دسته: خوشی‌های کوچک زندگی

آینه دیواری

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سرگروه: نوشی

بیشتر از یازده ساعت در روز کار می‌کردم. ساعت شش و نیم صبح از خواب بیدار می‌شدم. چهل و پنج دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم، صبحانه بخورم، با عجله بدوم تا به اتوبوس برسم و برم سر کار و قبل از ساعت هشت صبح کارت بزنم. ساعت هشت صبح اولین کلاس شروع می‌شد. گاهی تا ساعت پنج و  گاهی هم تا ساعت هفت، کلاس پشت کلاس درس می‌دادم. این میون یک ساعتی وقت ناهار داشتیم که من اغلب توی کلاس می‎موندم تا بچه‌ها بتونن تمرین‌های عقب‌افتاده رو تموم کنن.

کار اول که تمام می‌شد با سرعت خودم رو به کار دوم می‌رسوندم که یه شرکت کامپیوتر متعلق به یکی از آشنایان بود که محل کار رو به یه نشریه محلی اجاره داده بود. ساعت پنج که شرکت تعطیل می‌شد بچه‌های اون نشریه از شرکت و امکاناتش استفاده می‌کردن برای انجام کارهای نشریه. صاحب اصلی شرکت نیاز به کسی داشت که به نمایندگی از طرف اون توی شرکت حضور داشته باشه. پول بدی هم نمی‌داد. این آدم مورد اعتماد من بودم که تا نه شب سر کار می‌موندم و بعد خسته و کوفته در رو قفل می‌کردم و سوار تاکسی می‌شدم تا جنازه‌م رو برسونم خونه. البته به زور پدرم که توی رودروایسی مونده بود بعضی شب‌ها مجبور بودم به عروس و نوه‌های یکی از دوستانش آلمانی درس بدم که طبعا این جور وقت‌ها زودتر از یازده و نیم خونه نمی‌رسیدم.

سوای خستگی کشنده شب‌هایی که مجبور بودم تا یازده کار کنم و باعث می‌شد که دوست داشته باشم ساعت نه راهم رو طرف به خونه کج کنم، یه عامل خارجی دیگه هم وجود داشت که دوست داشتم حوالی نه و نیم از خیابون درختی رد بشم و همیشه هم اصرار داشتم سمت راست ماشین بشینم، اونم وجود یه مغازه مبلمان و لوازم چوبی بود که تا ساعت نه و نیم – ده باز بود و البته دلیل من برای دیدن این مغازه نه شخص فروشنده، که اصولا از اون فاصله چندان قابل تشخیص نبود، بلکه یه آینه دیواری ساده زیبا بود که گوشه ویترین مغازه لم داده بوده و شده بود عشق همه شب‌های از سر کار برگشتن من.

این مغازله نگاهی اونقدر ادامه پیدا کرد تا یه شب متوجه شدم آینه سر جاش نیست. بی‌اختیار به راننده گفتم پیاده می‌شم و هراسون خودمو به اون طرف نهر آب وسط خیابون رسوندم و با وحشت و عجله از فروشنده که داشت وسایلش رو جمع و جور می‌کرد تا مغازه رو ببنده پرسیدم کجاست؟ فروشنده که از حرکت هیجان‌زده من متعجب شده بود و پرسید: کی؟ گفتم: «نه! آدم نیست. همونی که اینجا توی ویترین بود… همون آینه‌ای که سه تا طبقه زیرش داشت بالاش گرد بود.» و هم‌زمان سعی کردم با دستم شکل آینه رو توی هوا ترسیم کنم. و ادامه دادم: «فروختینش آقا؟ تو رو خدا فروختینش آقا؟ نکنه فروختینش…» مرد بلند بلند زد زیر خنده و دعوتم کرد بشینم روی صندلی و یه لیوان آب گذاشت روی میز روبروم و گفت: «نفروختیمش، فقط دکور ویترین رو عوض کردیم. اینجاست.» و با انگشت پشت سرم رو نشون داد. آینه رو که دیدم نفسم آزاد شد و بدون مقدمه گفتم «من این آینه رو همین الان می‌خرم.» از تصور اینکه روزی برسه و آینه نباشه داشتم دق می‌کردم. مرد گفت باشه. بعد نگاهی به قد و بالای آینه و قد من انداخت و گفت: «تقریبا هم‌قد شماست، من کمک می‌کنم تا بذارینش توی ماشین.» گفتم «من ماشین ندارم. تاکسی بگیریم.» مرد گفت: «آدرس بدید فردا براتون با وانت می‌فرستمش.» گفتم «من می‌خوام امشب توی خونه‌م باشه، تاکسی بگیریم.» مرد لبخند زد و گفت «تاکسی نمی‌خواد، امشب خودم براتون میارمش، هزینه هم نمی‎گیرم.» با خودم گفتم «میگه، اما نمیاره. بدون هزینه؟ این وقت شب؟ فقط واسه یه آینه دیواری؟» فروشنده متوجه تردیدم شد  و گفت: «این فقط یه جواب ساده‌ست به عشقی که توی چشم‌های شما نسبت به این آینه دیدم. نگران هیچی نباشید. آدرس بدید من آینه رو میارم.»

اون شب آینه توی اتاق من بود. فردا صبح روی دیوار اتاقم نصبش کردم، ازدواج که کردم هم اولین چیزی که به خونه جدیدم بردم همین آینه بود. این آینه تا زمانی که از ایران فرار نکرده بودم عزیزترین وسیله خونه من بود که مثل هزاران چیز عزیز دیگه وقت فرار، توی خونه‌م جاش گذاشتم و دیگه دستم بهش نرسید.

