دسته: جنگ

جنگ و گنجشک

«جنگ»

نویسنده مهمان: سام‌الدین ضیایی

– روزی که پسر همسایه کله گنجشک روی شاخه درخت انار خانه‌مان را با قساوت تمام کند که کباب کند یادم هست. بعد از آن هرگز هوس کباب گنجشک نکردم و دیگر هیچ زمستانی برای گنجشک‌های گرسنه حیاط خانه‌مان دام پهن نکردم. حالا تصور کنید منی که با شنیدن صدای «توجه توجه! علامتی که هم اکنون می‌شنوید…» رنگ و رویم مثل گچ سفید می‌شد و البته تلاش می‌کردم به روی خودم نیاورم پیش از زمان مقرر سرباز شدم! چون کنکور پزشکی قبول نشده بودم خودم را تنبیه کردم! به چشم برهم‌زدنی دیدم دارم برای جنگ با دشمن آماده می‌شوم و شش ماه آموزش و دوره پدافند هوایی را هم گذرانده‌ام. به توصیه یکی از نزدیکان باید با سفارش فرمانده پادگان، پیش از آزمون نهایی تقسیم سربازان، از افسر مربوطه می‌خواستم تا با دستکاری نمره آزمون ماندم در تهران را تضمین کند. در آخرین لحظه‌ها پشت در اتاق افسر مربوطه به بهانه‌ای و با اندک اعتماد به نفسی از خیر پارتی‌بازی گذشتم و آزمون را با نمره ۹۸ از ۱۰۰ پشت سر گذاشتم.

روز تقسیم گویا خیلی‌ها دم افسر مربوطه را دیده بودند. تهران و همه پایگاه‌های غیر جنگی و خوش آب و هوا نصیب آنان شد و دزفول و امیدیه و بوشهر ماند و سه نفر! بوشهر به نزدیک‌ترین دوستم رسید و من ماندم و دو سه سرباز که نمی‌شناختمشان و انتخاب بین دزفول و امیدیه! گفتند هوای امیدیه افتضاح است و من هم پیروزمندانه پایگاه چهارم شکاری دزفول را انتخاب کردم!

– من و سرباز همسفرم را پشت توپ ۲۳ میلی‌متری نشاندند. گروهبان وظیفه و سربازان قدیمی می‌گفتند مدت‎هاست از موشکباران خبری نیست. جنگنده‎های عراقی هم گاهی می‎آیند و خطی می‌اندازند و دیوار صوتی می‌شکنند و می‌روند. گروهبان وظیفه که ترس و نگرانی را در چشم‌هایمان دیده بود از سر دلداری تا دهان وا کرد و گفت نگران نباشید صدای مهیبی آمد و دو جنگنده سوخوی سیاه‌رنگ عراقی مثل برق و از فاصله بسیار کمی از بالای سرمان رد شدند. پای من روی پدال توپ قفل شده بود و هر چه سعی کردم حرکت نکرد تا بتوانم شلیک کنم. تا به خود آمدم دیدم جنگنده‌ها رفته‌اند و سرگروهبان و سربازها ناپدید شده‌اند. گویا رسم آن بود که در چنین موقعیتی قدیمی‌ترها بپرند توی سنگر!

– سربازهای قدیمی و سرگروهبان دورمان جمع شده بودند و از قدم نامبارکمان می‌گفتند که این بار باز بدون اعلام وضعیت قرمز صدای هواپیمایی را که از سد دز می‌آمد شنیدیم. به آهستگی و در ارتفاع کم به سمت ما می‌آمد. صدای شلیک از توپ‌های اطراف را که شنیدیم این بار پدال حرکت کرد و تنها صدای شلیک رگبار را می‌شنیدم که همزمان بر قلبم چکش می زد. میراژ عراقی نزدیک‌تر آمد. به آرامی از بالای سرمان رد شد و در گندمزارهای روبه‌روی موضع ما که بر فراز کوه بود سقوط کرد و نیمی از نوک هواپیما در خاک فرو رفت.

