دسته: دست‌درازی و آزار جنسی

دردم اگر یکی بودی چه بودی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

از میان نامه‌‎های رسیده: بی‌نشان

خوب که به قضیه فکر می‪کنم متوجه می‌شم که هیچ وقت آن را مورد بررسی قرار ندادم. وجود داشته و فکر نکردم. فرار از واقعیت نبوده چون صحنه‌ها را با جزئیات به خاطر می‌آورم. فقط واقعیت دوست‌داشتنی نبوده. و نه تنها دوست‌داشتنی نبوده که قابل بیان هم نبوده. واقعا چرا قابل بیان نبوده؟ احساس شرم و گناه. به همین سادگی کسی با تو بد می‌کند و تو احساس شرم و گناه داری. من احساس شرم داشتم چون می‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چقدر اتفاق بدی است. خود موضوع به اندازه‌ی کافی زشت و تهوع‌آور و چندش بود که شرم‌آور باشد. و اما احساس گناه از آنجا می‌آمد که بارها و بارها هشدارهای لازم را دریافته بودم و فکر می‌کردم پس من باید مراقب می‌بودم.

صحنه‌ای که پسر تازه‌بالغ شده‌ی فامیل و چند سال بزرگتر از من، لحظه‌ی خداحافظی مرا صدا کرد و به اتاقی برد و امر فرمود دراز بکش و بعد با دراز کشیدن به روی من و مالش خودش یا ارضا شد و یا نشد. آن را دیگر نمی‌دانم که آن زمان کوچکتر از آن بودم که بدانم. آن زمان حتی احساس شرم و گناه هم نداشتم. اگر پدر و مادرم فکر می‌کردند کار بدی هست که اجازه نمی‌دادند همچین اتفاقی بیفتد. و این همه‌ی منطق من بود. آقا پسر فامیل بعد از اتمام کار فرمودند خب حالا برو. جریان را برای مادرم تعریف کردم و هیچ نگفت.

صحنه‌ای که با بقیه‌ی بچه‌ها رفته بودیم گردش و صحرا. رفتیم که سوار خر بشویم. کسی که همراه خر مربوطه بود پسر نوجوانی بود و من از همه‌ی بچه ها بزرگتر بودم. به بهانه‌ی کمک به من برای سوار شدن مرا دستمالی کرد. این بدترین حس فیزیکی‌ای بود که من داشتم. دست به جایی زده بود که نباید. احساس می‌کردم به من تجاوز شده است. این بار اما احساس شرم و گناه داشتم. این بار خوب می‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. این‌بار به کسی چیزی نگفتم. فقط روزم زهرمار شد و خاطراتم لجن‌مال.

صحنه‌ای که داشتم می‌رفتم خانه. با سرعت. عجله داشتم و تابستان بود. بزرگ بودم. راهنمایی شاید. خیابان‌ها حسابی خلوت بود. مردی در حال تعمیر ماشینش بود. از آن قیافه‌های موجه و مثبت. صدایم کرد که لطفاً کمکم کن. می‌دانستم که باید زود بروم. می‌دانستم که خیابان خلوت و یک مرد تنها یعنی چه. ولی زبان مخالفت نداشتم. کمک به یک انسان نیازمند پس چه می‌شد؟ قیافه‌ی موجه مرد هم جای شک نمی‌گذاشت. وادارم کرد در وضعیت سخت و دردناکی درون ماشین ولو بشم و دکمه‌ای را فشار بدهم و بارها به بهانه‌‌‌های مختلف آمد و خودش را به من مالید و سابید و لهم کرد. در نهایت تمام شجاعت و قدرتم را جمع کردم تا بگویم کار دارم و باید بروم. خیلی سخت بود که اعتراف کنم مورد تجاوز روحی و آزار جنسی قرار گرفته‌ام. احساس می‌کردم اگر نشان بدهم که فهمیده‌ام به لذت طرف افزوده‌ام و خودم هم احساس حقارت می‌کردم.

یواش‌یواش و به مرور یاد گرفتم چپ‌چپ نگاه کنم. به روی خودم بیاورم. اعتراض کنم حتی. و به هیچ کس هم نگویم چه اتفاقی افتاده است. جالب این جا بود که مادرم همیشه به من هشدار می‌داد و انواع داستان‌ها برایم تعریف می‌کرد و نگران بود که مبادا چه از اقوام نزدیک و چه غریبه کسی من را اذیت کند و من در فکر این هستم که آنها که هشدار داده نمی‌شوند و کسی نگرانشان نیست چه بلاهایی سرشان می‌آید؟

پی‌نوشت: نمی‌توانم از این قسمت نگفته بگذرم که من مقصر تمام این اتفاقات را جامعه و دولت و مدرسه می‌دانم. جایی که همیشه قربانی گناهکارتر است. جایی که همیشه قربانی شرمنده‌تر است. جایی که همیشه قربانی توبیخ می‌شود. و جایی که گناهکار اصلی معمولاً مجازات نمی‌شود. جایی که پسران و دختران ما به یک اندازه در معرض خطر هستند و کسی حاضر نیست این را بپذیرد.

مسافران گمشده‌ی آن قطار

«دست‌درازی و آزار جنسی»

مهمان هفته: آقای سنگ

اگر دیرتر جنبیده بودم مترو می‌رفت. انقدر خسته بودم که فقط دلم می‌خواست زودتر برسم خانه و یک چیزی بخورم. چشمم خون افتاده بود و موهام ژولیده پولیده. شال گردنم داشت خفه‌ام می‌کرد. قطار آمد و خودم را به زور جا کردم. به آقایی که جلوی در ایستاده بود لبخند زدم که یعنی برو جلوتر. در همین لحظه دو تا دختر آمدند. از قیافه‌هایشان معلوم بود که شر هستند و نهایتا بیست ساله بودند. در بسته شد و سینه به سینه دخترها ایستادم. کیفم را بین خودم و دخترها حائل کردم. سعی کردم نگاهشان نکنم. یعنی می‌فهمیدند که می‌خواهم امنیت بدهم؟ یک مرد میانسال کنار ما بود که داشت با چشم‌هایش دخترها را می‌درید. یکی از دخترها چرخید و پشتش را کرد به آن مرد. قطار تکان می‌خورد و من تمام سعی خودم را می‌کردم که به دخترها نخورم. کمترین تماس.

از این جنس شرمندگی‌ها بیزارم. یکی‌شان چند بار توی شیشه‌ها نگاهش با من تلاقی داشت، هر بار نقطه نگاهم را تغییر می دادم. مگر واگن بانوان نبود؟ مگر نمی‌دانند کجاییم؟ هر بار که خواستم عقب‌تر بروم نشد. کوچکترین حرکتی می‌کردم باید از پشت سری‌ها عذر می‌خواستم. پیرمرد با هر تکان قطار دست توی جیب شلوارش را به دخترها نزدیک‌تر می‌کرد. چشم‌هایم را بستم. خودم را توی خیابان تصور کردم که عکس مرد میانسالی را بهم داده‌اند که باید او را بکشم اما هرچه قدر می‌گردم پیدایش نمی‎کنم. مثلا توی شلوغی خیابان جلوی سینما بهمن.

