دسته: خودارضایی

شریک جنسی: خودم

«خودارضایی»

غروب

خسته بودم. از یک اردوی دانشجویی برگشته بودم که در آن به حد مرگ خوش گذرانده بودیم و توی اتوبوس واحد در راه رسیدن به خانه به زحمت می توانستم پلک‌هایم را باز نگه دارم. به خانه که رسیدم یادم نیست دوش گرفته یا نگرفته، پریدم توی خنکای سکرآور ملافه‌ی تمیز رختخواب. خوابم نبرد اما. نمی‌دانم از زور خستگی بود یا چیز دیگری، ولی هر چه که بود به بزرگترین کشف زندگیم در لحظات بعد منجر شد.

تا قبل از آن روز دانشجویی بودم که سرم فقط و فقط به درس و مشق گرم بود. از عشق و عاشقی چیزهایی می‌دانستم. در این حد که در ذهنم قرار بود با فلان پسر همکلاسی که ازش خوشم می‌آمد ازدواج کنم و با این فکر و خیال‌ها هروقت پسر را می‌دیدم هزار گنجشکک بی‌پروا در قلبم همهمه به پا می‌کردند. از روابط جنسی اما هیچ نمی‌دانستم. چیزهایی در کتاب‌های درسی و غیردرسی خوانده بودم اما هنوز نمی‌توانستم بین دانسته‌هایم با دنیای واقعی ارتباطی برقرار کنم. اما آن روز نمی‌دانم چه شد که تنم را کشف کردم. دستانم کورمال کورمال سراغ جاهایی رفتند که ممنوع بودند و کاری را کردند که آدم عاقل نباید می‌کرد.

شگفت‌زده شده بودم. از اینکه آدمیزاد می‌تواند چنین حجمی از خوشی و لذت جسمانی را تجربه کند به وجد آمده بودم … و البته ترسیده بودم و احساس گناه می‌‌کردم. سال‌ها باید می‌گذشت تا کم کم تنم را بیشتر بشناسم، بیشتر بخوانم، بیشتر بشنوم و با خودم و تنم بیشتر دوست شوم.

چندین سال بعد وقتی در یکی از سفرهایم به خارج از ایران برای اولین بار وارد یک سکس‌شاپ (مغازه‌ای که انواع ابزارهای بیشتر لذت بردن از رابطه جنسی را ارائه می‌کند) شدم و دختر فروشنده با خنده بانمکش خیلی راحت از خوبی‌ها و بدی‌های انواع مختلف یکی از ابزارها برایم گفت و گفت که خودش از کدامیک از آنها بیشتر راضی است، فهمیدم که آنقدرها هم آدم عجیب و غریبی نیستم و در دنیا هستند آدم‌هایی که جرات دارند فراتر از تمام اطلاعات غلط و پیش‌داوری‌های ذهنی، در حوزه تن و جسمشان دست به تجربیات تازه و ماجراجویانه بزنند.

قویاً معتقدم که بسیار خوش‌شانس بودم که قبل از آنکه بخواهم رابطه با مردان را تجربه کنم رابطه با تن خودم را کشف کردم. حالا می‌دانم که در رابطه‌ام با یک مرد از جنبه‌های جنسی چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم. می‌دانم که بهترین مدل رابطه جنسی برای من چیست و چه چیزهایی اذیتم می‌کند. از کجا معلوم، شاید اگر اولین تجربه جنسی‌ام را با کس دیگری می‌داشتم تن به کلیشه‌هایی می‌دادم که او از روابط قبلی‌اش یا از فیلم‌های هالیوودی در ذهنش داشت. شاید هیچوقت نمی‌فهمیدم اگر از کاری که دارد با فلان قسمت از بدن من می‌کند خوشم نمی‌آید جایی از کار اشکال ندارد و دو اینچ آن طرف‌تر دنیایی از لذت مثل یک آتشفشان منتظر سر باز کردن است. شاید مانند خیلی از زن‌ها که طبق آمارهای مختلف هیچ وقت به ارگاسم نمی‌رسند و فقط ادایش را در می‌آورند من هم یاد می‌گرفتم که ادا در بیاورم و دنبال کشف تنم نباشم.

