دسته: تنهایی

رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

«تنهایی»

بامداد

من آدم تنهایی هستم. حرف امروز و دیروزم هم نیست. همیشه همین طور بودم. تا جایی که یادم میاد هیچ‌وقت میونه خوبی با مهمونی و عروسی و جاهای شلوغ نداشتم و هیچ‌وقت از اون دسته آدمایی نبودم که دوستای زیادی دارن و پایه اصلی دورهمی و مهمونین. من همیشه یه تعداد خیلی محدود دوست داشتم که در کنار اون‌ها احساس آرامش می‌کردم و هر وقت هم که فکر می‌کردم این آرامش داره از بین میره یا داره آلوده به اختلاف نظر و جر و بحث می‌شه، از همون تعداد محدود هم فاصله می‌گرفتم.

من زیاد دلم واسه بیرون رفتن از خونه تنگ نمی‌شه. می‌تونم روز و روزها توی خونه بمونم و دلم هم نمی‌گیره. ربطی به اینترنت و بازیای امروزی هم نداره. یعنی اونوقتا که من جوونتر بودم اصلا اینترنتی وجود نداشت. روزای عادی کار می‌کردم و درس می‌خوندم، روزای تعطیلی هم دنبال کارای شخصی خودم بودم. اما اگه فضای بیرون جوری نبود که دلچسبم باشه، بدون هیچ دلتنگی و ناراحتی توی خونه می‌موندم و سرم گرم کتاب خوندن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن بود. با این اوصاف شاید براتون عجیب نباشه که بگم من در تمام عمرم هرگز دهه محرم از خونه بیرون نرفتم مگه به ضرورت. یعنی تا حالا سابقه نداشته که من برای دیدن سینه‌زنی بیرون برم یا توی هیئت و مراسمی باشم. اینو به خیلیا که می‌گم تعجب می‌کنن. اما خب این جوریه.

خیلی دلم می‌خواد واسه سال‌های بعد که پیرتر می‌شم، بتونم برم یه جای ساکت و آروم، مثلا توی یه ده خلوت زندگی کنم. زیاد نگران رفت و آمدم نیستم. با خودم فکر می‌کنم دو هفته‌ای، ماهی یه بار میرم شهر و خریدامو می‌کنم و برمی‌گردم. دوست ندارم خونه‌م پاتوق بشه، یه جوری که مثلا آخر هفته از شدت شلوغی و تردد مهمونا نتونی نفس بکشی، اما بدم نمیاد همیشه یه اتاق حاضر و آماده واسه یکی دو تا مهمون داشته باشم. به نظرم خیلی خوبه که گاهی مهمونی که روحیاتش مثل خودمه برای دیدنم بیاد.

من تنها زندگی می‌کنم. یعنی مرد خاصی توی زندگیم نیست. هیچ برنامه‌ای هم برای وارد کردن مردی به زندگیم ندارم. خوشحالم، راحتم، تنهایی اذیتم نمی‌کنه. یه زمانی خیلی دلم می‌خواست با یکی آشنا بشم. اما الان دیگه نه. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد یهو… اما بابت حال و روزگار الانم خیلی هم خوشحال و شکرگزارم و فکر می‌کنم دیگه حوصله زندگی مشترک داشتن رو ندارم. دیگه توی سنی نیستم که بتونم خودمو با یه آدم دیگه سازگار کنم. اونقدر بدبختی کشیدم که دلم بخواد همین چهار صباح باقیمونده عمرم، همون جور که دلم می‌خواد زندگی کنم.

همه اینا رو گفتم، اما اگه شما منو از نزدیک دیده بودین حرفامو باور نمی‌کردین. من آدم خوشرو و خونگرمی هستم و تقریبا همیشه لبخند به لب دارم. با همه شوخی می‌کنم، خوش صحبتم. توی کارهای گروهی آدم موثری هستم و تمام تلاشمو می‌کنم که باری به دوش کسی اضافه نکنم. هیچکس نمی‌دونه من با اون همه منش اجتماعی که از خودم نشون میدم، چقدر عاشق تنهایی‌های خودمم.

جهانی به وسعت یک کاغذ

«تنهایی»

شبانگاه

آبان حرف خوبی می‌زد. می‌گفت: «بعضی آدم ها باید گاهی تنها بمانند، باید تنها باشند، یعنی باید تنهایی را داشته باشند.» انگار تنهایی تفریح یا برنامه‌ای باشد که باید برایش یک وقتی را یک جایی را اختصاص داد و اگر نباشد طرف ممکن است مثل بیمار ِ مبتلا به آسمی  که بدون اسپری مانده، آنقدر سرفه کند که کبود شود.

بعضی آدم‌ها در جمع، همان هستند که در تنهایی خودشان، همانقدر شاد و درخشان یا همانقدر غمگین و درخود فرو رفته؛ اما آدم‌های دیگر، آن «تنهایی-نیازها»، ممکن است در جمع سرزنده‌ترین و خوشحال‌ترین باشند اما به جایی نیاز دارند که در آن، خودِ خودشان را بنشانند جلویشان و با خیال راحت غمگین باشند، آرام و سنگین باشند و حتا بر عکس، آن آدمِ کم‌حرف ِ جمع‌های دوستانه هم بی‌شک یک جایی دست خود اصلی‌اش را می‌گیرد و با هم دور تا دور اتاق می‌رقصند، ‌آهنگ شش و هشت گوش می‌کنند و شانه و گردن بالا می‌اندازند و با صدای ببند می‌خندند. آن جا، آن غار تنهایی جای خوبی است. گاهی برای فرار، گاهی برای زندگی و گاهی برای نفس کشیدن.

دارم به دور و برم فکر می‌کنم به آدم‌هایی که گمان می‌کنم غار دارند و دوست دارند گاهی تنهای‌تنها باشند. نه به دلیل خسته شدن از آدم‌ها، بلکه فقط برای جمع کردن خودشان، برای به تفاهم رسیدن دوباره با دنیا یا حتی فقط برای تفریح کردن، برای «خود‌»شان بودن. آبان می‌گوید: ببین تو، توی آن دفتر پر برگ دست سازت تنهایی، آن جا غار توست.

تا قبلش فکر می‌کردم باید غار جایی باشد مکان خاصی داشته باشد که آدم بتواند به آن پناه ببرد اما راست می‌گفت همین یک کف دست کاغذ و همین یک بند انگشت مداد غار بزرگ تنهایی من است. می‌روم توی کاغذها، آهنگ‌ها را می‌نویسم، نقاشی می‌کنم، می‌رقصم، می‌خندم، گریه می‌کنم و وقتی می‌آیم بیرون انگار آدم نویی متولد شده باشد؛ می‌توانم تمام جهان را در آغوش بکشم و برسم به صلح مُدام…

و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ

«تنهایی»

شامگاه

هیچ کس او را نمی‌شناخت اما به باور من تنهایی چیزی شبیه به اوست. تنهایی زنی است بالا بلند که  هر روز با پیراهنی سرخ می‌آمد به میدان فردوسی – یکی از شلوغ‌ترین مکانهای تهران – و می‌ایستاد به انتظار. شنیده بودم سی سال با پیراهن و کفش و کیف و جوراب سرخ می‌آمده. از کجا؟ کسی نمی‌داند. بعد در گوشه‌ای می‌ایستاده به تماشای رهگذران. تا ساعتی پیش از غروب می‌مانده و بعد می‌رفته. به کجا؟ این را هم کسی نمی‌داند. بعدها که انقلاب شده هم قصه همین بوده و تنها شال سرخی برای پوشاندن موهایش به ماجرا اضافه می‌شود.

