامه‌های جدیدی در نظر داریم: شاید نوبت انتشار تغییر کند، تعداد افراد تغییر کند، مهمان هفته ثابت باشد، مهمان هفته نداشته باشیم، به جای تغییر هفتگی موضوع، هر دو هفته موضوع تغییر کند و هزاران برنامه دیگر که هنوز در مرحله بررسی مانده و نمی‌توان با قطعیت در موردش نوشت. اما یک چیز مشخص است: بی‌نظمی هفته‎های اخیر تکرار نخواهد شد.

همراه و مهمان ما باشید. از بودنتان ممنونیم.

 کله‌جوش دستپخت مادرم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ چند سالی است که اخلاق عجیبی پیدا کرده‌ام. مثلا وقتی فیلم ماجرایی یا پلیسی و غمگین می‌بینم، اعصابم به کلی داغون می‌شود و یک لحظه خود را در پنجاه سانتیمتری صفحه تلویزیون می‌بینم. انگار که می‌خواهم یک سیلی آبدار بیخ گوش هنرپیشه مادرمرده بزنم. برای همین هم ترجیح می‌دهم کارتون و یا کمدی تماشا کنم. تام و جری یا اون دوتا زنبور عسل یعنی نیک و نیکو هم قشنگند. البته فیلم‌های هندی هم با آن رقص و آواز و لباس‌های زیبایشان‌ خیلی دلنشین هستند

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ هر کتابی که خریده و خوانده‌ام، داخل قفسه کتابخانه‌ام جا داده‌ام و حالا برای خودم کتابخانه شخصی دارم. کتاب‌های تاریخی، فولکلور، رمان و ادبی و… را دوست دارم. هر کتابی که برایم جالب باشد می‌خوانم. دلم می‌خواهد تمامی کتاب‌های سیمین دانشور و همچنین محمود دولت‌آبادی را به کتابخانه هدیه کنم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ کاش همه زنان رقصنده همسایه‌ام بودند. یک روز برای صرف ناهار به خانه کوچکم دعوتشان می‌کردم. آش ماست و کوفته تبریزی می‌پختم. سالاد و سبزی خوردنی هم آماده می‌کردم. به جای کولا، با دوغ و شربت گل‌محمدی از عزیزانم پذیرایی می‌کردم. درست مثل سفره مادربزرگم. برای حلوای واپسین هم خاگینه خوشمزه دورنگ می‌پختم. جن چراغ جادو را هم دعوت می‌کردم تا بعد از رفتن مهمان‌ها ظروف را شسته و سر جایش بگذارد و خانه را مثل دسته گل تمیز و مرتب کند.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ پدر و مادرم را.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ دلم می‌خواهد به وطنم سفر کنم و تمامی شهرها را بگردم و بازگردم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ بعد از صرف ناهار با زنان رقصنده، آنها را سوار هواپیمای شخصی (رویایی‌ام‌) می‌کنم و به تبریز و کوه عینالی و دریاچه‌اش می‌برم. جای بسیار باصفا و زیبایی است.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ در روستای کندوانِ تبریز زمینی می‌خرم و خانه‌ای بزرگ و به شکل خانه‌های همان روستا می‌سازم با حیاطی بسیار بزرگ و حوضی بزرگ و پر از ماهی‌های قرمز. باغچه حیاط را با کاشتن گل‌های زیبا و رنگارنگ تبدیل به گلستان می‌کنم. البته پس از اتمام کار خانه، زنان رقصنده را برای گذراندن تعطیلات تابستانی دعوت می‌کنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ کله‌جوش مادرم حرف ندارد. این غذا بهانه‌ای است که سالی دو سه بار کل اقوام در خانه‌اش جمع شوند و تجدید دیدار کنند.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ گل و گیاه عشق من هستند. موجوداتی که قدر محبت را می‌دانند. کافی است آبشان دهی، مواظبت کنی و آنها تمامی زیبایی‌شان را با گشاده‌دستی تقدیمت کنند. یادش به خیر که چند سال پیش پسرم هر وقت برای خانه‌اش گل آپارتمانی می‌خرید، خراب می‌شد و گلدان را به من می‌داد. با کمی آب و خاک برگ، گل را زنده می‌کردم. از در و دیوار خانه‌ام گل می‌بارید. توی خیاطی خوب نیستم و دلم می‌خواست می‌توانستم مثل خاله‌ام لباس‌های شیک و قشنگ بدوزم که نشد.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ از آنجایی که شانس ندارم و می‌ترسم بازگشت به گذشته شاید سرنوشت بدتری برایم رقم بزند، ترجیح می‌دهم در همین دوره بمانم. به هیچ دوره‌ای برنمی‌گردم. مرحمت شما زیاد.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ بدیهی است که همه‌مان هدیه دادن و گرفتن را دوست داریم. دوست دارم از عزیزانم آلبوم عکس با عکس‌های دوران کودکی و عروسی و… هدیه بگیرم. سال گذشته برای تولد دوستم، عکس‌هایی را که با هم گرفته بودیم، چاپ کرده و آلبومی تهیه و هدیه دادم. خیلی خوشش آمد.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ همه چیز می‌خورم بجز جانوران کوچک. خیلی دلم به حالشان می‌سوزد طفلک صدف و ماهی کوچک که گویا اسمش خمسه است. آخه این طفلکی‌ها چه گوشتی و دل و جگری دارند که بخواهیم بخوریم. چند وقتی است که فروشگاه حشرات خوراکی هم باز شده‌، فروشنده در مصاحبه تلویزیونی‌اش گفت که کتاب آشپزی حشرات را نیز چاپ کرده است. آخر اگر ما همه موجودات زنده را بخوریم، برای چرندگان و پرندگان و خزندگان چه می‌ماند! انصاف هم خوب چیزی است.

لواشک‌های آلبالوی ته گنجه خونه مامان‌بزرگم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من عاشق انیمیشنم. قبلنا از سیندرلا بگیر تا انیمیشن‌های کوتاه فلسفی رو دوست داشتم ولی الان بیشتر جذب اونایی میشم که ساخت و پرداخت خوب دارن و قصه قوی و باعث میشن فکر کنم. کوبو و دو رشته نخ، درون و بیرون، خانه متحرک هاولینگ اوناییه که الان یادم میاد و میتونم بگم عالی بودن.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ من یه راست میرم سروقت رمان‌ها. عاشق اینم که سر بکشم تو زندگی آدما، که خب تو زندگی واقعی فضولی کار خیلی بدیه، ولی تو رمان راحت میتونی این کار رو بکنی و حتی قضاوتشون بکنی و با زندگی و تصمیماشون زندگی کنی. من حتما یه جلد جان‌شیفته نوشته رومن رولان و ترجمه به‌آذین (فقط همین ترجمه) رو میدم به کتابخونه.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ من حال و حوصله چادر چاقچور کردن و رفتن سیخکی نشستن تو رستوران رو ندارم، پاشید همگی بیاید خونه خودم یه چیزی با هم می‌خوریم و بعدش ولو میشیم به گپ و گفت. هر کی غذای برنجی دلش می‌خواد بپزه بیاره، من فقط آش می‌پزم که بلدم زیادش کنم واسه این همه آدم با یه کشک بادمجون مشتی. تا شماها اومدین، منم میرم شراب و پنیر و هله هوله و نون سنگک رو استاد می‌کنم. اومدینا، نذارید باکلاسی نصف شب بیاید. زود بیاید که بیشتر پیش هم باشیم.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ کاش میشد فقط یه بار، فقط یه بار بابام بیاد در خونه‌ام رو بزنه، همون دم در اینقدر بغلش می‌کردم که خشک می‌شدیم مجسمه‌مون رو می‌بردند می‌ذاشتن سر کوچه.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+  مرحمت کنید بلیط صحرای آفریقا رو واسه من جور کنید، با تشکر.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ سوار شید ببرمتون خونه هایدی و پدربزرگش. از شرق که وارد سوییس بشیم، نمیریم تو اتوبان و خیابون‌های اصلی، می‌ندازیم خیابون محلی‌ها و جاده روستایی‌ها، جاده از کوه می‌کشه میره بالا، از وسط ابرها رد میشی و برمی‌گردی پشت سرت رو نگاه می‌کنی، می‌بینی دامنه سبز و پر از خونه روستایی و گاو و بچه و بسته‌های کاه و یونجه رو رد کردی و تازه جلوی روت جاده سبز و پر پیچ و خمیه که از تمیزی و خوش‌رنگی نفس آدم بند میاد. همینجوری برونیم سمت آپنزل و امیدوار باشیم هیچ وقت نرسیم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ شهرش مهم نیست، یه ورش کوه باشه، یه ورش دشت، تمیز باشه، آدماش مهربون باشن و همه عزیزام و دوستام توش باشن کافیه. شهری باشه که بچه زیاد داشته باشه و بچه‌‌ها هیچ وقت گریه‌شون نگیره. فقط در و پنجره خونه‌ام باید چوبی باشه و جا داشته باشه هرچقدر دوست دلم خواست دعوت کنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ آخ آخ اگه ته گنجه از اون لواشکای آلبالوی مامان‌بزرگم مونده باشه، واااای.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من خیلی خوب حرف می‌زنم و جمع رو گرم می‌کنم، نمی‌ذارم دورهمی ساکت بشه و کسی پاشه بره، فقط کاش یکم بهتر لباس انتخاب می‌کردم، تقریبا پیش نمیاد که برم یه مهمونی و از انتخاب تیپ و لباسم رضایت داشته باشم، همیشه یا کمه و خیلی ساده یا یه چیزی یادم رفته یا زیاده و خیلی مجلسی، مگر اینکه مهمون بیاد خونه خودم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ هیچ جا نرم، همین جا و همین دوره بمونم، الان اینقدر شاد و خوشبختم که با وجود همه دلتنگی‌ها و نبودن‌ها الان از همیشه آرومترم. الان از همیشه کم‌غصه‌تر و کم‌حسرت‌تر و امیدوارترم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ هدیه‌هایی که من می‌خوام نه میشه خرید نه میشه هدیه کرد فقط میشه آرزو کرد. ولی خب از یه آویز گردنی خوش‌تراش و خوش‌فرم و خوشگل که نه قلبی باشه، نه گرد و نه مربع و بشه توش عکس بذارم بدم نمیاد. اگر هم بابام بهم کادو بده که نور علی نوره.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ خوردن موجود زنده، حشره کبابی یا پخته یا دودی، ماهی خام، آشپزخونه چینی ژاپنی رو در کل قلم بگیریم. من تقریبا هر چیزی رو حداقل یه بار امتحان کردم و می‌تونم بازم امتحان کنم بسکه شکموام

قارچ دنبلان شیراز… ترافل

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من فیلم‌های عاشقانه خیلی خیلی آبدوغ‌خیاری با پایان خوش دوست دارم. تو مدل قصه‌های پریان که جمله آخر داستان اینه که همه سال‌‌های سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. فیلمی که بیشتر از همه دوست دارم ناتینگ هیل هست. بعد هم فیلم درباره زمان از همین نویسنده. فیلم سوم فیلمی هست که تو بچگی دیدم، یه فیلم هندی بود که توش مهاراجه به جای زن اروپایی موبورش عاشق کارگر هندی خودش که خیلی هم زشت بود شد و آخرش به هم رسیدن و با آرایش درست اون زن هندی خیلی هم خوشگل شد. اگه شما اسمشو می‌دونین به من بگین و خانواده‌ای رو از نگرانی برهانید!