حتی بعد از تجربه رابطه جنسی با مردان هم همیشه به نظرم مسخره می‌آمد که بخواهم از بین این دو یکی را انتخاب کنم. اما حضور تابوی خودارضایی در ذهنم آنقدر قوی بود و هست که تنها به یکی از شرکای جنسی‌ام جرات کردم بگویم که غیر از رابطه با او، خودم هم بلدم از تن خودم لذت ببرم.

امروز، بعد از گذشت سال‌ها از آن عصر بعد از اردو، می‌دانم که خیلی از دوستانم و خیلی از کسانی که مرا می‌شناسند این تابو را هنوز هم بر نمی‌تابند، چه انجام دادنش را و چه صحبت کردن درباره‌اش را. اما از طرفی خوشحالم که خودم دیگر احساس گناهی در این مورد ندارم، از خودارضایی لذت می‌برم و حتی با چند نفری از یاران موافق می‌توانیم در مورد این موضوع حرف بزنیم و شوخی کنیم و بخندیم.

Advertisements

دور نزدیک

«خودارضایی»

عصر

در دوران بارداریم میل جنسى بسیار زیادى داشتم اما ارتباط با همسرم رو دوست نداشتم. از حرف زدنش بدم مى‌آمد، از اینکه بدنم رو لمس کنه چندشم مى‌شد، و هربار که مى‌خواست نوازشم کنه از خودم مى‌روندمش. به خیالم براى بار اول که به صورت جدى با واژه خودارضایى مواجه شده بودم سال اول دانشگاه و درس تنظیم خانواده بود. در کمال تعجب کلاس مختلط و استاد هم مرد بود و خیلى با خجالت گریزى به این مطلب زد که توى شوخى و لودگى پسرهاى کلاس گم شد. اما من با یادآورى همون حرفها توى دوران باردارى شروع به شناختن تن خودم و خودارضایى ‌کردم تا وقتی که دوران بارداریم به پایان رسید و من مادر شدم و همه چیز به روال سابق بازگشت، تا جایی که من با یادآورى اتفاقاتى که توى این مدت افتاده بود حتی از خودم هم خجالت مى‌کشیدم و متعجب بودم و ته دلم چیزی نگرانم می‌کرد که مبادا این موضوع تاثیر بدی در من و در بچه‌ای که در شکم داشتم گذاشته باشه.

گرفتاری‌های بچه‌داری من رو مدتی از این افکار دور کرد. فرزندم بزرگ می‌شد و من هر روز بیشتر از قبل به او عشق مى‌ورزیدم. تا اینکه وقتی دخترم شش ماهه بود براى بار اول توى روروئک گذاشتمش و ‌دیدم عوض اینکه با روروئک حرکت کنه، پاهاش رو بالا نگه مى‌داره و تنش رو تکون میده. من این حرکت رو به حساب بازى کردنش گذاشتم و این بازى از اون روز شروع شد. یکساله بود که روزى روى بالشتش نشسته بود و خودش رو حرکت مى‌داد. حالا این کارهاش برام خیلى عادى شده بود اما مامان که اون روز مهمانمان بود از من سوال کرد چرا اینکار رو مى‌کنه؟ بلندش کن، حرکتش زشت و زننده‌ست. همین حرف باعث شد من نسبت به این کار حساس بشم و بیشتر دقت کنم! بچه راه افتاده بود و کافى بود از بغلم پایین بگذارمش تا لب مبل، لب پله، روى بالش، و حتى اگر دراز مى کشیدم رو کمر و پاهام این حرکت رو انجام بده. شروع کردم به جستجو و تحقیق کردن و عوض اینکه خیالم راحت شه بدتر شد. نوشته بود این حرکت اصطلاحا خودارضایى در کودکانه اما بدون لذت جنسى، و از دو سه سالگى شروع میشه و اگه تا بعد از پنج سالگى ادامه پیدا کنه باید درمان شه. اما دختر من خیلى زودتر از اینها این کار رو شروع کرده بود…

