دسته: خوشی‌های کوچک زندگی

آینه دیواری

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سرگروه: نوشی

بیشتر از یازده ساعت در روز کار می‌کردم. ساعت شش و نیم صبح از خواب بیدار می‌شدم. چهل و پنج دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم، صبحانه بخورم، با عجله بدوم تا به اتوبوس برسم و برم سر کار و قبل از ساعت هشت صبح کارت بزنم. ساعت هشت صبح اولین کلاس شروع می‌شد. گاهی تا ساعت پنج و  گاهی هم تا ساعت هفت، کلاس پشت کلاس درس می‌دادم. این میون یک ساعتی وقت ناهار داشتیم که من اغلب توی کلاس می‎موندم تا بچه‌ها بتونن تمرین‌های عقب‌افتاده رو تموم کنن.

کار اول که تمام می‌شد با سرعت خودم رو به کار دوم می‌رسوندم که یه شرکت کامپیوتر متعلق به یکی از آشنایان بود که محل کار رو به یه نشریه محلی اجاره داده بود. ساعت پنج که شرکت تعطیل می‌شد بچه‌های اون نشریه از شرکت و امکاناتش استفاده می‌کردن برای انجام کارهای نشریه. صاحب اصلی شرکت نیاز به کسی داشت که به نمایندگی از طرف اون توی شرکت حضور داشته باشه. پول بدی هم نمی‌داد. این آدم مورد اعتماد من بودم که تا نه شب سر کار می‌موندم و بعد خسته و کوفته در رو قفل می‌کردم و سوار تاکسی می‌شدم تا جنازه‌م رو برسونم خونه. البته به زور پدرم که توی رودروایسی مونده بود بعضی شب‌ها مجبور بودم به عروس و نوه‌های یکی از دوستانش آلمانی درس بدم که طبعا این جور وقت‌ها زودتر از یازده و نیم خونه نمی‌رسیدم.

سوای خستگی کشنده شب‌هایی که مجبور بودم تا یازده کار کنم و باعث می‌شد که دوست داشته باشم ساعت نه راهم رو طرف به خونه کج کنم، یه عامل خارجی دیگه هم وجود داشت که دوست داشتم حوالی نه و نیم از خیابون درختی رد بشم و همیشه هم اصرار داشتم سمت راست ماشین بشینم، اونم وجود یه مغازه مبلمان و لوازم چوبی بود که تا ساعت نه و نیم – ده باز بود و البته دلیل من برای دیدن این مغازه نه شخص فروشنده، که اصولا از اون فاصله چندان قابل تشخیص نبود، بلکه یه آینه دیواری ساده زیبا بود که گوشه ویترین مغازه لم داده بوده و شده بود عشق همه شب‌های از سر کار برگشتن من.

این مغازله نگاهی اونقدر ادامه پیدا کرد تا یه شب متوجه شدم آینه سر جاش نیست. بی‌اختیار به راننده گفتم پیاده می‌شم و هراسون خودمو به اون طرف نهر آب وسط خیابون رسوندم و با وحشت و عجله از فروشنده که داشت وسایلش رو جمع و جور می‌کرد تا مغازه رو ببنده پرسیدم کجاست؟ فروشنده که از حرکت هیجان‌زده من متعجب شده بود و پرسید: کی؟ گفتم: «نه! آدم نیست. همونی که اینجا توی ویترین بود… همون آینه‌ای که سه تا طبقه زیرش داشت بالاش گرد بود.» و هم‌زمان سعی کردم با دستم شکل آینه رو توی هوا ترسیم کنم. و ادامه دادم: «فروختینش آقا؟ تو رو خدا فروختینش آقا؟ نکنه فروختینش…» مرد بلند بلند زد زیر خنده و دعوتم کرد بشینم روی صندلی و یه لیوان آب گذاشت روی میز روبروم و گفت: «نفروختیمش، فقط دکور ویترین رو عوض کردیم. اینجاست.» و با انگشت پشت سرم رو نشون داد. آینه رو که دیدم نفسم آزاد شد و بدون مقدمه گفتم «من این آینه رو همین الان می‌خرم.» از تصور اینکه روزی برسه و آینه نباشه داشتم دق می‌کردم. مرد گفت باشه. بعد نگاهی به قد و بالای آینه و قد من انداخت و گفت: «تقریبا هم‌قد شماست، من کمک می‌کنم تا بذارینش توی ماشین.» گفتم «من ماشین ندارم. تاکسی بگیریم.» مرد گفت: «آدرس بدید فردا براتون با وانت می‌فرستمش.» گفتم «من می‌خوام امشب توی خونه‌م باشه، تاکسی بگیریم.» مرد لبخند زد و گفت «تاکسی نمی‌خواد، امشب خودم براتون میارمش، هزینه هم نمی‎گیرم.» با خودم گفتم «میگه، اما نمیاره. بدون هزینه؟ این وقت شب؟ فقط واسه یه آینه دیواری؟» فروشنده متوجه تردیدم شد  و گفت: «این فقط یه جواب ساده‌ست به عشقی که توی چشم‌های شما نسبت به این آینه دیدم. نگران هیچی نباشید. آدرس بدید من آینه رو میارم.»

