دسته: سالنامه

ما که هستیم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

سلام، من یه معذرت‌خواهی به شما و البته به همه نویسنده‌های وبلاگ بدهکارم. اما باید صبر می‌کردم تا موضوع حل میشد و بعد این معذرت‌خواهی رو اعلام می‌کردم.

احتمالا میدونین که در مورد این وبلاگ من تا چه حد به زمان‌بندی پایبندم. به همین دلیل از ماه‌ها قبل (شاید هفت هشت ماه پیش) کارهای مربوط به دوسالانه رو شروع کردم. اول برنامه‌ریزی برای فرستادن نامه به تک‌تک نویسنده‌های دائمی وبلاگ (بیست و هشت نویسنده) و درخواست چند خط در مورد خودشون: این که چه شکلی هستن، با چه وسایلی سر و کار دارن و دوست دارن در چه حالی کشیده بشن. اینجوری که مینویسم به نظر ساده میاد، اما واقعا یه پروژه گروهی سخت و زمان‌بر بود. من دنبال بعضی از نویسنده‌ها ماه‌ها دویدم برای این که همین چند خط رو بگیرم، حتی در یه مورد دوست نویسنده با اعلام این عنوان که سرش خیلی شلوغه، هیچوقت به نامه‌های من جوابی نداد.

بعد نوبت رسید به گفتگو با نقاشهای مختلف، و دیدن نمونه کارهای مختلف، رسیدن به این ایده که کدوم سبک کار بیشتر به هدف ما نزدیکه و البته گفتگوی مالی، با بعضی از نظر مالی به توافق نرسیدم. البته من هرگز به کسی نگفتم که دستمزدش بالاست، چون از نظر من روی هنر نمیشه قیمت قطعی گذاشت. فقط میسنجیدم که با وضع مالی من جور درمیاد یا نه. در بعضی از موارد نقاش به این نتیجه رسید که نمیتونه با شکل کار کردن کنار بیاد (حالا توضیح میدم چه شکل کار کردن!). در یک مورد نقاش که از دست‌فرمون دادنهای من خسته شده بود گفت که من از سواد بصری بسیار پایینی برخوردارم و از کار انصراف داد. یواش یواش داشتم امیدم رو از دست میدادم که در آخرین لحظات، کمتر از دو ماه به موعد نقاش پیدا شد. شیفته نقاشیهاش شدم، شیفته نوع نگاه و سبک کارش شدم… شیفته سرعتش در تحویل کار شدم، از نظر مالی هم مشکلی پیش نیومد. در واقع پول زیادی هم نگرفت… بیشتر به معجزه شبیه بود.

به نقاش گفتم عکسی در کار نیست. هیچ کس رو هم به اسم معرفی نمیکنم، بیست و هشت توصیف بهت میدم، بخون و برداشتت رو بکش. گفتم یکی از بیست و هشت نفرم منم، اما نگفتم کدوم. هر نقاشی که تحویل میداد لبخند میزدم و میگفتم این دختر انگار همه بیست و هشت نویسنده رو میشناخته که این قدرگویا همه رو کشیده. برای امتحان نقاشی ها رو جلوی دخترم گذاشتم و سه تا از توصیفها رو خوندم و گفتم نقاشیهاشون رو پیدا کن. اول نقاشی خودم رو پیدا کرد (من توصیف خودم رو براش نخونده بودم!) خندید و گفت این که شمایی. بعد بدون دردسر سه نفر بعدی رو هم پیدا کرد.

در همون زمان که نقاش شروع کرده بود به کشیدن، دربدر پیدا کردن موسیقیی شدم که کپی‌رایت نداشته باشه، بشه ازش استفاده کرد، با نقاشیها همخوانی داشته باشه، شاید با ده‌ها نفر صحبت کردم و آخرش با همه محدودیتهایی که داشتیم موسیقی انتخاب شد.

