دسته: حدود روابط

مرزهای رابطۀ خود را تعیین کنیم!

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

مهمان هفته: حسن محمدی

سال‌ها پیش در آمریکا همکارى داشتم که در کنار شوهرش، همیشه یک یا چند دوست پسر نیز داشت! جالب این که با همه اینها روابطش با شوهرش، و عموما روابط آنها با شوهرش بسیار خوب بود. گاهى وقت‌ها که هنگام غروب شوهرش دنبالش مى‌آمد تا با هم به خانه بروند، برخورد آنها تنها بعد از نصف روز جدایى چنان عاشقانه بود، و «آى لاو یو» یا «آى میسد یو» را چنان از ته دل و عاشقانه مى‌گفتند که حالت آن را در تمام صورت و وجود آنها مى‌شد حس کرد. انگار که دیروز براى اولین بار همدیگر را ملاقات کرده‌اند و به هم دلبسته شده‌اند، و این اولین روزهاى عاشقى و دلدادگى آنهاست! ولى آنها بیش از ده سال بود که با هم ازدواج کرده بودند و بیش از نصف این مدت را به قول خودشان «poly» زندگى کرده بودند، یعنى شریک جنسی متعدد داشته‌اند.

وقتى از او چگونگى دوام زندگى و عشق و علاقه و احترامشان به یکدیگر را بعد از این همه سال و در چنین شرایطى مى‌پرسیدم، مى‌گفت به دلیل اینکه ما از اول حد و مرزها را در روابط و زندگى خود تعریف کرده‌ایم. از کلمه boundaries استفاده مى‌کرد. (!Set/define your boundaries) حتى در مورد انتخاب پارتنر و روابط با آنها هم شرایط و قواعدى داشتند که آنها را رعایت مى‌کردند و به آنها احترام می‌گذاشتند. مثلا نمى‌توانستند از بین دوستان طرف مقابل پارتنر انتخاب کنند، یا اینکه همیشه طرف مقابل را در جریان رفت و آمدهایشان با فرد یا افراد دیگر قرار مى‌دادند، و مثلا اگر شبى منزل خود نبودند حتما طرف مقابل از قبل در جریان مساله و شخص مورد نظر بود. راز خوشحالى و خوشبختى در زندگى شخصیش را در تعیین حد و مرزها مى‌دانست. اینکه هر کسى بداند حدود دخالت یا کنجکاوى/فضولى در حیطه شخصى طرف مقابل تا کجاست؟ حساسیت‌ها و نقاط مثبت و منفى خود و طرف مقابل چیست؟

حد و مرز روابط دو طرف که با هم زندگى مى‌کنند، و میزان دخالت، کنجکاوى و یا فضولى در قلمرو طرف مقابل به عوامل متعددى بستگى دارد، ولى در همه حال تعیین حد و مرز (boundaries) نقش تعیین‌کننده‌اى در رضایت و خرسندى طرفین و دوام رابطه دارد. چیزى که در بیشتر موارد، مخصوصا در فرهنگ و ساختار زندگى ما ایرانیان نادیده گرفته مى‌شود و همچون بسیارى دیگر از آموزش‌هاى زندگى اجتماعى در ساختار آموزشى و تحصیلى ما نه در خانواده و نه در مدرسه جایگاهى ندارد.

میزان دخالت در مسائل طرف مقابل، هرچند قابل تعریف و تعیین است ولى به عوامل متعددى از جمله شخصیت طرفین، میزان حساسیت و کنجکاوى هر یک نسبت به دیگرى، سبک زندگى و بسیارى عوامل دیگر دارد. بعضى افراد در زندگى فردى ذاتا انسان‌هاى پنهان‌کار و درون‌گرایى هستند، در حالى که در نقطه مقابل عده‌اى دیگر انسان‌هاى شفاف و یا مى‌توان گفت صمیمى هستند. اگرچه پنهان‌کارى یا شفاف بودن یک فرد در روابطش با دیگر افراد از جمله همکاران، دوستان و آشنایان نیز بسیار تاثیرگذار است، ولى در روابط بین دو نفر که با هم زندگى مى‌کنند نقش موثرترى دارد. افراد پنهان‎کار عموما نسبت به دخالت‌ها یا کنجکاوی‌هاى طرف مقابل حساسیت یا مقاومت بیشترى به خرج مى‌دهند، و در صورتى که طرف مقابل فرد کنجکاو یا فضولى باشد، مشکلات جدى‌ترى به وجود مى‌آید. در حالی که در نقطه مقابل افراد شفاف، و یا صمیمى معمولا حساسیت کمترى دارند، و یا به عبارتى می‌توان گفت که حدود و مرزهاى این گونه افراد وسیع‌تر است، و در نتیجه حد و مرز دخالت طرف مقابل نیز بیشتر است.

