دسته: در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟

ما…

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

بامداد

ما بچه‌های دهه شصتی، بدبخت‌ترین و غمگین‌ترین بچه‌های روی زمین بودیم. مدرسه‌هایمان لای بمب و تیر و بی‌گازی و بی‌برقی، پای تلویزیون گذشت و با «محله برو بیا» و «بازم مدرسه م دیر شد»، زندگی  می‌گذراندیم. بعدتر که پایمان به مدرسه کشیده شد، صبح‌ها با دماغ‌های آویزان، با مقنعه‌های کج و کوله و با کیف‌هایمان روی کول‌هایمان باید اول گوش می‌سپردیم به قرآنی که با صوت و با کلی غلط غلوط، یکی از آن خوش‌صوت‌ترین بچه‌های کلاس می‌خواند و بعد شعار هفته بود و بعدتر حدیث هفته بود و آنقدر می‌خواندیم و آنقدر می‌گفتیم و آنقدر می‌لرزیدیم و زیر برف و باران برای ظهور امام زمان دعا می‌کردیم و برای سلامتی رهبر انقلاب دعا می‌کردیم و آنقدر مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا می‌گفتیم و آنقدر ور می‌زدیم و از این وری از اون وری، دری وری می‌گفتیم و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه به ذهن‌های بچگی نه ما و نه آن معلم‌های پرورشی‌هایمان خطور نمی‌کرد که این بچه‌های غمگین دهه شصتی، بعدتر لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین خواهند شد.

و ما لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین شدیم. ما … همان بچه‌های زیر برف و باران، ایستاده شعار هفته‌گویان و حدیث هفته‌خوانان. روزگار ما چنین بود. زمانه با ما سازگار نبود یا ما چموش‌تر از آن بودیم. هرچه که بود. ما لاییک‌ترین‌های روی زمین شدیم. و شوربختانه دنیای ما پر از آدم بزرگ‌های لاییکی شد که اخلاقیات را هم به هجو می‌گرفتند. به خنده. به مسخره. به هر چه که جدی نباشد. به خنده‌دارترین شکل ممکن. انگار اخلاق قربانی مذهب شد.

نمی‌دانم، شاید اخلاق فرزند خلف مذهب بود که چنین قربانی شد. شاید نباید چنین تلف می‌شد. شاید باید هر کدام مسیرهای جداگانه خود را در ذهن هر انسانی طی می‌کردند. اما هر دو چنان به هم چفت  و بست شده بودند که گذشتن از یکی به معنای گذشتن از دیگری بود.

ما، اخلاق را فدای بی‌ایمانی‌های عریان‌مان کردیم و هیچ گاه فکر نکردیم که قبول یکی به معنای قبول دیگری نیست و بالعکس.

Advertisements

لامذهب‌ها واتیکانشان دیدنی‌تر است

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

نیمه شب

من توی دوستانم همه جور آدمی دارم. از مذهبی نسبتاً روشن تا مذهبی دگم دوآتشه و از آنور آدم‌هایی که لامذهب هستند و اصول اخلاقی خاص خودشان را دارند تا لامذهب‌هایی که به هیچ چیز و مطلقاً هیچ چیز معتقد نیستند. برای معاشرت کردن همه‌شان برایم دلپذیرند. شاید برای اینکه همیشه دوست دارم بدانم در دنیای درونی آدم‌ها چه می‌گذرد و خب چه راهی بهتر از معاشرت کردن با مردمانی با باورها و عقاید مختلف.

اما در بزنگاه‌های زندگی آنهایی تکیه‌گاهم بوده‌اند که لامذهب بوده‌اند، ولی در عین حال اصول اخلاقی خودشان را داشته‌اند و لذا من اصلاً با نظر ضمنی عنوان مطلب این هفته موافق نیستم که انگار می‌خواهد بگوید که لامذهبی معادل با بی‌اخلاقی است.

اتفاقاً آنچه که من دیده‌ام این بوده که مذهبی‌ها (و طبعاً به خاطر زندگی کردن در ایران دارم از مسلمان‌ها حرف میزنم) آدم‌های شل و ناتوانی هستند. در هر موردی یا به قرآنشان وابسته‌اند و یا به مرجع تقلیدشان. آدم احساس می‌کند ربات‌هایی برنامه‌ریزی شده‌اند که در مواقع حساس به تنظیمات کارخانه برمی‌گردند. از آنجایی که همیشه در مواردی که سوالی برایشان پیش آمده جوابی بهشان داده شده با این محتوا که «حتماً حکمتی توش هست»، ذهنشان به تناقض عادت کرده است. مثلاً تناقضی به بزرگی مساوی نبودن دیه مرد و زن در اسلام را نمی‌بینند و هزار و یک علت نامعقول برایش می‌آورند تا سیستم جزم ذهنیشان دچار تخلخل نشود.