– سربازان شادمان به سوی هواپیما که چندان نزدیک هم نبود دویدند. تو گویی سربازان محمد برای سهم خود از غنیمت جنگ میان اسلام و کفر چنان شتابانند!

– تکه هایی از لاشه هواپیمای عراقی را آورده بودند تا به یادگار به خانه ببرند. غرق در افتخار بودیم که تکه‌های متلاشی شده بدن خلبان را بر تکه‌ای از در کابین هواپیمای غنیمتی دیدم!

– این همان پسرکی بود که دلش از مرگ گنجشک درخت انار همسایه به درد آمد؟

Advertisements

طاق نصرت

«جنگ»

از میان نامه‌های رسیذه: سونیا کلهر

سه سال بود که جنگ شروع شده بود و شهر ما چون نزدیک مرز عراق بود مدام درگیر آژیر قرمز و بمباران و موشک بود. اون روز اولین روز از هفته‌ای بود که مدرسه‌ام شیفت بعد از ظهر بود و از اونجا که خونه ما از مدرسه خیلی دور بود و من با سرویس بچه‌های ارتشی می‌رفتم مدرسه؛ مجبور بودم طبق معمول با شیفت صبحی‌ها برم و تا ظهر که مدرسه شروع میشه یه جایی توی خیابان ولگردی کنم یا برم کتابخانه و یه جوری وقتم رو بگذرانم.

اون روز زیبا هم هم با من همراه شده بود و پیشنهاد داد که وقتی رسیدیم اول بریم یه شیر کاکائوی داغ و کیک بخوریم . گفتم من صبحانه خوردم. گفت: «منم خوردم ولی می‌خوام تو رو ببرم یه جای خوب!» و یه چشمک زد. تازه ۱۵ ساله شده بودیم و سر و گوشمان می‌جنبید. بعد گفت: «یه مغازه آب‌میوه‌فروشی بالاتر از میدان شهرداری باز شده . دو تا برادر دوقلو هستند باید اونا رو ببینی.»

سرویس رسید میدان شهرداری و ما پیاده شدیم. برای ۲۲ بهمن خیابان رو آذین‌بندی کرده بودند و توی خیابان اصلی که از میدان شهرداری رو به بالا بود طاق نصرت بسته بودند و روی پایه‌ها و ستون‌های طاق نصرت پر بود از عکس‌هایی شهدای جنگ و مغازه دوقلوها درست زیر طاق نصرت بود. از سبدهای گل با کارت‌های چسبیده روی اونها که چندین قسمت مغازه گذاشته شده بود می‌شد حدس زد که مغازه رو تازه افتتاح کردند .

زیبا حق داشت؛ دوقلوها خیلی خوب بودند. دو تا پسر حدودا ۲۲ ساله با چشم‌های آبی و موهای بلوند متوسط و هیکل‌های ورزشکاری، خوش‌تیپ و خوش‌لباس… وقتی داشتم سفارش شیر کاکائو می‌دادم محو سیبیل‌های بلوند یکی از دوقلوها شده بودم و هوش از سرم‌ پریده بود ؛ قلبم تند تند می‌زد و صورتم سرخ شده بود . فکر کردم خودش متوجه لرزیدن دستم شد چون ازم خواست که لیوان رو بذارم توی سینی و گفت داغه مراقب باش!

اون روز سر کلاس اصلا تمرکز نداشتم و مدام توی خیالپردازی غوطه‌ور بودم و توی خیالم می‌دیدم که همون که به من گفت مراقب باش دستت نسوزه، دستم رو گرفته و تاج گلی روی سرم گذاشته و عاشق من شده! توی خیالات عاشقی غرق بودم که با صدای آژیر قرمز به خودم اومدم. توی کلاس ولوله شد و مثل هر بار که وضعیت خطر بود همه همدیگر رو هول دادند و با ترس به طرف پله‌ها و درب خروجی دویدند.

