دسته: خیانت

آدمیزاد شیر خام خورده

«خیانت»

باغچه‌ی همسایه: دو ققنوس روی کاناپه

بحث این روزهای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده خیانت بود. هرچی فکر می‌کنم و هرچی می‌خونم نمی‌تونم قبول کنم که چطور خیانت می‌تونه مرز داشته باشه برای تعریفش. شما می‌تونی خیانت رو یک نگاه کوچیک تعریف کنی، می‌تونی ارتباط جنسی تعریف کنی، می‌تونی عاشقی تعریف کنی یا هرچیز دیگه. اما به نظر من قضیه از بیخ و بن ایراد داره. از اون جایی ایراد شروع می‌شه که انتظار داریم از هم. انتظار که چون تو همسر منی و اسمت توی شناسنامه‌ی منه پس مال منی. نه هیچ کس مال تو نیست. اگه با کسی شریک زندگی شدی باید همه ی اصول شراکت رو رعایت کنی که اگه نکردی شریکت هم نمی‌کنه. به همین سادگی.
شاید به نظرتون احمقانه بیاد. ولنگاری بیاد. اینکه چون طرف همسر خوبی نبود پس من هم هرکار دلم خواست بکنم. من به شخصه سعی می‌کنم همسر خوبی باشم. یا می‌تونم یا نمی‌تونم. و این حق رو به همسرم هم میدم که بعد از تلاشش یا بتونه یا نتونه. اگه من کم بگذارم در هر موردی باید عواقبش رو هم بپذیرم. لزوما هم همسرها منتظر ننشستن تا شما کم بگذاری و تلافی کنن. چون خودشون هم نقص دارن پس نقص طرف مقابلشون و شریکشون رو می‌پذیرن. قضیه شراکته حتی توی نقص‎ها… ولی هر دو ور قضیه نقص دارن نه؟
از این مورد که بگذریم… یعنی از مورد نیاز عاطفی و جسمی و جنسی و اینا که بگذریم، یک مبحث رو باید به کل استثنا کرد. آدمیزاد شیر پاک خورده‌ست. عاشق می‌شه
عشق رو سرزنش نکنید.
Advertisements

عشق دختر ترسا

«خیانت»

از میان نامه‌های رسیده: ناهید

سلام. من از طرفداران وبلاگ شما هستم و خیلی‌ دلم می‌خواد نظرتون رو در مورد جریانی که برام پیش اومده بدونم… من خارج از ایران زندگی می‌کنم و مدتی قبل برای پنج شش ماه رفتم ایران. چند ماه بعد از برگشتنم فهمیدم شوهرم هر روز با دختر جوانی چت می‌کنه. شوهرم خیلی‌ آدم خجالتی و محجوبیه و تو یه گروه ادبی‌ با این خانوم آشنا شده. ظاهرا هیچ حرفی‌ هم خارج از ادب با همدیگه نزدن. البته بعد از مدتی متوجه شدم که علاوه بر چت، به همدیگه زنگ هم می‌زدن.

این طور که من حس کردم حکایت عاشقی شوهرم، حکایت عشق به دختر ترساست. ‌می‌گه که الان دیگه فراموش کرده اما همه‌ش به یک نقطه خیره می‌شه. حتی سلیقه آهنگ گوش کردنش هم عوض شده… و خیلی نشونه‌های دیگه که فقط یه زن می‌فهمه. برای من این طرز عاشقی عجیبه. از نظر اجتماعی شوهرم مردیه به شدت محترم و مورد قبول همه. حتی گاهی فکر میکنم شاید اگه من خودم این موضوع رو نمی‌فهمیدم خودش علنیش می‌کرد. او           ن دختر خانوم هم خیلی‌ مذهبیه. از اون تیپ آدما که پیاده رفته کربلا. ولی‌ این دو نفر برای همدیگه عکس تکی‌ می‌فرستادن.

شوهرم مدام تکرار می‌کنه که دارم بهش تهمت می‌زنم. ادعا می‌کنه که اون خانوم مثل دخترش بوده و این افکار منه که خرابه. اما من واسه این حرف‌هام دلیل هم دارم. یه مدتی تلفنش رو از خودش اصلا دور نمی‌کرد. برام رفتارش عجیب بود. ریز شماره‌هاشو گرفتم و دیدم بعد از تماس همه شماره‌ها رو از روی گوشیش پاک می‌کرده.

