دسته: رابطه امن احساسی

عشق و احترام

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

مهمان هفته: فرزاد سهرابی

احساس امنیت در یک رابطه دونفره به نظرم احساس آرامشیه که می‌تونه طرفین رو به لحاظ عاطفی تامین و به بهداشت سلامتِ روانی کمک کنه. کسی که آرامش روانی و امنیت لازم از رابطه‌اش نداشته باشه یه جورایی نامتعادله و این عدم تعادل می‎تونه در نوع برخوردش با دور و برش تاثیرگذار باشه.

کسی که احساس امنیت نکنه دایما دلشوره و نگرانی داره و موقعیت خودش رو به نوعی در خطر می‌بینه و همیشه دنبال راهکار برای ایجاد امنیت و یا فرار از رابطه می‌گرده. به بیان دیگه وقتی به این نتیجه می‌رسه که راه حلی برای قوی کردن رابطه وجود نداره، تنها راه حل  رو فرار یا جدایی از اون ارتباطه می‌بینه که به نظرم گاهی بهترین شیوه ممکن برای آزادی از یک گرفتاری و رنج عاطفیه. این جور وقتها، حتی با مشاوره هم مشکل حل نمی‌شه، چون حالت کاغذ مچاله شده‌ایی رو داره که با صاف کردنش هم به حالت اول برنمی‌گرده. هر چند به واسطه فرهنگ مذهبی و سنت‌های اجتماعی غلط جمله «سوختن و ساختن» در فرهنگ ازدواج ما شکل گرفته و تفکر قدیمی و کهنۀ «با لباس سفید رفتن به خونه بخت و با کفن سفید بیرون اومدن» از غلط‌ترین راهکارهای قبل از ازدواج خیلی از ما بوده.

در حالت کلی آدم‌ها توی رابطه دنبال چند واژه کلیدی می‌گردن که عشق و احترام و مورد توجه قرار گرفتن از مهمترین اونهاست. وقتی کسی رو کنارمون داریم که بهش میشه اطمینان کرد و به قول قدیمی‌ترها بهش تکیه داد، چنان احساس آرامش و امنیتی به آدم دست میده که دایما دوست داره اون لحظات رو به همه اعلام کنه.

تنها موضوعی که به نظرم می‌تونه در امنیت بین دو نفر خلل ایجاد کنه، تحت کنترل درآوردن طرف مقابل برای جذب بیشتر از امنیته! که با توجه به شخصیت و فرهنگ و چگونگی رشد در محیط خانوادگی، این قضیه متفاوته. امنیت عاطفی بین دو نفر معنیش کنترل کردن و ایجاد محدویت نیست، بلکه اینه که  ترس ناشی از  عدم امنیت در رابطه رو درمان کنیم. این ترس هم می‌تونه از رفتارهای ناشایست طرف مقابل در ما متبلور بشه و هم از وسواسی که ما نشون میدیم ظهور کنه. اگر پاسخ این سوال رو پیدا کنیم، مطمئنم که می‌تونیم موفق باشیم.

(البته زمان و موقعیت دو فاکتور اساسی هستن که با باز کردن بقیه فاکتورهای جانبی به حل موضوع بیشتر کمک می‌کنن و چون مطلب برای خوندن بیشتر از حوصله خواننده میشه، فعلا ازش رد می‌شیم.)

تو هم با من نبودی

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

بامداد

برای فرزانه ده سال طول کشید. دقیقا ده سال.

همسر فرزانه تازه مرده بود و یه پسر کوچیک داشت که سهراب سر راهش قرار گرفت. فرزانه از سهراب خوشش می‌اومد اما نمی‌تونست قید بچه‌ش رو بزنه و بچه رو به پدرش بسپره و بره ازدواج کنه، نمی‌تونست هم بچه رو نگه داره و  ازدواج کنه و بچه رو زیر دست ناپدری بزرگ کنه. این شد که هر چقدر سهراب اصرار کرد، فرزانه یک کلام گفت نه. بعد هم نشست و کلاهش رو با خودش قاضی کرد که دیگه ازدواج نخواهم کرد و زندگیش رو جمع کرد و  راهی فرنگ شد.

