دسته: روابط خارج از چهارچوب ازدواج

به سفیدیِ استقلال

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

بامداد

چندسال قبل‌تر از این، وقتی به باهم بودن فکر می‌کردیم رویای جالبی می‌ساختیم که اینطور بود: هرکداممان یک خانه جدا داشته باشیم و بدون اینکه قرار و عهد و پیمانی داشته باشیم، باهم باشیم‌، گاهی در خانه او گاهی در خانه من و گاهی با هم، اما در اصل مستقل و آزاد. گمان می‌کردیم این‌طور که باشد تا ابد می‌توانیم عاشقانگی رابطه را حفظ کنیم بی‌آنکه بیالاییمش به دردسرهای زندگی مشترک، به قسط و اجاره و مهمان و شستشو و آشپزی.

عملی کردن این سبک زندگی در جامعه – اگر نگویم ناممکن – حداقل در خانواده‌های ما بسیار بسیار سخت بود؛ بنابراین تن دادیم به ازدواج؛ اما رسوم را تا آن‌جا که می‌شد کم کردیم. حالا، اگرچه حتی از بین قسط و قرض و اجاره و مهمان‌بازی وقت می‌یابیم که هم را دوست بداریم؛ اما من هنوز به آن خانه جدا فکر میکنم که گاهی از دست مهمان‌داری بگریزم آنجا و هیچکس را نبینم. اگر ازدواج سفید شبیه آن باشد ک ما آن‌وقت‌ها می‌خواستیم، به نظرم خوب است؛ اما اگر قرار است فقط عقد و مهریه و حضانت نداشته باشد، به نظرم همان آش قبلی است در یک کاسه‌ی جدید.

(راستش من نزدیک خودم کسی را ندیده‌ام که این‌کار را کرده باشد فقط گمان کردم باید یک راه حلی برای فرار از سختی‌ها ‌و قید و بندهای ازدواج باشد بنابراین من اطلاعاتم ناقص ناقص است و حسم همین ها که گفتم)

Advertisements

رابطه به زبان آدمیزاد

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

نیمه شب

یه مدتی خیلی دلم می خواست لباس سفید بپوشم و یه عالمه مهمون دست بزنن و پایکوبی کنن و رو سرم نقل بریزن و یه شب همه با هم جمع شن و به من تبریک بگن که از یک بودن دست کشیدم و به طور رسمی دو نفر شدم. حالا هر چقدر زمان داره می‌گذره می‌بینم چقدر من آدم اون ژست‌ها و اون حالت‌ها و اون قیافه‌های آتلیه‌ای نیستم. چقدر سختمه یه شب چند میلیون برای یه دست لباس بدم. چقدر بدم میاد به دین اجباری کشور عقد شم و چقدر دوست ندارم اجازه‌نامه‌ی ازدواجم رو پدرم امضا کنه. داره زمان می‌گذره و می‌بینم اصلا دلم نمی‌خواد، اون مراسم رو از سر بگذرونم.

ما کارهای مشترک زیادی می‌کنیم. از وقت‌گذرونی و تفریح مشترک تا کارمون با همدیگه‌ است. نصف اتفاق‌ها به عهده‌ی اونه و نصف دیگه با من. شام امشب رو من پختم. سفره شام رو اون آماده کرد. ظرف‌ها هم موند تا فردا ببینیم چه می‌کنیم. تصمیم‌های مالی رو با هم می‌گیریم. جیبمون یه بخش زیادیش مشترک شده. می‌دونم به چی فکر می‌کنه. می‌دونم نگران چیه. می‌دونه این روزها در چه حالم.

