دسته: خشونت علیه مردان

بومرنگ

«خشونت علیه مردان»

غروب

مرد، مسن است، شاید بالای پنجاه و پنج. توی کارگاه زبان و کاریابی نشسته‌ایم، از قیافه‌اش کلافگی و استیصال می‌بارد. زمان تنفس سر درددلش باز می‌شود، تو مملکت خودش صاحب شرکت بوده، کلی آدم زیر دستش کار می‌کردند، به خاطر جنگ همه چیز را رها کرده و با خانواده پناهنده شده، همه چیز برایشان باید از صفر شروع شود. با این سن و سال و سابقه، حالا باید بیاید بنشیند سر کلاس. آخرش هم معلوم نیست بتواند جایی مشغول بشود. به من و خانم دیگری گفت چه خوب که می‌خواهید کار کنید با اینکه همسرانتان شاغل هستند. اول منظورش را درست متوجه نشدم، گفتم که خوب خیلی طبیعی است با تحصیلاتی که داشتم و سابقه کاری زیاد، اینجا دنبال ادامه مسیر شغلیم باشم. مرد با لبخندی تاسف‌بار گفت که خانم خودش هم تحصیلات مرا دارد ولی هرگز به فکر کار کردن نبوده، چه قبلا و چه حالا، دو فرزندش هم که یکی دبیرستانی و یکی دانشجوست اصلا به این فکر نمی‌کنند که پول از کجا می‌آید، فقط خرج می‌کنند. تمام بار مالی و تامین زندگی روی دوش مرد است، کما اینکه قبلا هم بوده ولی اینجا توی کشور غریب که همه چیز متفاوت است، از زبان و فرهنگ گرفته تا طبیعت بازار کارش، سنگینی بار مسئولیت بیشتر حس می‌شود.

در وهله اول، کاملا بی‌عدالتی است یک تنه چنین باری را کشیدن، ولی «چون نیک نظر کنی پر خویش در آن بینی»، در سازوکاری که در آن مردان رییس خانواده‌اند و همه قدرت تصمیم‌گیری و کنترل خانواده را در دست دارند و ابزار اعمالش هم سنت و اقتصاد است رسیدن به چنین نقطه‌ای دور از انتظار نیست. به نظرم بخش عظیمی از خشونت علیه مردان به علت نظامی است که خود مردان ایجاد کرده‌اند و به جد هم در حفظش می‌کوشند. نظامی که در آن به مرد و زن به عنوان انسان‌های برابر نگاه نمی‌شود و زنان از حقوق اولیه خود محرومند.

نمونه دیگر «زندانی مهریه» است، یا اصولا سیستم «مهریه و نفقه»، وقتی یکی از زوجین از تمام حقوق انسانی‌اش در ازدواج محروم است و فقط حق مهریه و نفقه (در این مورد فقط در صورت تمکین) دارد دیدن مردانی که بخاطر عدم توانایی در پرداخت مهریه به زندان می‌افتند یا مردانی که کمرشان زیر بار نفقه خرد می‌شود دور از انتظار نیست. صرف نظر از اینکه باید در رفع هر خشونت و بی‌عدالتی علیه هر انسانی کوشید ولی به نظرم در مورد این نوع خشونت ابتدا باید در رفع علل به وجود آورنده‌اش یعنی خشونت علیه زنان اقدام کرد.

پیش‌فرض: آزارگر

«خشونت علیه مردان»

عصر

مرد سوار تاکسی می‌شود و پشت می‌نشیند. زنِ کناری، خودش را تا حد امکان به طرف دیگر می‌چسباند؛ اما به همین هم راضی نمی‌شود؛ کیف بزرگش را بین خودش و مرد می‌گذارد و خودش را جمع‌تر می‌کند. مرد آشکارا معذب است. از سر و قیافه و وضعِ ظاهرش برنمی‌آید که مزاحمتی ایجاد کند. به نظر یک‌طورهایی شرمزده می‌آید. رویش را می‌کند به پنجره و جمع و جورتر می‌نشیند. اما حالت صورتش را از یاد نمی‌برم مخلوطی از شرم و درد و حس درک.