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ من رمان تاریخی دوست دارم. یعنی هم تاریخ رو خیلی دوست دارم هم رمان. واسه همین رمان تاریخی دیگه برام اوج خوشی هست. عاشق اینم که خودم در عمق تاریخ تصور کنم و خیال کنم که در اون عصر و زمانه هستم. بانوی یک قصر باشم یا کارگر یه سگدونی فرق نمی‌کنه! عاشق اینم که خودم رو در زمان گذشته تصور کنم و زندگی اون موقع رو تجربه کنم. این ماشین زمان کی اختراع میشه پس؟

کتابی که به کتابخونه هدیه می‌دم مجموعه داستان‌های آن شرلی نوشته لوسی ماد مونتگومری هست. تو بچگی همه این مجموعه رو از کتابخونه قرض می‌گرفتم و بارها و بارها از اول به آخر و از آخر به اول خوندم. عاشقشونم و امیدوارم بتونم این تجربه رو به یک نوجوان دیگه هم هدیه بدم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ می‌برمتون رستوران گردان برج میلاد. من عاشق اینم که برای مهمون ولخرجی کنم. دوست دارم هرچی که از دستم برمیاد در حد کامل در طبق اخلاص تقدیم کنم به مهمون. با فرض اینکه به قدر کافی پول دارم گرون‌ترین جایی که تا حالا رفتم همین بوده و شما رو هم می‌برم همونجا، البته فکر نکنین واسه خودم این‌طوری ولخرجی کردم‌ها،  تف به ریا اون بار که رفتم مهمون کسی بودیم‌! مطمئنم در تهران لاکچری امروز خیلی بهتر از اینا هست که از ما بهتران محترم تشریف می‌برن. ولی واسه طبقه ما همین رستوران ته لاکچری هست، ببخشید که سطحمون پایینه!

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ از کلیشه متنفرم ولی عین واقعیت همینه، و نمی‌خوام واسه اینکه شما فکر نکنین من خیلی کلیشه‌ای و دمده و فسیل هستم اسم دیگه‌ای بنویسم. من میر‌حسین موسوی رو با کمال افتخار دعوت می‌‌کنم. آرزومه که بتونم میزبان این آدم بزرگ باشم. اگه نشد از حصر دربیاد مارکس فقید رو دوست دارم دعوت کنم. روح بزرگ اون فقید هم همیشه برام الگو بوده.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ من تا الان قاره‌‌های آمریکا، اروپا، آسیا و استرالیا رو دیدم. البته دست تقدیر بوده و لطف خدا، فکر نکنین از ما بهترونی چیزیم! دوست دارم یه کشور توی آفریقا یا آمریکای جنوبی رو انتخاب کنم. انتخاب سختیه البته. هر دو گزینه‌های هیجان‌انگیز و فوق‌العاده‌ای دارند. ولی حالا که فقط یه کشور رو برنده شدم، شیلی رو انتخاب می‌کنم. فکر می‌کنم خیلی به ایران شباهت  و البته تفاوت داره و دوست دارم اینا رو از نزدیک ببینم و حس کنم. دوست دارم دو هفته توی شیلی باشم و از شمال به جنوب این کشور دراز سفر کنم و با مردمش و تجربه‌‌‌هاشون آشنا بشم. از اون سفر‌های با کوله‌پشتی که میری در دل جامعه.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ من دیدن آدم‌‌ها رو خیلی بیشتر از دیدن جا‌ها دوست دارم. یکی از جاهایی که خیلی آدم جالب توش دیده میشه میدان لستر لندن هست که دور و برش پر از تئاتر و مغازه‌های جالب هست. تو این میدون همه جور آدمی دیده میشه. توریست، لندنی، هنرمند، کارمند، بچه، بزرگ، خارجی، داخلی، نرمال، عجیب و غیره! می‌برمتون اونجا با هم یه گوشه می‌شینیم و آدم‌‌ها رو نگاه می‌کنیم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ من دوست دارم یه خونه ویلایی توی یه زمین خیلی بزرگ تو یه ناحیه روستایی داشته باشم. یه جایی وسط‌های انگلیس که سرسبز و مرطوب باشه. خونه‌مون خیلی بزرگه و استخر داره. توی محوطه خیلی وسیعش برکه هست. دو طبقه است با تعداد خیلی زیادی اتاق. از این بناهای تاریخی که از چندصد سال گذشته با بازسازی حفظ شده و کلی تاریخ و داستان داره هر گوشه و کنارش. لطفا مقادیر قابل توجهی باغبان و خدمتکار و آشپز و راننده و… هم روش باشه‌‌ها، من که از پس نگه‌داری از این همه باغ و ساختمون برنمیام!

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ من دلم دنبلان می‌خواد. یه چیزی بود شبیه قارچ که تو شیراز گیر می‌اومد و خیلی خوشمزه بود. نمی‌دونم حتی نوشتن اسمش همین‌‌طوری بود یا نه، ولی خیلی دوست دارم دوباره پیدا کنم و بخورم.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ خودم فکر می‌کنم توی نویسندگی خوب هستم. اهم اهم، وگرنه اینجا چیکار می‌کنم در خدمت شما؟! آره دور و برم خیلی هستن آدم‌هایی که حسرتشون رو می‌خورم. حسرت توانایی مرتب و تمیز نگه‌ داشتن خونه و زندگی. چطور می‌تونن؟ هر کاری هم می‌کنم در این زمینه به هیچ موفقیتی نائل نمیشم. حیف که نمیشه الان چند تا عکس از دور و برم بدم ببینین چه خبره!

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ نوجوانی رو دوست دارم. چون شیراز بودیم. شیراز برای من تجلی یه عالمه حس خوب و خاطره خوب در هزار زمینه مختلفه. کاش می‌شد دوباره برم اون دوران و برای همیشه شیراز بمونم!

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ دقیقا در همین لحظه دلم یک کیف چشم در آر می‌خواد که وقتی دستم می‌گیرم همه کپ کنن. هرمس مثلا خوبه. قیمتش حدود چهل پنجاه هزار دلار هست احتمالا. پس هیج‌کدوم از اطرافیان من توان خریدش رو برای من ندارن. مجبورم از اوباما درخواست کنم اینو بهم هدیه بده!

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ روم به دیوار، شرمنده، اسباب خجالت،‌ ولی خوب واقعیت اینه که من از خوردن میوه بدم میاد! آخه میوه هم خوردن داره؟ اصلا تا شیرینی هست، چرا میوه؟!

شکلات‌های کاکائویی دوران بچگی

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ آخ خدا! چه‌قدر دلم می‌خواد بگم ژانر مورد علاقه‌م ژانر ابزورد و نوآره ؛ اما واقعیت اینه که ژانر اول مورد علاقه‌م عاشقانه است. ژانر دوم جنگ جهانی (داریم همچین ژانری؟ اگرم نداریم من دارم دیگه چی کار کنم؟) عاشقانه: بیمار انگلیسی، دختر میلیون دلاری، یکشنبه غمگین. جنگ جهانی: نامه‌هایی از یوجیما، پرچم‌های پدران ما، ستیغ اره