در هر حال بدون توجه به میزان حساسیت، کنجکاوى، و چگونگى سبک زندگى و شخصیت افراد، تعریف و تعیین حد و مرزها (boundaries) مى‌تواند به افزایش رضایتمندى و دوام یک رابطه کمک موثرى بنماید.

این بحث را مى‌توان با توجه به میزان استقبال و کامنت‌هاى مخاطبان ادامه داد.

مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

بامداد

قدیم‌ها دختر درس نمی‌خواند و دوخت و دوز و کارهای دیگر خانه را می‌آموخت و سپس با لباس سفید عروسی به خانه بخت می‌رفت و با کفن سفید از خانه بخت بیرون می‌آمد. مرد هم از بزرگترها حرف‌شنوی داشت. مرد بیرون از خانه کار می‌کرد و لقمه نانی به خانه می‌‌آورد و کنار زن و فرزند، خوب یا بد، زندگی می‌کرد. زن نیز قانع بود و دم نمی‌زد. گاهی اوقات جان زن به لب می‌‌رسید و به خانه پدر پناه می‌برد و با سرزنش بزرگترها روبرو می‌شد. می‌گفتند‌: «‌خجالت بکش‌. این بچه‌ها را که از خانه بابات به خانه شوهر نبردی‌؟ طلاق می‌خواهی که چه کنی؟ به یم‌ آرواد قیرمیزی بؤرک دور باشدا باشا قویولا / مگر زن کلاه قرمز است که از سری برداشته و بر سر دیگری گذاشته شود؟‌» خلاصه کلام زن را دوباره به خانه شوهر برمی‌گرداندند و از او می‌خواستند که از شوهر عذرخواهی کند. حالا اوضاع‌ زندگی بستگی به انصاف مرد داشت. بعد از چندی اوضاع اجتماعی تغییر پیدا کرد و دخترها به مدرسه رفته و شاغل شدند و مشکل به نوعی دیگر خود را نشان داد. زنان هم در بیرون و هم خانه کار می کردند. چه بسا که حقوقشان را به شوهر می‌دادند و شوهر به صلاح دید خود خرج می‌کرد و در حق زن عدالت را رعایت نمی‌کرد و به قول معروف (‌آروادین‌ روزوسو کور فلکین الینه دوشوردو / روزی زن به دست فلک بی‌انصاف می‌افتاد‌) البته گاهی وقتها مردها ‌نیز از بی‌انصافی و بی‌عدالتی رنج می‌بردند. ‌مثلا‌ مسئله مهریه بلای جان مردان بود و به احتمال قوی اکنون نیز هست.

اکنون تجربیات تلخ زنان و مردان در گذشته‌ سبب شده که جوانان میلی به ازدواج قانونی و فرزند نداشته باشند. قوانین نه تنها در ایران که در غربت نیز گاهی دست و پا گیر است. در اروپا مرد و زن وقتی اختلاف پیدا می‌کنند و کارشان به جدایی می‌کشد، مرد نیز اذیت می‌شود. بچه‌ها به مادر می‌رسند و مرد باید کار کند و هزینه بچه‌ها را بپردازد و الی ماشالله. بر عکس ایران که زن دنبال مرد می‌دود که اجازه دیدار با بچه‌اش را بدهند.

اما از آنجا که گفته‌اند: «ایلان چالان آلا چاتی دان قورخار / مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد» اغلب زنان و مردان راه چاره‌ای یافته‌‌اند. در کشورهای اروپایی زوج‌ها به شکل «شریک زندگی» به زندگی مشترک خود ادامه می‌دهند و بعضی اوقات هم با داشتن دو یا سه فرزند مشترک، تازه تصمیم به ازدواج رسمی می‌گیرند. جوان‌ها در ایران چاره را در «‌ازدواج سفید» دیده‌اند. می‌گویند این ازدواج مخفی و دور از چشم ماموران است. نه زن ترسی از پایمال شدن حقوق خود دارد و نه مرد از مهریه کلان.

