دسته: حدود وظایف محوله به زنان

سهمی از یک تقسیم برابر با مرد

«حدود وظایف محوله به زنان»

مهمان هفته: نریمان رحیمی

در جوامع امروزی که زنان پا به پای مردان در عرصه ی اجتماعی حضور دارند باید این «وظایف محوله» را به عرصه‌ی زندگی خصوصی و خانوادگی از یک طرف و زندگی اجتماعی مثل محل کار از طرف دیگر، تقسیم کنیم. امروزه بسیاری از شغل‌هایی که زنانه خوانده می‌شوند در واقع به نوعی شکل اجتماعی شده‌ی همان کارهای خانگی زنان هستند، مثل پرستاری کودکان و بیماران، کار در آشپزخانه ها و شستشو و سرویس‌دهی در هتل‌ها و مانند اینها. ولی مسلم است که روش برخورد زنان با کارهایی که از آنها انتظار می رود، بستگی دارد که آیا آن کارها مربوط به محیط خانه و خصوصی است یا در محیط اجتماعی و در محل کار. زنی که به دلیل محدودیت انتخاب یا نداشتن موقعیت برای کسب مهارت‌های شغلی، وادار به کار آشپزی یا شستشو در جایی می‌شود،‌ وظایف کاری‌اش از پیش تعیین شده است و به احتمال زیاد طبق یک قرارداد کار می‌کند و حقوق می‌گیرد. در آنجا دیگر نمی‌تواند بگوید که من زن هستم و از عهده‌ی شغل‌هایی غیر از کارهای سنتی «زنانه» هم بر می‌آیم. در محیط اجتماعی راه‌ها و روش‌های دیگری باید به کار گرفت مثل آموزش مهارت‌های شغلی متنوع برای زنان و قوانین استخدامی برابر برای زنان و مردان و فرهنگ‌سازی در سیستم آموزشی و رسانه‌ها و …  که اهمیت این آخری یعنی فرهنگ‌سازی اصلا کمتر از بقیه نیست.

اما در اینجا بیشتر می‌خواهم در مورد «وظایف محوله» به زنان در خانه بنویسم. که این به اصطلاح وظایف محوله در واقع محصول نگاه و تعریفی است از «زن» و «زنانه» و «مرد» و «مردانه» که خصوصیات و خصلت‌هایی عمومی و یکسان و تغییرناپذیر و البته به کلی متفاوت برای زنان و مردان در نظر می‌گیرد و بر پایه‌ی آن نگاه و تعریف،‌ برای زنان و مردان تقسیم وظایف می‌کند. در این نگاه، «خانه» قلمرو اصلی برای زن تعریف می‌شود و «بیرون» قلمرو اصلی برای مرد. بر پایه‌ی این نگاه به زنان و مردان و تقسیم قلمروها، تقریبا تمامی کارهای خانه، از شستشو و آشپزی تا نگهداری از بچه ها و رسیدن به رفاه مرد، به عهده زنان گذاشته می‌شود. کسانی از ما که یک بار هم برای اجاره کردن یا خریدن مسکن با دلال معاملات ملکی هم کلام شده‌ایم این را شنیده‌ایم که «آشپزخانه را باید خانم‌ِ خانه تعیین کند» یا «رنگ و دکوراسیون خانه با خانم خانه است». ولی مثلا گاراژ مربوط به مرد خانه است. این همان جدا کردن قلمروهاست. حتی امروزه هم که بسیاری از زنان پا به پای مردان کار می‌کنند وقتی هر دو به خانه می‌رسند باز این وظیفه‌ی «خانم خانه» است که غذایی آماده کند و لباس‌های چرک را بشوید و به کارهای بچه‌های کوچک برسد.

اگر بخواهیم به ریشه‌های تاریخی این جدایی قلمرو زنان و مردان بپردازیم، بحث خیلی طولانی خواهد شد. در این مورد کتاب‌ها و مقاله‌های خوبی به فارسی در دسترس هستند.