بعد دنبال دست‌های مطمئنی گشتم که تصاویر و موسیقی رو بهش بسپارم تا ویدئو رو تحویل بده. یک نفر پیدا شد، کارها رو دادم. تحویل نداد به موقع. هی تنم لرزید، گفتم سه روز مونده، گفت چقدر عجله دارید، گفتم فردا شروع هفته سالنامه‌ست، برای جمعه می‌خوامش، گفت نگران نباشید، به جمعه که رسیدیم دیگه خبری نشد. از چیزی که می‌ترسیدم به سرم اومد. چند روزی به خودم پیچیدم. بعد با تحکم گفتم حالا که برای جمعه آماده نیست اصلا نمی‌خواهمش…

نه سر کار روی کار تمرکز داشتم، نه توی خونه آروم و قرار، گفتم برم بنویسم ببخشید نشد، دلم نیومد. خواستم بنویسم به زودی آماده میشه، با خودم گفتم یعنی کی؟ من بنویسم کی؟… نتیجه این که بعد از جدل‌های فراوون با خودم امروز بلاخره خودم ویدئو رو ساختم. یه ویدئوی خیلی ساده و احتمالا پر از اشکال، اما بهتر از هیچی بود. ساختمش… شما ببینید، از اشتباهاتش بگذرید و با خودتون بگید هر چی هم که باشه، حداقل یه عشق سرشار پشت ساخت همه مراحل این ویدئو هست.

بعد از انتشار این متن، مجبوریم یک هفته صبر کنیم تا به شنبه برسیم، بعد موضوعات جدید رو منتشر می‌کنیم. با ما باشید.

 

Advertisements

با مهر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

برای من نوشتن در مورد آرامگاه زنان رقصنده هم آسونه، هم سخت. آسونه چون مثل بچه‌م می‌مونه. در تمام لحظات کنارش بودم: از لحظه تشکیل ایده توی سرم، تا زمان تولد و اجرا شدنش. می‌شناسمش، پا به پاش نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم. یه بخش از وجودم بوده، هر چند دقیقا عین بچه‌هام، امید دارم عاقبت یه روزی بتونه به حیات مستقلش، بدون من، ادامه بده. و سخته چون من کلا آدم اهل مناسبت نوشتن نیستم. یعنی مثلا چی باید بنویسم؟ این که خوشحالم دو سال دوام آوردیم؟ یا بدون حاشیه موندیم؟ این که یه خط مشی رو انتخاب کردیم و بهش وفادار موندیم؟ خب… اینا رو که همه دوستای قبل از من نوشتن. من چی میتونم توی این مورد به همه اون حرفای قشنگ اضافه کنم؟ چی بنویسم که لحن شعارزده و دستوری نداشته باشه؟

بیشتر از دو سال پیش بود که فکر کردم راه وبلاگ ناتموم‌مونده‌ لافم فینی رو که اون زمان به دلیل شرایط سخت زندگیم توی ایران مجبور شده بودم حذفش کنم ادامه بدم. من از اون وبلاگ خاطرات خیلی خوب و خیلی بدی دارم. بیشتر خاطرات خوب مربوط به اون وبلاگ یه جوریه که هرگز قابل تکرار شدن نیست. یعنی ما اون موقع شرایط خیلی خاصی برای عضو وبلاگ شدن داشتیم. محدوده سنی مشخصی داشتیم، مشخصا باید مادر می‌بودیم (در یه مورد این شرط نقض شد.)، باید مادر تنها می‌بودیم که عهده‌دار کارهای فرزند یا فرزندانش بود (این مورد هم یه بار نقض شد، یعنی مادر دور از فرزند بود.)، همگی ایران زندگی می‌کردیم و مداوما همدیگه رو می‌دیدیم و در مورد وبلاگ مشورت می‌کردیم. این موضوع امکان نداشت در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اتفاق بیفته. یعنی من چقدر شانس داشتم که بتونم حداقل پنج همراه پیدا کنم توی محدوده سنی خودم که مادر تنها باشن و عهده‌دار خانواده و البته ساکن ونکوور، همه هم از دم اهل نوشتن؟ بعد چطور می‌شد به این اطمینان رسید که جمع یکدست خواهد بود و ملاقات‌های هفتگی و ماهیانه جواب خواهد داد؟ این بود که به جای تمرکز روی خاطرات خوب وبلاگ لافم فینی، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی خاطرات بد، البته نه از آدم‌ها، از مشکلاتی که پیش اومده بود. در واقع گذشته رو چراغ آینده کردم.

