دسته: حدود آزادی کودکان

حد آزادی کودک

«حدود آزادی کودکان»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می‌گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می‌رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم نمی‌فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه‌زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره‌ای با ما زندگی می‌کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی‌کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می‌گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می‌گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس‌هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه‌ریزی درسی‌ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می‌کرد، حتی خودم می‌دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی‌ایستاد و انگشت اشاره‌اش را تکان تکان نمی‌داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می‌کردم خودم می‌فهمیدم و به خانه که برمی‌گشتیم در اتاقم منتظر می‌نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی‌خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی‌شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می‌دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می‌گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی‌هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه‌های پر دردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می‌دیدم ولی می‌دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده‌ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می‌کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت‌ها یا شکست‌های احتمالی حفاظت می‌کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می‌دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. در خانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی‌توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت‌شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی‌توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می‌دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می‌روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می‌گویی نه، پس من می‌روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی‌های عید بود و همه بچه‌های هم‌پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت‌نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده‌اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه‌های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن و هن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می‌افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی‌دادم بچه‌ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت‌نامه و کارنامه‌هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه‌ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی‌دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه‌ام را داد دستم. آن روز احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام و مسئولیت سنگینی بر عهده‌ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی‌ای ناشی از قانون‌شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

Advertisements

پرده آخر

«حدود آزادی کودکان»

از میان نامه‌های رسیده: شقایق

پرده اول: سین
هنوز که هنوزه اسم اردو پشتش رو می‌لرزونه، یاد تمام دوره دبستانش می‌افته که خون گریه می‌کرد تا مادرش بهش اجازه بده از طرف مدرسه بره پارک جمشیدیه یا حتی نمایشگاه دفاع مقدس! این که کجا می رفتن مهم نبود، چیزی که دلش می‌خواست خوش گذروندن با دوستاش بود. بدترین قسمت قضیه هم این بود که مادرش با بغض می گفت اگر تصادف کنین بمیری، من چه خاکی تو سرم بریزم!

بعد از یک هفته گریه و زاری، در اکثر موارد اگر اردو داخل شهر بود بلاخره اجازه رفتن رو می گرفت، خیلیم اولش خوشحال می‌شد، اما نمی‌دونست بعدش چی می‌شد که شب قبل از اردو همش کابوس می‌دید و فردا به محض این که سوار اتوبوس می‌شدند تپش قلب می‌گرفت.

الانم که یک بزرگسال موفق در شغلشه، یه عالمه ترس‌های عجیب و غریب داره. خودش هم خوب می‌دونه چه قدر این ترس‌ها احمقانه هستند. مثلا کافیه که دست یکی از عزیزاش درد بگیره تا شب قبل از خواب، ته آمار سرطان مغز استخوان و آرتریت روماتوئید رو درآورده باشه. از اون جایی که آدم با استعداد و باهوشیه نمی‌ذاره ترس‌هاش روی روابط بیرونی و بازده کاریش تاثیر محسوس بذاره، اما امان از شب‌ها قبل از خواب که فقط خودشه و هیولاها!

الانم دلش غنج می‌ره برای داشتن یه نوزاد، اما می ترسه. این بار فکر می‌کنه که این ترس برعکس بقیه ترساش منطقیه. می‌ترسه که نتونه جلو ترساش رو بگیره و اونا رو بریزه تو جون یه موجود بی‌گناه دیگه. می‌گه ترجیح می‌دم بمیرم تا یکی دیگه رو هم بندازم تو این کابوس بی پایان!