همین که گوینده گفت ایستگاه انقلاب یکی از دخترها جیغ کوتاهی زد. چشمم را که باز کردم هر دو با کینه و تعجب به من خیره بودند. درهای قطار باز شد. دختر سمت راستی یک سیلی به من زد. مسافرها از پشت هل دادند و ما سه نفر افتادیم بیرون. دختر سمت چپی فحش ناموسی داد. چند ثانیه اصلا چیزی نمی‌توانستم بگویم بعد فقط می‌گفتم چی شده؟ اولی گوشه پالتوام را گرفته بود. چشم چرخاند دنبال مامورهای مترو. در قطار داشت بسته می‌شد. بوق ممتد: لطفا مانع بسته شدن درب‌های… چطور ممکن بود در مدت کوتاهی ثابت کنم که من دست‌درازی نکردم؟ شاید چند ساعت بعد جلوی قاضی کشیک باشم. فقط می‌خواهم برگردم خانه. پالتوام را از دستش کشیدم و عقب عقب برگشتم توی واگن و همان لحظه درها بسته شد. دخترها هنوز فحش می‌دادند. هیچکس قاطی آن جدال سه نفره نشد اما همه با نگاهشان داشتند مرا زخمه می‌زدند. سرم را انداختم پایین. دیدم مرد میانسال دارد توی شیشه‌های واگن خودش را می‌بیند و نیشخند می‌زند. با کینه نگاهش کردم، نگاهش را دزدید. دستش توی جیب شلوارش با نقطه‌ای درگیر بود. «حیف سنی ازت گذشته، حیف موی سفید داری لعنتی.» دیگر نمی‌خواهم بروم خانه، فقط دلم می‌خواهد دوباره آن قطار برگردد و به تک تک مسافرانش ثابت کنم من کاری نکردم.

پوشه پلاستیکی پاپکو

«دست‌درازی و آزار جنسی»

بامداد

این که اولین آزار لمسی را چه زمانی تجربه کردم به راحتی یادم نیست، احتمالا زمانی در سال‌های دبیرستان بوده است، چون تا قبل از آن همیشه همراه پدر، مادر یا یک بزرگتر بوده‌ام. از سال‌های اول دبیرستان بود که به دلیل مسافت طولانی‌تر خانه تا دبیرستان باید سوار تاکسی می‌شدم و همانجا بود که نشستن کنار آدم‌های غریبه و مریض را تجربه کردم. آنچه یادم مانده حس خشمی بود که پس از تلاش‌های کثیف بغل‌دستی برای نزدیک‌تر شدن و چسباندن وجود کثیفش به من، در من ایجاد می‌شد. الان که فکر می‌کنم هنوز نمی‌توانم بفهمم چه چیزی مانع از فریاد و اعتراض با صدای بلند من و امثال من می‌شد؛ ترس بود یا خجالت و دقیقا به چه دلیل!؟

ولی یادم می‌آید که احساس غالب در من خشم بود! خشم را با همه وجود به یاد می‌آورم. خشم از خودم؛ از خودی که نمی‌توانست یا بلد نبود چگونه اعتراض کند! برای فرونشاندن خشم، تصمیم گرفتم فکر کنم. اگر نمی‌توانستم با مشت به دهان طرف بکوبم یا فریاد بزنم یا به کسی بگویم، حداقل می‌توانستم پیشگیری کنم! همه روش‌های ممکن را در ذهنم بررسی کردم و عاقبت روش راحت و خوبی را پیدا کردم: پوشه‌های پلاستیکی پاپکو!

پوشه پلاستیکی پاپکو فرشته نجات من شد! هم نازک بود و فضایی نمی‌گرفت، هم آنقدر شق و رق بود که سفت می‌ایستاد و هم جنسش به گونه‌ای بود که هر چه به آن فشار هم می‌آوردی چیزی جز پلاستیک را نمی‌توانستی حس کنی! از روزی که پوشه را خریدم، هیچ وقت در تاکسی نفر وسط ننشستم. با خیالی راحت سوار تاکسی می‌شدم؛ کنار پنجره، با آرامش پوشه را کنارم می‌گذاشتم، کتابم را در می‌آوردم و تا مقصد با لبخندی بر لب مطالعه می‌کردم! گرچه چندین بار مورد اعتراض آقایان محترمی قرار گرفتم که این کار را توهین به خودشان قلمداد می‌کردند، ولی این موضوع باعث تغییر در رفتار من نشد.

آری، آزار لمسی تهدیدی بود که به کمک پوشه پلاستیکی پاپکو به فرصت تبدیل شد. فرصتی برای لذت بردن از اوقات بیرون از خانه و کتاب خواندن در ترافیک‌های تهران.

همه سرماخورده‌ی یک زمستان هستیم، زمستانی به نام زنانگی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

نیمه‌شب

سال‌ها پیش در یک شهرِ بسیار مذهبی دانشجو بودم، یک شب در بازارهای اطراف آستان مقدس آن شهر، سرماخورده و با حالی نزار، به دنبالِ داروخانه‌ای می‌گشتم تا نسخه‌ام را بگیرم. شیر هم خریده بودم. ناگهان احساس کردم دستی باسنم را لمس کرد. برگشتم و خیلی ناخودآگاه سیلی به صورت مردِ جوانی که پشتم بود و نیشش باز بود زدم. مرد به طرفم حمله‌ور شد. داد و بیداد راه انداخت و هر صفتی که به یک کارگر جنسی می‌توانست نسبت بدهد به من نسبت داد، تقریبا همه‌ی کسبه‌ی بازار بیرون آمده بودند، هیچ وقت برخورد یکی‌شان را یادم نمی‌رود. مردِ مسن و قدکوتاهی بود، آمد آستین مرا کشید و با لهجه گفت: «تقصیر خودته وگرنه این همه زن توی این بازار، چرا اونا چیزی نمیگن؟ اونا خانومن و تو …»  آن شب گذشت اما من هر زمانی این اتفاق برایم می‌افتد باز هم نمی‌توانم به قول آن پیرمردِ قدکوتاه، خانوم باشم.

همسرم هی می‌گوید: «باهاشون دعوا نکن، سیلی به صورتشون نزن، اگر در جواب سیلی چاقو دربیارن و آسیبی بهت بزنن چه کنیم؟» اما باز هم واکنش غیر ارادیِ من داد و بیداد و سیلی است. چند وقت پیش یکی از دوستانم از یکی از شهرهای مرزی برایم اسپری فلفل آورده بود که در مواقع مزاحمت از آن استفاده کنم. با اینکه اسپری چند هفته در کیفم بود، اما باز هم عکس‌العمل من همان بود. یک بار تصمیم گرفتم در کیفم شوکر بگذارم تا هر فردی آزارم داد با این وسیله از خودم دفاع کنم. اما شوکر را که دیدم یاد برخورد لباس‌شخصی‌ها در سال هشتاد و هشت افتادم.

احتمالا با خواندن پاراگراف‌های بالا فکر می‌کنید من زنِ بسیار زیبا و خوش‌تیپی هستم، اما سخت در اشتباهید. من یک زن کاملا معمولی با قیافه‌ی معمولی و لباس‌های معمولی هستم، حتی یک بار یک قابلمه پر از الویه دستم بود، از خانه‌ی خودمان به خانه‌ی دوستی می‌رفتم که فردی در تاکسی تنم را لمس کرد.