هنوز آژیر تموم نشده بود که صدای وحشتناک بمباران و لرزیدن ساختمان مدرسه و جیغ و فریاد دخترها بلند شد. توی پله‌ها بودم که متوجه شدم ساختمان پشتی مدرسه هم خراب شده. به سختی از درب مدرسه بیرون زدم و از مردمی که وحشت‌زده به هر طرفی می‌دویدند شنیدم که چندین نقطه شهر بمباران شده و یکی از این نقاط هم می‌شد درست پشت مدرسه ما، بالاتر از میدان شهرداری… خیابانی که به موازات خیابان ما بود… جایی که طاق نصرت بود.

بی‌اختیار پیچیدم طرف محل بمباران. تقریبا داشتم می‌دویدم و گریه می‌کردم؛ مردم فریاد می‎زدند و به این طرف و اون طرف سرگردان بودند. صدای آمبولانس‌ها قطع نمی‌شد و خیابان پر شده بود از ماشین‌های ارتشی و نیروهای هلال‌احمر. از میدان شهرداری به بالا دیگه می‌تونستم خرابی‌ها و نیروهای کمکی رو ببینم. تقریبا نصف خیابان  بسته شده بود و به سختی کسی می‌تونست به محل نزدیک بشه. از اون قسمت به بعد همه چی ویران شده بود. از مغازه دوقلوها تقریبا چیزی نمانده بود. پایه‌های طاق نصرت کج و پیچیده شده بودند.

چشمام دو دو می‌زد. تند تند اشک‌هام رو پاک می‌کردم که بتونم بهتر ببینم شاید اثری ازشون پیدا بشه، شاید لابلای جنازه‌ها و تیکه‌های بدن آدم‌ها معجزه شد و زنده بیرون اومدن… دیگه نمی‎تونستم نفس بکشم و سرم به شدت گیج می‌رفت که یکی از سربازهایی که برای بستن اون قسمت مامور شده بود جلوی من رو گرفت و گفت که دیگه نمی‌تونی جلوتر بری. از من اصرار و از اون نفهمیدن. داشتم با سرباز چانه می‌زدم که باید برم جلوتر چون می‌دیدم که دارند از اون قسمت آواربرداری می‌کنند که دیدم… با چشم‌های خودم دیدم که پیدا کردن یکیشون رو…

 

دستی در آستین سرمه‌ای

«جنگ»

نویسنده مهمان: علی نصر

همینطور که پشت میز اتاق کارم نشسته بودم همکار سوئدیم با ذوق و خوشحالی در حالی که به پنجره‌ اتاق اشاره می‌کرد گفت ببین چقدر قشنگه!

برای دقایقی هر دو مقابل پنجره ایستادیم و به رقص هواپیماهای جنگنده‌ سوئدی در آسمان نگاه می‌کردیم. هر سال همین موقع‌ها در سوئد نمایش پرواز با هواپیماهای جنگی است. خیلی از مردم خوشحال و شاد و خندان برای تفریح و تماشا به نقاط مشخصی می‌روند و مانور و حرکات نمایشی هواپیماها را نگاه می‌کنند.

در حالی‌که هر دو به آسمان خیره شده بودیم، یکی از هواپیماها که خیلی هم از ما دور نبود در جهت ما پرواز می‌کرد. بعد از چند ثانیه سکوت و با لبخندی تلخ روی لبم آرام گفتم چقدر جالب! من شبیه همین صحنه را هم سال‌ها پیش دیده بودم. وقتی که ۷ سالم بود و در ایوان خانه‌مان در اصفهان مشغول بازی بودم…

حوالی ظهر بود و مادرم در آشپزخانه در حالیکه به رادیو گوش می‌کرد مشغول آشپزی بود. من در ایوان خانه زیر آفتاب بازی می‌کردم که صدای آژیر وضعیت قرمز از رادیو پخش شد. به آشپزخانه دویدم و دیدم مادرم بی‌اعتنا به صدای آژیر کار خودش را ادامه می‌دهد. برای من در آن سن و سال به پناهگاه رفتن هیجان خاصی داشت. یک جور بازی بود. هر چه اصرار کردم مادرم توجهی نکرد و دست از کار نکشید.