چه کار کنم؟… احساسم دیگه مثل سابق نیست. قبلا برام خدای صداقت بود، حالا عیب‌های دیگه‌ش رو هم بهتر می‌بینم. من از کسی که از صبح تا شب داره از عرفان و اخلاق حرف می‌زنه و می‌نویسه انتظار داشتم فقط یه جمله بگه خطا کردم. اما در عوض جواب گرفتم «از کجا معلوم که تو ایران کاری نکردی». این بی‌مقداریش آزارم می‌ده. همه وجودم پر از بدبینی و تنفر شده. ما هر روز دعوا داریم. من آدمی هستم که راحت نمی‌بخشم. فکر می‌کنم نمی‌تونه اون دختر رو فراموش کنه.

پرونده‌ای که بیش از یک متهم داشت

«خیانت»

از میان نامه‌های رسیده: مرجان

پدرم به مادرم خیانت می‌کرده. مطمئن نیستم این حرف و جزئیاتش چقدر صحت دارند. اما سالها شاهد گریه‌های مادرم و البته کارآگاه‌بازی‌های او برای اثبات این ادعا بودم. مادرم نقش گوش و مشاور تسخیری را هم به منِ از همه جا بی‌خبر داده بود. منی که هنوز مدرسه می‌رفتم و همه فکر و ذکرم کنکور پیش رو بود. می‌نشست و داستان‌هایش را برایم تعریف می‌کرد. حدس و گمان‌هایش را می‌ریخت روی میز و من مجبور بودم آنها را تماشا و احتمالا تأیید کنم. به پدرم بد و بیراه می‌گفت. نفرینش می‌کرد. می‌گفت چه کند که دوستش دارد. من باید نظر می‌دادم.

پدرم انسان نازنینی‌ست. آرام، مهربان، فداکار و صبور. اطرافیان دوستش دارند. از زندگی برای خود چیز زیادی نمی‌خواهد. انگار تنها آرزویش اینست که خیالش از ما راحت باشد که شادیم و زندگی‌مان برقرارست. بعد می‌تواند بنشیند و با خیال راحت چایی بخورد و کتابش را بخواند. آنروز هنوز نرسیده است.

در نوجوانی با شنیدن داستان‌های مادرم تصویر پدر برایم تکه پاره شد. اصل حرف‌های مادر خیلی بی‌ربط و دور از واقعیت نبود. شواهدی بود که حتی منِ عاشق پدر را هم مجاب می‌کرد ادعای مامان لااقل تا حدی درست است. احساساتم مخلوطی شده بود از خشم و تعجب و درماندگی. اوایل خشمم فقط از پدر بود اما کم‌کم که گذشت خشم از مادر هم به آن اضافه شد.

با اینکه سنی نداشتم اما یادم هست که از پچ‌پچ‌هایشان در سال‌های قبل فهمیده بودم مادرم «دیگر» هیچ تمایلی به رابطه جنسی با پدرم ندارد. بهانه می‌آورد و اینطور وانمود می‌کرد که این کار مثل سرویس دادن به پدر است. انگار خودش هیچ سهمی در آن ندارد. چهل را که رد کرد، رفت یک کتاب خرید به اسم «چهل سالگی و بعد از آن» و شروع کرد مدام حرف از پیری زدن. عینک تقبیحش را می‌زد و از مردها بد می‌گفت.

خیانت زشت و کریه است. اما گاه پیچیده‌تر از آن است که بتوان تنها یک طرف داستان را مقصر دانست. پدرم اهل خانواده است. نمی‌خواهد و نمی‌تواند خارج از این چهارچوب شاد باشد. تحمل مادرم سخت است. خیلی سخت. پدرم بهترین کسی‌ست که می‌داند با او باید چگونه سر کند تا کار به جدال لفظی هر روزه نکشد. مادرم شکست وقتی فهمید شوهرش در محل کار با منشی بیست و چند ساله چادریش رابطه داشته. من چندشم شد. پدر اشک ریخت.