پرده دوم: میم
میم بچگیش رو تو سه تا خونه مختلف گذرونده، این جوری که روزهای زوج خونه مادربزرگ پدریش بوده، روزهای فرد خونه مادربزرگ مادریش، آخر هفته‌ها هم خونه خودشون. هر کدوم از این خونه‌ها قوانینی داشته که به نظر صاحب اون یکی خونه قوانین احمقانه‌ای می‌اومده. مثلا تو خونه مادربزرگ مادری کار بد و خطرناکی محسوب می‌شده که روی لبه مبلا راه بره یا با شمع روشن بازی کنه. اما به نظر مادربزرگ پدری این کارا خیلی هم خلاقانه بودن و تنها قانون مهم اون خونه خواب بعد از ظهر بوده که مادربزرگ همیشه می‌گفته برای سلامت بچه ضروریه. البته مادر و پدر خودش نه به خواب ظهر کاری داشتن نه به مبلا و شمعا، اما اصلا و ابدا نمی‌ذاشتن تلویزیون بیشتر از دو ساعت در روز روشن باشه. در حالی که تو خونه مادربزرگا تلویزیون فقط وقتی خاموش می‌شده که همه اعضای خونه خواب باشن.

از اون جایی که اعضای محترم این سه خونه روابط چندان خوبی با هم نداشتن، اوضاع پیچیده‌ترم شده بوده. چون هر کدوم سعی می‌کردن برای به دست آوردن دل میم هم آزادی بیشتری بهش بدن، هم این که جلو میم قوانین خونه دیگری رو تا می‌تونن مسخره کنن. کار به جایی می‌رسه که پدر میم از لج مادر زن نمازخونش به پسر دوازده ساله‌ش اجازه می‌ده یه گیلاس مشروب بخوره.

میم می‌گه از همون وقتی که خیلی کوچیک بودم، مطمئن بودم هرچی بخوام می‌تونم داشته باشم، فقط کافیه به یکیشون بگم که اگر اون یکی بود حتما این رو برام می‌خرید، تا ببینم که طرف دو برابر اون چیزی که می‌خواستم برام خرید کرده یا بهم پول داده.  میم از دوران دبیرستان با پولی که از مادربزرگا گرفته، انواع مختلف مواد را امتحان کرده.

این دفعه سومه که برای ترک بستری شده. خودش می‌گه اینجا که هست خوبه، یه برنامه مشخص برای زندگی داره. اما وقتی می‌ره بیرون، هر چه قدرم سعی می‌کنه نمی‌تونه همه چیز رو جمع و جور کنه و دوباره می‌افته تو سراشیبی. میم می‌گه کاش می‌شد همیشه همین جا بمونه.

پرده سوم: الف
نه سالشه. بچه آخر خانواده‌س و از خواهر بزرگترش شونزده سال کوچکتره. پدر و مادرش هر دو شاغلن با ساعت کاری زیاد، معمولا حدود ساعت هفت شب هر دو خونه هستن.

معمولا خانواده جوری برنامه‌ریزی می‌کنه که الف  تنها نباشه، اما گاها به خصوص تابستونا، پیش میاد که چند ساعتی تو خونه تنها بمونه. خیلی وقتا خودش غذای خودش رو گرم می‌کنه و وقتی هم که مادربزرگ پیرش خونه باشه، خیلی وقتا با پول تو جیبیش خرید می‌کنه و غذاهای ابداعی برای خودش و مادربزرگش درست می‌کنه.

اولین بچه‌ایه که تو ایران دیدم عاشق مدرسه‌شه. مدرسه‌ش به سبک خاص اداره می‌شه و بهشون اجازه می‌دن چیزهای مختلف رو تجربه کنن. کارهای مدرسه‌ش رو که بهم نشون می‌ده واقعا متعجب می‌شم. کارهاش سرشار از خلاقیته. بچه شاد و با حوصله‌ایه و خیلی خوب بلده احساساتش رو در درجه اول نشون بده و بعد راجع بهشون حرف بزنه و سعی کنه از بزرگترها برای حل مساله کمک بگیره.

قوانین و آزادی‌های خونه مشخصه، مثلا حتما همه اعضا خانواده با هم شام می‌خورن و درباره روزشون صحبت می کنن. ساعت ده شب بدون قابلیت چونه زدن ساعت خوابه. میزان پولی که برای تفریح داره معلومه و اگر مثلا برای خرید بازی کامپیوتری به پول بیشتری احتیاج داشته باشه باید اون پول رو به دست بیاره. مثلا به گلدون‌ها به صورت مرتب آب بده، یا به مادربزرگش یادآوری کنه که سر ساعت قرصهاش رو بخوره و بابت این کارها از خانواده حقوق بگیره. یک بارم با هماهنگی مدرسه یک سری فرفره درست کرد و هر کدوم رو به قیمت پونصد تومان به بچه‌های مدرسه فروخت.