روز و شبم سیاه شده بود. جرات نداشتم مهمانى برم و یا تمام مدتى که کسى منزلمان مى‌آمد باید شش دانگ حواسم بهش بود. پى درمان مى‌گشتم. سراغ دکتر زنان معروفى رفتم که هفته‌اى چند بار در شبکه سلامت برنامه خوب و آموزنده‌اى داشت و با هزار بدبختى ازش وقت گرفتم و مشکل دخترم رو بهش گفتم. چه کرد؟ من رو توبیخ کرد و حتا اجازه نداد درست حسابى توضیح بدم و گفت باید خجالت بکشم، دختر این سنى چى از مسائل جنسى مى‌دونه که حالا بخواد خودارضایى کنه؟ گفت حتما انقدر من بى‌مبالات هستم که از من و پدرش یاد گرفته. در حالى که من روى این موضوع خیلى حساس بودم و مى‌دونستم تحت هیچ شرایطى حتى اتفاقى بیننده‌ى چنین چیزى نبوده. و بعد عملا من رو از اتاقش بیرون کرد. یه بار دیگه پیش مشاور کودکان رفتم، گفت حواسش رو پرت کنم، ذهنش رو معطوف به انجام کار دیگه‌اى بکنم، اگر جایى هستم و یا کسى کنارمه، زود بلندش کنم بدون حرف و به اتاق دیگرى ببرم و هزاران روش دیگه، اما هیچ کدام اثرگذار نبود.

تمام مدت خودم رو سرزنش مى‌کردم، فکر مى‌کردم به خاطر امیال خودم در دوران باردارى و خودارضاییه. حتى از دخترم بیزار شده بودم. هربار مشغول انجام این کار مى‌دیدمش و قیافه‌ى خیس از عرق و نفس نفس زدنش رو، ازش بدم مى‌آمد. مخصوصا اگه به طور مثال روى کمر یا پاى پدرش بود… به معناى واقعى ازش متنفر می‌شدم، بلندش مى‌کردم و اون با تمام وجود جیغ مى‌زد و تقلا مى‌کرد برگرده به انجام کارش و من هم سرش داد مى‌زدم و تکونش مى‌دادم از خشم.

یکبار پسرخاله‌ى ده ساله‌م مهمانم بود و پاى تلویزیون دراز کشیده بود و کارتون می‌دید. تا رفتم براى جفتشون تنقلات بیارم، دیدم دخترم روى پاهاش نشسته و باز این کار رو انجام میده و متاسفانه پسرخاله‌م هم بدش نیامده بود! از دیدن این صحنه، به مرز دیوانگى رسیدم، بلندش کردم و توى اتاق تا مى‌تونستم به باسنش ضربه زدم و واقعن دلم مى‌خواست اون لحظه خفه‌ش کنم، حالم داشت از بچه‌ى خودم بهم مى‌خورد، از پاره‌ى تنم… متاسفانه عوامل دیگه‌اى هم براى این خشم وجود داشت. خانواده‌م بیشتر از قبل من رو حساس مى‌کردن و هى بهم اشاره مى‌کردن فلان جا میریم حواست به دختر باشه! یا خاله‌م که از زبان پسرش متوجه جریان شده بود این موضوع رو هربار با خنده جلوى همه تعریف مى‌کرد و من از درون به معناى واقعى عذاب مى‌کشیدم و خون گریه مى‌کردم.

