دسته: حیوان خانگی

مقصود تویی سگ یه بهانه‌اس

«حیوان خانگی»

باغچه همسایه: وبلاگ رنج و مستی

یه بنز کوپه نقره‌ای رنگ بود ، از پنجره که نگاه کردم دنده عقب گرفته بود و داشت از جلوی خونه دور میشد، نفهمیدم که پنج صبح برای چی آمده بود و برای چی داشت میرفت و راننده را هم ندیدم و با خودم گفتم لابد آدرس را اشتباهی آمده بوده.

صندوق پستی را که باز کردم سه تا اسکناس صد رندی و دو تا کلید و یه تیکه کاغذ پیدا کردم که رویش نوشته شده بود: «لطفا به من کمک کنید، مجبورم به یک سفر کاری بروم، یکنفر دیشب برایم دو تا توله سگ آورده، لطفا به آنها سر بزنید. خیابان ماریوس شماره بیست و هشت. با احترام اِم جی». به همین کوتاهی و سادگی و جیمز باندی، حال و هوای فیلمهای جنایی پلیسی را داشت؛ «پول و کلید و آدرس را بردار و برو فلانی را بکش»، ولی مبلغش واسه کارهای خلاف کم بود و با این پول فقط میشد تا در خونه مقتول رفت و زنگ زد و فرار کرد. هر که بوده آدم زرنگی بوده که اسم و شماره تلفنش را ننوشته بود و همین ماجرا را جذاب میکرد. دوست داشتم تصور کنم که طرف یک زن بوده تا اگر ماجرا پلیسی جنایی نشد حداقل آخرش به یک ماجرای رمانتیک ختم بشه. با اینکه همیشه یه حس قدیمی به من میگه که آخر همه بازیها بازنده منم ولی باز هم مثل همیشه برای اینکه بازی دلچسب بشه به خودم گفتم: مثبت باش پسر، شاید این یک سرنخ باشه که آخرش تو رو به جاهای خوب خوب برسونه، از قدیم گفتن هیچ چیز اتفاقی نیست و همه چیز حساب و کتاب داره پس لابد یه حکمتی در کار بوده که یکی آمده بین این همه آدم تو را انتخاب کرده. حالا سر نخ را بگیر و برو و کاری به چرایش نداشته باش! و بعد واسه اینکه دیگه حسابی خودمو خر کرده باشم توی دلم گفتم «ببین چه آدمهای دست و دلباز و حیوان‌دوستی پیدا میشن که حاضرند فقط برای سر زدن به سگشون سیصد رند بدهند، منم که هم زن‌دوست و هم سگ‌دوست، میروم چند دقیقه‌ای با سگها بازی میکنم و برمیگردم ، سیصد رند هم باشد برای یک شام و یک سینما.

شماره بیست و هشت را در سه کوچه بالاتر از خانه‌ام پیدا کردم‌، یک در بزرگ نرده‌ای که پشتش محوطه پارکینگ و دو تا گاراژ بود و دو تا توله‌سگ کوچک که از دست آفتاب خودشونو چپانده بودند زیر ناودان گاراژ و صداشون هم در نمیومد. از در آهنی کوچکی که معمولا مخصوص خدمتکارها و باغبان‌هاست وارد محوطه پارکینگ شدم و رفتم سراغ توله‌ها که از ترسشان پیچیده بودند به هم‌، حال یکی‌شان اصلا خوب نبود تنش میلرزید و به زحمت می‌تونست راه بره‌، نه غذایی بود و نه ظرف غذا و نه ظرف آب‌، تازه فهمیدم که آن سیصد رند برای چی بوده‌، حالم بد جوری خراب شده بود اول خواستم توله‌ها را با خودم ببرم ولی دیدم خونه دوربین داره و ممکنه دردسر‌ساز بشه و بدون فوت وقت رفتم مغازه حیوانات و بهترین غذای توله سگ را خریدم‌، دو تا ظرف غذا و یه ظرف آب هم خریدم که جمعش شد چهارصد و هشتاد رند و برگشتم پیش توله‌ها و بهشون گفتم بچه‎ها امروز مهمونی داریم‌. بچه‌ها هم خیلی خوشحال بودند‌، یه لیس به غذا میزدند و ده تا ماچ از من میگرفتند. اون روز سه بار بهشون سر زدم‌، سه روز همین کار را کردم ولی هنوز از صاحبخانه خبری نبود‌، روز چهارم یکی از پسرها را هم با خودم بردم که درختها و گلها را آب بده‌، روز چهارم هم گذشت و بالاخره صبح روز پنجم بود که بنز کوپه نقره‌ای رنگ جلو در توقف کرد و یک خانم ازش پایین آمد و انتهای سرنخ پیدا شد‌، اسمش مارگاریت بود و به گفته خودش مدیر روابط عمومی جذب سرمایه و استعداد و نمیدونم چی‌چی سازمان چی‌چی وزارت کشور و به قول خودش «‌وای چقدر خسته‌ام همه‌اش کنفرانس‌، همه‌اش کنفرانس‌».

