دسته: در برابر آن که با ما متفاوت است

کودک ناشنوای پسرعمو

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

بامداد

پسرعمو بچه که بود علاقه‌ای به درس و مدرسه نداشت. والدینش معلم بودند و هرچه تلاش کردند نتوانستند پسرشان را به قول خودشان سر عقل بیاورند. آن زمان‌ها که همه فکر می‌کردند کوتک بهشت دن چیخیب / کتک از بهشت آمده و موجب تربیت بچه می‌شود، تاثیری نبخشید. تا از درس و مشق می‌گفتند چنین می‌خواند:

نئینیرم درس اوخویام ، دوهتور اولام ، قاضی اولام/ نمی‌خواهم درس بخوانم‌، دکتر شوم‌، قاضی شوم
نئیتیرم رئیس اولام ، وکیل اولام ، وزیر اولام / نمی‌خواهم رئیس شوم‌، وکیل شوم‌، وزیر شوم
ایستیرم تصدیق آلام ، ماشین سورم ، شوفر اولام / می‌خواهم گواهی‌نامه بگیرم‌، ماشین‌سواری کنم‌، شوفر شوم

او دوست داشت راننده شود‌، آن هم راننده کامیون… با هزار زحمت و مشقت‌، تا کلاس هشتم درس خواند و سپس به کمک پدر در آژانس مسافربری شاگرد راننده شد. پدر در مقابل اعتراض اطرافیان جواب داد : مجبور شدم وگرنه این پسر زیر مشت و لگد من نفله می‌شد و خودم راهی زندان و زن و بچه‌هایم بدبخت می‌شدند.

پسرعمو پس از چندی به کمک والدینش کامیونی خرید و شروع به کار کرد. کارش گرفت و ازدواج کرد. فرزند اول دختر بود. مدتی نگذشت که والدین از حرکات و عکس‌العمل کودک متوجه ناشنوا بودنش شدند. همزمان پچ‌‌پچ مردم در مورد پدر کودک شروع شد. گویا پسرعمو چوب اطاعت نکردن از پدر را می خورد. آق والدین است. حتما مادرش نفرینش کرده. روزی در مدرسه بیخ گوش بچه من چنان زد که کم مانده بود کر شود. خدا دارد قصاصش می‌کند. خلایق هر چه لایق و الی آخر…

اما خود پسر عمو و زنش از آن بیدها نبودند که با این بادها بلرزند. بچه‌شان را بغل گرفته و برای معالجه به شهر بردند. افسوس که بچه معیوب مادرزادی بود و کاری نمی‌‌‌شد کرد. دکتر گفته بود که کودک لال نیز هست. دخترک کمی بزرگ شد و طبق عادت آن زمان اجازه دم در رفتن و بازی با بچه های هم سن و سالش را پیدا کرد. او در خیال خویش با بچه‌های هم سن و سالش  حرف می‌زد اما بچه‌ها بجز صدای نامفهوم چیزی از حرفهایش نمی‌فهمیدند و از آنجا که او را متفاوت از خوش دیدند‌، دیوانه‌اش نامیدند. روزی یکی از بچه‌ها سنگریزه‌ای پرتاب کرد و به پیشانی دخترک خورد و طفلک دست بر پیشانی و گریه‌کنان به مادرش پناه برد. آنچه که پیش از هر چیز دل مادر را به درد آورد ، رفتار مادران بود که به بچه‌هایش پند می‌دادند که دخترک دیوانه است و سر به سر دیوانه نگذارید.

