دسته: حسادت در زندگی زناشویی

حتی حسادت هم می‌تواند سبب ارتقای ذهن ما شود

«حسادت در زندگی زناشویی»

مهمان هفته: ه. عراقی

می‌دانم که باید در مورد حسادت در یک رابطه عاطفی بنویسم و سعی خواهم کرد تا همین کار را نیز بکنم. اما اجازه بدهید از یک در کاملاٌ نامربوط وارد بحث شوم.

سرآغاز خردمندی در تردید نهفته است و اگر حسادت را بکاویم به تردید خواهیم رسید.

سال‌ها قبل فیلمی علمی و تخیلی دیدم که گرایش و نکته اصلی آن هوش مصنوعی بود و اوج فیلم در آنجا شروع می‌شود که کامپیوتر یک ماموریت فوق مهم فضایی، شروع می‌کند به حسادت به انسان. حسادتی ویرانگر. ماموریتی فوق سری در جریان است و چندین دانشمند و فضانورد در این ماموریت مسافر فضاپیمایی هستند که به دلیل طول مدت ماموریت چند تن از دانشمندان فریز شده‌اند تا به نوبت بیدار شوند تا مثلاً در چهل سال آینده بتوانند به مقصد مورد نظر برسند و کاوش‌هایشان را شروع کنند.

فضاپیما از جهت مدیریت یک فرمانده دارد که متکی است به یک ابر کامپیوتر که در حقیقت تمامی دانش کلیه دانشمندان و فضانوردان داخل فضاپیما، اعم از بیدار یا خواب را اگر با هم جمع کنیم، آن ابر کامپیوتر صدها برابر بیشتر می‌داند و صدها برابر باهوش تر است. کامپیوتر متوجه می‌شود که توانایی‌اش بسیار بیشتر از انسان‌هاست اما دست و پا ندارد، حواس خدادادی ندارد، خیلی چیزها ندارد اما هوش دارد و لذی شروع می‌کند به حسادت. الان در قرن بیست و یکم انسان در مرز ساخت هوش مصنوعی است و اگر ماشین غریزه را درک کند آن وقت حسادت را درک خواهد کرد و حسادت وقتی کوک شود یکی از شرترین نیروهای دنیا به وجود خواهد آمد.

به اینجا می خواستم برسم: حسادت می تواند دو نوع باشد. مخزب یا سازنده. حسادت مخرب آن است که وقتی من نمی‌توانم آنی را که می‌خواهم بدست بیاورم، راه را برای رقیب هم می‌بندم تا مبادا آنی که من می‌خواهم و تصور می‌کنم که مال منست، به دست رقیب نرسد. حسادت سازنده آن است که من و رقیب وارد رقابتی سازنده شویم و هر یک سعی کنیم ایرادهای خودمان را تصحیح کنیم و بدون آسیب رساندن به رقیب بتوانیم امتیازهای خودمان را زیاد کنیم و امیدوار باشیم که حاصل زحمتمان، انتخاب شدن من و حذف رقیب باشد.

کامپیوتر آن فیلم، حسادت مخرب را بر می گزیند و خود و تمام دانشمندان یک پروژه عظیم را نابود می‌کتد. او نمی‌توانست ببیند که تمام زحمت‌های یک پروژه چند ده ساله به عهده وی باشد اما در روز پاداش، فرمانده فضاپیما پاداشش را بگیرد.