اما در کلام آخر از زندگی یکی از نزدیکترین دوستانم بگویم که اکنون پس از گذشت سی و پنج سال از زندگی مشترکشان، با تفاهم و محبت و عشق زندگی می‌کنند. هر دو کارمند بازنشسته‌اند. با هم به سیر و سیاحت و زیارت می‌روند. به علایق همدیگر احترام می‌گذارند. از همان اول زندگیشان درآمدشان را عادلانه پس‌انداز کرده و شریک مادی و معنوی همدیگرند. نکات ضعف همدیگر را می‌شناسند و سعی در آزار یکدیگر ندارند. فرزندانشان با آرامش روحی بزرگ شده و زندگی موفقی دارند. اما با این حال تن به ازدواج نمی‌دهند. زیرا می‌ترسند که شریک زندگیشان همانند والدینشان نباشد.

پر پرواز

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

نیمه‌شب

وقتی مجرد بودم پدرم توی همه چی خانواده نظر می‌داد و البته بیشتر گیرشون روی من بود: کجا برم، با کی برم، چطوری برم، چی بپوشم، کی برگردم… حتی رشته‌ای که می‌خواستم انتخاب کنم چه توی دبیرستان و چه دانشگاه. اجازه یک ساعت کار کردن رو به من ندادن و همیشه انگار توی مشتشون بودم. در مورد مامان هم با یکی دو درجه کمتر همین شکلی بودن و من با چنین پیش زمینه‌ای که در خانواده مرد قوی‌تر و همه‌کاره‌ست ازدواج کردم.

هنوز یک هفته نگذشته بود از ازدواجمون که عمه همسرم ما رو به خونه‌شون دعوت کرد، موقع لباس پوشیدن دم به دقیقه به همسرم می‌گفتم این خوبه؟ رنگش روشن نیست؟ بلوزم تنگ و کوتاه نیست؟ و اون هم در جواب هر کدوم از سوالاتم می‌گفت نمی‌دونم یا خودت میدونی. بهم برخورد، خیلی هم برخورد، عادت نداشتم که خودم تصمیم بگیرم و اینجا فکر می‌کردم اهمیتی براش ندارم و همین رو هم بهش گفتم و اون متعجب جواب داد تو به اون سنی رسیدی که تونستی تصمیم بگیری می‌خوای ازدواج کنی، پس چرا حالا من باید برای انتخاب پوشش تو نظر بدم؟ مطمئنم خودت خیلی بهتر از من می‌دونی باید چه شکلی بگردی پس هیچ وقت این سوال‌ها رو از من نپرس.

سال‌های بعدی زندگی مشترک ما هم به همین شکل گذشت، نظر همسرم این بود که رابطه هر دو نفری با هم نباید مانع و یا سد پیشرفتشون باشه بلکه یعنی رو به جلو حرکت کردن و با هم بودن. هرگز نشد که کاری رو بخوام انجام بدم و به من اجازه نده. من درس خوندم دانشگاه رفتم، کار کردم و توی جامعه جایگاهی پیدا کردم، کلاس موسیقی رفتم، چیزی که هرگز خوابش رو هم نمی‌دیدم و برام مثل رویا می‌موند. من یکی یکی به آرزوهام رسیدم. اوایل سخت بود، خیلی هم سخت بود چون عادت نداشتم به تصمیم گرفتن برای خودم اما کم کم یاد گرفتم. و توی تمام این سال‌ها تنها چیزی که همسرم از من خواست این بود که چیزی رو ازش مخفی نکنم و هر اتفاقی که میفته رو براش تعریف کنم و توی زندگی مشترکمون پنهون‌کاری نباشه.

من حالا می‌دونم زندگی ما یک زندگی نرماله اما نه توی جامعه ما، من دوستان هم سال خودم دارم که بعد از ازدواج و یا داشتن شریک جنسی و عاطفی دیگه سر کار نرفتن، روابطشون رو محدود کردن، دوستان مجردشون رو کنار گذاشتن و همه «من»شون شد چیزی که همسر یا پارتنرشون می‌خواد و شدن جزوی از مایملک طرف مقابلشون.

همسرم راست می‌گفت، رابطه هر دو نفری با هم اتفاقا یعنی بال نه قفس.

مرخصی

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

شبانگاه

بانوی شبانگاه در مرخصی به سر می‌برد.