خانواده پسرعمو و زنش دست در دست هم دادند تا از دخترک حمایت کنند. بچه‌های فامیل با او کنار آمدند. مادر پس از دخترک پنج شکم زائید و هر پنج کودک سالم به دنیا آمدند. ناقص‌العضو بودن دخترک دلیل پزشکی داشت که با کمک پزشک و همکاری زن و شوهر‌، کودکان بعدی سالم به دنیا آمدند. دخترک بزرگ شد و خواهران و برادرانش او را به عنوان آبجی بزرگ روی سر و چشم جا دادند. آبجی اگر چه به مدرسه نرفت‌، اما از طرف پدربزرگها و فامیل‌اش مورد حمایت و تعلیم قرار گرفت. شوهرش ندادند. چون می‌ترسیدند که همسر و خانواده‌اش با او رفتاری مناسب نداشته باشند. بزرگترها‌، سالخورده شدند و دار فانی را وداع گفتند. شش فرزند ماندند و خانه بزرگی که ارث پدر بود و باید بین فرزندان تقسیم می‌شد. باز غیبت ما عاقلان و کاملان روحی و جسمی شروع شد. همه در خانه‌هایمان برای آبجی بزرگ می‌گریستیم که بچه‌ها خانه را می‌فروشند و آبجی بزرگ با آن گوش و زبان الکن‌اش دربدر می‌شود. اما روز چهلم پدر‌، همه با کمال تعجب شنیدند که وارثین توافق کرده و خانه را در اختیار آبجی بزرگ قرار داده و تعهد کرده‌اند با هم شریک شده و حقوقی برایش معین کنند تا بتواند زندگی بگذراند. اکنون که سال‌ها از درگذشت پسرعمو و زنش می‌گذرد‌، آبجی بزرگ‌‌، نگهدار ارث پدری و بزرگ خانواده است. بچه‌ها او را عمه خانم یا خاله خانم صدا می‌کنند . در خیر و شر صدر‌نشین مجلس است. اگر چه حرف نمی‌زند و نمی‌شنود ، اما صاحب احترام است. برادرزاده ها و خواهرزاده ها به همت اولیای خود‌، او را آنگونه که هست پذیرفته‌اند.

تنها نقص عضو تفاوت بین انسان‌ها نیست . آدم‌ها از نظر دین و سیاست و آداب و رسوم و … با هم تفاوت دارند. چه خوب است که به هم احترام گذاشته و همدیگر را همانگونه که هستیم قبول کنیم و بدانیم که ‌تحقیر کردن و نپسندیدن و به سنگ جفا کوبیدن کسانی که هم رای و هم عقیده ما نیستند ، خود نقص بزرگی است.

مرخصی

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

نیمه‌شب

نیمه شب حرف خاصی در این مورد نداشت.

حالا هی بگو آدم آدم است، چه فایده!

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

شبانگاه

دوم دبیرستان بودم. یکروز، آخرِ زنگ ورزش برگشته بودیم توی کلاس و داشتیم شلوارمان را عوض می‌کردیم. مطابق معمول بعضی با مانتو و بین نیمکت‌ها و به هزار بدبختی‌، بعضی هم که منتظر بهانه بودند تا مدل مو, صورت، گردن، هیکل هم را وارسی کنند و یک رنگ تفریح بدون مانتو مقنعه بپردازند به معمولی‌های ممنوع! آن روز یکی از قرتی‌های کلاس که داشت راجع به مناسک اپیلاسیونش در منزل برای گروهش سخنرانی می‌کرد، چشمش افتاد به پاهای یکی از محجبه باحیاها. از بخت بد آن روزش بود یا هنوز اجازه برداشتن موهای پایش را نگرفته بود یا کلاً در این باغ‌ها نبود، نمی‌دانم، ولی هر چه بود پاهایش مو داشت، زیاد هم داشت. این قرتی خانم یکباره وسط کلاس داد زد که: «وااای تو چرا پاهات رو نمی‌زنی، واسه یه خانوم اصلاً خوب نیست. بابات بهت هیچی نمی‎گه؟ جلو داداشت چجوری شورتک می‌پوشی؟ وااااای حالم بد شد، همون بهتر که اون پشت مشت‌ها شلوار عوض کنی، چجوری خودت رو تحمل می‌کنی؟» رفته بود بالای منبر غرغر کردن و سرکوفت زدن، آن بیچاره هم سرخ شده بود و عین یخ در چله تابستان، سرد و عرق‌ریز. بچه‌های کلاس دو دسته شدند و دعوایشان بالا گرفت، این بگو تو غلط کردی هیزی کردی، آن بگو برو بابا امل پشمالو. دعوا و گیس و گیس‌کشی ولی آن دخترک بیچاره خودش هیچ نمی‌گفت. با اینکه از او هیچ خوشم نمی‌آمد، ولی در آن لحظه درماندگی و خجالتش اذیتم کرد. به قرتی خانم درآمدم که: «خوشت میاد با خودت هم همینجوری رفتار کنند؟»
– من هیچ‌وقت اینجوری زشت و پشمالو نمی‌شم که بخوان باهام اینجوری رفتار کنن
+ اگه یه روز پشم و پیلی مد شد چی؟ از هفت سالگی هی کردن تو مخت که هر آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند، این الآن عمل کردنت بود به حدیث علی؟