اما به نظر من این قلمروها در شرایط اجتماعی به کلی متفاوتی با شرایط امروز تعیین شده‌اند. نگاه سنتی و تعریف سنتی از «زنانه» و «مردانه» هم محصول همان شرایط اجتماعی است که با شرایط اجتماعی امروز ما سنخیت و نزدیکی زیادی ندارد. امروزه زنان و مردان در عرصه‌ی اجتماعی حضور فعال دارند و این نگاه که «خانه قلمرو خانم است» باید تغییر پیدا کند. باید «کار در خانه» را دوباره تعریف کرد. در این نگاه جدید، خانه قلمرو زن و مرد، دختر و پسر، هر دو است. خانه محل مشترکی است که همه‌ی اعضا خانواده در آن زندگی می‌کنند و کارهای مربوط به این محل مشترک، مثل پاکیزگی و آشپزی، کار و مسئولیت همگی است. برای همین به جای تعیین وظیفه که زن و دختر خانه باید مثلا ظرف‌ها را بشوید و غذا درست کند، باید به دنبال تقسیم کارها و وظایف رفت. همه از زن و مرد و دختر و پسر در خانه به طور یکسان در وظایف خانه باید سهیم باشند. مردان دارای هیچ خصوصیت و خصلتی نیستند که نتوانند کارهای به اصطلاح زنانه را انجام بدهند. این نوع وظایف خانگی که البته تا حد زیادی خسته‌کننده و یکنواخت هم هستند باید میان همه‌ی اعضای خانه تقسیم شود. اگر کمی دقت کنیم می‌بینیم که حتی همان کارهای به اصطلاح مردانه هم امروز به مدد تکنولوژی و تقسیم کار در اجتماع، دیگر آنقدر سنگین و توانفرسا نیستند که نیاز به بدن و عضلات قوی «مردانه» داشته باشند و زنان به خوبی قادر به انجام آنها هستند.

به نظر من آنچه موجب تداوم این «وظایف محوله» زنانه به زنان شده است،‌نه ضرورت اجتماعی، بلکه نگاه و تعریف سنتی از «کار زنانه» است. البته ممکن است زنان هم اینطور فکر کنند که آنها بهتر از مردان قادر به انجام کارهای خانه هستند. ولی در واقع تداوم همان جدایی قلمروهاست که باعث شده مردان به اصطلاح مهارت کمتری در کارهایی مثل آشپزی یا پاکیزگی خانه داشته باشند. بدون شک با تقسیم کارهای خانه، مردان هم به سرعت به همان مهارت و مسئولیت‌پذیری می رسند. در اینجا هم مثل دیگر مسائل زندگی،‌ شکیبایی و کوشش از هر دو طرف، تعیین‌کننده است.

به نظر من مردان باید این موضوع مهم را در این نگاه و تعریف جدید درک کنند که وقتی کارهایی را که به اصطلاح زنانه خوانده می‌شوند، انجام می دهند در واقع به زنان لطف نمی کنند یا امتیازی به آنها نمی‌دهند یا بده بستانی نمی‌کنند. مردان در واقع سهم طبیعی خودشان را از یک وظیفه ی مشترک انجام می‌دهند و اگر غرور و افتخاری هست، آن غرور و افتخار به خاطر لطف کردن به کسی نیست. بلکه برای انجام دادن وظایف خود است.

و در آخر اگر بخواهم پاسخی برای پرسش اولی داشته باشم که «زنان تا کجا باید وظایف محوله را انجام بدهند؟» آن پاسخ، خیلی کوتاه، این خواهد بود: تا جایی که وظایف محوله بخش و سهمی از یک تقسیم برابر با مرد باشد و نه این که من باید این یا آن کار را انجام بدهم چون زن هستم.

Advertisements

من یک زنم، یا شاید هم یک انسانم؟

«حدود وظایف محوله به زنان»

بامداد

هیچ‌وقت وارد بحث فمینیست و آیا من یک فمینیستم یا نیستم نشدم. بدون اینکه بتونم قضاوت کنم مغزم پیام خطا می‌داد. با تمام تعریف‌هایی که خوندم و دعواهایی که شاهد بودم باز هم برای من روشن نشد. از دید من همه‌چیز به سادگی سیاه و سفید بود. به سادگی صفر و یک. به سادگی یک خط صاف که شامل بی‌نهایت نقطه با احتمال آماری صفر برای انتخاب یک نقطه و وجود قطعی این احتمال بود.