این اتفاقی است که این روزها در تاکسی‌ها زیاد می‌افتد. زن‌هایی که خودشان را جمع می‌کنند یا کیف‌هایشان را حائل بین خودشان و مرد کنار دستی می‌کنند. حق دارند و ندارند.

آنقدر همه‌ی ما زن ها از کنار دستی‌های مزاحم‌مان در تاکسی بی‌اخلاقی دیده‌ایم که حق داریم برای حفاظت از خودمان هر کسی را دشمن ببینیم و در عین حال آنقدر این قانون «تر و خشک را با هم نسوزاندن» واضح است که حق نداریم همه مردان را به چشم مزاحم ببنیم؛ همان طور که خودمان دوست نداریم به صرف نوع پوشش یا آرایش‌مان در دسته‌بندی‌های خاصی جای بگیریم. این روزها این به نظر من یک نمونه خیلی جالب از خشونت علیه مردان است.

من اصولا پیرو اصل » تر و خشک را با هم نسوزاندن » هستم. توی تاکسی نشسته‌ام. از دانشگاه برمی‌گردم. پسر کنار دستی خودش را به من می‌مالد. کلافه می‌شوم. خجالت می‌کشم. ناراحت می‌شوم. عصبی می‌شوم. خودم را جمع می‌کنم و به دوستم می‌چسبم و در گوشش می‌گویم: «انگار این آقاهه راحت نیست.»

دوستم می‌خواهد چیزی به او بگوید. اخلاقش را می‌شناسم. می‌دانم تا دعوایی به پا نشود ول‌کن معامله نخواهد بود. این است که دستش را می‌گیرم و در اولین فرصت پیاده می‌شوم و از پنجره به پسر می‌گویم خیلی بی‌فرهنگی. پسر می‌گوید:» نه اینکه خیلی بدت اومد.»

چند روز بعدتر باز توی تاکسی همان مسیر هستم. مرد کناری‌ام عاقله‌مردِ سن و سال‌داری است. چند دقیقه بعد از نشستن چرتش می‌برد. سرش به پنجره می‌خورد و بیدار می‌شود. دوباره چرت می‌زند. این بار سرش آرام به من تکیه می‌کند. من بی‌حرکت می‌نشینم. می‌ترسم بیدار شود، می‌ترسم تمام این‌ها فیلمش باشد که بخواهد مرا دستمالی کند و بعد بگوید اگر خودت خوشت نمی‌آمد سرم را کنار می‌زدی؛ از طرفی می‌ترسم تکان بخورم و بیدار شود و شرمزده شود از اینکه از خستگی توی ماشین خوابش برده و مزاحمت برای من ایجاد کرده. با این حال تکان نمی‌خورم. مرد از ترمز ناگهانی بیدار می‌شود و شرمنده به من می‌گوید: «ببخشید تو رو خدا! خوابم برده بود.» و تا آخر مسیر به زور خودش را بیدار نگه می‌دارد.

مردان و زنان در موارد بسیاری از خشونت‌ها،  قربانیان مشترکند. هر دو جنس آزار جنسی می‌بینند (زنان بیشتر) هر دو تحت آزار روحی و روانی قرار می‌گیرند. هر دو حتی تحت خشونت خانگی قرار می‌گیرند (بالطبع زنان بیشتر)، اما این خشونت، یک موردِ منحصر به فرد است که جراحت روحی‌اش برای مردان بی‌منظوری که ناگهان می‌بینند به چشم یک آزارگر جنسی دیده می‌شوند، عمیق است.

این بار، این ما هستیم که می‌توانیم روی مردان همیشه سلطه‌گر اطرافمان خشونت اعمال کنیم. اما نه! لذتی ندارد.

دوست دل‌شکسته ما

«خشونت علیه مردان»

بعد از ظهر

او تنها فرزند خانواده بود. جنگ ایران و عراق که شروع شد والدینش از ترس خدمت سربازی و کشته شدنش او را با مکافات و مشکلات زیاد به غربتستان فرستادند. به قول خودش تا به غربت و دور از مهر پدر و مادری و زبان جدید و غیره عادت کند، پدرش درآمد. دلش خوش بود که با دختری ایرانی ازدواج می‌کند و محیط خانه‌اش رنگ و بوی وطن می‌گیرد. با همین هدف نیز خانواده‌اش را مامور پیدا کردن همسر دلخواهش کرد. قرار گذاشته شد و خانواده‌ها همدیگر را در ترکیه ملاقات کرده و دختر و پسر به توافق رسیدند. سرانجام عروس خانم آمد و دوست ما داماد شد.

