دسته: خشونت علیه مردان

هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود

«خشونت علیه مردان»

سحرگاه

پدرِ من شخصی به شدت مذهبی بود. نوجوان که بودم فکر می‌کردم پدرم به مادرم ظلم کرده که نگذاشته مادرم شغلش را ادامه دهد و از ترسِ این که مادرم رهایش کند، مادرم را محدود کرده است. خانواده‌ی پدرم در شهر دیگری زندگی می‌کردند و اغلب وقتی به خانه‌ی ما می‌آمدند چند روز می‌ماندند و در این چند روز مادرم از آنها پذیرایی می‌کرد. یکی از قوانین خانه‌ی ما این بود که روز اول عید نوروز باید به خانه‌ی پدر و مادر پدرم می‌رفتیم و در دوران نوجوانی من، این یکی از چالش‌برانگیزترین قانون‌ها بود که بارها و بارها بر سر آن با پدرم مشاجره کردیم و همیشه هم حرف پدرم پیش رفت.

مادرِ من زن فهمیده‌ای (البته الان این صفت را به او می دهم، زمانی که نوجوان بودم به نظرم زن ترسویی بود) بود و هیچ گاه دامنه‌ی اختلافاتشان را به روابطش با فرزندانش تسری نداد. به سن جوانی که رسیدم نظرم عوض شد، احساس می‌کردم  مادرم علیه پدرم خشونت می‌ورزد و پدرم را مجبور می‌کند که کارهایی که او می‌خواهد انجام دهد، اما نوع اجبارش گویی متفاوت بود و پدرم پذیرفته بود که این کارها جزیی از وظایفش است. یک روز را هیچ وقت یادم نمی‌رود، ماه رمضان بود و هوا گرم، مادرم ساعت سه بعدازظهر وقت دندان‌پزشکی داشت، پدرم روزه‌دار بود، زودتر آمد تا مادرم را به مطب دندانپزشک ببرد، وقتی برگشتند به من گفت: «مامان حالش خوب نیست گرمازده شده، براش یه شربت خنک بیار.» من با دهان باز این کار را انجام دادم و فکر می‌کردم که حال پدرم باید بدتر باشد، مادرم به راحتی می‌توانست خودش رانندگی کند، یا آژانس بگیرد و برود کارش را انجام دهد و همسرِ روزه‌دارش را با خود نبرد.

به نظرم خشونت علیه زنان و مردان در بسیاری از موارد یک قرارداد – ولو نانوشته – بین افراد است، فقط در کشور ما به دلیل وجود یک پیشینه‌ی مردسالار، خشونت علیه زنان برجسته‌تر است و بیشتر به چشم می‌آید و در موردش بیشتر صحبت شده است. خشونت علیه مردان نیز به مثابه خشونت علیه زنان نیاز به بررسی دارد و گام اول این بررسی صحبت کردن به دور از قضاوت از پیش تعیین شده در این زمینه است.