من هم سرخورده به ایوان برگشتم و خودم را سرگرم بازی کردم. چند دقیقه بعد بود که ناگهان نقطه‌ای سیاه در دور دست آسمان توجهم را به خود جلب کرد. بی‌حرکت به دور دست خیره شده بودم که ناگهان بعد از چند ثانیه متوجه شدم این یک هواپیما است که به سمت ما پرواز می‌کند. وحشت تمام وجودم را گرفته بود و از ترس بالا پایین می‌پریدم و فریاد می‌زدم و به سمت آشپزخانه که در آن لحظه برایم تداعی امن‌ترین جای دنیا بود دویدم. مادرم همچنان با آرامش در حال پاک کردن گوشت بود که من با جیغ و گریه وارد آشپزخانه شدم. می‌خواستم در سریع‌ترین زمان ممکن او را قانع کنم که باید به جای امنی پناه ببریم. این حس را داشتم که هر ثانیه قرار است بمبی روی سرمان بیافتد. با جیغ و داد سعی داشتم قانعش کنم که هواپیمای عراقی به سمت ما می‌آید.

سرانجام مادرم دست من را گرفت و درحالیکه آرامم می‌کرد با من به ایوان آمد اما دیگر هواپیمایی در آسمان نبود. هنوز هم نمی‌دانم حرفم را باور کرد یا یه. هرچند حتی مطمئن نیستم که آیا هواپیمای عراقی بود یا ایرانی. کمتر از یک دقیقه بعد صدای انفجار مهیبی بلند شد که تمام شیشه‌ها را لرزاند. بعدازظهر که پدرم به خانه آمد سعی کردم ماجرا را برایش تعریف کنم اما او بیشتر ذهنش درگیر این بود که بمب در نزدیکی محله‌ دوران کودکی‌اش خورده و نگران تلفات بود و چندان به حرف‌های من که شاید از دیدش خیال‌پردازی کودکانه بود توجه نمی‌کرد.

یادم نیست همان روز بود یا روز بعد که با پدر و عموی کوچکم به محل افتادن بمب که جایی بین باغات نصرآباد اصفهان بود رفتیم. این اولین باری بود که با اثر جا مانده از بمب روبرو می‌شدم. گودالی بسیار بزرگ و عمیق وسط یکی از باغ‌های محله. هنوز یادم هست که پدرم با تعجب به دیوار کاهگلی باغ اشاره می‌کرد و می‌گفت چطور این دیوار خراب نشده! و من از روی کنجکاوی پرسیدم اگر یک نفر پشت این دیوار بود چی می‌شد؟ عموی کوچکترم گفت از موج انفجار چشم‌هایش از حدقه در می‌آمد. و این تصویر تقریبا دو سال در ذهن کودکانه من ترسناک‌ترین صحنه‌ی مربوط به بمباران بود. ترسناک‌ترین تصویر تا قبل از آن شب شوم.

این ماجرای دیدن هواپیمای دشمن در آسمان را خیلی مختصر برای همکار سوئدی‌ام تعریف کردم و گفتم جالب است که خاطره‌ای که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم در ذهنم بیدار شد. همکارم که فکر کرد حال من بد است با تردید پرسید که آیا یادآوری این خاطره برایم سخت است و آیا دچار اختلال استرسی بعد از آسیب شده‌ام؟ من با لبخند گفتم نه! این فقط یک خاطره‌ کودکانه بود.