یکی دو ماه اول همه چیز آرام به نظر می‌رسید. اما با گذشت زمان چهره مرد جوان را آشفته و نگران می‌دیدیم. می‌گفت: «هنوز از گرد راه نرسیده ایراد می‌گیرد که درآمد من کافی نیست، که این آپارتمان شبیه لانه مرغ است، اینها مبل نیستند که، نیمکت مدرسه،اند و مبل‌های خانه باباش چرم خالص بودند… خسته‌ام کرده است . تا پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست ندارد می‌توانیم جدا شویم. مسئله مهریه را پیش می‌کشد که بسیار است و توان پرداختش را ندارم. خلاصه که زندگی‌ام جهنم شده است.»

دلداری‌اش دادیم. گفتیم: «غم غربت سبب این حرفها و رفتارش می‌شود. صبر کن به این اوضاع عادت می‌کند. یک بار بفرست به ایران برود و برگردد حالش بهتر می‌شود.» بیچاره قانع شد. دو سه سالی سکوت پیشه کرد. زنش زبان یاد گرفت و کاری برای خود دست و پا کرد. دوستمان با حالی پریشان پیشمان آمد و خبر داد که زنش شب‌ها بدون اطلاع و اجازه او با دوستانش قرار گذاشته و از خانه بیرون می رود. در جواب «کجا بودی» می‌گوید ما اینیم خوشت نمی‌آید؟ به سلامت. آخرین باری که به ایران رفته علیه او شکایت کرده و مهریه‌اش را به اجرا گذاشته است.

سرانجام این زوج به طلاق کشید. زن جوان در جواب نکوهش ما گفت که عاشق چشم و ابروی این پسر نبود. با او ازدواج کرد که به اروپا بیاید. حالا هم خیلی خوب می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و احتیاجی به آقا بالاسر ندارد. دوستمان را می‌گویید؟ خدا می‌داند چه رنجی کشید. غرورش شکست. اعتماد خود را نسبت به دختران و زنان ایرانی از دست داد. او که تلاش می‌کرد مشکل خدمت سربازی‌اش را حل کند و گذرنامه ایرانی بگیرد و با پس‌اندازش در وطن خود خانه بخرد، منصرف شد.

این نوع رفتار ستم به روح و روان مردی بود که می‌خواست زندگی‌اش را با وجود زنی ایرانی گرم کند.

خشک و تر با هم

«خشونت علیه مردان»

نیمروز

هیکل‌های ورقلمبیده، کیلو کیلو پروتئین خوردن برای باد کردن بیشتر، هوار هوار وزنه و دمبل، گردن‌های ستبر و کمرهای باریک و محکم، پاهای پرانتزی، گشاد گشاد راه رفتن از فرط بادکردگی بازوها، همه اینها برای من نشان از خشم به مردان معمولی‌ست. مردان آرامی که اصرار بر داشتن چهره‌ای خشن دارند. مردانی که میلی به روابط جنسی زیاد ندارند و کتمان می‌کنند. پسران تازه بالغی که ناراحتند چرا ریش‌هایشان کم‌پشت است و به زور تیغ می‌خواهند هرچه زودتر پرپشت شود. مردانی که نمی‌خواهند پناه خانه و خانواده باشند، نمی‌خواهند تنها نان‌آور خانواده باشند، نه از سر تنبلی، روحشان کشش ندارد. مردانی که بغض گلویشان را می‌بلعند و به هزار زحمت اشکشان را نگه می‌دارند چون مرد که گریه نمی‌کند. آنهایی که قدرت جامعه را نمی‌خواهند و مجبورند ظالم باشند.

 معمولی‌هایی که نمی‌توانند و جرأت نکردند در مقابل انتظار جامعه از یک مرد برای قوی و سکسی و ظالم بودن بایستند و فریاد بزنند: این منم و قدرت بدنی هرکول را ندارم، اعصاب پولادین ندارم و نمی‌خواهم شاه خانه باشم. مردانی که نمی‌خواهند و در عین حال توان نه گفتن ندارند.

