دسته: خدا

رهایی

«خدا»

نویسنده مهمان: بی‌نام

بگذارید سخن پایانی را در همین آغاز بگویم:‌ من رهایی‎ام را، لذت بردن از زندگی را و همه آرامشم را مدیون مرگ خدا در اندیشه‌ام هستم. لحظه‌هایی که در پی خدا سرگردان بودم زندگی‌ام را سرشار از تناقض و استیصال کرده بود.

 هرگز به فرزندم مفهومی به نام خدا را نخواهم آموخت. موجودی مطلق و دست‌نیافتنی که ایمان به او، کفران همه زیبایی‌های نسبی زمین است. آنچه نوجوانی مرا بلعید، ترس از گناه در محضر او بود. ترسی که آموزش و پرورش از یک سو و خانواده و مسجد محل از سوی دیگر در بند بند تفکر من تزریق کرده بودند. چقدر دیر فهمیدم ولی چه حس خوبی داشت. هنوز فریاد نیچه در گوشم لذت آن رهایی را بازتکرار می‌کند: «باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند چه خود دانند یا ندانند». به فرزندم خواهم آموخت که واقعیت مرگ است که تمام زندگی زمینی ما را جهت می‌دهد. فناپذیری است که هر روز صبح دستمان را می‌گیرد تا بجنگیم و عاشق بمانیم. به او خواهم گفت که علم بزرگترین دستاورد بشر است و او با تکیه بر آن می‌تواند به میلیاردها سال قبل در اعماق فضا بنگرد و پیدایش هستی را کنکاش کند. به او خواهم آموخت که هر پدیده‌ای توضیحی می‌طلبد و باید در آنچه نمی‌داند بیندیشد و بیازماید و بپرسد.

خدایی که در من مرد اما همه گونه خدایی نبود. خدای ملای مسجد محل بود که انتقام‌گیر و خشن بود و خدای مهربان کشیش‌های مسیحی بود و هر گونه خدایی که در قامتی انسانی تعبد می‌طلبد. به باور من اینان همه دستاویزهای انسانند برای در بند کردن خویش و دیگران. با مرگشان چنان رها شده‌ام که هیچ خدایی مرا یارای به بند کشیدنِ دوباره نیست. اما برخی در حضور حضرت علم هنوز خدا را در صندوقچه‌ای ایمن از گزند آزمون انسان پرسشگر نهان کرده‌اند. گاهی می‌شنوم که فیزیکدانی می‌گوید شاید نیرویی خداگونه شرایط اولیه انفجار بزرگ را داهیانه چیده باشد و از آنجا این هستی را رها کرده تا بر پایه قوانین و ثوابتی یگانه منبسط شود. این خدایان در پشت مرزهای علم عقب نشینی می‌کنند. من با این گونه خدایان مشکلی ندارم!

من متعهد به جهانم و همه اخلاق خدایان برایم داد و ستدی بیهوده است. مرگ برایم پایان زندگی‌ست و زندگی چنان کوتاه است که مرا فرصت بندگی نیست. بال و پری می‌خواهم که در کرانه‌های خاکی زمین پرواز کنم و انسان و طبیعت را به نظاره بنشینم. با این همه، خداباوران برایم غریبه نیستند؛ می‌شناسمشان. مادرم و بسیاری دیگر از عزیزانم. هنوز نام خدا بر زبانم جاری می‌شود وقتی آنان را به دستش می‌سپارم تا حس کنند که از آنانم و دوستشان دارم. خداحافظ را هنوز بدرود نگفته‌ام چرا که بدرود با ادبیاتی صمیمی با عزیزانم خواهد بود. فرهنگ تقدیر و عاقبت را می‌فهمم. درک می‌کنم که آدم‌ها انتظار عقوبت و پاداش از خدا را با خود حمل می‌کنند. به کلام دیگر، من از خدا نفرتی ندارم. آنان که همه بدبختی‌ها را به گردن خداباوری می‌اندازند را نکوهش می‌کنم چون خداناباوران هم در ایجاد بسیاری از این بدبختی‌ها شریکند.

حفره خالی

«خدا»

بامداد

هیچوقت نفهمیدم خدا از چه زمانی توی زندگیم نقش پیدا کرد. بود، از وقتی یادمه همیشه بود. من دوستش داشتم، عمیقا بهش احترام میذاشتم و با تمام وجود بهش ایمان داشتم. من در یه خانواده آزاد بزرگ شده بودم، پس هیچوقت هیچ تعلیم مذهبی خاصی ندیده بودم. هیچوقت برای انجام هیچ مراسم و مناسکی اجبار نداشتم، جامعه و مدرسه بدون نتیجه سعی در باورمند کردنم کرده بود، اما من به هیچ مذهبی معتقد نبودم. فقط خدا رو باور داشتم. اونقدر عمیق و بدون تردید که مطمئن بودم بدون خدا نمی‌تونم زندگی کنم.

تازه دوازده سیزده سالگیم دنبال مذهب گشتم. شروع کردم به تحقیق، خوندن، دنبال کردن. خوشبختانه اطرافم پر بود از آدم‌های مذهبی، فقط اسلام نه، همه ادیان. خوندم، تحقیق کردم و دنبال جواب سئوال‌هام گشتم، خواستم دین داشته باشم. اما هیچ کدوم منو جذب نکرد. به جایی رسید که فهمیدم تا آخر عمرم هرگز پیرو دین خاصی نخواهم بود، اما با این حال هم باز خدا سر جای خودش بود. اعتقادم به خدا ذره ای تغییر نکرد.