اون شب آینه توی اتاق من بود. فردا صبح روی دیوار اتاقم نصبش کردم، ازدواج که کردم هم اولین چیزی که به خونه جدیدم بردم همین آینه بود. این آینه تا زمانی که از ایران فرار نکرده بودم عزیزترین وسیله خونه من بود که مثل هزاران چیز عزیز دیگه وقت فرار، توی خونه‌م جاش گذاشتم و دیگه دستم بهش نرسید.

 

Advertisements

سرود شادی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نویسنده مهمان: رضا

من شیفته دلخوشی‌های ساده‌ام، آن‌ها آخرین پناه جان‌‌های محزونند.
اسکار وایلد

۱- بازی تمام شده بود و داشتیم قدم‌زنان از کریم‌خان به سمت میدان «ولیعصر – ولیعهد» برمی‌گشتیم. طبیعتا خیابان بسته بود و شلوغ و نمی‌شد ماشین سوار شد. داشت از روبرویمان می‌آمد، لبخند بزرگی روی لبش بود که بی‌اختیار باعث می‌شد لبخند بزنی. آن‌قدر لبخند ندیده‌ایم که همین لبخند ساده‌ هم برای خودش موهبتی است! بعد انگار لبخند پخش شده بود بین همه. بین شاید هزاران نفری که میدان و اطرافش را پر کرده بودند و حتی بین ماموران مستأصل و بی‌سیم به دست دور میدان که مانده بودند با این جمعیت چه کنند. جلوتر پلیسی روی دوش مردم می رقصید و کمی جلوتر، کنار بیمارستان راننده‌ی آمبولانسی از پشت بلند‌گوی آمبولانس دلخوشی‌اش را داد می‌زد.

۲- خسته می‌رسیدم خانه، از کار، از بحث با آدم‌هایی با زبانی ناآشنا، امیدم به روشن بودن آن چراغ کوچک کنار اسمش بود توی فیس‌بوک، همین که می‌گفتی سلام، انگار رنگ دنیا عوض می‌شد.

۳- هفته‌ خیلی سختی بود، همه چیز به هم ریخته بود، مجبور شدم یک برد raspberry pi zero که قیمتش حدود ۵ دلار بود را به قیمت ۲۱۸ هزار تومان بخرم و هر روز هم بدتر می‌شد. تا نی‌کو پیغام داد که قرار است بازی با پرتقال را با بچه‌های کم‌توان بهزیستی، همراه دوست عزیزی و بچه‌های گروه «پایان کارتن‌خوابی» ببینیم. پیش خودم گفتم نمی‌شود، راه دور است، نیمه‌شب است، بعد از بازی ماشین پیدا نمی‌شود برای برگشت، اما ته دلم… خود بازی به کنار، برای منی که فوتبال هیچ‌وقت ورزش مورد علاقه‌ام نبوده و تعداد بازی‌های فوتبالی که تا آخر دیده‌ام کمتر از انگشتان یک دست است، دیدن این حس و شادی جمعی و آن پسر‌بچه‌ای که بعد از گرفتن کلاه دست داد و گفت عمو متشکرم، فراموش‌نشدنی بود.