در انتخاب لباسایی که برای مهمونی می‌پوشه، نوع تفریحی که می‌خواد داشته باشه، جوری که می‌خواد پول خودش رو خرج کنه و این که تابستونا می‌خواد کلاس بره یا نه، و این که چه کلاسایی می‌خواد بره، کاملا آزاده. طبیعتا اشتباهاتی هم می‌کنه که خب خانواده واسش وقت می‌ذارن و بهش فرصت می‌دن که برای اشتباهش در آغوش اون‌ها غصه‌هاشو بخوره تا بعد راجع به این که اگه چه کاری می‌کرد بهتر بود صحبت کنن.

پرده آخر:
اگر به کودک نوپای یکی دو ساله که تازه می‌تونه خوب راه بره نگاه کنیم می‌بینیم که وقتی مادر بچه رو می‌ذاره زمین، بچه معمولا خوشحال یه چند قدم می‌دوه ، بعد بر می‌گرده به مادرش نگاه می‌کنه که خوشحال و آرام اون جا ایستاده، بعد دوباره کمی دورتر می‌دوه و دوباره یه نگاه به مادر می‌کنه. حتی ممکنه بدو برگرده در آغوش مادر و باز انگار انرژی کافی برای اکتشاف رو پیدا می‌ کنه، می‌تونه حتی دورتر بره.

ما برای رشد به دو چیز احتیاج داریم: آزادی و امنیت تضمین‌کننده استفاده از اون آزادی.

برای بچه‌ها امنیت ناشی از چهارچوبه، چهارچوب و قوانین، درست همون بغل مادر هستند که می‌شه بشون اتکا کرد و ازشون انرژی گرفت. هر چه این چهارچوب محکم‌تر و با ثبات‌تر باشه، کودک انرژی بیشتری برای استفاده از آزادی‌هاش داره. نکته‌ای که باید به یاد داشته باشیم اینه که این چهارچوب باید با بچه بزرگ و بزرگ‌تر بشه. هر چه کودک بیشتر به سمت بزرگسالی می‌ره باید آزادی و به طبع مسئولیت بیشتری داشته باشه.

همه این‌هایی که تا این جا نوشتم کاملا درسته و یاد گرفتنشون هم خیلی سخت نیست. مشکل از اونجا شروع میشه که بچه بزرگ کردن مساله ریاضی حل کردن نیست.

بچه‌ها بیشتر از این که اون چیزی بشن که ما می‌خوایم، اون چیزی می‌شن که ما هستیم. حد و حدود آزادیی که بچه من در دنیا احساس می‌کنه بازتاب اون آزادیه که من برای خودم قایلم. میزان احساس امنیتش، کم و بیش همون میزانیه که من فکر می‌کنم دنیا امنه یا نا امن. پس شاید بهترین کار این باشه که قبل از فکر کردن به این که تا چه حد به بچه‌مون آزادی و امنیت می‌دیم، یه نگاه به خودمون بندازیم ببینیم که با خودمون و دنیا چند چندیم.

مگس‌کشی برای تمام فصول

«حدود آزادی کودکان»

مهمان هفته: کامیار علی‌پور

یکی از اولین دفعاتی که از مادرم کتک خوردم سر بی‌اجازه کرایه کردن فیلم سگا بود.

بچه‌های دهه شصتی خوب یادشونه اون موقع ها سگا و میکرو رو بورس بود، مایه‌ی خریدنش یه معدل خوب تو ثلث سوم بود. یادمه یه دونه بازیشو داشتم و با همه بچه‌هایی که تو محل سگا داشتن بازیم رو یکی یه بار عوض کرده بودم، ‌دیگه بازی کردنش حوصله سر بر شده بود. همون زمانا یه جاهایی هم بود به اسم کلوپ -نمی‌دونم چرا کلاب شده بود کلوپ- که بار فرهنگی آموزشی محل رو دوششون بود. فیلم ویدیو و نوار مجاز کرایه می‌دادن و یه چندتا تلوزیون پارس ۲۱ اینج قدیمی با چندتا سگا داشتن که بچه ها می‌تونستن ساعتی بشینن بازی کنن. بازی هم کرایه می‌دادن.