گفتن من همانا و منفجر شدن کلاس از خنده و تعجب همان. حدیث علی و من؟! من حرف از اسلام و حدیث زده بودم! حیرتا! منی که حتی در برگه امتحانی هم دست از جدل برنمی‌داشتم و بارها به خاطر بهم ریختن اعصاب معلم دینی توبیخ شده بودم! از شما چه پنهان که قرتی خانم از قرآن‌خوانان مدرسه هم بود و در مسابقات ترتیل و تلاوت هم تا مرحله کشوری بالا رفته بود، یکجورهایی از این مسلمان مدرن‌های با لاک وضو بگیر. در حالیکه شاخ درآورده بود، گفت: «منم دارم به همین حدیث عمل می‌کنم، من دلم می‌خواد همیشه تمیز و مرتب و خوشگل باشم و به اونم دارم همین رو می‌گم.»

تا آمدم جوابش را بدهم معلم وارد شد و بعد از مدرسه هم دیگر کسی یادش نبود. ولی دوستم در راه برگشت پرسید: «تو واقعاً امروز حدیث یادت بود بگی اون وسط؟ از فلانی دفاع کردی؟ چرا؟ کم برات زده بود پیش مدیر؟ نمی‌فهمم تو چت شد یکهو؟» گفتم: «حس کردم همون رفتاری باهاش شد که همیشه با من می‌شه و عذابم میده، شاید بخاطر خودم بود، تمام مسلمون‌ها فکر می‌کنن باید اول من رو مسلمون کنن بعد این حرف رو در موردم صادق بدونن. فکر می‌کنن چون خودشون این رو بهتر میدونن من هم شده با زور و دگنک و توهین و هر کوفتی باید ببرن به همون راه، دقیقاً کاری که امروز قرتی کرد، بد نمی‌گفت، می‌گفت تر و تمیز باش ولی ندید که فلانی اصلاً تمیزی رو تو این می‌بینه یا نه؟! مسلمونا حتی بلد نیستن به حدیث‌های خودشون عمل کنن، بعد انتظار دارن من این دوگانگیشون رو نبینم و به راهشون برم. این برای من یه حدیث نیست، بگردی تو حرف‌های بی‌دین‌ها هم همچین جمله‌ای پیدا می‌کنی، مهم نیست کی گفته، مهم اینه که درسته، اینجوری دیگه هیچ تفاوتی آزارنده نمیشه، اگر فکر کنیم صاحب عقیده متفاوت هم عین ما در انتخاب سعادت و نگون‌بختی خودش حق انتخاب داره، دیگه این تفاوت اونقدر مهم نمیشه که سرش جنگ بشه و دشمنی بوجود بیاد، نهایتش میشه من واسه خودت گفتم، خود دانی! مشکل مسلمونا اینه که یه قدم قبلتر رو نمی‌بینن. همین حدیث رو هم به نفع خودشون تعبیر می کنن.»

بعدها که اعلامیه حقوق بشر را خواندم، برایم مسجل شد که این فقط مشکل مسلمانان نیست. مشکل تمام ایدئولوژی‌ها و ادیان و باورهاست. همین ناتوانی در پذیرش و رویارویی با مخالف و متفاوت است که بشر را به پرتگاه نژادپرستی رساند و بعد از آن مجبور شد اعلامیه بنویسد بزند سر در سازمانش که هر انسانی با هر عقیده و باور و دین و نژاد و جنسیتی با دیگری برابر است.

ایالات متحده زامبی‌ها

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

شامگاه

می‌‌شود که ما انسان‌ها با هم تفاوت نداشته باشیم‌؟ من که هیچوقت نمی‌توانم دنیایی را تصور کنم که در آن انسان‌ها با هم تفاوت ندارند. تصویرش در ذهنم چیزی می‌شود شبیه بعضی فیلم‌های علمی تخیلی که در آنها انسان‌ها با خوردن دارویی یا خواندن وردی، مسخ می‌شوند و شبیه آدم‌آهنی‌هایی هم شکل و هم اندازه به اینور و آنور می‌روند. همه عین هم‌.

شاید کلید برخورد با تفاوت های دیگران هم همین باشد که همیشه بیاییم و برعکسش را تصور کنیم.