سهراب فکر هر چیزی رو می‌کرد به جز این که فرزانه دست بچه‌ش رو بگیره و بره. اول فکر کرد شوخیه، بعد فکر کرد حتما پشیمون می‌شه و برمی‌گرده، بعد شروع کرد به تلفن کردن و اصرار کردن که برگرد و در نهایت وقتی دید فرزانه دیگه برنمی‌گرده پاشو کرد توی یک کفش و گفت: حالا که تو برنمی‌گردی من میام پیشت. میام و ازدواج می‌کنیم. این حرف‌ها هم که شما در سه چهار خط می‌خونید دقیقا هشت سال وقت گرفت. یعنی ناباوری و صبوری و التماس و تصمیم به مهاجرت در سهراب دقیقا هشت سال طول کشید. هشت سالی که سهراب هر روز و گاهی حتی روزی دوبار زنگ می‌زد و دلتنگی می‌کرد. اما فکر ازدواج با سهراب زمانی برای فرزانه جدی شد که حالش بد شد و افتاد بیمارستان. سهراب که زنگ زد با نگرانی گفت بچه کجاست؟ کسی هست نگهش داره؟ کسی مراقب خودت هست؟ و زنگ نگرانی صدای سهراب اونقدر عمیق بود که فرزانه فکر کرد کاش ازدواج کرده بود با این مرد، این طوری اگه می‌مرد کسی بود که بالای سر بچه بایسته.

این مریض شدن و نگرانی از تنها موندن بچه و متقاعد شدن به قبول درخواست ازدواج هم خودش دو سالی طول کشید. این شد که به خودشون اومدن دیدن ده ساله کنار همن، بدون اینکه کنار هم باشن. تصمیمشون رو گرفتن. قرار شد فرزانه بره ترکیه تا ازدواج کنن. بعد خیلی اتفاقی فرزانه راهی پیدا کرد. به سهراب زنگ زد و گفت می‌شه ترکیه رو از پیش پا برداشت و سهراب مستقیما میاد کشور مقصد، ازدواج میکنن و با هم می‌مونن تا کارهای سهراب انجام بشه. اینها رو با ذوق و شوق و جزئیات تعریف کرد اما بر خلاف تصورش سهراب خیلی هم خوشحال نشد، یعنی اصلا خوشحال نشد.

سهراب بهانه آورد که باید خونه رو بفروشه، بعد گفت تصادف کرده. بعد گفت نیاز به پول داره چون کسی زیر چادر اکسیژن داره میمیره. بعد گفت باید بمونه چون باید از نظر مالی به دختر جوانی که همراه مادر فقیر و پیرش زندگی میکنه کمک کنه، بعد گفت خواب دیده و خداوند در خواب بهش امر کرده که از ازدواج با فرزانه پرهیز کنه. بعد بهانه‌های دیگه جور شد. فرزانه هشت ماه تمام گیج بود که چه اتفاقی افتاده. هر راه حلی پیش پای سهراب می‌ذاشت، سهراب یه موضوع دیگه داشت که «قبل از حل کردنش نمی‌تونست کشور رو ترک کنه»، عاقبت شوهر یکی از دوستان فرزانه پیشنهاد پادرمیونی داد، گفت که شاید سهراب مردونه راحت‌تر حرف بزنه… اینو گفت، اما به جای گفتگوی رو در رو رفت سر و گوشی آب داد و از در و همسایه پرسید. خواست قبل از گفتگو بفهمه که اصلا سهراب کجای این رابطه ایستاده. تحقیقات محلی هم دو هفته‌ای طول کشید. بعد با مشورت و طمانینه زیاد نتیجه گزارش شد: پای زن دیگه‌ای در میونه. الان دو سالی می‌شه که با زنی که توی محل خوشنام نیست رابطه داره. فرزانه و سهراب شش ماه بعدی رو وارد بازی اصرار و انکار شدن. بعد کار به اثبات و مدرک جرم کشید، متاسفانه حرف فرزانه به کرسی نشست. رابطه بعد از ده سال کاملا قطع شد.