 

سرود شادی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نویسنده مهمان: رضا

من شیفته دلخوشی‌های ساده‌ام، آن‌ها آخرین پناه جان‌‌های محزونند.
اسکار وایلد

۱- بازی تمام شده بود و داشتیم قدم‌زنان از کریم‌خان به سمت میدان «ولیعصر – ولیعهد» برمی‌گشتیم. طبیعتا خیابان بسته بود و شلوغ و نمی‌شد ماشین سوار شد. داشت از روبرویمان می‌آمد، لبخند بزرگی روی لبش بود که بی‌اختیار باعث می‌شد لبخند بزنی. آن‌قدر لبخند ندیده‌ایم که همین لبخند ساده‌ هم برای خودش موهبتی است! بعد انگار لبخند پخش شده بود بین همه. بین شاید هزاران نفری که میدان و اطرافش را پر کرده بودند و حتی بین ماموران مستأصل و بی‌سیم به دست دور میدان که مانده بودند با این جمعیت چه کنند. جلوتر پلیسی روی دوش مردم می رقصید و کمی جلوتر، کنار بیمارستان راننده‌ی آمبولانسی از پشت بلند‌گوی آمبولانس دلخوشی‌اش را داد می‌زد.

۲- خسته می‌رسیدم خانه، از کار، از بحث با آدم‌هایی با زبانی ناآشنا، امیدم به روشن بودن آن چراغ کوچک کنار اسمش بود توی فیس‌بوک، همین که می‌گفتی سلام، انگار رنگ دنیا عوض می‌شد.

۳- هفته‌ خیلی سختی بود، همه چیز به هم ریخته بود، مجبور شدم یک برد raspberry pi zero که قیمتش حدود ۵ دلار بود را به قیمت ۲۱۸ هزار تومان بخرم و هر روز هم بدتر می‌شد. تا نی‌کو پیغام داد که قرار است بازی با پرتقال را با بچه‌های کم‌توان بهزیستی، همراه دوست عزیزی و بچه‌های گروه «پایان کارتن‌خوابی» ببینیم. پیش خودم گفتم نمی‌شود، راه دور است، نیمه‌شب است، بعد از بازی ماشین پیدا نمی‌شود برای برگشت، اما ته دلم… خود بازی به کنار، برای منی که فوتبال هیچ‌وقت ورزش مورد علاقه‌ام نبوده و تعداد بازی‌های فوتبالی که تا آخر دیده‌ام کمتر از انگشتان یک دست است، دیدن این حس و شادی جمعی و آن پسر‌بچه‌ای که بعد از گرفتن کلاه دست داد و گفت عمو متشکرم، فراموش‌نشدنی بود.

یک پیاده‌روی خیلی طولانی، تا جایی که بشود ماشین سوار شد، از بین مردمی که جشن رفته بودند، تمام حس بد هفته‌ قبل را شست و برد. همین شادی‌‌های کوچک جمعی، همان مردی که در بزرگراه چمران، چراغ عقب ماشینش خرد شده بود و به راننده‌ مقصر گفت فدای سرت، برو خوش باش. شاید فردا همه برگردیم به همان حس هفته‌ قبل. شاید، فردا همان مرد «برو خوش باش»، به خاطر آینه به آینه شدن با ماشین کناری از قفل فرمان استفاده کند. اما این حس جمعی، بزرگ‌ترین دوپینگ بود برای ملتی مستأصل، افسرده و شاید فرو ریخته. برای من اما، دیدن این‌ که هنوز کسانی هستند که شادی را تقسیم می‌کنند، بهترین حس ممکن بود.

۴- فردا هم برمی‌گردیم سر کار، همان حس روزهای قبل، نگرانی برای روز بعد و …، اما ته دل همه‌مان انگار چراغ کوچکی روشن شده که کمی دلگرممان می‌کند، فقط کمی، اما نه از آن کمی‌های معمولی. چیزی شبیه مساوی کردن با پرتقال و باخت یک بر صفر به اسپانیا…

از چهارراه ولی‌عصر تا خیابان برادوی*

«خوشی‌های کوچک زندگی»

بامداد

کوله‌‌پشتیش رو از کنار تخت برداشت و یه‌وری انداخت روی دوشش. روسری گلبهی رو انداخت روی سرش و یه طره از موهای مواج بازیگوشش رو کشید بیرون. یه نگاهی به خودش توی آینه انداخت، یه لبخند ریز یواشکی ملوس زد. یه سیب سرخ از دیشب روی میز تحریرش جا مونده‌ بود. برش داشت و یه گاز جانانه زد که آبش حسابی پاشید توی هوا. در حالی که داشت بلند‌بلند دیالوگ‌هاش رو تکرار می‌کرد، در رو باز کرد و رفت توی پذیرایی. مامان داشت تلویزیون نگاه می‌کرد و بابا سخت مشغول رسیدگی‌ به گل‌ و گلدون‌های عزیزکرده‌اش بود. تا وارد شد، هردو بهش لبخند زدن. شیرینی لبخندشون، سیب سرخ رو شرمنده کرد. پرید و هردوشونو ماچ کرد و خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون. لحظه‌شماری می‌کرد که شب شه و برای دیدن اجراش بیان و یه عالمه کیف کنن. از فکر کردن بهش چشماش برق می‌زدن.

وقتی داشت پله‌ها رو دوتا یکی می‌رفت پایین، دو تا فکر توی ذهنش وول می‌خوردن. اولی این بود که بازم یادش رفته بود بند کفش سمت چپشو ببنده و دومی این بود که چه‌قد عاشق شخصیت ایرینا توی نمایش‌نامه سه خواهر بود و چقدر هر روز صبح بیدار شدن براش‌ آسون بود وقتی به شوق زمزمه‌ کردن دیالوگ‌های ایرینا بود. تا جایی که یادش بود همیشه به اتفاقی‌ترین حالت ممکن زندگی کرده بود و هیجان‌انگیزترین اتفاق‌ها براش اتفاق افتاده بودن. همیشه خوشبخت بود. همیشه شانس اینو داشت که بتونه از کوچیک‌ترین چیزها شاد بشه. بعضی‌ وقت‌ها یه لیوان ذرت مکزیکی حس تعطیلات توی سواحل مکزیک رو بهش می‌داد یا با یه فنجون قهوه فرانسه، خودش رو توی یکی از کافه‌های پاریس تصور می‌کرد در حالی که داره خوشمز‌ه‌ترین نوشیدنی دنیا رو به عنوان پیش‌درآمدی بر نخستین بوسه زندگیش مزه‌مزه می‌کنه. بعضی وقت‌ها کافی بود یه قدم توی چهارراه ولی‌عصر بزنه تا بتونه چشماشو ببنده و خودشو توی نیویورک تصور کنه در حالی که داره توی برادوی قدم می‌زنه و می‌خواد نیم ساعت دیگه بره یه اجرای عالی رو ببینه.

