دسته: روابط یک‌شبه جنسی

ما محصل بر کسی نگماشتیم

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

بامداد

به نظرم گویی زن‌های جامعه ایران (منظورم اکثریتی است که سنت بر زندگی‌شان سایه انداخته و به هر دلیلی با این سایه زندگی می‌کنند)، حق دارند که به رابطه یک‌شبه تن ندهند. بستر سنتی جامعه ایران کشش رابطه یک‌شبه را ندارد. زنی که فردی را برای یک شب و برای سکس انتخاب می‌کند، حتی از طرف همان فرد هم امنیت ندارد و خود او نیز تهدیدی برای زندگی آینده زن است. تقریبا هر فردی که از این رابطه اطلاعی پیدا کند، پتانسیل این امر را دارد که زندگی زن را نابود کند. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چه می‌شود که با وجود این چشم‌انداز مخوف، زنانی متعلق به بافت سنتی ایران هستند که به روابط گذری تن می‌دهند؟

دید غالب تفکر سنتی دو پاسخ به این سوال می‌دهد، پاسخ اول می‌گوید که زنِ ماجرا گول خورده است فکر می‌کرده بعد از این اتفاق، فرد به خواستگاریش می‌آید و یک عمر شاد و خوش و نغمه زنان، با هم زندگی می‌کنند. پاسخ دوم زنِ ماجرا را زنِ روسپی می‌بیند که همان قصه قدیمی فقر او را به سمت سوق داده است. یعنی در هر دو پاسخ زن به عنوان قربانی در نظر گرفته می‌شود. ابژه‌ی جنسی که برای بقا مجبور است با دیگری رابطه داشته باشد و هرچه این رابطه گذراتر باشد میزان جبر و قربانی بودن زن بیشتر می‌شود. به بیان دیگر در این دو رویکرد چیزی تحت عنوان خواستنِ زن، بدنِ زن و عامل بودن او معنا ندارد. در واقع مسئولیتی بر عهده زن گذاشته شده است در حالی که حقوقی ندارد.

اگر به تفکر نیمچه مدرن غالب رجوع کنیم، دقیقا همان مفاهیمی که در غالب سنتی  پنهان شده‌اند، پا عرصه می‌گذراند و یکه تاز میدان می‌شوند. در پاسخ به سوال جملاتی مانند «بدن خودم است و اختیار آن را دارم»، «دلم خواست با او بخوابم»، «در دنیای امروزی هر فردی حق دارد، طوری که عشقش می‌کشد زندگی کند»، «می‌خواهم خوش بگذرانم»، «از اینکه با یک نفر تا اخر عمر باشم، حالم بهم می‌خورد» و … داده می‌شود. در این پاسخ‌ها، زن عاملیت دارد، خواسته‌هایش را پیگیری می‌کند و انتخاب می‌کند. اما به نظرم در لایه پنهان این دیدگاه، زن حقوق بسیاری دارد در حالی که مسئولیتی ندارد .

به نظر من پاسخ‌های هر دو دیدگاه خطرناک است، در هر دو دیدگاه، زن به عنوان انسان نرمال با حق طبیعی حیات و انتخاب در نظر گرفته نشده است. انسان نرمال فکر می‌کند، تصمیم می‌گیرد، انتخاب می‌کند و مسئولیت انتخابش را نیز قبول می‌کند. به نظرم اگر هر فردی بداند در قبال کاری که انجام می‌دهد مسئول است و مسئولیت آن را نیز پذیرا باشد، انجام هر کاری مجاز است، حتی تن دادن زنِ متعلق به بافت سنتی به روابط گذری و یک‌شبه.