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ مرا در رمان دفن کنید وگرنه خودم این کار را خواهم کرد. تاریخی و طنز و داستان کوتاه هم می‌خونم، کلا داستان و ادبیات داستانی و شعر و تاریخ ادبیات و تاریخ جهان دوست دارم اما درست مثل کفتر جلد مدام برمی‌گردم به رمان. جزیره سرگردانی سیمین دانشور رو هدیه میدم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ بعیده اگر بخوام کسی رو به جایی دعوت کنم بیرون دعوت کنم. هنوز فرهنگش برام جا نیفتاده. خونه دعوت می‌کنم و البته خیلی سختمه چون خونه‌مون کوچیکه و خجالت می‌کشم؛ اما غذاهایی که می‌پزم: سوپ رشته‌زرشک‌دار برای پیش‌غذا، زرشک پلو و قرمه‌سبزی و کشک بادمجون واسه غذای اصلی،  سالاد کلم شیرین و کرم کارامل برای دسر و اینا.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ دوست داشتم سیمین رو دعوت می‎کردم؛ اگرچه می‌دونم همیشه رژیم داشته و ممکنه از غذاهایی که درست می‌کردم نخوره اما واقعا دوست داشتم از نزدیک می‌دیدمش و بغلش می‌کردم برای تمام لحظات نابی که بهم با کتاب‌ها و داستان‌هاش هدیه داده.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ پاریس، جشن بی‌کران. من انقدر پاریس رو دوست دارم که مطمئنم تو زندگی بعدی یه شهروند پاریسی‌م. انقدر دیدن خیابون‌هاش تو فیلم‌ها برام آشناست که گاهی فکر می‌کنم تو زندگی بعدی نه! من قطعاً توی زندگی قبلیم پاریس زندگی می‌کردم. اصلا فرانسه خوندنم هم به دلیل همین حس آشنایی‌پنداری با فرانسوی‌ها بود.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ توی این مقوله من خیلی خیلی ضعیفم؛ چون اصولا خیلی اهل در و بیرون رفتن نیستم اما به نظرم می‌تونیم بریم شیراز، جایی که یه بار بیشتر نرفتم اما شهرش خیلی خیلی برام حس خوبی داشت انگار غریبه نبودم و انگار همه قوم و خویش‌م بودن. بازار وکیلش خیلی خوش آب و رنگ و دوست‌داشتنیه.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ خب دوباره برمی‌گردیم به فرانسه و خونه‌ای در اونجا. ترجیحم یه خونه‌ قدیمی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیکه که اتاق‌های متعدد داشته باشه که یکیش رو کتابخونه کنم و یکیش رو اتاق لباس. حیاط داشته باشه که بتونم توش گل و درخت داشته باشم و عصرها بشینم چای بخورم و کتاب بخونم. البته اگه نزدیک رود سن هم باشه خوبه که بتونم شب‌ها برم روی پل بدوم یا قدم بزنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ چیزی که دستم ازش کوتاه باشه، شکلات‌های کاکائویی دوران بچگیمه که از قنادی می‌خریدیم و به شکل گل‌های کوچولو کوچولوی نرم بود. مدل شکلات شیریش رو هم بعدها زدن که البته به خوشمزگی نمونه‌ اصلیش نبود. اونا دیگه تولید نمی‌شن؛ یه‌چیزی شبیه اون‌ها رو یه شرکتی زد اما سفت بودن و مزه روغنش خیلی تابلو بود و اصلا مزه‌ اون گل‌ها کوچولو رو نداشت.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ به‌نظرم تو آشپزی خوبم و توی کارایی که نیاز به خلاقیت دارن، به شرطی که نخوایم خیلی چیز بی‌عیب و نقصی از آب در بیاد. مثلا دوختن سارافون برای بچه با شلوار لی پاره‌شده، درست کردن دستبند و گردنبند، درست کردن جعبه کادو، از این چیزا… آها ! توی نوشتن متن تبریک هم خوبم انقدر که دیگه این اواخر دوستام سفارش می‌دادن برای یه کسی که کسی رو دوست داره و اون که مورد دوست داشتن واقع شده! الان توی بیمارستانه یه متنی بنویس که نشانگر احساس دلتنگی فرد دوست‌دار! باشه بدون این که خیلی تابلو باشه که دوستش داره! خیلی دوست داشتم می‌تونستم نوازنده هم باشم. از دیدن تصویر انگشت‌هایی که روی پیانو می‌رقصند قلبم می‌لرزه.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ همین الان رو دوست دارم. چه بسا دوست دارم یه ده سال هم برم بعدتر که این بدو-بدو هام تموم شده باشه. اون دوره از کودکی که از مدرسه میومدم و مامانم دست و صورتم رو می‌شست و با هم ناهار می‌خوردیم و بعد هم می‌رفتیم جلوی بخاری می‌خوابیدیم رو هم خیلی دوست دارم. اون موقع‌ها احساس می‌کردم مامانم حق منه و من از همه بهش نزدیک‌ترم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ کتاب، دفترچه‌های رنگی رنگی، مداد، گردنبند و گوشواره رنگی. مهم نیست چه شکلی و چه جنسی و  نوشته کی و چه جوری باشن. اینا همیشه من رو خوشحال می‌کنن؛ هر کسی هم که هدیه بده مهم نیست؛ البته من از کادو گرفتن خیلی خجالت می‌کشم؛ چون همیشه به این فکر می‌کنم که طرف خیلی برای خرید کادو زحمت افتاده و همه‌ش تقصیر منه.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+  شنیدین میگن بعضیا خر رو با خور می‌خورن، مرده رو با گور؟ من تقریبا از اونام. چون با دو تا پسر بزرگ شدم، عادت بدغذایی نداشتم (خب پسرا مسخره‌م می‌کردن) تنها چیزی که داداش‌هام می‌خورن و من نمی‌تونم بخورم و خیلی بابت این قضیه ناراحتم ترکیب «اشپل و باقالی و تخم مرغ»ه. یه بار داداشم برام یه لقمه‌ مبسوط از اینا گرفت که همه‌ عناصر لازم رو داشت. تا گذاشتم تو دهنم خواستم بالا بیارم و خیلی ناراحت شدم که دیگه پایه نیستم.

مزه لواشک‌های آلوی مادرم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ جوونتر که بودم عاشق فیلم‌های ماجراجویانه و ترسناک بودم. هر چقدر که سنم بیشتر شد روحیه آرومتری پیدا کردم و بیشتر به ژانر کمدی، عاشقانه و ملودرام متمایل شدم، الان دیگه تحمل دیدن صحنه‌های خشن یا خون و خونریزی فیلم‌ها رو ندارم، بنابراین خیلی از فیلم‌ها و سریال‌های معروف این روزها رو ندیدم. چون جدیدا خیلی فیلم و سریال نمی‌بینم، بنابراین خیلی نمی‌تونم فیلم جذابی بهتون معرفی کنم. اگه بخوام یک کتاب به کتابخونه هدیه بدم کتاب عطر گس خرمالو، نوشته زویا پیرزاد رو هدیه می‌دم، به دلایل مختلفی احساس خیلی خوبی به این کتاب دارم و بسیار برام دلنشین و خاطره‌انگیزه.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ اگه همچین کتابخونه بزرگی در دسترسم باشه، دوست دارم که رمان و داستان کوتاه بخونم. به نظرم خوندن کتاب باعث می‌شه که اون بخشی از زندگی که فرصت زندگی کردنش رو نداشتیم رو تجربه کنیم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ من خیلی اهل رستوران رفتن نیستم، بنابراین اگه بخوام شام دعوتتون کنم ترجیح می‌دم که توی خونه خودم ازتون پذیرایی کنم. ترجیحم اینه که توی یه فضای خلوت و صمیمی با دوستانم ملاقات داشته باشم. اگه قرار باشه که شام مهمون من باشین براتون سوپ جو با لازانیا می‌پزم، تجربه نشون داده که راضی خواهید بود. قول می‌دم که از دسر و کیک شکلاتی که براتون می‌پزم لذت ببرین.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ مهمون ویژه من دوست قدیمیم غزله که الان حدود بیست سالی میشه که همدیگه رو می‌شناسیم ولی به دلیل یه دلخوری کوچیک چند سالیه که باهام قهر کرده و همدیگه رو ندیدیم. دوست دارم که باز هم ببینمش و بتونم کدورت رو از دلش دربیارم.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ همیشه آرزو داشتم که بهار و شکوفه‌های گیلاس ژاپن رو ببینم، بنابراین اگه بتونم انتخاب کنم حتما انتخاب من ژاپن خواهد بود و دوست دارم که بتونم حداقل یک ماهی توی فصل بهار اونجا باشم. یکی از رویاهای من همیشه این بوده که انقدر فرصت داشته باشم که بتونم ژاپن برم و  حسابی عکاسی کنم، تمام فصل بهار من به نگاه کردن با حسرت به عکسای عکاسایی که از این صحنه‌ها عکاسی می‌کنن می‌گذره. امیدوارم یک روزی این فرصت برام فراهم بشه.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ اگه محدودیت مکان نداشته باشیم، دوست دارم که خلیج فنلاند توی سن‌پطرزبورگ روسیه رو نشونتون بدم. همچین ساحل، آسمون و فضای آرامش‌بخشی رو من دیگه هیچ جا ندیدم، به نظرم لازمه که هر کسی یکبار همچین فضایی رو ببینه.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ همیشه دوست داشتم یه خونه توی یه شهر مدرن با جدیدترین امکانات ممکن داشته باشم. ترجیحم می‌دم که خونه‌ام توی طبقات بالای یه برج خیلی بلند باشه که دید به ساحل یا رودخانه داشته باشه.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ بدجوری هوس لواشک‌هایی که بچه بودیم مامانم درست می‌کرد رو کردم. تازگیا دیگه کمتر آلوهایی که می‌خریدیم و ازش لواشک درست می‌کردیم رو دیدم. اون موقعا قبل از اینکه لواشکا خشک بشه و تازه بود بهش ناخونک می‌زدیم و هنوز هم مزه‌اش زیر دندونمه.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ به نظر خودم من توی شیرینی و کیک‌پزی استعداد دارم. تقریبا هر شیرینی‌ که دیدم رو پختم و خودم و اطرافیانم ازش لذت بردیم. همیشه توی زندگیم به اونایی که استعداد رقصیدن داشتن حسودی کردم، من از اوناییم که توی ورزش هم هماهنگی با ریتم برام سخت بوده، بنابراین یکی از حسرت‌های زندگی من یاد گرفتن رقص بوده.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ دوست دارم به حدودای بیست سالگیم برگردم. سال‌های زیادی رو به خاطر برخی انتظارات و محدودیت‌های خانوادگی و راضی نگه داشتنشون به سختی گذروندم و الان فقط حسرتش برام مونده. دوست دارم که برگردم و چیزهای بیشتری رو تجربه کنم و از خیلی چیزها نترسم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ همیشه دوست داشتم یه گوی موزیکال از یه صحنه برفی هدیه بگیرم. اگه همچین چیزی رو یه دوست نزدیک و خاص بهم هدیه بده برام دلنشین‌تره.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ من هیچ وقت نتونستم غذاهای دریایی مثل سوشی یا ماهی و میگوی خام رو بخورم. امتحان کردم ولی حتی نتونستم یک تکه ازش رو قورت بدم. هم از بوش خیلی متنفرم هم از مزه‌اش به شدت بدم میاد. یادمه اولین باری که سوشی رو امتحان کردم، دلم می‌خواست می‌تونستم زبونم رو از دهنم درآرم بندازم دور.