قصه‌ی این زن تا یک جایی بر عشق استوار است. او زن عاشقی است خیره مانده در وعده‌گاه که قصه‌اش را هر کس به شکلی نقل می‌کند . یکی می‌گوید زنی بوده که در عشق ناکام مانده و روزها در انتظار معشوق ایستاده در وعده‌گاهش و چهره‌ی مردمان در حال عبور را کاویده. دیگری می‌گوید قرار بوده با پیراهن سرخ بیاید به دیدار کسی‌ که فقط تا پیش از آن او را ندیده و فقط می‌دانسته قرار است از روی سرخی پیراهنش او را بشناسد؛ گویا قرار بوده با هم بگریزند که معشوق قالش گذاشته. از یک جایی به بعد اما، یعنی درست از نقطه‌ای که معشوق قالش می‌گذارد عشق و انتظار در تنهایی زن حل می‌شوند، ذوب می‌شوند، فراموش می‌شوند. زن حالا زنی تنها و سرخ‌پوش است که روزگاری عاشق بوده… عشق و انتظار یاران قدیم همند. انگار عشقی که به وصل برسد سرنوشتی جز زوال ندارد. انگار همین فاصله با معشوق نتیجه‌ی زیباتری از یک عاشقانه خلق می‌کند اما وزن تنهایی در این داستان می‌چربد به قصه‌های عاشقانه.

پایان این قصه باز است. مثلا فکر کنید؛ یک روز سرد زمستانی رهگذری رد شده و زن را دیده در یک لا قبای سرخ ایستاده زیر برف. بعد سرش را برده جلو و پرسیده سردت نیست خانم؟ و زن در سکوت زل زده به دور دست‌ها، مات و مبهوت. در تنهایی مرده…

به اینجای قصه‌ که می رسم معمولا نفسم به سختی بالا می‌آید. فکر می‌کنم زن شده نمادی از تنهایی و عشق و انتظار، اسم و رسمش را کسی نمی‌داند اما شاعران این سرزمین برای یاران سفر کرده‌شان با اشاره به او شعرها گفته‌اند. با فکر کردن به او همیشه از خودم می‌پرسم می‌ارزد که عاشق باشی و تنها بمانی؟ و کسی توی ذهنم هر بار جواب می‌دهد: نه، هیچ عشقی نمی‌ارزد به همه عمر تنها ماندن.

*عنوان شعری است از محمدعلی سپانلو

ز گهواره تا گور

«تنهایی»

غروب

بگذار از اولش شروع کنیم. یک دانه اسپرم و یک دانه تخمک، بدون هیچ دوست و آشنا و همراهی، تنهای تنها، وارد ماجرای خارق‌العاده شکل‌گیری انسان می‌شوند و بعدش سلول تخم، سفرش را برای یافتن جایی مناسب در داخل رحم به تنهایی شروع می‌کند. جنین آرام آرام و در تنهایی خیس رحم مادر، سلول‌هایش را می‌سازد‌، نه ماه درون مایعی گرم غوطه می‌خورد و بعد تجربه شگفت تولد را به تنهایی پشت سر می‌گذارد. در تمام این نه ماه چشمهایی از ناکجا آباد‌، با سونوگرافی و تست فلان و بهمان، سعی می‌کنند سر از دنیای این موجود کوچک در بیاورند اما در نهایت کیست که بتواند توصیف کند آن حس تنهایی داخل رحم مادر دقیقاً چه حسی است.

و تجربه تولد را بگو. وقتی قرار است به جبر طبیعت و هورمون و هزار چیز دیگر از آن محیط آسوده به دنیای سرد و ناشناخته بیرون پا بگذاری. باز هم دست‌هایی هست که آن بیرون انتظارت را می‌کشند. پزشکی که سعی می‌کند عبورت را از آن دالان تنگ به دنیای وسیع بیرون راحت‌تر کند و یا گاهی که شرایط ایجاب می‌کند با چاقویی خلوت آبگونه‌ات را به هم بزند. مادری که آغوشش برایت گشوده است تا تنهایی کوچکت را پر کند. اما باز هم تنهایی. به تنهایی شیر خوردن را یاد می‌گیری. به تنهایی اولین دفعت را انجام میدهی و به تنهایی اولین گریه‌هایت را می‌کنی. در تمام زندگی، تمام تجربیات انسانی‌ات را به تنهایی از سر می‌گذرانی، بعد میروی و راجع به آنها با دوست و آشنا و این و آن صحبت می‌کنی و توهّم برت می‌دارد که در زندگی همراهانی داری.

تنهایی. در تمام تجربیات انسانی‌ات تنهایی. هیچکس نمی تواند در درد کشیدن تو شریک باشد وقتی که از شدت دندان‌درد داری به خودت می‌پیچی و هیچکس نمی‌تواند آن رهایی بعد از دردت را بفهمد وقتی که مسکن‌ها بالاخره اثر کرده‌اند.‌ هیچکس نمی‌تواند کیفیت غمت را درک کند وقتی عزیزی را از دست می‌دهی و در و دیوار قلبت سیاهپوش می‌شود. شک نیست که می‌آیند، در آغوشت می‌کشند و شاید همدلانه‌ اشکی هم بریزند. اما شب که می‌خواهی بخوابی و یاد عزیزت سراغت می‌آید، تنهایی.

حتی وقتی عاشق می‌شوی هم تنهایی. محبوبت هم نمی‌تواند چراغانی‌های قلبت را ببیند وقتی به لبخندش چشم می‌دوزی و دلت پر می‌کشد. شاید هزار بار هم بگویی «دوستت دارم»، ولی کجا می‌توانی دستش را بکشی و ببریش به داخل قلبت، آن پشت مشت‌ها را نشانش بدهی و شریکش کنی در تجربه خواستنش.

و تجربه مرگ را بگو. شاید اصلاً تمام ترسناک بودنش به این باشد که می‌دانی وقتی وقتش برسد باید تنهای تنها، بار و بندیلت را ببندی و بروی. اینجا حتی توهّم تنها نبودن هم به کارت نمی‌آید، چون می‌دانی که نمی‌توانی از سفر مرگ برگردی و با رفقایت از تجربه سفرت بگویی. اینجا دیگر تنهایی‌ات رخ در رخت می‌ایستد‌، دستت را می‌کشد و می‌بردت آنور. به همین راحتی.