تارهای بی‌رنگ عنکبوت در لایه‌های پنهان باور

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

نیمه شب

یکی از همکارهای خانم در شرکت تازه‌ام در زندگیش سبک غریبی داشت. یکجور بی‌خیالی دنیا توام با صمیمت خاص و کنترل‌شده که هم جذاب و محبوب باشد و هم احترامش را نگه دارند و هم چه زن چه مرد، چه موافق و چه مخالفش، هیچیک از مرزهای شخصی-خصوصی را در دوستی‌شان با او اعمال نکنند و به راحتی از هر در که میلشان باشد با او حرف بزنند؛ و از واکنش او هم، چه پذیرایشان باشد و چه بفرستدشان رد کارشان، ناراحت نشوند و فردا هم برای اختلاط برگردند. این بود که با همه این ابرهای گوناگون، آسمان اطرافش طوفانی نبود. از هفته دوم سوم بود که شروع کرد از خودش برایم تعریف کردن. زندگیش اصلاً روتین و روزمره نبود و هر روزش یک هیجان و تجربه جدید داشت، تقریباً به هیچ چیز نه نمی‌گفت و با آغوش باز پذیرای خطرات و دردهایش بود. هیجان زندگیش چنان انرژی‌ای به او می‌داد که سختی‌ها و طعنه‌ها و نگاه‌های سرکوفت‌زننده چندان اثر مخربی نداشت و قدرت مبارزه باهاشان را پیدا کرده بود. معتقد بود چطور پسرها می‌توانند برای یک شب به او پیشنهاد بدهند ولی او برای خاطر یک شب باید تعهد بدهد و بعدش هم خیانت ببیند و سرویس شود تا تعهد را پس بگیرد! این است که حوصله تعهد ندارد ولی با آدم متعهد هم نمی‌رود. به غیر از گذری بودن همخواب‌هایش، باقی انتخاب‌هایش و اتفاق‌های زندگیش برایم قشنگ بود.

عین فیلم سینمایی که درست از جاییکه قرار است یکجای کار بلنگد می‌پرند تو زندگی آدم‌ها، وقتی با سبک زندگیش آشنا شدم، یکهو مریض شد. خبر مریضیش چشم برهم‌زدنی در شرکت پیچید و آقایان دیگر برای سلام و احوالپرسی نیامدند و خانم‌ها هم نگاه‌هایشان پر از سرزنش و سکوت و خودت خواستی، خاک بر سرت شد. در سکوت و تنهایی رفت بیمارستان و عمل کرد و برگشت سر کار. ولی دیگر آن آدم سابق نبود که ناخوشایندها به چپش باشد، شکننده شده بود. انگار که مریضی‌اش اثباتی باشد بر درستی سرکوفت‌ها و تحقیرها، بهش گفته بودند این کیست‌ها عقوبت گناهانت است، توبه کن و شکر که فرصت جبران در این دنیا برایت مهیا شده. می‌گفت باور ندارم و فقط دارند مرا با این حرف‌ها و برخوردها تضعیف می‌کنند، الآن دارند انتقام روح به بند کشیده خودشان را از من می‌گیرند، من آزادم و خودم انتخاب می‌کنم، اینها خرافات است ولی انگار که مریضی‌اش به عذاب وجدان انداخته باشدش، از توش و توان افتاده بود.

نه فقط من، چند نفر دیگری که طولانی‌تر می‌شناختندش هم با من هم‌عقیده بودند که آن استحکام و ثبات قدم پیشین را ندارد. از همکار گرفته تا رییس و دوستان گرمابه و گلستان، بحق و ناحق همه را حداقل یکبار از دم تیغ برنده زبانش گذراند. قبلتر هم برای هر کس که زخم‌زبان می‌زد، گرد و خاک می‌کرد ولی این گرد و خاک‌های بعد از مریضیش رنگ و بوی قدرت و اعتماد به نفس نداشت، یک جور تزلزل و رنجش درش بود، بوی سرخوردگی می‌داد. یک روز گفت دیگر می‌خواهم ازدواج کنم، بسم است هرچه از این جامعه خشک‌مغز کشیدم. فکر می‌کردم خیلی باید بگذرد تا آدمی را پیدا کند که بتواند زندگی پیشین و روحیاتش را بپذیرد. مردی که بتواند روابط آزاد و گذرا را برای زن هم قائل باشد، خیلی کم است. ولی طولی نکشید که در یکی از شب‌نشینی‌ها کسی را دید و همخانه شدند و در یک رفت و برگشت آخر هفته پسر را به مادر پدرش و در یک وقت ناهار به همکاران شرکت معرفی کرد.