خیلی ممنون و خوشحال بود که کمکش کرده بودم‌، منم خوشحال بودم که بالاخره هم سرنخ پیدا شده بود و هم صاحب توله‌ها و فقط ازش خواهش کردم که همان روز توله سیاهه را ببره دامپزشکی و بعدش هم یه کمی با گل و گیاه‌های حیاطش مهربونتر باشه که آهی کشید و گفت: دیدین چقدر اوضاع حیاطم خرابه!؟ کمکم میکنین درستش کنم؟ میدونم که کمکم میکنین! من هر وقت از جلو خونه شما رد میشم از اوضاع حیاطم خجالت میکشم ولی باور کنین نه وقتشو دارم نه سلیقه‌اش را. لطفا بیاین یه طرحی بدین. گفتم: خانم حیاط شما که با طرح درست نمیشه! حیاط شما نیاز به عشق داره، شما اول باید عاشق بشین!… به مولا اگه نیتم این بود که عاشق من بشه ولی خیره شد به چشام و گفت: پس، فردا عصر بیاین خونه من، هم یه قهوه‌ای با هم میخوریم و هم شما بگین چه جوری باید عاشق (حیاط) شد. گفتم باشه، ولی لطفا و حتما امروز اون توله سیاهه را ببرید دکتر، بعدش یه بغل و یه تشکر و یه خداحافظی و سوار شد و رفت .

عصری زنگ زد که قرار فردا را یادآوری بکنه ولی فهمیدم که هنوز سگ را دکتر نبرده .

صبح روز بعد با صدای رعد و برق بیدار شدم، داشت بارون میومد و یاد توله‌ها افتادم و رفتم سراغشان، حسابی خیس شده بودند و تا منو دیدند هجوم آوردند به سمت در، اصلا صحنه خوبی نبود برگشتم خونه و منتظر شدم ساعت هفت بشه، زنگ زدم به «SPCA» و کل ماجرا را تعریف کردم و خواهش کردم که بروند و راهنمای‌اش کنند، با اینکه میدونستم با این کارم از دستم شاکی و عصبانی میشه چون که هیشکی دوست نداره یکی بیاد در امورات خصوصیش دخالت کنه و مثلا بگه با بچه‌هاش چه جوری باید رفتار کنه ولی پیش خودم گفتم مامورین بهتر از من بلدند راهنمایی کنند و مطمئن بودم که همه چی به خوشی خواهد گذشت که شب زنگ زد و بی‌مقدمه گفت: «تو بی‌ادب‌ترین مردی هستی که در عمرم دیدم‌». خواستم توضیح بدهم و بگم که عزیزم یه کم باید بیشتر به سگهات توجه کنی که پرید وسط حرفم و گفت‌: تو بی‌ادب که هیچ‌، احمق‌ترین مرد هم هستی! سگ میخوام چکار‌، سگها را که اومدند و بردند ولی من دو ساعت منتظرت بودم!

….

حالا میفهمم که دیوارهای داخلی خانه‌های پرتوریا را با سیمان میسازند واسه اینکه بعضی وقتا از دست بعضیها لازمه که سرتو بکوبی به دیوار و … خلاص!

——

انجمن جلوگیری از بی‌رحمی به حیوانات SPCA: Society for the Prevention of Cruelty to Animals

Advertisements

زندگی بدون حیوانات (خانگی) چیزی کم دارد!

