دسته: زنان علیه زنان

راز بقای پنگوئن‌های امپراطور

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

مهمان هفته: جواد متولی

در مطب پزشک متخصص قلب و عروق منتظر نوبت نشسته  بودم. به تلویزیون روشن صامت در سالن نگاه می‌کردم. یکی از مستندهای مشهور راز بقا در حال پخش بود. سوژه این بار پنگوئن‌های امپراطور بودند. یک باره توجهم به ورود خانمی پریشان، حدودا سی و چند ساله و باردار که چادر به سر داشت جلب شد. زن به شکلی غریب بخشی از صورتش را با چادر پوشانده بود. شمایل و پوشش او نشان می‌داد از طبقه متوسط است. وارد که شد نگاهی به منتظران نوبت انداخت و کنار ورودی ایستاد. همراه او خانم دیگری وارد مطب شد و دفترچه به دست برای گرفتن نوبت به سراغ منشی رفت.

از سر اتفاق صندلی های کناری من خالی بود و بعد از دریافت نوبت هر دو به سمت من آمده و نشستند. خانم چهل و چند ساله همراه با زن، شروع کرد به حرف زدن. بی‌اینکه بخواهم توجهم به گفتگویشان جلب شد. از حد نجوا میان دو نفر بلندتر بود و جز من سایرین هم می‌شنیدند. زن همراه رو کرد به زن باردار پریشان قصه و گفت: «چقدر بهت گفتم باهاش مدارا کن و عصبی‌اش نکن! خب مرد وقتی عصبی می‌شه دیگه دست خودش نیست. ممکنه یه چیزی رو هم پرت کنه، ممکنه دست هم روت بلند کنه. نباید وقتی این اتفاق افتاد می‌رفتی سراغ همسایه‌ها. آدم که مشکل خانوادگی رو بیرون خونه منتقل نمی‌کنه! ببین الان خودش عقب‌نشینی کرده. فرستاده دنبالت، همه هزینه‌های مربوط به دوا و دکتر رو هم پرداخته. دعوا نمک زندگیه. اختلاف پیش میاد ولی تو باید به حرف مردت گوش می‌کردی. الان با اون بچه توی شکمت کجا می‌خوای بری؟ این‌ها همه‌اش به خاطر لج‌بازی‌های تو پیش اومده…»

به حاضران در سالن نگاه کردم. بعضی سر تکان می‌دادند و یکی دو نفری هم به پچ‌پچ با هم مشغول شدند. منتظر بودم آن زن جمله‌ای بگوید تا ماجرا روشن‌تر شود. اولین باری بود که گوش هایم این قدر برای شنیدن مشتاق بودند و منتظر واکنش زن بودم. زن سرش را بالا گرفت. دستش را برد زیر چادر و در چشم به هم زدنی گاز استریل پر از خون را از دهانش بیرون آورد. چادر که کنار رفت یک طرف صورت زن را دیدم. با چشمانی پر از اشک سر جای خودم ایستادم. سمت چپ صورت زن به شدت کبود و متورم بود، تا جایی که چشم چپ او نیمه بسته شده بود. با بغضی سنگین و صدایی محزون رو به همراهش کرد و گفت: «انتظار داشتی زیر دست و پای یاسر منتظر مرگ می‌موندم و از همسایه‌ها کمک نمی‌گرفتم؟ انتظار داشتی وقتی گلدون رو به سمتم پرتاب کرد، به قصد کشتن من حمله کرد و لت و پارم کرد، برگردم ازش دفاع کنم؟ اگه برای من و بچه‌ام اتفاقی بیافته هم از چشم یاسر می‌بینم. تو که خودت زنی چطور دلت میاد حال و وضع منو ببینی و باز نصیحتم کنی که برگردم سرخونه و زندگیم؟ چه تضمینی هست که دفعه بعد جنازه‌ام رو از اون خونه بیرون نکشن؟»

به خودم آمدم. همچنان ایستاده بودم. برگشتم رو به منشی مطب و گفتم: «خانم، لطفا نوبت مرا به این خانم بدهید تا زودتر معاینه شوند. من عجله‌ای ندارم.» بعد رو به زن همراهش کردم و گفتم: «صحبت‌های شما رو همه شنیدند. به نظرم کمال بی‌انصافی است از زنی که این طور از شوهرش آسیب دیده بخواهید که از این فاجعه چشم‌پوشی کند و بعد از مداوا به خانه که نه قتلگاه خودش برگردد.»