بطور محسوسی رفتارها با او تغییر کرد، ریز و درشت کارش زیر ذره‌بین رفت، زمان تلفن‌هایش و ناتوانی ناشی از نقاهت بعد از عملش و مرخصی‌های گاه و بیگاه و کج‌خلقی‌ها و هر آنچه که قبلاً دیده نمی‌شد، دیگر برای شرکت و مدیریت قابل تحمل نبود و توبیخ‌های شفاهی، کتبی و مالی به سمتش سرازیر شد. برای هر کارمند دیگری اینها طبیعی‌ست ولی برای او بعد از هشت سال کار در آن شرکت، تازگی داشت. روابط شخصیش هم تعریفی نداشت. نامزدش که صیغه کرده بودند، سرکوفت روابط قبلیش را بهش می‌زد و آزارش می‌داد، انگار نه انگار که خودش هم یکی از همان روابط بوده است. زندگی برایش جهنم شده بود، استقامت قبل را نداشت و کارهای قبل هم بهش روحیه نمی‌داد، دوستانش پراکنده شده بودند. مجبورش کردند استعفا بدهد. در چند شرکت دیگر کار کرد ولی دوام نیاورد و مهاجرت کرد. جریان زندگی ارتباطمان را تا حد شبکه‌های اجتماعی تنزل داد.

اکنون می‌بینم که به مملکت برگشته ولی دیگر چینی بندزده است. خشم و ضعف‌های یک‌شبه، همه چیز یا جهنمی‌ست یا بهشتی حد وسط هم ندارد، کلاس‌های یوگا و اندیشه مثبت، مقاربه در جنگل، سفرهای مکرر به جاهای عجیب غریب، چس‌ناله به درگاه خدا، توبه، صبح چادر به سر زیارت و شبش پارتی با رفقای جان و فردایش از تنهایی نالیدن. از پست‌هایش پیداست، در ملغمه‌ای از ایمان و خرافه و ترس بدنبال آن اعتماد به نفس و روحیه مبارزه‌جویانه و باور خدشه‌ناپذیر سرگردان است. حقش نبود در چنبره ریشه‌های نازک و نادیده مذهبی و تبعیض جنسیتی و عرف جامعه چنین گرفتار آید.

استغفرالله

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

شبانگاه

با شنیدن این سوال سه بار «استغفرالله ربی و اتوبی علیه» گفتم. تعجب نکنید، چون نسل من چنین عکس‎العملی را طبیعی می‌داند‌. نسل من شرط پاکیزکی زن را غلبه کردن بر هوای نفس خویش می‌داند. نسل من از کودکی آموخته است که بجز همسر‌، مرد دیگری اجازه دیدن تن او را ندارد.‌ من و هم‌نسلانم تا هفده سالگی چشم‌و‌گوش‌بسته زندگی کردیم. باور کنید تا پانزده سالگی نه از بکارت خبری داشتیم و نه می‌دانستیم نوزاد از کدام قسمت بدن زن بیرون می‌آید. روزی که دبیرمان در این مورد توضیح داد ‌‌من و همکلاسانم ماتمان برد. حالا دیگر سوالمان این بود که بعد از بیرون آمدن نوزاد از بدن مادر‌، چه بلائی سر آن قسمت از بدن می‌آید‌؟ آیا آن قسمت بدن همانگونه گشاد می‌ماند‌؟

