دسته: راه‌های پایان دادن به یک رابطه

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه‌ است، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی‌پیچم، رک و را‌ست بگویید و چانه‌ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش‌آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک – نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو – چند روزی برو بیا و نامه‌نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه – در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس‌های مذبوحانه دیده‌ام. طرف فکر می‌کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفانامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند. ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این رویه‌ات بشود، دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم می‌شوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیرحرفه‌ای‌ست. ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند، در رابطه‌های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل‌کن سفت‌کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می‌گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می‌کشد و آشتی می‌کند، دوست تا وقتی حوصله‌اش را سر ببری تحملت می‌کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل‌خسته است و ظریف و زودی می‌زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می‌طلبد. هر قدر هم آدم تحصیل‌کرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده باشد، تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می‌لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می‌شود. فرد بالغ میفهمد که این بار حرف، باد هوا نیست. می‌فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدن ظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع‌بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده‌اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می‌خواهی و تا کجا دلت می‌خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می‌ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می‌کردم یا کاش بیشتر برایش می‌جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده‌ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة‌المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه ساز تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می‌خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می‌روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه‌های هم  را هر از گاهی زده‌ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی‌هامان. می‌خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که می‌گویم.

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم‌زبان و هم‌وطن، کسی از در رفاقت درآمد و ما هم که تازه‌وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه‌های دوستی ریخته شد. خب تفاوت‌هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی‌ها تفاوت‌هایمان بیشتر خودش را نشان می‌داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت‌های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می‌رفتیم تا اینکه یک از خدا بی‌خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می‌چرخید. این من بودم که از بی‌حوصله و بی‌علاقه حرف زدنش و کم‌پیدا بودنش هم شکم برد، هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش. بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق، ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری‌ست که معلوم نمی‌شود رابطه می‌خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی‌خواهد، چه می‌خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی‌شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می‌یابد. می‌دانم آخرش می‌رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می‌شود به پاچه‌ام که بیا ایرانی‌ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می‌کنند و با ایرانی جماعت نمی‌سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت‌های دنیای انسان‌هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی‌ها هیچ از این وادی نمی‌دانند که نمی‌دانند.

Advertisements

رهایی، نه جدایی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

از میان نامه‌های رسیده: صنم

یک روز دیدم از هر ده تلفن من یکی را جواب می‌دهد، از هر ده اصرار من، یکی به  قرار ملاقات منجر می‌شود و از هر ده اظهار علاقه من شاید یکی جواب بگیرد. اما نفهمیدم… از روز اول خودش گفته بود که این فقط یه دوستی‌ست، این من بودم که نفهمیدم یا نخواستم که بفهمم. من فقط همان لحظه را می‌دیدم، دیدنش، با هم بودن، حرف زدن، خندیدن،… حضورش.

اوایل، هر لحظه و در هر مکانی، ماشینی برای قرار بود. اما یک روز دیگر هیچ ماشینی در دسترسش نبود، هیچ زمانی وقت آزاد نداشت، هیچ مکانی امن نبود.

من نخواستم بفهمم چون همانطور که شروعش به اختیار عقلم نبود، پایانی هم برایش نداشتم. تصور می‌کردم یک رابطه عمیق وقتی شروع می‌شود به پایان نمی‌رسد، بلکه رشد می‌کند. پس وقتی تمام شد هم من نفهمیدم. فقط دوری کردن، بی‌اعتنایی، بی‌توجهی و بهانه‌تراشی را می‌فهمیدم و این کافی نبود.

اشک نتوانست کمک کند، گذر زمان هم بهبودی نبخشید، حضور فرد جدید هم بی‌تاثیر بود. آرامش وقتی رسید که باور کردم باید رها کنم… و رها شدم.