به رنگ همان لبخند پشت درختان تبریزی

«خیانت»

بامداد

‎پدر «شین» مکانیک بود، مثل همه مکانیک‌ها. با دست‌هایی همیشه روغنی و موهایی همیشه چرب و دهانی که به هیچ لبخندی باز نمی‌شد. «شین»  با مادرش، با برادرهایش و با پدرش خانه بالای مکانیکی زندگی می‌کردند. خانه‌ای که در پاگردش پر از گل و گلدان‌هایی بود که مادر «شین» هر روز به آن‌ها آب می‌داد، به گل‌هایش.

مدرسه ما سر راه خانه‌شان بود. پس هر روز این من بودم که باید دنبال «شین» می‌رفتم و با هم راهی مدرسه می‌شدیم. کنار خانه‌شان هم پارک بزرگی بود با ردیف ماشین‌های پارک شده. ماشین‌های خالی منتظری که هر کدام، هر صبح با سرنشینان‌شان به مغازه‌ای، اداره‌ای، جایی می‌رفتند و زندگی کسالت‌بار هر روزه‌شان را از سر می‌گرفتند.

‎و هر صبح لای ماشین های جلوی پارک، پیکان سفیدی پارک بود که شبیه هیچ کدام از ماشین‌های منتظر آنجا نبود و هر روز زنی در آن منتظر بود. زنی پشت فرمان پیکان سفیدی، با پسربچه‌ای خواب‌آلود کنارش. نه من و نه «شین» نمی‌دانستیم که این زن هر روز چشم به راه کیست، که چشم به راه چیست. و نمی‌دانستیم  زن هر صبح در ماشین با پسربچه خواب‌آلودش منتظر می‌نشیند تا مغازه آن دست خیابان، مغازه کنار پارک، مغازه‌ای که «شین» با مادرش، با برادرهایش و با پدرش بالای آن زندگی می‌کردند، کرکره اش بالا رود… زن منتظر او بود. زن چشم به راه او بود، چشم به راه پدر «شین».

‎در منطق ساده کودکانه‌ام، زن‌ها یا خوشبخت مطلق بودند، یا بدبخت مطلق. در منطق ساده کودکانه‌ام خیانت تعریفی نداشت. زندگی ساده‌تر از آن بود که این معادلات را حل کند و ذهن سنتی من سرسپردگی حالی‌اش نمی شد. در منطق ساده کودکانه‌ام، آن زن با پسربچه خواب‌آلودش، در پیکان سفیدش، که هر روز منتظر معشوق‌اش بود، یک بدبخت مطلق بود. زن زیبایی با چشم‌هایی غمگین که هر روز صبحانه شوهرش را می‌داد و کلید ماشین‌اش را برمی‌داشت تا پسرک خواب‌آلودش را مثلا به مهد کودک ببرد. در منطق ساده کودکانه‌ام، مادرم خوشبخت مطلق بود. اویی که همیشه چشم به راه پدرم بود و نه هیچ مرد دیگری، و نه در هیچ کجای دیگری غیر از خانه‌مان. او برایم خوشبخت مطلق بود و آن زن پشت فرمان پیکان سفیدش، یک بدبخت مطلق و خیانت یک شر مطلق.

‎شاید باید سال ها زندگی می‌کردم و خودم را بارها جای زن می‌گذاشتم تا او را محق بدانم. شاید باید زندگی من را به آنجایی می‌کشاند که می‌نشستم در ماشینی با بچه‌ای خواب‌آلود، چشم به راه، منتظر. پس من هم بدبخت مطلق شده بودم. زنی که چشم به راه مرد دیگری بود. زنی که خیانت را تجربه می‌کرد و مثل زخمی سر باز، هر روز چرک و خونش را بیرون می‌کشید و با لذت، دردش را به جان می‌خرید.

‎شاید باید سال‌ها می‌گذشت تا من جای آن زن را می‌گرفتم. زن تنها و غمگینی که شبیه زن‌های دیگر بود. زنی معمولی مثل همه زن‌ها با دغدغه‌های معمولی کسالت‌بار یکسان، زنی که هر روز صبحانه شوهرش را می‌داد و به بهانه مهد کودک بردن پسرک، سوار پیکان سفیدش می‌شد و قبل از بردن منتظر می‌ماند تا معشوقش را ببیند.