زن همراه بدون مکث بعد از شنیدن جمله من، پرخاش‌گرانه گفت: «توی مسائل خانوادگی دیگران مداخله نکنید. این اتفاق هیچ ربطی به شما نداره!» باز هم داشت به شکلی آزاردهنده از پیشنهاد بی‌شرمانه‌اش دفاع می‌کرد. یکی دو نفر دیگر هم تلاش کردند مرا از مداخله منصرف کنند. عباراتی مثل «آقا! تو مسایل خصوصی مردم وارد نشو.»، «به من و شما چه ربطی داره.»، «این مشکل خودشونه. تو واسه چی دخالت می کنی؟» را می‌شنیدم.

در همین حین صدای مردانه‌ای از آن‌سوی مطب رو به خانم‌ها کرد و گفت: «وقتی امروز برای وضعیتی که به سر دختر مردم اومده، نظرتون اینه و همه تقصیرات رو گردن اون می‌اندازید، فردا برای بچه خودتون همچین اتفاقی بیافته چه کار می‌کنید؟» خانم‌ها ساکت شدند. منشی مطب از زنی که صورتش را پوشانده بود خواست تا با همراهش وارد اتاق دکتر بشوند. سر جایم نشستم. همه ساکت شده بودند. یک ربع در سکوت گذشت تا اینکه زن همراه از اتاق دکتر خارج شد، در را محکم بست و به سمت در خروجی رفت. همه به  در خروجی و بعد به در اتاق دکتر خیره شده بودند. در باز شد و زن مصدوم بیرون آمد و پشت سرش دکتر ظاهر شد و رو به منشی گفت: «ایشان وضعیت اورژانسی دارند. همین الان با بیمارستان تماس بگیرید و بگین دکتر گفته برای همین الان اتاق عمل خالی کنند. با متخصص زنان هم تماس بگیر و فوری وصلش کن به من.»

 سالن انتظار در بهت و سکوت فرو رفته بود. زن مصدوم روی یکی از صندلی‌های نزدیک به در ورودی نشست. منشی مطب تلفن‌های لازم را گرفت. به اتاق دکتر رفت. با پاکتی در دست نزد زن برگشت و گفت: «آقای دکتر برای شما توصیه‌نامه نوشتند. خودتون رو به بیمارستان برسونید و نگران هزینه‌ها هم نباشید.» زن مصدوم ایستاد، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد تشکر کرد و خیلی آرام از مطب خارج شد. با خروج او منشی صدای تلویزیون را باز کرد. گوینده راز بقا داشت از مسئولیت برابری که پنگوئن‌های نر و ماده امپراطور در حفاظت از نوزادشان دارند حرف می‌زد…

مرخصی

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

بامداد

بی‌هیچ حرف اضافه.

 

عشوه‌سنج

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

نیمه‌شب

سعی می‌کنم زنانی که در زندگی شخصی خودم شاهد ظلم شدن به آنها از طرف یک زن دیگر بوده‌ام را به یاد بیاورم. آنچه به نظر من می‌رسد این است که ظلم زن به زن دیگر از دو حالت خارج نیست، یا زنی نشسته است زیر پای مرد زن‌دار و از همه قوای عشوانی*و شهوانی‌اش استفاده می‌کند برای تور کردن مردی که متعهد به دیگری‌ست، یا در محل کار برای ترفیع و جا باز کردن در دل مدیر و رئیس و بالادستی‌ها خودش را به آب و آتش می‌زند تا هر مانعی را از سر راهش بردارد؛ از آنجا که در این شرایط رقابت کردن با یک زن دیگر به دلیل شناخت بهتر جنس زن توسط یک همجنس به مراتب آسان‌تر است، رقیب یا در اینجا مظلوم، یک زن دیگر می‌شود.