از آنطرف آدم‌های لامذهبی که اصول اخلاقی خودشان را دارند برایم جذاب و قابل احترامند. اینها گشته‌اند و خودشان ستون‌های کاخ اعتقاداتشان را سنگ به سنگ از اینور و آنور جسته‌اند و با ملات عقلشان روی هم سوار کرده‌اند. وقتی کاری را غیراخلاقی میدانند می‌توانند هزار دلیل برایش بیاورند و تنها تو را به جمله معروف «خدا هم تو قرآن همینو میگه» ارجاع نمی‌دهند.

می‌توانی رویشان حساب کنی چون هر آن این احتمال وجود ندارد که مرجع تقلیدشان به تفسیر جدیدی از دین برسد و تمام چارچوب‌های ذهنی آنها را به هم بزند. چارچوب‌های ذهنی این آدم‌ها حتی اگر قرار باشد به هم بخورد، علتش پتکی است که خودشان به دست گرفته‌اند و برای من که به اصالت انسان معتقدم چه چیزی خوشایندتر از این که دوست و رفیقم را جلوی چشمم ببینم که دارد پیله قبلی را پاره می‌کند و با شمایلی جدید به دنیای رفاقتمان برمی‌گردد.

در دنیای لامذهبی، اتفاقاً اصول اخلاقی جایشان امن‌تر است.

ابد و یک روز

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

شبانگاه

به زمانی بین شانزده تا نوزده سالگی با مفهوم دین آشنا شدم. قبل از اون، دین چیزی بود برای باور داشتن و بعد از اون، خب، همه چیز عوض شد.

به مفهومی مثل بخشودن فکر کنید. بخشیدن و بخشاییدن. دین برای هر دوی این مباحث راه حل و کلید داره که اگر میخوای ببخشی فلان و اگر نه، راه انتقام و نبخشیدن اینه. تاکید هم کرده که کدوم ارجحیت داره. اینکه ببخشیم. یا مثلا به ازدواج نگاه کنیم. از ابتدای مراسم آشنایی تا وقتی یکی از طرفین می‌میره یا می‌خواد جدا شه، راه حل ارائه داده. اینطوری کسی که در بستر دین زندگی می‌کنه حداقل تنش رو با جهان اطرافش پیدا می‌کنه. این خیلی خوبه اما کافی نیست.

یگانگی انسان‌ها، تفاوتی که در ساختار فکری و ذهنیشون وجود داره در این سبک زندگی بهش توجهی نمی‌شه. اینکه من الزاما دلم فلان مراسم رو در زندگی نمی‌خواد و یا اینکه آیا برای من چه برخوردی در فلان موقعیت مناسبه جاش در این سبک زیستن خالیه. چهارچوبی وجود داره که تبعیت از اون به نفع همه است. اما گاهی نفع شخصی من همون نفع همه نیست.

من فکر می‌کنم اگر کسی بخواد از دین گذر کنه، ابتدایی‌ترین کاری که باید انجام بده فکر کردن و شخصی کردن زندگیشه. گمونم دین مجموعه‌ای از باورهای عمومی در زندگیه و کنارش مقداری هم معنویات. حالا بخش معنویات که به جای خود که باور داشتن و نداشتن هر کس به خودش مربوطه اما اخلاقیات شبیه غذاییه که باید برای خودمون بپزیمش. وگرنه به مذاق هر کسی خوش نمیاییم. به مذاق خودمون هم.

که از پای خمت یک سر، به حوض کوثر اندازیم

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

شامگاه

پیش‌فرض سوال این است که مذهب (فاقد از نوع مذهب و گرایش، فرض کنیم مذهبِ کفشدوزک‌پرستی وجود داشته باشد) عامل اخلاقیات است، به بیان دیگر هرچه فرد مذهبی‌تر باشد اخلاقی‌تر عمل می‌کند. در واقع مذهب و اخلاق با هم همسو هستند و امر اخلاقی همان امر مذهبی است. در هر مذهبی سیستم پاداش و تنبیه وجود دارد و فرد برای اینکه تنبیه نشود کارهایی که مذهب او را از انجام  آن نهی کرده است، انجام نمی‌دهد. به نظر می‌رسد در این حالت زمانی که مذهب از جامعه رخت بربندد، اخلاقیات رو به اضمحلال می‌رود. که این امر رخ نمی‌دهد زیرا همان مذهب راهکارهایی را ارائه می‌دهد که در زمانی که فردی امری را که مذهب وی را از انجام آن نفی می‌کند، انجام داده است خود را از قید و بندِ گناه و مجازات برهاند. زیرا مذهب وسیله‌ای که انسان‌ها به کمک آن به تعالی برسند و در این راه نیز خطا و اشتباه کردن و پشیمانی از خطا و اشتباه، گریزناپذیر است.