کاری که از او بر می‌آید ترساندن ماست

«دست‌درازی و آزار جنسی»

شبانگاه

هنوز صدای جیغ بلندم  را به یاد می‌آورم. غروب یکی از جمعه‎های پاییز داشتم خیابان را بالا می‌رفتم به سمت خانه‌ام. خیابان یک‌طرفه چاره‌ای برایم باقی نمی‌گذاشت که مسیری نسبتا طولانی را خلاف جهت ماشین‌ها طی کنم. پیاده‌رو شلوغ نبود اما چندان خلوت هم نبود. از یک جلسه داستان‌خوانی بر می‌گشتم و حواسم هنوز پی داستان‌ها بود. حوالی یکی از ایستگاه‌های مترو، درست کمی بعد از خروجی که سیل مردها و زن‌ها داشت از آن خارج می‌شد حس کردم سایه بلندی نزدیکم شده و در کسری از ثانیه دستی دور کمرم حلقه شد.

مسخ شده سرم را بالا آوردم و چشم‌هایم در دو چشم سبز کمرنگ که دو دو می‌زد و پره‌های بینی‌ای که بیش از حد طبیعی باز بود و نفس‌نفس می‌زد افتاد. جیغ کشیدم و همه تصویرها به نظرم رفت روی دور کند و کشدار. دیدم که چشم‌های سبز ریز شدند و صورت بی‌شکلی که یادم نیست جمع شد و دست درازی از دور کمرم رها شد و لنگ‌های درازش قدم‌ها را تندتر برداشت و دوید. سرجایم میخکوب شده بودم که برگشت. داشت با دستش جایی نزدیک زیپ شلوارش را می‌کاوید و هم‌زمان با لبخند چندش‌آور و صدایی پر از سکته و هیجان می‌گفت: «چته؟ فقط یه دست زدم.»

چند زن و مرد دورم جمع شده بودند. یکی از مردها تلفن همراهش را درآورد و گفت همین حالا به ۱۱۰ زنگ می‌زند. دیلاق چشم‌سبز عین خیالش نبود هنوز داشت به دنبال چیزی اطراف زیپش می‌گشت. مرد مهربان که ۱۱۰ را گرفته بود با شرم و خشم چند بد و بیراه نثار کرد و گفت: «می‌شناسنش بی‌وجدانا. تا گفتم دم ایستگاه …، گفت آقا این کاری ازش برنمیاد، ناتوانی داره… پاتوقش اونجاس چند بار بردیمش تا حالا ولی باز ولش کنیم میاد همونجا…»

«کاری ازش برنمیاد» هنوز توی گوشم طنین می‌اندازد. پس از چند سال که از ایران خارج شده‌ام هنوز هم وقت خلوتی غروب صدای پای کسی را پشت سرم می‌شنوم. هنوز هم از برخورد سهوی مسافران توی اتوبوس‌ها قلبم فرو می‌ریزد، هنوز هم وقتی مردی لبخند می‌زند نگاهم را می‌دزدم چون می‌ترسم اگر لبخند را جواب بدهم دستش را برای لمس تنم دراز کند یا یک جووووووون کشدار بگوید و با نگاهش آن‌سوی پیراهنم را ببیند. این‌جور وقت‌ها دوست دارم زمان برگردد دوباره تلفن بزنم به ۱۱۰ و به آقای مامور وظیفه‌شناس بگویم جواب این همه ترسی که ریخته می‌شود به دل زن‌های سرزمین من به واسطه آدم‌هایی که کاری ازشان بر نمی‌آید را چه کسی می‌دهد؟

ناپاکان

«دست‌درازی و آزار جنسی»

شامگاه

۱- صبح داشت می‌رفت سرکار. محل کارش یک آژانس زیارتی بود و برای رفتن به آن‌جا لازم بود پوشش ساده باشد. آن وقتِ صبح کوچه‌ها تقریبا خلوت بود. سر کوچه‌ای پسر جوانی جلویش را گرفت و گفت: «ببخشید خانوم! من با دوست‌دخترم قرار داشتم بریم کوه، منتها نیومده، گوشیش رو هم جواب نمی‌ده. خونه‌شون اینجاست. می‌شه خواهش کنم زنگ بزنین بگید بیاد دم در؟ نگرانش شدم.» قیافه‌اش نگران بود. دختر قبول کرد. قبلا هم پیش آمده بود که برای پسری پشت تلفن با مادر دختر مورد نظر حرف زده بود و گفته بودم مریمم دوست – مثلا- نیلوفر، یا سارا هستم دوست ندا، تجربه ثابت کرده بود همه دخترها دوستی به نام مریم یا سارا دارند.

این بار هم راه افتاد طرف خانه دختر. رویش را به در کرد که زنگ بزند. پسر ناگهان دستش را گذاشت روی کمر او و چسباندش به دیوار و خودش را مالید به پشت دختر. دختر شوکه شده بود. ترسیده بود و بیش از آن چندشش شده بود. تقلا کرد. پسر مدام می‌گفت:« تموم شد تموم شد.» دختر دست و پا زد و از چنگ پسر فرار کرد و تا دفتر دوید. گریه کرد و دوید و دوید.‌.‌.

۲- آن روز توی آژانس زیارتی تنها بود. قرار بود زائرین بیایند برای گرفتن پاسپورت‌هایشان. مردی تماس گرفته بود و دختر مدارک مرد، همسر و دو دخترش را آماده کرده بود. مرد آمد. ظاهرالصلاح و سن و سال‌دار بود. دختر مدارک را روی میز گذاشت و پیش از آن‌که دستش را بکشد، مرد دستش را گرفت و گفت: «چه دستای خوشگلی.» دختر با تعجب دستش را کشید و اخم کرد.

مرد گفت: «منظور بدی نداشتم. فقط می‌خواستم بگم شما جوونی، خوشگلی… از جوونیت استفاده کن. تا جوونی حال کن. ببین می‌شه کسایی رو پیدا کنی که باهاشون خوش باشی و لذت ببری.»
دختر گفت: «لطفا بیرون.»
مرد ادامه داد: «ببین الان وقت جوونی کردنه، پس‌فردا یه شوهر میاد نمی‎ذاره تکون بخوری.»

دختر دم در ایستاد و مرد را بی‌حرف به بیرون راهنمایی کرد‌. مرد دست دختر را گرفت. دختر دستش را با خشونت کشید. صدایش در نمی‌آمد که فریاد بزند. مرد عاقبت رهایش کرد و رفت‌. دختر یک ساعت دستانش را شست. وسواس گرفته بود و نمی‌توانست حس دستان مرد را پاک کند. نه از دستانش، بلکه از روی ذهنش.