می‌گویند پیشگیری بهتر از درمان است و برای هر دو ابتدا باید علت را جستجو کنی! اگر بخواهی دنبال علت بگردی که به اندازه تعداد ظلم‌هایی که می‌شود دلیل وجود دارد و مسلما نمی‌شود تقصیر را به گردن یک نفر انداخت، ولی از آنجا که قرار است راهکار ارائه کنیم بدون ریشه‌یابی، پیشنهاد من تیرباران کردن است! هر زن ظالمی را دیدیم چند گلوله خرجش می‌کنیم و خلاص! واقعاً در این شرایط، بدون ریشه‌یابی توقع چه راهکاری دارید؟!

ظاهرا این روش هزینه‌های سنگینی در بر دارد و واقعا نمی‌صرفد که انسان خیلی به زن ظالم بها بدهد؛ پس کمی عمیق‌تر بررسی می‌کنیم. مورد‌های شخصی اطرافیانم را که واکاوی می‌کنم به یک نکته مشترک می‌رسم و آن هم استفاده از حربه یکسان برای ظلم کردن است: عشوه‌گری!

بنده اگر قانون‌گذار باشم، قانونی را تصویب می‌کنم که زنان عشوه‌کن! را استخدام نکنند، این یک پیشنهاد بسیار جدی و عملی است. باور کنید! حال سوال پیش می‌آید که معیار و مقیاس عشوه را از کجا بیاوریم؟ پاسخ روشن است، سه راه وجود دارد، اول اینکه سه چهار آقای متشخص با روحیات متفاوت در جلسات مصاحبه حضور داشته باشند و از آنها بخواهیم نظر شخصی خودشان را بدون ذکر نام بیان کنند، چیزهای خوبی از این نظرات بیرون خواهد آمد. روش دوم اینکه مصاحبه‌کننده خودش یک خانم باشد، خانم‌ها در این موارد خیلی خوب از پس ماجرا برمی‌آیند. روش سوم هم که کمی پیشرفته است استفاده از دستگاه‌های مخصوص سنجش عشوه است. آیا این دستگاه وجود دارد؟ جواب: وقتی میزان دروغ و صداقت، عشق و تنفر و مواردی از این دست را با دستگاه مخصوص می‌سنجند، عشوه که دیگر چیزی نیست! اختراع نشده باشد هم با درخواست به راحتی قابل اختراع است؛ بله، هزینه دارد. امان از دست خانم‌ها که اگر بخواهی جلوی ظلم‌شان را هم بگیری باید خرجشان کنی.

از من بپرسید می‌گویم باید رفت و ریشه‌یابی کرد، باید دید وجه اشتراک زنان ظالم چیست، آنچه از دور دیده می‌شود نداشتن عزت نفس است، کسی که به قیمت خراب کردن زندگی دیگری حاضر است هر کاری انجام دهد، چیزی به نام عزت نفس برایش تعریف نشده است. اگر واقع‌بین باشیم چه برای درمان و چه برای پیشگیری از ظلم زنان در حق هم باید به آنها عزت نفس را یادآوری کرد، باید به آنها احترام به خود و احترام به دیگران را آموخت، هر چه هست شاید آموزش، کمی از درد این ظلم خواسته یا ناخواسته را تسکین دهد. ورای تمام این حرفها و بحث‌ها، ظالم بودن ربطی به زن بودن و مرد بودن ندارد، آنها که انسان‌ترند آدم‌های بهتری هستند، بیاید فکر کنیم برای انسان ماندن و انسان شدن چه باید کرد.

 

*عشوه‌گری، کلمه خود‌ساخته توسط نگارنده جهت هم‌آوا بودن با متن.

یک وجب عمیق‌تر

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

شبانگاه

یه روزی فکر می‌کردم ایران از نظر قوانین خیلی عقب‌افتاده است و ما متعلق به یه قوم قدیمی هستیم که در میونه یه جهان مدرن داریم زندگی می‌کنیم. هر چقدر بیشتر زمان می‌گذره، بیشتر به نظرم میاد اشتباه کرده بودم. شاید انسان آنقدر خوش‌شانس باشه که تونسته باشه روی ماه قدم بذاره اما در حیطه روابط شخصیش، در دل اکثر انسان‌ها یه مرد شکارچیه که توقع داره به خاطر نقش مهمش در معاش خانه، سهم بیشتری از زندگی و رفاه بهش برسه.