القصه یه روز که مادرم سر کار بود زنگ زدم بهش و اصرار که من برم فیلم سگا کرایه کنم، مادرم هم از اون ور می گفت نه، واستا خودم برگردم بعد. فکر نکنم حدس زدن بقیه‌اش سخت باشه، در قلکمو به زور باز کردم و ۸ تا دونه از اون ۲۵ تومنی دو رنگا که تازه اومده بود با شناسنامه‌م برداشتم رفتم کلوپ. فیلم رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم مامانم اومده. با مگس‌کش پذیرایی مفصلی ازم کرد که چرا بی‌اجازه شناسنامه‌ام رو برداشتم بردم و بعدشم مجبورم کرد ببرم بازی رو پس بدم.

گذشت و گذشت تا من ۱۲-۱۳ سالم شد و قصد کردیم اولین بار کامپیوتر بخریم. پدرم مخالفت عجیبی با خریدن کامپیوتر داشت تا جایی که گفت اگه کامپیوتر بیاد تو این خونه از پنجره میندازمش تو حیاط. مادرم جلوی بابام واستاد و مخالفت کرد که کامپیوتر برای این خونه و کامیار لازمه. از بابا نه از مامان آره تا جایی که بابام یه نامه نوشت برام به عنوان شرایط ورود کامپیوتر به خونه و ازم خواست امضاش کنم. فرداش کامپیوتر اومد خونه ما.

همیشه وقتی با مادرم شوخی می‌کنم می‌گم یادته با مگس‌کش زدیم، می‌گه نه،‌ این خاطرات بد رو از ذهنت پاک کن. می‌گه حاطره خوبا رو نگه دار، خاطره کامپیوتر و …

الان که به زندگیم نگاه می‌کنم با خودم می‌گم اگه یه روز بچه‌دار شدم تا حدی بهش آزادی می‌دم که این کار باعث ایجاد توقعات بی‌جا و حارج از توان خودم نشه که به قولی بچه سوار کولم بشه. سعی می‌کنم راهنماییش کنم، سعی می‌کنم دوستش داشته باشم و بهش احترام بذارم. سعی می‌کنم درکش کنم و اجازه بدم حرفش رو بزنه و نظرش رو بیان کنه.
سعی می‌کنم مادرم باشم.

وقتشه ذره­‌بین دست بگیریم و …

 

«حدود آزادی کودکان»

بامداد

فکر می‌کنم رابطه مستقیمی بین آزادی دادن به کودکان و رفتار معقول و متناسب اونها وجود داشته باشه. این رو از اونجا می‌گم که هر چی بچه بهانه‌گیر و حرف‌گوش‌نکن و لجباز تا حالا دیدم، نقطه مقابلش اغلب یک پدر و مادر محدودکننده و دایماً بکن نکن دیدم. خیلی از پدر و مادرا دقیقا نمی‌دونن چرا دایما دامنه حرکت و فعالیت بچه‌هاشونو اینقدر محدود می‌کنن. یعنی مشخصا وقتی ازشون می‌پرسم خب مثلا چه اشکالی داره تو خیابان بچه از روی لبه پیاده‌رو راه بره یا مثلا دستش رو به در و دیوار و درخت و … بکشه یا مثلا اگه دلش خواست فلان لباس رنگ و رفته‌ای رو که خیلی دوستش داره بپوشه (و ما هیچ وقت نمی‌فهمیم چرا بین اون همه لباس شیک و گرونقیمتی که براش می‌خریم بند می‌کنه به این لباس ساده رنگ و رو رفته)، اغلب والدین جواب درستی ندارن یا اگر دارن همش جواباییه که تو هیچ کدوم نمیشه منفعتی برای بچه تصور کرد. برای من خیلی جالبه که همیشه وقتی حد و مرز زیادی برای بچه گذاشته میشه میل به عبور از مرزها و خط قرمزها هم به شدت زیاد میشه و هر قدر اولی شدیدتر باشه، میل دوم هم شدیدتر میشه. این دقیقا اتفاقیه که میشه تو رفتار حکومت نسبت به مردم هم شاهدش بود. یعنی وقتی حکومت آزادی‌های مردم رو خیلی محدود می‌کنه میل به عبور از خط‌قرمزها هم زیاد میشه و مردم هم به انواع هنجارشکنی و لجبازی برای نشون دادن اعتراضشون متوسل می‌شن. این رو گفتم شاید مثال ملموس‌تری باشه برای اینکه چطور اعمال محدودیت زیاد دقیقا باعث میشه آدما سعی کنن با تمام توان محدودیت و مرزها رو بشکنن.