وقتی در اوج عصبانیت و بیرون‌زدگی رگ گردن داریم با کسی سر دین و مذهب بحث می‌کنیم یک لحظه فکر کنیم که اگر همه دنیا یک دین داشتند شاید دیگر قوس‌های آرامش‌بخش گنبدهای مسجدهای شرقی را در دنیایمان نداشتیم، یا صلیب‌های برافراشته کلیساهای گوتیک را در شهرهای مه‌آلود اروپایی، یا هلال ماهی که در بالای معابد سیک قد برافراشته است و یا مجسمه‌های غول پیکر بودا را در دل کوه‌های شرق آسیا.

اگر همه‌مان پوست سفید داشتیم اینهمه بچه دورگه که از زیبایی چشم‌ها را مسحور می‌کنند از کجا می‌خواستند بیایند‌؟ ‌اگر همه به یک زبان صحبت می‌کردیم شاید آهنگ عاشقانه زبان فرانسه هیچ وقت گوشمان را نمی‌نواخت و شاید جدیت و دیسیپلین زبان انگلیسی را هیچ‌وقت حس نمی‌کردیم.

اگر همه ادبیات دوست داشتیم چه کسی می‌رفت و برایمان از جاده‌های برفی و ساحل‌های طلایی عکس می‌گرفت‌؟ چه کسی برایمان  مجسمه می‌ساخت‌؟ چه کسی برایمان نقاشی طبیعت بی‌جان می‌کشید‌؟

شاید کلید برخورد با تفاوت‌های دیگران همین باشد… این که برعکسش را تصور کنیم.

مردِ ميانسالِ سفيدپوست

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

غروب

من از گروه مرفه و بالاشهرنشین تهران مهاجرت کردم و آمدم به شهری بزرگ در آمریکاى شمالى با انواع و اقسام آدم‌هاى جورواجور. راستش با خجالت باید بگم که حتى شهرستانىها رو هم متفاوت می‌دونستم. قدم اول این بود که دوست مشهدى و بابلى و اصفهانى پیدا کردم. اولش برام عجیب بود لهجه‌شون ولى اون تفکر لعنتى تهران رو انداختم دور. یکى از بهترین دوستام و ساقدوش عروسى‌ام مشهدى است.

قدم دوم عادى شدن همجنس‌گراها و در حقیقت تمام گروه *LGBTQ بود. یکى از دوستان نزدیکم بعد از دو سال دوستى به من گفت که همجنس‌گراست. دوستان نزدیک و دور و در دنیاى مجازى هم دارم که جزو این گروه محسوب می‌شوند. راستش پذیرفتن این گروه یکى از راحت‌ترین کارها براى من بود. براى من فرقى نمی‌کند که دوستانم یا هر انسان دیگر به چه جنسى تمایل دارد و خود را چه جنسى می‌داند. در رابطه من با طرف مقابل هیچ تفاوتى ایجاد نمی‌کند. بیشترین موضوعى که اذیتم می‌کند نپذیرفتن این گروه و شوخى‌هاى عجیب و شرم‌آور خانواده‌ام راجع به این گروه است.

 انسان‌ها با رنگ‌ها و لهجه‌هاى مختلف خیلى زود براى من عادى شدند. وقتى در کلان شهر زندگى می‌کنى با تمام آدم هاى جورواجور در تماس هستى و رنگ و نژاد کاملا از ذهن بیرون می‌رود. وقتى با شوهرم که سریلانکایى‌ست ازدواج کردم، خیلى از دوستانم برایشان عجیب بود. حتى الان هم فقط دو نفر ایرانى می‌شناسم که با پوست قهوه‌اى ازدواج کردند.

من در دنیای خاص خودم زندگى می‌کردم و حتی به فکرم هم نمی‌رسید که تفاوت آدم‌ها آنقدر زیاد باشه که به گروهی بیشتر از بقیه اجحاف بشه تا اینکه در خیلى از شهرهاى آمریکاى شمالى داستان کشته شدن سیاه‌پوستان توسط پلیس و اعتراض‌هاى دسته‌جمعى مردم بر علیه پلیس شروع شد. در شهر من هم این اتفاق افتاد. فهمیدم که امکان کشته شدن یک سیاه‌پوست امکان توسط پلیس سه برابر یک سفیدپوست است. فهمیدم که از هر ده ترنس یک نفر به قتل میرسه و بیشتر وقت‌ها هم قاتل هیچوقت محاکمه نمی‌شه.