وحشت

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

مهمان هفته: امیرحسین احمدی

همیشه از این لحظه وحشت داشتم. بعضی وقتا به فکرم میومد که شاید یه روزی این اتفاق بیفته و ما نتونیم رابطه‌مون رو ادامه بدیم. اون موقع حتی فکر کردن به این موضوع هم واسم نفرت‌انگیز بود. اما الان همه چی فرق میکنه. حالا جدایی ازش شده تموم فکر و ذکر من. چرا اینطوری شد؟ چرا بعد از این همه مدت تصمیم گرفت تمومش کنیم؟ چرا این همه نسبت به من سرد شد؟ چرا دیگه اکثر تماس‌هامو جواب نمیده؟ یعنی واقعا میخواد بره؟

دنیای بدیه. بعد از اون همه عشق و دوست داشتن، غصه همدیگه رو خوردن و هوای همدیگه رو داشتن، حالا یه دفعه برگرده بگه بیا رابطه‌مون رو تموم کنیم. این روزها این فکرهای لعنتی بدجورعذابم میدن، اما دیگه کم کم باید قبول کنم که عشق یک‌طرفه معنی نداره. من التماسش کردم، ازش خواهش کردم، وعده دادم، به آب و آتیش زدم تا تجدیدنظر کنه، اما بی فایده‌ست. اون دیگه تصمیمشو گرفته و محکم رو حرفش وایساده. یه جورایی بهتره بگم دیگه بی‌خیال من شده.

الان همه چی عوض شده. دیگه فکرم کار نمی‌کنه. خیلی بده که دیگه مثل سابق منتظر تماس‌هاش نیستی. دیگه احساست نسبت به اون عوض شده… نمی‌دونم. شاید بهتر بود از همون اوایل آشنایی‌مون من این طور احساساتی رفتار نمی‌کردم و از خودم بی‌خود نمی‌شدم، و فکر این روز رو هم می‌کردم.

حالا اون می‌خواد که از هم جدا شیم. دلیلش شاید من باشم. شاید نتونستم انتظاراتشو برآورده کنم، یا مشکلات روزمره زندگی نذاشت که ما زیاد با هم باشیم. دیگه چه فرقی می‌کنه… هر دلیل دیگه‌ای هم می‌تونه باشه. ما داریم از هم جدا می‌شیم و من کاری از دستم برنمیاد. شایدم دیگه زور نگه داشتنشو ندارم. باید بپذیرم تو این دنیا هر کسی آزاده و می‌تونه آزادانه هر تصمیمی که می‌خواد واسه زندگیش بگیره. این کاملا منطقیه که اگه یه نفر نخواد با کسی باشه هیچ چیزی، ابزارایی مثل پول و قدرت، یا حتی زور هم نمی‌تونن حس اون شخص رو عوض کنن.

این رابطه داره تموم میشه و من باید با اون کنار بیام. دیگه فکر کردن در مورد این موضوع فایده ای نداره. باید احساسات رو کنار بذارم و برم دنبال کار خودم. نمی‌دونم برای آخرین بار چی می‌خواد بهم بگه یا چه درخواستی از من داره. این وسط من فقط نمی‌خوام غرورم شکسته بشه.

سرنوشت بعضی‌هام این‌طوریه دیگه…

آیا بود که گوشه چشمی به ما کند؟

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

بامداد

صبح که تلگرامم رو چک می‌کنم ، «پ» برایم نوشته اینم رفت بی‌خداحافظی. «پ» تقریبا در طی سه ماه، چهار رابطه را به قول خودش به بدترین شیوه تمام کرده است. تمام کردن خوب از نظر «پ» یعنی این که دفعه آخر با هم بیرون بروند و بعد از هم خداحافظی کنند، از تمام کردن‌های اس ام اسی، چتی و تلفنی بدش می‌آید. گاهی به او می گوییم تو باید جشن طلاق راه بیندازی، تا دلت آرام شود و خیالت راحت شود که رفت.

«پ» بعد از هر نوع خداحافظی، تا مدتی ذهنش درگیر رابطه است و رابطه بعدیش ریشه در رابطه قبلی‌اش دارد. در واقع یک دور را با خود حمل می کند.  تز، آنتی تز، تز، آنتی تز و… بعد از اتمام رابطه به هر نحوی، در شبکه‌های اجتماعی، آدم قبلی را رصد می‌کند و لایک‌هایش را می‌جود و در میان لایک‌هایش بالاخره فردی را پیدا می‌کند که جای او را گرفته است. شروع می‌کند به تحلیل و مقایسه  بین خاک بر سر طرف مقابل کنن با این انتخابش و خاک بر سر خودش کنن که آدم جدید آدم قبلی از او بهتر است. این رفت و آمد تا ورود آدم جدید ادامه دارد، مدتی متوقف می‌شود و باز شروع می‌شود.

«س» نقطه مقابل «پ» است، به زعم خودش به راحتی عوض کردن یک لباس رابطه را تمام می‌کند، و آن آدم خاص را تبدیل به سوشیال فرند می‌کند وهمه چیز تمام می‌شود. بعدها هم اگر او را با آدم جدید ببیند، خیلی عادی با او برخورد می‌کند. یک بار هم آدم خاص گذشته را با آدم جدید، دعوت کرده بوده شام و باز هم به زعم خودش خیلی بهشان خوش گذشته بوده.