خیلی برای اجرا هیجان داشت. عاشق نمایش‌نامه و کارگردان و هم‌بازی‌هاش بود. شاید یکی از دلایلی که زندگیش این‌همه باب طبع بود این بود که هیچ فشاری روش نبود که کاری رو انجام بده که دوست نداره و با جون و دلش عاشق لحظه‌لحظه بودنش بود. عاشق این بود که با هر نقش جدیدی یه بار متولد بشه و دنیا رو از یه زاویه خوشگل کشف‌نشده ببینه. اون یه عالمه دلخوشی‌های ساده دوست‌داشتنی داشت و برای داشتنشون فرق نمی‌کرد توی چهارراره ولی‌عصر قدم بزنه یا توی خیابان برادوی.

 

Broadway*

زندگی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نیمه‌شب

شاید اگر قرار بود هفته‌های پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از آن لحظه‌هایی که سنجاب‌ها یک‌دفعه سر و کله‌شان پشت پنجره پیدا می‌شود می‌نوشتم‌. یا مثلا از آن لحظه‌های خاصی که کف زمین دراز کشیده‌ام و از پنجره باد خنک شامگاه به داخل‌خانه وزیده‌ می‌شود و من چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای نفس‌کشیدن دخترم گوش می‌دهم، یا حتی وقتی که گربه‌ام می‌آید و زیر گلویم گوله می‌شود و جرات نمی‌کنم که غلت بزنم اما از گرمای تن کوچکش لذت می‌برم.

شاید اگر قرار بود دو یا سه سال پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از شب‌هایی می‌نوشتم که روی مبل فرو رفته‌ام و به صدای یار که در اتاق دیگر بلند شعر می‌خواند گوش می‌دادم. یا از لحظه‌هایی که از شرکت مستقیم اول به محل کار مادرم می‌رفتم و روی صندلی‌اش چرت‌ می‌زدم تا سرش خلوت‌ شود بعد با هم چای و بیسکوییت می‌خوردیم و من بر‌می‌گشتم سر خانه و زندگی‌ام، یا حتی وقت‌هایی که با خواهرم توی بالکن آفتاب می‌گرفتیم.

اگر حتی بخواهیم‌ عقب‌تر برویم از پیدا کردن یک تمبر جدید برای آلبوم‌هایم ، حاضر نشدن پای تخته برای درس جواب دادن یا حتی بیدار شدن در نیمه شب در جاده و گوش‌دادن به صدای ضبط و خیره شدن به ماهی که جاده‌ی کویری را با ما می‌‌آمد، یا حتی خوردن کتلت‌های داغی که مادربزرگم تازه از ماهیتابه بیرون کشیده.

هزاران هزار چیز کوچکی که شاید بارها در زندگی‌ام اتفاق بیفتد اما هر بار با چنان بوی و عطری همراه است که هوش می‌برد. اما امروز که دارم‌ می‌نویسم آن اتفاق کوچکی که به اندازه‌ی کهکشان شادم کرد باز‌ کردن یک فیلم تلگرامی بود؛ من که نشسته بودم لبه‌ جدول خیابان و هنوز دست و پایم می‌لرزید و به ماشینی که مانند اکاردیون مچاله‌ شده بود خیره نگاه می‌کردم. یک نفر که نمی‌دانم چه‌ کسی بود کیفم را از درون ماشین برایم می‌آورد. موبایلم را پیدا می‌کنم تا به پلیس اطلاع‌ دهم و بعد می‌بینم یک مسیج دارم. فیلمی یک دقیقه‌ای از جان و دلم که با پوشک در تختش می‌جهد و صدای خنده‌ یار و همراه و رفیقم. تا یک هفته بعد تصادف این فیلم کوتاه شادترین دلخوشی من شد.

این دلخوشی‌های کوچک که همه اثبات یک چیز هستند… من زنده‌ام.

یار

«خوشی‌های کوچک زندگی»

شبانگاه

از چیزهایی که توی مغزم رفته و خیلی چرنده اینه که در هر حالتی، میشه ازخوشی‌های کوچک زندگی لذت برد و غفلت باعث میشه فراموششون کنیم. اگر حواسمون به این خوشی‌های ساده باشه افسردگی نمی‌گیریم و کمتر رنج می‌بریم.

الان که دارم موهای بیشتری سفید می‌کنم کم‌کم اشتباه بودن این تصور داره برام روشن میشه. شرایطی هست که خود این خوشی‌های کوچک زندگی برای آدم تبدیل به شکنجه‌های بزرگ میشن. وقتی که با غم فراق درگیری. وقتی اونی که باید باشه تا با هم این خوشی رو شریک بشید نیست. اون موقع هرکسی از خوشی کوچک حرف زد و از این لیست‌های لذت‌های کوچک زندگی….تحویل داد، باید یکی زد تو دهنش!

کدوم فراق؟ فراق عاشق و معشوق، شاید. اما دردناک‌ترین فراقی که دیدم فراق مادر و  فرزند هست که الان هم با جامعه متفکر ما و ازدواج‌های خیلی عاقلانه و بچه‌دار شدن بعد از اندکی تفکر، کم نیست. حتی تصور زندگی مادری که فرزند کوچکش پیشش نیست تلخه…کدوم خوشی کوچک در چنین شرایطی. شاید چون الان یه داستان شبیه این داره جلوی چشمم رخ میده این طوری گیر کردم توش و نمی‌تونم برم سر اصل مطلب.