این اواخر که با فرزانه صحبت می‌کردم می‌گفت: «عشق رو می‌فهمم، خیانت و عدم وفاداری رو هم. فقط نمی‌فهمم چرا آدم‌ها باید همدیگه رو بازی بدن. اگر سهراب به من می‌گفت من به خاطر نیازهام با زنی هستم، شاید قبول می‌کردم. اما نمی‌دونم با دروغ چکار کنم.» تمام قلب فرزانه پر شد از زخم تردید. دیگه به کسی اعتماد نکرد، دیگه به کسی تکیه نکرد، دیگه روی کسی حساب باز نکرد. از نظر اون بیرون از چهارچوب تنهاییش دنیا پر بود از گرگ‌هایی که کارشون دریدن و زدن زخم تردید بود.

ترکم مکن ای یار

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

نیمه‌شب

دو بار در زندگی‌ام رابطه‌های امنی را تجربه کرده‌ام. درهر دوی آنها عنصر مشترکی وجود داشت به نام اعتماد. چطور می‌شود به آدمی غریبه اعتماد کرد و دل و جان را به او سپرد؟ سوال سختی است که کماکان برایم جواب عقلی ندارد. در حقیقت خیلی شهودی به آن می‌رسم. در روابط احساسی شکست خورده‌ام همواره رد پای شکی است که از ابتدا، حتی بدون نشانه عقلانیی، برایم وجود داشته. شاید قلبم مانند سگی بو می‌کشد، بوی قابل اعتماد بودن را جستجو می‌کند.

خود کلمه «اعتماد» اینجا محل بحث بسیار دارد. برای من یعنی در لحظه‌ای که هستیم کاملا متعلق به هم هستیم، چشممان به جستجوی «مورد» بهتری دودو نم‌یزند، تا جایی که فردیت هر کداممان اجازه می‌دهد چیزهای پنهانی بغرنجی از هم نداریم. برای بیشتر و غنی‌تر با هم بودن هر دومان به یک اندازه تلاش می‌کنیم، برنامه می‌ریزیم. بی‌مناسبت و بامناسبت حرف رفتن نمی‌زنیم، اصلا اگر رفتنی هستیم از اول، چرا شروع کرده ایم با هم؟ اینجاست که نقطه حساس روحم آشکار می‌شود: ترس ترک‌شدگی.

شاید چون این راهی بوده از بچگی برای تنبیه کردنم توسط مادرم، هر ترک‌شدگی را مساوی بی‌لیاقتی و بی‌کفایتی خودم می‌بینم. انگار که تقصیر من باشد که او می‌خواهد برود. انگار به اندازه کافی آدم خوبی، یار کاملی نبوده‌ام. برای من بیشترین احساس امنیت را کسی به ارمغان می‌آورد که مدام دم از رفتن نزند.

گر تو هم دیدی سلام ما برسان.

اثر انگشت

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

شبانگاه

امنیت از آن مفاهیم سهل و ممتنع است. امنیت یعنی چه؟ صرف نظر از اینکه احساس امنیت شاید امری، فردی باشد شاید زنی امنیت را کتک خوردن بداند… (خیلی وقت پیش رفته بودم آرایشگاه، دو خانم با یکدیگر صحبت می‌کردند که شوهرهایشان تغییرات ناشی از اپیلاسیون را متوجه نمی‌شوند و یکی‌شان خیلی جدی می‌گفت: «کاش لااقل بزنه تو گوشم بگه زشت شدی.») اطمینان به داشتن آینده‌ای مورد قبول با فردی که در رابطه به سر می‌بریم، شاید تعریف  قابل قبولی برای امنیت باشد. دوستان بسیار زیادی دارم که در گفتگوی دوم یا سوم تلفنی با فرد مورد نظر، به این نتیجه رسیدند که آینده‌ مورد قبولی با فرد مورد نظر دارند و قرار ازدواج را گذاشته‌اند و بعد چند روز بی‌خیال قول و قرار به دیگری فکر کرده‌اند و از آن سمت نیز دوستانی دارم که هزاران سوال دام و رفتارهای آزمایشی برای درک میزان امنیت خود در رابطه داشته‌اند که اغلب نیز فرد مورد نظر از عهده‌ امتحانات و موقعیت‌ها بر نیامده است و عطای رابطه را به لقایش بخشیده‌اند.