به همین سادگی من از نظر خودم یک آدم بودم. فقط یک آدم. زن و مرد بودن همیشه برای من مسخره‌ترین چیز ممکن بود و اونایی که به مرد بودن یا زن بودنشون می‌نازیدن مسخره‌ترین آدم‌های ممکن. دقیقاً به همین دلیل وقتی از من انتظار می‌رفت به مناسبت زن بودنم کاری رو انجام بدم یا از انجام کاری ممنوع بشم دیوانه می‌شدم. عصبی می‌شدم و غیرمنطقی.

همین باعث شد که واکنش منفی و غیرعاقلانه‌ای نسبت به زن بودنم داشته باشم. به مرور از دامن پوشیدن بیزار شدم. از رنگ صورتی بدم ‌اومد. عروسک‌بازی ممنوع شد. هر نوع ظرافتی در نوع لباس پوشیدن یا رفتار رو نشانه‌ی ضعف خودم می‌دونستم. و سال‌ها طول کشید تا با خودم آشتی کنم. و این آشتی رو هم مدیون مردی هستم که در مقابلش هیچ‌وقت حتی برای ثانیه‌ای احساس نکردم جنسیتم به من چیزی رو تحمیل خواهد کرد. من یک انسان بودم همچنان که او و هردو نقش‌های قشنگ و متفاوتی رو ایفا کردیم. اما سال‌ها زندگی من در مبارزه‌ای منفی با خودم گذشت بیخود و بی‌جهت.

هرکس نقش خودش رو به خوبی بازی می‌کنه اگه بهش اجازه بدن خودش باشه. مخلوطی از خشونت‌ها و ظرافت‌ها. انجام دادن‌ها و انجام ندادن‌ها. زندگی از نظر من یعنی همین. جایی که مسئولیت‌ها نه بر اساس جنسیت که براساس وقت و حوصله و تجربه تقسیم می‌شن.

صلیب مقدر

«حدود وظایف محوله به زنان»

نیمه‌شب

* اولین باری که خانه را جارو میزد؛ گوشه‌ای ایستاده بودم و مثل بچه‌ای که کار بدی کرده، خجالت می‌کشیدم و به قول مادرم تکه تکه گوشت تنم از شرم آب می‌شد. آخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و جاروبرقی را از دستش گرفتم و گفتم: «خاک تو سر این زن خونه کنن که آشپزخونه‌ش انقدر کثیف شده.» گفت: «ما تو این خونه، هر دوتامون هم زنِ خونه‌ایم هم مردِ خونه. تو از جارو برقی خوشت نمیاد. تقصیر منه که دیر جارو کردم، برو بشین یه جا که صدای جارو نیاد.»

** مادر دوستم در همان اداره‌ای که پدرش هم کار می‌کرد؛ کارمند بود. پدرش – آن‌زمان – اولین مردی بود که من می‌دیدم گوشت و مرغ خرد می‌کند و بسته‌بندی می‌کند و گاهی غذا می‌پزد. مادرهای دیگر می‌گفتند مادر دوستم ادایی و ننر است و دوست ندارد کارِ خانه کند. انگار زورشان می‌آمد بگویند حالا که او در خرج خانه کمک مرد می‌کند؛ مرد هم طبیعی است که در کارِ خانه مشارکت کند‌.

*** همکارم در اداره زن جوانی است که دو بچه کوچک دارد. وقتی از سرِکار به خانه می‌رود؛ شروع می‌کند به درست کردن غذا، آن هم حداقل دو جور چون بچه‌ها و شوهرش سلیقه‌های غذایی متفاوتی دارند. بعد برایشان چای دم می‌کند و تا چای دم بکشد، میوه پوست می‌کند – برای هر سه نفرشان – و می‌گذارد جلویشان و درس و مشق بچه بزرگ‌تر را رسیدگی می‌کند و ظرف‌های میوه را جمع می‌کند و با ظرف‌های شام می‌شوید و چای می‌آورد و برای شوهرش که جلوی تلویزیون خوابش برده پتو می‌آورد و …