شرط نانوشته

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

شامگاه

وقتی با کسی قرار می‌گذاری تا زندگی مشترک داشته باشی، حالا این زندگی مشترک در هر تعریف و با هر قانونی باشد، «دوشیزه مکرمه محترمه آیا وکیلم؟» یا ازدواج سفید یا سبز یا هر جور دیگر یعنی تلویحا پذیرفته‌ای که اشتراکاتی داشته‌اید که حاضر به این زندگی مشترک شده‌اید، قبول کرده‌ای البته با کمال میل، که متعهد باشی به دیگری که دوستش داری، که دیگر با هم به قول معروف «یک کاسه» می‌شوید، هیج چیز پنهانی ندارید، خودت خودتان هستید با سلایق و علایق و همه چیزهای منتسب به شما و عین همین موارد را هم در او دیده‌اید و با آنچه هست، او را پذیرفته اید نه آنچه دوست دارید باشد! من اما به این موارد یک عبارت کوچک دیگر هم اضافه می‌کنم » به شرط حفظ استقلال». یعنی اصولاً باید این شرط نانوشته وجود داشته باشد تا قدم بعدی را برداری.

ما در زندگی مشترک، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، غذایی که می‌خوریم، تختی که در آن می‌خوابیم، دوستانی که با آنها معاشرت می‌کنیم، خانواده‌ای که در آن بزرگ شدیم، رستوران‌هایی که می‌رویم، فیلم‌هایی که می‌بینیم و خیلی چیزهای دیگرمان مشترک می‌شود اما استقلال و هویت خودمان را قرار است حفظ کنیم، قرار نیست کسی بجای دیگری فکر کند، کسی بجای دیگری تصمیم بگیرد، کسی بجای دیگری خرج کند! اتفاقا اسم زندگی مشترک، این مفهوم ساده را به دوش می‌کشد که «اشتراک» داریم. اشتراکی که لطیف است به حکم وجود علاقه و عشق و محبت، و همین لطیف بودنش باعث می‌شود که فصل افتراق خشک و خشن نباشد، آنجا که با هم فرق داریم مثل شیشه شکسته بی‌فرم و بدون حالت نباشد که زخم بزند و دیگری را بیازارد. این لطافت باعث می‌شود که انعطاف داشته باشیم، جاهایی کوتاه بیاییم و جاهایی کوتاه بیاید. به حکم همین انعطاف ملاحظاتی را اضافه کنیم و علایق و سلایقمان کمی اصلاح شود یا شاید حتی تغییر کند.

از من بپرسی می‌گویم طرفین یک رابطه مشترک تحت هر عنوانی، تا جایی می‌توانند در روابط و علائق و کار و درآمد همدیگر مداخله کنند که اولا کمک به رسیدن به هدف و اهدافشان کند (که فرض مشترک بودن در آن مستتر است) و گمان می‌کنم اولین هدف مشترک دو نفر که تصمیم می‌گیرند با هم زندگی کنند همین استحکام ارتباطشان و طولانی شدن زمان رابطه‌شان باشد، پس مداخله تا جایی لازم است که کمک کند رابطه مستحکم بشود یا مستحکم بماند. ثانیا در راستای رسیدن به هدف مشترک استقلال خود یا طرف مقابلشان را زیر سوال نبرند، عزت نفس او را لحاظ کنند و سعی نکنند بدون اجازه طرف مقابل از طرف او فکر کنند و تصمیم بگیرند. ما در زندگی مشترک مالک کسی نمی‌شویم، فقط متعهد می‌شویم که مسیری را با هم طی کنیم. ما حتی مالک بدن طرف نیستیم چه برسد به درآمدش و پولش و دوستانش و تصمیماتش!

خلاصه اینکه شرط نانوشته حدود ارتباطات دو نفر را همین «حفظ استقلال و هویت فردی طرفین» مشخص می‌کند که البته در فضای زندگی مشترک حتماً باید دو طرفه باشد.

لطفا عوض نشو!