سرانجام یک روز آنقدر بهم فشار آمده بود که براى بار اول با دوستى که اروپا زندگى مى‌کرد و همسرش غیر ایرانى بود با هزار خجالت و صداى لرزون صحبت کردم. هنوز درست حسابى حرفى نزده بودم که خیلى معمولى از رفتار مشابه دختر خواهرشوهرش گفت و اینکه این رفتار در کودکان آنقدر طبیعیه که اصلن مشکل محسوب نمی‌شه و فقط توصیه پزشکان اینه که به انجام این حرکت بى‌محلى بشه و بچه تحت هیچ شرایطى از اون حالت خارج نشه تا از سرش بیفته. گفت حالا دخترک هشت ساله‌ست و خیلى وقته چنین کارى نکرده. صحبت با اون دوست خارج‌نشین اول باعث شد من آروم بگیرم، و بعد بار عذاب روى شونه‌هام سبک‌تر شه.

حالا، نه به طور کامل، اما انجام این کار هر ده روزى یک مرتبه اتفاق مى‌افته. من هنوز هم چندشم میشه، به بیزارى می‌رسم، دلم مى‌خواد کتکش بزنم اما یاد گرفتم صبورانه رفتار کنم و امیدوارم به زودى فقط ازش یه خاطره‌ى محو باقى بمونه.

خودارضایی کثیف لعنتی!

«خودارضایی»

بعد از ظهر

وقتی دانشجو بودم یکی از اساتید اصرار عجیبی داشت که برای اسم تمامی بیماری‌ها و آسیب‌های روان از معادل‌های فارسی استفاده کنه. از اون جایی که خیلی از این کلمات به همون صورت انگلیسی وارد ایران شدند، استفاده از معادلشون گاها عجیب وغریب و دست و پاگیر به نظر می‌رسید. فرضا لغاتی مثل فوبیا یا حمله پانیک که شاید خیلی از آدم‌ها بدون خوندن روانشناسی هم معنی و کاربردش رو به درستی بدونن، اما وقتی ترجمه می شن به هراس و وحشت‌زدگی واقعا نیاز به یک مقدار انرژی مضاعف داره که آدم یادش بمونه هرکدوم ترجمه چیه و با هم قاطیشون نکنه. این بود که با وجود این که من زبان فارسی رو واقعا دوست داشتم اصرار استاد به استفاده از این ترجمه‌ای به نظر من نارسا، برام خوشایند نبود.

یک روز سر کلاس استاد درباره یکی از مرجع‌هاش صحبت کرد. پسر دوازده ساله‌ای که به دلیل خودارضایی توسط خانواده به پزشک مراجعه کرده بود. دکتر محترم  برای درمان، یک داروی نامناسب که می تونست به دستگاه اعصاب بچه آسیب جدی دایمی بزنه تجویز کرده بود که خوشبختانه مادر قبل از دادن دارو به بچه عوارض دارو رو تو اینترنت خونده بود و کلا تصمیم گرفته بود به جای دارودرمانی با یک روانشناس مشورت کنه و به همین خاطر به استاد ما مراجعه کرده بودند و با چند جلسه مشاور با خانواده و خود پسر و یک سری تمرین‌های حل مساله، مشکل برطرف شده بود. استاد در این جلسه از هراس جامعه از خودارضایی می‌گفت و این که چه طور پزشک با دادن یک دارو قوی، در حقیقت واکنشی شدید به ترس و یا نفرت خودش از خودارضایی نشون داده بود. نکته بامزه قضیه البته این جا بود که استاد نازنین ما، در تمام طول جلسه به جای کلمه خود ارضایی از Masturbation استفاده می‌کرد! انگار یک نیروی نامرئی نمی‌گذاشت استاد به زبان فارسی وفادار بمونه.

به طور کلی صحبت از مسایل جنسی در جمع، معمولا لحن آدم‌ها و کلماتی که به کار می‌برند رو تغییر می‌ده که دلیلش تجربه هم‌زمان مخلوطی از احساسات منفی، شرم، احساس گناه بابت حرف زدن از تابوها و حتی احساس چندشه. اما انگار قضیه خودارضایی جداست. انگار در مورد خودارضایی همه چیز اغراق‌آمیزتر می‌شه و گناه فرد نابخشودنی‌تر. انگار همدستی نیست که بشه جرم رو با اون تقسیم کرد و دیگه بهانه‌هایی مثل این که گولم زد یا زیادتر از حد خواستنی بود که بتونم مقاومت کنم وجود نداره. این جا فرد با خودش تنهاست. شاید هم همین تنهاییه که آنقدر عذاب‌آوره. شاید معنی این تنهایی این باشه که به اندازه کافی خواستنی نیستیم و یا این که به اندازه کافی باعرضه نبودیم که شریک جنسی داشته باشیم و حالا داریم تو تنهایی دست و پا می‌زنیم برای لحظه‌ای لذت!