در واقع یکی از نمودهای رابطه امن احساسی در ایران، ازدواج است. مشخص است که نمود اشتباهی است. در واقع دو نفر، یک احساس امنیت اولیه دارند که اغلب مبتنی بر شناخت خانواده‌ها از یکدیگر و یا شناخت‌ خودشان از یکدیگر است و وارد مرحله ازدواج می‌شوند و بعد از ازدواج متوجه می‌شوند که آن چیزی که انتظارش را داشتند این نبود! شوکه می‌شوند و اغلب نیز تلاشی برای خلق فضای جدید و مراقبت از بذری که کاشته‌اند نمی‌کنند و مسائل بسیاری پیش می‌آید.

به نظرم امنیت در رابطه عاطفی، مرحله به مرحله به وجود می‌آید و در طی زمان معنایش نیز دچار تطور می‌شود. شاید در ماه‌های اول رابطه، امنیت یعنی تاکسی گرفتن و با گذر زمان معنایش حمایت شود، در دسترس بودن شود و … در واقع نمی‌توان گفت، کِی و کجای رابطه با کدام رفتار می‌توان دریافت که رابطه امنیت دارد. درست مثل اثر انگشت هر فرد این موقعیت برای هر فرد، متفاوت است.

نميتوانم دگر برويَم

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

شامگاه

عاشقش بودم. ذره به ذره بدنش را حفظ بودم. خنده‌اش را می‌پرستیدم. عاشق شوخی‌های هوشمندانه‌اش، رندی‌های زیرکانه‌اش، دست‌خط زیبایش، هنرمندی در بیان احساسش، نگاه زیبایش به دنیا و هر چه در آنست، از هر موضوعی سر در آوردنش، توجهش به کوچکترین تغییری در چهره و مو اندامم، تیزبینی بی‌نظیرش، جدی بودنش در کار و مطالعه، هوش سرشارش، مهربانی‌های دلنشینش، دستپاچگی‌های بامزه‌اش، گهگاه بطرز دلفریبی محجوب بودنش، نگارش بی‌همتایش که انگار کلمات را خاتم‌کاری می‌کرد، دقیقا هر کلمه همان جا که باید باشد… عاشق همه اینها بودم. مرد شراب و کتاب و مزاح و شعر و هم‌خوابی و هم‌فکری و هم‌زبانی و سکوت بود. حتی سیگار کشیدنش هم شاعرانه و وهم‌انگیز بود. احساس امنیت تکیه کردن به یک کوه چگونه است؟ آن من بودم… وقتی که با او بودم برایم تفاوتی نمی‌کرد کجا هستم، در خرابه‌ای یا کنار ساحلی… فقط با او که بودم خوش بودم. زمان با او بودن برایم چون جادویی شگرف بود، او جادوگر من بود. قسم می‌خورم بارها در هنگام سکس و در اوج لذت به گریه افتادم و اشک‌هایم جاری بود بی‌اختیار… من او را این گونه دوست داشتم!

تمام مدت پنج سالی که با او گذراندم احساس من همین بود. سال‌ها طول کشید تا قادر شدم این افیون را از خونم خارج کنم و شاید بقایای آن همچنان جایی در خاطره‌ای خشک شده به زندگی ادامه می‌دهد که من دیگر کاری به کارش ندارم.