نان برنجی مخصوص کرمانشاه

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ فیلم‌های رمانتیک و عاشقانه را دوست دارم، مثل فیلم روح (Gost)، تایتانیک و کازابلانکا. با اینکه به نظر دیگران اصلا آدم احساساتی نیستم ولی از دیدن فیلم‌های عاشقانه لذت می‌برم.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ دوست دارم رمان بخونم. همیشه خودم رو جای شخصیت اصلی داستان قرار میدم و خیال‌پردازی می‌کنم. کتابی هم که دوست دارم به کتابخونه هدیه بدهم کتاب سنفونی مردگان نوشته عباس معروفی است.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ حتما به رستوران میرزایی جاده چالوس دعوتتون می‌کنم. تا زمانی که ایران بودم تقریبا هر آخر هفته مامانم رو می‌بردم رستوران میرزایی و ماهی قزل‌آلا می‌خوردیم. ماهی و کباب برگ‌های اونجا رو خیلی پیشنهاد می‌کنم.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ برای مهمانی دلم می‌خواد عشق روزهای نوجوانی‌ام را دعوت کنم. من عاشق جرویس پندلتون (بابا لنگ دراز) بودم.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ دوست دارم دو هفته بروم سوییس و فقط در شهرهای ژنو و مونتگا باشم. هوا گرم باشد و من بیشتر وقتم را کنار رودخانه ژنوو بگذرانم. به آدم‌ها نگاه کنم و از هر کدام یک داستان برای خودم بسازم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ حتما دوست دارم همه را ببرم کرج، خانه پدری‌ام. خانه بچگی من یک خانه قدیمی ویلایی است که از تمام در و دیوارش صدا می‌آید و هر لحظه فکر می‌کنیم که ممکن است خراب شود. ولی همیشه پر از عطر گل و گیاه است و همین خانه قدیمی و کهنه آنقدر حس عمیق و خوب دارد که ممکن نیست واردش شوید و آن انرژی را حس نکنید.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ دوست دارم یک خانه بزرگ کنار دریاچه بخرم. خانه ای با ۵ اتاق خواب و پنجره‌های قدی بلند و رو به روی آب که عصرها بتوانم غروب آفتاب را از توی اتاق نشیمن تماشا کنم. (من اصلا آدم صبح زود نیستم به خاطر همین تا همین الان شاید سر جمع ده بار بیشتر طلوع آفتاب را ندیده باشم.)

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ دلم می‌خواهد یک ظرف بزرگ گوجه‌سبز که با دلال شمال خوب قاطی شده است را بخورم بعدش هم یک عالمه نان برنجی مخصوص کرمانشاه.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ آشپز خوبی هستم. شاید چون شکموام و غذا خوردن رو خیلی دوست دارم. خیلی دوست داشتم نقاش خوبی بودم. همیشه حسرت نقاشی کردن روی بوم را دارم. خیلی وقت‌ها خودم را مجسم می‌کنم که توی یک اتاق پر نور و رنگی یک شال قرمز روی شانه‌ام انداخته‌ام و دارم نقاشی می‌کشم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ همین دهه سی سالگی زندگی‌ام را خیلی دوست دارم. احساس می‌کنم الان عاقل‌تر و منطقی‌تر شده‌ام و این عقل و منطق حس خوبی به من می‌دهد.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ عموی مادرم ۱۸ سال با ما زندگی می‌کرد. هیچ وقت ازدواج نکرده بود و جز ما کسی را نداشت. همیشه یک شکلات توت‌فرنگی کنار آیینه اتاقم می‌گذاشت. دوست دارم یک شکلات توت‌رنگی از عموی عزیزم هدیه بگیرم.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ بچه که بودم آخر هفته‌ها پدرم و پدربزرگم به شکار می‌رفتند و معمولا کبک شکار می‌کردند. من اصلا نمی‌توانم کبک بخورم و یاد کبک‌های بیچاره‌ای می‌افتم که شکار شده بودند و خون‌آلود توی حیاط خانه منتظر پدر بودند که برای ناهار جمعه‌ها پاک شوند.

کشتای داغ با سرشیر و عسل و تخم مرغ

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من چند تا فیلم از یک ژانر یادم نمیاد الان. همه فیلم‌های اصغر فرهادی رو خیلی دوست دارم. حتی فروشنده‌اش رو. به نظرم فقط من خوب فهمیدمش. عاشقانه هم «در دنیای تو ساعت چند است». چند ساله فقط سریال می‌بینم. سریال‌های درام. درام پلیسی مثل Bosch، درام جنایی مثل Ray Donovan و درام پزشکی مثل Dr. House.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+  از کتابخونه رمان انتخاب می‌کنم. به کتابخونه رمان بند محکومین نوشته کیهان خانجانی رو هدیه میدم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ به یکی از رستوران‌های سنتی دور استخر لاهیجان برای خوردن خورشت‌های محلی و ماهی خوب عمل‌آورده با مخلفات بی‌نظیرش دعوتتون می‌کنم. شاه‌کولی سرخ‌شده و زیتون پرورده و میرزا قاسمی؛ باقلاقاتوق و فسنجون و پلاکباب.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ به مهمونی، فراز، معلم سنتورم رو دعوت می‌کنم.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ با پول جایزه ای که برنده شدم همه جاهای کشور ایتالیا رو با دل سیر سیاحت میکنم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ Schloß Park شهر کُلن رو برای دیدن پیشنهاد می‌کنم. اگه ایران بودم به مرداب انزلی دعوتتون می‌کردم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ دوست دارم خونه‌ای دوبلکس با یه اتاق بزرگ زیر شیرونی و یه زیر زمین تمیز، با وسایل مدرن، معماری کهن و دیزاین نسبتا سنتی ولی شیک داشته باشم. جایی کنار دریا یا دستکم رودخونه. توی یه جای آروم اما نه  دور از شهر. حتما شهر باشه. شهری در کشور ایتالیا.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ نان محلی قدیمی گیلان که با آرد برنج درست میشه و تخم شنبلیله که طعم خاص و قویی بهش میده. اسمش «کشتا» ست (با فتح کاف). صبح کله سحر از خواب بیدارم کنند و بگن پاشو صبحونه؛ با سرشیر و عسل و تخم مرغ. عزیز جونم کنار اجاق هیزمی نشسته باشه و یکی یکی کشتای داغ بده دستمون. حالا دیگه بزرگ شدیم، کشتاهای ما همون قدر گرد و بزرگه که مال بزرگترها.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ اگه به یادگیری زبان خارجه فائق بیام، مترجم خیلی خوبی خواهم بود. با دیدن همه مترجم‌ها از نزدیک دلم خواسته جای اونا باشم. اینو همیشه بهشون میگم. دارم سعی می‌کنم که بشم. نمی‌دونم چرا دیر به فکرش افتادم که این تواناییم رو جدی بگیرم. از کارهای دیگه جذاب سر و کله زدن با خاک و گل و گیاهه. دستام سبز نبود، اینقدر گیاه سوزوندم تا سبز شدند. الان خاک و دستام رفیقند. نمی‌دونم فروغ فرخزاد واقعا دستهاشو با خاک ورز داده بود که گفت دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهند شد؟

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ همین الان خوبه. کودکی و نوجوانیم جنگ بود و اندوه عمیق. جوانی من تاثیرات کودکی بود و نوجوانی. (جنگ سر مرزها. نه فقط مرزهای خاکی.) همینجوری که الان هستم خوبه، بقیه‌شم یه کاریش می‌کنم خوب‌تر بشه.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ بلیت مسافرت بی‌دغدغه به همراه یک دوست ناب. به پاس همراهی مخلصانه‌ام با شوهرم در تمام سال‌های جوانیم تا حالا. این هدیه از دست شوهرم باشه به همراه چند جمله قدرشناسانه، صادقانه و منصفانه.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ از غذاهای ناشناخته‌ای که بوی زهم میدن، مثل چیزایی که با محصولات دریایی توی سفره کشور ایتالیا هست، هیچ خوشم نمیاد. از خورشت‌های سنتی ایرانی که تند و زود پخته بشه هم خوشم نمیاد. آب و دانه‌شون سواست از هم.

قارای شهرکرد

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من از دیدن فیلم ترسناک خوشم میاد. فیلم ترسناک هم برام معنی خاصی داره. نه از این دسته فیلم‌ها که کارشون خون و خونریزیه، نه از اون دسته فیلم‌ها که هیچ منطق و داستانی ندارن و فقط دنبال ایجاد دلهره هستن، اونایی که داستان عمیقی پشتشون هست. مثل آب سیاه، بابادوک، افسانه دو خواهر، مسلط و کلی فیلم دیگه که اگه بخوام ازشون اسم ببرم به این زودیا نوشته‌م تمام نمیشه، پس فعلا کوتاه میام!

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ هر چند الان بیشتر داستان کوتاه رو ترجیح میدم، اما در کل رمان خیلی دوست داشتم. خیلی کتاب هست که دلم می‌خواد به کتابخونه هدیه بدم. اما با وضع اسفناکی که از بابت غلط‌های املایی می‌بینم فکر می‌کنم بهتر باشه یه دوره فرهنگ معین یا دهخدا به کتابخونه هدیه بدم، بلکه همه‌مون وقت نوشتن یه سری هم به فرهنگ لغات بزنیم و مطمئن بشیم اون چیزی که می‌نویسیم درسته!