۳- کارش را عوض کرده بود اما اداره نیمه دولتی بود و باز می‌بایست برای پوشش بسیار رعایت می‌کرد. یک روز ِپاییز که هوا رو به تاریکی می‌رفت در یکی از خیابان‌های شلوغ، دم دکه‌ای ایستاد‌ کنارش دختری ایستاده بود . هر دو دست به سمت یک مجله بردند. بعد به هم لبخند زدند. مجله‌هایشان را برداشتند و رفتند. هنوز خوشحال از این اتفاق ساده بود. همان موقع مردی از رو به رو آمد و دست زد به سینه‌هایش. دختر ناغافل جیغی زد. دختر دیگری که پشت سرش بود و صحنه را دیده بود با کیفش زد توی سر مرد. مرد توی تاریکی گم شد.

۴- عجله داشت و از زیر گذر مترو با سرعت به سمت خروجی می‌رفت. تا هفت شب سرکار بود و بی‌حال و بی‌رنگ و رو بود. قبل از رسیدن به پله برقی، مرد سن بالایی از رو به رو آمد و با دو دست سینه‌های دختر را گرفت و فشرد. دختر دیوانه شد. فریاد زد: «چتونه شماها؟؟ مقنعه‌م تا رو شیکممه. تو کجای منو دیدی که انگشت کردی؟ چیکار کنم که کار به کارم نداشته باشین؟ چرا انقدر کثافتین؟ تو جای بابامی آخه مرتیکه خجالت بکش.»

نشست روی زمین‌ گریه کرد. گریه کرد.گریه کرد…

دستت را کنار بکش گاو

«دست‌درازی و آزار جنسی»

غروب

درست به خاطر ندارم، فکر کنم نه ساله بودم. تازه داشتم به سن تکلیف می‌رسیدم. اما قد و قواره کوچکی داشتم. پدرم مرا کودک می‌دانست و مادرم چادر نماز کهنه‌اش را شکافته و برایم چادر نمازی به اندازه قد و قواره‌ام دوخته بود. بقیه زنان همسایه به تقلید از مادرم، برای دخترانشان چادر نماز دوختند. وای که ما دخترکوچولوها چه دنیای زیبایی برای خودمان داشتیم. هر وقت عروسی‌بازی می کردیم‌، این چادرهایمان تور سرمان می‌شد و هنگامی که به تقلید از فیلمهای هندی‌، هوس رقص هندی به سرمان می‌زد‌، چادر را مثل ساری به دور کمرمان می‌پیچیدیم و برای خودمان یک ویجنتی مالای خوشگل می‌شدیم. تعطیلات تابستان، با بچه‌های محله‌مان (‌دختر و پسر‌) بازی می‌کردیم. یادمان داده بودند که به بیگانگان اعتماد نکنیم و از دست آنها خوردنی نگیریم. در خانه‌هایمان باز و محله از سر و صدا و جنب و جوشمان پر می‌شد. هنگام ناهار به خانه‌هایمان می‌رفتیم و تا ساعت چهار و نیم اجازه بیرون آمدن از منزل را نداشتیم. چون فاصله ظهر‌، زمان استراحت بزرگترها بود و کوچه خلوت می‌شد و مادرانمان می‌گفتند‌: «‌این وقت ظهر آدم‌های بد بیرون هستند و وقتی کوچه خلوت می‌شود بچه‌ها را می‌گیرند و می‌برند سرشان را می‌برند.»

آن روز برای شام مهمان داشتیم. مادرم از صبح سرگرم پخت و پز بود. ظهر حدود ساعت سه بود که از آشپزخانه بیرون آمد و رو به من کرد و گفت: «می‌خواهم یک ماهی‌تابه کوکو سبزی بپزم و وسط سفره بگذارم . عروس خاله‌ات ویار دارد و می‌گویند کوکو را خیلی دوست دارد. بدو از سبزی‌فروش سر کوچه‌، سبزی کوکو بخر و بیا.‌» با این که از فرستادن من به بیرون‌‌ آن هم وسط ظهر تعجب کرده بودم اما به روی خود نیاوردم و فوری از جا بلند شده و چادر به سر کرده و از خانه بیرون آمدم‌. کوچه خلوت و ساکت بود. به سبزی‌فروشی رفته و خرید کرده و به طرف خانه به راه افتادم. چند قدمی به در خانه نمانده بود که مرد قدبلند و لاغراندامی را روبرویم دیدم. زیپ جلوی شلوارش باز بود و گویی نمی‌دانست که آلت تناسلی‌اش دیده می‌شود. خجالت کشیده و سرم را پایین انداخته و به راهم ادامه دادم. ناگهان یک دستش را بر سر و گونه و دست دیگرش را دور باسنم حس کردم. سرم را بالا گرفته و با خشم گفتم: «دستت را کنار بکش گاو » دست از دور باسنم کشید و از داخل یقه بلوزم دست به سینه‌ام برد و گفت: «به به هنوز کالند. نترس می‌رسونمشون.» و با دست دیگرش دستم را به طرف آلت تناسلی‌اش برد و گفت دست بزن… خوشت می‌آید.» و می‌خواست مرا ببوسد که جیغ کشیدم. دست کشید و به سرعت دور شد. با رنگی پریده و وحشت‌زده، در خانه را با تمامی توان و بی‌وقفه کوبیدم. پدرم در را باز کرد و با دیدن موهای ژولیده و رنگ پریده من وحشت‌زده وضع را پرسید. با لکنت زبان گفتم: «یک مرد قدبلند لات می‌خواست مرا ببرد و سرم را ببرد.» پدر با فریاد مادرم را صدا کرد و خودش به سرعت به طرف کوچه دوید. مادرم به حیاط دوید. سبزی‌ها توی کوچه‌، روی زمین ولو شده بودند. پول خردها روی زمین افتاده و گم شده بودند. حالم خراب شده و گوشه‌ای از حیاط خم شده و قی می‌کردم. مادرم به سر و صورتش می‌کوبید که‌: «تقصیر خودم بود که این وقت ظهر بچه را بیرون فرستادم.» پدر با خشم می‌گفت: «حالا به سر و صورت کوبیدن فایده‌ای ندارد. برو خدا را شکر کن که بلایی سر بچه نیامده و مردک لات نه به صدای جیغ بچه که به صدای پای همسایه بغل‌دستی فرار کرده است.»

از آن اتفاق تلخ ، سال‌ها می‌گذرد و اما هنوز هم که هنوز است وسط ظهر از خانه بیرون نمی‌روم، مگر این که کار بسیار واجبی داشته باشم.

آزار جنسی، دلهره‌ای مداوم

«دست‌درازی و آزار جنسی»

عصر

آزار جنسی پدیده ای‌ست که همه ما کاملا باهاش آشنایی داریم و انواعش رو تجربه کردیم و می‌کنیم. از دید من رابطه مستقیمی با فرهنگ حاکم بر یک جامعه داره. مخصوصا  تو کشور ما بعد از انقلاب و با کشیدن مرز بین زن و مرد این مسئله پررنگ‌تر و بغرنج‌‍تر شد.

در کشور من گفتن و پرداختن به مسائل زناشویی تابو محسوب می‌شه و هیچ جایی صحبت از روابط بین زن و مرد نیست. حتی روابط خارج از ازدواج تقبیح و گاهی انکار می‌شه. به همین دلیل طبیعیه که مسئله از روال منطقی خود خارج شده و به بیراهه بره. ازدواج بسیار دور از دسترس شده و هیچ گونه آموزش و آماده‌سازی برای رفع نیاز وجود نداره. در بستری اینچنین ناسالم اتفاقاتی از این دست قابل پیش‌بینیه.