هر وقت می‌گویم: «خب از شوهرتم کمک بگیر تو کارای خونه» می‎گوید: «نه! ببین من وظیفه‌م مادری و همسری کردنه. حالا که میام سرکار دارم از وقت شوهر و بچه‌هام می‌زنم پس نباید رسیدگیم به اونا کم بشه.» «خب ازین سرکار اومدن تا حالا چقدر خرج خودت کردی؟» «نه خب! من اگه نیام سرکار باید با خرجی شوهرم بسازم، اونجوری نمی‌تونم هر لباسی واسه بچه‌ها و هر وسیله‌ای می‌خوام برا خونه بخرم‌.»

**** برای من مانع اصلی ذهن خودم است. فکر می‌کنم درست است که خرج خانه با هر دو نفر ماست ولی این منم که زن خانه‌ام و مسئولیت غذا درست کردن و تمیز کردن خانه با من است. اگرچه همیشه هم انجامش نمی‌دهم اما عذاب وجدان دائمیِ پیچاندن وظایفم را همیشه با خودم حمل می‌کنم، مثل یک «صلیب نامقدس اما مقدر».

کم‌کم درست می‌شود؛ کم‌کم عادت می‌کنیم مرد‍ِ کنارمان را یهودا نبینیم (و البته او هم ما را بارکش بالفطره نبیند)، آن‌وقت دو سر صلیب را با هم می‌گیریم و با دست آزادمان در هوا شکل‌های قشنگ می‌کشیم.

وظایف مردانه، وظایف زنانه

«حدود وظایف محوله به زنان»

شبانگاه

اینکه وظایف را بر اساس جنسیت تقسیم‌بندی کنیم به شدت آزاردهنده است حتی اگر خود من بدانم که از نظر فیزیکی یا حتی روحی کارهایی هست که نمی‌توانم انجام بدهم. همین حس که کسی بیاید و برایت تعیین تکلیف بکند برای من زجرآور است، خیلی هم فرقی نمی‌کند که آن شخص چه کسی باشد همسرم، مادر و پدرم یا رئیسم یا هر شخص سوم دیگری. ولی آنچه تحملش برایم غیر ممکن است این است که یک هم‌جنس بیاید و به این تقسیم جنسیت زده وظایف دامن بزند.

معتقدم که حتی مادر یا پدر شدن که اصولاً بر اساس انتخاب شخصی آدم‌ها از بابت جنسیت نیست و کسی نمی‌تواند به صورت بیولوژیکی انتخاب کند مادر باشد یا پدر، هم وظیفه نمی‌آورد؛ چه برسد به سایر کارها!

در واقع تقسیم‌بندی وظایف بر اساس جنسیت، توافقی بوده که در طول تاریخ شکل گرفته و از آنجا که همیشه گروهی که زور بیشتری دارد اوضاع را به نفع خودش تمایل دارد تغییر بدهد، طوری تلقین شده که برخی کارها فقط مخصوص خانم‌هاست و برخی مخصوص آقایان و البته مظلوم داستان در حالت کلی زنان بوده‌اند که در دامن زدن به این موضوع سهم کمی هم نداشته‌اند.

از طرفی گروه‌های فمنیستی را هم به راحتی نمی‌فهمم وقتی می‌خواهند به هر زور و زحمتی شده ثابت کنند زن‌ها «همه» کار می‌توانند انجام دهند – البته اگر هدفشان را این موضوع تعریف کرده باشند – ما زن‌ها، درست مانند آنها مردان، توانایی‌های ویژه و بالقوه‌ای داریم که مخصوص خودمان است، در انجام برخی کارها خوبیم و ماهر، بعضی کارها را هم بدون تعارف نمی‌توانیم خیلی خوب انجام بدهیم و این اصلاً نقص نیست، فقط تفاوت است در خلقت دو جنس مختلف. بر این اساس وظایفی هستند که زنان بهتر می‌توانند انجام بدهند و کارهایی وجود دارند که مردان در انجام آن موفق‌ترند و صد البته که مثال‌های نقض هم وجود دارد و دلیل نمی‌شود هر کدام از دو جنس «نتواند» آن عمل خاص را انجام دهد.