اصل مطلب خلاصه، برای من اینه که:
دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن

باید یار باشه که خوشی کوچک برای من معنی پیدا کنه. اون رفیق، شریک عمر، میوه زندگی، برای هرکسی یه فرد خاصه. مادربزرگم فرزندان زیادی داره ولی جونش برای یه پسرش درمیره و بدون اون هیچی بهش نمی‌چسبه. زوج‌هایی هستند که برای هم، این اثر رو دارند. برای یه نفر یه دوست قدیمی ممکنه باشه… ولی فکر می‌کنم تو زندگی هر نفر یک حضور هست که خوشی کوچک، بدون اون معنی نداره. این خوشی بزرگ وصال باید باشه، تا خوشی‌های کوچک معنی پیدا کنه. خواه خوشی کوچک لذت بردن از باد کولر توی یک روز گرم باشه، یا شنیدن صدای دلنواز یک پرنده یا رنگ آبی پاک آسمون یا یک خوراکی خاطره‌انگیز. زندگیتون پر از خوشی‌های کوچک و ساده در کنار اون فرد، هر کسی که هست. اگر هست، قدر بودنش رو بدونید.

دلخوشی‌ها کم نیست

«خوشی‌های کوچک زندگی»

شامگاه

یک. وقتی سر پسرم باردار بودم تصمیم به سقطش گرفتم، می‌خواستم بی‌خبر از همسرم اینکار رو بکنم، ولی نشد… پسرم حالا سه ساله‌ست و من عاشقشم و روزی هزار بار اول به خودم لعنت می‌فرستم و بعد خدا رو شکر می‌کنم که اتفاقی نیفتاد. هر بار که از سر کار می‌رسم خونه، پسرم با یه لبخند گنده به سمتم می‌دوئه و محکم بغلم می‌کنه و می‌گه مامان خسته نباشی، خیلی دوستت دارم، برام لپ‌لپ خریدی؟… و من قلبم از دوست داشتنش فشرده میشه و تمام ناخوشی‌های بیرون از خونه پاک می‌شه و حال دلم خوش میشه.

دو. دنیای بچه‌ها دنیای عجیبیه، و من که هر روز با بیست‌ تا بچه‌ مختلف سر و کله می‌زنم، بهترین اوقاتی که دارم رو طی می‌کنم. هر روز هفته دارم حرف می‌زنم راجع به یه موضوع مشترک برای تک‌‌تکشون و بازی باهاشون و وقتی برق خوشحالی و هیجان از یاد گرفتن چیز جدیدی رو توی چشماشون می‌بینم و موقع خداحافظی با اون دستای کوچیکشون محکم بغلم می‌کنند و می‌گن خاله خسته نباشی، انگار بار تمام خستگی‌ها از دوشم برداشته می‌شه و دلم خوش میشه به همین آغوش ساده و صمیمی.

سه. دلخوشی‌ها کم نیست، هیچ کم نیست، همین که دخترت از گوشواره‌ کوچکی که براش خریدی هیجان‌زده و خوشحال میشه و با محبت می‌گه مامان خیلی دوستت دارم و تو بهترین مامان دنیایی، همین که یک غذای خوشمزه همه‌مون رو دور یک میز جمع می‌کنه و بچه‌هام با به‌به و چه‌چه از خوردن غذاشون لذت می‌برن… همین که از پیرزنی یک شاخه گل می‌خری و با صمیمانه‌ترین لحن بهت می‌گه دخترم دلت شاد… همین که کسی بهت بگه خسته نباشی، بگه دوستت دارم، بگه ممنونم برای زحمتت، بگه بهت افتخار می‌کنم، بگه نترس با هم درستش می‌کنیم، بگه تو می‌تونی، بگه خوشحالم بهت اعتماد کردم، بگه چه امروز زیبا شدید، بگه این رنگ بهتون میاد، بگه مامان چه لباس قشنگی پوشیدید، بگه تو خیلی قوی هستی، بگه صداقتت نقطه روشن وجودته، بگه… همه‌ اینها، همه‌ این حرف‌ها که طی روز ممکنه از همسر، دوست، رئیس، فرزند، خانواده و غریبه بشنویم، تمامش دلخوشی‌های بزرگ زندگی تک تکمون می‌تونه باشه… کم نباشیم.

بارون نم‌نم، در لحظه دلخواه

«خوشی‌های کوچک زندگی»

غروب

چند وقتی است آن پیراهن مشکی تورتوری، با سرآستین‌های ظریفش و قد کاملا مناسبش، دلم را برده. سایز خودم را امتحان کرده‌ام و توی اتاق پرو، باهاش ژست گرفته‌ام و رقصیده‌ام. همه چیزش عالی است الا قیمتش! طبیعتا هزار قلم واجب‌تر توی لیست خرید داریم که اصلا نمی‌گذارد نوبت به عاشقی من بر لباس برسد! گاهی سر راهم به آن فروشگاه که خانه معشوقکم است سر می‌زنم. کم‌کم از تعدادشان توی رگال دارد کم می‌شود و من نگرانم که سایز مناسب من هم تمام بشود. خب حالا تمام بشود، که چی؟ مگر من می‌توانم این قیمت را برایش پرداخت کنم؟ معشوق در حال بی‌وفایی است و من دلم خون می‌شود هر بار از جلوی ویترین فروشگاه رد می‌شوم. دو سه ماهی است دور و بر فروشگاه نرفته‌ام، اینقدر سمن دارم که یاسمن پیراهن عزیزم تویشان گم می‌شود. با این حال، این دفعه که گذرم می‌افتد به فروشگاه، انگار حسی و ندایی هلم می‌دهد داخل. چشم می‌گردانم و آه! رگال مزبور خالی است! معشوقکم الان ملکه کدام کمد لباسی شده؟ روی بدن چه کسی دلبری می‌کند و آه‌های هوسناک می‌خرد؟ لعنت به بخت من! از دستش دادم! پا کشان میروم تا انتهای مغازه، جایی که آخرین حراج‌ها را می‌گذارند، که اغلب اجناس برگشتی یا کمی آسیب دیده‌اند یا اجناسی که سایزشان خیلی هواخواه ندارد و یا فصلشان گذشته است، آنها را با حدود هفتاد هشتاد درصد تخفیف، منتهی بدون حق پس دادن برای فروش می‌گذارند. می‌خواهم چیزکی پیدا کنم مرهمی باشد برای از کف دادن معشوقکم. مثل مردی ناامید از دلبرش که برای تسکین قلب شکسته‌اش روی می‌آورد به نجیب‌خانه. بی‌هدف دست توی رگال می‌برم. نفسم به شماره می‌افتد و قلبم تند تند می‌زند. بافتی بسیار آشنا، نرم و تورتوری زیر دستم است. معشوقکم! آه! به سرعت لباس‌های فشرده روی رگال را کنار می‌زنم! خودش است، تا لحظه چک کردن سایزش قلبم در حال درآمدن از حلقم است و…! همان سایز! به سرعت وارسی‌اش می‌کنم و دلبرکم را سالم و نو می‌یابم. قیمتش به طرز کاملا منصفانه‌ای کاهش یافته و چند دقیقه بعد، منم و آن نگار شیرین که در آغوشش گرفتم و لبخندزنان به سوی خانه روانم.