هر چی که هست معمولا وحشتناک‌ترین داستان‌ها در مورد عقوبت خودارضایی تعریف می‌شه. عقوبتی که برخلاف مجازات بقیه روابط جنسی فقط به آینده و آخرت محدود نمی‌شه، بلکه تا دلتون بخواد داستان هست از اثرات سو خودارضایی و منجر شدنش به از دست رفتن قوای جنسی و مشکلات اعصاب یا حتی چیزی مثل کوری! قسمت جالب قضیه اینه که آنقدر موضوع عقوبت خودارضایی در فرهنگ ما عمیق و درونی شده که کاملا طبیعی و عادی به نظر می‌رسه. آنقدر که حتی وقتی اعتقادات دینی نداریم هم کم پیش میاد که به این موضوع فکر کنیم که اگر من حق لذت بردن از بدن خودم رو نداشته باشم، پس کی داره؟

ساق‌های لاغر کم‌خون

«خودارضایی»

نیمروز

خواب دیدم همه هستند. همه یعنی از بقال سرکوچه‌مان گرفته تا همه افراد فامیل. خواب دیدم همه هستند و من گوشه‌ای مچاله شده‌ام. دستم لای پاهایم بود. به انگشت‌هایم نگاه می‌کردم. کریه و زشت بود. ناخن‌هایم زیادی بلند بود. لاک‌هایم نصفه نصفه بود. دست‌هایم پیر و چروکیده بود.

خواب می‌دیدم همه هستند و من گوشه‌ای افتاده بودم. دست‌هایم لای پاهایم بود. به انگشت‌هایم نگاه می‌کردم. به اینکه چرا آنقدر چروکند، به اینکه چرا آنقدر کریه‌اند. من گوشه‌ای افتاده بودم و دست‌هایم لای پاهای بی‌جانم بود و با دست‌هایم حرکت‌های عجیب و غریبی درمی‌آوردم. همه انگار در آن لحظه از هر کاری که می‌کردند دست کشیده بودند. همه انگار در زمان فریز شده بودند. همه از هر نقطه‌ای که بودند گردن‌هایشان را به سمت من برگردانده بودند. گردن‌هایی با زاویه‌هایی مختلف، برخی سی درجه، برخی نود درجه.

من به دست‌هایم نگاه می‌کردم و با ترس و لذتی بی‌پایان، دست‌هایم را لای پاهایم می‌کشیدم، به چپ، به راست، به بالا، به پایین، و به تماشاچیانم نگاه می‌کردم. به همه آنهایی که نگاهم می‌کردند. به تک تک‌شان. همه بودند. حتی میم هم بود. خودم هم بودم. خودی که به خودم نگاه می کرد. خود تنهایم. خود لعنتی‌ام. خودم که گوشه‌ای ایستاده بودم و به خود مچاله‌ام نگاه می‌کردم. به خودم که داشت لذت بی پایانی را در حضور دیگران تجربه می‌کرد.

به خودم نگاه می‌کردم به دندان‌های زرد و کثیفم. به اینکه چطور مچاله شده بودم. به اینکه چقدر زشت می‌خندیدم. به اینکه چقدر حقیر بودم. به دست‌های لای پاهایم که چطور بالا و پایین می‌رفتند و چطور چشم‌هایم به وقت ارگاسم بسته می‌شد. به لثه‌های کم رنگم به وقت خندیدن. به پاهای حقیرم همچون ساق‌های لاغر کم‌خون. من آنجا افتاده بودم و درکی از حضور دیگران نداشتم. من آنجا افتاده بودم و به خودم زل زده بودم که بالای سرم ایستاده بود.