در زندگی عادی و خانوادگی هم همین است. بالاخره یک جا یک رقیبی هست. شاید در یک میهمانی سر و کله‌اش پیدا شود، شاید در خیابان، شاید در محل کار. شاید فردا و شاید هم پنج سال دیگر. هر کجا و هر زمان ممکن است سر و کله‌اش پیدا شود. زن و مرد هم نمی‌شناسد. اما راه برخورد با رقیب چیست؟ سازندگی را انتخاب کنیم یا تخریب را؟ اگر تخریب را انتخاب کنیم، چه چیزی بدست می‌آوریم؟

در سازندگی می‌توانیم یک پله خودمان را و خانواده‌مان را بکشیم بالا. اتفاقی افتاده است، بگردیم دنبال راه حل. نتیجه‌اش ممکن است که سخت باشد از لحاظ تحمل، اما من را و همه را یک پله به بالا می‌کشد. این رفتار خردمندانه است. اگر تخریب را انتخاب کنیم، می‌رویم کمی ماده توهم‌زای شیشه می‌خریم، آنقدر می‌کشیم تا رقیب و همسر و فرزندانمان را ابلیس‌هایی ببینیم و جهت دفاع از خود چاقو را برداریم و رقیب و همه خانواده‌مان را مثله کنیم و شاید هم در آخر خودمان را هم نابود کنیم ولو این که عامل حسادت، یعنی آن رقیب، فقط در تخیل ما باشد. یا شاید اصلاٌ نیازی به محرک هم نداشته باشیم. حسادت می‌تواند چنان کورمان کرده باشد که دست به هر کاری بزنیم بدون این که به عواقبش بیاندیشیم.

حسادت و سبب‌هایش در زندگی خانوادگی حتماٌ پیش می‌آید. تقزیباً غیر قابل اجتناب است. تقصیر این باشد یا آن در نتیجه کار هیچ فرقی نمی‌کند. به دادگاه بردنش هم بی‌فایده است. فقط و فقط باید اداره‌اش کرد. توافق کرد، آرامش را حفظ کرد و قبول کرد که زندگی از این بازی‌ها دارد فقط باید آگاه بود که زندگی همین است و سعی کرد که مشکل را حل کرد و چیز یاد گرفت.

می‌دانم که سخت است اما ناشدنی نیست.

ازدواج، شراکت دونفره و پروژه‌های مشترک

«حسادت در زندگی زناشویی»

بامداد

ازدواج، برای من یک رابطه عاشقانه و رمانتیک نیست. همچین چیزی قطعا طولانی مدت دوام نمیاره. حداقل ازدواج موفق این نیست. ازدواج موفق یه شراکت دو نفره است. دو نفری که اونقدر اشتراک بین اهداف خودشون با هم دیدند که تصمیم گرفتند با هم دنبالشون کنند.

دو  تا شریک، ممکنه به هم حسودی کنند و طبیعتا در اون صورت شراکتشون خیلی نتیجه موفقی نمیده. من تو ازدواج‌های نسل قبل مثال‌های زیادی دیدم که حاضر نبودن توانایی‌هایی طرف مفابل رو تایید کنند و ازش برای موفقیت هر‌دوشون استفاده کنند، در نتیجه هر کسی راه خودش رو رفته. با این که با هم زندگی می‌کنند و بچه‌ دارند و زیر یک سقف هستند، هر کدوم تیم یک نفره‌ای هستند با اهداف خودش و فقط سعی می‌کنند اصطکاک‌ها رو کم کنند.

موفقیت نهایی سیستم هم به قدرت مرزبندی دو نفر با هم مرتبطه. گاهی اینقدر خوب دو فرد حدود و مرزها رو مشخص می‌کنند و مواظبن به تیپ و تاپ هم نزنن که از بیرون شاید دهن مردم هم باز بمونه که چه زوج موفقی. گاهی هم مهارت کافی رو ندارند و کار به جدایی می‌کشه.

مدت‌ها پیش یک خانم هندی، داشت برام تعریف می‌کرد که با شوهرم داریم دستشویی خونه رو بازسازی می‌کنیم. تعریف کرد که مادرش بهش گفته همیشه حتما یه پروژه دو نفره با شوهرت داشته باش، وگرنه زندگی‌ات از هم می‌پاشه. یه کاری که دوتایی با هم براش برنامه‌ریزی کنید و بعد اجراش کنید. می‌گفت دستشویی مشکلی نداشت ولی لازم بود با هم یه کاری بکنیم. وگرنه این قدر از هم جدا میشیم که یهو می‌بینیم کلا دیگه اشتراکی با هم نداریم.