«الف» اما با «س» متفاوت است، وقتی عکس آدم خاص را با آدم بعدی دست در دست هم دید، کارش به بیمارستان روانی رسید.

«ش» رفت عروسی آدم خاصش، همه مدت هم رقصید و خوشحالی کرد. اما جلو نرفت و تبریک نگفت و بعد از عروسی هم با اولین آدم که دید، خوابید.

«م» هنوز هم به دنبال بورخس (اسم آدم خاصش است) است و بعد از آن به زعم خودش نخواست با فردی وارد رابطه شود. پاتوق‌هایش را چک می‌کند، خانه‌ی قبلی‌اش را زیر نظر دارد، شرکت قبلی‌اش را رصد می‌کند و منتظر است. گاهی که در مورد بورخس صحبت می‌کند، فکر می‌کنی زاییده ذهنش است.

به نظرم نمی توان برای اتمام رابطه‌ها فرمولی ارائه کرد. هر فردی به فراخور شرایط عاطفی و دلیل اتمام رابطه‌اش راهکار خاص خودش را دارد. نمی‌توان منکر درد و سرگردانی تمام کردن رابطه‌ای شد. تمام شدن یک رابطه به زمان و پذیرش و حتی عزاداری نیاز دارد و هر فردی برای گذران این روند راه خاص خودش را دارد. در عین این همه اختلاف شاید تنها بتوان گفت که وقتی فردی مسئولیت اتمام را بپذیرد، گذراندن این روند را راحت می‌شود.

اسیر

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمه‌شب

من فقط یه بار عاشق شدم که اونم مثل اغلب عشق‌ها به ثمر نرسید. این جوری هم نبود که با دعوا یا مرور زمان و نشستن رنگ کهنگی، یا ورود یه آدم جدید به زندگی یکی از ماها تموم بشه. یه پایان تلخ بود، پر از گریه و حسرت اما آروم.

خانواده‌های ما دورادور همدیگه رو می‌شناختن اما هیچکدوم از انتخاب ما راضی نبودن. پدرم فکر می‌کرد اون آدم سست‌عنصر و بی‌اراده‌ایه، مادر اون هم فکر می‌کرد من زیادی امروزی هستم. نتیجه اینکه ما اول به با هم  بودن اصرار کردیم، بعد به رابطه‌مون پنهانی ادامه دادیم و در نهایت جدا شدیم.

پیشنهاد جدایی هم از طرف من بود. من عاشق مردی شده بودم به غایت آروم و مهربون که عاشق من بود اما غم ته چشم‌هاش نشون می‌داد که از رنج دادن مادرش رنج می‌کشه. نتیجه اینکه یه روز بعد از اینکه متوجه چروک‌های جدید زیر چشم‌ها و موهای سفید تازه سر زنده لابه‌لای موهاش شدم بهش گفتم از این شرایط خوشم نمیاد و پیشنهاد کردم جدا بشیم. باورش براش سخت بود اما من دلیل آوردم که به هیچ وجه حاضر نیستم وارد خانواده‌ای بشم که دوستم ندارن. گفتم در خودم قابلیت‌های زیادی رو می‌بینم و این نپذیرفتن مادرش به احساس من لطمه زده… گفتم دوست بمونیم اما جدا بشیم. بعد لبخند زدم و گفتم هر وقت دلت تنگ شد بهم زنگ بزن. قبول کرد اما جدایی حتی یک هفته هم دوام نیاورد. زنگ زد و همدیگه رو دیدیم. اول با تردید و بعد هم خیلی آروم و شمرده گفت خانواده یه دختر مناسب برای ازدواج براش در نظر گرفتن. غمگین بودم اما بروز ندادم. گفتم خیلی هم عالی. ما قبل از اینکه به دوست داشتن برسیم دوست بودیم. می‌تونیم بعد از این هم دوست بمونیم، و خندیدم… در حالی که خودم هم می‌دونستم دارم دروغ میگم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما (که پیش از پیشنهاد جدایی من، روزانه بود و روزی نمی‌شد که همدیگه رو نبینیم) یه محور گفتگو پیدا کرد: دختری که مناسب ازدواج با اون بود و خانواده‌ش بهش اصرار داشتن. بعد یه روز بی‌مقدمه گفت که قرار شده با خانواده‌ش برن خونه اونا. گفتم خواستگاری؟ گفت نه، فقط آشنایی،… که البته در فرهنگ لغات ذهنی من هر دو یه معنی رو داشتن. یه روز هم که داشتم خرید می‌کردم متوجه شدم توی مغازه گوشواره‌ای رو نگاه می‌کنه. فهمیدم به چی فکر می‌کنه. گفتم می‌خوای کمکت کنم یه کادوی خوب براش بخری؟ رنگ به رنگ شد و پرسید از کجا فهمیدم… مهم نبود، پس کمکش کردم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما هم کمتر و کمتر شد. تلفن‌ها هم کمتر شد. من وانمود می‌کردم کارم زیاده، اون سعی می‌کرد رابطه رو دوستانه حفظ کنه. دمادم نامزدیش که رسید، توی تاریکی خیابون دست‌هامو گرفت و گفت ما باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ می‌خواستم جواب بدم من طاقت دیدن تو رو با دیگری ندارم. اما لبخند زدم و گفتم بله که خواهیم دید. ما دوستان مشترک زیادی داریم، فراموش کردی؟ بعد خداحافظی کردم و عملا بعد از نامزدیش تلفن‌هاش رو بی‌جواب گذاشتم. یواش یواش تلفن زدن از طرف اون هم قطع شد. بعد خبر اومد که ازدواج کرده. من حالم خوب نبود. پناه بردم به کتاب خوندن، پرورش گل، نوشتن و اشک ریختن… و زمان گذشت.