یک پیاده‌روی خیلی طولانی، تا جایی که بشود ماشین سوار شد، از بین مردمی که جشن رفته بودند، تمام حس بد هفته‌ قبل را شست و برد. همین شادی‌‌های کوچک جمعی، همان مردی که در بزرگراه چمران، چراغ عقب ماشینش خرد شده بود و به راننده‌ مقصر گفت فدای سرت، برو خوش باش. شاید فردا همه برگردیم به همان حس هفته‌ قبل. شاید، فردا همان مرد «برو خوش باش»، به خاطر آینه به آینه شدن با ماشین کناری از قفل فرمان استفاده کند. اما این حس جمعی، بزرگ‌ترین دوپینگ بود برای ملتی مستأصل، افسرده و شاید فرو ریخته. برای من اما، دیدن این‌ که هنوز کسانی هستند که شادی را تقسیم می‌کنند، بهترین حس ممکن بود.

۴- فردا هم برمی‌گردیم سر کار، همان حس روزهای قبل، نگرانی برای روز بعد و …، اما ته دل همه‌مان انگار چراغ کوچکی روشن شده که کمی دلگرممان می‌کند، فقط کمی، اما نه از آن کمی‌های معمولی. چیزی شبیه مساوی کردن با پرتقال و باخت یک بر صفر به اسپانیا…

از چهارراه ولی‌عصر تا خیابان برادوی*

«خوشی‌های کوچک زندگی»

بامداد

کوله‌‌پشتیش رو از کنار تخت برداشت و یه‌وری انداخت روی دوشش. روسری گلبهی رو انداخت روی سرش و یه طره از موهای مواج بازیگوشش رو کشید بیرون. یه نگاهی به خودش توی آینه انداخت، یه لبخند ریز یواشکی ملوس زد. یه سیب سرخ از دیشب روی میز تحریرش جا مونده‌ بود. برش داشت و یه گاز جانانه زد که آبش حسابی پاشید توی هوا. در حالی که داشت بلند‌بلند دیالوگ‌هاش رو تکرار می‌کرد، در رو باز کرد و رفت توی پذیرایی. مامان داشت تلویزیون نگاه می‌کرد و بابا سخت مشغول رسیدگی‌ به گل‌ و گلدون‌های عزیزکرده‌اش بود. تا وارد شد، هردو بهش لبخند زدن. شیرینی لبخندشون، سیب سرخ رو شرمنده کرد. پرید و هردوشونو ماچ کرد و خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون. لحظه‌شماری می‌کرد که شب شه و برای دیدن اجراش بیان و یه عالمه کیف کنن. از فکر کردن بهش چشماش برق می‌زدن.

وقتی داشت پله‌ها رو دوتا یکی می‌رفت پایین، دو تا فکر توی ذهنش وول می‌خوردن. اولی این بود که بازم یادش رفته بود بند کفش سمت چپشو ببنده و دومی این بود که چه‌قد عاشق شخصیت ایرینا توی نمایش‌نامه سه خواهر بود و چقدر هر روز صبح بیدار شدن براش‌ آسون بود وقتی به شوق زمزمه‌ کردن دیالوگ‌های ایرینا بود. تا جایی که یادش بود همیشه به اتفاقی‌ترین حالت ممکن زندگی کرده بود و هیجان‌انگیزترین اتفاق‌ها براش اتفاق افتاده بودن. همیشه خوشبخت بود. همیشه شانس اینو داشت که بتونه از کوچیک‌ترین چیزها شاد بشه. بعضی‌ وقت‌ها یه لیوان ذرت مکزیکی حس تعطیلات توی سواحل مکزیک رو بهش می‌داد یا با یه فنجون قهوه فرانسه، خودش رو توی یکی از کافه‌های پاریس تصور می‌کرد در حالی که داره خوشمز‌ه‌ترین نوشیدنی دنیا رو به عنوان پیش‌درآمدی بر نخستین بوسه زندگیش مزه‌مزه می‌کنه. بعضی وقت‌ها کافی بود یه قدم توی چهارراه ولی‌عصر بزنه تا بتونه چشماشو ببنده و خودشو توی نیویورک تصور کنه در حالی که داره توی برادوی قدم می‌زنه و می‌خواد نیم ساعت دیگه بره یه اجرای عالی رو ببینه.