شاید داشتن این پروژه‌ّ‌های مشترک، یا تلاش برای داشتنش، به اون تیم کاری که یه زوج رو تشکیل دادند کمک کنه که از حسادت گذر کنند و به همکاری برسند. نقاط قوت همدیگر رو به جای اینکه تهدید و مایه حسادت ببینند، فرصتی ببینند که به موفق شدن تیم دو نفره‌شون کمک خواهد کرد.

منو ببین

 «حسادت در زندگی زناشویی»

نیمه‌شب

“شاید حسادت داشتن یک جور زبون مخفیه که داره می‌گه به من بیشتر توجه کن، برام بیشتر زمان بذار، بیشتر ابراز علاقه کن، منو بیشتر ببین…”

من در کل آدم حسودی هستم خارج از زندگی زناشویی، اما عجیبه که حتی یک درصد هم درون زندگی مشترک و نسبت به همسرم احساس حسادت نمی‌کنم، اما می‌دونم و دیدم وقتی این حسادت از حد بگذره چه بلایی سر زندگی مشترک میاره و از یک جایی مرز بین حسادت و شک داشتن از بین می‌ره.

 دایی من آدم خیلی بی‌خیالیه و فقط و فقط دنبال کار و فعالیت کاریه، خانمش از این همیشه می‌نالید و به همسرش بارها می‌گفت من به اینکه با من بیشتر همراه باشی احتیاج دارم، به زمان دوتایی نیاز دارم، به شنیدن دوستت دارم. اما دایی از این گوش می‌شنید و از اون گوش بیرون می‌برد. از یک زمان به بعد زن‌دایی به کار دایی حسادت کرد. بله حسادت به کار! اینک ه از اون تایم کاری بیشتر نمونه، سر ساعت بره و سر ساعت بیاد و‌ اضافه‌کاری به چه کارمون میاد؟ یادمه یک‌بار هیئتی از خارج از کشور اومدن و مسئولیت این گروه به عهده دایی گذاشته شد تا یک پروژه مشترک رو تا فلان تاریخی تموم کنند. بالطبع ساعت‌های کاری زیاد شد. زن‌دایی من می‌دونید چیکار کرد؟ شماره وزیر (…) رو از گوشی دایی یک روز برداشت و بعد از ساعت ۱۲ شب باهاشون تماس گرفت و گفت من همسر فلانی هستم، شما این ساعت خواب بودید؟ اما همسر من باید برای کار شما از زمان بودن با زن و بچه‌ش بگذره! قیامتی به پا شد، دایی گفت آبروی من رو بردی و همه از این جریان با خبر شدن و انگشت‌نمام کردی، کار داشت به طلاق گرفتن می‌کشید که اوضاع آروم شد و ما هم هیچوقت نفهمیدیم چطوری…

حسادت چیز خوبیه؟ نمی‌دونم، گاهی حسادت‌ها بی دلیله و گاهی هم نه… اما بیشتر مواقع زندگی خراب‌کنه. شاید اگه کمی توجه بیشتر بین زن و شوهر باشه، اگه یک مقدار هم‌دلی بیشتر، اگه درک متقابل در میون باشه هیچوقت پای حسادت به هیچ زندگی وارد نشه.

آتش زدن لانه مشترک

«حسادت در زندگی زناشویی»