‎حالا این من بودم، پشت درختان تبریزی، منتظر آن مرد. شاید خیانت وحشتناک‌ترین قسمت زندگی یک زن باشد. شاید زن‌ها خیانت می‌کنند تا تلخی‌ها را کم‌رنگ کنند. به رنگ همان لبخند شیرینی که پشت درختان تبریزی، روزی دیدم. همان روزی که از مدرسه برمی‌گشتم و زن را با پدر «شین» پشت درختان تبریزی ته پارک دیدم. زن دنبال پدر «شین» می‌دوید و چیزی می‌گفت. مرد موهایش را به عقب شانه کرده بود. بلوز سفید روغنی‌اش به بازوهای عضلانی‌اش چسبیده بود. بدنش ورزیده بود و با دهان بازش می‌خندید. این اولین بار بود که دهان پدر «شین» را به لبخندی باز می‌دیدم. زن هم می‌خندید. خنده‌هایشان شیرین بود. من پشت درخت‌ها پنهان شده بودم و به آن دو نگاه می‌کردم. به بدن مطلوب مرد، به چشم‌های زیبای زن، به اشکالی که از دود سیگار مرد بلند می‌شد، به لب‌های غمگین زن که تند تند باز و بسته می‌شد برای گفتن چیزی، به دکمه‌های نبسته پایین مانتوی زن که گویی آنقدر هول هولکی حاضر شده که وقت بستن‌شان را نداشته، به پسربچه همیشه خواب‌آلودش که گوشه‌ای بازی می‌کرد و زن کجکی نگاهش می‌کرد، به دست‌های نگران مرد.

‎شاید سال‌ها باید می‌گذشت تا من جای زن قرار می‌گرفتم. همان صبح زودی که از خواب بلند شدم، مانتویم را با دکمه‌های دو تا یکی، بسته نبسته به تن کردم و سوار ماشین شدم و دنبال مردی رفتم که می‌دانستم در مرز خیر و شر، او شر مطلق است و من گمراه عالمم، و در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم جرمم سنگسار است، و هیچ امیدی به معجزه نخواهد بود و کشتی به گل نشسته‌ام، اما من چشم به راهش بودم. با درد و رنج چشم در راهش بودم.

در مذمت دروغ … و نه خيانت

«خیانت»

نیمه‌شب

جایی خوانده بودم که یک زوج نمی‌دانم کجایی با هم قرار گذاشته بودند که اگر یک کدامشان عاشق شخص دیگری شد به جای پنهان کردن آن از همسرش، به او بگوید تا با هم بتوانند ماجرا پیش آمده را حل و فصل کنند. فکر می‌کنم این زوج به راحتی راه حل ماجرای دردناک خیانت را پیدا کرده بودند!

واقعاٌ کدامیک از ما میتواند ادعا کند که خیانت نکرده، مورد خیانت واقع نشده و یا حداقل در دور و برش مواردی از خیانت را ندیده است؟ جامعه آرمانی که در آن خیانت رخ نمی‌دهد محدود به همان قصه‌های پریان است که در آن از دودکش خانه‌های شکلاتی ابرهای صورتی به شکل قلب بیرون می‌آید و شاهزاده ماجرا بعد از رسیدن به معشوقش سال‌های سال با خوبی و خوشی با او زندگی می‌کند. در دوره و زمانه ما، با این همه ارتباطات گسترده و دوستی‌های متعدد با عمق‌های مختلف، خیلی وقت‌ها فاصله متعهد ماندن به شریک زندگی با خیانت، در حد یک دست دادن با فلان دوست مذکر، بوسه‌ای بی‌هوا در جشن تولد یا تماس تن‌ها وقتی سه نفر روی مبل دونفره‌ای می‌نشینند است. می‌شود که دو نفر بنشینند و تمام موقعیت‌های احتمالی را با هم چک کنند تا تکلیفشان مشخص باشد که کدامشان مصداق خیانت هست یا نه؟ اصلاٌ می‌شود همه موقعیت‌ها را یکسان در نظر گرفت؟ ممکن است بوسه‌ای بر گونه مرد جوانی آتش حسادت همسری را برانگیزد و پرونده خیانت را باز کند، ولی همان بوسه بر گونه مرد پیر نازنینی با دیده اغماض نگریسته شود.