هنوز دو سه ماهی از ازدواجش نگذشته بود که پیغام داد می‌خواد منو ببینه. سرد و تلخ پرسیدم تنها یا با خانمش؟ گزندگی جمله منو نشنیده گرفت و گفت تصادف بدی کرده… جایی قرار گذاشتیم و اومد. ظاهرش سالم و بدون هیچ لطمه‌ای بود. گفتم مگه تصادف نکردی؟ گفت خودم نه، ماشینم. بعد چند تا عکس گذاشت روی میز… لاشه صاف شده ماشینش بود. گفت مسافرت بودن، کنار جاده نگه داشتن و برای خوردن چیزی از ماشین پیاده شدن و کمی بعد کامیونی ماشین رو له کرده. گفتم متاسفم. پرسید آه که نکشیدی به زندگی من؟ گفتم نکشیدم. گفت مطمئن باشم؟… حوصله‌م سر رفته بود. اطمینان دادم. قهوه‌ام رو خورده نخورده ول کردم و بیرون زدم.

هفت هشت ماهی گذشته بود که باز زنگ زد. نذاشتم حرف بزنه، پرسیدم ببینم تو خوشبختی؟ گفت هستم. کارم داشت به التماس کردن می‌کشید. گفتم پس میشه اجازه بدی منم تو رو فراموش کنم؟… سکوت کرد. گفت همدیگه رو ببینیم. گفتم نکنه باز تصادف کردی؟ گفت نه. اما هنوز بچه‌دار نشدم. دلم می‌خواست داد بزنم. اما صدام در نمی‌اومد. فقط با شدت دندون‌هام رو بهم فشار می‌دادم. گفتم من دکتر زنان و زایمان نیستم. گفت اما من رنجت دادم، حتما آه کشیدی. حتما نبخشیدی. اگه فقط یه کلمه می‌گفتی که بخشیدی… گفتم بخشیدن نیاز نبود. من خودم خواستم که بری چون تحمل دیدن رنج کشیدنت رو نداشتم. اما اگه نیاز به شنیدنش داری، من بخشیدم، از ته قلب بخشیدم. حالا برو و زندگیت رو بکن و لطفا دیگه به من زنگ نزن. گفت من تو رو دوست دازم. گفتم باشه، فقط خواهش میکنم دیگه زنگ نزن. بذار همه چیز تموم بشه.

دیگه زنگ نزد… از این جریان سال‌ها می‌گذره، ما دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و با هم صحبت نکردیم. من قضیه رو فراموش نکردم اما باهاش کنار اومدم. در واقع برای من همون روزی که پیشنهاد جدایی دادم همه چیز تمام شده بود. اما دوستان مشترکمون میگن که اون هنوز داره توی هر جریان ناخوشایند زندگیش دنبال رد پای عقوبت و جزای خاطرات مشترکمون می‌گرده.