شبانگاه

یک: آرزو فوق‌لیسانس داشت و مهدی دانشجوی فوق‌لیسانس همان رشته بود وقتی با هم ازدواج کردند. بعد از فارغ‌التحصیل شدن مهدی، هر دو تصمیم گرفتند برای دکترا اقدام کنند. مهدی قبول شد و آرزو نه. مهدی به همه دوستان و خانواده سفارش کرد: «خیلی قبولی منو تو بوق نکنین آرزو ناراحت میشه». کمی بعد کارشکنی‌های آرزو شروع شد. هر وقت می‌دید مهدی سرگرم درس و کتاب است فوری کاری می‌تراشید و او را از درس جدا می‌کرد. همزمان برادرش را که او هم در رشته مشابهی دکترا داشت چپ و راست به رخ همه و مخصوصا مهدی و خانواده‌اش می‌کشید. فشار کار و درس‌ها و رفتارهای فاقد همدلی و همکاری آرزو کم‌کم کار را به جایی رساند که مهدی یک روز کل کتاب‌ها و جزوه‌هایش را ریخت وسط حیاط ساختمان و خواست پیش چشم همه آنها را آتش بزند. با پادرمیانی همسایه‌ها و خانواده دو طرف و البته آبروریزی فراوان برای هردویشان، غائله فیصله یافت.

دو: احمد و فاطمه بعد از تمام شدن درس احمد به روش سنتی ازدواج کرده‌ بودند. هر دو اهل یک شهر کوچک بودند و به نوعی فامیل دور هم به حساب می‌آمدند. وقتی برای کار به تهران آمدند رابطه ملایم و بی‌تنششان تغییر کرد. فاطمه خانه‌دار و دیپلمه شاهد زندگی اجتماعی فعال احمد بود. احمد با همکاران آقا و خانم ناهار بیرون می‌رفت، توی گروه تلگرامی شب و روز جوک و بگو بخند رد و بدل می‌کرد و هر هفته تولد یکی بود که باید برای انتخاب کادو و کافه با بقیه گفتگوهای طولانی انجام می‌داد. در حالی که خودش از صبح تا شب درگیر پخت و پز و ضبط و ربط شوهر و دو بچه پشت سرهمی بود که برای استحکام زندگی و سرگرم شدن، مدت بسیار کوتاهی بعد از ازدواج به‌دنیا آورده بود. نتیجه این شد که شروع کرد به حساس شدن روی روابط احمد با همکاران مونث. بعضی وقت‌ها بی‌هوا می‌رفت شرکت. اصرار داشت گوشی احمد باید بدون رمز باشد و بعضی وقت‌ها مجبورش می‌کرد مکالمه‌هایش را روی بلندگو بگذارد تا او بشنود و خیالش راحت شود. توی دورهمی‌ها ظاهر می‌شد و با رفتارهایش کام همه را تلخ می‌کرد. احمد مجبور می‌شد عذرخواهی کند و بعد در خانه یک دعوای مفصل می‌کردند که آخرش به این ختم می‌شد که فاطمه میان هق‌هق می‌گفت از شدت دوست داشتن حساس شده و احمد هم قول می‌داد با رفتارهایش به خانم‌های دیگر «رو» ندهد و ملاحظه احساسات فاطمه را بکند. البته که از فردا، روز از نو، روزی از نو.

سه: سعید و حمیرا سر کار آشنا شده بودند. سعید ساکت و «تو چشم نیا» و حمیرا اجتماعی و خوش سر و زبان. قبل از ازدواج و در زمان دوستی هر وقت حمیرا مشغول به قول خودش سخنرانی در باب موضوع مهمی بین همکاران بود، سعید صبورانه خودش را مشتاق نشان می‌داد و بعضا حامی او در میانه بحث‌ها بود. وقتی از ماه‌ عسل برگشتند، ورق برگشت، سعید به وضوح تحمل محبوبیت حمیرا به‌ خاطر داشتن اطلاعات عمومی وسیع و به‌روز و قابلیت اظهارنظر و استدلال در جمع را نداشت. با بی‌حوصلگی حرف‌هایش را در جمع قطع می‌کرد و فلان مدرک مهندسی را می‌خواست، وسط حرف‌هایش جوک می‌گفت یا به سادگی او را از جمع بیرون می‌کشید. کار به چشم و ابرو و اخم در هنگام شروع به صحبت کردن حمیرا کشید. حمیرا کم‌کم تبدیل به سایه‌ای شد که کسی صحبت‌های پرشورش را راجع به هر موضوع به روزی به‌خاطر نمی‌آورد. حاملگیش پایان عمر فعالیتش در شرکت بود و بعد از مدت کوتاهی کاملا فراموش شد.

