دسته: روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد

درد مشترک ما

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

بامداد

تعدادی از ما زنان مانند کوهی هستیم که طوفان‌ها دیده و نلرزیده. اگرچه موهایمان نه در آسیاب که در اثر خشم طوفان سهمگین زندگی سفید شده، اما رو سفید از چنگ این طوفان‌ها نجات یافتیم. بله من نیز جزو این زنان هستم. ترس از طلاق و رفتن به خانه پدرآن هم دست خالی یعنی بدون فرزندان، ترس از سرزنش مردم، ترس از تمسخر بدخواهان، ترس از تنهایی و … دست در دست هم دادند تا صبر پیشه کنم. به چشم خود دختر فلانی را دیدم که طلاق گرفته و به خانه پدر برگشته است. چه‌ها کشید. شوهر سابق بچه‌ها را برداشت و به بهانه ماموریت به شهری دوردست منتقل شد و او سال‌ها در حسرت دیدار دلبندانش سوخت. طفلک با دیدن بچه‌های هم سن و سال با بچه‌های خودش خون به دل می‌شد. در خانه پدری‌اش مجبور به حرف شنوی از زن داداش یود. نمی‌توانست یک دل سیر بگرید و بنالد. چون تا می‌دیدند که اخمهایش توی هم است شروع به سرزنش می‌کردند «گفته بودیم که صبور باش، گفته بودیم که حرف شوهرت را گوش کن، به تو گفته بودیم که دوری سخت است. به تو گفته بودیم که…» گاهی وقت‌ها دلم می‌خواست به خانه‌ام بیاورمش و بگذارم در اتاقی خالی بنشیند و بگرید و دلش باز شود. اما امکان نداشت. چون مادرش می‌گفت «‌زن بیوه اجازه ندارد پا درازی کند. مردم پشت سرش حرف در می‌آورند.» مادر من نیز به او حق می‌داد.

سرنوشت او درس عبرتی برایم شد. به خود گفتم در هر دو صورت رنج خواهم کشید. طلاق بگیرم دوری فرزندانم و سرزنش اطرافیان دق‌مرگم می کند، خانه شوهر بمانم آزار شوهر و مادرش. از خیر طلاق می‌گذرم و می‌مانم تا بچه‌هایم را به سر و سامانی برسانم و بعدش خدا بزرگ است. ما می‌گوییم «صبریله حالواپیشر ای قورا سندن / گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»

بزرگترهایم گفته بودند که زن با لباس سفید عروسی وارد خانه شوهر می‌شود و با کفن سفید از خانه او بیرون می‌آید. من که با کفنی سفید به نام لباس عروسی وارد خانه شوهر شده بودم . به خودم و به باقی مانده عمرم، حیفم آمد. به بچه‌هایم جوانم فکر کردم که دوست داشتند مرا در کنارشان داشته باشند. این مسائل موجب شد که نه با کفنی سفید بلکه با لباسی آبی به رنگ زلال دریایی آرام، بیرون بیایم و در دریای آرام و بی‌تلاطم زندگی جدید غوطه‌ور شوم. بعد از جدایی اطرافیانم بارها و بارها تذکر دادند که فکر بازگشت و زندگی در وطن را از سرت بیرون کن که اینجا آب خوش از گلوی زن بیوه پایین نمی‌رود. در همان حال و هوا وبلاک‌نویس هم شدم و گفتند «گؤزل آغا چوخ گؤزلیدی بیرده بیر چیچیک چیخارتدی / آقا خوشگله خوشگلیش بس نبود آبله هم درآورد.» فکر می‌کردند زن آن هم بیوه و بدون صاحب چه نیازی دارد که بنویسد و درددل کند و زیادی حرف بزند. اما من بی‌وقفه نوشتم. اکنون که به ده سال پیش فکر می‌کنم با خود می‌گویم عجب جسارتی به خرج دادم. نه تنها من که اکثر زنان وبلاک‌نویس در شرایط من. اما خدا را شکر می‌کنم که از طرف فرزندانم متحمل فشاری نشدم. چون آنها مرا درک می‌کنند و می‌دانند کار خلافی انجام نمی‌دهم و نوشتن و خواندن کاری غیرعادی نیست.

گر دوست خود دشمن است، شکایت کجا برم؟

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نیمه شب

دختر خاله پدرم فقط دو سال از من بزرگتر بود، وقتی هجده ساله بودم ازدواج کرد، همسرش یکی از بهترین آدم‌هایی بود که توی عمرم شناختم و زندگیشون در رویایی‌ترین شکل ممکن بود. انقدر دنیاشون قشنگ و شیرین بود که من آخر هفته‌ها سعی می‌کردم برنامه‌م رو طوری بچینم که کنارشون باشم، البته به دعوت خودشون. بعد از دو سال باردار شد و همه می‌گفتن از این بهتر نمی‌شه و زندگی مشترکشون به حد کمال رسیده. سه ماه از بارداریش می‌گذشت که نشونه‌های بیماری همسرش پیدا شد و بعد از کلی دکتر و رفتن این مطب و اون مطب، تشخیص دادن که تومور بدخیم داره. هیچوقت یادم نمیره، پسرشون سه ماهه بود که مهمون خونه‌شون بودم، نصف صورت همسرش فلج شده بود ولی تو چشماش برق عشق و خوشبختی می‌درخشید، با علاقه پسرشون رو بغل کرد و توی خونه راه می‌رفت که همونطور بی‌هوش شد. بچه از یک طرف گریه می‌کرد، دخترخاله از یک طرف جیغ می‌کشید و من هم احساس می‌کردم فلج شدم. یک ماه بعد فوت کرد و زندگی دخترخاله دگرگون شد.