تمام این کندوکاو منجر شد به نوشتن یه اساسنامه خدا می‌دونه چند بندی، که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو دربرگرفته. کلی بند و تبصره و فلان و بیسار که داشت، بعد به مرور هم تکمیل‌تر شد. هنوز هم در حال تکمیله. مثلا ما به تجربه فهمیدیم که با هیچ بند و قانون و داروغه‌ای نمی‌شه نویسنده رو وادار به جواب دادن به پیام‌ها کرد. یا به مرور در کل (یعنی نتیجه کلی، نه این که همه اعضای گروه الزاما با این نظر موافق باشن) به این نتیجه رسیدیم که چرا دادن لینک و اسم بردن از افراد و طرح آمار و اثبات قضایای علمی و اخلاقی بحث رو کور می‌کنه یا چرا بهتره نوشته‌هامون همراه با عکس نباشن (انتظار که ندارین  بشینم برای شما هم توضیح بدم چرا!؟)

وقتی اساسنامه نوشته شد فکر کردم همیشه چیز تا وقتی روی ورقه چقدر خوبه. چقدر مرتبه، چقدر به نظر مدون و آینده‌نگر میاد و یادم افتاد که دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که آدما عهد و قرارشون یادشون میره و یادشون میره که قرار بوده چکار کنن، یا بر عکس چکار نکنن! اینجا بود که دومین قدم خیلی بزرگ رو برداشتم. اجرای دقیق و پایبندی به همه اصل‎های اساسنامه، تا حد امکان. اعتراف می‌کنم جا افتادن این شرایط برای من و برای همه دوستایی که عضو گروه بودن و هستن زمان زیادی از ما گرفت. اعتراف می‌کنم باعث رنجش تعداد زیادی از دوستان از من شد. اعتراف می‌کنم بارها خودم رو خوردم و عذاب دادم که شاید نباید فلان کار رو می‌کردم، یا فلان چیز رو می‌گفتم. بعضی وقت‌ها رابطه به قدری شکننده تمام شده (یا اصلا شکسته و تمام شده) که دوباره جوش زدنش امکان نداشته. برای خود من زمان زیادی لازم بود تا این موضوع جا بیفته که ما داریم توی این وبلاگ کار می‌کنیم، و ار قضا کار بسیار جدیی هم انجام میدیم. بحث دوستی و رفاقت و دلخور شدن به کنار. وبلاگ چهارچوب خودش رو داره، من هم شخصیت خودم رو، پس بهتره دست از ملامت خودم بردارم، بپذیرم که اساسنامه‌ای که نوشتیم جواب خواهد داد، چهارچوب‌هام رو مشخص کنم، روی هدفم متمرکز بشم و با سرسختی ادامه بدم… همین کار رو هم کردم.

جالا ما اینجا هستیم. یه گروه دلپذیر و دلچسب داریم. نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، اما همدیگه رو با قضاوت‌هامون آزار نمی‌دیم، می‌تونم به جرات بگم مطلقا درگیری نداریم، بحث حاشیه‌ای نمی‌کنیم، توی کار اثبات و نفی خودمون و دیگران نیستیم، و از همه مهمتر، یاد گرفتیم حرف خودمون رو بزنیم.

و اما سخت‌ترین بخش کار برای شخص من تمرین قضاوت نکردن و سنجاق نکردن آدما به نوشته‌هاشون بود و این خیلی سخته برای من به عنوان کسی که مثل محرم راز یا سنگ صبور نشسته اونجا و خودش هم می‌دونه که وجودش باعث میشه نویسنده احساس آرامش و امنیت کامل نکنه. و من فقط سعی کردم نقش دانای کل رو بازی کنم بدون این که نویسنده کلامی از دهن من در مورد موضوعی که روزی روزگاری در وبلاگ منتشر کرده بشنوه. باور نمی‌کنید؟ من هیچوقت هیچکدوم از زنان رقصنده رو درگیر بازی اثبات و نفی نکردم. در سکوت خوندم، منتشر کردم و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکردم.

این همه سازوکار این وبلاگه. در آستانه ورود به سومین سال فعالیت وبلاگ، فکر می‌کنم الان وقتشه که یه توافقنامه هم برای همکاری با نویسنده‌های مهمان نوشته بشه تا جلوی همه حرف و حدیث‌های احتمالی بعدی گرفته بشه. یه توافقنامه سفت و سخت و همه‌جانبه در قد و قواره اساسنامه داخلی وبلاگمون… خدا رو چه دیدین؟ شاید همین فردا نوشتیمش و تقدیم حضورتون شد!