یک رذیلتِ کارکردی

«حسادت در زندگی زناشویی»

شامگاه

تقریبا یک سال بود که ازدواج کرده بودند، خانواده‌ها با این ازدواج موافق نبودند و  هر دو خانواده خیلی سرد با سارا برخورد می‌کردند. همسر سارا در صحبت‌های خودمانیشان حاضر بود جانش را نیز برای سارا بدهد. یک شب سارا به همراه همسرش، در راه خانه‌ مادر همسرش بودند. نزدیک خانه، یکی از خویشاوندان همسرش را دیدند که به همراه دخترش برای خریدن لوازم تحریر آمده بودند. همسر سارا به سارا گفت: «تو با خانم خویشاوند به خانه‌ مادرم برو من به همراه دختربچه بروم و برایش لوازم تحریر بخرم.» بین راه خانم خویشاوند از زخم زبان کم نگذاشت و ماجرای عاطفی را که بین همسر سارا و دوست نابینای خانم خویشاوند بود، تعریف کرد و گفت: «هنوز هم با هم در ارتباط هستند و بهتر است از زندگیشان خارج شود.»

سارا آن شب چیزی از مهمانی نفهمید، البته برایش خوب بود چون در مهمانی فردی به او اهمیتی نمی‌داد. بعد از مهمانی به همسرش گفت که کارش اشتباه بوده او را وسط راه رها کرده و به دنبال حل مشکلات دیگران رفته است، دیگرانی که زندگی او و همسرش برایشان یک شوخی است و هر کاری برای نابود کردن آن می‌کنند. اما پاسخ همسرش این بود: «چیه؟ حسودیت شده؟» آن شب دعوای مفصلی کردند اما سارا قبول نکرد که حسودیش شده است. بعدها هم که شرایط مشابهی در زندگیشان پیش آمد، سارا بی‌اعتنایی می‌کرد و با خود می‌گفت: «به درک! آنقدر بره کار دیگران را انجام بده، تا ببینه چی میشه.»

سارا وقتی در کنار دوستانش نیز قرار می‌گیرد، وقتی می‌بیند که خانواده‌ همسر دوستش چقدر به دوستش احترام می‌گذارند و خانواده‌ همسرش به او احترامی نمی‌گذارند، به دوستانش حسودی‌اش می‌شود، البته هیچ گاه در مورد این حسش با فردی صحبت نمی‌کند. او فکر می‌کند، حسادت یکی از رذائل اخلاقی است و اگر این خصیصه وارد زندگی‌اش شود، تنها کارکردش عصبانی شدن بیشترش است. اما این روزها به این فکر می‌کند شاید این رذیلت اخلاقی، کارکردهای مثبتی نیز داشته باشد.

حسادت چاشنی زندگی زن و شوهر

«حسادت در زندگی زناشویی»

غروب

تا آنجایی که از دوران کودکی‌ام به یاد دارم، گاهی عمه‌ام به مادرم می‌گفت: «سر برادرم را با نق‌نق‌هایت نخور. می‌روم و برایش یک زن تپل‌مپل می‌گیرم.» مادرم در جوابش می‌گفت: «کدام دختر را می‌گیری؟ با هم برویم خواستگاری تا من گیسوهایش را خوب آرایش کنم.» و پدر از بگو مگوها و شوخی‌های آنها لذت می‌برد. روزی هم پدر از زیبایی مجری جدید تلویزیون گفت و با خشم مادر روبرو شد. پدر از عکس‌العمل مادرم خیلی خوشش می‌آمد و لذت می‌برد. می‌گفت: «مادرتان دوستم دارد و غرورش اجازه نمی‌دهد با زبان اظهار کند. چه اشکالی دارد بگوید شوهرم دوستت دارم؟ کجای این جمله دور از ادب و حیاست؟» گویا آن زمان‌ها زن به مرد اظهار عشق نمی‌کرد.