حال به بررسی این حالت بپردازیم که مذهب، عامل اخلاقیات نباشد. به عنوان مثال در مذهبِ کفشدوزک‌پرستی، دزدی نکوهیده نباشد و امری نکو تعریف شده باشد، در این صورت چه رخ می‌دهد؟ فرد کفشدوزک پرست دزدی می‌کند و در ازای این دزدی پاداش می‌گیرد. در حالی که دزدی (برداشتن وسایل دیگری بدون رضایت دیگری) همواره در نظام‌های اخلاقی امری نکوهیده است. در این حالت نیاز به مفهومی داریم که اتفاقا ریشه در مذهب نداشته باشد تا بتوانیم از اخلاقیات دفاع کنیم.

به نظرم در هر دو حالت، مذهب و اخلاق دو امر جدا از هم هستند که گاهی هم سو و گاهی ناهمسو با یکدیگر حرکت می‌کنند. حال در دوران لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟ لازم نیست نگران باشیم، فقط لازم است در صورت وجود یا عدم وجود مذهب، اخلاقیات را رعایت کنیم.

مرگ خدا و بحران اخلاق

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

غروب

 سال گذشته کتابی می‌خواندم از یک نویسنده بریتانیایی  که درآن تحولات فرهنگی سه قرن گذشته در جهان غرب را بررسی می‌کرد. نویسنده در این کتاب به این نتیجه می‌رسد که در روزگار روشنگری، روشنفکران همه تلاش خود را به کار بسته‌اند تا خشونت‌های نشات گرفته از مذهب را با انجام کارهای فرهنگی مهار کنند.  تلاش کرده‌اند مذهب را از سیاست جدا کنند، اما چندان موفق نبوده‌اند چون همواره آنها که می‌دانستند چگونه از مذهب در سیاست استفاده کنند موفق به سو استفاده از اعتقادات مذهبی جامعه شده‌اند.

واقعیت این است که در حوزه اخلاق اتفاق وحشتناک‌تری رخ داده است. در دوران مدرنیته خدا مرده و فرهنگ و اخلاق قرار بوده به جای او بنشینند و بر اریکه قدرت تکیه بزنند اما گویا انتقال قدرت به درستی رخ نداده است.

ما در دوران گذار به سر می‌بریم. جایی که برخی به واسطه خداباوری برخی مسائل را رعایت می‌کنند اما اگر خدا نباشد نمی‌شود گفت ممکن است به چه چیزی تبدیل شوند، برخی به واسطه مذهب، دست از اخلاق شسته‌اند و گمان می‌کنند سر بریدن آدمها، تجاوز و خرید و فروش زنان و هر عمل غیر انسانی و اخلاقی دیگر به نام مذهب مجاز است و عده دیگری جنازه خدا را بر دوش خود حمل می‌کنند و می‌گویند حالا که او مرده مرزهای اخلاق را می‌شود هر چقدر می‌شود جا به جا کرد.

 اینگونه است که سال از پی سال می‌گذرد و ما شاهد و ناظر رخ دادن خشونت‌های آشکار و پنهان در میان بشریت هستیم. همه چیز متغیر است، مرزها را نمی‌شود تشخیص داد. چیزی که امروز اخلاق است فردا ممکن است نوعی بی‌اخلاقی تعبیر شود. چیزی که در میان ما اخلاقی است ممکن است در خانه همسایه انحطاط تلقی شود و خلاصه هیچ دستاورد قابل اتکایی وجود ندارد تا آن را به جای خدا بنشانیم…