بله ما از پسری که هم سن و سالمان بود خوشمان آمده و در خفا دفتر خاطراتی تهیه کرده و برایش عشق‌نامه نوشتیم‌. از چشمانش‌، از بازوان مردانه‌اش‌، از موهای کاکلی‌اش و … در حسرت لمس کردن دستانش آه کشیدیم. زمان سپری شده و بزرگ شده و قبل از رفتن‌ به خانه بخت‌، دفتر خاطرات مخفی‌مان را سوزانده‌ایم تا همسر آینده به راز ما «‌که قصه راز و نیاز با معشوق آن هم فقط روی کاغذ‌» پی نبرد. بعد از خانه بخت هم اجازه نداشتیم از زیبایی یا جذابیت مردی دیگر حرف بزنیم. یادم می‌آید روزی که ترانه داریوش اقبالی را گوش می‌کردیم گفتم عجب صدائی‌‌ و همین شبه جمله‌ام چه هنگامه‌ای به راه انداخت که چشمتان روز بد نبیند. این حق آدمی است که در مورد صدا یا قیافه یا رفتار هنرمند اظهار‌نظر کند.

بگذریم سخن کوتاه کنم که روش تعلیم و تربیت و آداب و رسوم و نصایح مادربزرگم‌، می‌گوید که‌ داشتن رابطه جنسی آن هم یک‌شبه و بدون ازدواج کراهت دارد. بهتر است که چنین نباشد و من به این آداب و رسوم پایبندم.

ختنه

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

شامگاه

چند روز پیش در یه جمعی از دخترای دهه هفتادی حضور داشتم و یه گوشه داشتم نون و ماستم رو می‌خوردم که بحثشون رسید به روابط قبل از ازدواج. من تنها بزرگتر جمع نبودم و این به وضوح معذبشون می‌کرد برای اظهار نظر کردن. براشون خیلی واضح بود این روابط قبیح هستن و نباید باشن و زندگی ساخته شده بر مبنای این روابط، اصلا پایه‌ی صحیحی نداره پس خوشبختی هم نمیاره. زندگی رو باید روی عقل ساخت و نه بر مبنای احساس. اینها رو می‌گفتن و می‌خندیدن. مشخص بود از ته دل نمیگن. خنده‌های نخودکیشون به پا بود. صحبت‌هاشون ادامه پیدا کرد و رسید به اینکه پسرها و مردها زن رو به خاطر تن می‌خوان. که از رابطه، فقط سکس می‌طلبن. که از سکس فقط لذت می‌خوان. بحث به اینجا که رسید همه سر تکون دادن. بعضی با غم و بعضی با تاکید. همه‌ی چهره‌ها جدی بود. همه قبول داشتن این احتمال رو. همه واقعا باور داشتن.

مهم نیست طبق چه باور فرهنگی زندگی کنی. می‌شه به پشتوانه‌ی رسم و رسومات و داستان‌هایی که از بچگی به زن میگی، زندگیش رو خلاصه کنی به ماشین فرزندآوری. سعی می‌کنی با فشار از درون توی یه بقچه بپیچونیش و کاری کنی که خودش خودش رو کنترل کنه. که یه گوشه بشینه و آدم‌ها رو رصد کنه تا مورد مناسبی براش پیش بیاد تا بتونه ازش حمایت کنه و خرج زندگیش رو بده تا زن، با خیال راحت به وظایف زناشوییش عمل کنه و فرزند بیاره و از لذت عجیب و دلنشین مادر شدن بهره‌مند بشه. اما زندگی زن فقط این نیست. واقعا این نیست. حالا هی زن رو بترسون که شبیه یه آدامس جویده شده باهات برخورد میشه. شبیه یک لباس کهنه. یا بترسون که بعدش دیگه نمی‌تونی به کسی پایبند بشی. دیگه شبیه پیچ هرز می‌شی. دیگه به درد نمی‌خوری.

من چیزی حدود چهارسال رابطه‌ی جدی نداشتم. آدمی توی زندگیم نبود. این چهار سال رو شبیه پروانه که نه، شبیه یک زنبور عسل طی کردم. از این گل به اون گل. از این آدم به اون آدم. اگر کسی چشمم رو می‌گرفت برای به دست آوردنش برنامه می‌ریختم. زمان مشخص می‌کردم. بلاخره به دستش می‌آوردم و از یک شب تا سه ماه از تنش لذت می‌بردم. این مدت عالی بود. شبیه یک گردش سرخوشانه و سرمست ساز. برخلاف اون چیزی که همیشه می‌ترسوندنم، بعد از همه‌ی این مدت یکی از همین آدم‌ها همراه ثابتم شد و هیچ وقت هم دلتنگ آغوش هیچ کدوم از اون آدم ها نشدم.