توی مدت زندگی مشترکشون یک خونه خریده بودند، نصف پس‌انداز خودشون و نصفش رو پدر محمد داده بود ولی با این شرط که کل خونه رو به نام پدر محمد کنن و وقتی قرضشون رو پرداخت کردن، خونه رو بنامشون کنه. بعد از فوت محمد زیر قول و قرارشون زدن و با منت گذاشتن هستی و پسرش اونجا زندگی کنن و هنوز کفن پسرشون خشک نشده به هستی تاکید کردن که به فکر این نباشه که پسر کوچکترشون رو بابای پسرش کنه! حرف سنگینی بود و هستی هنوز باور نمی‌کرد زندگیش می‌تونه یک شبه اینطور تغییر کنه، اما روزای پیش رو وحشتناک‌تر بود. دوستای جوون متاهلش باهاش قطع رابطه کردن، زیر ذره‌بین خانواده خودش بود و خانواده همسرش هم از رفتن به خونه‌شون منعش کرده بودن و فقط سر برج مقداری پول به حسابش می‌‌ریختن و با آژانس مواد غذایی دم خونه‌ش. یک روز که عموی پسرک دلتنگ برادرزاده‌ش شده بود و برای دیدنش رفته بود، قیامت به پا کردن، به هستی گفتن که می‌دونن چه فکر کثیفی توی سرشه و با اینکه پسرک نوه عزیزشونه ولی اجازه نمیدن آینده پسر دیگه‌شون هم خراب بشه! اونجا فهمید که فوت پسرشون رو از چشم اون می‌بینن و خیال می‌کنن بد قدمه.

دو سال بعد با پسری توی محیط کار آشنا شد، پسر به شدت ابراز علاقه می‌کرد و انقدر محبت کرد تا هستی هم احساس کرد دلی که فکر می‌کرد مرده، از نو زنده شده. دوست داشتن باعث شد به پسر نگه یک بچه کوچیک داره و خیال می‌کرد اونقدر این عشق بزرگه، روزی که متوجه بشه پسرش رو هم قبول می‌کنه، حتی گاهی فکر می‌کرد هرگز حرفی از بچه نزنه و سرپرستیش رو به خانواده خودش بده، تنهایی، تهمت‌ها و حرف‌ها باعث شده بود چشم ببنده و راهی پیدا کنه برای برگشتن به جایگاه گذشته، اما مهر مادری قوی‌تر بود و بر ملا شدن داشتن یک بچه، همه چی رو دود کرد و به هوا برد. پسر از اونجا انتقالی گرفت به یک شهر دور و هیچوقت پشتش رو نگاه هم نکرد و هستی برای بار دوم قلبش شکست.

همیشه یاد این شعر می‌افتم که مصداق بارز زندگی هستی بود «از دشمنان شکایت پیش دوستان برم! گر دوست خود دشمن است، گلایه کجا برم». بدترین کار رو خانواده در حق هستی کرد، مادر، پدر، خواهر، برادر، عمو و دایی و هر کسی که فکر می‌کنی مهمترین و عزیزترین آدم‌های زندگی تو هستن، عوض بستن در دهن گشاد مردم، بیشتر پر به پرشون می‌دادن: کجا می‌ری؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چرا موهات بیرونه؟ چرا آرایشت زیاده؟ خونه فلانی نرو برات حرف درمیارن. با فلانی چرا سلام علیک کردی؟ به فلانی چرا اینطور نگاه کردی؟ فراموش نکن تو اون دختر سابق نیستی، تو الان یک زن بیوه‌ای که خریدار نداره و باید تا آخر عمر بشینی تو خونه و پسرت رو بزرگ کنی. مرد واسه تو یکی بود که مُرد، باید تا وقتی می‌میری با همین وضعیت سر کنی. ما آبرو داریم، باهاش بازی نکن. یک عمر با عزت زندگی کردیم سرافکنده‌مون نکن… حجم این حرف‌ها اونقدر سنگین بود که هستی با اولین مردی که سر راهش قرار گرفت ازدواج کرد و خبر وقتی به گوش خانواده‌ش رسید که کار از کار گذشته بود. هنوز یکسال نگذشته همسرش به جرم ضرب و شتم هستی بازداشت شد و دادگاه حکم طلاق داد.

این روزها با هستی هیچ ارتباطی ندارم، ولی می‌دونم خانواده طردش کرده ولی هنوز هم زیر ذره‌بین نگه‌ش داشتن، می‌دونم حرف‌های به تلخی زهرشون هنوز هم پشت دخترشونه، می‌دونم که خیال می‌کنن بی آبرو و سرافکنده شدن. و هستی… هستی انگار همون وسط زمستون کنار محمد دفن شد.