خدا برای من منشا خوبی و مهربانی بود، وجدانی که میل به مثبت بودن داشت. فرشته نگهبانی که از کارهای شر و دشمنی پرهیزت می‌داد. یک نیروی بزرگ، قوت قلب‌ دهنده بود. پیوند من با خدا از نوعی بود که با هیچکس نداشتم. هیچوقت نداشتم. خالص و بدون واسطه بود. عشقی بود که هیچوقت نسبت به هیچکس دیگه تجربه‌ش نکرده بودم.

بعد یک روز خدا گم شد. افتاده بودم توی سیاه‌چاله و مدام صداش می‌کردم. حتی حل مشکل هم نمی‌خواستم، فقط می‌خواستم حضورش رو حس کنم. نبود. وحشت کرده بودم. باور نمی‌کنید اما وقتی جوابی نیومد تب کردم. جوری مریض شدم که توان انجام کارهای روزمره‌ام رو هم از دست دادم. بارها صداش کردم… اما نبود. قلب من بدون مقدمه، بدون اینکه من تصمیمی برای این وضع گرفته باشم، بدون دخالت دادن اراده من، بدون هشدار قبلی خالی شده بود. خدا نبود.

از اون تاریخ به بعد من دیگه خدا رو حس نکردم. قلبم خالی شده. هنوز وجدانم هست، هنور میل به خیر و پرهیز از شر هست، هنوز دستورهای اخلاقی هست، اما خدا دیگه نیست. اون خدایی که مامن بود، اون ارتباط غیرقابل توصیف، اون حضور همیشگی… مخاطب زمزمه‌هام رو از دست دادم. یه شب هراسان نشستم لبه تختم و مثل یه آدم سوگوار اشک ریختم و گفتم کاش خدا بود، کاش خدا بود… کاش ارتباطم رو از دست نمی‌دادم. بعد فهمیدم خدا فقط یه لنگر اطمینان برای قلب من بوده. کاربرد درونی داشته. بدون اعتقاد به خدا هم من همون اندازه معتقد به خوبی و شرافت مونده بودم… فقط دیگه اون تسکین و آرامش درونی رو نداشتم.

حالا خدا ندارم. از نظر اجتماعی همون آدمی هستم که بودم. با همون تعهدات اجتماعی و با همان وجدان بیدار. اما اتکای درونیم رو از دست دادم. خدا رو از دست دادم و دیگه هیچ چیزی رو پیدا نکردم که اندازه خدا برام ارزش داشته باشه. درون قلب من حالا فقط یه حفره خالی باقی مونده.

 

 

همان خدای آسمان‌ها

«خدا»

نیمه‌شب

 دخترم به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید: «مامان خدا تو آسمان‌هاست.»

می‌دانم این‌ها را وقت‌هایی که من نیستم مادربزرگش در گوشش نجوا کرده، مثل همان وقت‌ها که من بچه بودم و در گوشم نجوا می‌کرد «خدا تو آسمان‌هاست. خدا همیشه ما را نگاه می‌کند. خدا خیلی ما را دوست دارد.» و آنقدر در گوشم این جملات تکرار شده بود که یادم می‌آید از صبح تا شب به آسمان نگاه می‌کردم تا ببینمش، دنبال ردی بودم، دنبال نشانه‌ای… یا انقدر گفته بودند خدا ما را دوست دارد که وقتی اتفاقی برایم می‌افتاد، اتفاقی که خوش‌آیندم نبود مثلاً درس نخوانده بودم، یک درس را افتاده بودم اما یقه‌ خدا را می‌گرفتم که تو مگر مرا دوست نداری؟ پس چرا پاسم نکردی؟ چرا نمره‌ام کم شد؟ اصلا تو چه خدایی هستی!… یا مثلاً وقتی اولین بار پریود شدم و رفتم در گوشه‌ای تا در شورتم پد بگذارم، وقتی یک گوشه را گیر آوردم تا هیچ کس نباشد تا نگاهم کند، دائم با شرم از این بودم که خدا دارد از آن بالا من را نگاه می‌کند و شرمم می‌آمد. خجالت می‌کشیدم. طبعا در حال حاضر تصورش خنده‌دار است، تصور دختر سیزده ساله‌ای که داشته با اولین زنانگی‌اش دست و پنجه نرم می‌کرده و خدا از آن بالا دست زیر چانه داشته به دختر نگاه می‌کرده. اما با آموزه‌های آن روزهای من، آن تصور اصلاً دور از ذهن نبود که آنقدر قوی و محکم بود که دست پاچه، تند تند، کج وکوله پد را گذاشتم در شورتم تا خدا مجال با دقت دیدن را نداشته باشد.

به هر جهت آنقدر در گوشم پر از این حرف‌ها بود که کلی لذت از زندگی را به بهانه‌ اینکه خدا دارد نگاهم می‌کند از دست دادم. لذا خدای مادرم، همان خدایی که می‌گفت مرا دوست دارد به من یکی که خیلی بدهکار است. کلی روز و ساعت و سال از دست داده‌ام. روزها و ساعت‌ها و سال‌هایی که می‌توانستم خیلی راحت‌تر و رهاتر زندگی کنم نه با ترس گنگی که همیشه همراهم بود. نه با وهم مبهمی که داشتم.

می‌دانستم همان حرف‌ها دارد برای دخترم هم تکرار می‌شود، پس وقتی گفت «مامان خدا تو آسمان‌هاست.» گفتم: «نه مامان جان، خدا وجود نداره. خدا اصلاً وجود نداره… هیچ جایی هم نیست.»