این من بودم. یکی‌مان ایستاده بود و یکی‌مان افتاده بود.

من از بدن خود متنفر نیستم!

«خودارضایی»

پیش از ظهر

داشتن یک رابطه خوب،دوستانه و صمیمانه با بدن، همین پیکری که از روز اول زندگی تا آخرین لحظه‌هایمان به همراه داریم، از آن امور سهل و ممتنع است. در حرف، گفتن اینکه «من خودم را دوست دارم» آنقدر ساده است که به مرز پیش پا افتادگی می‌رسد. اما آیا در واقعیت هم همینطور است؟ تا جایی که می‌دانم و در زندگی دیده‌ام، آن جمله معمولا در حد یک حرف شعارگونه باقی می‌ماند. آدم‌ها معمولا خودشان را آنطور که واقعا هستند دوست ندارند، دیگران را هم. این میان دخالت جبرهای مذهبی هیچوقت کمک خوبی به انسان برای صلح با بدنش و برای کنار آمدنش با نیازهای او نبوده‌اند. احساس گناهی که مذهب بابت هر نیاز و لذتی به ناخودآگاه انسان تزریق می‌کنند اصلا قابل چشمپوشی یا دست کم انگاشته شدن نیستند. در نهایت فکر می‌کنم شناختن بدن خود و دوستی با او وظیفه‌ای ست که دیر یا زود خودمان باید به عهده بگیریم. بماند که برای بعضی رسیدن به این نکته گاهی سالها طول می‌کشد و گاهی حتی فکرش هم بدلیل همان ترس و احساس گناه، پس زده می‌شود.

نوشتن در مورد خودارضایی برای من سهل و ممتنع است. به دلیل ماهیتش و به دلیل پیوند تنگاتنگش با بدن و بدلیل اینکه در جهت رفع یکی از نیازهای ابتدایی بدن – نیاز جنسی –  انجام می‌گیرد. همانقدر سهل و ممتنع که بخواهم در مورد خوابیدن، حمام کردن و غذا خوردن بنویسم. صد البته اگر از یک متخصص تغذیه سئوال کنیم و یا یک متخصص مغز و اعصاب یا متخصص پوست می تواند ساعتها در موارد مربوط صحبت های تخصصی کرده و نکات و ریزه کاریهای زیادی در موردشان بگوید. در مورد رفع نیاز جنسی چه از طریق رابطه جنسی و چه از طریق خودارضایی هم یک سکسولوژ و یک روانشناس می توانند مفصل صحبت کنند و آنقدر نکات علمی برایمان بنویسند که تمامی نداشته باشد. برای من که یک آدم معمولی هستم اما سخت است در مورد چنین نیازهای اولیه و بدیهی و راه ارضایشان حرف بزنم، یا لااقل طولانی حرف بزنم بدون اینکه حس کنم حرفهایم پیش پا افتاده و احمقانه هستند.

آنقدر سال از اولین مواجهه با این موضوع برایم گذشته که حتی یادم نمی‌آید جزییات سئوال‌های ذهنی آن موقعم کدام‌ها بوده‌اند و یادم نمی‌آید چطور به پاسخ آنها دست یافتم. تنها چیزی که با قطعیت می‌دانم اینست که مسیری بود که به تنهایی طی کردم. خانواده منهم مثل اکثر خانواده‌های ایرانی عادت به گفتگو در مورد خیلی مسائل نداشت. کم کم آموختم که جنگ با طبعیت و سرشت خویش بیهوده است و غیر از فرسودگی و احساس گناه فایده دیگری ندارد. این واقعیت که جسم ما فقط برای رنج کشیدن در مسیر زندگی آفریده نشده، بلکه امکان تجربه لذت را هم به ما می‌دهد جزو کشف‌های دلپذیر زندگی برای من بود. خلاصه‌اش اینکه اگر کسی بیاید و نزد من اعتراف به خودارضایی کند، توصیه بخواهد یا سئوالی داشته باشد بجای زدن توی سر و صورت خودم و سرزنش کردن که «خاک بر سرت کور می‌شوی!» و مشابهش، اول از همه به او توصیه می‌کنم مراقب باشد هر بار دستهایش شسته و تمیز باشند تا دچار بیماری و عفونت نشود و از آن مهم‌تر اینکه بابت رفع نیازش احساس خجالت و سرافکندگی نکند و ضمنا فراموش نکند که رفع نیاز یک چیز است و جستن معنای زندگی در لذت یک چیز دیگر.