هنوز راه زیادى مونده براى از بین بردن تبعیض به دلیل تفاوت آدم‌ها و ترویج فرهنگ مساوى بودن. ولى حقیقتى که فهمیدم اینه که بعضى‌ها واقعا نمی‌خوان قبول کنن که یک مرد سفید‌پوست با یک زن با پوست‌قهوه‌اى مساوى‌است و در شرایطى ممکنه اون زن به خاطر تحصیلات و تجاربش برترى داشته باشه. دلیل واضحش را هم  در طرفداران ترامپ میشه دید که اکثراً مردهاى میانسالِ سفیدپوست هستند.

بله! البته! زنده باد مخالف من!

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

عصر

خب، دلم می‌خواست یک متن بنویسم و با یک داستان شروع کنم و به جای اسم شخصیت اول داستان، یکی از حروف الفبای فارسی رو بذارم و از موردی بگم که من و اون حرف الفبا، چقدر با هم متفاوت بودیم و بعد من چقدر با تساهل و تسامح برخورد کردم (وای که حتی نوشتنش هم آدم رو قلقلک می‌ده) و چقدر بعد از این برخورد آگاهانه‌ی من همه چیز متفاوت شد. که بیایم و همه با هم در روابطمون بیشتر فکر کنیم و بیشتر تلاش کنیم و کمتر جوششی باشیم. قشنگه، نه؟ اما اگر بخوام حقیقت رو بگم و از پشت ماسک «تصوری که از خودم دارم» بیرون بیام و تصویر واقعی‌ام رو ببینم، چیز دیگه‌ای منتظرمه.

من آدم‌هایی که با من متفاوتند رو در سه دسته جای می‌دم: اونهایی که نسبت بهشون بی‌تفاوتم، ستایششون می‌کنم و یا حقیر می‌دونمشون. بانوی دو عالم خانوم شکیرا در دسته افرادی قرار می‌گیره که ستایشش می‌کنم. اون زنیکه‌ی پتیاره‌ی زشت کیم کارداشیان رو تحقیر می‌کنم و هیچ حسی نسبت به ریحانا یا کیتی پری ندارم. این چند نفر رو نام بردم چون می‎خوام بدونین اتفاق می تونه این همه غیر شخصی باشه. لازم نیست شخص متفاوت با من بحثی کرده باشه و یا بودنش به زندگی من آسیبی برسونه.

کیم کارداشیان (و بله، واقعا این زن مشمئزم می کنه) برام نماینده‌ی یک زن، بدون هیچ چیز دیگریه. زنی که تنها به جنسیتش تکیه کرده. فقط به اندامش اشاره می‌کنه و هیچ چیز دیگه‌ای جز تن نیست. همه‌ی زن‌هایی که فقط بر مبنای عشوه‌گری‌هاشون زندگی می‌کنن، به ازدواج به عنوان ظرفی برای دریافت مهریه و سود مالی نگاه می‌کنن، آرایش‌های عجیب و زننده انجام می‌دن و افتخارشون کفش فلان مارک خریدنه، در این دسته‌بندی قرار می‌گیرن که در مقیاس بندیش، کارداشیان نمره‌ی صد می‌گیره.

سختی ماجرا اما این نیست. عرض می‌کنم خدمتتون.

یه عزیزی از دوستان دوران مدرسه هست که بعد از صد هزار سال به لطف شبکه‌های اجتماعی پیداش کردم که به نظر من یک داف اسمی و رسمی و کامله. تمام کارهایی که طبق تعاریف دافولوژی یک نفر انجام می‌ده رو ایشون به تنهایی انجام می‌دن. مثلا ارسال روزانه بیش از صد سلفی، نوشتن کپشن‌های بی‌ربط، عکس با ساز در نورپردازی‌های مختلف، عکس در پوزهای مختلف یوگا، عکس در ماشین‌های مختلف، کنار حیوانات مختلف و تگ کردن مکان‌های بی‌ربط. ایشون یک سعی بسیار زیاد در زیبا به نظر رسیدن داره: مثل یک پروژه‌ی طولانی به خودش میرسه. کاری که وقت‌گیره. زمان بره. سخته. اما اون انجامش میده. این، چیزیه که وقتی من به کارداشیان نگاه می‌کنم نمی‌بینم. اون تلاش مشخصی که هر روز از وقتی بیدار میشه تا شب برای زیبا به نظر رسیدن انجام میده. من به نظرم کارداشیان و جماعت داف‌ها یک مشت علاف بی‌کار هستند. در واقعیت اما می‌بینم که اینطور نیست. اونها فقط زمینه‌ی علاقه مندی‌هاشون با من فرق داره.