من و همسرم خیلی تقسیم‌بندی ویژه‌ای برای وظایف نداریم، هر کسی هر وقت دستش برسد و بتواند، برخی کارها را انجام می‌دهد، برای برخی از کارها هم به صورت خاص یکی از ما دو نفر با رضایت در انجامش توافق کرده‌ایم؛ من ناهار درست می‌کنم و او مسئول صبحانه و شام است، کیف مدرسه دخترمان را او آماده می‌کند، در عوض امکان ندارد ظرف بشوید یا خیلی در جمع و جور کردن خانه کمکی نمی‌کند.

گرچه که برخی اوقات باید به او یادآوری کنی که کارهای زندگی مشترک، همانطور که از اسمش مشخص است، «مشترک» هستند ولی در کل برای انجام وظایف توافق کرده‌ایم و البته که این توافق ساده برای خیلی از خانم‌های فامیل و آشنایان عجیب و غیر قابل تصور است. آنها همیشه همسر مرا ستوده‌اند که اینقدر در همه کارها از جمله رسیدگی به بچه‌ها و آشپزی کمک می‌کند؛ اشتباه رایج هم این موضوع بوده و هنوز هم هست که به صورت ناخودآگاه وظایف را جنسیت‌زده تعریف کرده‌اند!

گمان می‌کنم اگر هر زنی باور جنسیت‌زدگی را در مرحله اول از خودش دور کند، نخواهد به محیط، جامعه، خانواده و دوستان، خودش را اثبات کند، بپذیرد که برخی کارها را می‌تواند انجام دهد ولی لزومی نمی‌بیند برای اثبات آن خودش را از بین ببرد و بپذیرد که برخی کارها را هم نمی‌تواند انجام دهد و این اصلاً بد نیست و نقص به شمار نمی‌آید، با شریک زندگی‌اش در مورد حقوق و خواسته‌های خودش صحبت کند و اگر مادر است فرزندانش را فارغ از این جنسیت‌زدگی بزرگ کند، تقسیم بندی‌ای به نام «وظایف مردانه و وظایف زنانه» به مرور کم‌رنگ‌تر شود. تغییرات همیشه از یک جای کوچک شروع می‌شوند، از من و شما! تغییر فرهنگ و دیدگاه زمان می‌برد و آسان نیست، شاید هدف خیلی دوری به نظر برسد ولی شدنی‌ست.

 به امتحانش می‌ارزد!

زندگی‌ها، شرایط و امکانات متفاوت

«حدود وظایف محوله به زنان»

شامگاه

«تو یه زن صرفا مصرف‌کننده‌ای که هیچ هنری نداره. چند تا رمان خوندی و ادعای کتابخونی هم داری، تو حتی عرضه تربیت بچه‌ت رو هم نداری.»

این یکی از جمله هاییه که تو هشت سال زندگی مشترک مدام تکرار می‌شد وبعد از سه سال زخمش هنوز خوب نشده. من باج زیاد دادم هم تو زندگی مشترک نافرجام خودم، هم در زندگی با پدر و برادرهام. تو زندگی خودم همسرم ذهنیتش واقعا همین بود و وسط دعوا اداش می‌کرد، این که من زنی هستم که عرضه‌ی هیچ کاری رو ندارم و عرضه‌ی کار منظورش فقط کار بیرون از خونه بود. ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم در این مورد به توافق رسیده بودیم و ترجیح همسرم هم این بود که بعد ازدواج من بیرون از خونه کار نکنم، البته تا وقتی که خودم می‌خوام. باید بگم همه­‌ی زنهای خانواده‌شون بی­‌سواد و البته بسیار کدبانو بودند از هر لحاظ.

این تصمیم من برمی‌گشت به زمان کودکیم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم و مامانم هر روز مجبور بود بره سر کار، درحالی که من و برادرم تو خونه تنها بودیم و به شدت از تنهایی می‌ترسیدیم. کودکی ما مصادف با جنگ ایران و عراق بود. وقتی شهر ما هر روز بارها بمباران می‌شد من و دو تا برادر دیگه‌م همیشه تو خونه تنها بودیم من پنج ساله و برادر کوچکترم فقط سه سالش بود. خاطرات اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره، بعدها قسم خوردم هیچ وقت بچه­‌م رو تنها نذارم و نذارم وضعیتی مشابه رو تجربه کنه.