این وسط خانواده‌هامون غایب هستن. پدر مادر‌های هیچ کدوممون نمی‌دونن ما تقریبا کل هفته داریم با هم زندگی می‌کنیم. هر کس فکر می‌کنه بچه‌اش خونه‌ی خودش رو داره و صبح تا شب سرش شلوغه. من عصرها قبل از رسیدن به خونه به چند تا مغازه سر می‌زنم و مایحتاج شام دو نفره رو می‌خرم. اون برنامه‌ی گردش آخر هفته رو مدیریت می‌کنه. و بله همین یک عالمه سر شلوغی داره!

من اهل معاشرت با خانواده نیستم. اون اهل معاشرت با فامیل نیست. دلم نمی‌خواد پای پدر و مادر و بقیه وسط کشیده شه. دلش نمی‌خواد مجبور شه عید‌دیدنی‌ها خونه یک عالمه آدم که حتی اسمشون رو هم نمی‌تونه به خاطر بسپاره بیاد و معذب بشینه و تعریف و تعارف بشنوه. زندگیمون روال آرومی داره. از صبح‌ها که با خنده و بوسه شروع می‌شه تا عصرها که به شوق دیدن همیم. هیچ کس مجبور به بودن با اون یکی نیست. این رو هر روز می‌دونیم. انگار هر هفته از نو تصمیم می‌گیریم که با هم باشیم. انگار هر بار از این آزمایش سر بلند بیرون می‌آییم.

یه زوج دوست عزیز دارم که اون‌ها هم الان هفت ساله دارند با هم زندگی می‌کنند و زن رابطه اصلا دلش نمی‌خواد ازدواج کنند. تازگی تصمیم گرفتند که بچه‌دار شن و این هنوز دلیلی نیست تا بخوان با هم بودنشون رو رسمی کنند. من هم دارم به بچه فکر می‌کنم. به حدود پنج سال دیگه که زندگیمون ثبات بیشتری بگیره و یه نفر بهمون اضافه شه. مطمئن نیستم بخوام برای حضور بچه ازدواج کنم. همینه که بیشتر از ازدواج به مهاجرت فکر می‌کنم.

قانونی یا غیرقانونی؟

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

شبانگاه

سوار تاکسی بودم. مسیر طولانی‌ای بود. خانوم کنار دستی شروع به صحبت کرد. کمی از خودش که گفت شروع کرد از همسرش صحبت کردن. از اینکه در شهری دیگر کار پیدا کرده و زن هم تا چند ماه دیگر می‌رود همانجا پیش همسر. پرسید ازدواج کرده‌ام یا نه، چند وقت است، بچه دارم یا نه،… گفت چند ماه دیگر می‌شود دو سال که ازدواج کرده‌اند. گفتم قبلش دوست بودید؟ گفت نه، راستش سی ساله که شدم فکر کردم حالا دیگر وقت ازدواج است. گفتم خب بعد چطور با همسرت آشنا شدی؟ گفت با واسطه، بعد هم خواستگاری.

من و همسرم چند سالی دوست بودیم. آخر هفته‌ها دور از چشم خانواده‌ها با هم زندگی می‌کردیم در ایام دوستی و دانشجویی. روزی که درس هر دویمان تمام شده بود، و باید برمی‌گشتیم زیر ذره‌بین خانواده‌هایمان و راه دیگری نبود با هم باشیم ازدواج کردیم. همیشه در ذهن من اینطور بوده که وقتی نمی‌توانی بدون کسی زندگی کنی، وقتی آنقدر حضور یک نفر در کنارت اهمیت پیدا می‌کند که می‌خواهی صبح‌ها چشم به چشمش باز کنی، وقتش است بروید زیر یک سقف، عنوانش چه باشد اهمیتی ندارد. اینها شاید ابعاد عاطفی و اجتماعی دونفره شدن باشد، اما مسایل حقوقی و قانونی هم باید در نظر گرفت. اینکه وقتی دو نفر با هم زندگی می‌کنند، چطور قانون از حقوق هر کدامشان حمایت کند.