همیشه که بحث به اینجا می‌رسه همه میگن یعنی چی؟ یعنی هیچ مرزی نباید گذاشت؟ هیچ قانون و محدودیتی نباید اعمال کرد؟ جواب منم اینه که خب هیچ پدر و مادر یا مثلا متخصص تربیت کودکی هم نگفته نباید هیچ حد و مرزی گذاشت چون آب تو دل بچه تکون می‌خوره و… وقتی پای سلامت و امنیت جسمی و روانی بچه به میون بیاد باید محدودیت رو تعریف کرد. یعنی فقط وقتی حق داریم آزادی یه بچه رو محدود کنیم که اگر نکنیم آسیب کوتاه‌مدت یا بلند مدتی بچه رو و یا دیگران رو تهدید کنه. با این ملاک شاید بهتر باشه یه ذره‌بین برداریم و ببینیم چقدر از بکن نکن‌ها و محدودیتهایی که می­ذاریم سلیقه‌ایه؛ خودکاره و خودمون هم دلیلش رو نمی‌دونیم و فقط عادت کردیم تکرارشون کنیم؛ چقدرش به خاطر راحتی خودمونه؛ چقدرش به خاطر حفظ ظاهر جلوی دیگرانه و اینکه بقیه فکر کنن پدر یا مادر بی‌خیالی نیستیم و …  مهمه که هر قانون یا محدودیتی که می‌ذاریم نفع بچه رو در نظر بگیریم. من خیلی وقتا دیدم پدر و مادرا (و اتفاقا اغلب همونایی که خیلی هم محدودکننده هستند) دقیقا جاهایی که باید صریح برای بچه مرز بذارن و تکلیف بچه رو با یه چیز روشن کنن خیلی ضعیف عمل می‌کنن. یعنی باز نفع بچه این وسطه گمه. بچه‌ای که تو دنیایی زندگی می‌کنه که حد و مرزش درست و شفاف براش ترسیم نشده، مثل آدمی می‌مونه که بندازش تو یه اتاق که ابعاد و مختصات زمانی و مکانیش کاملا نامعلومه و پر از گوشه و کنار و وسایل و چیزهای بعضاَ عجیب و غریب و ناآشناست. بودن توی یه همچین اتاقی که تو نمی‌تونی بفهمی دقیقا چی به چیه، کجاش امنه و کجاش خطرناک، می‌تونه تجربه خیلی ترسناک، آزاردهنده و توهم‌زایی باشه. در نهایت میخوام بگم همونقدر که محدود کردن بی‌دلیل آزادیهای یه بچه می‌تونه از مصادیق کودک‌آزاری باشه، رها کردن کودک تو این دنیای شلوغ پلوغ بدون مشخص کردن جایگاهش و وضع قوانینی که امنیت جسمی و روانیش رو تضمین می‌کنه یکی دیگه از مصادیق بارز کودک‌آزاری یا بی‌توجهی به کودک و نادیده‌گرفتنشه.