در برابر انگار زن‌ها از هر چیز کمی دارند: کمی آرامش، کمی رفاه، کمی از حقوق و بسیاری از هیچ. روانمون انگار روان یه موجود قحطی‌زده است که در برابر کمی داشته، به شدت له‌له می‌زنه و براش خیلی وقت‌ها خواستن چیزها به قیمت جنگ بقا تموم می‌شه.

دوستی داشتم که پدر دچار پارانویا شده بود. مادر هم بعد از چندین سال همراهی و حفظ کاشانه، شروع کرده بود به پیگیری خواسته‌ها و حقوق خودش و بچه‌ها (که البته دیگه کم سن نبودن) به شدت دچار تنش شده بودند. کار خواهرها از گوشه‌چشم نازک کردن به دعوای لفظی کشید و یک بار خشم بینشون اونقدر زیاد شد که به درگیری فیزیکی ختم شد. هیچ کدوم از دو طرف در زمانه دعوا به طرف مقابل فکر نکرده بود. هر دو طرف به شدت تهاجمی و به شدت بدجنسانه برخورد کرده بودند.

مثال همیشگی و مشهور شاید جهانی، همین رابطه افتضاح مادرشوهر و عروسه. دو پادشاهی که انگار نمیتونن تاج یک اقلیم رو به سر بگذارند و همین منجر می‌شه یک سمت ماجرا به سمت شرارت برای دیگری متمایل بشه. درمان این زخم هم به گمان من شبیه خیلی از دردهای دیگه، همون داروی تلخ همیشگیه: برابری و توانمندسازی. آدم‌ها وقتی دلیل کنش‌هاشون به جای ترس، عقلشون باشه مهربان‌تر برخورد می‌کنن.

دشنه دوستانه

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

شامگاه

خاله همسرم همین‌‌طور ناگهانی رو به من گفت: «چرا بچه‌دار نمی‌شی؟ ما رسم‌مونه اگه زن تا یه سال پسردار نشه؛ واسه شوهرش زن می‌گیریم.» گُر گرفتم. بعد دست و پایم یخ کرد؛ اما به جای لبخند و بی‌محل گذاشتن حرفش گفتم: «اتفاقا ما هم رسم داریم اگر شوهرمون زن دوم بگیره می‌کُشیمش.» جا خورد و گفت :« نه! هیچ‌جا همچین رسمی ندارن.» گفتم: «ما داریم.» شوهرم آمد و میانه را گرفت: «نه که حالا پسرها تاج به سرتون زدن خاله جان.» و دست مرا آرام فشرد و لبخند زد و در گوشم گفت: «شوخی می‌کنن بابا، تو چرا عصبی می‌شی.»

چرا عصبی می‌شوم؟

***

قدیمی‌ترین رفیق زندگی‌ام عاشق مرد متاهلی شده است. اولین باری‌ که برایم از او تعریف کرد فقط پرسیدم: «زنش چی؟» گفت که چیز زیادی از او نمی‌داند، فقط می‌داند از مرد بزرگتر است و مرد قبلا می‌خواسته طلاقش بدهد! و گفته تو به او اصلا کار نداشته باش و فکرش را نکن!» گفتم: «مگه میشه؟ اون از طرف خودش نمی‌گه، خودش می‌تونه فکر نکنه اما مگه می‌تونه به تو بگه فکر نکن؟» گفتم: «تا به‌حال خودت رو جای اون زن گذاشتی؟ فکر کردی اگر تو جای اون بودی چی می‌شد؟»

یک‌باره دهانم را بستم، یادم آمد دلیل جدا شدنش از شوهرش همین بوده، همین‌که زنی که با شوهر او رابطه داشته. گم شدم. دیگر نمی‌دانستم چه باید بگویم، از بعد از آن فقط گوش کردم. گفت:« چرا حرف نمی‌زنی؟ ناراحت شدی؟»

چرا ناراحت شدم؟

***

یک مدت روی موضوع ختنه دختران کار می‌کردم. یعنی ناقص‌سازی جنسی زنان برای کاهش لذت جنسی و جلوگیری از انحراف دختران که البته منجر به مقاربت دردناک در طول زندگی و انبوهی از بیماری‌های پیدا و پنهان می‌شود. همه‌ این‌ها به کنار نکته دردناک و عجیبش این بود که در بسیاری موارد پدران دخترها مانع ختنه می‌شوند و مادرها با اصرار تن دختر را به مسلخ می‌برند.