او اما، آن احساس امنیت را تنها حدود یک سال به من داد. آرام‌آرام حس می‌کردم صحبت از آینده نزدیک به آینده دورتر و دورتر حواله می‌شود. اغلب افسرده و گرفته و تلخ بود. من با همه مشکلات پر از شور زندگی و جوانی و زن بودن بودم. این را الان می‌فهمم که چه اندازه با بیست سال پیشم فرق دارم. تلاش می‌کردم که زندگی را در جهت امیال و خواسته‌های او ترتیب بدهم؛ اگر می‌گفت فلان موقع خوب است جایی برویم، من برنامه از قبل تدارک‌شده را بهم می‌زدم و در موعدی که او نظرش بود ترتیب می‌دادم.  غذاهایی که دوست داشت حتما در برنامه غذایی آشپزخانه من بود، تنها به شوق او به خرید لباس می‌رفتم و با رویای در کنارش بودن گوشه و کنار خانه را گردگیری می‌کردم، اوقات خوشمان منحصر به فرد و پر از ابتکار بود که اذعان می‌کنم من کارگردان اصلی آن بودم، هر وعده غذایی، تو گویی یک میهمان غریبه قرار است بیاید، گل‌آرایی میز، آراستگی همیشگی خودم که واقعا خسته‌کننده بود، همه و همه به دقت رعایت می‌شد. بارها و بارها ساعت چهار صبح بیدار می‌شدم، خیلی آرام به دستشویی می‌رفتم و یک آرایش ملایم می‌کردم بعد دوباره می‌رفتم می‌خوابیدم، وقتی در نور صبح بیدار می‌شدیم به من می‌گفت قربون شکلت برم که عین فرشته‌ها صبح اول صبح اینقدر خوشگلی! و من لبخند فاتحانه‌ای میزدم. دوست داشتم به خانه من که می‌آید از هر جهت بهترین اوقات را داشته باشد. مثلا یک بار ماشین خراب بود و نمی‌توانستیم جایی برویم، من خانه را تبدیل به یک نایت کلاب دو نفره شامل یک استریپر رقاص! کردم. یک بار میخواست فوتبال ببیند که مسابقه مهمی بود. التماسش می‌کردم بمان می‌گفت تلویزیون تو کوچک است حال نمی‌دهد. می‌روم خانه دوستم. من با همه تنگدستی دانشجویی و فقر مالی، در فرصتی که بعدازطهر خواب بود رفتم و از یک فروشگاهی که قسطی می‌شد جنس خرید به هزار تمهید یک تلویزیون بزرگ خریدم، و وصل کردم.  بیدار شد و در اتاق خواب را که باز کرد چشمش افتاد به تلویزیون بزرگ. گفتم حالا میمانی؟… چه بگویم. من اینگونه می‌خواستمش!

می‌فهمیدم گر چه با همیم و گرچه دوستم دارد ولی از صحبت در مورد آینده طفره می‌رود، در مهمانی‌ها چشمش دیگر فقط «مرا» نمی‌دید و من غصه می‌خوردم، اینقدر هوش داشتم که مسیر نگاه‌ها را دنبال کنم و قلبم تند تند بزند، بهانه می‌گرفت، سر مسائل کوچک اوقات تلخی می‌کرد، اوقات خوشی را البته با من بود ولی زمان‌های تنهاییم بیشتر و بیشتر می‌شد. اولین عشق زندگیم بود و افسوس خیلی چیزها را نمی‌دانستم. هی بیشتر سعی می‌کردم، هی عمیق‌تر در چاه تنهایی و ناامیدی فرو می‌رفتم.

روزی بعد از یک عشقبازی پر شور پرسیدم در لیست اولویت‌هایت من کجا هستم؟ گفت تو اصلا توی لیست نیستی. ناگهان حس کردم کسی آمپول مرگ را به رگ‌هایم تزریق کرد. بگو مگوهای بی‌پایان و دعواها و گریه‌ها و بارها جداشدن‌ها از آنجا شروع شد. رابطه ما تبدیل شده بود به یک چرخه علیل و مریض. عشق‌ورزی، بگو مگو، قهر، گریه، چند روز دوری، باز به هم رسیدن، بوسه‌های عمیق و بی‌پایان عاشقانه، و باز از سر…  مدت زیادی هم همین گونه بود و این شامل یک سال جدایی و باز به هم برگشتن بود. همینطوری تحلیل رفتیم و یک جا تمام شدیم… رفت، رفتم! تنها صخره ساحل می‌داند که در خرد شدن آن قایق چه آواز سهمگینی خاموشی گرفت!