چرا من کارداشیان رو دوست ندارم؟ چون اون با من فرق می‌کنه. من با الگوی ذهنی اینکه زن نباید تنها با بدنش سنجیده بشه زندگی می‌کنم و کارداشیان این نظر رو به چالش می‌کشه. در واقع اون من رو شکست می‌ده و نشون میده زن اگر با تن سنچیده بشه می‌تونه خیلی هم موفق باشه. من فکر می کنم یه زن باید لوندی‌هاش رو برای خلوت خودش نگه داره و هر روز (متاسفم که میگم اما هر روز) منتظرم خبر خیانت و رسوایی کارداشیان منتشر بشه و نمی‌شه و من تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم زنی که مادر می‌شه باید کمی محجوب‌تر باشه و اینطوری بچه امنیت روانی بهتری داره تا اینکه یک مادر خودنما داشته باشه و کارداشیان در بند هیچ کدوم از این خط قرمزهای من نیست و تازه نشون هم میده اونی که اشتباه می‌کنه منم نه اون.

من اصرار دارم این بار از کارداشیان بنویسم. چرا از اون؟ چون به گمونم بلاهت کیم رو همه می‌بینن. خب می‌تونستم از نژادپرستی بنویسم. یا از آدم‌هایی که با من متفاوتند و فکر می‌کنن خون پاک دارند یا متعلق به نسل مقدس فلان هستند و از بقیه، برتر. یا از آدم‌های مذهبی که پیاده میرن کربلا. یا از آدم‌های حکومتی که هنوز یکسری معتقدن سبزپوش‌های سال هشتاد و هشت اغتشاشگر بودن. من به سادگی فکر می‌کنم اونها احمق، ساده‌لوح و منفعت‌طلب هستن. من به همه‌ی اونها یه برچسب می‌زنم که یک کلمه‌ی تحقیرآمیزه. سعی می‌کنم همه رو یکجوری طرد کنم و در برابر، خودم رو اون سر طیف قرار بدم. انگار من خیلی متفاوتم. من خیلی خوبم. من خیلی خفنم. این آدم ِ همه چیز تمام، به گمونم پشت چشم‌های همه‌ی ما نشسته و داره به جهان نگاه می کنه. همینه که آدم‌ها رو متفاوت می‌بینیم.

با آدم‌هایی که با ما فرق دارن، به نظرم فقط باید یک کار کنیم. به اونها برچسب نزنیم. اونها رو همونطور که هستن ببینیم. وگرنه تصویر نفرت‌ و ترس‌های خودمون رو روی صورت دیگری می‌بینیم. چیزی که قشنگ نیست اما انجامش می‌دیم. تا جایی که میبینم توی خیلی از زمینه‌ها، حداقل خودم اینطوری‌ام. این خجالت‌آوره. زشته. با تمام شعارهای من منافات داره اما، اما متاسفانه، این همون من ِ واقعیه.

ما با هم تفاوت داریم، هرکدام یک اثر انگشت

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

بعد از ظهر

یک – آدم‌ها گاه انتخاب می‌کنند که متفاوت باشند. با علم به تمامی چالش‌ها و احتمالا هزینه‌هایی که می‌دانند تفاوت برایشان به همراه خواهد داشت. مثل زینب.

زینب از خانواده‌ای مذهبی می‌آمد. بی هیچ آرایشی. با لباس‌های تیره مثل سایه در میان جمع ما می‌آمد و می‌رفت. در دورهمی‌ها نبود. در بیرون رفتن‌های کافه و سینما نبود. حضورش محدود بود به اتاق پنج نفره‌مان در خوابگاه و البته کلاس‌های درس. اما یک روزی که داشتیم می‌رفتیم جشنواره تئاتر او هم خواست که بیاید. هیچ‌کس نه نگفت. حتی وقتی چادرش را برداشت، حتی وقتی که ایستاد مقابل آینه و دستی کشید به ابروهای بکر و پر پشتش و رو کرد به پریسا و گفت: یه سر و سامونی میدی به اینا! حتی وقتی آنجا با پسرها دست داد و حرف زد و گفت و خندید و خواست که بعد از آن شهربانو صدایش کنند.