«حیوان خانگی»

نویسنده مهمان: حسن م. آبدر

از زمانی که در اوایل آشنایی با همکارم جو (Joe) از او در مورد زندگی شخصی‌­ و همسر و فرزندش پرسیدم و او جواب داد که مجرد است و بلافاصله اضافه کرد البته یک سگ دارد، تا روزی که متوجه نقش حیوان خانگی در زندگی یک آمریکایی بشوم، زمان زیادی طول کشید. به واسطه­ همین آشنایی و درک جایگاه حیوانات خانگی در زندگی جامعه­ آمریکا بود که بعدها وقتی یکی از همکاران کمی مسن به خاطر از دست دادن سگش مدتی افسرده و پریشان بود، درک ماجرا برایم ساده‌­تر و قابل فهم‌­تر بود. مخصوصا وقتی فهمیدم که ایشان برای زنده نگه داشتن سگش چقدر هزینه­ پزشک و درمان و حتی جراحی کرده است.

امروزه زندگی بدون حیوانات خانگی در بسیاری از جوامع بی­‌معنی و ناقص است. حیوانات خانگی برای بسیاری از انسان‌ها جایگاهی ویژه در کنار همسر، فرزند و دوست دارند که ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. به نظر می‌­رسد ارتباط عاطفی و روحی با حیوانات همانند ارتباط عاطفی و روحی با انسان­‌های دیگر برای بشر یک نیاز ضروری است.

در زندگی ما ایرانیان، اولین تجربه­ دوستی و همزیستی با حیوانات، به جوجه‌­ها و پرندگان دوران کودکی برمی‌­گردد. در جوامع و کشورهای دیگر ممکن است اولین تجربه با حیوانات دیگر از جمله سگ و گربه شکل بگیرد. هرچه هست بیشتر انسان‌ها زندگی و دوستی با حیوانات را از همان اوایل کودکی تجربه می­‌کنند. در همه­ عمر هزاران ساله بشر بر روی زمین، حیوانات همواره عضو جدایی‌ناپذیر اجتماع انسانی بوده‌­اند. تا پیش از ظهور صنعت و تکنولوژی، همه­ انسان‌ها روزانه با حیوانات مختلف چه برای تغذیه (حیواناتی مانند گوسفند، گاو، مرغ و …) و چه برای کار و باربری (حیواناتی مانند الاغ، اسب، شتر و …)  سر و کار و به نحوی همزیستی  داشته‌­اند.

با انقلاب صنعتی و تغییر سبکِ زندگی، ایجاد شغلهای متفاوت، و در پی آن ظهور ماشین و انواع وسایل نقلیه، شیوه­ ارتباط و همزیستی بین انسان‌ها و حیوانات در جهات مختلف دچار تغییر و دگرگونی شد. به احتمال زیاد برای مدتی حیوانات در زندگی بسیاری از انسان‌ها کم‌رنگ­‌تر شدند. به مرور، جای خالی حیوانات در زندگی مدرن و جوامع صنعتی محسوس و ملموس­‌تر شد. حیوانات خانگی در این زمان وارد صحنه شدند تا مسئولیت پر کردن این جای خالی را پر کنند. حیوانات خانگی در عصر تکنولوژی و صنعت، وارد زندگی انسان‌های مدرن شدند تا خلاء عاطفی و روحی که با فاصله گرفتن از حیوانات اهلی در زندگی انسان مدرن ایجاد شده بود را پر کنند. حیوانات برای انسان‌ها همانند همسر، فرزند، و دوست، ضروری و اجتناب‌ناپذیرند. ارتباط عاطفی و روحی با حیوانات همانند ارتباط عاطفی و روحی با انسان­‌های دیگر برای بشر یک نیاز ضروری است. در گذشته­‌های زندگی بشر، این نیاز با حیوانات اهلی برطرف می‌شد. حتی امروز هم ارتباط عاطفی بین انسان‌­ها و حیوانات اهلی در مناطق روستایی و جاهایی که حیوانات اهلی به صورت سنتی پرورش داده می­‌شوند وجود دارد. با گسترش صنعت و تکنولوژی و ایجاد سبک زندگی مدرن، نیازهای مادی انسان به حیوانات به شیوه‌­های مکانیزه برطرف شده است ولی نیاز عاطفی و روحی هم­چنان باقی مانده است. این نیاز، هم­چون نیاز به دوست، همسر و فرزند؛ با حیوان خانگی برطرف می­‌شود.

تجربه من از مشاهده‌ شیوه تعامل با حیوانات خانگی در بین دوستان و همکاران در سال‌های زندگی در آمریکا، حیوانات خانگی را عضوی از خانواده به حساب می‌آورد. اگرچه در جامعه­ آمریکا سگ و گربه درصد بیشتری از حیوانات خانگی را تشکیل می­‌دهند، احتمالا در ایران، پرندگان (از کبوتر گرفته تا مرغِ عشق، بلبل، و طوطی) سهم قابل توجهی دارند. هر چه هست حیوانات خانگی در دنیای مدرن امروز ما، بار عاطفی و روحی دوستی، همزیستی و ارتباط با حیوانات را که روزگاری بر دوش حیوانات اهلی بود، به دوش می‌­کشند.