غم اما کم

«خوشی‌های کوچک زندگی»

عصر 

روزهایی در زندگی بوده و متاسفانه هست که زورم به دیو سیاه استرس و افسردگی نمی‌رسد، دیو سیاه از خواب بیدار می‌شود و تنوره می‌کشد و هماورد می‌طلبد، گاهی توانایی مقابله به مثل با او را ندارم و همان ابتدا، عنان اوضاع و امور را به دستش می‌دهم و او هم یکه‌تاز میدان می‌شود و تا جایی که دل سیاهش می‌خواهد جسم و روانِ نحیف من را می‌دراند. اما گاهی هم شادی‌ها و دلخوشی‌هایی که قبلا ذخیره کردم، مثل یک سپر محافظ عمل می‌کنند و در همان مرحله‌ تنوره‌کشی، دیو سیاه می‌رود در قوطی‌اش و آرام می‌گیرد.

جوراب‌های رنگی و با طرح‌های شاد پوشیدن یکی از دلخوشی‌های ساده من است، روزهایی که مجبور می‌شوم (که تقریبا بیش از نیمی از هفته است) لباس رسمی و اداری بپوشم و حتی تار مویی هم نباید بیرون باشد، نگاه کردن به جوراب‌هایم (در کشاکش یک بحث جدی) که اغلب طرح مسخره و خنده‌داری دارند، خوشحالم می‌کند و یک لبخند کشدار روی لبم می‌آورد.

یک گلدان خیلی معمولی روی میز کارم، یا روی میز ناهارخوری خانه، که فقط من می‌دانم که چند سانت بزرگ شده یا برگ و گل جدیدی داده است، یک استیکر رنگی، یک خودکار یا ماژیک رنگی، که بین کلی نوشته سیاه و سفید، می‌شود از آن‌ها استفاده کرد و رسمی‌ترین جدی‌ترین اتفاق‌ها را به سخره  گرفت، یک برگ نیمه زرد که روزی از کفِ خیابان پیدایش کردم و سال‌هاست در کتابخانه‌ محل کارم جا خشک کرده، جستجو کردن عکس بچه‌های حیوانات در گوگل از دیگر دلخوشی‌های ساده من هستند.

به نظرم شاد و خوب زندگی کردن یک مهارت است که متاسفانه در بستری که من در آن رشد کرده‌ام، هیچ‌گاه فرد یا نهادی مسئولیت آموزش این مهارت را به عهده نگرفت. اغلب قلدری کردن، دیگران را محکوم کردن و لطف دیگران را وظیفه دانستن را به عنوان مهارتِ لازم برای زندگی می‌دانستند و سعی در ترویج آن داشتند (البته شاید باید به ایشان حق داد چون این مهارت،برایشان نتایج خوبی را به دنبال داشته). اگر من روزی فرزندی داشته باشم سعی می‌کنم مهارت شاد و خوب زندگی کردن را (با تکیه بر دل‌خوشی‌های ساده) به او بیاموزم.

تو خودِ عشقی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

بعد از ظهر

هوا بسیار گرم است. دریغ از نسیمی خنک یا قطره‌ای باران. با این که عادت به نوشیدن آب سرد ندارم،  اما می‌نوشم زیرا که احساس می‌کنم آب معمولی تشنگی را رفع نمی‌کند. در گوشه‌ای از بالکن که سایه است، تقویم به دست می‌نشینم. هنوز تا شهریور و خنک شدن احتمالی هوا خیلی مانده است. صدای همسایه روبرویی را می‌شنوم که مرا به نام صدا می‌کند. سر بلند کرده و سلامش می‌کنم. گلدانی کاکتوس در دست دارد. از من می‌خواهد دست دراز کرده و گلدان را از او بگیرم. می‌گوید: «این گل را دیشب مهمانم برایم آورد. نخواستم بگویم که نمی‌خواهم. کاکتوس نظم گل‌هایم را به هم می‌زند. بالاخره محبت کرده و دستش درد نکند. من هم به تو هدیه‌اش می‌کنم. این نوع کاکتوس مقاوم‌تر است. بگیر به امتحانش می‌ارزد.» دست دراز کرده و گلدان را از او می‌گیرم. تشکرکنان از او می‌خواهم که بیاید و قهوه بخوریم. اما او سگ‌هایش را بیرون می‌برد و می‌گوید وقتی دیگر. کاکتوس را تماشا می‌کنم. دوستم از بالکن طبقه بالا اظهار نظر می‌کند: «‌دختر جان این خار و خس را می‌خواهی چکار؟ کاکتوس که نشد گل! حالا مجبوری عوض بدهی و…» او یک ریز حرف می‌زند و من با لبخند و نگاهی به تازه‌وارد خانه،  نجوا می‌کنم: «‌‌انشالله که خوب رشد می‌کنی. گل هم ندهی سبزی و شادابی‌ات برایم کافی است. تو نماد مقاومت و صبر و کم‌توقعی هستی. با بی‌آبی و گرما و سرما مدارا می‌کنی. خوش آمدی گل قشنگ من.»