خیلی برای اجرا هیجان داشت. عاشق نمایش‌نامه و کارگردان و هم‌بازی‌هاش بود. شاید یکی از دلایلی که زندگیش این‌همه باب طبع بود این بود که هیچ فشاری روش نبود که کاری رو انجام بده که دوست نداره و با جون و دلش عاشق لحظه‌لحظه بودنش بود. عاشق این بود که با هر نقش جدیدی یه بار متولد بشه و دنیا رو از یه زاویه خوشگل کشف‌نشده ببینه. اون یه عالمه دلخوشی‌های ساده دوست‌داشتنی داشت و برای داشتنشون فرق نمی‌کرد توی چهارراره ولی‌عصر قدم بزنه یا توی خیابان برادوی.

 

Broadway*

زندگی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نیمه‌شب

شاید اگر قرار بود هفته‌های پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از آن لحظه‌هایی که سنجاب‌ها یک‌دفعه سر و کله‌شان پشت پنجره پیدا می‌شود می‌نوشتم‌. یا مثلا از آن لحظه‌های خاصی که کف زمین دراز کشیده‌ام و از پنجره باد خنک شامگاه به داخل‌خانه وزیده‌ می‌شود و من چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای نفس‌کشیدن دخترم گوش می‌دهم، یا حتی وقتی که گربه‌ام می‌آید و زیر گلویم گوله می‌شود و جرات نمی‌کنم که غلت بزنم اما از گرمای تن کوچکش لذت می‌برم.

شاید اگر قرار بود دو یا سه سال پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از شب‌هایی می‌نوشتم که روی مبل فرو رفته‌ام و به صدای یار که در اتاق دیگر بلند شعر می‌خواند گوش می‌دادم. یا از لحظه‌هایی که از شرکت مستقیم اول به محل کار مادرم می‌رفتم و روی صندلی‌اش چرت‌ می‌زدم تا سرش خلوت‌ شود بعد با هم چای و بیسکوییت می‌خوردیم و من بر‌می‌گشتم سر خانه و زندگی‌ام، یا حتی وقت‌هایی که با خواهرم توی بالکن آفتاب می‌گرفتیم.

اگر حتی بخواهیم‌ عقب‌تر برویم از پیدا کردن یک تمبر جدید برای آلبوم‌هایم ، حاضر نشدن پای تخته برای درس جواب دادن یا حتی بیدار شدن در نیمه شب در جاده و گوش‌دادن به صدای ضبط و خیره شدن به ماهی که جاده‌ی کویری را با ما می‌‌آمد، یا حتی خوردن کتلت‌های داغی که مادربزرگم تازه از ماهیتابه بیرون کشیده.

هزاران هزار چیز کوچکی که شاید بارها در زندگی‌ام اتفاق بیفتد اما هر بار با چنان بوی و عطری همراه است که هوش می‌برد. اما امروز که دارم‌ می‌نویسم آن اتفاق کوچکی که به اندازه‌ی کهکشان شادم کرد باز‌ کردن یک فیلم تلگرامی بود؛ من که نشسته بودم لبه‌ جدول خیابان و هنوز دست و پایم می‌لرزید و به ماشینی که مانند اکاردیون مچاله‌ شده بود خیره نگاه می‌کردم. یک نفر که نمی‌دانم چه‌ کسی بود کیفم را از درون ماشین برایم می‌آورد. موبایلم را پیدا می‌کنم تا به پلیس اطلاع‌ دهم و بعد می‌بینم یک مسیج دارم. فیلمی یک دقیقه‌ای از جان و دلم که با پوشک در تختش می‌جهد و صدای خنده‌ یار و همراه و رفیقم. تا یک هفته بعد تصادف این فیلم کوتاه شادترین دلخوشی من شد.

این دلخوشی‌های کوچک که همه اثبات یک چیز هستند… من زنده‌ام.

یار

«خوشی‌های کوچک زندگی»

شبانگاه

از چیزهایی که توی مغزم رفته و خیلی چرنده اینه که در هر حالتی، میشه ازخوشی‌های کوچک زندگی لذت برد و غفلت باعث میشه فراموششون کنیم. اگر حواسمون به این خوشی‌های ساده باشه افسردگی نمی‌گیریم و کمتر رنج می‌بریم.