ولی افتاد مشکل‌ها

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

شبانگاه

 مادرم دوست‌های زیادی داشت، در بینشان چندتایی عموی مجرد هم بود که همیشه مادرم و بقیه خاله‌ها دنبال همسر خوبی برایشان بودند. در عنفوان نوجوانی حس کردم یکی از عموها بیش از بقیه با ما معاشرت می‌کند. آدم جالب و هیجان‌انگیزی بود و ازش خوشم می‌آمد. با اینکه همه کتاب‌های داستان و کارتون‌ها و سریال‌های تلویزیون تاکید داشتند که شوهرِمادر اصلاً مرد خوبی نیست و فقط از من کار خواهد کشید و کوزت خواهم شد ولی باز هم در بازی‌هایم عمو همخانه‌مان شده بود و در گرفتاری و کارهای مادرم کمکش می‌کرد. برایم این اتفاق جذاب بود و دل توی دلم نبود بفهمم نظر مادرم چیست. ولی عمو همیشه عمو ماند.

دوستم می‌گوید یک بار در مدرسه حسابی اشک ریخته‌ام و برای مادرم غیرتی شده‌ام. من و مادرم اما، از این احساس چیزی یادمان نمی‌آید. یا احساسی گذرا و دوره‌ای بوده یا واکنشی به قضاوت دنیای اطرافم یا برای رد گم کنی فیلم‌بازی کرده‌ام. آخر همیشه همه به مادرم مدال وفاداری و پایداری و فداکاری داده‌اند که البته برای فاطی تنبان نمی‌شود. در ثانی تا حافظه خودم و مادرم یاری می‌کند، به مجرد شناخت عشق و عاشقی برایش دنبال دوست‌پسر بوده‌ام. تا یادم است نگران تنها ماندنش بودم.

از مادرم پرسیدم واقعاً کسی پیدا نشد؟ چرا سختگیر بودی؟ گفت پیدا که نشد، ولی حق داشتم سخت بگیرم. باید کسی می‌بود که دوباره دلم را بلرزاند و به قوانین و گذشته خانواده‌مان احترام بگذارد، منطق و درکش با من هم‌راستا باشد، عکس همیشگی بابا روی طاقچه را تاب بیاورد، نخواهد هویتت را تغییر دهد، خیالم را راحت کند که در دوران نوجوانی و جوانی تو لولو سر خرمنت نمی‌شود، آسیب روانی و جنسی به تو نمی‌رساند، آزادیم را نمی‌گیرد، خودش و حضورش قوزی بالای قوزهای زندگیمان نمی‌شود. باید کسی می‌بود که ارزش و تحمل حرف و حدیث‌ شنیدن را داشته باشد. نمی‌خواستم چند صباحی باشد و بعد برود، توان از دست دادن دوباره را نداشتیم. گفت الآن هم که دیگر به زندگیم خو گرفته‌ام و حوصله ناز کردن و ناز کشیدن ندارم.

مرخصی

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

شامگاه

یه یار کم داریم و داریم نیروی جدید جذب میکنیم. ممکنه یه هفته صبر کنین تا تکمیل بشیم؟

عماد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

غروب

من انتخاب کردم. اونقدر دور و برم پر بود از حوادث ناخوشایند که بدون حتی یه لحظه تردید انتخاب کردم.

موضوع ساده بود. فکر کردم اگه ازدواج کنم و زمانی اختلافی بین بچه‌هام و مرد پیش بیاد و مجبور بشم طرف یکی رو بگیرم از بچه‌هام نخواهم گذشت و از مرد فاصله می‌گیرم. نه به خاطر اینکه فکر می‌کنم همیشه حق با بچه‌ست، به خاطر اینکه مطمئن بودم اگه توی این دنیا در قبال فقط یه نفر مسئول باشم، اون شخص بچه‌م خواهد بود. برای من موضوع به سادگی حل یه معادله از پیش‌حل‌شده بود: هر اتفاقی که می‌خواد بیفته، هر چی که می‌خواد بشه، جای من همیشه کنار بچه‌هام خواهد بود. با این زمینه ذهنی وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. چون می‌دونستم با اولین تلاطم بهم خواهد ریخت، و کوچکترین نسیم مثل یه طوفان هولناک ویرانش خواهد کرد.

پس پرونده ازدواج رو همون سال‌های اول، قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه یا چیزی بپرسه توی ذهنم بسته بودم. اما نیاز به داشتن رابطه بود. من زن جوانی بودم. نیازهای خودم رو داشتم. نیازهایی که ساکت نمی‌شد، از بین نمی‌رفت. بود. حضور داشت و کمبودش گاهی نفس رو می‌برید. گاهی حتی مهم نبود که کسی لمست کنه. همین که فکر می‌کردی کاش کسی باشه ، کسی که وقتی دلتنگی بتونی گوشی تلفن رو برداری و باهاش صحبت کنی، کسی که نگرانت باشه، تو رو به خاطر بیاره، براش مهم باشی، کسی که به تو حس زن بودن بده. این نیازی بود که دست برنمی‌داشت. اما من از همین هم ترسیدم. اونقدر اخبار ناراحت‌کننده خونده بودم که از تصور قرار دادن بچه‌هام در شرایط غیر قابل بازگشت ترسیدم: مبادا کسی اذیتشون کنه، مبادا کسی دست  روشون بلند کنه، مبادا کسی نگاه ناپاکی داشته باشه، مبادا… مبادا… مبادا…