خوب که نگاه می‌کنیم، جامعه مردسالار در حق مردانش هم ظلم می‌کند. چنین جامعه‌ای از یک جنس انتظار قدرت و ایستادگی و قلدری دارد و از جنس دیگر انتظار اطاعت. آنکه همیشه مظلوم بوده، امروزه صدایی دارد برای اعتراض. هرچند گاهی فریادش به هیچ کجا نمی‌رسد، ولی چیزکی هست. بخش دیگر این جامعه، به حکم ظالم بودن، صدایی برای اعتراض ندارد. هم خودش صدای خودش را خفه می‌کند، هم بخش مظلوم حوصله شنیدن نارضایتی‌اش را ندارد و حمایتش نمی‌کند، سرکوفت می‌زند که تو همانی که زور می‌گویی.

آن‌دسته از مردانی هم که به جبهه مقابل پیوسته‌اند و تفویض اختیار کرده‌اند از جانب همین جامعه مردسالار، زن ذلیل نامیده می‌شوند، و کماکان باید در جبهه مقابل خود را ثابت کنند که همراه ظالمان نیستند. می‌شوند چوب دو سر طلا.

نخل‌های بی‌سر‎

«خشونت علیه مردان»

پیش از ظهر

برادرکم از هزار چیز می‌ترسید: از تاریکی، از تنهایی، از حشره و چندین و چند چیز دیگر. حدود دوازده سالگیش یک شب کابوسی دیده بود سرشار از المان‌های ترساننده مثل گربه با دست آدمیزاد و سایه‌های جورواجور و صداهای مهیب و‌ از اون به بعد هر شب با هزار ترس زباله‌ها رو بیرون می‌برد.

خونه‌ی بچگی‌های ما حیاط بزرگی داشت که در روز برای ما یه نعمت بود و شب، نفرین زندگی برادرکم. بدشانسی بزرگ ما حضور همدیگه بود. خواهر و برادری تقریبا هم سن و سال و به شدت در حال رقابتی نگفتی در همه‌ی زمینه‌ها: من عاشق ساختن چیزها با دست‌هام بودم. عاشق انجام کارهای تعمیراتی و برادرکم شاعرپیشه بود. دلپسند مادرم. این تفاوت هیچ وقت از سمت بزرگترها و مخصوصا پدر جان مقدس دانسته نشد. برادرک سال‌های کودکی و ابتدای نوجوانی دائما با کلماتی مثل سوسول، بچه‌ننه و غیره تحقیر شد. بعدها تبدیل به پسری شد که خشونتی که جهان توقع داشت در کارهایش داشته باشد را، به سمت خودش نشانه می‌رود. هنوز می‌بینم چطور از زیر بار این توقع جهان نشده سربلند بیرون بیاید.

بعدتر و تا همین امروز بار اصلی رفاقت زندگی‌ام روی دوش پسرها – مردها بوده و گاهی نمی‌دونم من آدم‌های یکسان پیدا می‌کنم یا جور همه‌ی خانواده‌های این حوالی یکی است: مردهایی که فقط می‌خواهند در رابطه با تمام قلبشان حضور داشته باشند و این دوست داشتن و دوست داشته شدن به رسمیت شناخته شود و به جای ارزش انسانی‌شان، با میزان دستاوردها و پر بودن حساب بانکی سنجیده می‌شوند. کسانی که محکم‌تر نیستند. جسورتر نیستند. بی‌پرواتر نیستند. فقط در بسیاری موارد آرزوی مساوات دارند: مساوات در حق احساس کردن.

جهان بیرون، جهان کار و رقابت همیشه به شدت به نفع مردها بوده و‌ هنوز به شدت هست. همین که زن به جرم بارداری از حضور در بسیاری از عرصه‌های کار و پیشرفت بازداشته می‌شه و یا همین که هنوز سقف شیشه‌ای در بالای سرمون قد علم کرده که بیش از حد بلند نشیم. در برابر اما، ما هم به قدر وسع در از کار انداختن مردها نقش داشتیم که فرصت کافی برای حس کردن نداشته باشند: پدرانی که اجازه‌ی دوست داشتن فرزندانشون رو ندارند چون باید مشغول کار باشند یا چون فرهنگ اجازه‌ی ابراز به پدر نمیده. و یا پسرانی که ابتدای جوانی زیر بار شدت مهریه و توقع صد در صدی برای تامین هزینه‌ی زندگی خود و چندین نفر دیگه محبوس میشن بدون اینکه سنجیده شن آیا واقعا توانایی روحی پذیرش بار به این سنگینی رو دارند؟ ما همیشه، همیشه و به همون قدرت مردها در دنیای کار، در درون سرکوبشون کردیم.

