دسته: خودکشی

می‌خواهم بمیرم

 

«خودکشی»

سحرگاه

– دوست ندیده‌ای مسیج داده بود که دیگر حوصله‌ی زندگی ندارد. وسط یک کار گروهی بودم. از شهری رفته بودم شهری دیگر تا کاری را به سرانجام برسانم و حالا یک نفر، آن سر دنیا داشت از مرگ می‌نوشت و اینکه می‌خواهد بمیرد. نمی‌شد راحت از کنار این مسیج گذشت. به هم‌گروهی‌ها گفتم کاری پیش آمده که باید آنلاین کسی را از کاری پشیمان کنم و جسته گریخته همراهشان هستم. تمام چهار ساعتی که به نیت تمام کردن کار گروهی بود به صحبت با دوست ندیده گذشت و نگرانی من از اینکه مبادا صبح که شود دیگر نباشد. مساله، بی‌پولی بود و ناامیدی از آینده. هیچ کاری از من برنمی‌آمد جز شنیدن و گاهی حرف زدن از تجربه‌های مشابه. سعی نکردم مستقیم پشیمانش کنم یا بگویم دلایلش واهی‌ست. خودم را گذاشتم جایش، من هم دلم می‌خواست خودکشی کنم. بعد با هم حالمان را خوب کردیم.

– یازده سالم بود یا دوازده. یک روز دیوارهای خانه را پر کردم از کاغذ‌هایی حاوی یک جمله: می‌خواهم بمیرم. می‌دانستم می‌خواهم توجه مادر و پدرم را برانگیزم، اما واقعا هم می‌خواستم بمیرم. تمام مدت دبستان نتوانسته بودم دوستی پیدا کنم، و حالا سال اول راهنمایی بودم و در بر همان پاشنه می‌چرخید هنوز. در خانه هم با کسی رفاقت نمی‌کردم. تنها بودم و بیشتر اوقات در خودم فرو می‌رفتم. از هیچ چیز راضی نبودم، نه خانواده، نه مدرسه، نه محله. آینده‌ای هم نمی‌دیدم. تصور اینکه تنها راه بیرون رفتن از اینجا ازدواج است و آن هم که دست من نیست لابد، بیشتر ناامیدم می‌کرد. فکر می‌کردم تنها کاری که به اختیار خودم می‌توانم انجامش دهم خودکشی‌ست. پدرم وقتی یادداشت‌ها را دید، مادر و خواهر برادرم را فرستاد پارک و نشست با من حرف زد. از اینکه چرا چنین چیزی به ذهنم رسیده گفت و اینکه هم او و هم مادر بسیار دوستم دارند و اگر نباشم برایشان خیلی سخت است. خودکشی نکردم اما تمام این سال‌ها، چند باری که حسابی درمانده شدم باز به خودکشی فکر کردم و هر بار هم یکجور حس قدرت و داشتن اختیار بهم دست می‌داد. و البته همین یادم انداخت چقدر توانایی تصمیم‌گیری برای زندگی داشتن حس مهمی‌ست برای من، و همیشه باید در اختیار خودم باشد تا به فکر خودکشی نیفتم.

– دوست عزیزی از شهر ما رفته بود و حالا در غربتی دورتر از غربت ما خبر فوت پدرش رسید. تلفنی با هم گپ زدیم. خوب نبود. بعد مسیج‌بازی شروع شد. تک تک کلماتش را با لحن صدای خودش در سرم می‌خواندم. لحنش سرد بود و وحشت به دلم می‌انداخت. وقتی نوشت می‌خواهد همین امشب قرص بخورد، فلان قرص، نوعش را هم پیدا کرده بود و اینکه چه تعداد کافی‌ست، ناخواسته اشک‌هایم سرازیر شد. به خودم که آمدم پهن شده بودم کف آشپرخانه، داشتم گریه می‌کردم. برای نوشتن هر کلمه کلی فکر می‌کردم مبادا یکباره ناراحت شود برود. فکر می‌کردم شاید اگر حرف بزند ذهنش باز شود راهی دیگر پیدا کند. پیدا کرد. صبحش که تلفنی صحبت کردیم کمی صدایش به زندگی نزدیکتر بود.