الان که دارم موهای بیشتری سفید می‌کنم کم‌کم اشتباه بودن این تصور داره برام روشن میشه. شرایطی هست که خود این خوشی‌های کوچک زندگی برای آدم تبدیل به شکنجه‌های بزرگ میشن. وقتی که با غم فراق درگیری. وقتی اونی که باید باشه تا با هم این خوشی رو شریک بشید نیست. اون موقع هرکسی از خوشی کوچک حرف زد و از این لیست‌های لذت‌های کوچک زندگی….تحویل داد، باید یکی زد تو دهنش!

کدوم فراق؟ فراق عاشق و معشوق، شاید. اما دردناک‌ترین فراقی که دیدم فراق مادر و  فرزند هست که الان هم با جامعه متفکر ما و ازدواج‌های خیلی عاقلانه و بچه‌دار شدن بعد از اندکی تفکر، کم نیست. حتی تصور زندگی مادری که فرزند کوچکش پیشش نیست تلخه…کدوم خوشی کوچک در چنین شرایطی. شاید چون الان یه داستان شبیه این داره جلوی چشمم رخ میده این طوری گیر کردم توش و نمی‌تونم برم سر اصل مطلب.

اصل مطلب خلاصه، برای من اینه که:
دانی که چیست دولت، دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن

باید یار باشه که خوشی کوچک برای من معنی پیدا کنه. اون رفیق، شریک عمر، میوه زندگی، برای هرکسی یه فرد خاصه. مادربزرگم فرزندان زیادی داره ولی جونش برای یه پسرش درمیره و بدون اون هیچی بهش نمی‌چسبه. زوج‌هایی هستند که برای هم، این اثر رو دارند. برای یه نفر یه دوست قدیمی ممکنه باشه… ولی فکر می‌کنم تو زندگی هر نفر یک حضور هست که خوشی کوچک، بدون اون معنی نداره. این خوشی بزرگ وصال باید باشه، تا خوشی‌های کوچک معنی پیدا کنه. خواه خوشی کوچک لذت بردن از باد کولر توی یک روز گرم باشه، یا شنیدن صدای دلنواز یک پرنده یا رنگ آبی پاک آسمون یا یک خوراکی خاطره‌انگیز. زندگیتون پر از خوشی‌های کوچک و ساده در کنار اون فرد، هر کسی که هست. اگر هست، قدر بودنش رو بدونید.

دلخوشی‌ها کم نیست

«خوشی‌های کوچک زندگی»

شامگاه

یک. وقتی سر پسرم باردار بودم تصمیم به سقطش گرفتم، می‌خواستم بی‌خبر از همسرم اینکار رو بکنم، ولی نشد… پسرم حالا سه ساله‌ست و من عاشقشم و روزی هزار بار اول به خودم لعنت می‌فرستم و بعد خدا رو شکر می‌کنم که اتفاقی نیفتاد. هر بار که از سر کار می‌رسم خونه، پسرم با یه لبخند گنده به سمتم می‌دوئه و محکم بغلم می‌کنه و می‌گه مامان خسته نباشی، خیلی دوستت دارم، برام لپ‌لپ خریدی؟… و من قلبم از دوست داشتنش فشرده میشه و تمام ناخوشی‌های بیرون از خونه پاک می‌شه و حال دلم خوش میشه.

دو. دنیای بچه‌ها دنیای عجیبیه، و من که هر روز با بیست‌ تا بچه‌ مختلف سر و کله می‌زنم، بهترین اوقاتی که دارم رو طی می‌کنم. هر روز هفته دارم حرف می‌زنم راجع به یه موضوع مشترک برای تک‌‌تکشون و بازی باهاشون و وقتی برق خوشحالی و هیجان از یاد گرفتن چیز جدیدی رو توی چشماشون می‌بینم و موقع خداحافظی با اون دستای کوچیکشون محکم بغلم می‌کنند و می‌گن خاله خسته نباشی، انگار بار تمام خستگی‌ها از دوشم برداشته می‌شه و دلم خوش میشه به همین آغوش ساده و صمیمی.