اما شوهر من، او چهره‌ای سیاه‌سوخته، دماغی بزرگ و شیپوری، اندامی لاغر و قدی بلند داشت. سبیلش چهره‌اش را خشن‌تر از آنچه که بود نشان می‌داد. قیافه‌اش شبیه به آدمی خشمگین بود که هر آن قرار است حمله کند و با دستان بزرگ و زمختش نصف صورتت را نفله کند. بداخلاق و یکه‌تاز میدان، دست‌های بزرگ و خشنش، آماده زدن ضربه‌های دردناک، اما با همه اینها شوهرم بود و در کنار او آرامش داشتم، اگرچه این آرامش هشت ماه و اندی بیشتر عمر نکرد. بعد از شنیدن خبر حاملگی و بزرگ شدن شکم من، فهمید که طرف مقابلش مادر است و پای‌بند بچه، عوض شد. او عصر روزهای جمعه دوش می‌گرفت و به سر و صورتش ادوکلن می‌پاشید و از خانه بیرون می‌رفت و مرا با آتشی که از شدت خشم و حسادت در دل و جانم زبانه می‌کشید و می‌سوزاند، تنها می‌گذاشت. من دلم می‌خواست همان یک روز تعطیل آخر هفته خانه باشد و با ما وقت بگذراند. وقتی می‌خواست از خانه بیرون برود، می‌پرسیدم: «کجا می‌روی؟» و او گاهی با تمسخر و زمانی با خشم جواب می‌داد: «پیش معشوقه‌ام!» و سپس قسم می‌خورد که دروغ نمی‌گوید.

گاهی با خشم بر سرم فریاد می‌کشید که: «حسادت را کنار بگذار. تو زنی و وظیفه پرسش از صاحبت را نداری!» ای که خدا انصاف بدهد بر آنکه اسم شوهر را «صاحب» گذاشت. اما خودش بیش از اندازه حسود بود و اجازه نمی‌داد من حتی با پدرم بگو و بخند داشته باشم. می‌گفت: «پدر و برادر و همه چیزت من هستم. همانگونه که پدرت را جانانه صدا می‌کنی، یک بار هم مرا صدا کن.» نمی‌دانم چرا متوجه نمی‌شد که هر کسی جای خود دارد. مدت زمانی گذشت و شایعاتی مبنی بر وجود زنان صیغه‌ای همسرم، در کوی و برزن پیچید. اول سعی کردم باور نکنم. اما پس از روشن شدن موضوع و اعتراض من، باز فریادهایش گوشم را کر کرد که: «مگر بارها به تو نگفته‌ام حسادت نکن؟ به جای تعقیب من، به کارهای خانه برس.به بچه‌ات برس. من مردم و پیامبر عزیز اجازه داده چهار زن بگیرم. مگر تو فضولی زن؟!»

عجیب بود که او از مسلمانی همین یک مسئله را می‌‌دانست. با نماز و روزه و صدقه و محبت و غیره کاری نداشت. نزدیکان با دیدن حال پریشانم، پیشنهاد کردند که جدا شوم. اما جدایی از همسر، یعنی جدایی از فرزندان، و جدایی از جگرگوشه‌هایم یعنی نگرانی و درد و اضطراب و محروم از دیدارشان و من چنین هدفی نداشتم. پس نشستم و صبر پیشه کردم.