دخترهای زیاد دیگه‌ای رو می‌شناسم که به سکس به چشم معامله نگاه نمی‌کنن. فکر نمی‌کنن فقط یک اندام تناسلی زنانه یک بار مصرف هستن. برای رابطه وقت صرف می‌کنن و سهم مساوی در سکس و در رابطه طلب می‌کنن. گاهی این رابطه به کوتاهی یک شب و یک اتفاقه و گاهی به بلندی یک عمر. اما زنانی که فکر می‌کنن از رابطه فقط مردها منتفع میشن، که به سکس به چشم کامگیری مردانه نگاه می‌کنن، یاد میگیرن از سکس لذت نبرن. براشون رابطه‌ی یک شبه که هیچ، رابطه‌ی طولانی مدت هم لذت بخش نیست.

دخترها و زن‌ها رو میشه از روابط کوتاه‌مدت بازداشت. کار آسونیه. با آموزش دقیق، میشه اینکار رو کرد. اما به گمون من، آدمی که به خودش اجازه نده از تنش به وقت نیاز لذت ببره، برای جبران این ناکامی سعی می کنه از یک بخش دیگه‌ی رابطه کم کنه که مساوات براش رعایت شه. به این زن در عرف زن خوب گفته میشه. زنی که دائم مرد رو قضاوت می‌کنه که چه سبکسره. که باور می‌کنه یک فرشته است. فرشته‌ی اخته شده و بدون بال.

نیازهای انسانی

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

غروب

من در مورد خودم می‌نویسم. چرا من به رابطه گذری و یک‌شبه تن ندادم؟ چرا خوشایندم نبود؟ راجع بهش چی فکر می‌کردم؟ یا الان چی فکر می‌کنم؟

دلم می‌خواست می‌تونستم به راحتی وارد یه رابطه جنسی یک‌شبه بشم. بدون شناخت، بدون فکر به آینده، و بدون دلبستگی لذت خالص تن رو درک کنم. بر اساس نیازم عمل کنم. درست مثل وقتی که گرسنه یا تشنه‌م یا خوابم میاد… اما نتونستم. من همیشه برای داشتن رابطه جنسی نیاز به شناخت داشتم، هنوزم همینم. باید کسی رو دوست داشته باشم. حداقل ازش خوشم بیاد. من نمی‌تونم از پس دلتنگی و نفرت خودم از خودم بعد از رابطه جنسی بدون شناخت بربیام. اگه توی این شرایط قرار بگیرم مطمئنم هر کاری خواهم کرد که رابطه رو از یه رابطه صرفا جنسی خارج کنم. چیزی توی وجودش پیدا کنم که دوست دارم. نگاه، لبخند، فرم انگشتها، یا شاید جنس صدا… یا حتی سر صحبت رو باز کنم و تقلا کنم تا شاید توی همون چند ساعت بتونم طرف رو کمی بشناسم. نمی‌دونم این جوری باز هم اسمش رو میشه گذاشت رابطه گذری؟ وقتی که تلاش می‌کنی بفهمی طرف چی فکر می‌کنه، چی دوست داره، توی قلبش چه خبره، توی زندگیش کسی رو داره یا نه… گمون نمی‌کنم. نه، فکر نمی‌کنم اسمش بشه رابطه گذری.

اما از خدام بود که بتونم به تنم مجال لذت بردن بدم. از خدام بود که بتونم بدون عذاب وجدان، بدون ترس از قضاوت شدن، بدون تلاش برای شناختن و شناخته شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، بدون برنامه‌ریزی برای داشتن یه همسفر و تنها نبودن، با کسی باشم و به بعدش هم فکر نکنم. با خودم روراست باشم که انسانم و مثل هر آدم عادی دیگه‌ای نیازهای انسانی دارم و تا پیدا کردن آدمی که بتونم دوستش داشته باشم و بهش اعتماد کنم – بهش اعتماد کنم – خودمو قانع کنم حداقل نیازهای عادی و معمولی تنمو برطرف کنم.