 اولین تجربه من از دست‌درازی به زمانی برمی‌گرده که دخترکی هفت یا هشت ساله بودم. به شدت مریض بودم و با پدرم رفته بودم آمپول بزنم، وقتی رو تخت دراز کشیدم  پسرکی نوجوان که شاگرد محسوب می‌شد به بهانه آماده کردن من شروع کرد لباس زیرم رو در آوردن و بدنم رو با ولع لمس کردن، این کار تا پایان تزریق که توسط فرد دیگری انجام شد ادامه داشت. یادم میاد ترسیده بودم و می‌دونستم این کار اصلا طبیعی نیست. طبیعتا هیچ اعتراضی نکردم و ته دلم می‌دونستم که نباید درموردش با کسی حرف بزنم. هنوز برام سواله چرا اون آقایی که اونجا حضور داشت هیچ عکس‌العملی نشون نداد.

بعدها که کمی بزرگتر شدم پسرک شر فامیل هر بار که منو می‌دید حرکت ناشایستی انجام می‌داد. ناگفته نماند که من تازه داشتم حس جدیدی رو کشف می‌کردم و وقتی می‌دیدمش صورتم گر می‌گرفت و دست‌پاچه می‌شدم اما حرکاتش چندش‌آور بود، مثل بوسه‌ای ناگهانی از لب که حالمو بد می‌کرد و یا آغوش گرفتن‌های مکرر از پشت که من متوجه غیرعادی بودنش می‌شدم. احساس بدی بود همراه با کنجکاوی زیاد، من هیچ اطلاعاتی در مورد مسائل جنسی نداشتم و برام غریب بود. فکر می‌کردم که از دوست داشتنه اما وقتی بزرگتر شدم و شهامت مطرح کردنش رو با چند تا از دخترهای فامیل پیدا کردم فهمیدم این یک نوع عادته و بقیه هم تجربه‌های مشابهی داشتند، هنوز وقتی می‎بینمش به شدت مضطرب می‌شم، فاصله‌م رو باهاش حفظ می‌کنم و سعی می‌کنم تو یه محیط خلوت با هم تنها نباشیم.

منم مثل دیگر همکلاسی‌ها و دوستانم تجربه‌های زیادی دارم که تا به این سن مدام تکرار می‌شدند، اینکه تو محیطی شلوغ تو مترو یا اتوبوس تو بازار یا محیط دانشگاه کسی بدنم رو لمس کنه خیلی اتفاق جدیدی نیست. بارها مردانی رو دیدم تو یه کوچه‌ی خلوت لباسشون رو کشیدن پایین و با گستاخی نگاهم کردند و من ترسیدم، به شدت ترسیدم و فرار کردم. نمی‌تونم بفهمم با این کارها چه حسی بهشون دست می‌ده.

بعد از ده سال دوری از دانشگاه تصمیم گرفتم درس بخونم. با دخترکانی جوان همکلاس شدم که اختلاف سنی زیادی داریم. به نوعی در برابرشون احساس مسئولیت می‌کنم و سعی می‌کنم تا حدی بهشون نزدیک بشم که بتونن از مشکلاتشون برام بگن و اگر احیانا مشکلی پیش آمد کمکشون کنم. روزی یکی از بچه‌ها با دلهره گفت که یکی از استادها عمدا به بدنش دست کشیده. حالش بد بود و گریان می‌خواست که درس رو حذف کنه. برام خیلی وحشتناک بود آدم از محیط آکادمیک و از افرادی تحصیل‌کرده انتظار این نوع برخورد رو نداره. اگر چه غیر مستقیم به اون استاد حالی کردم که اگه تکرار بشه پیگیری می‌کنم اما همچنان فکر می‌کنم شأن و منزلت انسان به شدت نزول کرده و هیچ جایی امن نیست.

ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان

«دست‌درازی و آزار جنسی»

بعد از ظهر

فقط یک بار برایم اتفاق افتاد. سوار مینی‌بوس‌های تجریش-آزادی بودم. یک لحظه احساس کردم کسی دستش را از لای ابری صندلی دارد رد می‌کند، یا حتی گرمی دستی که به باسنم خورد را حس کردم. از جا پریدم، به مردی که پشت سرم نشسته بود اخمی کردم و باقی راه را ایستادم در حالی که کوله‌پشتی سنگینم نقش محافظ از عقب را بازی می‌کرد.

در خوابگاه زیاد از آزارهای جنسی شنیده بودم، از دستمالی، دست درازی، متلک‌هایی که هم‌اتاقی‌ها یا هم‌اتاقی‌های قبلی هم‌اتاقی‌هام تعریف می‌کردند. من تمام تجربه‌ام محدود به همین یک بار بود. برای خودم هم عجیب است، آن هم در جامعه‌ای که هر بلایی سر زن بیاید مقصر اوست. یک بار خانه‌ی دوستی بودم، پدرش که هیچ شباهتی به پدر مذهبی من نداشت، خیلی هم به نظر می‌رسید دخترهایش را راحت می‌گذارد، به من گفت تو که تونیک کوتاه می‌پوشی فکر نمی‌کنی این لات و لوت‌های دور میدان آریاشهر از کنارت رد شوند بهت دست‌درازی کنند یا حرفی بزنند که ناراحت شوی آسیب ببینی؟ گفتم چرا، ولی تجربه‌ی زندگیم یادم داده فرقی نمی‌کند چه چیزی بپوشی، آرایش داشته باشی یا نداشته باشی، تنها باشی یا با مردی که به گمان اینها صاحبت است، آن که بیمار است و به خودش حق دست‎درازی می‌دهد کار خودش را می‌کند.

من بعد از سی سال زندگی در جامعه‌ای که همیشه نقدش می‌کردم مهاجرت کردم به کشوری غریبه. کشوری که به نظر متمدن‌تر از کشور محل تولدم بود، حالا بماند که تعریفمان از تمدن چیست. ولی اولین باری که به معنای واقعی کسی به من دست درازی کرد همینجا بود. سال اول حضورمان در کشور تازه، پیرمرد همسایه که طی معاشرت‌های کوتاه آسانسوری فهمیده بود اهل کجاییم، و همیشه هم من را با بچه دیده بود و یک بار هم گفته بود که به گمانش در سنت ما من باید با مردی خیلی مسن‌تر ازدواج کرده باشم، در مسیر من به سمت مدرسه‌ی پسرک همراه شد. جایی باریک که باید تنگ‌تر قدم برمی‌داشتیم آرام به باسنم زد و گفت خوشگله! نمی‌دانستم چطور باید عصبانیتم را بگویم. هنوز زبان اینجا را آنقدر خوب نمی‌دانستم یا اعتماد به نفس پایینی داشتم. فقط اخمی کردم و گفتم که باید زودتر بروم و راهم را کج کردم. تا مدت‌ها حال خوشی نداشتم و بیشتر از همه از اینکه نتوانسته‌ام حرفم را درست بزنم، اینکه حتی نمی‌دانستم چطور قانونی شکایتی کنم حالم بد بود. چند وقت بعد دوست برزیلی‌ام گفت که می‌توانستم شکایت کنم و طرف حتی ممکن بود محل زندگی‌اش را عوض کند. یک ماه بعدش ما از آن ساختمان رفتیم ولی همیشه یادم که می‌افتد فکر می‌کنم لزوما آدم‌ها را نمی‌شود به زور قانون متمدن کرد، چون مکانش که عوض شود یا تا به کسی بربخورد که ممکن است نداند قانون حامی‌اش است باز همان موجود بیماری می‌شود که از لای ابری صندلی سعی دارد بدن زنی را بی‌اجازه لمس کند.