چرا درد می‌کشم؟

***

از این‌که زن ها می‌دانند دنیا چه‌قدر نسبت به جنس زن نامهربان است و باز با این حال دل برای هم نمی‌سوزانند عصبی می‌شوم. از این‌که می‌بینم زن‌ها دست به دست مردها می‌دهند تا زندگی یک زن دیگر ویران شود ناراحت می‌شوم. از این‌که زن‌ها کاسه داغ‌تر از آش می‌شوند و سلامت و کمال دختری را که باید در حیاط بازی کند برای شوهری موهوم هدر می‌دهند دردم می‌آید.

باید بلند شوم کاری کنم. خنجری که از هم‌جنس می‌خوریم کشنده‌تر است.

بر دلم گرد ستم‌هاست

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

غروب

ما زنان به واسطه زن‌بودنمان خودشناسی بهتری داریم. (آیا همین سوگیرانه نیست؟) گاهی فکر می‌کنم انگار بسیار بهتر و دقیق‌تر از مردان خودمان را، نقاط ضعف و قدرتمان را، دردها و رنج‌ها و لذت‌هایمان را می‌شناسیم. چگونه است که همین ما، در زمانی که زن دیگری را در موقعیتی ضعیف یا حتی قوی ببینیم از سنگ‌اندازی کوتاهی نمی‌کنیم؟

در موقعیت‌های مختلف زندگی هر یک از ما طعم تلخ و گزنده این پشت کردن‌ها، نیش‌ها و ضربه‌ها را از همنوعان خود چشیده‌ایم. نمونه‌های بارز این خشونت‌ها در جای جای عرصه‌های زندگی مشهود است، از روابط خانواده شوهر با عروس تا روابط مادر و دختر، دوست و آشنا، رقبای درسی و کاری، معشوقه و زنان صیغه‌ای، زنان موفق، زنان ناموفق، همه و همه یا ضربه‌ها را می‌خورند و یا می‌زنند. خشونت دردآور است و از خودی ضربه خوردن به مراتب شدیدتر.

در دادگاه بودم. کنار من وکیلم نشسته بود و یک مددکار. آن طرف شوهری بود که خشونت خانگی‌اش از کلامی و مالی و فیزیکی و احساسی بعد از سال‌ها تحمل و صبر من، ما را به آنجا کشیده بود. کنارش ردیفی از دوستان مشترک که ظاهرا برای حمایت عاطفی از او و باطنا برای فضولی و هیجان آنچه می‌خواستند شاهد باشند، نشسته بودند. من دست‌هایم را به سینه زده بودم و به قول خودشان با “پررویی” نگاه‌های حقارت‌باری به آنها می‌انداختم. به این کسانی که یک لحظه از زندگی مرا زندگی نکرده بودند. یک لحظه پیش خودشان نگفته بودند آیا ما همه چیز را راجع به زندگی این زوج می‌دانیم که اینطور سراسیمه در اینجا گرد هم آمده‌ایم؟ از مردانشان که دوستان او بودند توقعی نداشتم ولی این جمعیت بانوان که احتمالا انگلیسی هم نمی‌فهمیدند و آنجا در دادگاه من، فقط برای فضولی و سرک کشیدن گرد آمده‌اند و لابد بعدش هم دور هم جمع می‌شدند و از آن لحظات هیجان‌انگیز صحبت می‌کردند را نمی‌فهمیدم. همه آنها دوستانی بودند که بارها خانه ما آمده‌ بودند، دوستان من که شاید درددلی هم از من شنیده‌ بودند. آیا اینکه تعریف خشونت را نمی‌دانستند و یا تصور خشونت را در روابط زناشویی من نمی‌کردند به آنها این حق را می‌داد که دسته‌جمعی بیایند و بنشینند و روز سرگرم‌کننده‌ای را در یک دادگاه پر تنش بگذرانند؟ من البته حظ خودم را از این حجم نفهمی می‌بردم و سرسخت‌تر و کله‌شق‌تر از این بودم که این ضربه‌ها از میدان بدرم کند. ولی شکی نیست که ماهیت این کار در حقیقت یک خشونت عریان بود آنهم توسط جمعی از زنان علیه یک زن.