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

غروب

زندگی مشترک حالا چه به شکل ازدواج، چه ازدواج سفید، چه زندگی شریکی، و یا هر شکل دیگری که قابل تصوره، به نظر من یه قرار داده، با مفاد و بندهای مخصوص خودش. همیشه تو ذهنم این بوده که هر طرف این زندگی مشترک، تا جایی مجازه استقلال و تغییر داشته باشه که علاوه بر نقض نکردن حقوق طرف مقابل، مفاد این قرارداد رو نقض نکنه. پیچیدگی قضیه اینجاست که همه مفاد این قرارداد مکتوب و «صراحتا» توافق شده نیستند! گاهی آدم‌ها به طور ضمنی یه سری بندها را پذیرفتن یا توقع اون مفاد رو در طرف مقابل ایجاد کردن. یکم پیچیده و گنگه، می‌دونم. برای همین می‌خوام چند تا مثال بزنم.

مثال اول:
زن قبل (یا هنگام) ازدواج (یا آغاز زندگی مشترک) شاغله، پس به طور ضمنی به طرف مقابل (فرض کنیم مرد) این پیام رو داده که من شاغل بودن رو جزو مفاد قرارداد می‌دونم و مرد با پذیرفتن این زندگی مشترک، این بند را به طور ضمنی پذیرفته. طبق چهارچوب‌های ذهنی من، مرد حق نداره فردا از زن بخواد خونه‌نشین بشه.

مثال دوم:
زن اهل پوشش و حجاب و مذهبه. پس وقتی با یه مرد مذهبی زندگی مشترک را شروع می‌کنه، حق نداره فردا پوشش خودش را کنار بگذاره و اگر بگذاره، مرد حق داره اعتراض و دخالت کنه. نه به این دلیل که غیرتمنده یا مالک زن! بلکه به این دلیل که این یک قرارداد ضمنی بوده و چه بسا مرد در این صورت این زن رو برای زندگی انتخاب نمی‌کرده. لطفا خوب چیزی رو که نوشتم بخونید، این در مورد عکس این قضیه هم صادقه! پس لطفا منو متهم به سرکوب زن و … نکنید! فرقی نمی‌کنه اگه طرف مرد هم باشه و ناقض هر کدوم از شرایط اولیه، زن حق داره اعتراض کنه.

تا اینجا قضیه احتمالا سرراست به نظر می‌رسه. اما پیچیدگی اونجایی شروع می‌شه که ما یه سری توقعات یا خیالات رو یک طرفه تو ذهنمون می‌‎پرورونیم و راجع بهش حرف نمی‌زنیم. فرض می‌کنیم و براساس فرضمون جلو می‌ریم . بذارید یه مثال دیگه بزنم.

مثال سوم:
مرد تا قبل از ازدواج هر ماه  مبلغ قابل توجهی از درآمدش رو به مادرش می‌بخشه و یا اصلا خرج دوست و رفیق می‌‌کنه. زن با خودش فکر می‌کنه که اینها مال قبل زندگی مشترکه و بعدا روال متفاوت خواهد بود. مرد هم با خودش فکر می‌کنه که زن این پیام رو گرفته که مرد این طور زندگی می‌کنه و قصد ترک این موارد رو نداره از فردای زندگی مشترک، جنگ و دعوا اوج می‌گیره و جالب اینکه هر دو هم خودشون رو محق می‌دونن. به نظر شما حق با کدومه؟

متاسفانه باید بگم که طبق چهارچوب‌های ذهنی من، حق با مرده، و این زن هست که داره تقاضای یه تغییر در دیگری رو می‌کنه که راجع بهش حرف نزدن. دنیای قوانین من این شکلیه. اگه تغییر کنی طرف حق داره دخالت و اعتراض کنه مگر اینکه قبلا راجع بهش حرف زده باشی و توافق کرده باشی. بنابراین باید از قبل به خیلی چیزا فکر کرد و در موردشون حرف زد و قرار گذاشت. درسته ما همه انسانیم و نیازمند تغییر و پیشرفت. پس اگه یه تغییری رو پیش‌بینی نکردیم از قبل، این ما هستیم که داریم قرارداد رو زیر پا می‌ذاریم. باید طرف رو راضی کنیم یا قیدشو بزنیم یا هزینه انتخابمون رو بدیم.