با مهر
نوشی

پی‌نوشت: می‌خواستم همراه این متن یه ویدئوی خیلی دوست‌داشتنی به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ به عنوان حسن ختام ضمیمه کنم، بعد دیدم متن طولانی شد، عملا خواننده یا دست از خوندن متن می‌کشه، یا از دیدن ویدئو صرف نظر می‌کنه. فکر کردم شاید چند ساعت بعد زمان بهتری باشه برای دیدنش. تبلیغ نمی‌کنم… اما لطفا از دستش ندین. مطمئنم دوستش خواهید داشت.

شجاعت نوشتن

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بامداد

شمع ۲ را می‌گذارم روی کیک (کیک شکلاتی نیست؛ آخر من بلد نیستم کیک تولد درست کنم؛ به‌جایش خوب بلدم کیک پنیر درست کنم و شمع را می‌گذارم روی همان کیک).

اولین‌باری بود برای کاری داوطلب می‌شدم؛ همیشه می‌ترسیدم خرابکاری کنم و بقیه بگویند: «تو که کار بلد نبودی چرا فرصت‌سوزی کردی!» اما این‌بار دل به دریا زدم. راستش این نقاب‌دار بودن باعث می‌شد بعدها کسی سرزنشم نکند، پس شروع کردم.

وسوسه قشنگی بود. نوشتن مرتب، مراقبت کردن از موضوع، پروراندنش در دل (انگار جنین باشد)، به‌ دنیا آوردنش روی کاغذ و گذاشتنش وسط شهر (حالا گیرم شهر مجازی). اول‌ها یواش و با احتیاط می‌نوشتم که نکند به کسی بربخورد، نکند کسی مرا بشناسد، نکند لو بروم که ناراحتم، نکند از من بدشان بیاید… نکند… نکند… نکند… حالا هم فرق نکرده: هنوز می‌ترسم و هنوز مواظبم اما اقلش فهمیدم کسی قرار نیست به‌خاطر نظرم یا حسم از من بدش بیاید. خیلی وقت‌ها وقتی کسی زیر نوشته‌ام همدردی کرده دلم خواسته بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم و چون امکانش نبود تخیلش کردم.

از بین هزار بندی که برای نوشتن داشتم شاید یکی یا دوتایش را پاره کرده باشم و همان را مدیون همین اتفاق دوساله‌ام. این دوسال مرا مرتب کرد. شدم مثل مادری که باید مراقب باشد، باید شجاع باشد، باید به‌روز باشد و باید همیشه آماده باشد. انگار نوشی حلول کرده باشد در من.

یادم هست یک‌بار خواستم مرخصی بگیرم. موضوع، چیزی بود که همان‌موقع تنم داشت زیر بارش له می‌شد. فکر می‌کردم نوشتن از موضوع مثل وقتی که غذای ناجوری خورده‌ای و بعدش سوار ماشین می‌شوی، حالم را بد می‌کند؛‌ ترسیدم و به نوشی گفتم که می‌ترسم و نمی‌توانم و نمی‌خواهم. آرامم کرد و تشویقم کرد و راهکار نشانم داد؛ باورم نمی‌شد اما نوشتن از آن موضوع مثل دست نوازش خنکی بود روی تن تب‌دارم. گمانم از آن به‌ بعد از نوشتن هیچ‌چیزی نترسیدم و هیچ موضوعی سردرگمم نکرد.

در مدتی که گذشت؛ من، ترسیده و نامنظم و بی دقت و ناآرام و غمگین و هیجان‌زده و آرام و شاد و شلوغ و افسرده و بچه و پیر و خوابالود و تنها و خسته و پرانرژی بودم. در این مدت من همه‌چیز بودم و از همه‌چیز نوشتم و گمانم بزرگ‌تر و عاقل شدم.

حالا وقتش است همه ما رقصنده‌ها شمع را با هم فوت کنیم.