از آن کوچه‌ها…

«حدود آزادی کودکان»

نیمه‌شب

ما نسل کوچه‌ها بودیم. در کوچه‌ها بزرگ شدیم. کوچه‌های تنگ و باریک با خانه‌های کوتاه کوتاه، با حیاط‌های گل و گشاد، با موزاییک‌های شکسته شکسته و درخت‌های توت. با پنجره‌هایی که از یکی بوی کتلت می‌آمد، از یکی بوی قرمه‌سبزی و از یکی هم کباب دیگی. بچه‌های قد و نیم‌قدی که لای هم وول می‌خوردیم، از صبح تا شام. با دست و پاهای زخمی‌مان، با لباس‌های کثیف‌مان کیف دنیا را می‌کردیم. تا وقتی از سر کوچه پدرهایمان را می‌دیدیم و می‌دویدیم داخل حیاط، یکی یکی، تا کوچه ساکت می‌شد، تا فردا صبح که دوباره روز از نو، روزی از نو.

‎این روزها اما دیگر نه کوچه‌ای هست و نه بچه‌ای که در کوچه‌ای بازی کند. پارسال که از کوچه، صدای بازی بچه‌ها می‌آمد و دخترک شوق بازی در کوچه را داشت من همراهش رفتم، گوشه‌ای نشستم تا با بچه‌ها بازی کرد و بعد برگشتیم. مادرم اما هیچ وقت در هیچ کوچه‌ای کنار من ننشست، نه کوچه خودمان و نه حتی کوچه‌های اطرافمان که معمولا به آنجاها هم سرک می‌کشیدیم. مادرم در هیچ کوچه‌ای کنار من نبود.

‎نمی‌دانم کار من درست است یا کار مادرم درست بوده. شاید شرایط اجتماعی امروز دیگر این اجازه را نمی‌دهد. شاید بافت شهری تغییر کرده. نمی‌دانم… اما این را می دانم، ما در همان کوچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتیم، موهای هم را می‌کشیدیم، قهر می‌کردیم، آشتی می‌کردیم، سر همدیگر جیغ می‌کشیدیم، همدیگر را بغل می‌کردیم، گریه می‌کردیم، قهقهه می‌زدیم، و هیچ کس نبود. فقط خودمان بودیم و هیچ سوپرمنی کنارمان نبود. ما قهرمان‌های خودمان بودیم.

من اما آن روز که با دخترک به کوچه رفتم. اول برایش دوست انتخاب کردم. یعنی گفتم برو با آن یکی، همان که بلوز صورتی به تن کرده، همان که موهایش را بافته، همان که آن گوشه ایستاده، همان که ناخن‌های دست راست اش را می‌جود، بازی کن. وسط ‌ای بازی هم که جر و بحث‌شان شد این من بودم که مداخله کردم و موضوع را فیصله دادم. و بعد این من بودم که پایان بازی را اعلام کردم. در واقع من هم جزئی از بازی‌شان بودم و آن ها این را علی‌رغم میل باطنی‌شان قبول کرده بودند.

می‌دانم که ما پدر و مادرهای امروزی، پدر و مادر نیستیم، یک هلی‌کوپتر مجهز بیست و چهار ساعته هستیم بالای سر بچه‌ها… و چه چیزی غم انگیز تر از این…

آدم‌های متاسفانه واقعی

«حدود آزادی کودکان»

شبانگاه

بعد از اینکه شهین خاله تمام سعی خودش رو کرد که پسرش نه هیچ وقت بدون مراقبت از خیابون رد بشه و نه هیچ وقت وقت گرانبهاش در صف نونوایی هدر بره و حتی خرید مایحتاج خونه رو به عهده گرفت تا نکنه دستای ظریفش خسته شه، تک پسرش که شاه نداشت و در خوشگلی تا نداشت، موفق شد در کنکور آزاد انتخاب هفتمش رو قبول شه و فرش قرمز ورود شازده پسر به دانشگاه رو از دم در خونه‌شون پهن کردن تا رسید به … بندرعباس! پسر شهین خاله خیلی زود معتاد شد. قبل از شروع این داستان هر وقت پسرخاله تصادف می کرد، شوهر شهین خاله بهش می گفت ماشین رو همونجا بذار و میومد می‌بردش تعمیرگاه و درستش می‌کرد و برش می‌گردوند و بهش می‌گفت «پسرم، عه!» بعد از اعتیاد هم شوهر شهین خاله بهش گفت همونجا بمون و اومد بردش مرکز ترک اعتیاد بستریش کرد و درستش کرد و برش گردوند. اما پسر شهین خاله دوباره معتاد شد! مشکل پسر خاله شهین خیلی کوچیک بود: بلد نبود در برابر پیشنهاد مصرف مواد مخدر چطور بگه نه و اصلا نمی‌دونست مواد مخدر چه اثرات سویی می‌تونه روی سلامتی و زندگیش داشته باشه.