اما عصر آن روز خاطرات زیادی در ذهنم بیدار شد که تلخ‌ترینش خاطره‌ غروب بیستم دی ماه ۱۳۶۵ بود. من ۹ ساله بودم و حوالی غروب همراه پدر و مادر و خواهرم سوار فیات نارنجی‌رنگمان بودیم و در اواسط خیابان طالقانی اصفهان به جایی می‌رفتیم. من از پنجره عقب به آسمان تاریک نگاه می‌کردم که ناگهان یک خط شعله‌ور،‌ چیزی شبیه شهاب‌سنگ را در آسمان دیدم که به سمت زمین می‌آمد. حتی فرصت نکردم واکنشی نشان بدم. یک یا دو ثانیه بعد، آسمان پشت سرمان به رنگ آتش شد و یکی دو ثانیه بعد صدا و موج انفجار شدیدی ماشین را لرزاند. شاید من که مسیر افتادن موشک را دیده بودم به اندازه بقیه شوک نشدم. نمی‌دانم فرمان از کنترل پدرم خارج شده بود یا موج انفجار بود که ماشین را به چپ و راست پرت کرد. پدرم همان وسط خیابان ماشین را نگه داشت و همه‌مان را به داخل جوی کنار خیابان برد. در حالی که کف جوب در آغوش همدیگر دراز کشیده و از ترس می‌لرزیدیم، صدای وحشت و هراس مردم در پیاده‌رو که در تاریکی ناشی از قطع شدن برق می‌دویدند را می‌شنیدیم. یک نفر داد زد چارسو (چهارسوق) را زدند! اولین بار بود که نام این محله را شنیدم و سر همین ماجرا بود که یاد گرفتم در اصفهان قدیم به بازار میگفته‌اند سوق و این محله هر چهار طرفش بازار بوده و به همین دلیل چهارسوق نام گرفته. در گوشه‌گوشه‌ این محله مغازه‌های زیادی از جمله مغازه‌های طلافروشی بود و همیشه یکی از شلوغ‌ترین محله‌های قدیمی اصفهان.

هیچ وقت یادم نیامد که آن شب به کجا میرفتیم ولی یادم هست که دو سه ساعت بعد از اصابت موشک شنیدیم که تعداد زیادی کشته شده‌اند. اواخر شب در حالی که به سمت خانه برمی‌گشتیم بنا به وسوسه‌ دیدن محل اصابت بمب، پدرم به سمت محله چارسو رفت. یادم هست جمعیت خیلی زیادی در تمام خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف جمع شده بودند. افسر پلیسی مدام از مردم می‌خواست راه را باز بگذارند و تجمع نکنند. ما بیشتر از چند دقیقه آنجا نماندیم و همان چند دقیقه کافی بود تا من در لابه‌لای آواری که آن سوی چهارراه روی هم تل‌انبار شده بودند یک دست از شانه جدا شده را ببینم. دستی که تلخ‌ترین خاطره‌ دوران جنگ را برای همیشه در ذهنم نقاشی کرد. دستی به رنگ خاک و خون که از آستین پاره‌ و سرمه‌ای رنگی آویزان شده بود. این تصویر برای من آنقدر ترسناک بود که حتی یادم نیست اگر راجع به آن با کسی حرف زدم!

بعد از این حمله بود که گرد غم و وحشت روی اصفهان پاشیده شد. گویا در این حمله بیشتر از ۱۰۰ نفر کشته و زخمی شدند. تا چند روز بعد شهر تقریبا خالی از سکنه شده بود. خیلی‌ها به روستاها و شهرهای اطراف رفتند. شایعات زیادی هم پخش شد که نمی‌دانم تا چه حد واقعیت داشت. تلخ‌ترینش این بود که برخی به طلافروشی‌های زیر آوار حمله کرده‌اند و طلاها را دزدیده‌اند. حتی طلاهای آویزان به دست‌های قطع‌شده را.

زمستان شصت و شش

«جنگ»

بامداد

عصر یازده اسفند بود و من کلاس زبان داشتم. قرار بود مامان و بابا و برادرم بیایند دنبالم و بعدش برویم خرید عید. هوا ابری بود و من عاشق این‌جور هوای مردد بین فقط رعد و برق زدن خالی و باریدن به همراه رعد و برق، بوده و هستم. داشتیم بین لباس‌های نو می‌چرخیدیم که صدای عجیبی آمد. شاید رعد و برق بود ولی مشکل اینجا بود که کل شیشه‌های مغازه به شدت لرزید. مامان به بابا نگاهی انداخت و گفت: «خب دیگه برای امشب بسه، بقیه‌شو میاییم پنجشنبه می‌خریم.» برادرم طبق معمول شروع کرد به بدقلقی ولی مامان و بابا سفت و سخت ما را به سمت ماشین بردند. توی راه ساندویچ خریدیم.