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ تا زمانی که ایران بودم محبوبترین رستورانی که می‌رفتم رستورانی بود به اسم فرشته، سر خیابون نهم گوهردشت کرج. عاشق استیک با سس قارچش بودم. توی فاصله بیست تا سی و پنج سالگی، یعنی از زمانی که با این رستوران آشنا شدم تا زمانی که ایران رو ترک کردم، بهترین آدم‌های تمام عمرم رو به این رستوران دعوت کردم. مهمترین قرارهای زندگیم رو هم توی این رستوران گذاشتم. اولین بار هم آدمی که دوستش داشتم منو به این رستوران برد.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ مادرم… کاش زنده بود، می‌تونستم دعوتش کنم، لبخند به لبش بیارم، خوشحالش کنم، یه جوری که دیگه نگران من نباشه.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ میون این همه شهر و این همه کشور، نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست پراگ رو از نزدیک می‌دیدم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ وقتی بچه بودم، هر سال تابستون ما با ماشین از جنوب راه می‌افتادیم و اصفهان و همدان و تهران و شمال رو گشت می‌زدیم و برمی‌گشتیم جنوب. یه جایی توی مسیر شوش (شایدم شوشتر) اونقدر پروانه زیاد بود که وقتی ماشین رو نگه می‌داشتیم حداقل سه چهار تا پروانه رو از روی شیشه جلوی ماشین که به شیشه‎پاک‎کن‌ها گیر کرده بودن کنار می‌زدیم… پروانه‌های بزرگ رنگی. یه جای باصفای خیلی زیبا بود که نه تنها ما، بلکه همه مسافرها برای خوردن ناهار اونجا توقف می‌کردن، من خیلی بچه بودم و شیفته دیدن اون همه پروانه بزرگ رنگارنگ. الان نه می‌دونم کجا بود، نه می‌دونم اسمش چی بود… اما دلم می‌خواست یه بار دیگه اونجا رو می‌دیدم و به شما هم نشونش می‌دادم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ اگه بتونم زمان رو بیست سی سال به عقب برگردونم، دلم می‌خواد خونه پدریم رو داشته باشم، مهرشهر بود. مهرشهر اون زمان برای من حکم بهشت رو داشت از زیبایی و بکر بودن. دوران طلایی زندگی من بود، با همه سختیش.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ خیلی چیزا، اما بیشتر از همه قارا (که دیگران بهش میگن قره‌قوروت). البته نه همه نوع قارایی، از همون نوع خوشمزه خیلی خالص که از شهرکرد می‌گرفتیم.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ هر کاری که نیاز به نظم، مدیریت، دقت، ریزبینی و تداوم داره. اما کاری که اصلا بلد نیستم رقصیدنه… کاش بلد بودم. واقعا کاش بلد بودم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ نوزده تا بیست و شش سالگی دوران خوبی بود، به شرطی که عقل الانم رو داشتم! از شوخی گذشته، یه چیزایی پیش اومد که اون دوره رو برای من زهر کرد. اما زیباترین دوره عمرم بود.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ کادویی نمی‌خوام، فقط دلم می‌خواد بتونم زودتر بدهی‌هام رو بدم. دوست هم ندارم کسی بهم پول هدیه بده! اگه توانش رو داشته باشم و بتونم یه کمی بیشتر کار کنم درست میشه. یه زمانی دلم دوچرخه می‌خواست. الان دیگه اونم دلم نمی‌خواد.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ شیر جوشیده. به حد مرگ از شیر جوشیده متنفرم. مادرم وسواس داشت و اون وقت‌ها هم از شیر شیشه‌ای پاستوریزه انواع مگس و جونور در می‌اومد! مادرم شیر رو چندین بار می‌جوشوند و اصرار داشت که شیر جوشیده بخوریم. من ازش نفرت داشتم، حتی وقتی با کاکائو قاطی می‌شد، حتی اگه سردش می‌کردن. الان هم همین طورم. فقط نمی‌دونم چرا با کف شیر مثلا توی کاپوچینو هیچوقت مشکلی نداشتم.

قورمه سبزی‌های مادرم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ ژانر اکشن و توهمی واسه موقع هایی که باید مغز رو به کلی از بیخ خالی کرد. مثلا پالپ فیکشن. ژانر ماجراجویانه و تخیلی واسه وقتی که دلم یاد هندستون می کنه. مثلا جانوران شگفت‌انگیز و آنها را کجا پیدا کنیم. ژانر پلیسی هم واسه وقتی که دوست دارم ببینم چقدر باهوشم و آیا می تونم دو دقیقه زودتر از آخر فیلم قاتل رو شناسایی کنم. مثلا دختری با تتوی اژدها.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ به خدا اگه دستم بره چیزی غیر از رمان بردارم و بخونم. کتابی هم که به هر کی دستم برسه هدیه می دم، طبیعتا هیچ کتابی نیست به جز شازده کوچولوی اگزوپری.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ ما خونوادگی عادت نداریم مهمونامونو ببریم رستوران. تشریف بیارین خونه در منزل باشیم. اگر بنا باشه خودم غذا درست کنم، قیمه فرد اعلا می‌پزم با سالاد ماکارونی مخصوص خودم رو که به خواب ندیده باشین. اگه دوست داشتین طرز تهیه‌شو باهاتون در میون می‌ذارم.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ مهمون ویژه من کسی نیست جز هری پاتر. مسلما نه اون دانیل رادکلیف بی‌قواره. خود خود اون هری پاتری که از دوازده سالگی تو ذهنمه و عمرا که اگه اومد بذارم بعدش جایی بره. الان یه لحظه فکر کردم شاید بد نباشه جی کی رولینگ رو دعوت کنم. ولی بعدش سریع نظرم برگشت.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ میرم پرتقال و می مونم توی لیسبن. هیچ جوری هم پامو از شهر بیرون نمی‌گذارم. البته مگر این که با زور و کتک بیرونم کنن.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ یه پلی هست روی رودخونه تو مرکز شهر هایدلبرگ. یه شب خنک می‌برمتون اونجا، با آبجوی اساسی محلی می‌ریم می‌شینیم زیر سردر پل. یه پسربچه‌ای هم بود که اونجا می‌ایستاد و گیتار می‌زد. اونم می‌گیم بیاد. نم بارون بزنه. غروب بشه. دخترپسرای عاشق و معشوق هم بیان هی دست به دست هم از اون جا رد شن. با یه عالمه خانوم و آقای خوش‌پوش الکی‌خوش. یه حالی می‌شه که هرگز دلتون نمی‌خواد تموم بشه.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ من بیشتر از خود خونه جاش برام مهمه. خیلی وقته دلم می‌خواد توی برلین زندگی کنم. یه خونه کوچولو موچولو با یه ریزه باغچه تو حومه شهر. شبا مترو می‌شینم می‌رم تو شهر یه کافه جاز پیدا می‌کنم و دو ساعتی توش می‌مونم. آخر هفته‌ها میرم کلی تئاتر و موزیکال تماشا می‌کنم. یه عالمه آدمای عجیب غریب می‌بینم. یه وضعیتی اصلا.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ چیزی که در هر لحظه از شبانه‌روز دلم می خواد قورمه‌سبزی مامانمه و لاغیر. اگه ۶ ماه روزی سه وعده هم بخورم سیر نمی شم. حیف که دستم بهش نمی رسه.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من فکر می کنم که توی تشویق کردن آدما خیلی خوبم. توی پازل درست کردن هم حرف ندارم. یه دوستی داشتم قدیما اپرا می‌خوند. آخه اگه منم می‌تونستم مثل اون بخونم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ گاهی میشه که نوستالژی می‌زنم و دلم واسه قدیما و بچگیام و اینا کلی تنگ می‌شه. اما خدا به دور که دلم بخواد به هیچ دوره‌ای برگردم. برگردم که چی بشه؟‌ که دوباره برسم اینجا که الان هستم؟‌ کلا و حاشا.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ دوست داشتم همین الان یه بلیت رفت و برگشت به لندن بهم می‌دادن با بلیت تئاتر هری پاتر و کودک طلسم‌شده. واسه روز دوم هم بلیت موزه هری پاتر. بعدشم برگردم سر جای خودم. به خدا اگه چیز دیگه‌ای از خدا بخوام. سر جمع اگه ۳۰۰ ۴۰۰ یورو بشه خرجش. هر کسی هم بهم بده فرقی نمی‌کنه. تا آخر عمرم غلام حلقه به گوشش می‌شم.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ من تقریبا همه چیزهای معمول دور و برم رو می‌تونم بخورم. خاصیت این که آدم بچه آخر باشه اینه که هر چی رو که گیرش بیاد می‌خوره و عشق هم می‌کنه. واسه همین خورد و خوراکم خیلی ناز و ادا نداره. اما چیزای غیرمعمول رو نمی‌تونم بخورم. مثلا گوشت خرگوش یا اردک. یا از این پنیرهایی که بو توالت میدن. محاله بتونم بکنمشون تو دهنم. حشره و اینا هم که حرفشو نزن.

گوجه‌فرنگی‌های خوش‌عطر روانی‌کننده باغچه‌مون

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

صبح

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ فیلم‌های خیلی متفاوتی دوست دارم. اصلا نمی‌تونم فقط یه ژانر انتخاب کنم. تخیلی‌های خیلی خوبی دیدم که خیلی دوستشون دارم و همین‌طور عاشقانه‌ها و کمدی‌ها و ماجراجویانه‌های خیلی عالی دیدم. در حال حاضر چیزی که دلم می‌خواد ببینم فیلم‌های ماجراجویانه هستش. یه نمونه عالی که تازگی دیدم و جیگرم باهاش حال اومد فیلم آمریکایی قاطر (The Mule) بود. با کارگردانی و بازی کلینت ایستوود. یه پیرمرد شیرین طناز دوست‌داشتنی بود که سر از کارتل مواد مخدر درآورد! جالبه که بر اساس یه ماجرای واقعیه. فیلم آمریکایی مرز سه‌گانه (Triple Frontier) با بازی بن افلک، درباره پنج تا رفیق که برای دزیدن پول‌های کلان از یه قاچاقچی گردن‌کلفت مواد مخدر با هم همراه میشن. فیلم ماجراجویی و بانمک و پر بازیگر هشت یار اوشن (Ocean’s 8). اینجا هم چند زن نقشه سرقت یه جواهر خیلی خاص رو دارن که تنها راه دسترسی بهش رفتن به یک جشنواره فیلم توی یک موزه پر نگهبان و پر از دوربینه! بازیگراش هم ساندرا بولاک و کیت بلانشت و ریحانا و چندتا معروف دیگه که الان اسم‌هاشون یادم نیست. در کل فیلم قشنگ و مفرحی بود.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
کتابی کامل‌تر از رمان سراغ ندارم وقتی می‌تونه طنز یا تاریخی هم باشه و پر از آدم‌ها و ماجراها، پر از زندگی‌، خیلی واقعی یا خیلی تخیلی. کتابی که هدیه می‌دم یه سه‌گانه‌ست از خوزه مائورو ده واسکونسلوس به اسم‌های: درخت زیبای من، خورشید را بیدار کنیم، روزینیا قایق من. من عاشق تخیل بی‌نهایتشم!