 نمی‌دانم چرا نباید بدنم را دوست نداشته باشم و نمی دانم چرا باید از لذت غذا خوردن بدون رسیدن به شکمبارگی  و لذت خوابیدن بدون اینکه از فرط خوابیدن سلولهای خاکستری مغزم را به خنگی دچار کنم، لذت جنسی بدون رسیدن به هرزگی یا اعتیاد به خودارضایی صرفنظر کنم؟ اتفاقا همین دوست داشتن خود تنها نیرویی‌ست که باعث می‌شود حد و محدودیت درست را برای برخورداری از لذت‌ها قائل شویم. نیروی دوست داشتن خود از نیروی نهی‌کننده هر مذهبی قدرتمندتر است چرا که بدون ایجاد نهی و ترس و احساس گناه عمل می‌کند. به شخصه همیشه محرک‌های مثبت و درونی را ترجیح می‌دهم به تهدیدها و ارعاب عوامل بیرونی و تحمیلی.

خودارضایی به زبان غیر آدمیزاد

«خودارضایی»

صبح

الف که فهمید من هیچ آموزشی در رابطه با مسائل جنسی ندیدم، یک جوری تعجب کرد و صیحه کشید که شبیه یک گناهکار در صندلی فرو رفتم و با چشم‌هایی که اندازه‌ی گاو سعی کرده بودم درشت و بی‌گناه نشونشون بدم، زل زدم بهش. اینجا بود که یک لحظه مکث کرد و بعد دوباره با تعجب فریاد زد: خب پس در مورد خودارضایی کِی چیز میز یاد گرفتی تو؟ و من تازه در سن هجده نوزده سالگی فهمیدم من هم می‌تونستم خود ارضایی کنم.

خودارضایی به نظر من کار سختیه. مخصوصا اینکه من همیشه به تعداد مورد نیازم پسر یا مرد (و حتی گاهی دختر) داشتم که خودشون داوطلبانه وقتی که من نیاز جنسی دارم تشریفشون رو بیارن روی مبل، کاناپه، تخت، زمین یا هر جای دیگه‌ای و بعد تشریف ببرن. برای همین هیچ وقت در این زمینه به خودکفایی نرسیدم و کاملا به کمک‌های خارجی وابسته موندم. چندباری هم که سعی کردم امتحانش کنم، وسطش حوصله‌ام سر رفته. البته تمام کنجکاوی‌هام رو برای لمس تنم و کشفش به وقتش انجام داده بودم اما هیچ وقت این ماجراجویی‌ها به حس لذت ختم نشده بود. انگار یه پروژه‌ی علمی داری انجام می‌دی یا یک قورباغه زیر ذره‌بین گذاشتی. من حتی از متن و کتاب و عکس هم کمک گرفتم و هیچ به هیچ. به سادگی یک نفر می‌تونه حتی با کلمه‌هاش و از راه دور من رو به هیجان بیاره و بعد کاری کنه که چند ساعت بخوابم اما حتما پشت کلمه ها باید کسی باشه. این کاریه که نمی‌تونم خودم برای خودم انجام بدم. خب، حقیقتش همیشه فکر می کردم بقیه هم مثل من فکر می کنن که عمل جنسی یک فرایند دونفره است.