به خانه که رسیدیم دوباره آسمان یک رعد و برق، مشابه قبلی زد. مامان فورا رادیو را روشن کرد تا اخبار ساعت هشت شب را گوش بدهیم. من و برادرم مشغول ساندویچ‌های سوسیس آلمانی توی نون بولکی بودیم و نفهمیدیم گوینده اخبار چه گفت فقط بعدش وقتی نگاهم به صورت مامان افتاد متوجه شدم اتفاق ناخوشایندی افتاده. بابا ساندویچش را نصفه رها کرده بود و داشت با پیچ‌های رادیو ور می‌رفت تا رادیوهای آن طرف را بگیرد و مامان، بدون باز کردن کاغذ ساندویچ، به گوشه‌ای زل زده بود و صورتش نه رنگ داشت نه حس. آن شب تا صبح بیدار بودیم. قبلش آن رعد و برق عجیب یک بار دیگر شیشه‌ها را به لرزه درآورد و من فهمیدم که امسال بر خلاف پارسال که بمباران می‌شدیم، قرار است موشک‌باران شویم.

توی یک ذره جای زیر پله، من و برادرم دو طرف مامان دراز کشیدیم و بابا دم در هال رادیو به گوش به دیوار تکیه داد. تا خود صبح صداهای بلند وحشتناک شنیدیم و یکی دو بار هم صدای آژیر واقعا ترسناکی، شبیه آنهایی که توی فیلم‌های جنگ جهانی می‌زدند، به گوشمان رسید. بعدها معلوم شد آن شب مثلا مانور ضدهوایی‌ها بوده، طرفه اینکه آن موقع‌ها اصلا به فکر اطلاع‌رسانی نبودند و اصلا مهم نبوده کلی از مردم از جمله ما، از ترس تا مرز سکته رفتیم. فردا صبح زنگ ورزش بخاطر هوای بارانی توی کلاس نشسته بودیم که همراه صدای مهیبی شیشه‌های کلاس پایین آمد. هفته بعد ما توی راه یکی از روستاهای اطراف بودیم و توی آسمان، رد به جا مانده از عبور موشک را به هم نشان می‌دادیم.

تاریکی

«جنگ»

نیمه‌شب

در دوران جنگ ایران و عراق ما در تهران زندگی می‌کردیم، روزهایی که تهران در دوران موشک‌باران بود، همه (خانواده‌ ما، خاله‌هایم و مادربزرگم) در خانه مادربزرگ بودیم. یکی از موشک‌هایی که به تهران اصابت کرد، محله‌ای نزدیک خانه‌ مادربزرگم بود و از قضا مادربزرگم یکی از خانواده‌ها را می‌شناخت، یادم نیست که چند نفر از اعضای خانواده آسیب دیده بودند، تصاویر گنگی از آن خانواده و خرابی خانه‌شان را به یاد می‌آورم و در آن تصویر دختربچه‌ای است که دستش به همراه عروسکش از میان آوارها بیرون مانده بود، در حالی که شیشه‌ای چسب‌خورده نیز در کنار دستش افتاده بود.

 وقتی رادیو آژیر خطر و وضعیت قرمز را اعلام می‌کرد، در هر حالتی که بودیم از فضای خانه بیرون می‌آمدیم و به حیاط و کوچه می‌رفتیم. خانه‌ مادر بزرگم ویلایی بود و بدبختانه دستشویی در انتهای حیاط کنار انباری قرار داشت که انباری با پرده‌ای از فضای دستشویی جدا می‌شد، آن حیاط آن روزها به نظرم خیلی بزرگ بود. یک باور عامیانه وجود داشت که هواپیماهای صدام وقتی بر فراز تهران پرواز می‌کنند، هر کجا نوری ببینند، موشک را آن جا پرتاب می‌کنند. من از تاریکی می‌ترسیدم و عصرها که هوا تاریک می‌شد، تقریبا لامپی شروع نمی‌کردیم، اغلب با شمع یا فانوس فضای داخل خانه را روشن می‌کردیم. مصیبت از آن جا شروع می‌شد که من در تاریکی می‌خواستم به دستشویی بروم، ساعت‌ها دستشویی‌ام را نگه می‌داشتم که نکند به واسطه‌ نور شمعی که با آن به دستشویی می‌روم، خلبان نور را ببیند و موشک را بر سرمان پرتاب کند و همه بمیرند و من در دستشویی تنها زنده بمانم. از سمت دیگر هم بدون نور نیز نمی‌توانستم خود را به دستشویی برسانم و در آن فضای پر از ترس و اضطراب که مرگ بر آن فائق بود و هر دقیقه شایعه‌ای شکل می‌گرفت که موشک به فلان محله اصابت کرده است، بزرگتری فرصت این را نداشت که به ترس من بپردازند. من هنوز با گذر حدود سی و چند سال از آن زمان، از تاریکی و موشک باران می‌ترسم.