دوره جوانی گذشت و گذشت. من بارها و بارها دوست پسر گرفتم و زندگی پرهیجانی را تجربه کردم، در این میان درس خواندم، بچه بزرگ کردم، به ثمر رساندم، موفقیت‌های خوب شغلی و علمی داشته‌ام، خودم را، توانایی‌هایم را، و آدم‌هایی را که سر راهم می‌آمدند و می‌رفتند را آزمودم ولی هرگز دیگر به چنان ورطه‌ای کشیده نشدم. یاد گرفتم یک چیز مهم است: عزت نفس و آن هم به میزان خیلی خیلی زیاد!

ده سال است ازدواج کرده‌ام با مردی که احساس امنیت عاطفی که به من می‌دهد همان کوه است ولی پوشالی نیست! اعتراف می‌کنم عاشق و واله و دلبسته مجنون نیستم و فکر نمی‌کنم دیگر هرگز می‌توانستم باشم، ولی قایق زندگیم آرام در یک بیکرانه آبی می‌رود… به قول غربی‌ها به قدر کفایت خوب است!

رابطه‌‌ای با شرط لازم و کافی

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

غروب

تا سر حد جان دوستش داشتم، تمام فکر و زندگی و اعتماد من بود، به هر طرف نگاه می‌کردم فقط چهره او بود. مجالی نداشتم برای دیدن بقیه، سیراب بودم از عشق و خواهش، درست مثل او. ما نه تجربه اول هم بودیم نه اولین عشق یکدیگر، آشنایی ما از سر تصادف بود و ادامه‌اش قسمت، ولی دست روزگار بازی زشتی را شروع کرد!

پنهانی و دور از چشم من با دیگری که دست بر قضا می‌شناختمش روی هم ریختند، زن را می‌شناختم و می‌دانستم دنبال اوست ولی آنچنان به او اعتماد داشتم که تقریباً باورم نمی‌شد بتواند او را از چنگ من در بیاورد. زن، مار خوش خط و خالی بود که پیشه‌اش تور کردن مردان متاهل بود، بعدها متوجه شدم و چه دیر! گرچه که حتی همین الان که رابطه‌شان بهم خورده است و روسیاهی برای خودش مانده است هم اگر سراغش بروی نمی‌پذیرد که اشتباه کرده، ولی من کاملاً فهمیده بودم. رک و راست به او گفتم که با فلانی ارتباطی داری و او حاشا کرد، حتی قسم خورد، مظلوم‌نمایی کرد و عصبانی شد که چرا تهمت می‌زنم. آنچنان زیبا و هنرمندانه نقش بازی می‌کرد که واقعاً باورم شده بود اشتباه می‌کنم. ولی گذر زمان زیبا و رقصان همه آنچه در نهان بود را روی دایره ریخت. دقیقا مشابه آنچه با من کرده بود آن زن بر سرش آورد، مو به مو، با تمام جزئیات! جلوی چشمانش با مرد دیگری ازدواج کرد، حتی قبل‌تر از ازدواجش،با مرد دوم ارتباط داشت ولی برای مرد سابق من از عشق و وابستگی می‌گفت! هنوز از بازی روزگار در حیرتم که چه قشنگ درست سر جایش تقاص همه چیز را گرفت، ولی یک چیز برای همیشه عوض شد: اعتماد.