–  قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ برای شام دوست دارم به بیرون از خونه دعوتتون کنم ولی نه رستوران. یه جای سرسبز و دور از شهر باشه. یه میز بلند با رومیزی سفید باشه. منم چون آشپزیم عالی نیست باید از عصای جادویی‌ام استفاده کنم تا براتون یه میز رنگی بچینم. می‌خوام انواع ماکارونی و لازانیا باشه و یک عالم سالادهای رنگی متنوع. کلی خوراک‌های گیاهی‌ با سبزیجات تازه. یه ظرف بزرگ هم وسط میز هست با میوه‌های تابستونی.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ آنتوان دوسنت اگزوپری باشه. کارت دعوتش رو خودم درست می‌کنم. بعد باید بچسبونمش روی یه بادبادک و برم روی بلندترین نقطه شهر و برسونمش بالای ابرها. نخ رو ول کنم و منتظر اگزوپری بشینم.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ بد نیست یه سفر برم هند. آدم خیلی خوش‌سفری نیستم و راحت‌طلبم بیشتر. ولی حالا که قراره خیال کنم می‌خوام سخت‌ترین رو انتخاب کنم. می‌رم هند برای یک ماه. نه یک سفر هتلی و توریستی. جربزه کوله‌گردی رو حداقل در خیال دارم. توی کوچه‌ها و محله‌ها و خونه‌ها می‌گردم و سعی می‌کنم همه‌چیز رو از نزدیک لمس کنم. به معابد برم و مثل اونا بپوشم و هرچی اونا می‌خورن بخورم و هرچی براشون محترمه برای منم محترم باشه تا شاید یه نوک انگشت چیز بیشتری از اون فرهنگ درک کنم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ دیدنی؟ جدا از اینکه میلیون‌ها دیدنی در دنیا هست و علاوه بر اون هر سلیقه‌ای یک چیز رو دیدنی می‌دونه، من در این لحظه یه جای خاص تو ذهنمه. شهر باستانی هگمتانه. اونم نه به این دلیل که دیدمش و چشمم لذت برد، نه. اصلا اون جور رنگ و لعاب نداره. لذت خاص من از راه رفتن توی اون‌جا بود. کار بدی کردم ولی دقیقا از داربست‌هایی که برای مرمت رو شهر نصب بود پایین رفتم و توی شهر باستانی قدم زدم. جوون بودیم و جاهل ولی بی‌نهایت عالی بود حسش.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ یه خونه کوچولو دو طبقه با پنجره‌های بزرگ و دور خونه تراس باشه. حیاطش حسابی بزرگ باشه و باغچه و درخت داشته باشه. نداشت هم خودم می‌کارم. فضای مناسب برای سگ و گربه‌هام هم داشته باشه. یه ور خونه دریا باشه یه ورش جنگل. خیلی پرت و دور از آدمیزاد هم نباشه. انگار توی یه شهر کوچیک و باصفاست.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ گوجه‌فرنگی‌های خوش‌عطر روانی‌کننده باغچه‌مون در سی سال پیش و همین‌طور خیارهای قلمی خوشگل که گل زردشون هنوز روی سرشون بود و تنشون کرک‌های ریز تیغ تیغی داشت و صبح‌های زود می‌رفتم کف باغچه دراز می‌کشیدم که از زیر برگ‌های پهن بوته‌ها پیداشون کنم. چه خرت و خرتی هم می‌کردن!

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من تخیلم خیلی خوبه، که خب این‌که نشد کار! ولی هرچی هست خودم رو توش عالی می‌دونم. فایده هم نداشت نداشت. اون توانایی که بعضی دارن و من ندارم و حسرتش رو می‌خورم هم اراده هست.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ من به هیچ‌ نوع بازگشت به گذشته‌ای علاقه و اعتقاد ندارم. حتی به روزهای قشنگش چون مال گذشته بودن مال همون موقع و سن و سال. در وقت خودش یه تجربه ناب بوده که لذتش رو همون زمان بردم. دوباره‌ش بی‌معنیه. دلیلی نمی‌بینم بخوام به عقب برگردم. حال زیباست، توش هرچی که می‌خواد باشه. به آینده هم به طرز احتمالا عجیبی همیشه امیدوارم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ انگار از گاندی درونم بی‌خبر بودم! چند روزه به این سوال فکر می‌کنم و جواب خاصی براش ندارم. یعنی من چیزی نمی‌خوام؟ هنوز نمی‌دونم… بعد از چندین روز: یه جعبه آبرنگ عالی فکر کنم خوشحالم کنه.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ گوشت قرمز! از تیکه‌های گوشت قرمز توی همه خورشت‌ها و آبگوشت‌ها متنفرم. لب نمی‌زنم. از شکل و رنگ و ریخت و قیافه و بوش و اون ریش‌ریش‌ها و از همه‌چیش بدم میاد! حتی نمی‌خوام بیشتر ازش حرف بزنم!

توت‌فرنگی‌های خشک‌شده‌ گوانگژو

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من فیلم تخیلی دوست دارم. در واقع من تفاوت منطق حاکم بر دنیاهای جادویی با دنیای واقعی رو دوست دارم و به شدت جذبش می‌شم و فیلم‌های ششگانه‌ هری پاتر، ارباب حلقه‌ها و ماتریکس را معرفی می‌کنم.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ بعد از سه سال شما که دیگه غریبه نیستید، من اولین کتابی که برمی‌دارم قطورترین کتابی است که می‌بینم و اگر قطورترین کتاب، رمان باشه همون را می‌خونم، من آدم داستان کوتاه و شعر نیستم. ضمنا کتاب «لیله الملیارد» نویسنده سوری «غاده السمان» رو به کتابخونه هدیه می‌دم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ خب خونه‌مون دعوتتون می‌کنم چون بر این باورم لااقل در ایران، رفاه و آسایش خونه را هیچ جا نداره. به خصوص در مورد حجاب. شام براتون شودباقالی با مرغ، کشک و بادنجون و ژله و سالاد درست می‌کنم، اصرار نکنید نوشابه هم نداریم. اگر بخوام باهاتون احساس غربیگی کنم، خورشت فسنجون هم براتون می‌خرم چون درست کردنش رو بلد نیستم.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ حدود سه ساله که پدرم رو از دست دادم و دوست دارم پدرم رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنم تا براش از این سه سال بگم و براش خورشت قیمه بادنجون درست کنم. هیچ وقت فرصت نشد که این غذا رو براش بپزم.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ من عاشق فرانسه و پاریس هستم به نظرم می‌تونم سال‌ها در زیرزمین معبد پانتئون و گورستان‌های پاریس به ویژه پرلاشز بگردم. دوست دارم این مسافرت شش ماهه باشه.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ می‌بردمتون شهر ممنوعه، شهری که حدود چهارصد مردم معمولی مثل ما نمی‌تونستن واردش بشن و مقر پادشاهی خاندان‌های چینی بوده است. دلیلش هم اینه که می‌دیدین که دنیا وفا ندارد ای نورهای هر دو دیده! چهارصد سال در کاخ رو بسته بودن و الان خون‌فاسدهایی شبیه ما، میرن تو محوطه خوراکی می‌خورن و دستشویی میرن. پس همه  یه سفر پکن مهمون من.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ من یه خونه دوبلکس تو همین تهران می‌خریدم که باغچه هم داشته باشه و یه باغبون هم استخدام می‌کردم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ توت‌فرنگی‌های خشک‌شده‌ای که خیلی اتفاقی از کافه‌ای در گوانگژو، یکی از شهرهای بندری چین خریدم.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من تو پخت مربای توت‌فرنگی و کتاب خوندن خیلی خوب هستم. البته فقط به نظر خودم. ولی دوست داشتم در ارتباط برقرار کردن با دیگران و گذشتن از کارهای بد دیگران توانمند بودم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ دلم نمی‌خواد به هیچ دوره‌ای برگردم. به نظرم یک نسخه از هر دورانی کافی است. برگشتن یک دیوانگی تمام عیار است.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ الان در شرایط کنونی خیلی دلم می‌خواد یک بوک‌ریدر کادو بگیرم. یه بوک‌ریدر معمولی، برام کافیه و حتما هم کادوپیچ‌شده باشه. نصف هدیه برای من بسته‌بندی‌اشه، و خوب هدیه به این عزیزی رو ترجیح می‌دم همسرم یا مامانم بهم بدن.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ از خوردن گوشت مرغ بدم میاد چون بچه که بودم یک بار یک خروس بهم حمله کرد و زیر چشمم رو نوک زد.