زن می‌لرزید، مرد می‌خندید

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

عصر

از آن عشق‌های اساطیری بود عشقشان. چیزی ناب و بی‌نظیر و سوزنده. زن جوان بود، هجده ساله شاید. مرد پزشکی بود خوش‌قد و بالا با چشم‌های شوخ و شنگ. زن در نگاه اول به او دل از کف داده بود. مرد اما بیمار همه‌ی زن‌های جهان بود. همه زن‌ها را به تخت‌خواب می‌کشاند. آدم ماندن با یک نفر نبود. همه را به قول خودش «مزه می‌کرد».

ازدواج کردند. ناگهانی و بی‌مقدمه. اولش مرد همه رابطه‌های دیگرش را قطع کرد. سادگی دختر او را تحت تاثیر قرار داده بود. دختر وفادار محض بود و مرد مراقبت می‌کرد که نلغزد اما نمی‌شد. با ز‌ن‌ها که تنها می‌ماند در محل کار و جلسه و مراودات اجتماعی هنرش گل می‌کرد. هنر به دام انداختن زنان.

زن می‌فهمید. بغض می‌کرد. در خفا اشک می‌ریخت. یک بار خروشید: «بو میدی!» مرد پرسید: «چه بویی؟» زن زار زد: «بوی یه زن دیگه» بعد سکوت کرد. خوابید. ساعت‌های طولانی خوابید و وقتی بیدار شد آدم تازه‌ای شده بود. مرد را صدا کرد و گفت: «من بعد از این می‌خوام مثل تو باشم. هر کاری بکنی منم همون‌ کار رو می‌کنم. عیبی نداره؟» مرد نفسی از سر آسودگی کشید و گفت: «نه، حالا شدی اونی که من می‌خوام…»

مرد با معشوقه‌ی قدیمی‌اش قراری گذاشت. زن پی‌اش رفته بود و آن دو را دید که بی‌قرار هم وارد خانه‌ای شدند. ایستاد همانجا روبروی خانه. نگاهش را چرخاند. نگاهی انداخت به پنجره طبقه دوم. از زمین کنده شد و رفت بر خیابان و با اولین مردی که مقابلش دید رفت.

زن دراز کشیده بود روی مبل راحتی توی هال. عریان بود. دست‌هاش را روی هم گذاشته بود. پاهایش را به هم فشرده بود. توی خودش جمع شده بود. مرد از پشت دیوار ظاهر شد. لبخند داشت. دو گیلاس مشروب در دستش بود. آمد نشست روبروی زن. گیلاس را یک ضرب بالا رفت و به زن نزدیک شد. زن لرزید. لرزشی عیان. یکه خورده، مبهوت و پریشان از جا پرید. سراسیمه به دنبال لباس‌هاش گشت. همزمان گریه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «نمی‌تونم، من نمی‌تونم…»

این چند پاره که نقل شد بخش‌هایی از یک شاهکار سینمایی است. قصه در کشوری مدرن می‌گذرذ. مهد آزادی. مهم نیست عاقبتشان چه شد. اما در این روایت هم باز تن دادن زن قصه به هم‌خوابی یک شبه با کسی جز آنکه دوستش داشت ساده نبود.

شاید دوران چنین تصویری البته گذشته باشد. شاید امروز در جهان زنانی که نمی‌توانند شریک جنسی یک روزه برای خود انتخاب کنند در اقلیت باشند. شاید زن‌های زیادی باشند که نه به دلیل تلافی رفتارهای یک مرد به مانند زن قصه‌ی ما، بعنوان یک انتخاب از هزاران انتخابشان یک روز با این قصد از تخت بیرون بیایند که شب را در آغوش غریبه‌ای صبح کنند فقط محض خوش‌گذرانی، یا تسکین یا هر چیزی. توضیح اینکه چطور کسی می‌تواند چنین تصمیمی را عملی کند درست به قدر اینکه چطور کسی نمی‌تواند اینکار را بکند دشوار است. اما به نظر من آغوش معنایش امنیت است. آغوش یک غریبه طعم امنیت ندارد…

به سادگی نوشیدن یک لیوان آب

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

بعد از ظهر

ماجرا از اونجا شروع شد که هی خواستیم سکس رو از بقیه نیازهای فیزیولوژیک انسان‌ها جدا کنیم و هزار جور مسوولیت و پیامد و فلان و بهمان بهش بچسبونیم.