شاید سال‌های سال بعد انسان اونقدر رشد کرد که هر دو جنس قبل از زن و مرد بودن تبدیل به انسان شدند. سقف بالای سر زن‌ها ترک برداشت و مردها فرصت ریشه کردن در قلبشون رو یافتند. شاید سال‌های بعد انسان برگشت و به ادبیات و سینمای امروز نگاه کرد و موجود دوپای بسیار بدوی دید که حیران در جهان به دنبال حق ابتدایی خودش می‌گشت. حق کامل بودن. انگار امروز جهان، پهنه‌ی گسترده‌ی نخلستانی باشه سرشار از بی‌باری. سر شار از بی‎برگی. سرشار از بیهودگی و تشنه‌ی زیستن.

مرد رقصنده

«خشونت علیه مردان»

صبح

مرد یکدنده و لجبازی را می‌شناسم که خانواده‌اش جدی نمی‌گیرندش، همیشه از این بابت شکوه می‌کرد و می‌کند. مرد، محترم، آبرودار و با وضع مالی خیلی خوبی است و افکار و عقاید خاص خودش را دارد. کمی از نظر جسمی مریض‌احوال است و گاه و بیگاه درد و مرض‌های مختلفی سراغش می‌آیند. می‌گوید مریض که می‌شوم بچه‌ها می‌گویند خودت را به مریضی زده‌ای، یا دوباره دنبال درد توی بدنت می‌گردی! می‌گوید از آرمانها و آرزوهایم برایشان می‌گویم و آنها -همسر و فرزندانش- مرا مسخره می‌کنند. دستی بر نوشتن دارد و مطلب می‌نویسد، می‌گوید آرزو به دلم مانده که یک بار بیایند و بپرسند چه می‌نویسی؟ کجا می‌نویسی؟ می‌گوید حتی سال‌ها پیش یک متن برای همسرم نوشته‌ام و وقتی با شوق و ذوق به او گفتم، در حالی که حتی کاری که در حال انجام آن بود را متوقف نکرد و سرش را بالا نیاورد، با لحنی سرد و معمولی گفت: جدی؟! و به کارش ادامه داد! مرد می‌گوید که من هم متن را که آماده بودم برایش بخوانم در جیبم مچاله کردم و هیچ وقت در مورد نوشته‌هایم با خانواده‌ام صحبت نکردم.

مرد همیشه گلایه می‌کند که برای من سهمی نگذاشته‌اند، تا به حال من فقط سرپرست خانواده بوده‌ام، کسی برای خودم به عنوان یک انسان مستقل از نقشش وقتی نگذاشته است، از من توقع کار کردن، چرخاندن چرخ زندگی، پول در آوردن، پاسخ دادن به نیازها و خوب بودن را انتظار دارند ولی کسی نمی‌پرسد چرا بعضی اوقات غمگینی، در دلت چه چیزی می‌گذرد.  مرد می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید…

و این مرد برای خودش این حق را قائل شده که زندگی‌ای موازی، مستقل از همسر و فرزندانش داشته باشد. برای خودش عشق را تجربه کند، تنهایی‌اش را قسمت کند، با زنان دیگری اوقات بگذراند که حرفش را می‌فهمند، نیازهایش را جواب می‌دهند.

او همچنان مرد یکدنده، لجباز، مهربان، سرپرست خانواده، پدر دلسوز و همسر فداکاری است که تنهایی‌اش را با دیگران قسمت می‌کند، عاشق می‌شود، می‌گرید، می‌خندد، نادیده گرفته می‌شود، تنها می‌ماند و برای انجام همه کارهایش برای خود حقی قائل است. او با ساز خانواده، و با ساز زنانی که با آنها وقت می‌گذراند رقص‌کنان وارد چرخه خشونت شده.