لطیف مثل بارون

«خدا»

شبانگاه

خدا برای من یعنی همه چیز و همه کس. با خدا جونم قهر داشتیم، آشتی هم داشتیم؛ ولی هیچ وقت نشده که به وجودش شک کنم. هرچند که این روزها بازار خداناباوری گرمتره و اعتقاد داشتن به وجود خدا گاهی برای بعضی آدم‌ها خیلی عجیب به نظر می‌رسه. نه اینکه فکر کنید زندگی تا حالا خیلی خوب با من تا کرده و از سر شکم‌سیری و ناز و نعمت و پر قو به خدا اعتقاد دارم و هیچ وقت تو تنگناهای زندگی قرار نگرفتم، نه! اتفاقا روزهای خیلی سخت فراوان داشتم، ولی همیشه حس کردم خدا هوامو داشته. مخصوصا موفقیت‌هامو مدیون لطف اون می‌دونم.

از نظر عقلی و قلبی شدیدا به وجودش اعتقاد دارم و این اعتقاد بهم آرامش می‌ده. تو هر دو طرف معتقد و غیر معتقد هم، هم آدم خوب دیدم و هم آدم ناجور (حالا اینکه تعریف آدم ناجور چیه بماند.) در نتیجه بحثی ندارم با کسی. معتقدم هر کی هر طور آروم‌تر می‌شه، با هر اعتقادی، باید همان راهو انتخاب کنه (مادامی که آسیبی به دیگران نمی‌زنه). برای همین، با این که حرف برای گفتن و استدلال برای آوردن خیلی خیلی زیاد دارم؛ این نوشته و این مجال رو نمی‌خوام تبدیل کنم به کارزار. بلکه فقط از احساسم نوشتم، اینکه از خدای خودم ممنونم و بس.

مهربان‌تر از مادر

«خدا»

شامگاه

 تمام این هفته رو به خدا فکر می‌کردم و اینکه جاش کجاست؟ هست یا نیست؟ بود یا نبود؟ از دل خاطرات کودکیم تا این لحظه به جست و‌جوش بودم. با خودم داشتم حساب می‌کردم که چند چندم؟ چقدر خانواده و مدرسه و محیط و جامعه روی باور من به خدا تاثیر گذاشته؟ اون موقعی که نامزدم ترکم کرد، اون وقتی که از دره پرت شدم پایین، اون زمانی که کم مونده بود به دست چند تا پسر بیفتم و همه اون لحظات ناکامی و سرخوردگی و موفقیت وجود داشت؟ توی این زمونه جنگ، زمونه آشوب و آسیب و کشتار، زمونه‌ای که هر لحظه ترس هست و ترس و خبر ناگوار و پرپر شدن‌ها و هربار گفتن “پس خدا کجاست؟” و تمام اینها رو که دوره کردم و گذاشتم کنار، درون خودم به این نتیجه رسیدم:

من به هیچ چیزی معتقد نیستم، اما از دل تمام بی‌اعتقادی‌ها ایمان دارم که کسی هست که نگهدارمه، تا اینجا منو رسونده و با تمام گندهایی که زدم دستم رو ول نکرده، حالا شاید هر آدمی اسمی براش بذاره و طوری که دوست داره معنیش کنه اما من همون خدا صداش می‌زنم، خدایی که می‌دونم جاش تنها و تنها درون قلب منه، مگه نه اینکه می‌گن خداوند از روح خودش درون آدمها دمیده؟ همون تیکه روح اومده و وسط قلب من نشسته، جایی که نزدیک ترین جا به منه، هربار که خوشحال میشم، که ناراحت میشم، که کم میارم، که بغض می‌کنم، که ذوق می‌کنم دستم رو‌ می‌ذارم روی سینه‌م و باهاش صحبت می‌کنم و باور دارم هرگز تا زمانی که نفس می‌کشم ترکم‌ نمی‌کنه. خداوند خیلی مهربون‌تر از اونی هست که از خشم و غضبش توی گوش ما حرفها زدند، باور کنید.

سال‌ها پیش که خدا برای من همون غول بی‌شاخ و دمی بود که معلم تربیتیمون ازش می‌گفت و از سیاه‌چال‌های بی‌انتهای جهنم و بندهایی که آویزون بالای کپه‌های آتیش بود که به سر و سینه‌مون بابت خطاهامون وصل شه، همون سال‌هایی که من از ترس خدا شب‌ها خواب به چشمم نمی‌‌اومد و ازش متنفر بودم و هر بار بیشتر و بیشتر پسش می‌زدم و انکارش می‌کردم، بارها و بارها توی موقعیت‌های وحشتناک نجات دهنده‌م بود، حمایتم کرد وقتی هیچ حامی وجود نداشت و منو به باور وجود خودش رسوند تا من امروز به خودم بگم هست، که بگم کسی، نوری، روحی وجود داره که هرگز ما رو ترک نمی‌کنه.

باورت دارم ای دوست

«خدا»

غروب

از همان دوران کودکی تا کنون دوستش داشته و دارم. رفیقم بوده و هست. اگر چه مادربزرگم با شنیدن گفت و گویم با خدا می گفت: «استغفرالله! کفر می‌گویی دختر، مگر خدا چشم و قد و بالا دارد که قربان صدقه‌اش می‌روی؟ خشمگین می‌شود و زبانت را لال می‌کند.» پدرم به او اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «چه کار به کار الف بچه داری؟ ولش کن بگذار هر طور دلش می‌خواهد حرفش را بزند.» در آن هنگام رو به سوی آسمان کرده و چشمکی به خدا زده و یواشکی می‌گفتم: «ای خدا میدانی؟ واسه همینه که میخواهم لپ‌های خوشگلت را ببوسم که پدر به این خوشگلی به من دادی.» و پدر لبخندزنان لب‌هایش را گاز می‌گرفت که «مادربزرگت نشنود.»