زینب از جایی در زندگی‌اش تصمیم گرفت که متفاوت باشد. برایش دشوار بود. باید زندگی دوگانه‌ای را آغاز می‌کرد. تا مدت‌های طولانی می‌بایست وقت رفتن به شهرستان کوچک محل زندگی‌اش زینب می‌بود و وقت بازگشت شهربانو. چادری می‌رفت و بی‌چادر بازمی‌گشت. به مرور اما قدم‌های دیگر متفاوت بودن را برداشت و هزینه‌هایی هم داد که برخی‌شان دردناک بود. اما به قول خودش « بالاخره عادت می‌کنند. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.. می‌ارزه»

دو –  گاه یک نفر بی‌آنکه بخواهد متفاوت است. منظورم از تفاوت هر تفاوتی است که انتخاب فرد نیست. مثل نژاد، ظاهر، جنسیت، تمایلات جنسی، هر تفاوتی به معنای عمومی‌اش. این گونه از تفاوت داشتن چالش‌های بیشتری به همراه دارد. در ذهن اکثریت مشابه یک چیزهایی تبدیل شده است به قانون و هر چیز متفاوت «ممنوع» است و نچ‌نچ و نق‌نق به همراه دارد. این نوع تفاوت هم بهای سنگینی دارد. این انتخاب آن‌ها نبوده. آنها با این تفاوت به دنیا آمده‌اند و حالا باید با مشکلاتی دست و پنجه نرم کنند که انتخابش نکرده‌اند. مثلا یک فرد اوتیستیک را در نظر بگیرید یا فردی با سندروم داون یا کسی با ناتوانی‌های جسمی یا یک نابغه.

متفاوت بودن افرادی با این شرایط خود و خانواده‌شان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. جامعه نگاهی به آن‌ها دارد که ناشی از آن تفاوت است و در چنین شرایطی به نظر می‌رسد فقط یک راه برای اکثریت مشابه کارآمد است؛ تلاش برای اصلاح نگاه اکثریت مشابه به «تفاوت»های اقلیت متفاوت. پذیرش تفاوت‌ها باعث می‌شود آنها هزینه‌های کمتری بپردازند. بعد از آن است که دنیای آدم‌های متفاوت از پشتِ شیشه‌ تلویزیون و از بین سطرهای مجله‌ها و وسط قصه‌ها بیرون خواهند آمد، حجم واقعی پیدا خواهند کرد و وارد زندگی‌های ما خواهند شد. مثل شادی…

سه – شادی مادر است. مادری که فرزندش به اوتیسم مبتلاست. می‌گوید اوایل که متوجه اختلال فرزندش شده بود او را به کلاس‌هایی برده که بچه‌های متفاوت دیگری هم در آن حضور داشتند. شاید تعریف کرد که در ابتدا پذیرفتن تفاوت فرزندش برایش خیلی سخت بوده و مدام می‌گفته: « اون فقط صدای بلند دوست نداره. چرا باید حتما بیاد اینجا؟» معلم‌ها به او گفته بودند «این‌جا» جای وحشتناکی نیست و نباید بترسد؛ «این‌جا» همه  یاد می‌گیرند که هم‌دیگر را بپذیرند و به تناسب توان‌ خود چیزهای جدید یاد بگیرند.

واقعیت این است که فهم و پذیرش تفاوت‌ها ساده نیست. گاه مدت‌ها زمان می‌برد اما اگر موفق شویم آرام می‌شویم. ترس‌مان از مواجهه با آدم‌های متفاوت می‌ریزد. شروع می‌کنیم به لذت بردن از درکنار آنها بودن و می‌پذیریم قرار نیست کسی به دیگری صدمه بزند. قرار نیست کسی، کسی را حذف کند. بعد دیگر وقت دیدن آدمی که تفاوت دارد حال‌مان بد نمی‌شود. عصبی یا غمگین نمی‌شویم. شاید با آن متفاوت -به نظر ما- لذت هم ببریم. بگوییم، بخندیم، شادی کنیم اما حتی اگر این اتفاق‌ها هم رخ ندهد هر دو می‌توانیم راحت از کنار هم عبور کنیم. بی‌ترس، بی‌خشم و بی‌تعصب…