اونقدر این افکار آزاردهنده بود که آگاهانه دور همه چیز رو خط کشیدم. نه تونستم به ازدواج فکر کنم، نه عشق و نه دوستی. نیاز به قضاوت خانواده نبود. نیاز به خط‌کشی جامعه و عرف و مذهب نبود. من نیاز به هیچ بند و چفت و افساری نداشتم. اونقدر از آسیب به بچه‌هام و تخریب زندگیشون می‌ترسیدم که به امنیتی که ممکن بود حضور مردی به زندگیمون بیاره فکر نکردم. ریسک نکردم. دروغ نگفته باشم سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت. شد حتی زمانی که در حسرت داشتن یه هم‌نفس سوختم و اشکم دراومد، اما هر چی که بود، پای بچه‌هام ایستادم. پا پس نکشیدم.

ستون خونه بودم یا نبودم، نمی‌دونم. فقط می‌دونم که حالا خیلی خسته‌م.

قفس کبود

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

عصر

– بیتا هجده سالگی ازدواج کرد. نوزده سالگی بچه‌دار شد. بیست و چهار سالگی همسرش رو از دست داد و بیست و پنج سالگی مجبور شد انتخاب کنه که می‌مونه خونه و فقط به بزرگ کردن دخترش قناعت می‌کنه یا خانواده‌ی شوهرش بچه رو ازش می‌گیرن. توی دعواها و کشمکش‌ها دخترکش یه بیماری روان‌تنی جدی گرفت و بیتا دست از دخترش کشید تا فشار عصبی بیشتری به کودکش نیاد. پنج ساله بیتا دخترش رو ندیده و به جای یه مادر، یه زن جوان موفقه.

توی بخش فرهنگی شتر گاو پلنگ جامعه که ما زندگی می‌کنیم، من هیچ‌کس رو ندیدم به بیتا حق بده یا ازش دفاع کنه. همه فکر می‌کنن باید دخترش رو انتخاب می‌کرد و  چند سال زمان می‌داد تا تنش‌های ناشی از فوت همسرش کم شه و بعد با مادر و پدر شوهرش از نو مذاکره می‌کرد. انگار هویت مستقل بیتا به عنوان یه مادر خیلی مهم‌تر از انسان بودنش قرار می‌گیره و بیتا برای ترجیح دادن خود مستقلش و خود آزادش، از نظر همه محکومه. حتی عده‌ای می‌گن چرا احترام بیشتری به مرزهای احترام که سنت تعریف می‌کنه نذاشت تا خانواده‌ی شوهرش بیشتر دوستش داشته باشن. بیتا توی این مدت یه زن جوان و بسیار زیبا و تقریبا موفق شده. بدون کودکش.

– شبنم شوهر مذهبی و سخت‌گیری داشت و بعد از تولد پسر دومش جدا شدن. بچه‌ها با مادر موندن. شبنم با یه پسر دوست شد و مرد، اومد و باهاش همخونه شد. زن‌های مجتمعشون – عموما زیر چهل سال – شبنم رو طرد کردن که بعد از جدایی گوشه‌نشین نشده و همچنان داره از زندگیش لذت می‌بره. پدر شبنم دوربین مدار بسته نصب می‌کنه و از همخونه‌اش باخبر میشه و به بهانه‌ای وکالت بلاعزل از دخترش در مورد مالکیت خونه می‌گیره و بعد خونه رو ازش می‌گیره. به همسر سابق دخترش هم فشار میاره که دخترم صلاحیت نگه داشتن بچه‌ها رو نداره. لطفا نذار پیش مادرشون بمونن.

تا چند سال پیش فکر می‌کردم انسان‌ها با نقش‌هاشون تعریف میشن. مادری، همسری، دختری، خواهری یا هر چیز دیگه. الان اما برای من اصالت با تجربه کردن و زیستن زندگی شده. می‌بینم اما که در جامعه‌ی اطرافم اینطور نیست. زنی که از نقش تعریف شده‌اش خارج شه در نهایت محکوم و ناشزه خونده می‌شه. زنی که معمولا فقط خواسته‌اش زیستن حداقلی از زندگی بوده.

در مادری اجباری، در تنها از کل جهان مادری کردن و در محدود کردن زن به بهشت اجباری هیچ برکت و هیچ اوجی وجود نداره. این مرزهای اخلاقی برای وقتی بودن که جامعه کشاورزی بود و بچه چون قابلیت کار مزرعه یا تولید مثل بیشتری از والدینش داشت مقدس‌تر شمرده می‌شد. متاسفانه زیستن، حقیه که هنوز به آسانی داریم دریغش می‌کنیم.

از هزاران زن. از همدیگه. از همه.