یادش به خیر که با همکلاسی‌ها چقدر دعا می‌کردیم، ای خدا تجدیدی نداشته باشم، خدا این مشکلم حل شود، خدا این مسئله‌های ریاضی را درست حل کنم، خدایا امروز خانم معلم از من درس نپرسد، خدایا مادرم این بلوز را برایم بخرد، یک تسبیح برایت الله اکبر بخوانم. خدا چه با حوصله صدایمان را می‌شنید و نذرهایمان را قبول می‌کرد. دوره دبیرستان وقتی همکلاسی ردیف اول را با صورتی کبود می‌دیدم خدا را شکر می‌کردم که پدرم دست بزن ندارد. روزی دبیر شیمی‌مان از زیان های لوازم آرایش و سیگار برایمان صحبت کرد. نذر کردم که پدرم سیگار را ترک کند و من یک تسبیح قل هوالله بخوانم. نگو که همان روز پدر و برادر با هم مسابقه ترک سیگار گذاشته‌اند. پدرم دیگر تا آخر عمر لب به سیگار نزد. اما برادرم مسابقه را باخت. هنوز هم که هنوز است گاهی سیگار را ترک می‌کند اما نمی‌تواند دوام بیاورد و دوباره شروع می‌کند.

به دوران جوانی رسیدم. روزی از روزهای تلخ خدا طوفانی سیاه و تلخ زندگیم را برهم ریخت. بهترین سال‌های جوانی و آرامشم را از من گرفت. می‌توانم بگویم چوب ساده‌دلی و خوش‌باوری‌ام را به سختی خوردم. گفتم: «ای خدا مگر من بنده حرف‌شنو و سربه‌راه تو نبودم؟ این چه طوفانی است که به جانم انداختی؟ این چه زهر تلخی است که بر من نوشاندی؟ با تو قهرم.» قهر کردم. باز پدرم، این کوه استوار که فکر می کردم خدا برای محافظت از من روی زمین فرستاده، مرا به شکیبایی فرا خواند و گفت: «این نیز بگذرد. صبر داشته باش. خدا بزرگ است. قهر بکنی با چه کسی می‌توانی درددل کنی دختر؟» چند ماهی گذشت و دوباره با خدا آشتی کردم. از او برای تحمل رنج‌های بیشمار صبر خواستم. می‌دانستم که پایان شب سیه سپید است. اما این سپیدی کی در خانه‌ام را خواهد زد نمی‌دانستم. نمی‌گویم چه اتفاقی افتاد اما باور کنید که نجات من از بدبختی و شکنجه و بی‌عدالتی، معجزه بود.

مادربزرگم می‌گفت: «این سرنوشت تو بود که خدا روی پیشانی‌ات نوشته. باید این گونه گرفتار می‌شدی تا از امتحان خدا عالی‌ترین نمره را بگیری. » اما من می‌گویم: «نه این سرنوشت را خدا بر پیشانی من ننوشته. خدا این گونه ستمگر نیست. این حیله یکی از بندگان ستمکار خدا بود که گرفتارم کرد و خدا همان گونه که مرا نجات داد او را مجازات خواهد کرد.»

اکنون با همه تلخی‌ها که در زندگی تحمل کردم می‌گویم که ای خدا که از همان بدو تولد تا کنون که روزگاری از من گذشته مواظب و در کنارم بوده و هستی و سرانجام شهد شیرینی‌های زندگی را بر من چشاندی، باورت دارم و هیچ کس و هیچ چیزی را جایگزینت نمی‌کنم. باورت دارم ای دوست.

بودن یا نبودن؟

«خدا»

عصر

من در ایران و دهه‌ شصت به مدرسه رفتم و تحت تعالیم خداباورانه‌‌ آموزش و پروش به خدایی معتقد شدم. بعدها به وجود خداوند شک کردم و خواندم و خواندم و پرسیدم… پاسخ درستی نیافتم. مدت زمانی در زندگی‌ام، با کمال شرمندگی، خداباوران را به سخره گرفتم. اما گاهی به حالشان غبطه خوردم، چرا غبطه؟ به نظرم زندگی راحتی داشتند. دستورالعمل‌هایی داشتند که با عمل به آن‌ها خوشبختی یا بدبختی‌شان تضمین می‎شد. یک روز خیلی اتفاقی با فردی که دانشجوی ادیان بود دوست شدم و او جمله‌ای در خلال صحبت‌های‌ بی سر و ته‌مان گفت که برای من جالب بود: «آدم خداباور و افسردگی؟». تقریبا هنوز هم فکر می‌کنم وقتی به حضور نیرویی فرای دنیای مادی اعتقاد داشته باشی ناله و ناراحتی و افسردگی معنایی ندارد. چون اطمینان داری که او هست و هر اتفاقی خواسته‌ اوست و او آگاه به تمام امور است و برای بنده‌اش بد نمی‌خواهد و اتفاقا در جای حق نشسته است و هر فردی را مجبور می‌کند تقاص کارهایی را که کرده است بدهد.

وقتی برای نخستین بار با پدیده مرگ یکی از نزدیکانم مواجه شدم، بیشتر به خداباوران غبطه خوردم. آنان خیلی راحت حرف از بهشت و دنیای بعد از مرگ می‌زدند و مطمئن بودند حال متوفی خوب است و می‌دانستند چه اتفاق‌هایی برایش می‌افتد و دستورالعمل‌هایی داشتند که چه انجام بدهند تا حال متوفی بهتر شود. برای بازماندگان هم راه حل داشتند: با کلام جادویی «خواست خدا» بوده است، با درد و تالم ناشی از مرگ کنار می‌آمدند.