دایی قاسم از سرنوشت اعضای خانواده‌ی خاله شهین عبرت گرفت و بچه‌هاش رو به شیوه ی کولی‌های مجاری بزرگ کرد. بعد از هفت سال که برگشت ایران، بچه پنج ساله‌اش رو که یک کلمه فارسی حرف نمی‌زد، فرستاد خونه‌ی برادرش، و یک ماه و نیم بعد اومد سراغش و از ایران رفتن و این شد برنامه‌ی ثابت هر سال. یک ماه از این مدت دایی قاسم و زنش به دور از حضور یک دختربچه‌ی کوچک برای خودشون ایران‌گردی کردن و بعد برای همه توضیح دادن که این شیوه‌ی درست تربیت بچه است و بچه مستقل میشه. از دخترک بعدها به نام ورپریده، وروجک و دم‌بریده‌ی زبون‌دراز اسم برده شد. چون مجبور شده بود به تنهایی از خودش و شخصیتش و عادت‌هاش در برابر آدم‌هایی به کلی غریبه، دفاع کنه.

یه نظریه‌ی مزخرف در زمینه‌ی پرورش کودکان میگه برای جلوگیری از رفتار نامطلوب کودک، باید فاکتور نامطلوب رو از زندگیش حذف کرد. به زبان خودمونی، بچه‌ات رو انقدر خوب کنترل کن که نتونه در برابر هیچ اتفاق بدی قرار بگیره و معنای بدی رو درک نکنه و بد نشه. این همون دلیلی بود که شهین خاله در یک فرایند طولانی از پسرش یک موجود ناتوان ساخت. دخترِ دایی قاسم هم تهاجمی و خشن به حساب میاد چون طفلک شبیه پیج امین‌الدوله بزرگ شده. تمام کودکیش مجبور شده بین خودش و جهان بیرون مرز بذاره و وقتی بقیه دخترکان در حال دلبری و نمک ریختن و شعر خوندن بودن، اون داشت توسط بزرگترها به تناوب «ادب» می‌شد و همین تبدیلش کرد به کسی که خیلی تیزتر و برنده‌تر و جهنده‌تر از مابقی هم سن و سال‌هاش بود.

می‌دونین، فقط گلدون نیست که به تناوب فصل باید میزان آب دادن بهش فرق کنه. بچه هم رشد می‌کنه و باید هر بار با شخصیتش و با نیازش مرزهای اطرافش رو بزرگ کرد یا پشتش وایستاد. جهان، برای اینکه یه موجود به کوچکی و آسیب‌پذیری کودک باهاش روبرو بشه، زیادی بزرگ و وحشیه. این هنر پدر و مادر بودنه که بدونن باید ذره به ذره این بند بین خودشون و فرزندشون رو شل کنن تا بچه به وقتش، بتونه پرواز کنه و به وقتش بتونه تکیه کنه و خیالش جمع باشه توی خونه‌اش، با غریبه‌ها زندگی نمی‌کنه. این فقط آزادی‌های رفت و آمدی و برخورد با غریبه‌ها و غیره رو در برنمی‌گیره. حتی اینکه بچه چطور باید «تصمیم» بگیره و چه فرایندی رو در فکر کردن باید طی کنه، چیزیه که باید در ابتدای کودکی بهش یاد بدیم وگرنه در نوجوانی و جوانی کاملا ناتوان میشه. نمیشه فقط به کودک گفت باید به چه نقطه‌ای برسه و توقع داشته باشیم با آزادی کامل خودش مسیر رو طراحی کنه. در واقع می شه زمان کودکی رو بر اساس سن تعیین نکرد. کودک کسی به حساب بیاد که توان زندگی ِ بدون کمک در دنیای بیرون رو نداره و در برابر، بزرگسال کسیه که اونقدر وقت داشته و آزمون و خطا کرده تا یاد گرفته چطور درس‌هایی که آموخته رو توی زندگیش پیاده کنه.