زنان علیه زنان… روزگار سخت مادران مجرد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

بعد از ظهر

میترا، نوه عموی مادرم وقتی چهل و یک سال داشت همسرش را از دست داد. او با قد بلند و پوست مهتابی‌اش با موهایی که تا کمرش می‌رسید و چشم‌های درشت عسل رنگ با لباس عزا هم شبیه فرشته‌ای بود که از آسمان به زمین هبوط کرده است. چهلم همسرش که گذشت همه تلاشش را کرد تا روال عادی زندگی را از سر بگیرد. او مادر بود. دختری هفت ساله داشت که به خاطر از دست دادن پدر غم عالم نشسته بود توی چشم‌هایش و میترا تلاش می‌کرد او را از این شرایط خارج کند.

غروب روز پنجشنبه به روال همه آخر هفته‌ها دست غزل را گرفت تا از خفقان خانه‌ی خالی از عشق بگریزند و ساعتی را با کسانی بگذرانند که دوستشان داشت. خانه‌ی مادر همسرش سال‌ها مامنی بود برای دید و بازدید و دیدار نوه‌ها با هم. در که باز شد به وضوح دید که چهره فرخنده خانم جاری‌اش در هم رفت. دهانش را به شیوه‌ای جمع کرد که وقتی از چیزی رضایت نداشت جمع می‌کرد. یک ابرویش بالا رفت و خیلی آرام آمد نشست بغل دست مسعود خان که همسرش بود. یعنی برادر بزرگ همسر مرحوم میترا.

آن روز فرخنده خانم حتی وقت چیدن و برچیدن میز شام از کنار مسعود خان تکان نخورد. با همان دهان جمع شده و یک ابروی بالا نگه داشته میترا را زیر نظر گرفت و سوالاتش را با بی‌میلی محسوسی جواب داد. بعد از شام هم به بهانه سردرد مسعود خان را وا داشت تا خداحافظی کند. بچه ها را سوار ماشین کرد و به خانه بازگشت.

بعدها میترا برایم تعریف کرد فرخنده خانم بی‌اینکه ملاحظه کند که او چقدر زن محترمی است زنگ زده و گفته حواست باشد دم پر شوهرم نباشی. تو خیلی زیبایی و از حالا به بعد وقتی تو در جمع هستی احساس امنیت نمی‌کنم…

به نظرم هیچ توهینی بالاتر از این نیست که در ایران بسیاری مادران مجرد یا زنانی که به هر دلیل پس از ازدواج از همسرانشان جدا می‌شوند و یا آنها را از دست می‌دهند تهدیدی برای خود و زندگیشان تلقی می‌کند. این دشمنی همجنسان علیه هم اتفاق تلخی است که آنرا در میان دوستان غیر ایرانی‌ام ندیده‌ام. این البته خاص زنان جامعه نیست. مادران مجرد اغلب برای اجاره کردن خانه از سوی صاحبخانه‌ها و بنگاه‌های املاک صرفا به دلیل اینکه تنها زندگی می‌کنند به عقب رانده می‌شوند. در محل کار همکاران مرد و روسای آنها به همین دلیل توقعات نا به جا از آنها دارند و گمانشان این است زن مطلقه یا به هر دلیل بی‌شوهر بودن این مجوز را به آنها می‌دهد که هر درخواست نامربوطی از آنها داشته باشند.

در سرزمین من مادر بودن دشوار است. مادر مجرد بودن دشوارتر…

فصل بد تنهایی با تن‌ها

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نیمروز

– وقتی طلاق گرفت جوان بود -بیست و پنج ساله شاید- و حضانت دختر سه ساله‌اش را در ازای تمام حقوقش گرفت. حالا در طبقه پایین خانه پدری‌اش زندگی می‌کنند و برای هر ده دقیقه تاخیرش در زمان برگشت از سرِ کار باید به مادر و پدر و برادرانش جواب بدهد که کجا بوده و نکند سرش جایی گرم است که دیر بر می‌گردد. به شدت نیاز به رابطه‌ی عاطفی دارد ولی همکاران مردش به او به چشم یک ابزار برای فرو نشاندن شیطنت مورد نیازشان نگاه می‌کنند و پسران جوان به چشم تجربه‌ای کم قیمت و بی دردسر.

– شوهرش وقتی فوت کرد که دخترش دو ساله بود. زمان جنگ بود و او شغلی نداشت برای همین به خانه پدری برگشت. یکی از خواستگاران قدیمش که هنوز ازدواج نکرده بود دوباره برای خواستگاری پیش‌قدم شد؛ مادرش مخالفت کرد. می‌گفت خواستگارش «پسر» است و بعد از مدتی رهایش خواهد کرد و او دوباره «بدبخت» خواهد شد.

مرد دیگری به خواستگاری‌اش آمد که همسرش مرده بود و سه فرزند پسر داشت. این‌بار برادرش گفت زندگی کردن دختر او با سه پسر در یک خانه به صلاح نیست. چند سال بعد پس از فوت مادر و پدرش، زن دوم همان خواستگار اول شد و بعد پشیمان از ورود به زندگی او، از هم جدا شدند. در این فاصله دخترش یک بار نامزد کرد عموهایش نامزدی را به‌ هم زدند؛ دوباره با یکی از اقوام پدری ازدواج کرد؛ مرد ناسازگاری کرد و جدا شدند؛ بار بعد بی‌مشورت با کسی با پسری کوچکتر از خودش ازدواج کرد و چون بچه‌‌دار نشدند جدا شد.