گوجه‌‌سبز ترش مرغوب

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من عاشق فیلمای عاشقانه هستم. دوست دارم خودمو بذارم جای شخصیت اصلی قصه و غرق عشق و عاشقی بشم. سه تا از نمونه‌هاش هم یکی تایتانیک بود که توی عالم بچگی کلی باهاش حال کردم و خودمو جای رز بی‌نوا گذاشتم، یکی مدار صفر درجه بود که توی نوجوونی دلم لک می‌زد تا یکشنبه شه و بشینیم ور دل تلویزیون و من خودم رو بذارم جای سارای فلسفه‌خونده عاشق‌پیشه و یکی دیگه هم فیلم حیران بود که قصه عشق یه دختر شمالی و یه پسر افغانی بود و خیلی شاعرانه و قشنگ از آب در اومده بود. گرچه سرنوشت رز و سارا و حیران خیلی غم‌انگیز بود و قصه‌هاشون پر از سختی عشق بود، من دوستشون داشتم و از این‌که خودمو بذارم جاشون لذت می‌بردم، چراشو نمی‌دونم. شاید یه جورایی بهشون حسودیم می‌شد که این‌همه قشنگ و ناز پای عشقشون وایساده بودن و یه آخ ناقابل هم نمی‌گفتن بس که خفن بودن.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ اگه یه کتابخونه بهم بدن، من یه رمان قشنگ طولانی انتخاب می‌کنم که یه موضوع انسانی شبیه عشق، امید یا روابط خانوادگی رو توی یه بستر تاریخی روایت کنه که هم خیر دنیا رو ببینیم هم خیر عاقبت رو. اگه بخوام هدیه بدم کتاب دختر پرتقالی نوشته یاستین گوردر رو هدیه می‌دم که یه عاشقانه سحر‌آمیزه.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ اگه بخوام دعوت کنم خونه خودم که عمرا کسی رو دعوت کنم، مگر این‌که طرف علاقه خاصی به خوردن نون و پنیر و سبزی داشته باشه. من آشپزیم خوب نیست و علاقه‌ای هم ندارم، برای همین ترجیح می‌دم بیرون دعوت کنم. دوست دارم یه جای ایرانی باشه که بوی چایی و برنج و عشق بده و یه محیط قشنگ ایرانی هم داشته باشه. یادمه قدیما رستوران هتل فردوسی این‌جوری بود و وقتی می‌خواستیم یه‌ کم دست‌ و دلبازی کنیم می‌رفتیم اون‌طرفی. نمی‌دونم هنوزم خوبه یا نه، ولی ‌آرزو بر جوانان عیب نیست.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ من دوست دارم بابابزرگم رو به مهمونی خیالی دعوت کنم. کسی که ذکر خیرش رو کلی شنیدم ولی متاسفانه سعادت نداشتم ببینمش و قبل از به دنیا اومدن من فوت کرده.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ اگه یه بلیت برنده شم دوست دارم برم کره جنوبی و برای یک ماه بمونم. به نظرم رسم‌ و رسومشون خیلی بانمکه و غذاهاشونم خیلی خوشمزه است. دوست دارم لباسای محلی کره‌ای بپوشم و توی خیابون‌ها چرخ بزنم و از رنگ و عشق و امید یه عالمه عکس بگیرم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ اگه بخوام کسی رو ببرم و جایی رو نشونش بدم، انتخاب من سنترال پارک نیویورکه توی یه روز معتدل قشنگ بهاری. از بس که رنگ و روح و زندگی هست توی این پارک، دل من یکی که غش می‌ره.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ اگه به من امکان خرید خونه توی هر جایی رو بدن، من دوست دارم خونه‌ رو توی منهتن بگیرم. طبقه بالای یه برج با ویوی سنترال پارک و شلوغی و هیاهوی شهر. اگه زمان رو می‌شد به عقب برگردوند، دوست داشتم برگردم به زمانی که قیمت زمین‌ها توی منهتن پایین‌ بود و یه زمین بخرم که الان برای داشتن پنت‌هاوس مورد نظرم خیلی توی خرج نیفتم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ شاید خنده‌دار به نظر بیاد ولی خوراکی خاص من گوجه‌‌سبزه. الان دو سه‌ سالیه که چشمم به جمال نوع مرغوبش روشن نشده و به معنای واقعی کلمه لحظه‌شماری می‌کنم که یه روزی برسه که توی شهری زندگی کنم که ایرانی فراوان و در نتیجه گوجه‌‌سبز ترش مرغوب قشنگ دلربای فراوان داشته باشه.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من توی درس دادن خیلی خوبم. وقتی خودم به یه مطلبی تسلط دارم، انتقالش برام خیلی راحت و جذابه. وقتی مدرسه می‌رفتم عاشق این بودم که معلم منو پای تخته بخواد تا یه مساله ریاضی رو حل کنم و توضیح بدم. هرچی هم بیشتر غرق گچ می‌شدم از عملکرد جانفشانانه خودم راضی‌تر بودم. به کسایی که موسیقی بلدن کلی حسودیم می‌شه و احساس می‌کنم موسیقی یه زبان جادویی قشنگه که من نمی‌دونم. باید یه روز برم دنبالش اما امان از دست تنبلی و بهانه‌جویی.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ اگه می‌تونستم به یه بازه زمانی برگردم، دوست داشتم به بچگی برگردم. اون روزا همه‌چی رنگی بود و هیچ غمی نبود. اون روزا دنیا رنگ رویا بود و هر چیزی می‌تونست تبدیل به یه آرزوی ناب قشنگ بشه که فکر کردن بهش شب و روز آدمو رنگی کنه.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ اگه قرار بود هدیه بگیرم دوست داشتم یه بلیت هواپیما باشه که توی هرکدوم از شهرایی که عزیز دلی دارم یه توقف دو هفته‌ای داشته باشه تا حسابی ببینمشون و دلی از عزا در بیارم. مهم نیست هدیه از طرف کی باشه. شاید یه روز که شرایط مالی خوبی داشته باشم و بتونم مرخصی طولانی بگیرم، خودم این هدیه رو برای خودم بخرم.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ من از خوردن محصولات حیوانی دل خوشی ندارم. راستش تا حالا شده یه تقلب کوچولو بکنم ولی بعدش کلی عذاب‌ وجدان گرفتم و حسابی پشیمون شدم. ولی جونم براتون بگه که این دل ما دست از شیطونی برنمی‌داره و بعضی وقتا زیر‌آبی میره. در چنین مواردی با اجازتون خر می‌آریم و باقالی بار می‌کنیم تا اوضاع به حالت عادی بازگردد.

ما که هستیم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

سلام، من یه معذرت‌خواهی به شما و البته به همه نویسنده‌های وبلاگ بدهکارم. اما باید صبر می‌کردم تا موضوع حل میشد و بعد این معذرت‌خواهی رو اعلام می‌کردم.

احتمالا میدونین که در مورد این وبلاگ من تا چه حد به زمان‌بندی پایبندم. به همین دلیل از ماه‌ها قبل (شاید هفت هشت ماه پیش) کارهای مربوط به دوسالانه رو شروع کردم. اول برنامه‌ریزی برای فرستادن نامه به تک‌تک نویسنده‌های دائمی وبلاگ (بیست و هشت نویسنده) و درخواست چند خط در مورد خودشون: این که چه شکلی هستن، با چه وسایلی سر و کار دارن و دوست دارن در چه حالی کشیده بشن. اینجوری که مینویسم به نظر ساده میاد، اما واقعا یه پروژه گروهی سخت و زمان‌بر بود. من دنبال بعضی از نویسنده‌ها ماه‌ها دویدم برای این که همین چند خط رو بگیرم، حتی در یه مورد دوست نویسنده با اعلام این عنوان که سرش خیلی شلوغه، هیچوقت به نامه‌های من جوابی نداد.

بعد نوبت رسید به گفتگو با نقاشهای مختلف، و دیدن نمونه کارهای مختلف، رسیدن به این ایده که کدوم سبک کار بیشتر به هدف ما نزدیکه و البته گفتگوی مالی، با بعضی از نظر مالی به توافق نرسیدم. البته من هرگز به کسی نگفتم که دستمزدش بالاست، چون از نظر من روی هنر نمیشه قیمت قطعی گذاشت. فقط میسنجیدم که با وضع مالی من جور درمیاد یا نه. در بعضی از موارد نقاش به این نتیجه رسید که نمیتونه با شکل کار کردن کنار بیاد (حالا توضیح میدم چه شکل کار کردن!). در یک مورد نقاش که از دست‌فرمون دادنهای من خسته شده بود گفت که من از سواد بصری بسیار پایینی برخوردارم و از کار انصراف داد. یواش یواش داشتم امیدم رو از دست میدادم که در آخرین لحظات، کمتر از دو ماه به موعد نقاش پیدا شد. شیفته نقاشیهاش شدم، شیفته نوع نگاه و سبک کارش شدم… شیفته سرعتش در تحویل کار شدم، از نظر مالی هم مشکلی پیش نیومد. در واقع پول زیادی هم نگرفت… بیشتر به معجزه شبیه بود.

به نقاش گفتم عکسی در کار نیست. هیچ کس رو هم به اسم معرفی نمیکنم، بیست و هشت توصیف بهت میدم، بخون و برداشتت رو بکش. گفتم یکی از بیست و هشت نفرم منم، اما نگفتم کدوم. هر نقاشی که تحویل میداد لبخند میزدم و میگفتم این دختر انگار همه بیست و هشت نویسنده رو میشناخته که این قدرگویا همه رو کشیده. برای امتحان نقاشی ها رو جلوی دخترم گذاشتم و سه تا از توصیفها رو خوندم و گفتم نقاشیهاشون رو پیدا کن. اول نقاشی خودم رو پیدا کرد (من توصیف خودم رو براش نخونده بودم!) خندید و گفت این که شمایی. بعد بدون دردسر سه نفر بعدی رو هم پیدا کرد.

در همون زمان که نقاش شروع کرده بود به کشیدن، دربدر پیدا کردن موسیقیی شدم که کپی‌رایت نداشته باشه، بشه ازش استفاده کرد، با نقاشیها همخوانی داشته باشه، شاید با ده‌ها نفر صحبت کردم و آخرش با همه محدودیتهایی که داشتیم موسیقی انتخاب شد.

بعد دنبال دست‌های مطمئنی گشتم که تصاویر و موسیقی رو بهش بسپارم تا ویدئو رو تحویل بده. یک نفر پیدا شد، کارها رو دادم. تحویل نداد به موقع. هی تنم لرزید، گفتم سه روز مونده، گفت چقدر عجله دارید، گفتم فردا شروع هفته سالنامه‌ست، برای جمعه می‌خوامش، گفت نگران نباشید، به جمعه که رسیدیم دیگه خبری نشد. از چیزی که می‌ترسیدم به سرم اومد. چند روزی به خودم پیچیدم. بعد با تحکم گفتم حالا که برای جمعه آماده نیست اصلا نمی‌خواهمش…

نه سر کار روی کار تمرکز داشتم، نه توی خونه آروم و قرار، گفتم برم بنویسم ببخشید نشد، دلم نیومد. خواستم بنویسم به زودی آماده میشه، با خودم گفتم یعنی کی؟ من بنویسم کی؟… نتیجه این که بعد از جدل‌های فراوون با خودم امروز بلاخره خودم ویدئو رو ساختم. یه ویدئوی خیلی ساده و احتمالا پر از اشکال، اما بهتر از هیچی بود. ساختمش… شما ببینید، از اشتباهاتش بگذرید و با خودتون بگید هر چی هم که باشه، حداقل یه عشق سرشار پشت ساخت همه مراحل این ویدئو هست.

بعد از انتشار این متن، مجبوریم یک هفته صبر کنیم تا به شنبه برسیم، بعد موضوعات جدید رو منتشر می‌کنیم. با ما باشید.