خب، اجازه بدین یه چیز دیگه هم به این متن اضافه کنم. نخواستم بنویسم پسر شهین خاله یا دختر دایی قاسم که جریان رو جنسیت‌زده‌اش کنم و نشون بدم وای چه دختر مستقلی و چه پسر وابسته و بی‌دست و پایی. شهین خاله یه دختر هم داره. خیلی زیبا و خیلی موفق و بسیار وابسته‌تر از پسرش و عاجزتر از اون در حفظ مرزهای شخصیش در خارج از خونه‌ی پدر و مادرش. این دختر قشنگ در سن چهل وچند سالگی هنوز داره با پدر و مادرش زندگی می‌کنه و آخرین تصویری که از شهین خاله دیدم، وقتی بود که داشت براش تیغ‌های ماهیش رو جدا می کرد چون دخترش سختش بود. دایی قاسم هم یک پسر داره که از وروجکش بزرگ‌تره و پسرک بعد از دوازده سال مستقل بزرگ شدن و بی‌اندازه جنگیدن در جهان، پلک چشمش به طور واضحی می‌پره و تیک عصبی داره.

پرنده آزادی

«حدود آزادی کودکان»

شامگاه

فرزندم فقط دو هفته‌ش بود که بابا پیشنهاد داد براى چک‌آپ ببریمش پیش پزشک کودکانى که توى بچگى دکتر من هم بوده. یه مرد مسن و مهربان که اولین حرفش به من این بود: «بهترین میراث تو به فرزندت استقلال و آزادیشه. مهم نیست چقدر براش مال و منال به جا بگذارى، وقتى مستقل بار نیومده باشه و طى سال‌ها‌ى عمرش طعم آزادى به اندازه رو نچشیده باشه.» و بعد اضافه کرد: «حرفى که هربار موقع آوردن تو به اینجا، به پدر و مادرت هم مى‌گفتم.» تا وقت برگشت به خونه توى فکر بودم که من چطورى مى‌تونم این رو به فرزندم آموزش بدم وقتى خودم تجربه‌اى ندارم؟ حد آزاد گذاشتن بچه تا کجاست؟ آیا بهتر نیست من هم مثل پدرم از یک گوش این نصیحت رو بشنوم و از گوش دیگه در کنم؟!

در کودکى هیچ نوع آزادى نداشتم و در همه چىز نظر بابا اولویت داشت. این که با چه کسى بگردم، کجا برم، چى بپوشم، چه نوع رفتارى داشته باشم و حتا در چه رشته‌اى تحصیل کنم! قطعا بهتر بود اجازه بدن تجربه کنم، زمین بخورم و درد بکشم اما یاد بگیرم از نو بلند بشم. آنها هم دورادور مراقبم باشن. اما من چى یاد گرفتم از این محدود بودن؟ دروغ گفتن و دنبال راههاى مختلف دور زدن. بنابراین هر بار که زخمى شدم ترسیدم و حرف نزدم و چیزی نیاموختم، هر بار از هول هلیم توى دیگ افتادم اما یاد نگرفتم اعتماد به نفس داشته باشم، مستقل بار نیومدم و در درونم پى تایید پدر گشتم.

ازدواج که کردم، طعم آزاد بودن رو براى اولین بار چشیدم ولی نتونستم ازش درست استفاده کنم و از هیجان این رهایى دور خودم چرخیدم. پرنده اى بودم که بعد از بیست سال رها شده بود اما چون پرواز رو نیاموخته بودم هربار زخمى‌تر شدم تا آخر سر، به سکون رسیدم و سردرگم در خودم فرو رفتم.

به فرزندم نگاه مى‌کنم، پرخاشگر، بى‌مسئولیت و لجباز بار آمده و من در درونم هنوز رفتار پدرم رو با خودم حمل مى‌کنم. حالا بعد از گذشت این همه سال، تازه دارم سعى مى‌کنم به معناى آزادى پى ببرم تا شاید بتونم در اون محدوده فرزندم رو رها کنم.