سنگر

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

عصر

از عادت‌های خنده‌دارش همینه که جلوی تلویزیون دراز می‌کشه و شروع می‌کنه با نافش بازی کردن. این وقت‌ها من غر می‌زنم یا شیطنت می‌کنم یا سر به سرش می‌ذارم. روزهای شنبه تا چهارشنبه از نه صبح تا پنج عصر باید سر کار باشه اما در واقع وقتی می‌رسه خونه هنوز کار برای انجام هست. گاهی من می‌خوابم و تا نیمه‌شب پای کارهاشه. گاهی صبح خواب می‌مونه. گاهی ماموریت می‌ره و وقتی می‌رسه خونه از خستگی از حال می‌ره. یه پسر بسیار سنتی از یک خانواده‌ی سنتی که تصمیم گرفته جور دیگه‌ای زندگی کنه و هزینه‌هاش رو بده.

پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها روز تمیزکاری خونه است. مادرش همیشه هر روز چندین بار زنگ می‌زنه و این وقت‌ها توضیح می‌ده که در حال گردگیری‌ام، دارم آشپزخونه تمیز می‌کنم یا خونه رو جارو می‌کنم. خانواده‌ خودشون اینطور نیست. کارهای داخل خونه همه به عهده‌ی زن‌هاست. من از روز اول مشخص کردم که با این شرایط زندگی نخواهم کرد. گفتم که شما و سنت‌ها و رسومتون قطعا برام محترمه اما با هم بودن، این التزام رو برات ایجاد می‌کنه که همراه من در خونه کار کنی. فعلا از حمایت‌های امن سنت دست کشیده و فعلا به جای یه مرد سنتی مردی دارم که تا حدودی برابری‌طلبه. هرچند هنوز به شوخی‌های جنسیتی می‌خنده.

مسائل مالی رو با یک قرار تقسیم کردیم: اجاره‌ خونه با اون، قبض‌ها و مخارج خونه رو هم من پرداخت می‌کنم. وقتی بیرون میریم یا غذا سفارش می‌دیم، هر بار کسی حساب می‌کنه. اون مسئول مسائل مالی خانواده‌اش هم هست و برای برنامه‌ریزی‌های مالی بالای یک میلیون با من مشورت می‌کنه. در پی اینه که زودتر خونه بخره و ماشینش رو ارتقا بده. من سرخوشانه‌تر زندگی می‌کنم و نمی‌خوام تا چند سال آینده که درآمدم بیشتر نشده پس‌انداز کنم. بحث سفر که می‌شه، من بر مبنای این صحبت می‌کنم که مخارج سفر با منه.

اون دوست داره با دوستاش وقت بگذرونه. من طبیعت رو ترجیح میدم. اون دوست داره از کارش صحبت کنه. من این حوزه‌ی زندگیم رو به عنوان محدوده‌ خصوصیم به شمار میارم. اون دوست داره تلویزیون ببینه. من حتی پیچیدن صدای تلویزیون توی خونه هم عصبی‌ام می‌کنه. اون یه پسر مجرده که همه‌ی زندگیش سنت حمایتش کرده. من یه دختر مجردم که همه‌ی زندگیم برای استقلالم جنگیدم.

اسم رابطه‌ ما ازدواج سفیده. اون خیلی دوست داره رابطه رو رسمی کنیم و هر کس از اطرافیانمون خواستگاری میره یا ازدواج می‌کنه چشماش برق می‌زنه که نوبت ما پس کی می‌شه؟ من هر بار دندون‌قروچه می‌رم چون با یک نفر روبرو بودن به اندازه‌ کافی نفس‌گیر هست و می‌ترسم با فشار سنت مجبور شم تمام اختیاری که در زندگیم دارم رو از دست بدم. برای من ازدواج یعنی ورود خانواده‌ها به محدوده‌ امن خانه و دخالت اونها در ریزترین جزئیات ما. من در تلاشم عرصه‌ خودم رو حفظ کنم. همین منجر می‌شه به نسبت زوج‌های اطرافمون، ما رابطه‌ تلخ‌تر و جدی‌تری رو داشته باشیم.

من فکر می‌کنم ما دو نفر آدم مستقلیم که با هم زندگی می‌کنیم. همون طرز فکری که با سنت به شدت در تضاده که شما رو دو روح در یک بدن می‌دونه و اجازه‌ی دخالت و تجاوز به حریم همدیگه رو می‌ده. اون تقریبا هیچ وقت از سنت ضربه‌ای نخورده و گاهی این شدت استقلال حتی براش آزارنده است. شاید چند نسل بعد از ما، به جایی رسیدیم که سنت پاش رو از خصوصی‌ترین جنبه‌های زندگی‌مون برداشت و همه چیز کمی شخصی‌تر شد.