مرخصی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

نیمروز

بانوی مورد نظر در مرخصی به سر می‌برد.

طعم مهوع تلخ

«دست‌درازی و آزار جنسی»

پیش از ظهر

اولین بار که آزار جنسی رو تجربه کردم تقریبا هشت ساله‌ بودم. هوا تاریک شده بود و پدرم از من خواست که برم براش سیگار بخرم. فاصله دوری نبود. پیاده شاید ده دقیقه هم نمی‌شد. مادرم اول مخالفت کرد. اون شب مهمون داشتیم و پدرم گفت با دوچرخه سریع برم و بیام، بعد نظرش عوض شد. گفت پسردایی پنج ساله‌م هم با من بیاد و ما رو پیاده فرستادن دنبال خریدن سیگار.

ما خریدمون رو کردیم، بعد با پسرداییم راه افتادیم طرف خونه. من اون موقع‌ها یه دختر خیلی لاغر و ریزه‌میزه بودم با موهای کوتاه پسرونه. اغلب دیگران فکر می‌کردن پسرم، خصوصا وقتی لباس پسرونه می‎پوشیدم. دقیقا یادمه که داشتم برای پسرداییم در مورد زانوش که وقت دوچرخه‌سواری زخم شده بود صحبت می‌کردم و هر چی از کزاز بلد بودم بهش یادم می‌دادم که یکهو یکی دستش رو از پشت برد بین پاهام و باقی چیزی که یادم میاد هجوم ناگهانی خون به سرم بود و داغ شدن و جیغ زدن. طرف سوار دوچرخه بود و قبل از این که بفهمم چی شده توی تاریکی گم و گور شد. زدم زیر گریه و هر چی پسرداییم می‌پرسید چی شده جواب نمی‌دادم. چند دقیقه بعد رسیده بودیم خونه. سیگار رو روی میز گذاشتم و رفتم توی اتاقم و در رو بستم.

مادرم اولین کسی بود که متوجه واکنش غیرعادی من شد. اومد توی اتاق و پرسید چی شده. اما من جواب نمی‌دادم. داشتم از خجالت می‌مردم و اصلا نمی‌دونستم چی باید بگم. مادرم با مهربونی سعی کرد منو به حرف بکشونه و وقتی دید صدام در نمیاد رفت بیرون و ظاهرا از پسرداییم پرس و جو کرد. بعد با پدرم به اتاق برگشتن. تمام اون شب به تلاش بی‌فایده پدر و مادرم برای حرف زدن من گذشت اما من لال شده بودم و توی تب شدید عصبی می‌سوختم. دو سه روزی طول کشید تا به حال عادی برگشتم. ترس از اون چیزی که به سرم اومده بود و من هنوز درست درکش نمی‌کردم، خجالت بابت اتفاقی که افتاده بود و من به دلیل غیرعادی بودنش متوجه بودم موضوع ناخوشایندیه و خودمو توش مقصر می‌دونستم و شرم از اینکه همه فهمیده بودن اون شب به من چی گذشته داشت منو می‌کشت.

مادرم چند روز صبر کرد تا تب من قطع بشه، بعد برام توضیح داد چه اتفاقی افتاده و اینکه من نباید خجالت بکشم و مقصر اصلی اون و پدرم هستن که بدون توجه به خطر منو اون موقع شب بیرون فرستادن. برام تعریف کرد دنیا پر از آدماییه که می‌تونن به من ضرر بزنن و باید مراقب باشم. بعد هر خطری که به نظرش می‌رسید و اینکه چطوری باید مراقب خودم باشم رو برام شرح داد. قبلا گفته بود، این بار واضح‌تر، دقیق‌تر… در اوج بچگی به فهم وحشت زنانه رسیده بودم.

دنیای شاد کودکانه من تبدیل شد به دنیایی که باید از غریبه‌ها می‌ترسیدم، از آدم‌هایی که نمی‌شناختم فاصله می‌گرفتم، به رفتار آدم‌های اطرافم دقت می‌کردم که از حدشون به من نزدیکتر نشن، وقت راه رفتن تمام اطرافم رو رصد می‌کردم، دیروقت بیرون نمی‌موندم. تمام حواس پنجگانه و حتی حس ششمم رو به کار می‌گرفتم تا قبل از دست‌درازی خودمو از محل دور کنم. بعد با همین هشدارها بزرگ شدم. خو گرفتم. بخشی از زندگی عادی اجتماعی من شد. وقتی شب‌ها از دانشگاه برمی‌گشتم مراقب سایه‌هایی بودم که از پشت به من نزدیک می‌شدن. صدای قدم‌های پا رو با دقت گوش می‌کردم. اگر آدم مشکوکی می‌دیدم و مطمئن می‌شدم قصد آزار داره، وانمود می‌کردم که اولین خونه، خونه منه و دستم رو روی زنگ می‌گذاشتم (بارها شد که حتی خانم صاحبخانه در رو باز کرد و ازش برای چند دقیقه امان خواستم تا غریبه مشکوک دور بشه) هرگز در جاهای خلوت به سئوال کسی جواب ندادم، مهم نبود چی درخواست می‌کردن، نشانی، پول، کمک،… مهم نبود، من جواب نمی‌دادم و با حداکثر سرعت دور می‌شدم. تبدیل شدم به سوپرقهرمانی که بلد بود با پشت سرش ببینه، با گوش‌هاش تحلیل کنه، چند ثانیه قبل از وقوع فاجعه با حداکثر سرعت بدوه و از مهلکه دور بشه. خیابون‌ها دنیای ناامنی بود که نمی‌شد بدون سوپرقهرمان بودن توش قدم گذاشت. مهم نبود کجا، اتوبوس، تاکسی، پیاده‌رو، کوچه، خیابون، صف، وقت خرید، تفریح، کار یا درس… هیچ جا امن نبود. من زن بودم و همین کافی بود تا به متجاوزین انگیزه دست‌مالی یا آزار کلامی بده.

من الان سال‌هاست از ایران بیرون اومدم. خیلی از رفتارهام تغییر کرده، خیلی چیزها رو فراموش کردم، خیلی چیزها دیگه برام اون حس و حال سابق رو ندارن، اما هنوز دو حس مهوع و دلهره‌آور توی جونم وجود داره که هر کاری کردم نتونستم جلوش رو بگیرم. یکی عدم اعتماد به پلیس و دیگری آماده‌باش کامل در مقابل دست درازی و آزار جنسی خیابانی. حالا مهم نیست کجا زندگی کنم، چقدر پلیس حامی من باشه، چقدر خیابون‌ها امن باشه… اون طعم مهوع تلخ توی کام من هست و فکر نکنم تا لحظه مرگ هم بتونم از شرش رها بشم.