میازار موری که دانه‎کش است

«حیوان خانگی»

بامداد

حوصله‌ام از تنهایی سر می‌رود. به خود می‌گویم، حیوانی خانگی می‌خرم تا شبانه‌روز کنارم باشد. از بالکن، همسایه‌ها را که حیوان خانگی دارند زیر نظر می گیرم. همسایه روبرویی دو تا سگ دارد. هر روز قلاده به گردنشان می‌اندازد و برای رفع حاجت و پیاده‌روی بیرونشان می‌برد. می‌پرسم: «چند سالشان است؟ چرا تا به حال بچه‌دار نشده‌اند؟» جواب می‌دهد: «‌هر دو نر هستند. یکی ده ساله و دیگری پانزده ساله است. دکتر گفته است که این یکی پیر شده و زیاد زنده نمی‌ماند. هر روز دلشوره دارم و نگرانش هستم. اگر بمیرد، نبودنش را چگونه تحمل کنم. بعضی وقت‌ها به چهره پیر و خسته‌اش نگاه می‌کنم و اشک در چشمانم حلقه می‌زند.» متاسف شده و از خرید سگ، صرف نظر می‌کنم. همسایه جدید طبقه بالا گربه‌ای زرد و بسیار زیبا دارد. می‌پرسم: «‌نگهداری‌اش آسان است؟» جواب می‌دهد: «‌برای من آری. ماده است و تازه اخته‌اش کرده‌ایم.» بی‌اختیار می‌گویم: «‌حیونکی! خیلی درد کشید؟» جوابم را با لبخندی می‌دهد که مفهومش را نمی‌فهمم. توضیح می‌دهد که اخته‌اش نکنند می‌زاید. خوب چه اشکالی دارد؟ بزاید. او هم حق زاییدن دارد. شب تا صبح، خواب گربه را می‌بینیم که دارند اخته‌اش می‌کنند و او دارد درد می‌کشد و می‌گرید. به جز من کسی صدای گریه و فریادش را نمی‌شنود. دوست دارم طوطی یا قناری یا پرنده‌ای دیگر خریداری کنم. به مغازه پرنده‌فروشی می‌روم تا قفس مناسب پیدا کنم. قفس‌ها یا کوچکند که دلم به حال پرنده می‌سوزد و یا بزرگند و خانه من کوچک. دلم می‌خواهد یک جفت قناری بخرم و رهایشان کنم. اما فروشنده نگاه عاقل‌اندر‌سفیهی به من انداخته و شرح می‌دهد که این زبان‌لسته‌ها زندگی در طبیعت را بلد نیستند و تا بیرون بپرند، طعمه می‌شوند. از فروشگاه خارج می‌شوم. حرف‌های فروشنده به نظرم مسخره می‌آید که گفت: «‌نگران نباشید. اینها جانور هستند. دلشان تنگ نمی‌شود. شما می‌توانید اینها را همراه با قفسشان داخل بالکن یا باغچه ببرید تا هواخوری کنند.»

به خانه برمی‌گردم و با اسب سفید رویاهایم به گذشته و خانه پدری برمی‌گردم. مادرم را می‌بینم که تنگ ماهی‌های قرمز را روی میز سفره هفت‌سین می‌گذارد و پدرم به فکر شستن و پرکردن آب حوض است که این کوچولوهای خوش‌رنگ را بعد از تحویل سال نو داخل حوض بزرگمان رها کند. به گوشه‌ای از حیاط بزرگ خانه‌مان نگاه می‌کنم. به فضایی که متعلق به مرغ‌ها و خروس‌های خانه است و آنجا دارند دنبال دانه می‌گردند و مادرم سبزی و نان و برنج برایشان می‌ریزد. خانه‌شان کوچک، اما باصفاست. گربه سیاه و بزرگ خانه را می‌بینم که پشت بام دارد با گربه‌ای دیگر دعوا می‌کند. دو تایی چه داد و فریادی راه انداخته‌اند. گربه سیاه ما سه تا بچه دارد. آنها نیز کنار مادرشان هستند. غم نان ندارند. در و همسایه هم استخوان و گوشت باقیمانده را پشت بام یا گوشه‌ای از حیاط برایشان می‌گذارند. موش‌ها از ترس این گربه‌ها فرار را برقرار ترجیح داده‌اند. زیرزمین خانه‌مان امن است. نگران مرغ و خروس‌ها نیز نیستیم. آشیانه‌شان محکم و امن است و گربه نمی‌تواند وارد محوطه‌شان شود.