نمی‌دانم با خودم لج کردم یا هنوز نتوانسته‌ام حضور نیرویی فرای دنیای مادی را بپذیرم یا هر دلیل دیگری… ولی من خداباور نیستم، یا نشده‌ام، و این مساله واقعا سراسر تناقض است، مثلا من برای درگذشتگان خیرات می‌دهم، اما واقعا نمی‌دانم این کاری که انجام می‌دهم نتیجه‌ای هم در پی دارد؟ یا وقتی فردی خیرات به من تعارف می‌کند به مامانم یا فرد خداباور دیگر می‌گویم فاتحه بخواند تا لااقل فاتحه‌ ایشان به روح فرد متوفی برسد. به نظرم خداباور بودن، یا خداباور نبودن حداقل کارکردی که دارد این است که فرد در دنیایی از شک و تردید به سر نمی‌برد و تکلیفش با زندگی و کائنات و… شفاف و روشن است.

فقط از یک نفر متنفرم!

«خدا»

بعد از ظهر

شاید این متن به نظر خیلی‌ها توهین‌آمیز برسد. ولی قرار من بر نوشتن گفتن آنچه که برزبان نمی‌آورم است. اگر بخواهم اینجا هم بخاطر دیگران رعایت کنم، نمی‌نویسم.

من از خدا، اگر وجود داشته باشد، متنفرم. ولی در واقع معتقدم که خدایی وجود ندارد. در درس دینی مدرسه سعی کردند در مخمان فرو کنند که خدا خیلی موجود توانمند، باهوش، مهربان، بزرگ و بخشنده‌ای‌ست. ولی از همان کودکی به عینه به من ثابت شد که خدا خیلی عقده‌ای، تنگ‌نظر، حسود و ناتوان است.

گیرم که خدا هست، پس مرض داشت بشر را با این همه مشکل بیافریند؟ هر هنرمندی را بنگری سعی بر آن دارد که آفرینش بعدی‌اش از قبلی‌اش بهتر باشد. چگونه هنرمند و آفریننده‌ایست که نسل به نسل آفریده‌هایش خودخواه‌تر، مغرورتر و ناپسندتر شده‌اند؟! این چگونه آفریننده‌ایست که  بعد از این همه نسل هنوز نتوانسته ورژنی با توانایی کنترل خشم به بازار بدهد؟! این همه جنگ این همه خودخواهی و عصبیت در دوران‌های مختلف فقط حاصل کم‌کاری خداست. چگونه آفریننده‌ایست که نمی‌تواند به پیروان پیامبر بعدی‌اش بفهماند که پیروان پیامبر قبلی‌اش همانند خودشانند تا این همه جنگ ادیان درنگیرد. چگونه آفریننده توانمندیست که توانایی درمان بیماری‌ها را ندارد، اگر هم دارد آنقدر بخیل است که به آفریده‌های جستجوگرش آموزش نمی‌دهد.

مادر من بخشنده است، چرا؟! چون نمی‌تواند نه بگوید، نمی‌تواند زجر کشیدن کسی برای نداشتن امکانی که در دستان مادرم است را ببیند و دم نزند. چگونه خدای بخشنده‌ایست که درمان دارد و دریغش می‌کند. این چگونه خدای بی‌نیازیست که اگر نماز را نخوانیم عقوبتمان می‌کند. چگونه بخشندگی‌ست، چه جنس مهربانی‌ست که اگر نپرستیش آتش جهنم بر سرت می‌ریزد؟ چه نیازی دارد به پرستش به جز ارضای حس خودپرستی‌اش. کدام مادر، فرزند را امتحان می‌کند که ببیند دوستش دارد، ایمان دارد یا نه؟! هر بلایی نازل شد برای پیروانش آزمون الهی بود و برای کافران عقوبت پروردگار. معنای چنین بخشندگی و محبتی را درک نمی‌کنم. اگر چنین رفتاری از یک انسان سربزند به هزار و یکجور بیماری روانی متهم و مبتلا می‌دانندش. ولی وقتی خدا می‌کند، اشک شوق ایمان می‌ریزند. این برای من بلاهت محض است.

البته که دیگر چنین بحث‌هایی برایم موجودیت ندارد، اینها استدلال‌های کودکی بود که تحت تاثیر و آموزش مدرسه و جامعه فکر می‌کردم خدا هست. امروز که دیگر دلیلی برای وجود چنین حجمی از خشم و غضب  که با بلوف مهربانی بزک شده باشد نمی‌بینم. خدا زاییده ترس بشر است از ناشناخته‌ها، از نیازش به یک حامی، از عادتش به یک فرمانروا که بتواند ناکامی‌هایش را به درگاهش گریه کند و طلب شفا، یا خشمش را دادخواهی او بداند. هر چه هست اختراع بشر است برای فرار از مسئولیت کارهایش و یا پناه موهوم روز بی‌پناهی. البته که امروزه روز خدا بیشتر سوسیسی به نظر می‌رسد که باید قبل از سرخ کردن سر و تهش را زد.

ایمان

«خدا»

نیمروز

انسان‌ها بیش از هر چیزی در هویتشون روی مفهوم خدا تعصب دارند. بعضی جوری اعتقاد دارند که انگار حضور کسی که بتونه جهان رو روی نظم نگه داره تامین‌کننده‌ اصلی امنیت روانی اونهاست و بعضی جوری با حضور و باور به خدا عناد دارند انگار مشغول مطالبه‌ تمام رویاهایی که از بچگی در دنیاشون تحقق پیدا نکرده و تمام دعاهایی که مستجاب نشده هستند.