بعدا فرصت پیش اومد و حتی با مثال نقض هم آشنا شدم. آدمی که در کلام خیلی شیدا بود و در رفتار خیلی خوب بود و خب، گفتم بذار بچشمش ببینم می‌خوام باهاش ادامه بدم یا نه. دعوتش رو به خونه‌اش پذیرفتم. یک غذای مفصل برام درست کرد و خوردیم و بعد به نظرم وقت رفتن به رختخواب بود و هدایت مسیر رو به عهده گرفتم. پسر برخلاف تصورم در عمل خجالتی بود. خیلی زود مکث کرد. شاکی شدم و بله من سال‌های خام جوانی حق نه گفتن رو برای مردهای اطرافم قائل نبودم یا حداقل قبول نمی‌کردم کسی که تا تخت با من اومده وسطش نخواد ادامه بده. به روش نیاوردم ولی وقت رفتن با خودم مدل مادر فولاد‌زره فکر کردم تکلیف این رابطه باید مشخص شه.

خونه که رسیدم متن‌هایی رو خوندم که توی همین چند دقیقه‌ی رفتن من نوشته شده بود. مشخص بود خودارضایی کرده و من مشمئز شدم. نه به خاطر اینکه به نظرم کار بدی بود. بیشتر چون فکر می کردم حق من بوده که با دستاش کشفم کنه و انداممون با هم آشنا شه. این حقی بود که از من گرفته بود. نمی‌فهمیدم چرا این اتفاق نیفتاده.

همون روز خیلی دگم و یک‌دنده رابطه رو تمومش کردم.

دست‌ها و فکرها

«خودارضایی»

سپیده‌دم

اولین بار توی فیلمی دید که دختر دست برد توی لباس زیرش، وسط یک استودیوی عکاسی یا چیزی شبیه به آن. آنقدر تند و تند انگشت‌ها را حرکت داد  تا بی‌حال شد و افتاد روی زمینِ استودیو. قهرمان فیلم دختری بود مثل خودش، هر دو تعجب کرده بودند و نگاه می‌کردند. بعدتر جزئیات را فهمید. قبل‌تر گناه بودنش را شنیده بود، وقتی کوچک بود و با مادرش می‌رفت جلسه مذهبی، خانم جلسه گفته بود گناه کبیره است و کسی که آن کار را بکند، لرزش دست تاوان این جهانی و سوزش در آتش ابدی، تاوان آن جهانی‌ش است. این ها را یک بار به اولین پسری که دوستش داشت گفت (تازه فقط تاوان این جهانی را)، پسر چنان خندید که انگار به عمرش آنقدر نخندیده بود. خنده‌هایش که تمام شد به دختر گفت: «اُممُل!!» همینقدر با تکیه روی میم، همین قدر با تحقیر، و بعد از آن مجبورش می‌کرد انجامش دهد و پشت تلفن برایش تعریف کند. دختر یاد گرفته بود دستش را راحت بگذارد زیر سرش، ذهنش را فعال کند و به موقع آه‌های کشدار بکشد.

دختر از همان موقع متنفر شد. از هرچیزی که به زور باشد متنفر شد و حسش در برابر آن کار ممنوعه‌ی آن روزها همین ماند. سعی کرد نزدیکش نشود ، دور بماند و به آن فکر هم نکند. بعدها در یک فیلم عاشقانه دو عاشق دلداده دور از هم را دید که همان روش را پیش گرفتند که پسر او را به آن مجبور می‌کرد (حالا مدت‌ها بود پسر او را ترک کرده بود) و آنقدر عاشقانه و مهربانانه که یک آن، فقط یک لحظه نظرش عوض شد، از آن نفرت فاصله گرفت و توانست عاشقانگی را در این حرکت دونفره‌ی دور از هم حس کند. اما باز هم نه دلش خواست، نه وسوسه شد و نه انجام داد. ترجیح داد منتظر بماند، منتظر وقتی که تنش را تن دیگری با حس داغ و لبریز و عاشقانه‌ای «غافلگیر» کند. دلش خواست این حسِ ناب را تماماً با کسی شریک باشد.

برای تنهایی‌هایش، فکر و کار بسیار داشت.