بعد از آن بارها و بارها این اتفاقات تکرار شد. چند سال پس از آن در یک مهمانی همه جمع بودیم و مشغول رقص و شادی. در باز شد و یکی از آنها وارد شد. به محض دیدن من به صاحبخانه گفت اگر «این» را دعوت کرده‌ای ما داخل نمی‌آییم و می‌رویم. صاحبخانه البته گفت اختیار خودتان را دارید و می‌توانید تشریف ببرید و آنها هم رفتند. ولی همین واقعه و بغضی که نصیبم کرد برای تمام آن شب و شب‌های بعد از آن و حالا که سال‌های سال است از آنشب می‌گذرد در گلویم ماند. بارها و بارها به انزوا کشیده شدم. در جمع‌ها نمیرفتم. بچه‌هایم را از بودن در تشکل‌های ایرانی محروم می‌کردم. دوستان اندکی داشتم و اگر اوقات فراغتی بود با غیر ایرانیان بود.

سالها بعد به شهر بزرگ‌تری رفتم. مدارج علمی را طی کردم، مقام و موقعیت شغلی‌ام حالا بالاتر از خیلی‌های دیگر بود. جوان و زیبا و نمونه یک زن مستقل. ولی مجرد بودم و مادر، و باز هم توسط زنان  شوهردار به انزوا کشیده می‌شدم. حالا هم مرا دعوت نمی‌کردند و در جمع‌هایشان به بازی گرفته نمی‌شدم. اگر مردی که تصادفا شوهر یکی از اینها بود سلام و احوالپرسی می‌کرد، آن زن نه تنها خودش بلکه خیلی از دوستانش هم برایم پشت چشم نازک می‌کردند… و این گونه بود که در آن شهر بزرگ هم روابطم محدود ماند. می‌دانستم که اینها همه نشان از روابط متزلزل و معیوب خودشان دارد. برایم عجیب بود که این همه زن چقدر به همسران عزیزشان نامطمئن و شکاک هستند. تصور زندگی جهنمی‌شان برایم غیرقابل باور بود. پوزخندی می‌زدم و رد می‌شدم ولی دردم می‌آمد. به خاطر کار و درس و دست تنها بودن زمان زیادی را با بچه‌ها نمیتوانستم بگذرانم. غصه می‌خوردم که خودم هیچ، ولی بچه‌هایم در جمع‌های خانوادگی ایرانی اوقاتی را سپری نمی‌کنند. بالطبع روابط اجتماعی ناکارآمدی داشتند. مناسبات را بلد نبودند. از وجود خانواده گسترده عمو و خاله که به واسطه مهاجرت محروم بودند ولی در عین حال تجربه بودن در خانواده‌های ایرانی را هم نداشتند. بسیار ناشیانه و ناپخته عمل می‌کردند. می‌دانستم ضربه می‌خورند و خوردند.

این چرخه معیوب با ازدواج من البته شکسته شد و همه اینها به خاطره‌های دوری تبدیل شد، ولی گاهی زمان مجال تجربه دوباره را نمی‌دهد. بچه من دوباره هشت‌ساله و دوازده‌ساله و پانزده‌ساله نمی‌شود.

تازه همه اینها در حالی است که  در این مجال ما حتی از اشکال دیگر خشونت که گسترده‌تر و عمیق‌تر است صحبتی نکرده‌ایم. اینها که گفته شد شاید جزو کوچکترین و پنهان‌ترین زوایای خشونت زنان علیه زنان است. بارها از کنار آن گذشته‌ایم و احتمالا حتی به ذهنمان هم نرسیده چقدر گاهی اوقات زنی را در گوشه‌ای زجر داده‌ایم.