روزی از روزهای عشاق یا والنتین یا… هرچه بود، نشسته و به عشاق فکر می‌کردم. به خواهرم که شوهرش به همین مناسبت برایش گردنبندی طلا خریده بود. به دخترعمه‌ام که شوهرش کارمند ساده است و خانه‌ای خریده‌اند و قسط می‌پردازند. او نیز با گلدانی گل گوشواره که مورد علاقه دخترعمه است، به او ابراز عشق کرده بود. خودم را با زن‌ها مقایسه می‌کردم. مگر من چه کسری از دیگران داشتم؟ چرا حتی با یک کلام محبت‌آمیز به من ابراز عشق نشد. همیشه غرولند «دست و پا چلفتی، تکه‌گوشت به‌درد‌نخور، بخور و بخواب، تنبل و… الی آخر.» مگر من کم کار کردم؟ مگر در محیط کاری‌ام کم ارزش داشتم؟ داشتم با این افکار مغشوش سر و کله می‌زدم که زنگ خانه‌ام به صدا درآمد. در را که باز کردم یک دسته گل روی صورتم چسبید و یکی گفت: «عشق من، روز عشق مبارک» بله این صدای پسرم بود. تا خواستم حرفی بزنم، ادامه داد «می‌دانم که خواهی گفت روز عشاق است و گل را به همسرت بده. برای او هم خریده‌ام. او عشق من است و خیلی دوستش دارم اما تو که مادرِ منی، خودِ خودِ خودِ عشقی.»

من لبخندها رو دوست دارم

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نیمروز

برای من بهترین لحظات زندگی همین لحظاتی بوده که به ظاهر ساده بوده و همراه با شادی‌های کوچیک. شادی‌های خیلی بزرگ دوام ندارن، اهمیتشون رو هم از دست میدن. اما خندیدن با عزیزانت دورهم، دیدن یک برنامه‌ تلویزیونی در کنار هم، یک دورهمی کوچیک با ساندویچ حاضری، یک چای نوشیدن دونفره، پیاده‌روی و گپ زدن، سالم بودن، … اووووو کلی هست. لحظه‌هایی که میشه کیف کرد. میشه در آرامش بود و لذت برد. خاطرات بامزه که حتی بعد نبودن یک عزیز همچنان باقی میمونه و خنده به روی لب میاره. حرف‌های درگوشی با دخترخاله، ساعت‌ها پای تلفن بحث فلسفی و فیزیک کوانتوم، فال قهوه، کتاب جدید. من این دلخوشی‌ها رو با هیچ بلیت لاتاری‌ای عوض نمی‌کنم. همین دلخوشی‌ها اگه نباشه آدم می‌میره، دق می‌کنه.

صبح به صبح پیشوی خونه‌ ما پشت در اتاق می‌شینه و میگه میوووو. خیالم راحته که غذاش رو خورده و می‌دونم که فقط می‌خواد ما بیدار بشیم تا باهاش بازی کنیم. گاهی خوابم میاد و جون بیدار شدن ندارم ولی وقتی صداش رو می‌شنم دلم براش ضعف میره و از خواب پا میشم. همین میووی ظریفی که صبحها می‌شنوم من رو به زندگی امیدوارتر می‌کنه. همه‌چیز قشنگ میشه.

خوشحالم که دوتا بلیط نمایش دارم. خوشحالم که فیلم می‌بینم‌. کیف میکنم که قرار داریم شب با هم باشیم و چرت و پرت بگیم. خدا رو شکر میکنم که سالم هستیم. همه‌ این چیزها انقدر خوبه که هر دفعه بلیت لاتاری می‌خرم یادم میره چک کنم ببینم برنده شدم یا نه. گرچه هر دفعه که پوچ در میاد تا یک هفته پکر میشم. کی از پول بدش میاد. کی مشکل مالی نداره. به هرحال من راضی‌ام. من خوشبختم. من ثروتمند‌ترین آدم روی زمینم.

بدترین اتفاق نداشتن پول یا یک مریضی نیست. بدترین اتفاق نداشتن دلخوشیه. بودن یک آدم غرغرو و بداخلاق کنار آدمه. شنیدن مدام از نارضایتی‌ها و بدبختی‌هاست. بدترین اتفاق ناامیدیه. بزرگترین آرزوی من برای بچه‌هام حال خوبه. دعا می‌کنم از زندگیشون راضی باشن. همین فقط. من از کجا بدونم با چی راضی هستن؟ من دلم می‌خواد بچه‌م سالم باشه. چه روحی چه جسمی و چه درونی!

آهستگی‎

«خوشی‌های کوچک زندگی»

پیش از ظهر

قبلا زندگی‌ام حول آدمها می‌گشت. حالا اما خوشبختی‌ام در لحظاتی رخ می‌ده که کسی نیست که نگاهم کنه. کسی نیست تا باهاش صحبت کنم.

 مثلا صبح‌ها که تا قهوه‌ غلیظ صبح رو نخورم اخلاقم سر جاش نمی‌یاد. قهوه‌ آسیاب‌شده رو توی دستگاه می‌ریزم و شعله‌ گاز رو روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به گلدون‌ها آب دادن. صدای فش آب که بلند می‌شه، یعنی قهوه آماده شده. کل جهان خودش رو توی یه لیوان کوچک دسته‌دار جمع کرده. به غایت ساده شده. به نهایت شیرین شده. برای من نوشیدن قهوه یعنی تمکن مالی کافی برای موثرترین اعتیاد روزم دارم. یعنی هنوز می‌تونم خودم رو در اولویت قرار بدم و به خواسته‌هام رسیدگی کنم.

جالبه که این گوش دادن به صدای آماده شدن قهوه خودش بخشی از مناسک نوشیدنشه. انگار عزیزی بدون این که نیازی باشه باهاش حرف بزنی منظورش رو بهت برسونه. مثل وقتی می‌خوام دوش بگیرم و شیر آب‌ گرم رو باز می‌کنم و چند لحظه‌ کوتاه مکث می‌کنم که صدای الو کشیدن شعله‌ آب‌گرمکن رو بشنوم که بدونم می‌تونم منتظر یه حمام لذت‌بخش باشم یا نه. این گوش سپردن به صداهای کوچک خونه یعنی من اینجا ساکنم. سرزمین من اینجاست. امنیت ‌و قراری دارم. تمام این احساسات خوب با هر بار گوش دادن به صدای خونه تکرار می‌شه.