جنگ را از هر منظری که ببینی مصیبت است حتی از دید دختربچه‌ای که با مرزهای جنگی صدها کیلومتر فاصله دارد و فردی را در جنگ از دست نداده است. جنگ تاریکی بی‌انتهایی است که وقتی بر سایه‌ جغرافیایی می‌افتد، همه ساکنان را در کام ترس فرو می‌برد.

تفنگ دردت به جونم، می‌خوام زنده بمونم

«جنگ»

شبانگاه

تازه اسباب‌کشی کرده بودیم. خانه‌‌ای دو اتاقه با حیاطی بزرگ. تازه می‌خواستیم شامی بخوریم و رفع خستگی کنیم که صدایی وحشتناک در فضا پیچید. ترسان از جا بلند شده و به طرف حیاط دویدیم. این چنین بود که زندگی همراه با ترس و اضطرابِ ما شروع شد. عصرها، پردۀ کلفت قهوه‌ای رنگ را مثل پرده، پشت پنجره آویزان کرده و به جای روشن کردن لامپ، از فانوس یا گردسوز استفاده می‌کردیم. با بلند شدن صدای آژیر، خود را به صندوقخانه کوچک پشت اتاق نشیمن رسانده و دوزانو نشسته و سر را بین دست‌هایمان قایم می‌کردیم. امیدوار بودیم که جنگنده‌ها ما را نبینند. خانه پدرم زیرزمین بزرگی داشت که به هنگام حمله دشمن، بجز برادر کوچکم، همه اهل خانه به آنجا پناه می‌بردند. برادر کوچکم به حیاط می‌رفت و بعد از اتمام حمله وارد خانه می‌شد. می‌گفت: «اینطوری بهتر است. کار امدادگران راحت‌تر می‌شود. بدون اینکه مجبور به جستجوی جسد تکه‌پاره‌ام شوند، وسط حیاط پیدایم می‌کنند.»

آنچه که از این جنگ خانمان برانداز برایمان ماند، والدین داغدیده، نوعروسان بیوه و کودکان یتیم بود. جانبازان و قربانیان حملات شیمیایی، جای خود دارند که با نقص عضو و رنج و بیماری، مدارا کردند و هر از گاهی خبر درگذشت مظلومانه‌شان را می‌شنویم. در یکی از کوچه‌های کرج، پیرزنی زندگی می‌کند که عصر سه‌شنبه‌ها، در خانه را باز کرده و تا نیمی از شب دم در می‌نشیند. آخر پسرش خبر داده بود که عصر سه‌شنبه به خانه بازخواهد گشت. خودش برنگشت. بلکه تکه‌ای از بدنش، همراه با پلاکش داخل تابوت برگشت.