دوستی چند وقت پیش با حسرت می‌گفت تو یکی از مومن‌ترین انسان‌هایی هستی که می‌شناسم و به گمانم راست می‌گفت. من به خدا باور ندارم. نه به پروردگاری معتقدم که جهان رو روی نظم آفریده و نه به اینکه من اشرف مخلوقات کسی هستم و نه حتی به اینکه هیچ ارزش و برتری ذاتی نسبت به حتی پرنده‌ای دارم که جای دیگه‌ای از جهان مشغول زندگی کردنه. حیات برای من مقدسه و این تقدس ارزشش از ذات آفریننده‌ای نیست. ارزش این حیات از حفظ ساختاری میاد که حضور تک‌تک موجودات ایجادش کرده. همون چیزی که بهش اکوسیستم می‌گیم. ما در این سامانه بدون دیگری قادر به ادامه‌ زندگی نیستیم. همین حس تعظیم به جانداران و تکریم انسان‌هاست که من رو نسبت به خدایی که باور دارند هم، مودب می‌کنه. من هیچ کدام از شعائر مذهبی رو برای ریا یا از روی فشار و زور انجام نمی‌دم اما به اعتقادات انسان کنار دستم احترام می‌گذارم که البته کار سختی هم نیست. من نه تنها به حیات که حاصل از یک سیستم پیشرفت و اصلاح مداومه معتقدم، بلکه به آینده‌ جهان هم شم امید دارم.

 شاید به نظر کسی که در زمان سختی‌هاش خدا رو از ته دل صدا می‌زنه و یا با ادعیه و معاملات سعی می‌کنه در دل لحظات سختی نوری برای خودش روشن کنه باور اینکه چطور می‌شه با بی‌اعتقادی زندگی کرد سخت باشه. اما به گمان من حتی مرگ هم اونقدر که باید ترسناک نیست که من رو مجبور کنه به باوری از جهان بعد از مرگ برای تسکین یافتن چنگ بزنم. یا بچه‌دار شدن به عنوان شیوه‌ای باستانی برای روبرو شدن با ترس از نیستی جایی نداره. شاید رسیدن به کهنسالی من رو مجبور کنه در دیدگاهم تجدید نظر کنم و ژن‌ها من رو به زانو در بیارند اما هنوز فکر می‌کنم جهان تنها همینه.

خدا چندین ساله که در زندگی من نیست. همونطور که یک مسلمان در اعیاد مذهبی دین یهود حس خاصی نداره، هیچ کدوم از مناسک مذهبی ادیان روی من تاثیری ندارند. حالا من چندین ساله از دین و خدا گذشتم و شاید عجیب باشه که هیچ حفره‌ای توی زندگی من باز نشده یا حتی هیچ دستاویزی مثل باور به تناسخ یا بودیسم در زندگی من وارد نشده. به نظر من خدا برای بشر، سال‌هاست که عادته و دیگه ضروری نیست.

از او، به او گریختم!

«خدا»

پیش از ظهر

من با خدا رابطه خاصی نداشتم ولی گویا او حواسش بوده است! این را خیلی بعد از آن روزها فهمیدم، روزهایی که بی او گذشتند. آشنایی من با خدا اتفاق یک شبه‌ای نبود، یعنی اصلا یادم نمی‌آید در چه فرآیندی اتفاق افتاد. شاید آن کلاس‌های فرهنگسرا که از روی کنجکاوی، بعد از دبیرستان به آنجا سر می‌زدم شروع فصل جدیدی در ارتباط ما با هم بود. آن روزها، معلمی برای آدم‌های کنجکاوی مثل من که در گروه سنی خاصی هم قرار نمی‌گرفتند، با استفاده از فیزیک و شیمی و ستاره‌شناسی و زیست و مولکول و فلسفه و تاریخ و جغرافی و ریاضی و خیلی چیزهای به ظاهر بی‌ربط از خدا حرف می‌زد. من نامش را می‌گذارم نوعی هدایت غیبی، نوعی ارتباط ماورایی، نوعی دعوت.

آن «معلم» موجودی را به من شناساند که تا قبل از آن نه کاری به کارش داشتم و نه برایم مهم بود «بود» و «نبودش». و بعد، اتفاقات پشت هم افتادند. جوابِ سوالات به زبان نیامده را یکی‌یکی می‌گرفتم و زبان نشانه‌ها را می‌فهمیدم، به هر طرف که رو می‌کردم چیز جدیدی می‌دیدم و مبهوت، واله و شیدای این تجربه ناب بودم. شاید اگر بپرسند یک سال خاص از زندگی‌ات را اگر بخواهی دوباره زندگی کنی کدام سال است، من مستقیم و بدون درنگ پاسخ خواهم داد همان سال آشنایی معجزه‌گون من با خدا. نه فقط یک بار که حاضرم بقیه سال‌های عمرم را بدهم و باز هم آن سال شیدایی را تجربه کنم.

خدا در زندگی من متولد شد و رشد کرد و بالغ شد و به اوج شکوه و حضور رسید. درها به رویم گشود و به یاری‌ام شتافت. من دچار وزنه‌ای به بزرگی همه هستی شدم، به دریا وصل شدم و هنوز از آن شراب ناب شناخت مستم. عاشقانه‌ترین عاشقانه‌هایم را برای او نوشته‌ام و دست یاری‌اش را در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی بر تار و پود وجودم حس کرده‌ام.

من از او، به او گریخته‌ام.

دنیای آسان کودکی

«خدا»

صبح

در تمام دوران تحصیل، تلاش کتاب دینی‌های مقاطع مختلف که نام‌های متنوعی هم داشتند برای اثبات وجود خدا، به نظرم جالب می‌رسیدند. در حقیقت اگر وجود خالق یکتا بدیهی و باور به او فطری باشد چه نیازی به این همه اثبات‌؟ حتی از آن طرف، تلاش برای اثبات عدم وجودش هم به نظر من عبث می‌آید. در باور من وجود یا عدم وجود خدا نقش پررنگی در شیوه زیست یا تفکر من ندارد. یادم نمی‌آید از چه زمانی به این نتیجه رسیده بودم که هیچ نیروی برتر و هیچ اراده از پیش تعیین‌شده‌ای «نمی‌تواند» وجود داشته باشد که اولا همه جهانی که ما می‌شناسیم را به وجود آورده باشد و دوما در اداره آن دخالت مستقیم داشته باشد.