عصرها با شنیدن صدای اذان مسجد محله‌مان، رو به قبله می‌ایستادم و از خدا به حرمت آن صدا صبر طلب می‌کردم. من سرم با بچه‌هایم گرم شد و او سرش به دلخوشی‌های خویش. تا زمانی که احساس کرد زنان صیغه‌ای رفتنی هستند و آخر سر من می‌مانم و انصافم. برای همین هم سعی کرد با من کمی مهربان‌تر باشد. روزی برای این که حس حسادت مرا تحریک کند، به شوخی گفت: «موقع برگشت به خانه سر کوچه، زنی بسیار زیبا به من چشمک زد و من هم…» عکس‌العملی نشان ندادم و او با خنده گفت: «به دلت نگیر شوخی کردم.» غافل از اینکه من می‌دانم شوخی جدی‌ترین حرف است. بی‌توجهی من سبب دلسردی‌اش شد. متاسفانه دیر فهمیده بود که حسادت نیز نوعی چاشنی زندگی زن و شوهر است. زنی که همسرش را دوست دارد، در حد معمول حسادت می کند. دلش نمی‌خواهد او را از دست بدهد و این احساس حسادت زیباست. او احتیاج به زنی داشت که به او توجه کند، عشق بورزد، اجازه رفتن و دیر به خانه برگشتن را به او ندهد. اما دیگر خیلی دیر شده بود. به اندازه ای دیر که پیوند زناشوئی را گسست و از هم پاشید.

خصلت‌های انسانی فارغ از جنسیت

«حسادت در زندگی زناشویی»

عصر

دور و بر من زن و شوهر حسود نبود. ندیده بودم. فقط تو کتاب‌ها خونده بودم و تو فیلم‌ها دیده بودم. فکر می‌کردم کمه، نایابه، مال قصه‌هاست، مربوط به زمان‌های دور میشه. اما چون ذاتاً آدم تجربه‌پذیری هستم و به خصلت‌های نهفته‌ درون آدمی اعتقاد دارم همیشه مراقب بودم. وقتی هم که ازدواج کردم تا چند سالی که همسرم رو خوب بشناسم و مطمئن بشم مشکلی نداره حواسم بود که حسادتش رو تحریک نکنم. نه فقط حسادت همسرم رو بلکه حسادت هر موجود مزدوج دیگه‌ای رو. همیشه از حسادت می‌ترسیدم. شده بود با پسر و دختری دوستان خیلی صمیمی و راحتی بودیم و شوخی می‌کردیم، اما وقتی اون دوتا با هم ازدواج می‌کردن روابط من به کل تغییر می‌کرد. مثل سابق شوخی نمی‌کردم، از میزان رفاقتم کم می‌شد، حواسم بود حسادت هیچ‌کدومشون رو تحریک نکنم. برای همین دوست نداشتم دوستانم ازدواج کنن.

بعد ازدواج با مقوله‌ حسادت بیشتر آشنا شدم. چون با آدم‌های جدیدی ارتباط پیدا کردم. زن و شوهری که بعد بیست سال زندگی مشترک به خاطر حسادت همدیگه رو جلوی من ضایع می‌کردن. البته جدا جدا. چه مزخرفاتی که پشت هم برای من تعریف نمی‌کردن. من خنگول اوایل حرف‌هاشون رو باور می‌کردم. با غصه‌شون بغض می‌کردم و راه نجاتشون رو طلاق می‌دونستم. خوشبختانه زن و شوهر هردو من رو محرم راز کرده بودن و همین باعث می‌شد یک طرفه قضاوت نکنم. بعد چند وقت دیگه می‌خواستم از دستشون بالا بیارم. همه‌ دعواهاشون خلاصه می‌شد توی نگاه فرد سوم لبخند یه رفیق قدیمی، خنده‌ بین دو دوست، دعوت این و عشوه‌ اون.

اون حسادت احمقانه‌ای که توی فیلم‌ها نشون میداد و باعث خشونت مردانه می‌شد عینش در واقعیت در زن‌ها وجود داشت و باعث و بانی خشونت زنانه‌ بود. این روزها هم دیگه کسی نیاز به راه‌ در روهای قانونی نداره برای خیانت و زن و مرد به برابری افتخارآمیزی! رسیدن. هرچه بیشتر در اطرافم نگاه می‌کنم بیشتر احساس می‌کنم حسادت در زن و مرد برابره.