من زندگی مامانم رو دیدم که در خستگی گذشت. شغل پرمسئولیت مدیریت مدرسه و هم زمان داشتن سه بچه با فاصله سنی کم از مادرم زنی فرسوده ساخت که هزار تکه شده بود و پدرم فقط قسمت اندکی از این مسئولیت رو باهاش شریک شده بود. مامانم مجبور به دوندگی بودن تا پدرم با ما بدخلقی نکنه. همه چی باید به وقت انجام می‌شد و من همیشه یه سوال تو ذهنم بود، یعنی پدرم خستگی‌های مامانم رو نمی‌بینه و درک نمی‌کنه؟ خیلی وقت‌ها پدرم از ما به عنوان ابزاری برای کنترل مادرم استفاده می‌کرد. ما نقطه ضعف مادرم بودیم، مادرم این روند رو پذیرفته بود در حالی که در خانواده‌ای رشد کرده بود که زن و مرد در اغلب موارد از حقوق یکسان برخوردار بودند و این روشنفکری در یک خانواده دهه بیست هنوز بسیار عجیب و غیر قابل باور به نظر می‌رسه.

برای کمک به مادرم من خیلی زود سعی کردم قسمتی از مسئولیت‌هایش رو در خونه به عهده بگیرم و کمی از فشارش کم کنم، تا بلکه بتونه نفسی تازه کنه. جالب اینجاست چون مادرم حقوق می‌گرفت، پدرم قسمتی از حقوقش را برای خرج خانه از او می‌گرفت و بقیه پولش برای ما خرج می‌شد. من هیچ وقت جرأت درخواست پول از پدرم رو نداشتم و هیچ وقت با پدرم به خرید نمی‌رفتم چون می‌دانستم که هرگونه درخواستی با جواب منفی روبه‌رو می‌شود. یادم نمیاد پدرم لباسی یا کادویی برام خریده باشه یا هیچ وقت پول توجیبی، به رسم معمول، به من داده باشه. همه‌ی اینا جزو وظائف مادرم بود.

در زندگی مشترک خودم اما داستان طور دیگری بود. زنانی رو می‌دیدم که بسیار با مادر من متفاوت بودند. آنان حاکمان مطلق قلمرو خود بودند. تمام کارها زیر نظر آنان و با اجازه آنها انجام می‌شد و مردان قدرت هیچ گونه دخالتی نداشتند. آنان در زندگی از امتیازاتی برخوردار بودند که مادرم هیچ گاه آنها را نداشت و من در این میان دچار دوگانگی عجیبی شده بودم.

من دختر مادری مستقل، صبور و سخت‌کوش بودم که به شدت مشتاق مطالعه بود و همیشه‌ی خدا وقت کم می‌آورد، مادری که سعی می‌کرد من هم مثل او باشم و بتوانم روی پاهای خود بایستم در عوض زنان خانواده همسرم همه بسیار نازپرورده بودند و ایام به کامشون بود و همیشه ی خدا در اولویت بودند. من نمی‌توانستم تشخیص بدم که آن همه امتیاز چطور و از کجا به آنها تعلق گرفته بود. طبیعتا دراین میان نتوانستم تعادل برقرار کنم بین آنچه که بودم و بر اساس آن تربیت شده بودم و اصول حاکم بر خانواده‌ی همسرم. اگر چه به شدت به آنان غبطه می‌خوردم اما نمی‌توانستم مثل آنها باشم، همچنان که مادرم نبود.