گرگ‌ها در لباس میش

«دست‌درازی و آزار جنسی»

صبح

چند سال پیش وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم، به خاطر یه بی‌احتیاطی قوزک پام آسیب دید، داشتم از درد می‌مردم و نمی‌تونستم صبر کنم تا همسرم برگرده. به تاکسی تلفنی زنگ زدم و یک ماشین خواستم و رفتم بیمارستان نزدیک خونه. اورژانس اون ساعت ظهر خلوت بود و تا رسیدم نوبتم شد. لنگ‌لنگان وارد اتاق پرشک اورژانس که یک مرد میانسال مو جوگندمی بود شدم. نشستم روی صندلی و ازم سوال کرد که مشکل چیه و براش توضیح دادم. اومد نشست روی صندلی روبه‌روم و پام رو آهسته بلند کرد و گذاشت روی پاش و قوزک پام رو معاینه کرد، گفتم که درد دارم، برام داشت توضیح می‌داد و در همون حین دستش رو توی پاچه شلوار گشادم کرد و تا ساق و ماهیچه پشت پا بالا برد و نوازش کرد. من یکهو جا خوردم و چون بودن توی این شرایط رو یاد نگرفتم و فکر می کنم همیشه اگه اتفاقی بیفته مشکل از منه، با صدای لرزون و خجالت گفتم اونجا درد نمی‌کنه! با پوزخند گفت می‌دونم، می‌خوام دردتو ساکت کنم، خوشت نمیاد؟ از درد و خجالت چشمام رو بستم، گفت دوست داری نه؟ بهش نگاه کردم و اشک از چشمام ریخت پایین و گفتم نکنید! با همون خونسردی و همون پوزخند دستشو روی پام کشید و بیرون آورد و گفت خودت نخواستی وگرنه کاری می‌کردم درد پات فراموش بشه.

نفهمیدم چطوری از اتاق اومدم بیرون، به کسی حرفی نزدم، داد نزدم، جنجال به پا نکردم و گذاشتم اون کثافت باز هم حتماً به این کارهاش ادامه بده. موقع برگشتن همینطوری که گریه می‌کردم، پرت شدم به بیست سال قبل توی اتاق پزشک درمانگاه.

پنج شش ساله بودم، برای جشن ازدواج فامیل رفته بودیم شهرستان که به خاطر بازیگوشی از یک ارتفاعی افتادم و بدنم زخمی شد، بابا رسوندم درمونگاه، پزشک بعد از معاینه برام یک آمپول هم تجویز کرد و خودش هم خواست بزنه. من رو روی تخت خوابوند و پرده بین من و بابا رو کشید و جوراب شلواریمو آورد پایین. دستشو روی باسنم کشید و برد بین پاهام، داشتم جیغ جیغ می کردم که ازین حرکتش ساکت شدم و بدنم رو سفت کردم و سرمو چرخوندم سمتش و با چشم‌های وحشت‌زده بهش نگاه کردم. با همون لبخند کثیف انگشت اشاره اون یکی دستشو آورد بالا و آهسته گفت هیسسس! قلبم مثل یک گنجشک می‌زد. از شدت ترس دردمو فراموش کرده بودم. پدرم که از سکوتم تعجب کرده بود اسممو صدا کرد و دکتر خودش رو جمع و جور کرد. و باز هم حرفی نزدم، سکوت کردم اما تا سال‌ها از رفتن به دکتر می‌ترسیدم و هر دردی داشتم به روی خودم نمی‌آوردم، کابوس شب‌هام کم کم کم‌رنگ شده بود که دوباره…

 

پیکار

«دست‌درازی و آزار جنسی»

سپیده‌دم

داشتم از مدرسه برمی‌گشتم. دوتا راه داشتم: اولیش این بود که دور میدون سوار اتوبوس بشم که هر بیست دقیقه یک بار حرکت می‌کرد و حداکثر نیم ساعت بعد برسم خونه و دومی اینکه پیاده برم خونه و بیست و پنج دقیقه بعد برسم. اون روز پیاده رفتم. مسیر رسیدن به خونه هم ساده بود. باید یک سری کوچه رو رد می‌کردم و می‌رسیدم. همه‌ی کوچه‌ها خلوت بودند. اما نه به خاطر ناامنی، به خاطر حال خوش مردمانش و کم‌جمعیت بودنش و خیابون‌های قشنگ و پهنش. مرد من رو از پشت سر گرفت. سینه‌هام رو گرفت و یادم نیست چطور جیغ زدم و کوبیدم بهش. فرار کرد.

بار بعدی مرد شروع به تعقیبم کرده بود. من دوباره دور میدون بودم و هی سعی می‌کردم جهت عوض کنم و نمی‌شد. سوار اتوبوس شدم، سوار شد. ترسیدم و پیاده شدم. پیاده رفتم دنبالم راه افتاد. هر سمتی از میدون جهتم رو عوض کردم اومد و به ذهن من نمی‌رسید که می‌تونم از کسی کمک بگیرم. آخر در تلاش آخرم برای پیاده رفتن به خونه شکست خوردم و سریع برگشتم دور میدون و دیدم یکی از اتوبوس‌ها در حال حرکت کردنه. پریدم و سوار شدم و ماشین درش رو توی صورت مردک عوضی بست. فاتحانه خندیدم.

بار بعدی دانشجو بودم. با یکی از دوست‌هام – پسر – چهارراهی اطراف خونه قرار داشتم و صحبت کردیم و حرفمون تموم شد و وقت خداحافظی به رسم من، به جای دست دادن بغلش کردم و هر کس به مسیر خودش رفت. مرد از اونجا من رو تعقیب کرده بود. چند خیابون اونورتر اومد جلو و شروع کرد صحبت که شما رو دیدم و برام جالب بود که چنین دوستی دارین. می‌خواستم ازتون یه مشورت بگیرم. من اصلا به ذهنم نرسیده بود مرد داره مزاحمت صرف ایجاد می‌کنه و ممکنه خطرناک بشه و همونطور مسیرم رو به سمت خونه ادامه دادم. نزدیک خونه که شدیم، گفت باید اجازه بدی سینه‌هات رو بخورم وگرنه میام به پدرت می‌گم که تو رو با یه پسر دیدم. دیگه رسیده بودیم نزدیک خونه. نزدیک عصر بود و خیلی اتفاقی پدر اون روز خونه بود و آیفون رو خودش جواب داد. گفتم یه نفر برام مزاحمت ایجاد کرده. کمتر از سه شماره بعد سه طبقه رو دویده بود سمت پایین و خودش رو رسونده بود به در و اون موقع، مرد تا انتهای کوچه دویده بود.