همین الان که داری این متن را می‌خوانی… یک لحظه فکر کن. در این چند دقیقه‌ای که داشتی متن را می‌خواندی تنها نبودی؟ دور و برت شاید شلوغ بود ولی تو تنهای تنها سرت در گوشی‌ات/ آی‌پادت/ لپ‌تاپت بود و فارغ از دنیا و آدم‌های دور و برت داشتی تجربه منحصر به فردی را از سر می‌گذراندی.

می‌بینی؟ به همین سادگی است تنهایی انسانی همه ما.

تنهایی راس ساعت هفت

«تنهایی»

عصر

‎اسمش آقای ”الف” بود. آقای ”الف”  شش دندان خراب داشت، و دو تا از دندان‌های جلویی‌اش وقتی داشت در ساندویچی ”خانلری” ساندویچ سوسیس‎اش را گاز می‌زد و از پنجره به رفت و آمد عابرین نگاه می‌کرد، کنده شده بود. پس دندان‌ها را با تکه‌های سوسیس و نان چسبیده بهشان، لای دستمال کاغذی گذاشته بود و بعد روی میز دندان‌پزشک‌اش تا دوباره پیچ و مهره‌اش کند.

‎آقای ”الف”‌، شصت و سه سال داشت و امسال بیست و هشت اسفند ماه وارد شصت و چهار سالگی‌اش می‌شد. ولی هیچ کس تولد آقای ”الف” را یادش نمی‌ماند. همه دنبال خانه تکانی و خرید عیدشان و پاس کردن چک‌هایشان و نقد کردن پول‌هایشان و بدو بدو بودند. خود آقای ”الف” هم بعضی سال‌ها یادش می‌رفت که تولدش بوده، که این سرنوشت محتوم همه اسفندی‌های بیچاره بود.

‎آقای ”الف”‌، موهایش جوگندمی بود، البته نسبت موهای سفیدش بیشتر بود، قدش ۱۸۵ بود و به نظر خودش هنوز جذابیت‌های ویژه‌ای برای جلب نگاه دختران داشت. اما هنوز موفق نشده بود، که جوانی‌اش دود شده بود و به هوا رفته بود با مادر پیرش و پرستاری از او، و بعد از فوت مادر هم آقای ”الف” تا به خود آمده بود، مرد پنجاه ساله‌ای بود و هنوز تنها. ۱۳ سال از فوت مادرش می‌گذشت و آقای ”الف” دیگر می‌خواست، تنهایی‌اش، تنهایی عریان‌اش را بپوشاند.

‎پس راه‌های مختلفی را امتحان کرد، مثلا کتاب آشپزی‌ای که برای مادر مرحومش بود را باز کرد و شروع به آشپزی کرد، خورش بامیه، کباب رولتی، سالاد میگو، و هر روز یک بشقاب غذا به همسایه رو به رو می‌داد که دختر دانشجویی بود و از شهر دوری آمده بود. دختر اوایل با اشتیاق غذاها را می‌گرفت. اما بعد که وراجی‌های آقای ”الف” را دید و تلاشش را برای صحبت کردن، دیگر هیچ دری را به روی آقای ”الف” باز نکرد و آقای ”الف” همچنان در تنهایی سالاد میگو و خورش بامیه و کباب رولتی‌اش را با نوشابه گازدار پایین می‌داد.

‎پس وقتی به دندان‌پزشکی رفت تا دو دندان‌کنده‌اش را روی میز دندان‌پزشک‌اش بگذارد، اول به منشی دندان‌پزشک نگاهی انداخت و شروع به صحبت کرد، منشی اما میلی به صحبت نداشت و دائم می‌رفت و می‌آمد و صحبت‌های آقای ”الف” قطع می‌شد. در آخر هم با صدای بم‌اش، همان طور که داشت جوش کنار دماغش را می کند، گفت که نوبت آقای ”الف” شده و باید ساکت باشد.

‎آقای ”الف” اما تنها بود. به خیابان می‌رفت و به دخترها و پسرهای دست در دست هم، به زن‌ها و مردهای جوان که بچه کوچکی بغلشان بود، با حسرت نگاه می‌کرد. آقای ”الف” حقیقتا تنها بود. به خیابان‌ها می‌رفت و خودش را در شاه‌راه‌ها گم می‌کرد، لای آدم‌ها، لای ماشین‌ها، لای حوادث. آقای ”الف” خیلی تنها بود.

‎پس این بار راه جدیدی را امتحان کرد. تلفن را برداشت و شماره‌ای را گرفت. شماره را نمی‌شناخت. همین طور دستش را روی شماره‌گیرهای تلفن گذاشت و شماره‌ای گرفت. بار اول پسربچه‌ای گوشی را برداشت، آقای ”الف” گفت که مثلا با آقای ”ایکس” کار دارد. پسربچه گفت که اشتباه گرفته و گوشی را گذاشت. بار دوم مردی مسن گوشی را برداشت که گوش‌هایش هم خوب نمی‌شنید، و آنقدر شماره‌های مختلف گرفت تا زنی گوشی را برداشت و آقای ”الف” شروع به صحبت کرد. آقای ”الف” وراج ماهری بود. آنقدر حرف زد و از در و بی‌در گفت و زن گوش داد، تا زن به حرف آمد. وقتی داشتند خداحافظی می‌کردند، زن گفت که باز هم آقای ”الف” به او زنگ بزند، و از صدای خوش آقای ”الف” تعریف کرد.

‎آقای ”الف” خوشحال بود. این اولین بار بود که آنقدر خوشحال بود. و هر روز راس ساعت هفت، این آقای ”الف” بود که گوشی را برمی‌داشت و با خانم ”ب” صحبت می‌کرد. انگار خانم ”ب” هم تنها بود، که هم صحبت هم شده بودند. آقای ”الف” و خانم ”ب” ، حالا شده بودند ”الف و ب”.

‎”الف و ب” ، هر روز راس ساعت هفت با هم گپ می‌زدند، آقای ”الف” از تولد شصت و چهارسالگی‌اش می‌گفت، خانم ”ب” از سالگرد فوت شوهرش، آقای ”الف” از مریضی مادرش می‌گفت، خانم ”ب” از دعواها و جر و بحث‌های با عروسش، آقای ”الف” از دندان شکسته‌‌اش می‌گفت و خانم ”ب” از پادردهایش، آقای ”الف” از فشار خون بالایش می‌گفت و خانم ”ب” از مرض قندش، آقای ”الف” از حقوق بازنشستگی‌اش می‌گفت و خانم ”ب” از شارژ ساختمان‌اش، آقای ”الف” از فوت مادرش می‌گفت و خانم ”ب” از تولد نوه‌اش در سوئد و اینکه چقدر دوست دارد نوه‌اش را ببیند. آقای ”الف” گفت که می‌توانند برنامه‌ریزی کنند و اواخر اسفند به سوئد بروند تا خانم ”ب” نوه‌اش را ببیند و آقای ”الف” هم تولدش را درکنار آن‌ها بگیرد. خانم ”ب” خوشحال شد و گفت که حتما به دخترش خبر می‌دهد.