اگر زمانی در مقام قضاوت کردن، آن هم قضاوت زنی دیگر قرار گرفتیم یادمان باشد خشونت در اشکال مختلف ظاهر می‌شود و اقلا اگر نمی‌توانیم شانه‌ای برای گریستن باشیم درد را سوزنده‌تر نکنیم. بالا بردن آگاهی و حساسیت‌های اجتماعی میتواند اولین قدم برای کم کردن این دردها باشد. مصائب را در خود پنهان نکنیم. زنی که به زن دیگری خشونت را روا می‌دارد تنها یک دلیل دارد: ساده‌انگار است و فقط صورت مسئله را می‌خواهد پاک کند. عمق فاجعه را نمی‌فهمد. بگوییم، بخوانیم، بنویسیم و تکرار کنیم:  زن، زندگی است. آنرا قطع نکنیم، تداوم بخشیم.

زن‌ها

«با زنانی که به زنان دیگر ظلم می‌کنند چه کنیم؟»

عصر

یک: خانم بازیگر در صفحه‌ شخصی‌اش اسکرین‌شات پیام یکی از دنبال‌کننده‌هایش را گذاشته. از قضا آن دنبال‌کننده هم یک زن است. با ادبیاتی مستهجن خانم بازیگر را مورد اهانت قرار داده و ظاهرش را مسخره کرده.

یک زن علیه زنی دیگر. آن هم فقط به‌خاطر زیبایی‌اش. فقط به‌خاطر ظاهرش.

دو: پشت ترافیک مانده‌ایم. هوا بارانی‌ست. از فرصت استفاده می‌کنم تا با گوشی‌ چرخی در فضای مجازی بزنم. غافل از اینکه ترمز دستی را هنوز نکشیده‌ام. ماشین سر می‌خورد و به ماشین جلویی کوبیده می‌شود. خسارتی ندیده. خوشبختانه عکس‌العمل‌ام سریع بود و فورا ترمزدستی را کشیدم. سرم را که بلند می‌کنم با فوجی از کلمات مواجه می‌شوم. فحش می‌دهد که «داشتی با دوست پسرت لاس می‌زدی که حواست نبود.» سرم را بلند می‌کنم. زن دور می‌شود و سوار ماشینش می‌شود.

او هم یک زن بود. مثل من.

سه: در مجله‌ای به نام «زنان» و برای  زنان» کار می‌کند. داعیه‌دار حقوق زنان است. به اصطلاح خودش «فمینیست» است. از زنان عکس می‌اندازد. از حقوق زنان دفاع می‌کند. هر روز به دفتر مجله‌ای که نام «زنان» روی جلدش حک شده می‌رود و می‌آید. کاشف به عمل می‌آید که با یک مرد متاهل رابطه عاشقانه دارد. زندگی یک زن دیگر را با یک بچه به باد می‌دهد.

او یک زن است. و هر روز که بلند می‌شود به دفتر مجله‌ «زنان» می‌رود.

چهار: مهمانی هستیم. خانم میزبان زحمت زیادی کشیده. میز زیبایی چیده. راه می‌رود و تعارف می‌کند. از دلمه و ژله و مرغ و بادمجون تا ماکارونی و برنج هفت‌رنگ و گوشت و کباب. یکی از مهمان‌ها من را گوشه‌ای می‌کشد و از غذاها ایراد می‌گیرد. می‌گوید: دلمه‌اش باید ترش و شیرین باشد. دلمه باید ملس باشد. می‌گوید اصلا غذاها خوشمزه نیستند.

او یک زن است.

نکته: من نه جامعه‌شناسم، نه منتقد اجتماعی، و نه فعال مدنی که بتوانم رفتارشناسی کنم یا آسیب‌شناسی، یا حتی بتوانم نسخه‌ای بپیچم. اما در طی سال‌ها زندگی‌ای که کرده‌ام بیشترین آسیب را از زنان دیده‌ام.

من یک زنم که از زنان بیشترین ضربه را خورده‌ام.