سطحی نگاه میکنم؟ کسی بوسه را مصداق خیانت نمی‌داند؟ آغوش گرم و فشرده شدن بیشتر از چند ثانیه را چطور؟ بوسه‌ای که بی‌هوا به جای گونه‌ها بر روی لب‌ها می‌نشیند را چطور؟ می‌بینید مرزها چقدر مبهم و خاکستری هستند؟ از آن طرف می شناسم زوج‌هایی را که تکلیفشان را یکسره کرده‌اند. حتی همخوابگی با آدم دیگر هم برایشان مجاز است. از قضا چندتاییشان زندگی‌های خوبی هم دارند. در ماجرای  آنها ما کجا قرار می‌گیریم؟ اگر با یکی از آنها همخوابه شویم آیا کار بدی می کرده‌ایم؟

ماجرا وقتی پیچیده‌تر می‌شود که منطقی و به دور از فضای قصه‌های پریان به ماجرا نگاه کنیم. فکر می‌کنم همه موافقیم که عاشق شدن دست خود آدم نیست. همه موافقیم که اصلاٌ ذات عاشق شدن یک جور کله‌خری و بی عقلی در خودش دارد. آن وقت چطور می‌توان به کسی تعهد داد که چون الان من تو را دوست دارم و تمام زندگی من تویی (و واقعاٌ هم هست) تا آخر عمر عاشق کس دیگری نمی‌شوم؟ این تعهد فقط در یک صورت ضمانت اجرایی دارد و آن هم این که این دو نفر بروند در یک جزیره دور از چشم اغیار زندگی کنند. ولی آیا این خود را گول زدن نیست؟ این تفکر را در خود مستتر ندارد که من از همه دنیا خواستنی‌تر و دلبرتر هستم (که نیستم قطعاٌ) و بنابراین اگر شریکم بخواهد عاشق کسی باشد آن شخص بی بروبرگرد خود من هستم!؟

فکر می‌کنم به جای اینکه خودمان را گول بزنیم، باید بپذیریم هر انسانی به صرف داشتن قلب این امکان را دارد که عاشق بشود و تعهد یک نفر به ما به معنی اینکه اختیار قلبش تا ابد به دست ما داده است، نیست. بیاییم به جای اینکه در اوج عشق و عاشقی و لابلای حرف‌های عاشقانه درگوشی به هم تعهد بدهیم که تا آخرعمرعاشق هم می‌مانیم، به هم تعهد بدهیم که به هم دروغ نمی‌گوییم. تعهد بدهیم که اگر زنگ صدای کسی، بوی خوشایند عطرش، آتش‌بازی چشمانش در شبی تابستانی دلمان را لرزاند به یارمان بگوییم. به جای اینکه در پستوی ذهنمان از ماجرا یک فانتزی تمام عیار بسازیم بیاییم و در زل آفتاب عشقمان، بی‌پرده با یارمان صحبت کنیم. به او حق انتخاب بدهیم که بخواهد با یک انسان تمام عیار، با همه خطاهای انسانی‌اش (که عاشق می‌شود ولی دروغ نمی‌گوید) ادامه بدهد یا اینکه برود دنبال آدمی دیگر و عشقی دیگر، شاید که آنجا واقعاٌ ابرهای صورتی رنگ و خانه‌ای شکلاتی در انتظارش باشد.

دارم زر می‌زنم؟… شاید! … هنوز خودم به چیزهایی که می‌گویم عمل نکرده‌ام!