‎آقای ”الف” هم خوشحال بود، گوشی را که قطع کرد، فکر کرد که به پارک برود و سرش هوایی بخورد و خوشحالی‌اش را مزه‌مزه کند. پس همان طور که داشت سرخوشانه از خیابان رد می‌شد و در دلش نقشه رفتن به سوئد را می‌کشید، ماشین شاسی بلند نقره‌ای که راننده‌اش دختری بود که همان لحظه که آقای ”الف” داشت از خیابان رد می‌شد، موبایلش از دستش افتاد و خم شد که گوشی را بردارد و … آقای ”الف”، با دندان‌های تازه پیچ و مهره شده‌اش، با قد صد و هشتاد و پنج‌اش، با موهای جوگندمی‌اش که نسبت سفیدهایش بیشتر بود، پرت شد وسط خیابان و بعد از آن دیگر هیچ چیز نشنید.

‎و هر روز راس ساعت هفت این خانم ”ب” بود که کنار تلفن منتظر آقای ”الف” بود تا زنگ بزند. و آقای ”الف” دیگر هیچ وقت زنگ نزد.

مثل قیمه‌ی بدون ماست

«تنهایی»

بعدازظهر

گاهی فکر می‌کنم این روزها توی دنیای ژست گرفتن‌ها گیر کردیم. دنیایی که به جای اینکه کتاب بخونیم، باهاش عکس می‌گیریم یا جمله‌های کتابی رو که از کانال های تلگرام پیدا کردیم، زیر پست عکس‌های شخصیمون که خودمون مرکزشیم  می‌نویسیم. چون به نظرمون ژست قشنگیه. با حیوانات عکس می‌گیریم یا در بدترین شرایط اونها رو توی خونه‌هامون نگه می‌داریم تا به بقیه بگیم ببینین من حیوون خونگی دارم چون ژست قشنگیه. لاف میل به تنهایی می‌زنیم. لاف لذت از تکی بودن. لاف توانایی وقت گذروندن با خود. چیزی که اکثرا ازش عاجزیم. گمونم این هم ژست این روزهاست.

تنهایی شبیه چاه آب می‌مونه. چاه می‌تونه ببلعه و بلعنده هم هست اگر حواسمون بهش نباشه. اما از دید آب اگر به چاه نگاه کنی، چاه همون دروازه‌ی ورود به زمینه. جایی که آب‌ها جمع می‌شن و تبدیل به سفره‌های زیرزمینی میشن و خودشون رو گسترده می‌کنن و کش میان و بعد، یک جایی یک چشمه‌ای بیرون می‌زنه. یک چشمه‌ی آب تازه و  تصفیه شده و گوارا. تنهایی هم اگر بهش اجازه بدیم، می‌تونه همین کار رو با شخص بکنه. فرو بدتش، تصفیه‌اش کنه و دنیای درون شخص رو گسترش بده.

تنهایی، همون چیزیه که نمی‌شه نشونش داد. این درس اول تنهاییه. نمی‌شه از تنهایی عکس گرفت. نمی‌شه تنهایی رو کلمه کرد. نمی‌شه توی تنهایی کسی رو شریک کرد. هر قدمی که دیگری به خلوتمون می‌ذاره، تنهایی اولین چیزیه که جلوی پاش قربانی می‌شه. اون چیزی که می‌شه به دیگری نشون داد اسمش تنهایی نیست. میل به صحبت کردن و میل به تقسیم شدن و میل به معاشرته که در نبود دیگری خودش رو به شکل تنهایی نشون می‌ده. وگرنه تنهایی همون لحظه‌ی مقدسیه که در رو روی جهان می بندی و خودت می‌مونی یک سمت و همه چیز، اون سمت دیگه. توی این تنهایی نمیشه چت کرد. نمیشه برای اینستاگرام عکس گرفت. نمیشه پست فیس‌بوک نوشت و نمیشه گوشی موبایل دست گرفت. تلاش برای ارتباط با آدم‌های دیگه اسمش تنهایی نیست. این گریختن از تنهاییه. لاف تنهاییه. بلد نبودن تنهاییه.

من خیلی شده توی جمع شلوغ احساس تنهایی کنم. چه وقتایی؟ وقتی هر کس بیشتر از اینکه به خودش نگاه کنه و حواسش به خودش باشه، به دیگری توجه کرده و برخوردهاش، همه ادا بوده. وقتی مجبور شدم بیشتر از اینکه خودم باشم مشخصات مورد قبول جمع رو داشته باشم. این وقت‌ها هر چقدر بودن ِ با اون جمع کشدارتر شده، تنهایی بیشتر خنج کشیده به گلوم. در برابر، زیاد هم اتفاق می‌افته که کسی دور و برم نبوده و اصلا حس تنهایی نداشتم. انگار در برابر احساسی انقدر درونی، جهان بیرون کاری ازش برنمیاد. نقشی نداره.

تنهایی برای من وقتیه که یه بخش از وجودم رو گم می‌کنم و هیچ نشونه‌ای ندارم کجا رو باید بگردم. یا بهتر بگم وقت‌هایی که احساس می‌کنم خودم برای خودم کافی نیستم. کمم. ناقصم. انگار یه تیکه از اون پازلی که عکس زندگیت روشه گم شده و باید بگردی و پیداش کنی اما نوری نیست. تنهایی همون زمانیه که همه‌ی جهان هست و خودم غایبم. چنین بودنی به مفت هم نمی ارزه.

خون‌مُردگی

«تنهایی»

نیم‌روز

سرآغاز تمام اتفاقات ناخوش‌آیند زندگى من تنهاییه. نه، خیال نکنید مى‌خوام توجیهى بیارم براى اعمال و رفتارم که اینچنین نیست، فقط ریشه اتفاقات و از مسیر درست خارج شدن براى من تنهایى بود. وقتى صحبت از تنهایى میشه اکثر آدمها میگن تو دیگه چرا؟ تو که ازدواج کردى، تو که شوهر دارى، تو که خانواده‌ت کنارتن، تو که دور و اطرافت شلوغه، تو که… و این احمقانه‌ترین حرفیه که میشه زد. تنهایى یک حس درونیه، یک خلاء و یک نیاز روحیه. وقتى کنارت کسى نباشه که احساست رو درک کنه، کسى نباشه با تو به یک موضوع مشترک بخنده حتى اگه در نظر اطرافیان احمقانه باشه، وقتى کسى نیست که به وقت غم سر روى شونه‌ش بگذارى و بى‌حرف بفهمتت و آرومت کنه یعنى تنهایى. تنهایى رو نمیشه با یک جمله، یک نوشته معنى کرد، نمیشه توضیحش داد چون در نظر هر آدمى معناى متفاوتى داره و فقط باید در شرایطش باشى تا بتونى درکش کنى.