جمع شدن صفات متضادی شامل مهربانی و عدل و دانایی و از طرف دیگر، قهار و منتقم و مجازات‌کننده بودن در موجودی به نام خدا برای به وجود آوردن دنیایی چنین مزخرف و بیهوده و بی‌هدف، کاملا گیج‌کننده به نظرم می‌رسد. به باور من خدا جایگزینی برای والدین است. وجود مطمئنی که قادر به انجام همه ناممکن‌ها برای کودک است، دارنده همه جواب‌ها، نگهبان و ضامن تامین‌کننده نیازهای حیاتی، گیرنده تمام تصمیم‌ها و پذیرفتن مسئولیت آن با تاکید بر اینکه این بهترین است برای تو و خوشبختی‌ات را تضمین می‌کند. آیا باور داشتن به خدا آسان‌تر و شیرین‌تر (شاید هم قابل تحمل‌تر) نیست از این که بپذیریم ما کنار همه موجودات شناخته‌شده و نشده، صرفا در اثر اتفاق بوجود آمده‌ایم و هیچ هدفی هم پشت قضیه نیست و قرار هم نیست جای دیگری دوباره زندگی کنیم؟

دلمان نمی‌آید خودمان را آنقدر عادی و بیهوده ببینیم، مثل بچه‌ها که خود را مرکز دنیا و دلیل وجود دنیا میدانند و در پناه وجود والدین، بدون دغدغه از کشیدن بار مسئولیتی، همه تصمیم‌گیری‌ها را به عهده آنها می‌گذارند و در ازای «حرف‌گوش‌کن» بودن، منتظر پاداش و تشویق و محبوبیت هستند. به نظرم برای رهایی از فکر کردن، ریسک کردن، پذیرفتن مسئولیت اعمال، انکار بیهودگی دنیا و وجود خودمان و البته داشتن امید به پشت و پناه خدا را اختراع کرده‌ایم. ما به عنوان حیواناتی که شانس تکامل داشتند در طول میلیون‌ها سال تبدیل به حیوانات ناطق و دو پا شده‌ایم و طی هزاران سال به موجوداتی پیشرفته در نوع زیست بدل شدیم. یاد گرفتیم دور هم زندگی کنیم و بعد کم‌کم فکر کردیم خیلی مهم شده‌ایم. من به وجود یا عدم وجود خدا کاری ندارم چون اصلا به وجود هدفی برای دنیا اعتقاد ندارم.

آسمان خودم

«خدا»

سپیده‌دم

اول‌ها من هم فکر می‌کردم یک پیرمرد نشسته در آسمان است که ریش‌هایش ابرند و گریه‌هایش باران. بعد که بزرگتر شدم و دیدم قرآنش را فقط برای مردان نوشته؛ قهر کردم. بعد دیدم انگار چاره‌ای نیست و آشتی کردم و حتی سعی کردم آن‌قدر خوب باشم که به پیامبری مبعوثم کند یا لااقل برایم شرایط خاصی در نظر بگیرد چون واقعا حجاب داشتن برایم دردناک بود و این‌کار را فقط و فقط برای خاطر عزیز او می‌کردم.

وقتی هفده هجده ساله شدم برایش نامه می‌نوشتم؛ نامه‌هایی کوچک در پاکت‌های رنگی کوچک در آخر دفترخاطراتم. بعد چیزی از او خواستم، چیزی که واقعا گمان می‌کردم لایقش هستم، به تمام گریه‌ها و التماس‌هایم بی‌توجه ماند و من دلم شکست اما باز چاره‌ای نداشتم و دوباره به آغوشش برگشتم اما یاد گرفتم دیگر چیزی از او نخواهم. به چیزی شبیه ایمانی که می‌گفتند رسیده بودم، هرچه پیش می‌آمد ممنون بودم و می‌گذاشتم به حساب خیری که در آن است و من نمی‌فهمم و قرار می‌گذاشتم در آن دنیا مفصل درموردشان سوال کنم.

دو، سه سال بعد موضوع عاطفیی پیش آمد که مرا تا قهقرای خط قرمزهایم برد و من فقط به یاد می‌آوردم که در زمان سقوط نگاهش می‌کردم و به یادش می‌آوردم که چه‌ها به‌خاطر حرفش کرده‌ام و حالا وقتش است که نجاتم بدهد. واضح است که نجاتی در کار نبود. سقوط کردم شکستم و خرده‌هایم را به زور جمع کردم و دیگر سمتش نرفتم؛ اما گذاشتم گوشه آسمانش بماند اما نه اجازه دادم برایم تکلیفی معین کند و نه دیگر خودم کاری به او داشتم.

از آن ایمان گول‌زنک بچه‌گانه گذشتم و بزرگ شدم. یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و دیگر نه به کسی برای داشتن چیزی التماس کنم و نه برای کاری که می‌کنم منتظر پاداشی باشم و نه به کسی غیر از خودم جواب پس بدهم. بعدتر در روزهای شاد و غمگین زندگی، درون خودم خدایی پیدا کردم که نه می‌میرد؛ نه ساکت است و نه بهشت و جهنم دارد. مرا دوست دارد و وقت دلتنگی در آغوشم می‌کشد و باهم گریه می‌کنیم.

حالا اگر چه آسمان خالی است؛ اما در گوشه‌اش؛ در جای خدای سابق، عکسی است شبیه من که هر وقت نگاهش کنم لبخند می‌زند و یک ستاره در دلم می‌شکفد. حالا هر وقت دلم برای خدا داشتن تنگ می‌شود به خودم لبخند می‌زنم و می‌گویم: «بی‌خیال همه دنیا! خودم و خودت رو عشقه.»