چیزی جز آن یک ِ قسم‌خورده

«خیانت»

شبانگاه

شین نشسته بود روی تخت و لپ‌تاپ روی پاش بود و داشت برای خودش فیس‌بوک‌گردی می‌کرد که یهو ترکید از خنده که گوش کن گوش کن! بعد یک متن آب‌دوغ‌خیاری خوند با این مضمون که ای خورشید زندگانی من، چقدر روزهایم با حضور تو فرق کرده و چقدر جهان بعد از بودن تو بر مدار بهتری می‌چرخد و آه! (لطفا این کلمات رو دکلمه طور و با صدای کشیده بخوانید!). متن که تموم شد پرسید اگر گفتی کی نوشته؟ گفتم نمی‌دونم و گفت میم. حالا دوتایی داشتیم می‌خندیدیم.

من اول فکر می‌کردم اگر بخوام در مورد خیانت بگم، حتما از میم مثال می‌زنم. نه چون خائن‌تر از بقیه‌ی آدم‌های زندگیم بود یا نگاه هیزتری داشت. فقط چون خیانت براش بخش پذیرفته شده‌ای در زندگیش بود. در حالی که برای بقیه خیانت اتفاقی بود که رخ می‌داد یا هنوز در گیر‌و‌دار و کج‌دار و مریز خیانت یا وفاداری بودن. می‌خواستم در مورد خیانت بنویسم و از میم براتون بگم.

میم یکی دو سال بعد از اینکه با هم در یک گروه دوستی مشترک آشنا شدیم، با نون دوست شد. من و نون هیچ‌وقت به خاطر آینده‌نگری میم همدیگه رو ندیدیم. به جاش اما میم و من پروژه‌های کاری و دورهمی و مهمونی‌ و گل‌گشت و هزار جای مشترک دیگه داشتیم. ما گروه دخترهایی بودیم که میم باهامون معاشرت می‌کرد بدون اینکه دوست‌دخترش رو نشونمون بده و واضح بود چرا. میم همیشه امیدوار بود شرکای جنسی بیشتری داشته باشه و ما شرکای بالقوه محسوب می‌شدیم.

بابای میم یکبار بهش نصیحت کرده بود که پسرم، زن‌ها چند دسته‌اند. گروهی که برای سکس خوبند و گروهی که برای ازدواج ایده‌آلند. میم و خانواده‌اش معتقد بودند نون برای ازدواج عالیه. برای همین طبیعی بود که میم حق داشت هر شبی که بخواد در اتاقش از دخترها دعوت کنه و پدر و مادرش براش مزاحمتی ایجاد نکنن و همه منتظر بمونن تا نون دانشگاهش رو تموم کنه و به عنوان عروس وارد خانواده شه.

مادر نون دختری بار آورده بود پنجه‌ی آفتاب. زنی که به فلسفه‌ی دستمال شب زفاف معتقد بود و دخترش «اجازه نداشت» با کسی بخوابه تا شب عروسیش. میم درک! می‌کرد و برای همین زندگی جنسی خودش رو داشت. البته که نون رو دوست داشت اما نمی‌تونست (و البته نمی‌خواست) که تا شب عروسی خودش رو «نگه داره». نقطه‌ی مهوع بعدی وجود میم، همین ادبیاتش بود. اینکه زن و مرد رو کاملا به جنسیت و اندام و سایز تقلیل می‌داد. انگار رابطه‌ی جنسی فقط رفع تنش تن رو می‌شناخت و براش هیچ چیز دیگه‌ای مهم نبود.

اشتباه میم این بود که به ازدواج به چشم چوب جادوگری نگاه می‌کرد. چیزی که لمسش می‌کنه و بعد به تمامی تبدیل می‌شه به آدم دیگه‌ای. میم منتظر بود ازدواج کنه تا بعد از اون با کسی نخوابه و برای باقی زندگیش به زن عزیزش وفادار بمونه. مادر نون موفق شد برای ازدواج دخترش طلب یک مراسم ازدواج سنگین بکنه و فلان‌ قدر سکه و طلا طلب کنه و میم بعد از حسابگری، هنوز دید ازدواج به نفعشه. اون دوتا بعد از پنج‌ سال ازدواج کردن و ما شرکای جنسی بالقوه و یا بالفعل شده، هیچ کدوم به مراسم ازدواجشون دعوت نشدیم.