از دنیای رویاهایم بیرون آمده و به طرف آکواریوم ماهی‌هایم می روم. سال گذشته با نگاه به ماهی‌‌های قرمزم عذاب وجدان گرفته و آنها را داخل استخر بزرگ ماهی قرمز شهرمان رها کردم. هر از گاهی به دیدارشان می‌روم. نمی‌دانم کدام یک از آنها ماهی‌های من هستند. اما می‌دانم که از بودن در کنار همنوعانشان خوشحالند. امسال نیز چهار ماهی دارم. هر روز به تماشای این زیبارویان می‌ایستم. تا روزی که عذاب وجدان بگیرم و آنها را نیز پیش همنوعانشان ببرم.

عزیزان من جای سنجاب و خرگوش و موش صحرایی و جوجه‌تیغی و لاک‌پشت و غیره، طبیعت است. دست از سرشان بردارید و بگذارید زندگی کنند.

جناب آلفردو و شمسی خانم

«حیوان خانگی»

نیمه‌شب

برای من حیوان خانگی یعنی بچه‌ آخر، کوچک‌ترین و بی‌دفاع‌ترین فرد خانواده. وقتی ندارمش دلم نمی‌خواد که داشته باشمش. حوصله‌ یک دردسر اضافه ندارم. حوصله تمیز کردن و رسیدگی و غذا دادن ندارم. ولی وقتی دارمش می‌میرم براش. از شدت توجه دچار وسواس می‌شم. همه جور حیوونی هم داشتم. جوجه، خرگوش، ماهی گوشتخوار، لاکپشت، گربه، سگ، موش … و باز هم با داشتنشون مشکل دارم. از اینکه مریض بشن می‌ترسم. از اینکه خدای نکرده بمیرن می‌ترسم. از دوریشون گریه می‌کنم. واقعیت اینکه من بهتره نداشته باشم. ولی بهترین چیزیه که میشه داشت. یک موجود کوچولو و بامزه که سرت رو گرم میکنه و یادت میره چه بدبختی‌هایی داری. یه موجود شیطون و بازیگوش که دوستت داره و توجهت رو میخواد. از افسردگی دورت میکنه. اگه بچه دارین توصیه‌ی من داشتن یک حیوان خانگیه. بچه‌هایی که با حیوانات بززگ میشن از نظر روحی سالم‌تر و شادتر هستن. استرس کمتری رو تجربه می‌کنن و با محبت‌تر میشن. اما باید بگم لزوماً مسئولیت‌پذیرتر نمیشن، گرچه خیلی‌ها این رو میگن ولی تجربه‌ من چیز دیگه‌ای رو نشون داده.

چه ساعتهایی که پای اینترنت ننشستم تا ببینم آقاخرگوشه‌ ما یا جناب آلفردو چرا غصه‌دار شده. نکنه افسردگی گرفته؟ نکنه هویج و کاهو و کلمش زیاد و کم شده، نکنه زیرش رو باید تندتر عوض کنیم؟ نکنه آقا نیست و حامله شده؟ نکنه چراغ زیاد روشن بوده و نتونسته خوب بخوابه؟ یا اینکه شمسی خانم لاکپشت محترم چرا ریش درآورده، به اندازه‌ کافی توی خشکی هست؟ چرا انقدر خجالتیه؟ اینکه گوشتخواره پس چرا سبزی می‌خوره؟

اگه مثل من هستید بهتره راه دیگه‌ای پیدا کنید و قید حیوان خانگی داشتن رو بزنید. یا روی خودتون کار کنید و کمی بیخیال‌تر برخورد کنید. تازگی‌ها یک سایت مخصوص گربه‌ها پیدا کردم و متوجه شدم خل‌تر از من توی دنیا خیلی زیاده.