مادر بالاخره با یکی از اقوام دورش که همسرش را طلاق داده بود و پسرانش با مادرشان زندگی می‌کردند ازدواج کرد. مرد بددل است و نمی‌گذارد زن پا از در خانه بیرون بگذارد. دختر گمانم ازدواج کرده باشد. کسی خبر ندارد. امیدوارم این‌بار طعم آرامش را بچشد.

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

پیش از ظهر

در ایران، زنی که به دلیل فوت، همسر خود را از دست می‌دهد، یا تنها می‌ماند و یا ازدواج می‌کند، حالت دیگری را عرف برنمی‌تابد و وی را در مظان اتهام قرار می‌دهد،یعنی زن نمی‌تواند (این که این اتفاق در ایران رخ می‌دهد بحث دیگری است) دوست پسر داشته باشد یا ازدواج سفید کند.

من زنان بسیاری را می‌شناسم که در سن بالای پنجاه سالگی همسر خود را از دست می‌دهند، فرزندان‌شان ازدواج کرده‌اند و ایشان اغلب تنها زندگی می‌کنند. به نظرم مشکل این زنان برای ازدواج، دید خود ایشان به این مقوله است. در واقع ایشان با  پیش زمینه‌ی ذهنی خود که نشات گرفته از جامعه پذیری‌شان در فضای ایران است تصمیم می‌گیرند که ازدواج نکنند (دقت کنید تصمیم می‌گیرند که ازدواج نکند، یعنی امکان انتخاب بین ازدواج کردن یا نکردن را از خود می‌گیرند) در حالی که فرزندانِ ایشان که حداقل یک نسل بعد از ایشان هستند، اتفاقا این را جزیی از حقوقِ مادر خود می‌دانند که امکان انتخاب ازدواج کردن یا نکردن را داشته باشد و به انتخاب او نیز احترام می‌گذارند.

 در واقع مساله این است که مادر از حقوق خود چشم‌پوشی می‌کند تا مورد طعنه‌ی عرف واقع نشود در حالی  که فرزندان و همسران‌شان‌ که قسمتی از عرف هستند بر این باورند که این حقوق برای مادر محفوظ است. گویی پوست‌اندازی در عرف صورت گرفته و مادران از آن بی‌اطلاع هستند.

اگر خواننده‌ی این متن هستید و مادرتان، همسرش را از دست داده است، لطفا حقوق مادرتان و دگرگونی عرف را برایش تشریح کنید و اجازه دهید‌ وی انتخابگر باشد نه مصلحت‌اندیش. کما اینکه نتیجه‌ی نهایی انتخابگری و مصلحت اندیشی‌‌اش یکسان باشد.

قوزک پایش

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

صبح

بعد از طلاق برادرش گفته بود: ”دیگه قوزک پاتم برات حرف درمیاره. تو طلاق گرفتی. بشین خونه آنقدر تو در و همسایه این ور اون ور نکن.” اینکه قوزک پایش هم برایش حرف درمی آورد البته کمی غلوآمیز بود، اما کم نبود حرف‌هایی که پشت سرش زده می‌شد.

_ دیگه تو برای کی آرایش می‌کنی؟
_ بشین بچه‌ت رو بزرگ کن. از شوهر اولت چه خیری دیدی که بخوای از شوهر دوم ببینی.
_ زن هم، زن‌های قدیم. همه جوونی‌شون رو پای بچه‌هاشون می‌ریختند.
_ چه خبرته الاگارسون کردی؟ کجا می‌خوای بری مگه؟

این‌ها حرف‌هایی بود که می‌شنید. چیزهایی که می‌دید، پچ‌پچ‌ها، پشت چشم نازک کردن‌ها، چشم غره رفتن‌ها، ریز ریز خندیدن‌ها. زندگی در شهری که زن‌هایش هم به او رحم نمی‌کردند و هر عملی از او را به نوعی تعبیر می‌کردند برایش سخت بود. در خانه‌ی پدری زندگی می‌کرد. پدرش اجازه کار کردن او را نمی‌داد. منطقش هم این بود: ”‌زن طلاق گرفته نباید بره بیرون کار کنه. مردم چی میگن؟ میگن باباش زیر خرجش زاییده.”

لیسانس داشت. لیسانس علوم آزمایشگاهی. تصمیم گرفت هر جور شده کار کند. با بدبختی در آزمایشگاهی مشغول به کار شد. روپوش سفید را که تنش کرد نفس عمیقی کشید. حالا او یک زن مستقل شده بود. یک زن کارمند. حقوق یک سالش را جمع کرد. از خانه پدرش رفت. خانه کوچکی برای خودش و دخترش اجاره کرد. آن روز که می‌رفت مادرش گریه می‌کرد که تو باعث ننگ مایی. تو آبرو برای ما نگذاشته‌ای. این حرف‌ها را هم گذاشت کنار تمام حرف‌های دیگری که شنیده بود و رفت. زندگی‌اش سخت بود. درآمدش آنقدر نبود که هم کفاف کرایه خانه بدهد و هم گذران زندگی. اما مگر چاره دیگری هم داشت. کار می‌کرد و کار می‌کرد.