و خدایی که در این نزدیکی است

«خدا»

سحرگاه

آخرین نماز را خواندم. وقتی جانماز را جمع کردم، زیر لب گفتم دیگر تمام شد. بعد انگار کسی باری را به سنگینی رنج تمام دوران‌های اسارت بشریت از دوشم برداشت. سبک شدم، تازه شدم، تمام دلهره‌ها و اضطراب‌ها جایی گم و گور شدند، تازه آن وقت بود که توانستم آزاد و رها به جستجوی سرزمین‌های ناشناخته روحم بروم…. و چه خوب که دیگر صبح‌ها بدخواب نمی‌شدم، می‌توانستم تا هر چقدر که دلم می‌خواهد از بعد‌ازظهر و غروب لذت ببرم و یک چشمم هی نگران به آفتاب نباشد. روسری و دیگر مضامین مذهبی که بعد از سال‌های مدرسه رفته بود و به افق پیوسته بود. نماز ولی مثل یک فریضه عذاب‌آور که با آن رابطه عشق-تنفر داشتم همچنان بعنوان آخرین حریم مانده بود تا یک روز که بدون هیچ بحثی نقطه پایانی بر آن گذاشتم.

مذهب هیچوقت دغدغه‌ام نبود ولی در برهه‌ای از زندگی و در اوان جوانی همه چیز آن برایم رنگ باخت. مثل کودکی که کمی که بزرگ می‌شود می‌فهمد بابا نوئل آنی نیست که فکر می‌کرده. مذهب برای من به دلایل زیادی که بحث آن از این مجال خارج است یک روز مرد و جسدش هم دود شد و هوا رفت. ولی خدا انگار ماند. از آن تیپ خداهایی که «در این نزدیکی‌ست، لای آن شب‌بوها، پای آن کاج بلند».  از آن خداهای خوش‌فکر و رند و زیرک. همانی که گاهی لپت را می‌کشد و گاهی درِ کونت هم می‌زند. همانی که ممکن است قهر هم بکند ولی مثل مادرِ آدم زود می‌بخشد.  همان که شوخی‌هایش عجیب پدر روزگار آدم را درمی‌آورد که هی زمزمه کنی: «یکی نغز بازی کند روزگار، که بنشاندت پیش آموزگار». این خدایی که عصبانی نمی‌شود، که می‌فهمدت، برایت چای می‌ریزد و به دستت می‌دهد، ساکت می‌نشیند کناری که خوب گریه‌هایت را بکنی، بغلت می‌کند، اشک‌هایت را پاک می‌کند.  هی این کار را  بکن و آن کار را نکن نمی‌گوید، می‌گذارد خودت سوال کنی و خودت بخواهی کمکت کند و آن وقت است که با مهربانی دستت را می‌گیرد و در آن دورها راهی نشانت می‌دهد، تو چشم می‌دوزی به آن «مقصد ناپدید و منزل‌های خطرناک»،  برمی‌گردی و باناباوری نگاهش می‌کنی و او بدون هیچ حرفی و با لبخندی کمرنگ بر لب دستت را می‌فشارد و سرش را بعلامت تایید تکان می‌دهد.  این همان خدایی است که گاهی سرش شلوغ است. فرصت سرخاراندن ندارد و تو هی مسج می‌زنی و ایمیل می‌فرستی و جواب نمی‌دهد. تو دلخور می‌شوی و بدش را می‌گویی. او به رویش نمی‌آورد و زیر سبیلی درمی‌کند، تا یک روز از دلت درمی‌آورد و شرمنده‌‌ات می‌کند.

من نمی‌دانم این خدای به این مهربانی چرا این همه ظلم و کشتار و بیرحمی را می‌بیند ولی کاری نمی‌کند. من نمی‌دانم چرا این خدا گاهی خودش هم سلاح جمعی در دست می‌گیرد و نابود می‌کند. من نمی‌دانم این خدایی که این همه داناست و رند است و از همه چیز باخبر است، آیا نمی‌داند چه در این کره خاکی می‌گذرد؟ یا می‌داند و کاری نمی‌کند؟ آیا نمی‌بیند این همه بچه زخم‌خورده و مصیبت‌دیده را؟ چشم به روی این همه ظلم و محنت بسته‌ است؟

من جواب هیچکدام اینها را نمی‌دانم و کاش خودش یک روز بیاید و‌ جواب بدهد. من عاجزم از اینکه این همه نبودنش را توجیه کنم. ولی می‌دانم هر وقت عمیقا آزرده و غمین شدم، هر گاه دلم آنقدر گرفته بود که همه ابرهای عالم در دلم می‌باریدند، هر وقت تنهاترین بودم، بی‌پناه و غریب بودم، از بهترین‌ها بدترین‌ها را دیده‌‌ بودم، وقتی خانه‌ام ویران شد، امیدم رفت، بی‌کسی‌ام بر فرقم کوبیده شد، گل قشنگم جلوی چشمم پژمرد و پرپر شد. خیانت آن که از خون من بود، از خود من بود، قلبم را نشکست، بلکه هزار تکه کرد و هر تکه‌اش گوشه‌ای زاری می‌کرد، وقتی نفرت و بیزاری در برابر حس انزجار من کلمات حقیری بودند، وقتی به تمامی دیدم که جانم می‌رود از این تن خاکی، و غم این سیاهی غلیظ با من است تا زنده‌ام و مرگ مهربان‎ترین مادر است… همان وقتها  دستش را در دستم و نفسش را بر گردنم حس کرده‌ام. این خدای منست، این خود منست.