من به خاطر کارم خیلی پیش میاد شب دیروقت برگردم به خونه. اون شب هم همینطور شده بود. من و مرد از مترو پیاده شدیم و بعد دیدم حضورش برام ناامنی ایجاد می کنه. نزدیک یازده شب بود و خیابون خونه خیلی خلوت. یک بار حواسم بود و مسیر عوض کردم و بعد حواسم به فکرهای خودم رفت. اومد نزدیک و من از حس نزدیک شدن یک نفر جوری ترسیدم که یه جیغ خفه کشیدم و بعد سرش داد زدم که ترسیدم آقا. بعد دوباره جهت عوض کردم. حواسم بود اون اول جلو بره و من این ور خیابون عقب‌تر برم. چند لحظه بعد مسیرش رو عوض کرد و اومد سمتم و گفت خانم ببخشید انگار ترسوندمتون. خواستم عذر بخوام. هم چهره‌ام و هم اخمم در هم کشیده بود. گفتم خواهش می‌کنم. بفرمایید و با دستم خیابون رو نشون دادم که به راهش ادامه بده. یک دفعه حمله کرد سمت تنم و من قبل از اینکه دستش بهم برسه دست‌هام رو گذاشتم روی بدنش و محکم فشار دادم سمت عقب و جیغ زدم که مردک کثافت. توی تاریکی شب فرار کرد.

از سه خاطره‌ی اول سال‌های خیلی زیادی می‌گذره. این آخری اما به گمونم یک سال هم نشده. تا یک هفته انگشت‌های دستم از شدتی که توی تن مرد فرو شده بود درد می‌کرد و هنوز بعد از یک سال شب که خونه میام استرس دارم و حتی گاهی سعی می‌کنم کمتر کار کنم که زوتر خونه برسم. اتفاقی که در فصل سرد سال خیلی سخت‌تره.

جیغ‌هایم

«دست‌درازی و آزار جنسی»

سحرگاه

برای بعضی شوخی دستی‌ست ولی برای من اضطراب و اشمئزاز و نفرت. این انگولک‌های چندش‌آور همیشه بوده‌اند و همیشه آزار رسانده‌اند، و یواش یواش به بودنشان عادت کرده‌ام. اینقدر که اگر فلانجا بروم و اتفاقی نیفتد، احساس می‌کنم مسیر را اشتباه آمده‌ام. یک دوره‌ای البته بیشتر از بقیه زمان‌ها بود، آن موقع‌ها مسیرم را عوض می‌کردم، یا زمان‌های روشن‌ و شلوغ می‌رفتم. بعد از چندی هم جاهای پر خطر را با ماشین یا با یک نره‌خری می‌رفتم. گاهی افاقه می‌کرد ولی نه همیشه. الان که می‌نویسم عین همان لحظه تمام وجودم گر می‌گیرد و مشمئز می‌شوم، عین همان لحظه دلم می‌خواهد مردک را تکه تکه کنم.

روز بازی ایران – استرالیا بود. با مادرم رفته بودیم قاطی مردم برای هلهله و شادی. اهل فوتبال نبودیم ولی هیجان مدرسه به من سرایت کرده بود و مادرم خواست مرا همراهی کند، در ثانی سروصداها خیلی وسوسه‌انگیز بود. پیشنهادهای به مناسبت شادی و خوشحالی ملی جای خود، اینکه مادرم را جای خواهر بزرگم گرفتند و پیشنهادهای تریسام دادند جای خود؛ قاطی ماشین‌ها و صندوق عقب‌های باز و صدای موزیک‌شان بین کلی خانم و خانواده ایستاده بودیم، که فشاری روی باسنم احساس کردم. برگشتم ببینم کیست و همزمان جیغ زدم. دیدم مردک الدنگ از جیغ بنفش من شوکه شده و دست کفگیریش همانجوری باز مانده. نمی‌دانم دختر یارو بود، زنش بود، که‌ بود، یک خانمی کنارش بود یک کلامی حواله‌اش کرد و سرش را انداخت پایین و رفت، بقیه آدم‌های اطرافمان اما هاج و واج نگاه می‌کردند. با پا کوبیدم تو زانو یارو و فرار کردم، یادم رفته بود مادرم هم با من است. مردم اطرافمان لال بودند گمانم، چون مرتیکه داشت سر مادرم داد می‌زد که دخترت وحشی‌ست. داشت فحش می‌داد که مادرم با سرعت و بی‌تفاوت به حرف‌های او می‌آمد سمت من. بازی ایران – آمریکا گفتم خاک بر سرتان با این شادی ملی‌تان. نرفتم.

۱۸ساله بودم، حدود ۹ شب بود از اتوبوس که پیاده شدم، یارو افتاد دنبالم. هی شماره بدم، متلک و وای تو چقدر سفتی و …، چندبار ایستادم تا جلو بیفتد. چند کوچه عوضی رفتم که گمم کند. انتر گورش را گم نمی‌کرد. از یک جایی غیبش زد، من هم رفتم طرف خانه. زنگ در را که زدم، دو دست روی سینه‌هایم احساس کردم. تمام بدنم همزمان داغ شد و واکنش نشان داد، جیغ زدم و به پشتم لگد انداختم و برگشتم که با آرنج بزنمش. مرتیکه نه اینکه خیلی نزدیکم بود، رعشه گرفته بود و داشت تلوتلوخوران فرار می‌کرد. دویدم دنبالش با کوله‌ام دو تا زدم فرق سرش، افتاد زمین. یک لگد هم زدم به شکمش و تمام این مدت جیغ می‌زدم. دویدم آمدم تو و در را پشتم بستم. بستن در همان و تمام شدن انرژیم همان. پاهایم لرزید و نشستم روی زمین. تمام بدنم می‌لرزید، سینه‌هایم داغ شده بود، می‌خواستم بکنم بندازمشان دور. بدم می‌آمد از همه چیزم. صدایم در نمی‌آمد، می‌خواستم فحشش بدهم، داد بزنم، صدایم عین خروس حناق گرفته، شده بود؛ انگار ته چاهم. نا نداشتم تکان بخورم. مادرم سراسیمه در راه‌پله پیدایش شد، گفت تو بودی تو آیفون جیغ زدی؟ زدم زیر گریه. دوید در را باز کرد کسی بیرون نبود. تا مدت‌ها می‌آمد سرکوچه منتظرم تا برسم. هنوز هم فکر می‌کنم او ریقو و پیزوری بود که‌ از پسش برآمدم اگر یک قلچماق بود چه می‌کردم؟

خاطرات چندش‌آور به درک، دوران سخت رویین‌تن شدن به درک، واهمه‌ها و خودمحدودکنی‌ها به درک؛ جان به لب شدم تا بدنم را دوست داشته باشم و بشناسم و به دیگری اعتماد کنم و اجازه بدهم لمسش کند و از این تماس لذت ببرم و یاد آن بی‌وجودهای بی‌سروپا نیافتم. هنوز هم که در تاریکی و روشنی از کنار یک گُلّه پسر رد می‌شوم بدنم گارد دفاعی می‌گیرد، هم زمان به خودم می‌گویم دیگر در آن خیابان‌ها نیستی، راحت باش، اینها کاری بکنند پلیس پدرشان را می‌آورد جلو چشمشان، ولی افاقه نمی‌کند، تمام وجودم سخت و سنگین می‌شود و نفس‌هایم به شماره می‌افتد.