قضیه به نظر من خیلی ساده است. یه زمانی تشنه‌ات میشه و بدون خجالت میری دنبال یه لیوان آب می‌گردی و اگه یه نفر بهت آب بده ازش تشکر می‌کنی و بعدش هم راهتو می‌گیری و می‌ری. حالا فکر کن چقدر مسخره می‌شه که از اون آدم بخوای تعهد بگیری که حالا که یه بار بهت آب داده دیگه از این به بعد وظیفه رفع تشنگی تو با اونه. یا نه، اصلاً از طعم آبی که بهت داده و یا از قیافه لیوانی که داده دستت خوشت نمیاد و تصمیم می‌گیری اگه دفعه بعد تشنه‌ات شد از این آدم طلب آب نکنی.

 البته شاید زیادی ساده‌انگارانه به نظر بیاد که بخوایم نیاز جنسی و تشنگی رو با هم قیاس کنیم ولی ته تهش اینه که نیاز جنسی چون با تشکیل خانواده و واحدهای قدرت و در درجات بعد با فرزندآوری همراه بوده همیشه، بار روانی و جامعه‌شناسانه زیادی هم بهش تحمیل شده. ولی من فکر می‌کنم تو این دوره و زمونه که تو خیلی از جوامع، فردگرایی حرف اول رو می‌زنه و خانواده خیلی از کارکردهای قبلیش رو از دست داده، بد نیست بیایم این وظایف سنگینی رو که روی دوش نیاز جنسی و روابط جنسی گذاشتیم یه کمی سبک کنیم و بذاریم آدم‌ها صرفاً از خود رابطه جنسی لذت ببرن.

حالا تازه می‌رسیم به جایی که ببینیم آیا زن‌ها و مردها به یه اندازه حاضرن به سکس به عنوان فقط یه جور نیاز فیزیولوژیک نگاه کنن و در قبالش توقع تعهد نداشته باشن؟ فکر کنم جواب برای همه‌مون اظهر من الشمس باشه که زن‌ها معمولاً اینطوری به ماجرا نگاه نمی‌کنن. تا قبل از اینکه خودم رابطه یک‌شبه رو تجربه کنم همیشه فکر می‌کردم که زنها این‌طوری ساخته شدن که با یک بار خوابیدن با یک مرد بهش وابسته بشن و ازش تعهد بخوان و خب برای همین هم ترجیح میدن وارد رابطه‌ای که می‌دونن طول عمرش یک شب هست نشن. اما بعد از اینکه خودم اینجور رابطه رو تجربه کردم احساس کردم اینجا هم باز زن‌ها دارن نقش‌هایی رو ایفا می‌کنن که جامعه بهشون دیکته کرده. با اینکه من قبل از تجربه رابطه یک‌شبه همیشه از اتفاق افتادنش می‌ترسیدم و فکر می‌کردم که چون زن هستم با داشتن رابطه جنسی سریع به طرفم وابسته می‌شم، اما بعد از اون رابطه اصلاً نخواستم که رابطه رو با اون شخص خاص ادامه بدم و خیلی راحت اون آدم و اون رابطه برام تموم شد.

الان از اون تجربه سالها می‌گذره و هر بار که به اون شب فکر می‌کنم احساس می‌کنم چه خوب شد که تونستم علیرغم کلیشه‌هایی که جامعه از بچگی تو کله‌ام فرو کرده بود این تجربه رو داشته باشم و حداقل در مورد خودم به این شناخت برسم که آیا اصلاً اینجور روابط رو دوست دارم یا نه.