آغاز جداسری

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شبانگاه

وقتی با کسی پیمان مشترک می‌بندی و به او علاقه داری، امیدواری که رفیقان راه پر پیچ و خم زندگی خواهید بود. بین راه، اگر خسته شد او را بر پشت سوار کرده و تا رسیدن مقصد، سنگینی‌اش را تحمل می‌کنی و بالعکس. هنگام فقر و بیماری کنار هم هستید. هرقدر هم بدخلق و عصبی و پرخاشگر باشد، عصر هنگام منتظرش هستی که به آشیانه برگردد. گمان می‌کنی که به هر جور و قهرش راضی هستی. اما روزی فرا می‌رسد که کاسه صبرت لبریز می‌شود. دیگر علاقه‌ای به ادامه این زندگی مشترک، این دوستی و رابطه نداری. آنگاه است که نمی‌دانی چگونه بگویی که دیگر بس است. حتی اگر او فریاد بکشد که از دست تو خسته شده‌ام، اسبابت را بردار و گم شو خانه پدرت.

با وجود درد و ناراحتی، درمیمانی که چگونه بروی؟ به کجا بروی؟ سال‌هاست که در این خانه زندگی کرده‌ای. به خوی نیک و بد همراهت عادت کرده‌ای. خانه را رها کرده کجا بروی؟ به رفتن فکر کرده‌ای، اما به کجا رفتن نه. خانه پدر؟ نه! آنجا تا زمانی که دختر دم بخت بودی، سرای سلطانی‌ات بود، ناز می‌کردی و خریدار داشت. حالا شکست‌خورده و نیم‌شده کجا می‌روی؟ آیا تحمل سرزنش را داری؟ از طرفی می‌اندیشی به شوهر و مادرش. مادری که به جای آشتی دادن، پسر را تشویق می‌کند: پسرم رهایش کن مگر قحطی زن است؟ دخترکان پانزده ساله برایت سرو دست می‌شکنند.

به خود می‌گویی دیگر وقتش است. می‌روم. اما چگونه به او بگویم تو را نمی‌خواهم؟ دوستت ندارم. رویم نمی‌شود. نامه‌ای می‌نویسی و زیر بالش می‌گذاری. می‌خواند و اعتنایی نمی‌کند. تعجب می‌کنی، آخر مگر خودش نمی‌گفت برو خانه پدرت تو را نمی‌خواهم؟ حالا که من راضی هستم چرا اعتنایی نمی‌کند؟ سعی می‌کنی و برای خودت تمرین می‌کنی که به او بگویی من نیز از دست تو خسته شده‌ام. می‌خواهم رابطه زناشویی را با تو به پایان برسانم. می‌گویی و همراه با یک سیلی آبدار و پرخاش جواب نه می‌شنوی. متوسل به وکیل و دادگاه و عدالت می‌شوی و بالاخره رابطه‌ات را تمام می‌کنی.

با توام ای همسر، اگر مثل… با زبان خوش جدا می‌شدیم و بچه‌هایمان نیز ما را درک می‌کردند چه مشکلی داشت که با این کشمکش و اوقات تلخی جدا شدیم و بچه‌ها مجبور شدند از ما یکی را انتخاب کنند؟ بدیهی است که رفتار مرا عاقلانه‌تر از تو دیدند و از من حمایت کردند. همانگونه که جوانی‌ام فدای کودکی‌شان کردم. آنها نیز تو را فدای فداکاری من کردند.

خیلی می‌خواستم مثل دوست خارجی‌ام ، یک فنجان قهوه درست کنم و از همسر بخواهم که بنشینیم و با هم صحبت کنیم. به بچه‌هایمان بگوییم که ما با هم مشکل داریم و نمی‌توانیم کنار هم در یک خانه زندگی کنیم. از هم جدا می‌شویم. اما شما فرزندان ما هستید و ما پدر و مادر شما. مثل همیشه با هم و همراه و پشت و پناه همدیگریم.
افسوس که دادگاه تصمیم گرفت.

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شامگاه

یکی از فانتزی‌هایم همیشه این بود که مثل شخصیت‌های داستانی که یکهو ول می‌کنند و می‌روند و عاشق بیچاره را رها می‌کنند و عاشق دل خسته در کنج خودش می‌ماند و اشک می‌ریزد و در حسرت معشوق و عشق‌اش، زندگی را زهر خودش می‌کند، من هم روزی اگر می‌رفتم زندگی برای عاشق دل‌خسته‌ام زهر می‌شد. که زندگی برایش سم می‌شد. که کوفت و زهرمارش می‌شد. اما نشد.