من آدم زندگی شلوغ نیستم. آدم هیاهو و مبارزه و شاخ غول شکوندن. زندگی برای من روی دوش همین جزئیات سواره‌. مثل برگچه‌ای که برگ میشه. مثل نوری که روی دیوار روبروی میز کارم می‌افته و من هر روز حرکتش رو پی‌ می‌گیرم و روزی چند دقیقه بی‌حرکت به طرح درخشانی که خلق می‌کنه نگاه می‌کنم و بی‌حرکت می‌مونم و لبخند می‌زنم.

مثل نفس

«خوشی‌های کوچک زندگی»

صبح

دلخوشی‌های ساده من خیلی زیادن. نمیدونم از چی بگم از کجا بگم. برگ‌های سبز روشن، سبز تیره، سبز براق، سبز ابلق، برگ‌های پهن و بزرگ، برگ‌های کوچیک و مخملی، همینا نگاه کردن بهشون لذت بخشه برام. این دلخوشی‌ها خوشبختانه خیلی زیادن. ساده‌اند و با عدد و رقم محدود نمیشن. با بالا پایین رفتن نرخ ارز ارزششون کم و زیاد نمیشه. همیشه سرسبزی گلا و باغچه‌ها حالت رو بهتر میکنه چه حواست باشه چه نباشه بودنشون مهم و تاثیرگذاره.

یه ویژگی دلخوشی‌های ساده همیشگی بودنشونه. فقط برای یه موقعیت خاص، یه روز خاص مثل روز عروسی و روز خرید خونه یا روز حل یه مشکل یا پیروزی توی بستن یه قرارداد نیست. میتونه هر وقت و هرجا باشه. گاهی بوده که با داغون‌ترین اعصاب ممکن وقتی یه گربه کنجکاو و کمین‌کرده لابه‌لای بوته‌ها دیدم حسابی سر ذوق اومدم و خندیدم و جیگرم حال اومده. بعدش هم البته به همون مود اعصاب‌خوردی برگشتم ولی اون لحظه کوتاه دلخوشی مهم بوده. اگه آدم لابه‌لای طوفان نفس تازه نکنه که دوام نمیاره.

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم یه لیست دیگه هم هست از دلخوشی‌ها. مثل هر وقت لباسای تنگ و ترش رو درمیاری و میگی آخیش. هر وقت زیر دوش آب خنک تابستونا روحت تازه میشه. یا با دوش آب گرم زمستونا خستگیت درمیاد و میگی آخیش. هر موقع که بعد از چند ساعت قوز کردن روی لپتاپ گردنتو صاف میکنی و نفس عمیق می‌کشی. پیدا کردن چای خوش عطر جدید و به ذوقش از چرت بعد از ظهر بیدار شدن. بی‌استرس دست به قیچی بشی و موهای خودتو کوتاه کنی و لذتشو ببری. به نظرم لازم نیست همیشه بسپاری دست آرایشگر. روزای خوب عمر آدم پر از این دلخوشی‌های کوچولوست و روزای سخت که تحملش فقط به کمک این دلخوشی‌ها ممکنه. مثل روزی که خسته و هلاک از کشمکش با یک سری الاغ آدم‌نما برمی‌گردی خونه‌ت و لباس راحتیت رو می‌پوشی و ولو میشی روی مبلت و روبه روی حتی مزخرف‌ترین برنامه تلویزیون هم حالت خوب میشه.

یه چیز خوب که توی خودم سراغ دارم اصلا همین دلخوش بودن به چیزای ساده‌ست. البته یه دوست این ویژگی رو توی من دید و بهم گفت، خودم خبر نداشتم. اونم وقتی که چند سال پیش داشتم براش با خنده و خوشحالی تعریف میکردم که سیزده‌ به در رو چه جوری گذروندم. با دختر خاله‌ام تو خونه‌شون تنها بودیم هیچ بیرون و خوش‎گذرونی و دورهمی با دوست و فامیل نداشتیم. از صبح تا عصری که یه جوری گذشت عصر که شد دیدیم سیزده رو در نکردیم گفتیم بریم پشت بوم. رفتیم اون بالا نشستیم روی شیب خرپشته همسایه که هیجانشم بیشتر شه بخاطر استرس از سر خوردن احتمالی. یه بادکنک نمی‌دونم از کجا پیدا شد که توش رو پر آب کردیم و کلی باهاش مسخره‌بازی درآوردیم و آخرشم از پنج طبقه پرتش کردیم کف کوچه و ترکید و خوشحال شدیم و رفتیم خونه. هیچی نبود ولی ما رو خوشحال کرد همین هیچ کار‌. دوستم جوری که غبطه خورده باشه گفت خوش به حالت، چه آسون خوشحال میشی.