به سراغم آمد و همه چیز را تعریف کرد، ولی نمی‌توانستم باور کنم راست می‌گوید، فکر می‌کردم باز هم ممکن است چیزی را دارد از من پنهان می‌کند. قسم می‌خورد ولی باور نمی‌کردم، بار قبلی هم قسم خورده بود. به نظرم حرفهایش تکراری می‌آمدند. مشابه همه آن فریب‌ها. ارتباطمان را به اصرار او از سر گرفتیم ولی من حس امنیتی نداشتم. اگر لحظه‌ای نبود یا پیدایش نمی‌شد فکر می‌کردم با دیگران است. تمام حرکات و کارهایش را زیر نظر داشتم و همه چیز مشکوک به نظر می‌آمد.

من واقعاً تغییر کرده بودم، از آن دختر پر شور و هیجان که اعتماد صد‌در‌صد به شریک عاطفی‌اش داشت به یک آدم شکاک و بدبین تبدیل شدم. بخشی هم تقصیر او بود، تلاشی نکرد برای جلب اعتماد از دست رفته‌ من. نهایت کلامش این بود که «برای کاری که نکرده‌ام دلیلی بر جواب دادن نمی‌بینم»! غافل از اینکه همان موقع که مشغول خیانت کردن بود دقیقا همین جمله‌ها را بدون کم و کاست تحویل من می‌داد.

همیشه پر از اضطراب بودم، دلشوره یک خیانت جدید رهایم نمی‌کرد و کوچکترین تلاشی برای ترمیم اعتماد از دست رفته نمی‌دیدم. تا افسردگی تنها چند پله فاصله داشتم، دیدنش دیگر حالم را خوب نمی‌کرد و نبودنش مثل خوره در جانم می‌افتاد و پریشانم می‌کرد. ماه‌ها فکر کردم. به شدت دوستش داشتم ولی برای یک ارتباط امن احساسی، عشقِ تنها کافی نیست، اعتماد تکمیل‌کننده امنیت است و من عاری از این حس بودم.

بعد از روزها کلنجار  رفتن با خودم، با احترام و توضیح دادن دلایلم، ارتباط را تمام کردم. سخت‌ترین کار دنیا بود و گمان می‌کنم هست. اینکه بگذری از عشق آتشینت، از کسی که دوستش داری.

من او را همه جوره، حتی بعد از خیانت آشکارش پذیرفتم، ولی او تلاشی نکرد تا امنیت را به من برگرداند، رهایش کردم با دیگرانِ احتمالی‌ای که ممکن است سر راهش سبز شوند. مطمئنم تنها نخواهد ماند ولی بعید می‌دانم کسی را عاشق‌تر از من به خودش پیدا کند. بعد از اتمام رابطه حالم بهتر شد، اضطراب‌هایم از بین رفتند، هنوز هم دلتنگ می‌شوم ولی نمی‌خواهم دوباره آن حس بد را تجربه کنم.

رابطه‎ها برای ادامه، به جز عشق به امنیت نیاز دارند، به اعتماد متقابل، به حس آرامش درونی. مراقبت کردن از این امنیت آسان نیست، حواسمان باشد.

رفیقیم

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

عصر

من و احساس امنیت جن و بسم‌لاهیم. خب خیلی هم عجیب و دور از انتظار نیست. کودکی بود و جنگ، نوجوانی بود و کمیته و گزارش همسایه‌ها، جوانی بود و چشم و انگشت‌های هیز. فکر می‌کنم پیش کی و کجا به جز چاردیواری خانه‌مان و حیطه آشنایان احساس امنیت کردم؟ هیچ‌جا و هیچ کس.

با همه این احوال دوست زیاد داشتم. البته دایره راحتم مرز روشنی داشت. از دوستی‌های والدینم آموخته بودم قبل از اجازه ورود به حیطه شخصی و خانوادگی‌ام، دوستانم را از الک‌های زیادی بگذرانم. دوستانم سطوح بسیاری داشتند. کمی که بزرگتر شدم تصمیم گرفتم احتیاط‌های آموخته را اندکی کمرنگ کنم و باور کنم که همه دوست و خوبند مگر خلافش ثابت شود. و همان اولین رابطه خاص احساسی‌ام بسیار تمیز و ظریف نشانم داد که خانواده یک چیزی می‌داند که می‌گوید مواظب باش.