توی دنیای موازی ماییم که بازیچه‌ایم‎

«حیوان خانگی»

شبانگاه

چند روز پیش به یکی از این رادیوهای جدید اینترنتی برخورد کردم که پانزده دقیقه‌ ابتدایی‌اش در مورد حس برتری ما نسبت به گونه‌های دیگه‌ جانوری و چرند بودنش صحبت می‌کرد. در حقیقت بهتره بپذیریم ما حیوانیم فقط نسبت به بقیه قدرت بیشتری کسب کردیم. همین. برای همین فکر نمی‌کنم استفاده از عبارت حیوان خانگی رو دوست داشته باشم. من بچه دارم. یک دختر و یک پسر. اولین بار دخترم پیشم اومد و هیچ وقت حس بار اولی که بغلش کردم رو فراموش نمی‌کنم: چیزی درون قفسه‌ سینه‌ام فرو ریخت و تنفسم تند شد. اولین صبحی که پیشم بود همون‌طور که روی تخت داشتم با گوشی ور می‌رفتم، اومد و سر کوچولوش رو بین انگشتام و کیبورد جا کرد. از اون موقع دخترم مهم‌ترین بخش قلبم شده.

توی خیلی از شهرهای متمدن (اون طور که از دور دیدم) حیوانات مجبور نیستن توی خونه‌ها زندانی باشن. برای آدم‌ها تردد این دوستان کوچکمون چه بالدار باشند و چه مودار عجیب نیست. من همین سه روز پیش اما پسری رو دیدم که وسط یکی از پارک‌های شلوغ تهران با تیرکمان در حال کمین کشیدن گربه‌ها و گنجشک‌ها بود. برای همین رسما حیوانات رو ما در خونه زندانی می‌کنیم. چاره‌ای نیست. این اجباری که به زندگی‌هاشون وارد می‌کنیم رو دوست ندارم. مگر اینکه بپذیریم اونها هم مثل ما درد رو حس می‌کنند، دلتنگ می‌شن و حق زندگی دارند. در عمل اما در اطراف من خیلی از آدم‌ها براشون حیوانات وسیله‌ سرگرمی یا پز دادن یا عکس گرفتن هستن. انگار بعد از ظهور کلمه‌ لاکچری، حیوان خونگی داشتن در حد ابتیاع وسیله کاهیده شد.

از پسرم نگفتم؟ قبل از اینکه بیاد پیش من به تناوب کتک خورده بود. دوتا استخوانش رو شکسته بودند و به شدت ترسو شده بود. این سرنوشت غمگین تعداد زیادی از این بچه‌هاست که فصل زایش از خیابون‌ها توسط مردم مثلاً دلسوز دزدیده می‌شن و خیلی زود دلشون رو می‌زنه‌.

دوست جان

«حیوان خانگی»

شامگاه

من هیچوقت حیوان خانگی نداشتم. تا زمانی که توی خانه پدری بودم اصلا احساس نیاز به همچین چیزی نمی‌کردم. در حالی که خونه بزرگ حیاط‌دار وسیعمون بهترین شرایط رو داشت. یادمه یه دوره کوتاه فقط چندتایی مرغ و خروس داشتیم که من هیچ رابطه عاطفی باهاشون نداشتم و به نظرم یه سری موجودات بودن مثل گلها و درخت‌ها، در همین حد.

حالا که خونه خودم یه آپارتمان کوچولوست و اصلا برای حیوون نگه داشتن جا نداره، به شدت دلم حیوون می‌خواد. هم سگ و هم گربه رو دوست دارم. خیلی عجیبه که بعد از این همه سال یهو کشفشون کردم. دیدم که هر کدوم شخصیت منحصر به فرد خودشون رو  دارند و سرشار از عشق و جذابیتند. چرا این همه سال ندیده بودم! حیفم میاد از روزایی که بدون عشق به گربه‌ها گذشته.  شاید دلیلش این بود که فرصتش نبود. چرا؟ چون بابا عاشق باغچه و گل‌هاش بود و نظم خاصی داشت و گربه‌ها دشمن این نظم و قشنگی باغچه بودن. بدبختا اجازه نداشتن از روی دیوار پاشون رو زمین بذارن. در نتیجه با دیدن هر گربه‌ای فقط یه چیز می‌گفتیم، پیشته. یه چند باری هم بچه‌گربه‌های بامزه اومدن تو حیاط که باهاشون بازی کردیم و براشون غذا گذاشتیم. ولی بازم هیچوقت بهشون دست نزدم. چقدر هم حیف. گذشت و گذشت تا یه روز توی دانشگاه یه گربه خیلی اهلی بهم نزدیک شد و با کفشام مشغول بازی شد. من شگفت‌زده از این روحیه خودمونیش کلی باهاش رفیق شدم. تازه اون موقع دیدم میشه بدون ترس گربه رو نوازش کرد و میشه اعتمادش رو جلب کرد. بعد از اون یاد گرفتم چه جوری با گربه‌ها ارتباط بگیرم و اگه دوست داشته باشن باهاشون بازی کنم.