من از نظر اطرافیانم آدم منزوى بودم، وقتى مهمان داشتیم مى‌‌رفتم توى اتاق و در رو مى‌بستم، روزهایى که خونه بودم از دیوار صدا در مى‌آمد ولى از من نه و کسى حضورم رو حس نمى‌کرد و خانواده‌م همیشه سرزنشم مى‌کردن که از انسان به دورم، ولى من دور نبودم، من فقط دلم مى‌خواست با کسانى در ارتباط باشم که یک وجه مشترک بینمون باشه، از جمع‌هاى خاله‌زنک و مادرشوهرم چه کرد و شوهرم رابطه جنسیش چطوریه و خواهر‌شوهر عمه فلان کسک چى گفت، چى به من مى‌رسید؟ وقتى نمى‌شد به مادرم که نزدیکترین فرد باید بهم باشه از عشق بگم، نمى‌شد اسم یک پسر رو جلوش بیارم، نمى‌شد به پدرم از قرارهاى دوستانه و حسرتشون صحبت کنم، پس چهاردیوارى اتاقم رو ترجیح مى‌دادم.

وقتى با عشق و علاقه ازدواج کردم، با خودم گفتم تمام شد، تنهایى من هم سر آمد ولى روزهاى پیش روم غیر از این بود. همسرم به نیاز روحى من هیچ توجهى نمى‌کرد، در خیالش همین که مى‌رفت سرکار، براى زندگیمون تلاش مى‌کرد، سر و گوشش نمیجنبید، و برمیگشت خانه کنار من، یعنى خوشبختى. من اما کنارش بودم، توى آغوشش ولى تنهاتر از سابق، من آنقدر حرف توى سینه داشتم که نمیتونستم بهش بگم در حالى که می‌خواستم، من آنقدر آرزو توى سرم مى‌چرخید که دوست داشتم حس شیرین اون آرزوها رو باهاش شریک شم که نمى‌تونستم، که نمى‌ذاشت. نه اینکه بگه حرف نزن، افکارت چرنده، ولى با رفتارش انگار همینا رو داد میزد. من احساس مچاله شدن مى‌کردم، زار میزدم، واقعن عاجز بودم و از عجز خودمو به در و دیوار مى‌زدم . گاهى وقتها انقدر بهم فشار وارد میشد که توى بى‌خوابى‌هاى شبانه، وقتى اون کنارم خواب هفتمین پادشاه رو مى‌دید، یه هو به فکرم میرسید که کاش خفه‌ش کنم، کاش برم یه چاقو بردارم و فرو کنم توى سینه‌اى که انقدر سنگه و نمیفهمه منى که با لبخند و قهقهه پا به خونه‌ش گذاشتم حالا مدتهاست نمى‌خندم.

تنهایى باعث شد من روز به روز ازش دور بشم، باعث شد پا روى باورها و اعتقاداتم بگذارم، باعث شد براى خارج شدن از تنهایى، رو به سمت آدم‌هایى کنم که فقط دلشون یک سرگرمى مى‌خواست، من عوضش دوست داشتم براشون حرف بزنم، بهشون از آرزوهام بگم اما هربار وقتى تا سینه توى لجن رفتم، تنهاتر برگشتم به سمت همسرم و دیدم اون هنوز همون آدمه که نیاز روح و روان من رو نمی‌فهمه و باز روى خوش نشون دادن به آدمى دیگه…

حالا سال‌هاست توى اجتماع هستم، کلى دوست و رفیق دارم، با خونگرمى با همه برخورد مى‌کنم، به همه محبت دارم اما دلم براى داشتن یک رفیق جونى تنگه، دلم آدمى رو مى‌خواد که بشه براش حرف زد، بشه خودت باشى و نقاب نزنى و الکى نخندى، بشه وقتى بهش نگاه مى‌کنى از چشمات دردت رو بخونه و بگه مى‌فهممت و بدونى که مى‌فهمه. قلبم از درد بى‌کسى و تنهایى مچاله شده و غم‌انگیزترین حالت ممکن اینه که اگه یک کلام از دردت بگى دیگران فکر مى‌کنند خوشى زیر دلت زده…

آخ تنهایى، رفیق سال‌هاى سال… حالا تو انگارى توى گوشت و پوست و خون منى، و من آدمى هستم تحقیرشده، بى‌کس، بار عذاب روى سینه و اعتماد به نفس نداشته… من فقط دلم مى‌خواست از تو دور باشم و به وقت نیاز سراغت بیام، اما الان غیر از بودن همیشگى تو، هزاران همراه در من و با منن…

 

تنهایی ترس ندارد

«تنهایی»

پیش از ظهر 

بچه که بودم از تنهایی می‌ترسیدم. شب که از راه می‌رسید از ترس جن و پری و روح و شیاطین که میگفتند در تنهایی سراغ آدمی می‌آید، دنبال سوراخ موش می‌گشتم. والدینم از حال روحی من خبر داشتند. به همین سبب نیز تنهایم نمی‌گذاشتند. شب‌ها بغل دست پدر می‌خوابیدم و دستش را محکم می‌گرفتم. بیچاره تا به خواب رفتن من، رو به طرف من، دست در دست من دراز می‌کشید. پدر است دیگر، قلمان بهشتی است دیگر.  رفیق شفیق بی‌جیره و مواجب است دیگر.

مدرسه ما بزرگ و قدیمی بود. مدیر و ناظم و معلمین در یک اتاق جمع می‌شدند. در گوشه‌ای از این اتاق بزرگ اتاقک کوچک و بدون پنجره‌ای وجود داشت که معلم‌هایمان به آن انبار می‌گفتند و هر کدام از ما که اشتباه می‌کردیم به دفتر می‌فرستاذند تا خوردن زنگ خانه، آنجا زندانی شویم. روزی از روزها که درس را یاد نگرفته بودم خانم معلم مرا به دفتر برد تا در انبار زندانی کند. نزدیک انبار که رسیدیم دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض گرفته و از مدرسه گریختم. این چنین بود که هم از مادر و هم از خانم معلم آن هم سر صف، کتک خوردم. داشتم در گوشه‌ای از حیاط مدرسه گریه‌کنان کف دست‌های سرخ‌شده‌ام را به هم می‌مالیدم که پدر از راه رسید و وارد دفتر شد. احساس کردم که شیر یا پلنگی برای دفاع از من آمده است. به من نزدیک شد و لب‌هایش تکان خورد و گفت: حق‌ات است. هم درس نخواندی هم از مدرسه گریختی. اما چشمانش به چشمان پلنگ زخم‌خورده‌ای می‌مانست که می‌گفت پدرشان را درمی‌آورم. مادرم بسیار سخت‌گیر بود. فکر می‌کرد اگر درس بخوانم و شاغل شوم، خوشبخت خواهم شد. برای همین هم به معلم‌هایم می‌گفت‌: اتی سنین ،سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من.

بزرگتر که شدم دنیای وحشی وحشی نظرم را نسبت به تنهایی تغییر داد. می‌گویند تنهایی مخصوص خداست. بنی‌آدم نمی‌تواند تنها زندگی کند. اما من با این لامصب رفیق شده‌ام. مطالعه و تفکر و نوشتن در تنهایی را دوست دارم. خوردن یک فنجان چای و قهوه داغ در سکوت و آرامش لذتی دیگر دارد. آرامشی را که در تنهایی پیدا کرده‌ام با هیچ چیزی عوض نمی‌کنم.