بطری شیشه‌ای کوچک در دامان اقیانوس

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

نیمه‌شب

شب قشنگی بود. تولد یکی از بچه‌های تحریریه بود. کافه شلوغ بود و همه دور هم بودیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. سر به سر هم می‌گذاشتیم و از خاطره‌ها و قصه‌های مشترک می‌گفتیم. از بس خوشحال بودیم که نمی‌تونستیم تصور کنیم چند دقیقه‌ دیگه قراره شادی‌هامون زیرو رو بشه. ولی از شانس بد ما شمارش معکوس ساعت لعنتی شروع شده بود

یکی از بچه‌ها نزدیک میز اومد. صورتش مثل گچ سفید شده بود و زبونش بند اومده بود. با هر سختی که شده پیام رو بهمون رسوند: اومده بودن دنبال من. شستم خبردار شد که باید یه ارتباطی با دو سه تا نوشته‌ آخرم داشته باشه. عرق سرد نشست روی شقیقه‌هام. دستام داشتن به وضوح می‌لرزیدن. یادم افتاد همه لحظه‌هایی رو که به خودم نهیب زده بودم که عزیز من تو اهل این کارا نیستی. تو ترسوتر و محافظه‌کارتر از این حرفایی. تو رو اگه بگیرنت و یه شب نگهت دارن سکته می‌کنی. یاد همه نصیحت‌های اطرافیانم افتادم. یاد این افتادم که وقتی مقاله‌ها رو می‌دادم برای چاپ، انگار هدفم این بود که ثابت کنم منم یه کم جربزه دارم که حرفی که بهش اعتقاد دارم رو بزنم. انگار با خود محافظه‌کارم لج کرده باشم. انگار بخوام ساکتش کنم. حتی شده برای چند لحظه. نمی‌دونستم پشیمون بودم یا نه. وقتی برای فکر کردن نداشتم.

دو تا زن اخمالوی پشمالوی چادری و یه مرد عصبانی ریشوی داشتن به میزمون نزدیک می‌شدند. اشکم داشت در می‌اومد. می‌خواستم بزنم زیر میز و فرار کنم ولی این صحنه‌های هیجان‌انگیز فقط مال تو فیلماست و من اینو خوب می‌دونستم. دیگه پیدام کرده بودن و راهی برای فرار نبود. گفتن باید باهاشون برم برای پاسخ دادن به تعدادی سوال و من یاد اون همه آدمی افتادم که برای چند تا سوال رفته بودن و حالا حالا‌ها برنگشته بودن. حالم داشت ازشون به هم می‌خورد. می‌خواستم یه پاک‌کن بردارم و پاکشون کنم از منظره‌ قشنگ کافه‌ محبوبم. حیف که نمی‌شد. حیف که نمی‌تونستم. زن اخمالوی پشمالوی اول با تردید و تحقیر و توبیخ و صد هزار حالت منفی دیگه تو چهره‌ش که حتا اسمشونم نمی‌دونستم نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت بریم. نفسم بند اومده بود. داشتم هق‌هق می‌کردم، حالم بد بود، دلم می‌خواست می‌مردم. دلم می‌خواست تموم می‌شدم. دیگه نمی‌تونستم یک لحظه هم حضورشونو تحمل کنم.

یک دفعه یه نور امید درخشیدن گرفت. از همون نورای امید که وقتی داری خواب بد می‌بینی میاد سراغت و بهت میگه سخت نگیر بابا جان. خوابه اینا همش. الان بیدارت می‌کنم تا خلاص شی. یقشو چسبیدم و گفتم تو رو خدا نور امید جان. تو رو خدا بیدارم کن که دیگه طاقت ندارم. منو چه به این خواب‌ها آخه؟ اولش یه خورده ناز کرد و گفت حالا یه کم صبر کن. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی عزیزم. گفتم نمی‌خوام حلوا بسازم. همون غوره هم خوبه جان دل من. اصلا کلا من مزاجم ترش بوده از اول. بیدارم کن جان جدت. بالاخره نور امید گرامی لطفش شامل حالم شد و بیدارم کرد. دلم می‌خواست بغلش کنم بگم ماچ! ولی حیف که دیگه رفته بود. به گمانم برای این‌که یه بینوای خواب بد دیده‌ دیگه رو از خواب بیدار کنه و نجات بده. به هر حال خدا خیرش بده.