یک روز به خودش آمد و دید درآمدش زیاد شده. ترفیع گرفته. زندگی‌اش رو به راه شده. حالا دیگر می‌توانست جاروبرقی سوخته‌اش را عوض کند. یا با دخترش به رستوران برود و با هم کلی بخندند و غذا بخورند. یا زمستان که از راه می‌رسد پالتو جدید برای دخترش بخرد. یا خانه بزرگتری کرایه کند. یا توستر بخرد برای گرم کردن نان‌های صبحانه‌شان.

دیگر زندگی بر وفق مرادش شده بود. سال‌ها گذشته بود و زندگی بر وفق مرادش شده بود. او فقط کار کرده بود و صبوری. یک گوشش در شده بود و یک گوشش دروازه. سوپروایزر آزمایشگاه بود. هنوز هم پشت سرش حرف بود. اما او دیگر برایش مهم نبود. که از اول هم نبود. که اگر بود آنقدر جاه طلبی نمی‌کرد. به همان زندگی با پدر و مادرش ادامه می داد و دائم باید به فکر قوزک پایش می بود که مبادا حرفی برایش بزند.

او حالا زن مستقل و موفقی بود. با دخترش زندگی می‌کرد و خوشحال بود. زندگی با او بی‌رحم بود. اما او آنقدر با صبوری ادامه داده بود که زندگی هم بر وفق مرادش شده بود.

مرخصی

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

سپیده‌دم

سپیده‌دم در دسترس نمی‌باشد.

تنهایی موروثی

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

سحرگاه

عمه جوون که بوده شوهرش می‌دن یه جایی تو شمال. به مردی خیلی بزرگتر از خودش. باغ داشته مرده. عمه تازه طرح معلمی‌شو تو دهات گذرونده بود. چند سالی بعد ازدواج، عمه طلاق گرفت برگشت شهر کوچیک و کوهستانی خودشون. یه دختر داشت چند سالی بزرگتر از من که بعد طلاق اجازه نداشت ببیندش. گمونم اون موقع یکی دو سالش بود بچه. عمه به خیال خودش می‌تونست تو شهرشون کار کنه، بعد پیگیری کنه حضانت بچه رو بهش بدن. یه زن مطلقه، تو یه شهر کوچیک، سی و خورده‌ای سال پیش. خودش می‌گه انقد که از برادرها و پدرش زخم زبون شنیده که چرا نتونسته شوهرداری کنه و حالا سربار اونها باشه، از غریبه نشنیده بوده. به اولین مرد مهربونی که برمی‌خوره عاشقش می‌شه، بعد هم زنش. مرده شغلی نداشت، یه سری زمین میراثی بود که به مرور سالیان فروخت و دود کرد. عمه نان‌آور اصلی خونه بود، حالا چهار تا بچه داشتن و عمه خاطره‌ی خوشی از زن تنها بودن نداشت.

– زری از یکی دو سالگی که مامان و باباش از هم جدا شدن دیگه مامانشو ندیده بود. چند باری مامانه با اتوبوس خودشو می‌رسونه به باغی که زری اونجا با مادربزرگ و پدرش زندگی می‌کرده، بلکه یواشکی زری رو ببینه. نمی‌تونه. زری هجده سالش که شد یکی از دایی‌ها رفت با پدره صحبت کرد مسوولیت زری به عهده‌ش باشه و اینجوری تونست مامان‌دار بشه. یک سالی که با مامانش و خانواده‌ش زندگی کرد، عاشق یکی از اقوام شوهر مامانش شد و ازدواج کرد. مرده اعتیاد داشت. بعد دومین بچه‌شون بیشتر مشخص شد. زری و بچه‌ها رو هم دودی کرده بود. نمی‌تونستن ول کنن برن. شل شده بودن. بدبین بود، دست بزن داشت. زری هم مث مامانش معلم بود. مرده رو ول کرد و رفت. انقد حرف پشت سرش زدن که برگشت دوباره با همون مرده چند وقتی زندگی کرد. لازم داشت اول خودشو بسازه. نه با دود. لازم بود ذهنشو آماده کنه واسه قضاوت‌ها و قساوت‌هایی که تو همون چند ماه طلاق تمرینی باهاشون مواجه شده بود. نزدیکترین دوستش رابطه‌شو باهاش قطع کرده بود چون به نظرش زری زیادی با شوهر اون گرم گرفته بوده. به نظر زری مدل خوش و بش کردنش فرقی با قبلا نداشت ولی دوستش اینطور فکر نمی‌کرد. انگار تنها که شده بود مهری به پیشونی‌ش خورده بود و حالا هر رفتارش با نگاهی به اون مهرِ بر پیشونی تعبیر و تفسیر می‌شد. یه سال بعدش کامل طلاق گرفت. مرده رو کشید دادگاه به خاطر اعتیاد، حضانت جفت بچه‌هاش با خودش شد، از شهر مادری رفت یه شهر کمی بزرگتر، و تصمیم گرفت دیگه ازدواج نکنه. به نظرش همین که بقیه ببینن می‌تونه تنهایی زندگی کنه باورشون می‌شه نیازی به مرد نداره و لازم نیست زن‌های دور و برش نگران مردهاشون باشن، مردهای دور و برش هم تکلیفشون مشخص می‌شه.

بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نویسنده مهمان: امید فصیح

اگر همین حالا از من بپرسید میان ماندن و سوختن و حفظ عنان خانواده به هر قیمتی (حتی به قیمت متارکه‌ای ابدی) و طلاق کدام انتخاب درست‌تری است حتما جواب روشنی برای آن ندارم. جالب‌تر اینکه من نه تنها فرزند طلاق نبودم که به روشنی نمی‌توانم درباره این موضوع سخن بگویم که پدر و مادر من در متارکه به سر بردند یا نه! احتمالا در دوره‌هایی پاسخ مثبت است اما این دوره‌ها چند ساله بوده، به چه صورتی بوده آنقدرها جزئیات را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم. نقطه عزیمت این نوشته اما همین فعل غریب به یاد نمی آورم است!

من تا بیست و پنج – شش سالگی آدم مداخله‌گری در خانواده بودم. به طور مشخص در نزاع و جدل‌های خانوادگی نقش موثری برای برقراری صلح داشتم و البته خودم همین را می‌خواستم. نقش داشتن و بیرون آمدن از انفعال نوجوانی. در نوجوانی در تمامی جر و بحث‌ها حق را به طور مشخص به یکی می‌دادم اینکه به کدام یک نه موضوع مهمی است نه گفتنش در خود نکته‌ای دارد اما بعد بیست و دو سالگی با ژست و پوزیشن دیگری با ماجرا مواجه می‌شدم.

اما از روزی که قرار شده بنویسم با خودم فکر می‌کنم چرا همه چیز را درست به خاطر نمی‌آورم؟! دلیل طفره رفتن‌ها، تاخیرها به دلیل یا بهانه گرفتاری و … شاید همین به یاد نیاوردن است. عذاب وجدانی به سراغم آمده و در من خانه کرده؟! عذاب وجدان چه چیز دقیقا؟! اینکه آدم حساس و درگیری که وضعیت روح و روان و فکر و خیال های مادر و پدرش -به طور ویژه- برایش مساله‌ای حیاتی بوده و حالا نیست یک خطا و گناه انسانی است یا طبیعت ماجرا؟!

این نزدیک به دو هفته مدام تلو تلو خوردم. گیج و گنگ. باید چه چیزهایی را دقیقا به یاد بیاورم؟! اندوه ابدی مامان یا تنهایی وصف ناشدنی بابا؟! این میانه اصلا من چه می‌کنم؟! منی که خوب به یاد نمی‌آورم و درست یادم نیست خیلی چیزها را. یادم است مثلا اولین دعوای مامان بابا که من به خاطر می‌آورمش. یادم است یک جور اندوه و رنج همراهم از اینکه مثلا چرا ما مثل خانواده خاله مهناز نیستیم یا چیزهایی از این دست اما هیچ زمانی در زندگی‌ام به این اندازه موضوعات حیاتی یک دوره از زندگی و حیاتم از من دور نشده‌اند.

شاید با خودم فکر می کنم وضعیت مامان و بابا بهتر از همه دوران زندگی‌شان است؟! دوران پساشصت سالگی بابا و پساپنجاه سالگی مامان مثل هر دو آدم دیگر در این سن به یک جور توافق و همدلی رسیده است؟! نمی‌دانم.

همه این ها را گفتم تا شاید این مقدمه اولین نوشته‌ای باشد که در این باب می‌نویسم. اینکه می‌گویم اولین نوشته یعنی اینکه نوشته‌های دیگری در کارخواهد بود؟! نمی‌دانم… فعلا به قوا و توانی نیاز دارم که به من رخصت دهد یا ندهد که آن روزها را به یاد بیاورم یا نه. اصلا دوباره وارد پروسه تحلیل شوم یا نه؟! چنین ضرورتی در من حیاتی است وقتی خودم نسبت به آنچه تحت عنوان زندگی خانوادگی مرسوم است مرددم یا لااقل قدمی برنداشتم.

تا اینجای کار فقط این را می دانم اگر فرزندی و نسبتش با والدین قرار است از سنی به بعد به فراموشی و نسیان مبتلا شود آن هم در آدمی مثل من که متواضعانه حافظه خوبی دارم و حساس به موضوعات انسانی و خانواده‌ام بودم شاید باید یکبار دیگر در مفاهیمی همچون سوختن و ساختن، به خاطر بچه‌ها، فردیت، عشق، سکس، دیگران چه فکر می‌کنند، خودخواهی، دیگرخواهی و … دوباره فکر کرد. کاری که چه خودم بخواهم و چه نه مبتلایش شدم.

از نو فکر کردن ضرورت امروز ماست درباره خیلی چیزها و این یکی چیز از مهم‌ترین‌هاست…