در برخی کشورها دونفره بودن افراد در شهرداری ثبت می‌شود، لزوما هم وردی خوانده نمی‌شود، مراسمی در کار نیست. دو نفر هم اگر خواستند به خانواده‌هایشان می‌گویند، نخواستند هم خودشان اند و خودشان. چیزی شبیه ازدواج سفید در ایران است با این تفاوت که در ایران این مساله جایی ثبت نمی‌شود. و همین مورد ایراد است به نظرم. اگر جایی حقی از هر یک از دو نفر ضایع شود، پیگیری سخت است. در همان برخی کشورها ازدواج با خواندن ورد در شهرداری، یا در کلیسا هم برقرار است. و در تمام این موارد می‌تواند مراسم بزن و بکوبی در کار باشد یا نباشد. ریخت و پاش و هزینه باشد یا نباشد. و مهم‌تر اینکه در همه‌ی این موارد قانون حامی حقوق دو نفر است.

یک سبد سبزی برای من، یک سبد سبزی برای تو

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

شامگاه

داشت سبزی‌های هر روزه‌اش را پاک می‌کرد. وقتی دسته‌های تره را برمی‌داشت، النگوهایش جرینگ  جرینگ صدا می‌داد. دختر گوشه‌ای نشسته بود. نشسته که نه، که بیشتر چمباتمه زده بود گوشه‌ای و نگاهش به النگوهای مادر بود که چه برقی می‌زد، که چه صدایی می‌داد. زن تره‌ها را که پاک می‌کرد، دختر اشک چشم‌هایش جاری شد. زن نگاهش کرد و گفت: ”‌مادر تو به تره هم حساسی؟” و ریز خندید. و باز گفت: ”‌پس فردا چطوری می‌خوای شوهر کنی؟ نه پیاز می‌تونی خرد کنی نه تره. مردا تره دوست دارند. چقدر دخترای الان لوس شدند.” و باز دسته‌ای دیگر برداشت و باز النگوها جرینگ جرینگ صدا دادند. دختر چشم‌هایش را پاک کرد و باز نگاهش به النگوهای مادر افتاد.

نگاهش به النگوها بود، فکرش اما جایی دیگر. به دنبال راهی می‌گشت برای بازکردن صحبت با مادرش. اما مگر می‌شد؟ زن تند تند داشت از مهمانی احتمالی برای این پنج‌شنبه و پاگشا کردن عروس برادرش می‌گفت. از این که خدا رو شکر، پسر برادرش هم سر و سامانی گرفته و از عروس می‌گفت که چه دختر برازنده‌ای‌ست. در منطق زن، ازدواج یعنی سر و سامان گرفتن. در منطق زن همه چیز به ازدواج ختم می‌شد. اما انگار داشت بلند بلند با خودش حرف می‌زد، که دختر هیچ هم‌فکری و هم‌زبانی‌ای با او نداشت. زن باز برگشت و گفت: ”‌مادر، به حرفام گوش می‌دی؟ باید کمکم کنی. دست تنهام. بیست نفر آدمن. هستی دیگه؟”

و دختر فکر کرد که این لحظه، همین لحظه طلایی با این جمله طلایی ”‌هستی دیگه” و منطق مضحک زن نسبت به ازدواج، می‌تواند شروع خوبی باشد. که همه چیز را بگوید. که بگوید که دیگر نیست. که دیگر هیچ وقت نخواهد بود. که می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. که می‌خواهد به خانه‌ی دیگری برود. به خانه‌ای دیگر با یکی دیگر، یکی دیگر بجز او و بجز پدرش. می‌خواهد به خانه‌ای برود که خودش سبزی‌ها را پاک کند. که دیگر تره لای سبزی‌ها نگیرد، که از چشمانش به وقت پاک کردن آب نیاید. که از منطق مادر در مورد ازدواج حالش بهم می‌خورد. همان طور که از آن تره‌ها. که ازدواج هیچ وقت به معنای سر و سامان گرفتن نیست. و هیچ وقت نخواهد بود.