توی تخت دراز کشیدم. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه واقعا یه نویسنده یا روزنامه‌نگار بودم و تو شرایط کشورم می‌خواستم حرف دلم و حرف حق رو بزنم، اوضاعم خیلی بدتر از اوضاعم توی خوابم بود و مجبور بودم با خیلی مشکلات و کابوس‌ها و بی‌عدالتی ها و تهدیدها دست و پنجه نرم کنم. توی اون شرایط هیچ نوری نبود که منو از خواب بیدار کنه. تو اون شرایط خودم بودم و خودم. شرایطی که خیلی از آدم‌هایی که دنبال حقیقت هستن توی برهه‌ای از زندگیشون تجربه کردن و تاوان هم براش دادن. بعد یه کم بیشتر با خودم فکر کردم. دیدم واقعیت اینه که شاید زیاد هم به این که کجا زندگی می‌کنم ربطی نداشته باشه. من حتی از وقتی ایران هم زندگی نمی‌کنم چیزا‌یی که مینویسم معمولا محافظه‌کارانه هستن. حالا چه اجتماعی باشن چه سیاسی. چیزی که بهم می‌تونه جرات بده که حرف دلم رو بنویسم، حالا تو هر زمینه هم که باشه، اینه که بتونم گمنام بنویسمش. به نظرم اگه آدم این دغدغه رو نداشته باشه که به خاطر حرفی که می‌زنه از طرف آدم‌های بی‌انصافی که تعدادشون کم هم نیست قضاوت یا بازخواست ناعادلانه بشه یا مورد نقد تند و غیرواقع‌بینانه‌ای قرار بگیره یا مجبور بشه وارد بحث‌های فرسایشی بشه، خیلی راحت می‌تونه بنویسه.

من به همین خاطر نوشتن توی این وبلاگ رو خیلی دوست دارم و امیدوارم موضوعات چالشی بیشتر و بیشتری برای نوشتن داشته باشیم در آینده. راستش یه جورایی احساس می‌کنم خیلی حرف توی دلم دارم که تنها در صورتی دوست دارن روی کاغذ بیان که گمنام بمون. به نظرم این جور نوشتن یه جورایی مثل اینه که یه تیکه‌ کوچیک کاغذ برداری، روش حرف دلت رو بنویسی، بعد با حوصله تاش کنی و بذاریش توی یه بطری شیشه‌ای کوچیک و بسپریش به دامان اقیانوس. ای جور نوشته‌ها‌ حرف یه دل گمنام هستن و آرزوشون اینه که روی موج های اقیانوس آبی تاب بخورن و تاب بخورن تا یه روزی بالاخره به یه دل گمنام دیگه بشینن.

لنگر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

شبانگاه

دراز کشیده بودم کف زمین آشپزخانه، خنکای سنگ حرارت بدنم را کم می‌کرد. همه خواب بودند، بچه، پدر بچه، گربه، همسایه، سگ همسایه. ساعت آرامش شخصی من شده بود.

نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم سکوت خانه را نشکنم. دقیقا نه هفته است که عضو جدید به خانواده ما اضافه شده است. نه هفته شلوغ. پر از اتفاق‌های جدید. مسئولیت‌های تازه. تغییرات روزانه. نه هفته پر از چالش.

خوشحال بودم که که تا الان همه چیز خوب پیش رفته. از فکر این که یک هفته دیگر بر می‌گردم پشت میزم و پیش پرونده‌هام احساس رضایت می‌کردم. احساس تقریبی کامل شدن. بلند شدم و آرام زیر کتری را روشن کردم. نگاهی به دور و بر خانه انداختم. عقل سلیم حکم می‌کرد که این دو ساعتی که نوزادم خواب است من هم بخوابم که وقتی بیدار می‌شود انرژی داشته باشم اما دلم برای زمان تنهایی با خودم تنگ شده بود. یک حفره‌ کوچک در کامل شدن خوشبختی‌.

دلم برای جعبه‌های رنگم و کتاب‌هایم تنگ شده بود. کوچکترین تلاشی برای از سرگیری زمان‌های شخصی‌ام بیهوده بود. در این چند هفته به سختی حتی موفق شده بودم یک لیوان چای ولرم بخورم. اما می‌دانستم که مهم است اهمیت دادن به خودم. مخصوصا اگر می‌خواهم کم نیاورم یا سریع از عالم و آدم شاکی نشوم و حس قربانی بهم دست ندهد. چای به دست روی مبل نشستم هرچه فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم. چای را ننوشیده روی میز جا می‌گذارم و تصمیم می‌گیرم بخوابم. اما ساعت می‌گفت که وقت ندارم و هر لحظه کودکم بیدار می‌شود. موبایل را برمی‌دارم تا کمی در دنیای مجازی سیر کنم.