 

با مهر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

برای من نوشتن در مورد آرامگاه زنان رقصنده هم آسونه، هم سخت. آسونه چون مثل بچه‌م می‌مونه. در تمام لحظات کنارش بودم: از لحظه تشکیل ایده توی سرم، تا زمان تولد و اجرا شدنش. می‌شناسمش، پا به پاش نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم. یه بخش از وجودم بوده، هر چند دقیقا عین بچه‌هام، امید دارم عاقبت یه روزی بتونه به حیات مستقلش، بدون من، ادامه بده. و سخته چون من کلا آدم اهل مناسبت نوشتن نیستم. یعنی مثلا چی باید بنویسم؟ این که خوشحالم دو سال دوام آوردیم؟ یا بدون حاشیه موندیم؟ این که یه خط مشی رو انتخاب کردیم و بهش وفادار موندیم؟ خب… اینا رو که همه دوستای قبل از من نوشتن. من چی میتونم توی این مورد به همه اون حرفای قشنگ اضافه کنم؟ چی بنویسم که لحن شعارزده و دستوری نداشته باشه؟

بیشتر از دو سال پیش بود که فکر کردم راه وبلاگ ناتموم‌مونده‌ لافم فینی رو که اون زمان به دلیل شرایط سخت زندگیم توی ایران مجبور شده بودم حذفش کنم ادامه بدم. من از اون وبلاگ خاطرات خیلی خوب و خیلی بدی دارم. بیشتر خاطرات خوب مربوط به اون وبلاگ یه جوریه که هرگز قابل تکرار شدن نیست. یعنی ما اون موقع شرایط خیلی خاصی برای عضو وبلاگ شدن داشتیم. محدوده سنی مشخصی داشتیم، مشخصا باید مادر می‌بودیم (در یه مورد این شرط نقض شد.)، باید مادر تنها می‌بودیم که عهده‌دار کارهای فرزند یا فرزندانش بود (این مورد هم یه بار نقض شد، یعنی مادر دور از فرزند بود.)، همگی ایران زندگی می‌کردیم و مداوما همدیگه رو می‌دیدیم و در مورد وبلاگ مشورت می‌کردیم. این موضوع امکان نداشت در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اتفاق بیفته. یعنی من چقدر شانس داشتم که بتونم حداقل پنج همراه پیدا کنم توی محدوده سنی خودم که مادر تنها باشن و عهده‌دار خانواده و البته ساکن ونکوور، همه هم از دم اهل نوشتن؟ بعد چطور می‌شد به این اطمینان رسید که جمع یکدست خواهد بود و ملاقات‌های هفتگی و ماهیانه جواب خواهد داد؟ این بود که به جای تمرکز روی خاطرات خوب وبلاگ لافم فینی، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی خاطرات بد، البته نه از آدم‌ها، از مشکلاتی که پیش اومده بود. در واقع گذشته رو چراغ آینده کردم.

تمام این کندوکاو منجر شد به نوشتن یه اساسنامه خدا می‌دونه چند بندی، که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو دربرگرفته. کلی بند و تبصره و فلان و بیسار که داشت، بعد به مرور هم تکمیل‌تر شد. هنوز هم در حال تکمیله. مثلا ما به تجربه فهمیدیم که با هیچ بند و قانون و داروغه‌ای نمی‌شه نویسنده رو وادار به جواب دادن به پیام‌ها کرد. یا به مرور در کل (یعنی نتیجه کلی، نه این که همه اعضای گروه الزاما با این نظر موافق باشن) به این نتیجه رسیدیم که چرا دادن لینک و اسم بردن از افراد و طرح آمار و اثبات قضایای علمی و اخلاقی بحث رو کور می‌کنه یا چرا بهتره نوشته‌هامون همراه با عکس نباشن (انتظار که ندارین  بشینم برای شما هم توضیح بدم چرا!؟)

وقتی اساسنامه نوشته شد فکر کردم همیشه چیز تا وقتی روی ورقه چقدر خوبه. چقدر مرتبه، چقدر به نظر مدون و آینده‌نگر میاد و یادم افتاد که دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که آدما عهد و قرارشون یادشون میره و یادشون میره که قرار بوده چکار کنن، یا بر عکس چکار نکنن! اینجا بود که دومین قدم خیلی بزرگ رو برداشتم. اجرای دقیق و پایبندی به همه اصل‎های اساسنامه، تا حد امکان. اعتراف می‌کنم جا افتادن این شرایط برای من و برای همه دوستایی که عضو گروه بودن و هستن زمان زیادی از ما گرفت. اعتراف می‌کنم باعث رنجش تعداد زیادی از دوستان از من شد. اعتراف می‌کنم بارها خودم رو خوردم و عذاب دادم که شاید نباید فلان کار رو می‌کردم، یا فلان چیز رو می‌گفتم. بعضی وقت‌ها رابطه به قدری شکننده تمام شده (یا اصلا شکسته و تمام شده) که دوباره جوش زدنش امکان نداشته. برای خود من زمان زیادی لازم بود تا این موضوع جا بیفته که ما داریم توی این وبلاگ کار می‌کنیم، و ار قضا کار بسیار جدیی هم انجام میدیم. بحث دوستی و رفاقت و دلخور شدن به کنار. وبلاگ چهارچوب خودش رو داره، من هم شخصیت خودم رو، پس بهتره دست از ملامت خودم بردارم، بپذیرم که اساسنامه‌ای که نوشتیم جواب خواهد داد، چهارچوب‌هام رو مشخص کنم، روی هدفم متمرکز بشم و با سرسختی ادامه بدم… همین کار رو هم کردم.

جالا ما اینجا هستیم. یه گروه دلپذیر و دلچسب داریم. نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، اما همدیگه رو با قضاوت‌هامون آزار نمی‌دیم، می‌تونم به جرات بگم مطلقا درگیری نداریم، بحث حاشیه‌ای نمی‌کنیم، توی کار اثبات و نفی خودمون و دیگران نیستیم، و از همه مهمتر، یاد گرفتیم حرف خودمون رو بزنیم.

و اما سخت‌ترین بخش کار برای شخص من تمرین قضاوت نکردن و سنجاق نکردن آدما به نوشته‌هاشون بود و این خیلی سخته برای من به عنوان کسی که مثل محرم راز یا سنگ صبور نشسته اونجا و خودش هم می‌دونه که وجودش باعث میشه نویسنده احساس آرامش و امنیت کامل نکنه. و من فقط سعی کردم نقش دانای کل رو بازی کنم بدون این که نویسنده کلامی از دهن من در مورد موضوعی که روزی روزگاری در وبلاگ منتشر کرده بشنوه. باور نمی‌کنید؟ من هیچوقت هیچکدوم از زنان رقصنده رو درگیر بازی اثبات و نفی نکردم. در سکوت خوندم، منتشر کردم و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکردم.

این همه سازوکار این وبلاگه. در آستانه ورود به سومین سال فعالیت وبلاگ، فکر می‌کنم الان وقتشه که یه توافقنامه هم برای همکاری با نویسنده‌های مهمان نوشته بشه تا جلوی همه حرف و حدیث‌های احتمالی بعدی گرفته بشه. یه توافقنامه سفت و سخت و همه‌جانبه در قد و قواره اساسنامه داخلی وبلاگمون… خدا رو چه دیدین؟ شاید همین فردا نوشتیمش و تقدیم حضورتون شد!

با مهر
نوشی

پی‌نوشت: می‌خواستم همراه این متن یه ویدئوی خیلی دوست‌داشتنی به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ به عنوان حسن ختام ضمیمه کنم، بعد دیدم متن طولانی شد، عملا خواننده یا دست از خوندن متن می‌کشه، یا از دیدن ویدئو صرف نظر می‌کنه. فکر کردم شاید چند ساعت بعد زمان بهتری باشه برای دیدنش. تبلیغ نمی‌کنم… اما لطفا از دستش ندین. مطمئنم دوستش خواهید داشت.

شجاعت نوشتن

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بامداد

شمع ۲ را می‌گذارم روی کیک (کیک شکلاتی نیست؛ آخر من بلد نیستم کیک تولد درست کنم؛ به‌جایش خوب بلدم کیک پنیر درست کنم و شمع را می‌گذارم روی همان کیک).

اولین‌باری بود برای کاری داوطلب می‌شدم؛ همیشه می‌ترسیدم خرابکاری کنم و بقیه بگویند: «تو که کار بلد نبودی چرا فرصت‌سوزی کردی!» اما این‌بار دل به دریا زدم. راستش این نقاب‌دار بودن باعث می‌شد بعدها کسی سرزنشم نکند، پس شروع کردم.

وسوسه قشنگی بود. نوشتن مرتب، مراقبت کردن از موضوع، پروراندنش در دل (انگار جنین باشد)، به‌ دنیا آوردنش روی کاغذ و گذاشتنش وسط شهر (حالا گیرم شهر مجازی). اول‌ها یواش و با احتیاط می‌نوشتم که نکند به کسی بربخورد، نکند کسی مرا بشناسد، نکند لو بروم که ناراحتم، نکند از من بدشان بیاید… نکند… نکند… نکند… حالا هم فرق نکرده: هنوز می‌ترسم و هنوز مواظبم اما اقلش فهمیدم کسی قرار نیست به‌خاطر نظرم یا حسم از من بدش بیاید. خیلی وقت‌ها وقتی کسی زیر نوشته‌ام همدردی کرده دلم خواسته بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم و چون امکانش نبود تخیلش کردم.

از بین هزار بندی که برای نوشتن داشتم شاید یکی یا دوتایش را پاره کرده باشم و همان را مدیون همین اتفاق دوساله‌ام. این دوسال مرا مرتب کرد. شدم مثل مادری که باید مراقب باشد، باید شجاع باشد، باید به‌روز باشد و باید همیشه آماده باشد. انگار نوشی حلول کرده باشد در من.

یادم هست یک‌بار خواستم مرخصی بگیرم. موضوع، چیزی بود که همان‌موقع تنم داشت زیر بارش له می‌شد. فکر می‌کردم نوشتن از موضوع مثل وقتی که غذای ناجوری خورده‌ای و بعدش سوار ماشین می‌شوی، حالم را بد می‌کند؛‌ ترسیدم و به نوشی گفتم که می‌ترسم و نمی‌توانم و نمی‌خواهم. آرامم کرد و تشویقم کرد و راهکار نشانم داد؛ باورم نمی‌شد اما نوشتن از آن موضوع مثل دست نوازش خنکی بود روی تن تب‌دارم. گمانم از آن به‌ بعد از نوشتن هیچ‌چیزی نترسیدم و هیچ موضوعی سردرگمم نکرد.

در مدتی که گذشت؛ من، ترسیده و نامنظم و بی دقت و ناآرام و غمگین و هیجان‌زده و آرام و شاد و شلوغ و افسرده و بچه و پیر و خوابالود و تنها و خسته و پرانرژی بودم. در این مدت من همه‌چیز بودم و از همه‌چیز نوشتم و گمانم بزرگ‌تر و عاقل شدم.

حالا وقتش است همه ما رقصنده‌ها شمع را با هم فوت کنیم.