باید به مادرش می‌گفت. باید می‌گفت که می‌خواهد زندگی جدیدی را شروع کند. با کسی که سال‌ها دوستش داشته. با کسی که سال‌ها حسرت زندگی با او را داشته. حالا می‌خواهد با او زندگی کند. نه اینکه با او ازدواج کند. نه اینکه زنش باشد. که اگر قرار بود زنش باشد و قرار به ازدواج بود، انقدر تلاش برای چگونه گفتن به مادر نداشت. که فقط می‌خواهد با او زندگی کند، زیر یک سقف، با او.

چگونه می‌توانست اسم این ”‌ازدواج سفید” را برای مادرش بگوید. چگونه توجیه‌اش کند. چگونه هضمش کند. چگونه می‌شد برای کسی که فقط و فقط ازدواج برایش تعریف شده، با ثبت در شناسنامه، حالا توضیح داد می‌شود ثبت در شناسنامه هم نداشت. حتمن می‌شد. اما او در آن لحظه ملعون ناتوان بود.

پس باز به النگوها نگاه کرد، و صدای ممتد جرینگ جرینگ‌شان. تره‌ها دیگر تمام شده بودند. مادر همان طور که دسته‌های نعنا و ترخون را از لای سبزی‌ها جدا می‌کرد تند تند، از چیزی هم می‌گفت. حتمن همان مهمانی‌اش، حتما غذاهایش، حتما دسرهایش. دختر اما حواسش جای دیگری بود. جایی برای شروع.

می‌توانست از تره‌ها شروع کند. مثلا بگوید: ”مادرجان می‌دانی. من از تره متنفرم. نه اینکه به وقت پاک کردنش اشک چشمم جاری می‌شود… نه. من از تره متنفرم به یک دلیل بی‌دلیل و فکر می‌کنم هیچ وقت از هیچ سبزی‌فروشی تره لای سبزی‌هایم نخواهم خرید. که تره‌ها را دوست ندارم. که در خانه ی خودم با همان مردی که قرار است با او زندگی کنم و حتی همسرم هم نیست، تره‌ای در کار نخواهد بود. و این را به او هم خواهم گفت. مثلا خواهم گفت: «هی تو که همسرم نیستی و معلوم نیست کلا چیستی. من تره دوست ندارم و لای سبزی‌هایم هیچ وقت تره نخواهد بود. پس لای سبزی‌های من دنبال تره نگرد. و اگر تو تره دوست داری خودت سبزی بگیر و خودت لای سبزی‌هایت تره بگیر. و وقتی تو آن طرف میز نشسته‌ای و من این طرف، یک سبد سبزی برای توست و یک سبد سبزی برای من. که سبد من بدون تره است و سبد تو پر از تره. و این یعنی من و تو زیر یک سقف زندگی می‌کنیم. و هر کدام سبزی‌های خودمان را می‌خوریم. هر کدام به شکلی. هر کدام به نوعی.”

این ها را باید می‌گفت. هم به مادرش، هم به او.

سبز، سفید، قرمز: اراده‌ام چه رنگی‌ست؟

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

غروب

ازدواج سپید نام شایسته‌ایست برای سپیدبختی، به‌ ویژه با توجه به قوانین ایران برای زن مزدوج. ازدواج اول بدبختی‌ست در ایران. ازدواج که کردی اختیارت دیگر دست خودت نیست. نه که همه عناصر ذکور عین هم باشند ولی قانون حرف دیگری می‌زند. برای انجام فرایض رخت‌خوابی می‌توانند سین جیمت کنند. تا دیروزش سفر و خانه و کار دست خودت و از نظر قانون دست پدرت بود و پدر هم هر طور که باشد بیخ ریش آدم است. ولی بعد از آن امضای لعنتی برای تک‌تک خواسته‌ها و اراده‌هایت یا باید همان روز امضا بگیری یا پیه هر غمزه‌ای را به تنت بمالی. در کل از نظر من در چارچوب قوانین ایران، با ازدواج هویت فردی را از دست می‌دهی و باید در سایه و معیت کس دیگری به حیاتت ادامه دهی.