در اولین پست فیس‌بوک نوشته شده: برای وبلاگ نویسنده…

یک سالی هست که دارم متن‌ها را می‌خوانم. نمی‌دانم کدامشان دارد بیرون می‌رود. آیا کسی است که من نوشته‌هایش رو دوست داشته‌ام؟ ناگهان ایده‌ای در ذهنم جرقه می‌زند آیا من می‌توانم جانشینش باشم؟

در آغاز کار وبلاگ یک بار وسوسه شدم که این کار را بکنم اما چون گفتند وبلاگ داستان‌نویسی نیست عقب کشیدم. الان چه؟ آیا می‌توانم صادقانه از اجتماع اطرافم مثال بیاورم؟ آیا می‌توانم بی‌وحشت از این که چه کسانی متن‌ها را می‌خوانند بنویسم؟ این شک و دودلی لعنتی.

تا صبح بارها و بارها به این موضوع فکر کردم. یک سال. به خودم گفتم یک سال هر پنج‌شنبه شب سه ساعت مال خودت. هر پنج شنبه خودت را وادار کن تایپ کنی، بنویسی و در مغزت بگردی ، حس‌هایت را فرا بخوانی، خاطراتت را مرور کنی. سعی کن آموزش ندهی، حکم ندهی، راهنمایی نکنی و فقط و فقط آنچه در خودت می‌گذرد را تایپ کنی. انگار برای خودت می‌نویسی‌.

سعی کن
باید بتوانی.
باید بشود.

این گونه شد که روز بعد نامه‌ای فرستادم به وبلاگ:
درخواست خیلی رسمی برای نشستن (درکمال شهامت) بر روی نیمکت ذخیره.
باتشکر

اندر مزایای رفیق باب

 «به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

شامگاه

وبلاگ نوشی شاید از اولین وبلاگ‌های مشهوری بود که شناختم و با جدیت پیگیری می‌کردمش. اونجا بود که اولین بار عمیقا فهمیدم فمینیسم چرا لازمه و چقدر در جامعه‌ ما در این زمینه مشکل وجود داره. نوشته‌هاش اولین جایی هم بود فکر می‌کنم که اونقدر عمیق احساس مادری رو درک کردم و از نزدیک دنیا رو از چشم یه مادر جوون دیدم. چیزی که برای من نوجوان در اون سن خیلی دور و بعید به نظر می‌رسید.

بعد هم که ناپدید شد هر از گاهی به یادش می‌افتادم ولی اطلاعی ازش نداشتم و چیزی هم پیدا نمی‌کردم. این جاش رو یادم نیست که چطور، ولی به یه طریقی توی فیسبوک دیدمش و نوشته‌هاش رو دوباره دنبال کردم. از همونجا هم با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده آشنا شدم و از اولین دنبال‌کننده‌هاش بودم. این بار دیگه خودم هم یک مادر بودم و سال‌ها تجربه نوشتن در شبکه‌‌های اجتماعی مختلف رو هم داشتم. از وبلاگ و گودر گرفته تا فیس‌بوک و سایت‌های دیگه. خیلی وقت‌ها با دیدن عنوان هفته وبلاگ زنان رقصنده بهش فکر می‌کردم و از نگاه خودم در فکر و خیال در موردش می‌نوشتم، ولی بدون هیچ دلیل خاصی هیچوقت پیش‌قدم نشدم.

به همین منوال روزگار می‌گذشت تا یکی از دوستان صمیمیم که فکر می‌کنم اصلا از طریق خودم با وبلاگ زنان رقصنده آشنا شده بود و از علاقه من به نوشتن هم بی‌خبر نبود بهم گفت تو باید اینجا بنویسی‌ها! فکر می‌کنم بهش گفتم وقت نمی‌کنم فعلا، و بخشی از واقعیت هم این بود که از مسوولیتش و اینکه از پس منظم نوشتن بربیام می‌ترسیدم. ولی بعد از مدتی دیگه نتونستم خویشتن‌داری کنم و در اولین فرصتی که نوشی فراخوان گذاشت درخواست دادم و خوشبختانه تونستم به جمع نویسنده‌ها ملحق بشم.