بعد از دو سال میم یکباره زنگ زد که احوالی بپرسه. مشخص بود چیزی شده. توی ترافیک جاده بودم و قطع که کردم، دوست جان اشاره کرد فلانی زنگ زده بود باهات بخوابه. دقت کردی؟ نکرده بودم. بحث عوض شد. بعدتر، چت کردیم. برام گفت چقدر زندگیش سختش شده، که زنش خوبه و اوکیه و زندگی به روال خودشه اما پیشنهادات جنسی زیادی بهش می‌شه. که سه نفر همین الان هستن که می‌خوان بدون تعهد و بدون آینده و هیچ چیز بیشتری فقط باهاش بخوابن و بیشتر از یک شب هیچ چیزی نمی‌خوان. گفت که الان مهم‌ترین دلیل بازدارنده‌اش اینه که «مکان» نداره و نمی‌دونه اگر مکان داشت، باهاشون می‌خوابید یا نه. حتی برام گفت وقتی دنبال دفتر کار می‌گشته، مرد بنگاهی بعد از سوالاتش که به نظر خودش معمولی بودن بهش به تاکید گفته اینجا رو نمی‌تونی مکان کنی و خانوم بیاری… فهمیدم دنبال کمک می‌گرده برای جا. بهش خندیدم و براش آرزوی یک زندگی موفق کردم و رابطه باز کمرنگ شد.

خب، با همه‌ی این کارهای میم و خیانت‌هاش و کارهاش، من می‌خوام از شین براتون بگم. داستانی که به نظرم خیلی متفاوت از میم و همسرش رخ‌داد و پیش رفت.

شین و لام که همدیگه رو دیدن، موقعیت خوبی برای دیدار نبود. لام از رفتار شین چندشش شد و شین با اینکه خیلی مشتاق بود لام رو بیشتر ببینه و حداقل رفاقتی بینشون شکل بدن، نتونست بیشتر از دو بار لام رو ببینه. همون دوران شین با الف دوست بود. یک دوستی عجیب و نامتجانس. شین اون موقع تصمیم نداشت زندگی رو جدی بگیره و آدم‌های زیادی رو می‌دید. با این‌ حال، چند ماه بعد شین و الف عقد کردند و زندگی مشترکشون آغاز شد.

دوسال بعد، شین و لام دوباره همدیگه رو دیدن. اینبار همه چیز خیلی عوض شده بود. هم لام خیلی تغییر کرده بود و هم شین دیگه اون پسرک عاشق پیشه‌ای نبود که دست و پاش رو سریع گم کنه و حال لام رو به هم بزنه. سرش گرم زندگیش بود و زندگی بی‌روح اما خوبی داشت. چندباری چت کرده بودند و از در و دیوار و پنجره حرف زده بودند و هیچ صحبتی از الف نشده بود انگار که اصلا وجود نداره. توی حرف‌هاشون شیطنت موج می‌زد و بلاخره اولین باری که همدیگه رو حضوری دیدند، با هم وارد بستر شدند. بعد از اون بود که حرف از الف پیش اومد. زنی که بود.

حالا دو سه سال از اون شب می‌گذره. شین و لام فکر کردن یکبار و یک شیطنت و یک شبه و بعد شد دوبار، شد چند بار و بعد یک روز رسید که حضور دیگری در زندگیشون خیلی مهم شده بود. اونقدر که هر دو بخوان مدت بیشتر و بیشتری رو با هم بگذرونن. از تمام عصرهای بیکاری گرفته تا آخر هفته‌ها و مسافرت‌هایی که شاید نه هر ماه، در بدترین حالت هر فصل با هم جایی می‌رن. از صحبت کردن‌ها و تبادل نظرها و مشورت‌ها و با هم بودنی که هر دو می‌طلبند که بیشتر بشه اما ممکن نیست مگر با پاره شدن ازدواج شین. شین چند باری تصمیم گرفته ازدواجش رو تموم کنه اما دلیلش هیچ وقت حضور لام نیست. اوضاع رابطه‌اش با همسرش سامان چندانی نداره. همسری که مطمئنا سایه‌ی حضور آدم دیگه‌ای رو درک کرده و می‌دونه. هر چند اصرار به ندیدن داره.