آینه‌ای در برابر آینه‌ای دیگر

«تنهایی»

صبح

به موقعیت‌های بسیار متضادی می‌توان کلمه تنهایی را نسبت داد. می‌توان وسط یک جمع در حال رقص و پایکوبی بود اما تنها بود و می‌توان روزهای متمادی به جز سلام حرفی نزد و تنها نبود. در واقع تنهایی یک مفهوم انتزاعی است. من وقتی هجده سالم بود برای ادامه تحصیل به شهری رفتم که به شعاع هزار کیلومتری آن، فردی را نمی‌شناختم، اما هیچ وقت احساس تنهایی نکردم .

«ف» حدود هفتاد سال دارد، نوه‌هایش هم ازدواج کرده‌اند، اما همیشه از تنهایی می‌نالد که کسی به خانه‌اش نمی‌رود. «ف» بسیار بداخلاق است و در همه شئون زندگی دیگران دخالت می‌کند، شوهرش هم شبیه خودش است و این خصوصیات اخلاقی‌شان باعث شده که به جز در مناسبت‌ها فردی به دیدن‌شان نرود.

«ب» دختر بسیار خوبی است مهربان، دلسوز و فداکار! بعد از فوت پدر و مادرش سرپرستی خواهر و برادرش را به عهده گرفته و سال‌ها کار کرده است. اکنون خواهر و برادرش ازدواج کرده‌اند. اما به زعم خودش، ازدواج نکردنش به معنای تنهایی‌اش است و از تنها بودنش غصه‌دار است.

«ب» مشکلی دارد که خودش آن را درک نمی‌کند. بسیار نگران است و اگر قرار باشد کار مشترکی با او انجام دهید، به میزانی نگرانی و استرسش را به شما انتقال می‌دهد که شما را به مرز جنون می‌کشاند.

«م» بعد از سی و پنج سال زندگی، همسرش را در یک حادثه از دست داده است، زندگی‌شان معمولی بوده. نه عشقی آتشین، نه نفرتی سهمگین. بر خلاف انتظار بقیه، «م» در ظاهر بی‌تابی نمی‌کند، «م» بر این باور است که تنها نیست و این هم قسمتی از زندگی است.

«ر» بسیار ثروتمند است و برای ثروتمند شدن سختی‌های بسیاری را از سر گذرانده است، اگر او و به قرینه، حمایت مالی‌اش نباشد، خانواده‌اش قادر به ادامه زندگی نیستند، اما «ر» تنهاست و همیشه شاکی است که خانواده‌اش فقط پول او را می‌خواهند. «ر» هیچ وقت فکر نمی‌کند که رفتار خودش و جایگزین کردن عدم حضورش با پول، باعث شده که خانواده‌اش او را در حمایت مالی خلاصه کنند.

به نظرم تنهایی فقط یک موقعیت است که دیدگاه و افکار فردی که دچار این موقعیت می‌شود به آن معنا و مفهوم می‌دهد. در واقع  افراد به فراخور پتانسیل احساسی که دارند به موقعیت‌ها معنا می‌دهند. اما نکته‌ای که در این میان مهم است این است که معنایی که موقعیت‌ها می‌گیرند رابطه‌ی مستقیمی با رفتار و کردار افراد دارند و مسئولیت مستقیم تنهایی یا تنها نبودن هر فردی با خودش است.

و من از خودم تنها شدم!​

«تنهایی»

سپیده‌دم

خیلی ها از تنهایی گریزان هستند ولی من تنهایی را دوست دارم. همیشه دوستش داشتم ولی امروز چون یاد گرفته‌ام با آن به صلح برسم و ازش لذت ببرم، دوستش دارم. تنهایی برایم پیشترها مفهوم خاصی نداشت، بیشتر تلقی از این بود که یکی‌یک‌دانه‌ام، که یک نفر هستم. و این بیشتر دیگران را ناراحت و نگران می‌کرد تا خودم را. خودم کیف می‌کردم که تنها کوچک خانه‌ام و گاهی که لازم است حرف حرف کوچک‌ها باشد، کسی برای همآوردی با من نبود. یک جورهایی سلطنت مطلقه داشتم.

از نظر خودم تنها نبودم و همیشه دوستانی پیدا می‌کردم و روزگارم را با آنها خوش می‌گذراندم. دوستان مهد کودکم، دبستان، دبیرستان و حتی دانشگاه، از همه رقم دوست داشتم که بلاخره یکیشان حوصله خاله‌بازی، شنا، پارک، فیلم، تاتر را داشته باشد. همیشه یکی بود که به حرف دلم گوش کند. یکی پیدا می‌شد که بفهمد چه می‌گویم و بفهمم چه می‌گوید، برای آن وقت‌ها که هیچ‌کس حرفت را نمی‌فهمد و حسابی کلافه‌ای. کسی بود که بتوان ساعت‌ها راجع به کتاب و فیلم با او حرف زد و خسته نشد. همیشه یک نفر پیدا می‌شد که کلاس دانشگاه را بپیچاند و برویم انقلاب‌گردی. اگر هم هیچ کس نبود، از همراهی خودم لذت می‌بردم. بهترین مشاوره‌ها و تلخ‌ترین انتقادها را از آیینه می‌گرفتم. آیینه با من خیلی صادق بود، هزاری همه می‌گفتند خوشگل شده‌ای، آیینه می‌دانست که امروز صبح دلی را شکسته‌ام و قیافه‌ام به مذاقش خوش نمی‌آمد. با این حال همه روابطی که برای خودم دست و پا کرده بودم مشغول بودم و خیلی نمی‌فهمیدم تنهایی یعنی چه. نه که هیچ وقت با دوستی بهم نزده باشم یا خودم یک نفری جایی نبوده باشم یا ندانم حس تنهایی یا درد تنهایی چیست، ولی درکم با اکنون متفاوت بود. فکر می‌کردم یکی دو باری درد تنهایی چشیده‌ام، ولی اشتباه می‌کردم. آن کجا و این کجا.