چه حالی پیدا کردیم، روزی که خبر حمله دشمن به بستان و هویزه و اهانتی را که به زنان و دخترانشان روا داشت شنیدیم. به خاطر دارم روزی را که شهرها مورد هدف دشمن قرار گرفت و مدارس تعطیل و مردم از ترس جان، مجبور به ترک شهر شدند. ما هم مثل بقیه مردم به خانه اقوام در شهرستان پناه بردیم. می دانید چقدر رنج کشیدیم؟ مهمانی رفتن با پناه بردن تفاوت زیادی دارد. آن زمان بود که حال زنان و کودکان و سالخوردگانی که خانه و زندگی شان در آتش جنگ سوخته و آواره شهرهای دیگر شده‌اند، درست درک کردم. بر نوجوانانی که نارنجک بر خود بسته و با فدا کردن جان شیرین‌شان، راه را برای پیروزی نیروهایمان باز کردند هم افتخار کرده و هم در عزاداریشان گریستیم.

اکنون پس از گذشت سالها از جنگ خانمان برانداز، تنها آرزویم این است که ای کاش جنگ ریشه کن شود.

ما هیچ، ما نگاه

«جنگ»

شامگاه

شاید بهتر بود از خاطرات همسرم می‌گفتم که از وسط ماجرا تعریف کرده برام. ولی آنقدر تلخه که حتی نمی‌خوام با خودم مرورش کنم. من نمی‎تونم.

هنوز مدرسه نمیر‌فتم که جنگ شروع شد. چشم‌هام رو که می‌بندم اولین تصویری که می‌بینم قلک‌های پلاستیکی نارنجک‌شکله. برای ما بچه‌های نسل جنگ و انقلاب همین موجود بدرنگ اسباب‌بازی هیجان‌انگیزی محسوب می‌شد و دوست نداشتیم پسش بدیم. تصویر بعدی صف‌های طولانی نان، نفت، حمام عمومی و اجناس کوپنیه. نصف عمر بچگی ما در صف گذشت. هرکدوممون توی یک صف می‌ایستادیم. کوپن دستمون نمی‌دادند ولی از حضورمون در صف کمال استفاده رو می‌کردند. هنوز تک‌تک مینوی پنج تومنی رو یادمه. آب‌نباتهایی با چوب بستنی و تخم‌مرغ شانسی‌های ایرانی. شاید تنها طعمیه که هنوز از بچگی زیر دندونمه. مخلوطی از شکلات و فلز. گفتم حمام عمومی. نفت نبود و به دنبالش نمی‌شد آبگرمکن رو روشن کرد. پس آب گرم نداشتیم و باید حمام نمره می‌رفتیم. جمعه‌ها چه صف طولانی‌ای هم داشت. گاهی به درها می‌کوبیدند که بیا بیرون بسه دیگه دوساعته اون تویی. و خب حمام عمومی از نمره ارزانتر بود. حمامی که با یک پرده از راهروی یک در دویی جدا می‌شد و درِ راهرو به خیابون باز بود و باد هم می‌وزید.

از جنگ صدای آژیر قرمز و ضدهوایی یادمه با نوارهایی که به پنجره‌ها می‌چسبوندیم. با کارتونی که از زیر میز تماشا می‌کردیم. برق رفتن‌های جدولی. از جنگ سربازی رو یادمه که ساعت‌ها با من بازی می‌کرد که توی راه حوصله‌م سر نره. سربازی که تمام گنجینه‌م رو بهش بخشیدم و با ارزش‌ترین چیزی که داشت رو برای من امضا کرد و من چقدر این جوانک هجده ساله رو دوست داشتم. از جنگ دوستان بزرگسالی رو یادمه که شهید شدن. و من چه عادت داشتم به رفتن‌ها و برنگشتن‌ها. از جنگ مدتی جنگ‌زده بودن رو یادمه و محبت بچه‌هایی که برای ما بچه‌های جنگ‌زده دفتر کادو می‌آوردند. از یک جایی به بعد از جنگ فقط رفتن و برنگشتن یادمه و دیگر هیچ.

اما آخرین و تلخترین خاطره‌م مربوط به زمانی میشه که سال‌ها بود جنگ تموم شده بود و من دختر جوانی بودم. ناگهان وسط بزرگراه با چند اتوبوس مواجه شدیم که حامل آزادگان عزیز از اسارت برگشته بود. عشق‌هایی که با خوشحالی برای مردم دست تکون می‌دادند و مردم؟ مردم هیچ، مردم نگاه!