او رقصنده ماهری است.

عمه

«خشونت علیه مردان»

سپیده‌دم

‎‌عمه‌ام زن بدخلقی بود. وقتی مرد، روز دوم یا سوم از فوت‌اش هنوز مشکی‌هایمان تنمان بود، خانه‌اش بودیم، به گمانم داشتیم لای خرماها گردو می‌گذاشتیم و رویش پودر نارگیل می‌ریختیم یا زعفران حلوایش را می‌ریختیم و هم می‌زدیم، نمی‌دانم… به هرجهت، همسرش در اتاقی که پنجاه سال با هم خوابیده بودند، خوابیده بود. بعد به یکباره از جا پرید و آمد وسط سالن و جلوی تمام مهمان‌ها گفت که در همین چرت بعدازظهرش خواب همسرش (عمه‌ی مرحومه) را دیده، و عمه خانم گفته «به همه‌ی مهمان‌ها و عزاداران من بگویید مشکی‌هایشان را در بیاورند.» ما البته باورمان نشد، هیچ‌کس باورش نشد، هیچ‌کس هم بجز خود شوهر عمه مشکی‌اش را درنیاورد. ‎زن‌ها نخودی زیر چادرهایشان خندیدند و مردها تسبیح انداختند و صلوات فرستادند و شیطان را لعنت کردند.

شوهر عمه لباس مشکی‌اش را درآورد و با دقت شست و روی بند رخت پهن کرد و وقتی خشک شد با دقت توی گنجه‌ای گذاشت که معمولاً به وسایلش دیگر دست نمی‌زد. ‎همه می‌‌دانستیم شوهر عمه از لباس مشکی پوشیدن بدش می‌آید. سر فوت پدربزرگم، من توی ماشین عمه و شوهر عمه به سمت قبرستان نشسته بودم. عمه چنان تشری به شوهر عمه زد که چرا مشکی نپوشیده و چنان فحش‌های آبداری به جد و آباد شوهر عمه گفت که شوهر عمه پا روی ترمز گذاشت و نزدیک بود همه‌مان را با پدربزرگم راهی قبرستان کند.

‎آن روز یادم مانده بود. و توهین‌ها و تحقیرهایی که یه زن می‌تواند به یک مرد بکند. آن روز لباس شوهر عمه خاکستری بود. اما اگر می‌دانست برای این توناژ رنگی انقدر زنده و مرده‌اش از گور بلند می‌شوند همان مشکی را می‌پوشید. ‎همه یکی یک خاطره از توهین‌های عمه‌ی خدابیامرز به شوهر عمه داشتند که ریز ریز پشت گوش هم برای هم تعریف کنند و خواب شوهر عمه را به آن خاطره نسبت بدهند.

‎راست یا غلط هرچه بود، شوهر عمه از مرگ عمه آنقدر ناراحت نبود. زن‌ها بعدها در پچ‌پچه‌هایشان می‌گفتند که او بعد از فوت عمه جوان‌تر و شاداب‌تر شده. حالا مسافرت می‌رفت، سبک زندگی دلخواه خودش را داشت و شادتر زندگی می‌کرد چیزی که در این پنجاه سال زندگی مشترک از او دریغ شده بود.

البته شوهر عمه هم سال‌های بعد مرد. وقتی برای خاک‌سپاری‌ا‌ش رفتیم همه متفق‌القول بودند که لااقل در این چند سال‌آخر، مرحوم خوب زندگی کرد ‎و هر کسی باز خاطره‌ای از یکی از توهین‌های عمه خانم در میان جمع به مرحوم را تعریف کرد. من اما یاد آن روز افتادم که در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و عمه داشت همین‌طور یکریز به او فحش می‌داد و او لحظه‌ای از آینه به من نگاه کرد. من نگاهم را دزدیدم. خودم را مثلاً به کوچه‌ی علی چپ زدم. او اما آرام به عمه گفت: «لااقل جلوی این بچه آبروداری کن.» عمه اما هم‌چنان داشت ادامه می‌داد.

آخرین تصویری هم که از او به یاد دارم، لباس مشکی‌اش بود که روی بند رخت باد می‌خورد، و او جلویش ایستاده بود و به من لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زد. انگار می‌خواست بگوید دیگر راحت شدم.