حالا از کنار هیچ گربه و سگی یا هر حیوون دیگه‌ای که بشه توی زندگی شهری دید بی‌توجه نمی‌گذرم. بیشتر از همه گربه‌ها رو دوست دارم و اگه وقت باشه باهاشون مشغول بازی می‌شم. اون دقیقه‌های بازی با گربه‌ها اصلا از عمر آدم حساب نمیشه. وارد یه جهان بی‌زمان و بی‌دغدغه میشم. فقط پر از عشق و خنده میشم. بی‌‌نهایت بهم خوش می‌گذره. البته که اگه توی خونه باشه عالی میشه. یکی از رویاهامه که توی خونه‌م گربه داشته باشم. ولی اینم برای من مثل بچه‌دار شدن سرشار از مسولیته. الکی نیست که بخوام محض خوشحالی خودم یه موجود نازنین رو بیارم و بعد که سخت شد برام نگهداریش، جا بزنم و رهایش کنم یا به کسی دیگه واگذارش کنم. باید فکر راحتی و خوشحالی اون هم بود. ببینم فضای مناسب براش دارم یا نه. آیا قراره هر بار که به مبل و پرده چنگ انداخت، نگران اشیا بی‌جان بشم و اون طفلکی رو دعوا کنم! امکان نداره. پس یه خونه شلخته خواهم داشت؟ نه اینجوری هم دوست ندارم. یا چقدر در روز یا هفته ممکنه بیچاره رو تنها بذارم‌؟ دلم براش کباب میشه. وقتی مهمون میاد خونه‌ام چه راه حلی دارم، که نه به مهمون ترسو بد بگذره، نه به گربه عزیزم.

تصمیم سختیه که هنوز دلم و منطقم به تفاهمی نرسیدن و من همچنان خودمو به دیدارشان توی پارک و کوچه و خیابون راضی می‌کنم و موقع حافظی با دوستان پشمالوی عزیزم اشکم درمیاد.

دوستی خاله خرسه

«حیوان خانگی»

غروب

صبح در فکر و خیال نوشتن این متن بودم که از مقابلم صدایی شبیه تق‌تقِ کوبیده شدن سنگریزه روی آسفالت شنیدم. سر بلند کردم و خانم خواب‌آلود با لباس خوابی را دیدم که دمپایی به پا سگش را برای راه راهپیمایی صبحگاهی و شاید جیش صبحگاهی بیرون آورده بود. صبح خیلی زود، ساعت پنج و نیم صبح سگ با عجله زن را می‌کشید و زن که هنوز خواب بود به دنبالش تلو‌تلو می‌خورد و من با خودم فکر کردم آیا ممکن است روزی من یک همچین کاری بکنم؟! برای دستشویی رفتن و راهپیمایی کردن یک سگ ساعت پنج و نیم صبح بیدار شوم بعد برگردم دوباره به خوابم ادامه بدهم؟! بعد تصور کردم که آیا ممکن است یک سگ بخواهد بیاید در رختخواب من بخوابد؟ مو بر تنم سیخ شد. باز فکر کردم اگر بخواهد از سر محبت صورتم را لیس بزند، چه؟! وای نه، این کار من نیست. هر حیوانی قرار باشد در خانه آزادانه بچرخد و زندگی کند برای من مشمئزکننده است. حیوانات را بسیار دوست دارم ولی نمی‌توانم حضورشان را در خانه و در کنار انسان باور کنم، نمی‌توانم به آن خو بگیرم. شاید هم اگر مجبور شوم بپذیرم ولی با شرایط الآنم، نه دلم می‌خواهد خو بگیرم و نه می‌توانم باور کنم که آن حیوان در کنار انسان راحت است.