آن سند کذایی متضمن هیچ بخت بلند و وفاداری‌ای نخواهد بود. چون هر چه که به اشتباه در ازدواج می‌جوییم در اصل باید در طرفمان بجوییم. اوست که باید برابری با زن و حقوق زن در زندگی و به معنای واقعی کلمه زندگی مشترک را درک کند، که اگر درک کرد با سند و بی‌سند شادی این همزیستی ردخور ندارد. اگر هم درک نکرد همین سند می‌شود بلای جان زن، همین سند به اویی که درک نکرده امکان تازاندن بیشتری می‌دهد.

راهی برای گریز

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

عصر

آن قدیم‌ها یادش به خیر، پسری دختری را می‌پسندید و مادر و خواهر و خاله و عمه را به خواستگاری می‌فرستاد. چند روز بعد بزرگترها برای بله‌برون به خانه دختر می‌رفتند. قرار بسته می‌شد و زمان عقد را تعیین می‌کردند. آنچه که داخل بقچه لباسمان بود می‌پوشییدم و می‌رفتیم تا در شادی دو خانواده شرکت کنیم. به هنگام خرید عروسی، دختر می‌دانست که داماد چقدر دارد و تا چه مبلغی می‌تواند خرید کند. یک سال برای تهیه جهیزیه (‌که کمرشکن هم نبود‌) فرصت گرفته می‌شد. هر کسی به اقتضای توان مالی‌اش هدیه‌ای می‌خرید و خانه عروس و داماد را آماده می‌کرد. کسی محبور نبود مبلغ کلانی برای تهیه هدیه هزینه کند. اما اکنون چه‌؟ هزینه عروسی‌، رقابت بر سر پوشیدن بهترین لباس و دادن گران‌ترین هدیه و سرانجام کم‌حوصلگی در مقابل مشکلات و عدم اطمینان سبب شده که جوان‌ها به روشی که اسمش را ازدواح سفید گذاشته‌اند روی بیاورند. ما به این روش می‌گوییم :سودا بوغولان سامان چؤپوندن ياپيشار / کسی که در آب غرق می‌شود برای نجات خود دست به چوب کاه می‌برد.

ازدواج سفید راهی برای گریز است. گریز از مسائل اقتصادی‌ همچون مسکن‌، خرید عروسی‌، مهریه سنگین و غیر‌قابل پرداخت. این نوع زندگی اگر چه  به ظاهر آسان است و دست و پاگیر نیست‌، به نظر من ‌‌روش درستی هم نیست. زن و مرد بدون عقد ازدواج‌، با هم زندگی می‌کنند. نسبت به هم مسئولیت کمتری احساس می‌کنند. هر وقت بخواهند بدون هیچ ضرر و زیان مادی از هم جدا شده و هر کدام به راه خود می‌روند. اما از نظر عاطفی جدا شدن ‌‌همان طلاق است و ضربه روحی‌اش به همان اندازه سنگین و اثرات مخرب این ضربه روحی بیشتر متوجه زنان است. چرا که در قوانین ما داشتن چنین رابطه‌ای غیر قانونی و غبر شرعی به حساب آمده و زنا نامیده می‌شود‌ که بیشتر دامان زن را می‌گیرد. در صورت گرفتار شدن‌، مرد با ضربه شلاقی رها می‌شود و زن با شلاق سرزنش‌، هزاران ضربه می‌خورد.