یک زن خانه‌دار

«حدود وظایف محوله به زنان»

غروب

مادرم یک زن خانه‌دار به تمام معنا بود. به تمام معنا که می‌گویم یعنی یک زن خانه‌دار درجه یک. یعنی یک زن خانه‌دار کاردرست. وظیفه مادرم همیشه پخت و پز بود. انگار رسالتش فقط سیر کردن شکم ما بود، که البته کار شاقی هم بود. صبح از خواب که بلند می‌شد، صورتش را شسته نشسته باید بساط صبحانه‌مان را می‌چید، آنقدر زود از خواب بلند می‌شد که سماورش قل بزند و چایش تازه دم شود و رنگ چای پدرم همان رنگ همیشگی‌اش، و برای یکی پنیر می‌گذاشت برای یکی عسل و یکی پنیرش را با گردو می‌خورد و یکی با کنجد و همان‌طور که ما صبحانه‌مان را می‌خوردیم، ناهارش را به قول خودش بار می‌گذاشت. تا شب شاید لحظه‌ای نبود و نداشت که جلوی آینه بایستد و موهایش را شانه کند و کرمی به دست و رویش بزند، که برای خودش باشد، خود خودش.

مادر من یک زن خانه‌دار بود. یک زن خانه‌دار صرف. چون به‌غیر از خانه‌داری دیگر هیچ کار دیگری نمی‌کرد. مثلن هیچ وقت بانک نمی‌رفت. تمام کارهای بانکی‌اش را پدرم یا برادرم برایش انجام می‌دادند. مادرم می‌گفت «من وقت چندانی برای بیرون رفتن ندارم. رتق و فتق کردن شماها برایم کافی‌ست.» جهان‌بینی مادرم چهاردیواری خانه‌اش بود. اما در‌آن تبحر داشت. مثلا خوب می‌دانست برادرم از لیمو عمانی داخل قرمه‌سبزی بدش می‌آید و من خوشم می‌آید. و همیشه قرمه‌سبزی جلوی برادرم بدون لیمو عمانی بود و قرمه‌سبزی من با لیمو عمانی. یا مثلا می‌دانست پدرم از گرد روی وسایل بیزار است و خانه‌ی ما هیچ وقت روی هیچ سطوحی گرد و خاک نداشت. یا مثلن می‌دانست خواهرم صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود قبل از چای شیرین باید چه بخورد و پدرم چه. یا من تره دوست ندارم و برادرم دوست دارد. یا پدرم غذای مانده نمی‌خورد و من ماهی سرخ نشده و برادرم مرغ آب‌پز و خواهرم خورش کرفس. مادرم در قلمرو حکومتی خودش سلطانی به تمام معنا بود. هیچ چیز از چشمانش پنهان نبود. پشه‌‌ها هم حتی زیر نظر او بال بال می‌زدند. او یک زن خانه‌دار درجه یک بود. که هیچ صبحی خواب نمی‌ماند و هیچ وقت غذای ما به قول خودش حاضری نبود.

من اما نمی‌دانم، زن خانه‌دار هستم یا چه. من هنوز با وظایفم کنار نیامده‌ام. مثلن وقتی خانه را تمیز می‌کنم دائم به خود می‌گویم مگر من کلفت این خانه‌ام و وسط کار ول می‌کنم و خانه تا یک هفته‌ای گند می‌زند تا کسی را صدا کنم که بیاید و خانه را تمیز کند. صبح‌ها معمولن خواب می‌مانم و معمولن صبحانه یا نمی‌خوریم یا انقدر هول‌هولکی کتری برقی را پر از آب می‌کنم تا سریع جوش بیاید و معمولن چای‌های نیمه‌دم کشیده‌مان را بخوریم. بعد تازه داستانم شروع می‌شود، داستان هرروزه‌ام، اینکه باید چه بپزم. و معمولن هم هیچ ایده‌ای ندارم. اما این را می‌دانم که باید زیادتر درست کنم تا برای شب یا حتی دو روز این‌ورتر هم بماند. معمولن دیرتر از همه افراد خانواده از خواب بلند می‌شوم و زودتر از همه هم می‌خوابم. برایم مهم نیست یک روز بچه ناهار نداشته باشد چون سریع زنگ می‌زنم به نزدیک‌ترین رستوران و معمولن همبرگری چیزبرگری می‌آورند. کاری که هیچ‌وقت مادرم با ما نکرد. کارهای بانکی و اداری را هم با کلی غرولند انجام می‌دهم. این حس همیشه با من هست که من چرا باید درخدمت یک عده آدم باشم. که آن‌ها می‌توانند همسر یا فرزندانم باشند. دوست دارم برای خودم باشم. بی‌هیچ دغدغه‌ای، صبح از خواب بلند شوم و روزم را با برای خودم برنامه‌ریزی کنم. نه اینکه کلاس بچه امروز چه ساعتی‌ست و آن‌ یکی سرماخورده و آن یکی شب باید زود بخوابد پس شام هم باید زودتر خورده شود، پس باید زودتر حاضر شود، پس من باید زودتر بپزمش، پس …

من از این درخدمت بودن بیزارم.