یکی از قمپزهای مذهب

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

عصر

چه کسی گفته اخلاق به مذهب وابسته است؟ که گفته کسی که دین ندارد اخلاق هم ندارد؟ دلم برای ارسطو بیچاره کباب است، این همه فکر کرد و نوشت و حرف زد که اخلاق فلان است و بیسار است. یک بابایی آمد و یک دستی همه کاسه کوزه‌اش را بهم زد. تا پیش از دروغ مصلحتیِ دین، دروغ دروغ بود و نکوهیده. کجای اخلاق می‌گوید به زن دروغ بگو و راضی نگهش دار؟ صیغه کجایش اخلاقی‌ست؟ چهار زن شرعی به کدام اخلاق وفاداری معتبر است؟ فرق گذاشتن بین انسان‌ها که شهادت زن معتبر نیست، کجایش اخلاقی‌ست؟ نصف دانستن نیمی از جمعیت کجایش اخلاقی‌ست؟ مادر بعد از تولد فرزندش هیچ حقی بر فرزند ندارد، نه می‌تواند اسم فامیلش را به او بدهد، نه حق حضانت را دارد، نه می‌تواند بدون اذن پدر سفر ببردش. طلاق پیشکش، در صورت فوتِ پدر، ولایت فرزند به اقوام ذکور درجه یک پدری می‌رسد. با مادر در حد یک ماشین جوجه‌کشی برخورد می‌کند ‌و داعیه اخلاق دارد. بهشت کذایی را زیر پای مادر پهن کرده و دنیا را به کامش زهر و ته اخلاق را درآورده. برای زنِ یک زندگی اراده‌ای قائل نیست و باید برای محل زندگی، کار کردن، سفر اجازه بگیرد. این چنین کرامت یک انسان را نادیده گرفتن اخلاقی‌ست؟ برای لاپوشانی شهوت، سن بلوغ دختر را ۹ سال معین می‌کند و خیر سرش با ازدواج با او اخلاق را تمام. دماغش را در خصوصی‌ترین روابط انسان‌ها و در رتخخوابشان فرو کرده و برای هر پوزیشنی حکم ‌و حدیث دارد، بعد می‌فرماید اخلاق حکم می‌کند.

برو همان خدایت روزیت را جای دیگر حواله کند. برو اعصاب ما را به بازی نگیر. دینت و خدایت مفت چنگ خودت، قاب کن بزن به دیوار. اینی که من از مذهبت شناختم عین بی‌اخلاقی‌ست. برو و بگذار ما با اخلاقمان خوش باشیم. همه انسان‌ها را به یک چشم ببینیم، هیچ وقت دروغ نگوییم. حق کسی را ناحق نکنیم، انسان‌ها را آن چنان که هستند بپذیریم. کار به زندگی مردم نداشته باشیم و برایشان باید و نباید نکنیم. برو و ما را با آدمیتمان تنها بگذار.

پاک مسائل رو با هم قاطى کردیم

 

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

بعد از ظهر

یادمه بچه که بودم مراسم مذهبى یه شان و مرتبه بالایى داشت، اصلاً حال دلت توى این روزها متفاوت بود با هر زمان دیگه‌اى، خدا و پیغمبر و امام هم که همیشه توى گوش ما گفته بودن از بزرگیشون و پاک و معصومیتشون. من خودم هر بار تو زمان کودکى و نوجوانى دروغى مى‌گفتم و طرف رو به‌ روم بهم مى‌گفت قسم بخور، بگو به خدا فلان کار رو کردم یا نکردم باعث می‌شد دروغم برملا بشه و نتونم به دروغ قسم بخورم. مذهب بود، نه سفت و سخت، و نه شل و ول، مابین این دو و حداقل توى اطرافیان من و کسانى که دور و نزدیک مى‌شناختم توى همین مسیر حرکت مى‌کردند. سال‌ها گذشته از اون زمان و همه چى دگرگون شده.

از یه نقطه، دین و سیاست و اخلاقیات با هم قاطى شد، انگار همه رو با هم ریختن تو یه گردونه و هم زدند و ریختن جلوى ما، و این بزرگترین اشتباه ممکن بود. وقتى براى کار توى شرکتى می‌رى که براى اون خانم چادرى که تو می‌شناسیش و مى‌دونى چقدر حلال و حروم نشناسه و از زیر کار در برو هست ارزش و احترام بیشترى قائلن ولى براى تو مانتویى که تا نفس دارى مى‌خواى پاى مسئولیتى که به عهده‌ت گذاشتن بمونى تا شکى توى حقوقى که می‌گیرى نباشه، به چشم یه وصله ناجور نگاه مى‌کنن، تو هم مجبور می‌شى به هم‌رنگ جماعت شدن. وقتى که آدم‌هاى مذهبى خشک، دین رو تبدیل به یک چماق مى‌کنند، تبدیل به مانع و ریسمان مى‌کنند و همه چى رو به سخره مى‌گیرند، عوض اینکه بیشتر و بیشتر به سمتشون قدم بردارى، عقب‌تر مى‌رى، یه احساس لجبازى درونت حس مى‌کنى و دوست دارى شروع به مقابله کنى و در این راه پا روى همه چى می‌ذارى. و بعد تو تبدیل به آدمى می‌شى که نه به دین معتقده و نه اخلاقیات براش مهمه.

کاش زمان بر مى‌گشت به قبل از قاطى کردن سه‌گانه‎ی دین و مذهب، سیاست، و اخلاقیات. کاش هر کدوم پا رو از کفش اون یکى خارج مى‌کردند، اونوقت همه چى سر جاى خودش قرار مى‌گرفت.