حالا از این ها می‌گذریم و به بچه که حاصل زندگی مشترک زن و مرد است می‌رسیم. یکی از اهداف زندگی مشترک ‌‌بچه‌دار شدن است.  در ازدواج سفید ‌‌اگر فرزندی به دنیا بیاید از نظر قانونی نامشروع است و طفلک کودک ‌به دنیا آمده نیز ناخواسته دچار دردسر می‌شود. زمان بچه‌دار شدن زن محدود است و مادر شدن با تمام سختی‌ها و مشکلاتش‌، شیرین‌ترین هدیه الهی است. یک زن هر چقدر هم خسته و مانده باشد یک لبخند شیرین بچه خستگی را از تن و جان‌اش می‌زداید و به او نیرویی تازه می‌بخشد. در حالی که مرد می‌تواند در هر سن و سالی بچه‌دار شود.

به نظر من ازدواج سفید راهی برای گریز از قوانین دست و پاگیر عرفی و شرعی و قانونی است. اما مزیت ازدواج قانونی بیشتر است. پس زنان و مردان عزیز آداب و رسوم دست و پا گیر اقتصادی را از سر راهتان بردارید. دست در دست هم داده و پایه‌های زندگی مشترک قانونی‌تان را محکم کنید. بگذارید از خانه‌هایتان صدای کودکانتان بیاید و ببینید زندگی با آنها چقدر زیبا و شیرین است. بچه‌ها پشت و پناه دوران پیری ما هستند. این نعمت را از خود دریغ مدارید.

آدمی در هر کشوری که زندگی می‌کند ‌‌باید تابع قوانین آن کشور باشد وگرنه زندگی‌اش بسیار مشکل می‌شود. از قدیم گفته‌اند: بیر کنده گئتدین گؤزو قییق‌، سن ده اول گؤزو قییق‌، اولماسا گؤزون قییق‌، قیی اولسون گؤزون قییق / اگر به روستائی رفتی که کوچک چشم‌اند،‌ تو هم چشم کوچک‌باش ، اگر چشمانت کوچک نباشد‌، جمعش کن که مثل آنها باشی‌. ( به مصداق مثل‌: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.)

از خاک بر سری تا سبک زندگی

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

بعد از ظهر

من در اغلب کلاس‌هایم که ارتباطی با خانواده داشته باشد، در مورد ازدواج سفید صحبت می‌کنم. یکی از دانشجویانم که بسیار مذهبی و سنتی است پیشنهاد داد که من به جای ازدواج سفید، از کلمه‌ی ازدواج سیاه استفاده کنم، چون این نوع زندگی بیشتر سیاه است تا سفید. دخترِ جوانی وقتی متوجه شد تعریف ازدواج سفید چیست، با چشمانی متعجب من را نگاه کرد و گفت: «خاک بر سر دختره! این جوری که بدبخت میشه، بعد از یه مدت پسره ولش می کنه و میره و دیگه کسی هم نمی گیردش!» دانشجوی دیگری حرفش این بود که «اونا که به هم حروم هستن، برن یه صیغه بخونن محرم بشن!» و دانشجوی دیگری باورش نمی‌شد که این نوع زندگی در ایران رواج داشته باشد. (در حالی که در ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، این سبک زندگی رواج دارد و فاصله دانشگاه تا ساختمان ما از لحاظ زمانی‌ حدود نیم ساعت است.)

برایشان توضیح دادم که این یک سبک زندگی است و در جامعه‌ی ما صرف نظر از خوبی و بدی، حلال بودن یا حرام بودن فعل وجود دارد. به نظر می‌رسد بزرگترین مانع ازدواج سفید در ایران، بحث محرم و نامحرم بودن است ولی با وجود این مانع، این سبک زندگی در ایران وجود دارد. انگار تغییر روند زندگی از احکام و قوانین مذهبی قدرتمندتر بوده. در واقع زندگی کنونی تاب تحمل قوانین را ندارد.

به نظرم ازدواج سفید و همخانه شدن با دیگری بدون سیاه کردن اوراق هویت را نیز باید به عنوان زندگی دلخواه بخشی از جامعه پذیرفت و به تصمیم ایشان احترام گذاشت.