اولین باری که تنهایی تالاپی خورد بر فرق سرم و از قضا خیلی هم درد داشت، وقتی بود که برای اولین بار با مخاطب خاصم دعوا کردیم. اول‌های حس قشنگ عاشقی بودیم و داشتم حسم را یواش‌یواش مزه می‌کردم و خودم و احساسم را می‌شناختم که مثل همه تازه عاشقان سر هیچ و پوچ دعوایمان شد و قهر کردیم و برگشتم خانه. حال عجیبی داشتم، ملغمه‌ای از دلهره و دل‌پیچه و سردرد و حواس‌پرتی و فراموشی. انگار که دنیا خالی شده بود، انگار که بدون او هیچ جا جای قبل نبود، هیچ کس آشنا نبود، حتی صدایی هم نمی‌آمد. مدام یادم می‌رفت که رنجیده‌ام و قهر کرده‌ام و گوشی را برمی‌داشتم که زنگ بزنم. دلم ضعف می‌رفت، مدام می‌رفتم سر یخچال یک چیزی برمی‌داشتم. هی تشنه می‌شدم. دلهره عجیبی گرفته بودم، بدترین احساسم این بود که اگر همین الان دنیا خراب شود من چطور خودم را به او برسانم؟ بعد از خودم عصبانی می‌شدم که خاک بر سرت، هرچه دلش خواست گفت آنوقت تو در آخرین ثانیه‌های دنیا به جای مادرت و خانواده و دوستان صمیمی و یاران غارت فکر وصال این یک لاقبایی، نمک‎نشناس؟! همه حس‌هایم با هم، همه منطق‌هایم با هم و همه حس و منطق‌هایم با هم حسابی قر و قاطی شده بود. خوابم نمی‌برد. چشم‌هایم را که می‌بستم سرگیجه می‌گرفتم. قرار نداشتم. یک چیزی ته وجودم قل می‌زد که تا بحال نبود. فکر کردم اگر دنیا تمام شود من تنها می‌مانم، و باز وجدانم نهیبم زد که این همه عزیز کرده داری و به خاطر او تنها می‌شوی؟ و بله تنها می‌شدم. ترسیدم. عشقم آنقدر برایم زیبا و خواستنی بود که از نداشتنش می‌ترسیدم و خودم را در دنیای به این بزرگی تنها می‌دیدم. اگر تنهایی که این همه ازش می شنویم این است، خیلی هراسناک و نفرت‌انگیز است. حاضر نبودم اسیرش شود و از آنچه که دریافته بودم ترسیدم، از خودم خیلی ترسیدم که به عینه می‌دیدم که می‌توانم برای فرار از تنهایی به او وابسته بشوم و می‌خواستم چنین کنم و خودم را در راهش منهدم کنم. می‌دیدم که حاضرم از خودم و تمام اصولم بگذرم تا با او باشم، و همان فردایش گذشتم.

از خودم و آرمان‌ها و اصولم گذشتم تا او نرود و تنهایم نگذارد، بی‌خبر از آنکه تنهایی در دلم ریشه کرده و سایه به سایه‌ام می‌آید. و روزی مهمان زندگیم شد. یک روز دیدم که به واقع رفته و این منم که برای فرار از تنهایی باور نمی‌کنم. چشمانم باز شد و دیدم که تنها مانده‌ام. این بار اگر همه حق‌های دنیا را به او می‌دادم و از همه دنیا می‌گذشتم و خودش هم بر می‌گشت، فرقی به حال من نداشت. من مانده بودم و یک دنیای خالی، نه انگیزه‌ای، نه روشنایی آینده‌ای، نه حسی، نه هدفی، هیچ هیچ، من بودم و هیچ. روزها خودم را تحمل کردم، و شب‌ها سرگردان بودم. زندگیم متوقف شده بود در آن لحظه‌های تنهایی. وجودم داشت ذره ذره خورده می‌شد، دیگر یک نفره سینما رفتن معنای تنها بودن و کاری برای فرار از آن پیدا کرده بود. با خودم در خیابان‌ها قدم زدن، خلوت نبود تنهایی بود. بی‌کس نبودم، بی‌خود بودم. از خودم بدم می‌آمد، دیگر برای خودم سرگرم‌کننده نبودم. همه دوستانم تلاش می‌کردند که من را از این حس نجات دهند، هیچ وقت به درخواست‌هایم و همراهی کردنم نه نمی‌گفتند. اگر من ازشان نمی‌خواستم خودشان پیشقدم می‌شدند که تنها نمان. روزهایم شلوغ و پرمشغله بود. به هر چه که در آن دوران عاشقی از آن منع شده بودم، مشغول بودم، هر آنچه که دوست داشتم پیگیری می‌کردم، دلم برای هرچه تنگ شده بود دوباره سراغش رفتم. به نسبت گذشته پرتوان‌تر و با هدف‌تر بودم ولی انگار که نه انگار. همه این کارها را کس دیگری می‌کرد. کسی که به جسم من دسترسی داشت ولی حسم از آن عاری بود. من تنها بودم بی‌هیچ شوقی برای ادامه. از همه طرف پیشنهاد می‌رسید که دوباره عاشق شو، تنها نمان. ولی درد من نبودن خودم بود نه کس دیگری. دست‌هایم دست های دیگری را کم نداشتند، خودشان را کم داشتند. انگار آن همه «باشد هر چه تو بخواهی‌ها» خودم را از وجود خودم پاک کرده بود. باری، تنهای دیگری سر راهم سبز شد و خواستیم که تنهایی‌مان را با هم پر کنیم، که افاقه نکرد. یعنی آنطور که همه انتظار داشنتد و نسخه می‌پیچیدند افاقه نکرد. آن تنهای همراه شده با من، شده بود آیینه تمام‌نمای خودم. خودم را مانند او می‌دیدم که چقدر کسل و بی‌رمقم. در ظاهر سفرهای زیادی رفتیم، برو بیایی داشتیم ولی که چه. در او همین «که چه» را می‌دیدم. می‌دیدم که چقدر وصله ناجور است به تن من. این سرگردانی به من نمی‌آمد. کجا بود آن لذت‌های یک‌نفره؟ مگر دو نفره بودن چه داشت که حالا دیگر یک نفر این چنین بی‌بها شده بود. هر چه او بیشتر از تنهاییش به من فرار کرد، من بیشتر خودم را مفلوک و ناپسند دیدم. دست و پا زدن‌های او مرا دوباره بیدار کرد. شروع کردم به تمرین، شروع کردم از نو کشف لذت با خودم بودن. اولش سخت بود، فکر می‌کردم خودم را گول میزنم ولی کم کم هرچه یادم رفته بود برگشت، دوباره با خودم خوش گذشت، دوباره خودم را در آیینه پیدا کردم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. این بار حواسم را جمع می‌کنم که دوباره لابلای حس‌های جدید و غریب گمش نکنم.

تخیلات

«تنهایی»

سحرگاه

دبستان یک هفته صبحى بودیم و یک هفته بعد از ظهرى. این باعث می‌شد که من ساعت‌هاى طولانى در خانه تنها باشم. تابستون‌ها هم با اینکه دو دفعه در روز می‌رفتم شنا ولى همش توى خونه تنها بودم. از تنهایى هیچوقت ناراحت نبودم. اونقدر داستان ساخته بودم تو این تنهایى و اینقدر بازى با تخیلاتم درست کرده بودم که بهترین سال‌هاى بچگیم همون دوران بود. اگر فیلم می‌دیدم یا کتاب می‌خوندم، فرداش تمام داستان رو توى خونه تنهایى اجرا می‌کردم. بهترین بازیگر بودم و با تخیلات بچگى بهترین صحنه‌ها رو تجسم می‌کردم.