اینکه می‌گویند عاشق پاک‌باخته مرا می‌گفتند. عقلم را نباخته بودم ولی سراسر اطمینان و اعتماد بودم. خودم را در رابطه در امنیت کامل می‌دیدم. از انصاف نگذرم همین احساس امنیت کامل باعث میشد هر اتفاقی برایم لذتی دو چندان داشته باشد. بارها از دوستانم شنیدم که اینقدر راحت اطمینان نکن ولی حس قشنگش چنان زیر دندانم مزه کرده بود که نمی‌خواستم با هیچ احتیاطی خرابش کنم. اما از جایی دیدم راحت نیستم، آرام نیستم. وقتی هست نگرانم، وقتی نیست هم نگرانم. وقتی هست نگران چگونه بودن خودم هستم. نگران قیافه‌ام، لباسم، حرف زدنم، با دیگران گرم گرفتنم، نظراتم؛ دیدم مدام مشغول گمانه زدنم برای دستش را گرفتن، برای بوسیدنش، برای نگاهش حتی. وقتی هم که نبود این نگرانی‌ها بود به اضافه نگرانی حالش چطور است، کجاست، غذا خورده یا نخورده، تصادف نکند، منتظر تماسم است یا کار دارد و تماس من مزاحمش می‌شود.

بخشی از این فکر و ذکرها به دلیل بی‌تجربگی من بود. اما او هم بی‌تجربه ولی آرام بود. فکر می‌کنم رفتار من خیالش را راحت کرده بود. او لازم نداشت این همه زمان‌سنجی کند. از توجه و تماسش همیشه راضی و شاد بودم. حداقل اینقدر برایش وقت داشتم که بگویم «الان نمی‌تونم حرف بزنم، خودم بهت زنگ می‌زنم». بخش زیادی از این حس ناخوشایند من به دلیل رفتار او بود چون اوایل که رفتارش فرق داشت احساس من هم متفاوت بود. رفتاری که حالا دیگر هر لحظه به من می‌فهماند اشتباهی‌ام.

بعد از آن رابطه دیگر در هیچ رابطه‌ای احساس امنیت نکردم. به همین دلیل از هیچکدامشان لذت نبردم و هیچکدام عمر طولانی نداشت. روزی به خودم آمدم که نگاهم به افراد سراسر شک و بدبینی بود. هر قدر هم طرف را دوست داشتم پس ذهنم آرام نبود. این ناآرامی چه با دلیل، چه بی‌دلیل، برایم عادت شده بود و در رابطه‌هایم و حتی در دوستی‌هایم تاثیر گذاشته بود. همه از من می‌هراسیدند. باری شنیدم بین دوستانم ملقب به مارپل شده‌ام. ناراحت شدم و با بیشترشان قطع رابطه کردم. ولی می‌دانستم این پاک کردن صورت مسئله است، پس تیشه را برداشتم و افتادم به جان شاخه‌های هرزم.

امروز اما در رابطه‌ای هستم که نه تنها خودش امن است، بلکه در باقی محیط‌ها و جوامع برای داشتن حس امنیت کمکم می‌کند. رابطه‌ای که چه دور است و چه نزدیک می‌دانم جایم در قبلش محفوظ است. می‌دانم هر چه هستم و هر چه باشم را دوست دارد. می‌دانم با حمایت بی‌حد و یا تایید کورکورانه در اجتماع از من احمق نخواهد ساخت. می‌دانم به وقت اشتباه تصحیحم می‌کند ولی این ربطی به علاقه و عاطفه بینمان ندارد. می‌دانم هرچه هست دوطرفه است و هر چه نیست اگر دوست داشته باشیم باشد، برای بودنش هر دو قدم برمی‌داریم. می‌دانم لازم نیست چیز دیگری جز اینکه هستم باشم تا قدرم را بداند، همانطور که من پذیرفتمش همانگونه که هست.