آیا می‌ترسم از اینکه کسی من رو پیدا کنه و بفهمه منم که دارم اینجا می‌نویسم؟ نه… راستش خیلی هم خوشحال میشم! مثل همون دوست مورد اشاره که چند هفته پیش بهم پیام داد و گفت «من می‌دونم داری اینجا می‌نویسی‌ها!» خیلی ذوق کردم چون اینکه آدمی باشه که اینقدر تو رو بشناسه که توی این متن‌های هر هفته یه زمان منتشر شده بدون نام پیدات کنه یعنی دوستی داری که عمیقا میشه بهش گفت رفیق… و رفیقی که اینقدر دل‌نگران بوده که به من خبر داده مبادا چیزی بنویسم که نمی‌خوام اون بدونه، که نگرانیش البته بی‌مورد بود. چون من هم اونقدر خوب می‌شناختمش که از همون اول می‌دونستم نوشته‌های من رو ردیابی خواهد کرد و با ذوق منتظر روزی بودم که ببینه پیشنهاد اون من رو به وبلاگ رسوند.

با این که خوشحال میشم دور و برم افرادی باشند که اینقدر عمیق منو بشناسند که از نوشته‌ها پیدام کنند، توی وبلاگ به خاطر گمنامی‌اش می‌نویسم و فکر نمی‌کنم هیچوقت جایی اعلام کنم که من از نویسنده‌های اینجا هستم، بالاخره کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه، احتیاط شرط عقله، مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسه و چند تا ضرب‌المثل دیگه توی همین مایه‌ها!

پیدایِ پنهان

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

غروب

کمتر از دو ساله که من هم همراه وبلاگ زنان رقصنده هستم. کی فکرش رو می‌کرد دو سال اینقدر سریع بگذره؟! انگار همین دیروز بود که خودم پیشنهاد دادم که جزو نویسنده‌ها باشم و بعد از یه مدت مورد قبول واقع شد، همه چی خیلی برام سخت بود، اما با یک شور و شوق زیاد. واسه آدمی که همیشه در حداقل‌ترین حالت ممکن خاطره‌نویسی می‌کرده و تو هفت تا سوراخ مخفی، این یه دست‌آورد بزرگی بود. پنهان باشی اما پیدا، بتونی حرف بزنی و فریاد، و کسی ندونه اونی که پشت این متن نشسته چه کسی هست؟ تمام نوشته‌های من حقایق زندگی خودمه، اون آدم واقعی پشت نقاب و نقش چهره‌ش که توی جامعه، فامیل، دوستان و خانواده زندگی می‌کنه که کسی حقیقتا نمی‌شناستش و فقط خیال می‌کنند مثل کف دستشون از همه چیش خبر دارن.

سخت بود چون من توی نگارش و پس و پیش استفاده از افعال مشکل داشتم، سخت بود چون باید با موضوع پیش می‌رفتیم و من همیشه آدم دلی‌نوشتن بودم. سخت بود چون بارها متن‌هایی که می‌نوشتم رو می‌خوندم تا از بیرون نگاه کنم و ببینم نشونه‌ای از من پیدا نباشه تا باعث شناساییم بشه، نکنه یه وقت همسرم، دوست نزدیکم، بچه‌های عمو و خاله گذرشون به وبلاگ بیفته…

الان به این دو سال نگاه می‌کنم، به هفته‌هایی که گذشت، توی تمام این مدت هرجا اسم وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اومد، من درونم فخر فروختم به خودم و گروهمون، چند جایی نوشته‌های خودم رو دیدم که مورد نقد دوستانم قرار گرفته و توی دلم بلند بهشون گفتم که این منم، که پز دادم به خودم که این نوشته‌ای که به دلشون نشسته، از دل من دراومده، اما حتی نگفتم من هم یک نویسنده‌ام. آدم‌هایی که می‌دونند من هم می‌نویسم به انگشت‌های دستم هم نمی‌رسه. مخفی بودن خوبه و بلند حرف زدن. برای من خوب بوده.

و از این دو سال بگم که من با ترس‌هام رو‌به‌رو شدم، به خودم بودن نزدیک شدم، حرف زدن و دنبال نشانه‌ها گشتن توی نوشته‌هام دیگه برام ترسناک نیست. من رشد کردم، بزرگ شدم، تمرین قوی بودن کردم، بارها بعد از انتشار نوشته‌های خودم رو خوندم و ازشون درس گرفتم. و حالا خوشحالم، خوشحالم که وقتی روبه‌روی آینه قرار می‌گیرم، بیشتر از اون که نقاب ببینم، چهره واقعی خودم پیداست…