تنهایى ادامه پیدا کرد تو راهنمایى و دبیرستان. تابستون‌ها هم ساعت‌هایش زیادتر می‌شد. ولى دیگه داستان با تخیلات تمام نمی‌شد و بعضى وقتها کارهاى خطرناک می‌کردم. نمی‌دونم از سر بى‌حوصلگى بود یا از خصوصیات نوجوان بودن. کتاب زیاد می‌خوندم، اینقدر که هفته‌اى دو – سه تا کتاب تموم می‌کردم. خونه ساکت بود و من هم تمرکز داشتم و سریع کتاب‌ها به آخر می‌رسید. ولى بین اون کتاب‌ خوندن‌ها، با تلفن هم زیاد حرف می‌زدم. با پسر همسایه.

خونه ما همیشه صبح‌ها تا ساعت چهار بعد از ظهر خالى بود. حتى وقتى دانشگاه بودم هم بعضى وقت‌ها در تنهایى با تخیلاتم اون بازى‌هاى قدیمى رو ادامه می‌دادم ولى دیگه من شاهزاده نبودم. الان دیگه تصوراتم به دست آوردن اون پسرى بود که ازش خوشم می‌اومد. ولى این بازى ادامه پیدا کرد و باعث شد با تنهایى مشکلى نداشته باشم.

از ایران که بیرون آمدم، دیگه زندگى سخت شد و اون بازى‌هاى تخیلى فراموش شد. بعد از طلاق مزه سخت و سرد تنهایى رو چشیدم. خونه که می‌اومدم همه چیز همون جورى بود، سرد و خاک‌آلوده. تخیلاتم هم طلاق گرفته بودند. فقط تنهایى بود و سکوت. انگار یادم رفته بود که تنهایى دوست قدیمم بود. یادم رفته بود چطور با خودم راحت باشم و از تنهایى لذت ببرم. این دقیقا همون احساسى بود که سال‌ها بعد، بعد از بچه‌دارشدن حس کردم. وقتى تمام دوستان نزدیکم فراموش کردند که انسان بعد از بچه‌دار شدن هم انسان و دوست باقى میمونه. وقتى دیگه دعوت نشدم و فقط عکس‌ها رو دیدم از دور‌همى‌هایى که تا همین چند ماه پیشش، من حامله هم همیشه دعوت بودم.

بعد از بچه دوم دیگر ساعتى در روز براى من نماند. من اگر چند دقیقه براى خودم داشتم یا از خستگى خوابم برده بود یا تمام  وقت را با ماشین لباسشویى مشغول بودم. تا وقتى که جفتشون رفتند مهد کودک و من دو هفته وقت داشتم تا کارم شروع بشه. اون دو هفته اونقدر تاریک و دلگیر بودند که حتى فکر کردن بهش، احساس افسردگى بهم میدهد. حتى بعضى روزها چراغ هم روشن نمی‌کردم.  نمی‌دونستم با این همه وقت چه کار کنم. انگار قدرت لذت بردن از تنهایى رو در بزرگسالى از دست داده‌ام. شاید باید تصورات و تخیلات و داستان‌هاى جدید پیدا کنم.

تنهایی مردانه

«تنهایی»

مهمان هفته: فربد م

صفر- دعوت شده از من به عنوان یک مرد در وبلاگی که نویسنده‌هایش زن‌ها هستند، مطلبی بنویسم. کتمان نمی‌کنم با اینکه خیلی روی خودم کار کرده و آموخته‌ و تمرین کرده‌ام، هنوز خودم را مبتلا به درصدی از یک ذهنیت جنسیت‌زده می‌دانم که سعی می‌کنم کنترلش کنم. هنوز گاهی وقت‌ها توی جمع‌های مردانه، یا توی خلوت خودم معتقدم که زن‌ها فلان کاره نیستند، ولی توی دلم این را هم در نظر می‌گیرم اگر زن‌های اطرافم گاه توانایی‌های کمتری در مسائل مشابه با مردها بروز می‌دهند، بخش زیادی از آن تقصیر خود ماهاست که فضا را آماده نکردیم، تلاش نکردیم برای تغییر فضا، اجازه بروز توانایی‌ها را ندادیم و مغلوب سنت و گذشته و محیط‌مان شدیم.

یک- قرار داشتم درباره «تنهایی» بنویسم، «تنهایی مردانه» (!)؛ هر چند من معتقدم قطعا «تنهایی» یک مفهومی نیست که بشود مثل دستشویی، زنانه – مردانه‌اش کرد. تنهایی یک موقعیت است، یه حس است، یک اتمسفری است که اطراف آدم‌ها را فرا گرفته.

دو- آدم به نفسه تنهاست. بی‌تردید. سعی می کند با چسبیدن به آدم‌های دیگر، به اشیا، حیوانات، ابزار یا محیط و با ملغمه‌ای به اسم تمدن آن را پر کند. تنهایی آدم، پر نمی‌شود، فراموش می‌شود. مثل یک زخم قدیمی که توی چشم نیست. مثل یک ترک دیوار که با تابلویی پوشانده شده. مثل چکه شیر آب که جرم گرفته.

سه- تنهایی در ایران، در محیطی که به واسطه نوع زندگی هزاران ساله مردمش، چیزی به اسم «حریم خصوصی» عملا معنایی نداشته، اینکه آدم‌ها تنها باشند یا تنهایی‌شان را پنهان نکنند؛ همیشه یک وصله ناجور بوده؛ لزوما آدمی که تنهایی‌اش را با رسوم و آدمها و بازی‌های اطرافش نپوشانده باشد «یک تخته‌اش کم است» و «یک چیزی‌اش می‌شود» و بسیار خوشحالم که این روزها به واسطه تکنولوژی و سبک زندگی و  عوض شدن نسل‌ها، تنهایی دیگر «انگ» نیست و مثل جذام، باعث نمی‌شود که طرد شوی از همه چیز و همه کس.

چهار- جوان بودن جرم است، مجرد بودن جرم است، لذت بردن جرم است. تنها بودن جرم است.

پنج- باور عمومی می‌گوید وقتی کسی تنهاست، قطعا دارد شیطنت می‌کند. باور عمومی بر این‌ست که ما همه گناهکاریم و تنها نگاه نگهبان خدا-جامعه-والدین است که ما را از گناه و پلیدی باز می‌دارد.

شش- آدم‌ها تنها هستند چون اینگونه «وجود» دارند. زنجیرهایی مانند خویشاوندی، تمدن، شغل و مانند آن ما را به هم متصل می‌کند، اما «تنهایی» را پر نمی‌کند. «تنهایی» را چیزی جبران نمی‌کند. تنهایی حفره‌ای است که با هیچ چیزی پر نمی‌شود. تنها آنها که درک درستی از تنهایی خود دارند و با این حفره در وجودشان کنار آمده‌اند، می‌دانند چطور لبه‌های زبر و خشن آن را نرم کنند، خرده شکسته‌های وجودشان را جارو کنند در پستو، یک لیوان چای بریزند و از غار تنهایی خود، لذت ببرند.

هفت- با صد هزار مردم، تنهایی
        بی صد هزار مردم، تنهایی (رودکی)