ما نو فمینیست‌ها

«حدود وظایف محوله به زنان»

عصر

استاد پرسید: چطور شد که زنان به خودشکوفایی رسیدند؟ یکی از دخترهای کلاس با لحنی نامطمئن جواب داد که به نظرش سطح پایین نگه داشتن زن‌ها و جنس دوم قلمداد کردنشان باعث شد بخواهند خودشان را نشان بدهند. کل جلسه‌ی یک ساعت و نیمه درباره‌ی جنسیت بحث می‌کردیم. همان ابتدا، استاد اسلایدی را نشان داد که زنی با سینی غذا، لباس تمیز و مرتبی به تن، در حالی که هنوز پیش‌بند آشپزخانه را باز نکرده بود، دم در به استقبال همسرش ایستاده بود. اسلاید بعدی، لیست بایدها و نبایدهایی بود که زن به وقت بازگشت همسر از کار باید انجام می‌داد: اطمینان از تمیزی خانه، مرتب کردن سر و روی بچه‌ها، چیدن میز غذا، خودآرایی و بشاش بودن، کم حرف زدن (چون مرد حرف‌های مهمتری برای گفتن دارد تا او) و غیره. ما ریز می‌خندیدیم.

استاد گفت که اینها را از مجله‌های مد آن روز، دهه‌ی پنجاه و شصت، پیدا کرده و این که کسی آن روزها باورش نمی‌شد زن‌ها روزی به این طرز تفکر بخندند. در دلم گفتم هنوز جاهایی از دنیا هستند که در برنامه‌های تلویزیونی‌شان شبیه همین جملات و توصیه‌ها را می‌شود شنید. چیزی نگفتم. به دغدغه‌ی خودم و دوستم فکر کردم که تا به هم می‌رسیم از اینکه آیا هر مسوولیتی که روزگاری، یا برای عده‌ای، زنانه تعریف شده باید به صرف زنانه بودن نپذیریم، حرف می‌زنیم. خنده‌دار این که استاد چند اسلاید جلوتر همین سوال را مطرح کرد. به عکسِ من و دوستم که بارها بحث کرده بودیم و آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیده بودیم – واقعیت این است که به نتایجی رسیده بودیم، مثلا این که جایی از این نظریه‌ می‌لنگد که یعنی چی که فلان کار زنانه است و من که زنم انجامش نمی‌دهم. نمی‌دانستیم کجا ولی می‌لنگید، فالش بود، مثل قطعه‌ای که کسی در مهمانی می‌خواند و می‌دانی جاییش درست نیست – می‌گفتم، برخلاف ما دو نفر استاد اخلاق کاری در اسلایدی خیلی کوتاه توضیح داد که چنان استدلالی یک جور پارادوکس در خود دارد. این که، اگر مخالف زنانه مردانه بودن مسولیت‌ها و پذیرششان هستیم قرار نیست خودمان هم لیستی بنویسیم دوباره و باز همان زنانه نبودن و مردانه نبودن را بسازیم. گفت مهم نیست مسوولیتی که به شما سپرده می‌شود چه اتیکتی خورده، با چه عنوانی (زنانه یا مردانه) شناخته شده، اگر کاری را دوست دارید انجام دهید وگرنه نه. و اگر مسوولیتی را قرار است بپذیرید به صرف این که زن‌اید و آن هم مسوولیتی زنانه اجباری حس نکنید.

اینها را استاد با همین لحن نصحیت‌گرانه نگفت در زبان خودش، گویا خاصیت زبان فارسی‌ست که حتی وقت ترجمه هم حفظ می‌شود.