گاهی با خودم فکر می‌کنم چه شد که حیوانات به خانه انسان راه پیدا کردند. آن زمان که هنوز حتی انسان هم خانه نداشت، آن زمان که هنوز خیلی چیزها را نداشت، این حیوانات زبان‌بسته که الان اگر در خانه انسان زندگی نکنند هیچ جای دیگری برای زندگی ندارند، چه می‌کردند؟ آیا بعضی از حیوانات زاییده زندگی صنعتی و متمدن انسانند؟ در مورد این سگ کوچولو موچولوها که معلوم نیست چه شده که اندازه‌شان قد خرگوش است، شاید دستکاری ژنتیکی بوده یا من حداقل این طور شنیدم و فهمیدم. وگرنه سگ اینقدری نیست که. کوچکترینش از اینها خیلی بزرگتر است که در ساک و کیف‌دستی جا شود. بگذریم، مثلا بعضی از پرندگان یا گربه چه؟ گربه وحشی که جایش در جنگل است، اما آنها در مقابل گربه‌های خانگی ببرند. این بینواهای خانگی قبل از آدمیزاد و مزرعه‌اش کجا زندگی می‌کردند؟ اصلاً بودند یا همان گربه وحشی‌ها با رفتن در مزرعه اهلی شدند و یواش یواش یک نژاد جدید پیدا کردند. با اینکه برایم همیشه سوال بوده ولی چون هیچ وقت قصد داشتن گربه و سگ و پرنده نداشتم دنبال دانستنش هم نرفتم.

باز سگ و گربه و پرنده و ماهی بلاخره اهلی‌ست و در خانه نباشد شاید جایی برای زندگی نداشته باشد. ولی نمی‌دانم چرا مردم حیوانات عجیب غریب در خانه نگه می‌دارند. هر چقدر هم که دوستش داشته باشی و خوب مواظبش باشی، باز هم جای بعضی حیوانات به هیچ عنوان در خانه نیست. یک انسان چقدر می‌تواند خودخواه باشد که تصمیم بگیرد یک ببر، یک میمون، یک مار، یک حیوان وحشی را در خانه اهلی کند و برای خودش نگه دارد! گیریم که آن حیوان ناتوان شده، گیریم که حیوان نیازمند کمک است، خیلی دوستش داری نیازش را در خانه خودش برطرف کن. نه اینکه برش داری بیاری در خانه‌ات. من حتی از باغ‌وحش هم خوشم نمی‌آید. بیچاره خرس قطبی در هوای تابستان خفه می‌شود. پاندا حوصله این همه جمعیت را ندارد و عصبی می‌شود. ببر ماهیچه‌هایش درد می‌گیرد بسکه نمی‌تواند بدود. فیل گه گیجه می‌گیرد بسکه در یک وجب جا دور خودش می‌چرخد. از باغ‌وحش که بتوانم با هر توجیهی بگذرم، چنین حیواناتی را به عنوان حیوان خانگی نمی‌توانم بر قساوت آدمی ببخشم. طفلک میمون که یک جنگل را سرکار می‌گذارد حالا شد انتر رقصانک آدم‌ها.

وقتی کودکان دوستانم را که با سگ و گربه‌شان بازی می‌کنند و کیفور می‌شوند می‌بینم، یا کودکان و افرادی که به کمک یک سگ کارهایشان را انجام می‌دهند، به خودم می‌گویم شاید روزی لازم باشد بخاطر بچه‌ات سگ داشته باشی، می‌توانی؟ هر قدر رابطه و دوستی بچه‌ها و حیوانشان سازنده و مفید باشد، هر قدر هم برای روحیه بچه خوب باشد و شخصیتش را مسئولیت‌پذیر و مهربان بار بیاورد، باز هم راضی نمی‌شوم روتین زندگی یک موجود دیگر را به خاطر فرزند خودم تغییر دهم. که البته این در کنار همان احساس ناخوشایند همیشگیم است. ولی خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که اگر روزی ناچار باشم، بلاخره با حسم کنار خواهم آمد، ولی آیا این کار انسانی‌ست؟ هر قدر هم که آن حیوان از انسان خوب و بجا مواظبت کند و هر دو در کنار هم راحت باشند و بازی برد برد باشد، ولی بازهم من وجدانم حیران است که پس وظیفه انسان‌های دیگر و جامعه چه شد؟ چرا جامعه وظیفه خودش را به گردن حیوان بیچاره، به‌خصوص سگ، انداخت و تازه منت هم می‌گذارد که برای هر دو خوب است. هر چه بیشتر به این مقوله فکر می‌کنم بیشتر بر این عقیده می‌مانم که نگهداری حیوان در خانه تعدی به آزادی و حقوق حیوان است. هر حیوانی بلاخره زیستگاهی غیر از اتاق خانه ما دارد و دور کردنش از خانه‌اش جفای بزرگی‌ست در حقش.