یه دلخوشی ساده چیه؟! اونم دیگه نداریم

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سپیده‎دم

دلخوشی برای من زیاده، با هر چیزی می‌تونم شاد بشم. مثلا تو یه روز سرد اعصاب خرابم رو یه لیوان شیر کاکائو داغ می‌تونه آروم کنه. اگه تو بالکن باشم و لم بدم و کتاب بخونم که دیگه بهتر. یه بار از دست رییسم سرکار خیلی کفری بودم، بعد از دو ماه سر رو کله زدن و کار کردن رو یه پروژه‌ای که هنوز براش هیچ بودجه‌ای تعریف نشده بود و هر روز باهاش چک کردن کارها، اون روز گفته بود که فقط می‌خواسته من رو امتحان کنه و هیچ وقت مد نظرش نبوده که بودجه‌ای به این کار اختصاص بده. یه جور پیروزمندانه‌ای خندید و تو نگاهش یه خوب سرکار گذاشتمت آزاردهنده‌ای بود. خیلی کفری بودم. احساس می‌کردم بد تحقیرم کرده. ساعت ناهاری که شد دیدم آروم نمی‌گیرم. نمی‌تونستم تمرکز کنم. از قضا اون روز هم خیلی سرد بود و یهو از صبح یه برف یواش می‌بارید. گفتم برم زیر برف قدم بزنم بلکه آروم بشم. ولی قدم زدن نبود، تند تند و با حرص راه می‌رفتم و فحشش می‌دادم. یهو یه چیزی به فکرم رسید. از سوپر سر راهم دو تا شیرکاکائو گرفتم و رفتم شرکت. ساعت ناهاری تموم شده بود و همه برگشته بودن سر کارشون. منم رفتم نشستم پشت میزم. یه ذره که گذشت رفتم شیر رو گرم کردم و با لیوانم رفتم تو بالکنی وایسادم که تو دید رییس بود و تمام فکر و ذکرها رو تو مخم خاموش کردم. همون جوری وایساده بودم و از لیوان شیرم تو اون هوای سرد و دیدن برف لذت می‌بردم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم که بله، بازی رو من برده بودم. چون رییس اعصاب نداشت و الکی می‌کوبید رو صفحه کلیدش. روزم کامل روشن و شاد شد.

یکی دیگه از دلخوشی‌هام راه رفتن تو خیابون و تماشای بچه‌هاست. از جلوشون رد میشم و به کاراشون و راه رفتنشون و هیجانشون می‌خندم و واقعا دنیا برام شیرین میشه و همه‌چیز یادم می‌ره. مغزم کامل تمام بدبختی‌ها رو رها می‌کنه و غرق دنیای شاد و بی‌آلایششون میشم، دنیایی که میشه توش به همه آرزوها رسید.

بچه مدرسه‌ای که بودم هفته‌ها رو به عشق پنج‌شنبه‌ها می‌گذروندم، چون مامانم زود می‌اومد خونه و باهم ناهار می‌خوردیم. از همون موقع ارزش آخر هفته‌ها رو فهمیدم. حالا برام پنج‌شنبه‌ها جاش رو به چهارشنبه‌ها داده. همه کارها و خریدها رو بعد از کار تموم می‌کنم که آخر هفته بتونم بدون هیچ برنامه‌ای هر ساعتی دلم خواست بیدار بشم و هر چقدر دلم خواست تو رختخواب ولو بمونم و صبحانه رو تو تخت بخورم. خلاصه که بی‌مسئولیتی یکی از دلخوشی‌های زندگی منه. میشه به راحتی بدستش بیارم ولی تبعاتش برام زیاد و سنگینه. واسه همین فقط وقتی میرم سراغش که خیلی خیلی لازمش دارم.

یک ردیف منجوق‌ رنگی بر گردن زندگی روزمره

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سحرگاه

– بوی هوای ۱۵ اسفند تا ۱۵ فروردین
– امید به آمدن هر ساله‌ پاییز با رنگ و هوای حیرت‌انگیزش
– غذایی که مادرت به‌خاطر تو پخته و برایت نگه‌ داشته
– لبخند یک غریبه توی خیابان
– خواهر داشتن
– شب‌ها مسیج‌بازی کردن با مامان
– بوی صبح برفی تازه
– دیر بیدار شدن روزهای تعطیل
– دیدن عدد مناسب روی ترازو
–  سردرد گرفتن از شدت خنده
– دورهمی دخترانه (بدون مردها و بچه‌ها)
– چایی تازه‌دم توی لیوان بلور بزرگ
– یکی حواسش به نانی که دوست داری باشد و برایت بخرد
– کتک‌کاری شوخی با داداش بزرگتر
– تمام کردن یک کتاب در یک شب
– خیس شدن موها زیر باران
– بستنی خوردن در زمستان
– حس اولین دیدار عاشقانه
– برنده شدن در یک مسابقه هر چند کوچک
– خواباندن نوزاد در آغوش
– تا طلوع آفتاب بیدار ماندن
– لمس شن‌های ساحل با پای برهنه
– دختر داشتن
– پک اول سیگار بعد از مدت‌ها
– حس لحظه‌ بیدار شدن و رهایی از کابوس وحشتناک
– لباس جدید خریدن
– هدیه دادن
– کادو گرفتن
– عطر برنج دودی
– لالایی شنیدن
– بوسه آشنای میان خواب
– عطر تن کسی که دوستش داری
– آغوش دوستی که بعد مدت‌ها میبینی‌اش
– جشن عروسی دوستان
– درددل کردن
– خواب بعد از ظهر زمستانی کنار بخاری
– چشم باز کردن زیر آب دریا
– خانه نو چیدن
– آواز خواندن بلند با خواننده
– پیدا کردن دوستی که عادت‌های غذایی شبیه خودت دارد
– غذا پختن
– سیب‌زمینی کبابی درست کردن
– نفس کشیدن در هوای جنگل
– بوی مرکبات
– ترشی لیموی تازه اول تابستان
– فیلم دیدن دسته‌جمعی با دوستان
– با مادر و دخترت شام بیرون بروی
– دخترت موهایت را شانه کند
– رویای خوش دیدن
– بازی با بچه‌ها (خاله‌بازی با دختربچه‌های فامیل)
– فال گرفتن
– مسافرت تنهایی رفتن
– پیدا کردن اوقاتی برای تنها بودن و فکر کردن و آرام شدن
– پیاده‌روی طولانی آنقدر که خون توی مغزت پمپاژ کند
– دویدن آنقدر به سرعت که هیچ صدایی را نشنوی
– رانندگی به تنهایی
– خلق کردن یک داستان یا یک شعر یا یک نقاشی یا یک غذا یا یک کار هنری
– پانتومیم بازی کردن با یک گروه پر سر و صدا و شلوغ
– حرف زدن رمزی با خواهر در یک مهمانی رسمی
– شنیدن تعریف از دستپختت
– پیدا کردن عروسک کودکی در انباری
– ثبت کردن خاطرات
– کادو گرفتن بی‌مناسبت
– مست شدن از شادی در آخر مهمانی
– رقصیدن
– نامه گرفتن
– دیدن شادی دیگران