داستان شین و داستان میم، هر دو قصه‌های عجیب خیانت هستند. آدم‌هایی که مشخص نیست بعد از این چه می‌کنند. میم اگر تا به حال یکی از اون گزینه‌ها رو انتخاب نکرده باشه، بلاخره یک روز گزینه‌ای رو از روی میز برمی‌داره و بعد به زندگی زناشویی خوشحال و راضی‌اش ادامه می‌ده و احتمالا مثل الان، هر چندوقت یکبار یه عکس با همسرش منتشر می‌کنه و زیرش رو پر از عاشقانه می‌کنه تا وجدان گناهکارش رو آروم کنه. شین چطور؟ به نظرم مشخص نیست. بلاخره البته راهی نداره به جز اینکه از این دوتایی خارج شه و یک مسیر و انتخاب کنه. اما اینکه چه وقت این اتفاق می‌افته یا بعدش چقدر طول می‌کشه تا رابطه‌ی باقیمونده پاره بشه یا باز دوشاخه شه، مشخص نیست. به نظرم شین و لام اشتباهی هستند اما گناهکار نه. انگار هر چقدر می‌گذره روابط و آدم‌ها پیچیده‌تر می‌شن. حتی خیانت‌کردن‌هاشون.

تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

«خیانت»

شامگاه

شوهر معتادِ زن، یک روز زن را در خیابان کتک می‌زند، با چاقو تهدیدش می‌کند و طلاهایش را به زور در می‌آورد و زن را مجروح وسط خیابان رها می‌کند و می‌رود.  دو پسر بزرگ دارند که یکی‌شان ازدواج کرده و دیگری قصد دارد با دختری که او را نمی‌خواهد ازدواج کند. بعد از کتک کاری پسرها کارها را پیگیری می‌کنند و طلاق مادرشان را می‌گیرند. وضع مالی خوبی ندارند، چند ماه مادر در خانه پسر بزرگتر زندگی می‌کند و پسر کوچکتر هر شب را خانه یکی از دوستانش می‌خوابد. بالاخره با وام و قرض، پسرها پولی تهیه می‌کنند و خانه‌ای اجاره می‌کنند. زن کتک‌خورده به هیچ وجه حاضر نیست کار کند، هر کاری که برایش پیدا می‌کنند، عیبی بر آن می‌گذارد، هزینه‌های خانه بر عهده پسر کوچک است…  زن کتک‌خورده حتی حاضر نیست در  سبک زندگی‌اش تغییری بدهد و هزینه‌هایش را کاهش دهد و تا حرف ازدواج پسر دوم می‌شود، زن کتک‌خورده می‌گوید: «عروس که من را نمی‌خواهد، می‌روم در پارک زندگی می‌کنم… خودم می‌روم و صحبت می‌کنم و دختر را راضی می‌کنم تا با پسرم ازدواج کند..»

به نظرم خیانت صرفا این نیست که با وجود داشتن همراه، دزدانه با دیگری بروی، یا با شفافیت تمام تکه‌هایی از خودت را در دیگرانی جا بگذاری که شاید روی هم رفته بیست و چهار ساعت هم با آن‌ها وقت نگذارنده باشی. شاید تعریف جامع خیانت این باشد که تعهدی را بپذیری و از انجام آن سر باز بزنی، بدون اینکه این که مسئولیت این سر باز زدن را بپذیری و فکر کنی به هر دلیلی حق داری این گونه رفتار کنی.

با این تعریف مادر و پدر ماجرای بالا نیز خائن هستند و حتی مادر بیش از پدر خائن است. در واقع با این تعریف اغلب قربانی‌ها خائن می‌شوند. در بسترهای فرهنگی که پیشینه استبداد وجود دارد، انسان‌ها خیانت‌شان  را زیر لوای ظلمی که بر ایشان رفته پنهان می‌کنند و هر چه میزان ظلمی که بر ایشان رفته بیشتر باشد، این خیانت مشروع‌تر می شود. به نوعی خیانت جز جدایی‌ناپذیر سبک زندگی ایشان می‌شود. به نظرم فرد خائن در این تعریف، خیانت را حق مسلم خود می‌داند و بر این باور است که ظالم چاره‌ای برایش نگذاشته است. غافل از اینکه خیانتش را فقط و فقط توجیه می‌کند.