اولین بار وقتی به جنون رسیدم که فهمیدم ”میم”، معشوقه دارد. همه ظرف‌ها را شکستم. دی‌وی‌دی‌هایش را از وسط خرد کردم. کتاب‌هایش را پاره کردم. کتکش زدم. بدنش را با ناخن‌های بلندم چنگ انداختم. و در آخر رفتم. در خانه را که می‌بستم، با خودم تکرار می‌کردم که من دیگر به این خانه لعنتی باز نخواهم گشت. در خانه را که می‌بستم، نمی‌دانستم کجا باید بروم. سوار مترو شدم. مثل دیوانه‌ای بودم که از قفس‌اش بیرون پریده بود. از همه حالم به هم می‌خورد. صدای دخترکانی که آزادانه می‌خندیدند و با طره موهای‌شان بازی می‌کردند، آزارم می‌داد. صدای دو زنی که کنارم پچ پچ می‌کردند، مثل ضبط صوتی قدیمی از عقب به جلو، از ته به سر شنیده می‌شد.

سوار مترو شده بودم و به سمت میدان آزادی می‌رفتم. به سمت ترمینال. برای گرفتن بلیطی به ناکجا آبادی دور. عینک دودی زده بودم تا کسی چشم‌های قرمز و ورم‌کرده‌ام را نبیند. روبروی اتوبوس به مقصد ناکجا نشسته بودم تا نوبت حرکت‌مان شود. یک ساعت مانده بود و در این یک ساعت من دائم تصور میکردم که ”میم” دارد در راهروهای ترمینال می‌دود به دنبال من، تا بغلم کند و بگوید: ” نه، نمی‌گذارم که بروی” و دائم صحنه را عقب جلو می کردم و دیالوگ ”میم” را عوض می‌کردم:
-عزیزم، کجا می روی…
نه، این خوب نبود.
-عزیزم، من هنوز دوستت دارم.
این یکی زیادی فیلم فارسی‌وار بود.
و من گریه می‌کردم و می‌دویدم و می‌رفتم او از پشت دستم را می‌گرفت و مثل تمام فیلم‌ها باران تندی هم می بارید. اما آن روز از باران خبری نبود. که آفتاب بود.

پس دوست داشتم ”میم” به یاد من با وسایلم سرکند، با لباسهایم، با کفگیر و ملاقه آشپزخانه‌ام، با رژ لبی که هرروز می‌زدم، با بالشم، با ملافه‌ام، با بوی عطرم، با کفش‌های کهنه‌ام، با قرص‌های ژلوفنم، با عکس‌هایم.

من رفته بودم و منتظر بودم سوار آن اتوبوس لعنتی که مثل مرکب مرگ جلویم ایستاده بود شوم و بروم به جایی که نمی‌دانستم کجاست. به مادرم فکر می‌کردم، به پدرم، به حرف‌های پشت سرم، به اینکه چقدر مرموز و دست‌نیافتنی گم و گور شده بودم. به اینکه چقدر زندگی نکبتی‌ام شبیه فیلم های درپیت لعنتی شده بود. به اینکه چرا یک اتفاق آن را شبیه شاهکارها نمی‌کرد.

راننده که زمان حرکت را اعلام کرد، تمام مسافرها با بارو بندیل‌شان راه افتادند به سمت اتوبوس. من ساک کوچکی دستم بود با چند لباس و مقداری پول. حالا باید سوار اتوبوس می‌شدم و می‌رفتم. پس سوار اتوبوس شدم و نشستم. نشستم. نشستم. نشستم. من نشسته بودم. من هنوز نشسته بودم. تا یک دفعه بلند شدم. اتوبوس داشت راه می‌افتاد. من بلند شدم. من با عینک دودی بزرگ روی چشمم، با صدای گرفته‌ام، با ساک دستی در دستم، بلند شدم و پیاده شدم و همان مسیر را بازگشتم، و از همان دری که رفته بودم، داخل شدم.
البته می‌خواستم بروم. البته می‌خواستم تنهایش بگذارم. البته می‌خواستم زندگی با او را تمام کنم. البته همه چیز دیگر برایم تمام شده بود. اما من برگشته بودم. اما من قدرت تمام کردن را نداشتم. من توان از نو ساختن را نداشتم. و دائم با خودم تکرار می‌کردم، تو هیچ گاه پیش نرفتی.. تو همیشه فرو رفتی…

من بازگشته بودم تا با او، زیر همان سقف نکبتی، در همان خانه نکبتی، با دیوارهای نکبتی‌اش زندگی کنم.