سه. دلخوشی‌ها کم نیست، هیچ کم نیست، همین که دخترت از گوشواره‌ کوچکی که براش خریدی هیجان‌زده و خوشحال میشه و با محبت می‌گه مامان خیلی دوستت دارم و تو بهترین مامان دنیایی، همین که یک غذای خوشمزه همه‌مون رو دور یک میز جمع می‌کنه و بچه‌هام با به‌به و چه‌چه از خوردن غذاشون لذت می‌برن… همین که از پیرزنی یک شاخه گل می‌خری و با صمیمانه‌ترین لحن بهت می‌گه دخترم دلت شاد… همین که کسی بهت بگه خسته نباشی، بگه دوستت دارم، بگه ممنونم برای زحمتت، بگه بهت افتخار می‌کنم، بگه نترس با هم درستش می‌کنیم، بگه تو می‌تونی، بگه خوشحالم بهت اعتماد کردم، بگه چه امروز زیبا شدید، بگه این رنگ بهتون میاد، بگه مامان چه لباس قشنگی پوشیدید، بگه تو خیلی قوی هستی، بگه صداقتت نقطه روشن وجودته، بگه… همه‌ اینها، همه‌ این حرف‌ها که طی روز ممکنه از همسر، دوست، رئیس، فرزند، خانواده و غریبه بشنویم، تمامش دلخوشی‌های بزرگ زندگی تک تکمون می‌تونه باشه… کم نباشیم.

بارون نم‌نم، در لحظه دلخواه

«خوشی‌های کوچک زندگی»

غروب

چند وقتی است آن پیراهن مشکی تورتوری، با سرآستین‌های ظریفش و قد کاملا مناسبش، دلم را برده. سایز خودم را امتحان کرده‌ام و توی اتاق پرو، باهاش ژست گرفته‌ام و رقصیده‌ام. همه چیزش عالی است الا قیمتش! طبیعتا هزار قلم واجب‌تر توی لیست خرید داریم که اصلا نمی‌گذارد نوبت به عاشقی من بر لباس برسد! گاهی سر راهم به آن فروشگاه که خانه معشوقکم است سر می‌زنم. کم‌کم از تعدادشان توی رگال دارد کم می‌شود و من نگرانم که سایز مناسب من هم تمام بشود. خب حالا تمام بشود، که چی؟ مگر من می‌توانم این قیمت را برایش پرداخت کنم؟ معشوق در حال بی‌وفایی است و من دلم خون می‌شود هر بار از جلوی ویترین فروشگاه رد می‌شوم. دو سه ماهی است دور و بر فروشگاه نرفته‌ام، اینقدر سمن دارم که یاسمن پیراهن عزیزم تویشان گم می‌شود. با این حال، این دفعه که گذرم می‌افتد به فروشگاه، انگار حسی و ندایی هلم می‌دهد داخل. چشم می‌گردانم و آه! رگال مزبور خالی است! معشوقکم الان ملکه کدام کمد لباسی شده؟ روی بدن چه کسی دلبری می‌کند و آه‌های هوسناک می‌خرد؟ لعنت به بخت من! از دستش دادم! پا کشان میروم تا انتهای مغازه، جایی که آخرین حراج‌ها را می‌گذارند، که اغلب اجناس برگشتی یا کمی آسیب دیده‌اند یا اجناسی که سایزشان خیلی هواخواه ندارد و یا فصلشان گذشته است، آنها را با حدود هفتاد هشتاد درصد تخفیف، منتهی بدون حق پس دادن برای فروش می‌گذارند. می‌خواهم چیزکی پیدا کنم مرهمی باشد برای از کف دادن معشوقکم. مثل مردی ناامید از دلبرش که برای تسکین قلب شکسته‌اش روی می‌آورد به نجیب‌خانه. بی‌هدف دست توی رگال می‌برم. نفسم به شماره می‌افتد و قلبم تند تند می‌زند. بافتی بسیار آشنا، نرم و تورتوری زیر دستم است. معشوقکم! آه! به سرعت لباس‌های فشرده روی رگال را کنار می‌زنم! خودش است، تا لحظه چک کردن سایزش قلبم در حال درآمدن از حلقم است و…! همان سایز! به سرعت وارسی‌اش می‌کنم و دلبرکم را سالم و نو می‌یابم. قیمتش به طرز کاملا منصفانه‌ای کاهش یافته و چند دقیقه بعد، منم و آن نگار شیرین که در آغوشش گرفتم و لبخندزنان به سوی خانه روانم.