دسته: تنهایی

رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

«تنهایی»

بامداد

من آدم تنهایی هستم. حرف امروز و دیروزم هم نیست. همیشه همین طور بودم. تا جایی که یادم میاد هیچ‌وقت میونه خوبی با مهمونی و عروسی و جاهای شلوغ نداشتم و هیچ‌وقت از اون دسته آدمایی نبودم که دوستای زیادی دارن و پایه اصلی دورهمی و مهمونین. من همیشه یه تعداد خیلی محدود دوست داشتم که در کنار اون‌ها احساس آرامش می‌کردم و هر وقت هم که فکر می‌کردم این آرامش داره از بین میره یا داره آلوده به اختلاف نظر و جر و بحث می‌شه، از همون تعداد محدود هم فاصله می‌گرفتم.

من زیاد دلم واسه بیرون رفتن از خونه تنگ نمی‌شه. می‌تونم روز و روزها توی خونه بمونم و دلم هم نمی‌گیره. ربطی به اینترنت و بازیای امروزی هم نداره. یعنی اونوقتا که من جوونتر بودم اصلا اینترنتی وجود نداشت. روزای عادی کار می‌کردم و درس می‌خوندم، روزای تعطیلی هم دنبال کارای شخصی خودم بودم. اما اگه فضای بیرون جوری نبود که دلچسبم باشه، بدون هیچ دلتنگی و ناراحتی توی خونه می‌موندم و سرم گرم کتاب خوندن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن بود. با این اوصاف شاید براتون عجیب نباشه که بگم من در تمام عمرم هرگز دهه محرم از خونه بیرون نرفتم مگه به ضرورت. یعنی تا حالا سابقه نداشته که من برای دیدن سینه‌زنی بیرون برم یا توی هیئت و مراسمی باشم. اینو به خیلیا که می‌گم تعجب می‌کنن. اما خب این جوریه.

خیلی دلم می‌خواد واسه سال‌های بعد که پیرتر می‌شم، بتونم برم یه جای ساکت و آروم، مثلا توی یه ده خلوت زندگی کنم. زیاد نگران رفت و آمدم نیستم. با خودم فکر می‌کنم دو هفته‌ای، ماهی یه بار میرم شهر و خریدامو می‌کنم و برمی‌گردم. دوست ندارم خونه‌م پاتوق بشه، یه جوری که مثلا آخر هفته از شدت شلوغی و تردد مهمونا نتونی نفس بکشی، اما بدم نمیاد همیشه یه اتاق حاضر و آماده واسه یکی دو تا مهمون داشته باشم. به نظرم خیلی خوبه که گاهی مهمونی که روحیاتش مثل خودمه برای دیدنم بیاد.

من تنها زندگی می‌کنم. یعنی مرد خاصی توی زندگیم نیست. هیچ برنامه‌ای هم برای وارد کردن مردی به زندگیم ندارم. خوشحالم، راحتم، تنهایی اذیتم نمی‌کنه. یه زمانی خیلی دلم می‌خواست با یکی آشنا بشم. اما الان دیگه نه. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد یهو… اما بابت حال و روزگار الانم خیلی هم خوشحال و شکرگزارم و فکر می‌کنم دیگه حوصله زندگی مشترک داشتن رو ندارم. دیگه توی سنی نیستم که بتونم خودمو با یه آدم دیگه سازگار کنم. اونقدر بدبختی کشیدم که دلم بخواد همین چهار صباح باقیمونده عمرم، همون جور که دلم می‌خواد زندگی کنم.

همه اینا رو گفتم، اما اگه شما منو از نزدیک دیده بودین حرفامو باور نمی‌کردین. من آدم خوشرو و خونگرمی هستم و تقریبا همیشه لبخند به لب دارم. با همه شوخی می‌کنم، خوش صحبتم. توی کارهای گروهی آدم موثری هستم و تمام تلاشمو می‌کنم که باری به دوش کسی اضافه نکنم. هیچکس نمی‌دونه من با اون همه منش اجتماعی که از خودم نشون میدم، چقدر عاشق تنهایی‌های خودمم.

Advertisements

جهانی به وسعت یک کاغذ

«تنهایی»

شبانگاه

آبان حرف خوبی می‌زد. می‌گفت: «بعضی آدم ها باید گاهی تنها بمانند، باید تنها باشند، یعنی باید تنهایی را داشته باشند.» انگار تنهایی تفریح یا برنامه‌ای باشد که باید برایش یک وقتی را یک جایی را اختصاص داد و اگر نباشد طرف ممکن است مثل بیمار ِ مبتلا به آسمی  که بدون اسپری مانده، آنقدر سرفه کند که کبود شود.

بعضی آدم‌ها در جمع، همان هستند که در تنهایی خودشان، همانقدر شاد و درخشان یا همانقدر غمگین و درخود فرو رفته؛ اما آدم‌های دیگر، آن «تنهایی-نیازها»، ممکن است در جمع سرزنده‌ترین و خوشحال‌ترین باشند اما به جایی نیاز دارند که در آن، خودِ خودشان را بنشانند جلویشان و با خیال راحت غمگین باشند، آرام و سنگین باشند و حتا بر عکس، آن آدمِ کم‌حرف ِ جمع‌های دوستانه هم بی‌شک یک جایی دست خود اصلی‌اش را می‌گیرد و با هم دور تا دور اتاق می‌رقصند، ‌آهنگ شش و هشت گوش می‌کنند و شانه و گردن بالا می‌اندازند و با صدای ببند می‌خندند. آن جا، آن غار تنهایی جای خوبی است. گاهی برای فرار، گاهی برای زندگی و گاهی برای نفس کشیدن.

دارم به دور و برم فکر می‌کنم به آدم‌هایی که گمان می‌کنم غار دارند و دوست دارند گاهی تنهای‌تنها باشند. نه به دلیل خسته شدن از آدم‌ها، بلکه فقط برای جمع کردن خودشان، برای به تفاهم رسیدن دوباره با دنیا یا حتی فقط برای تفریح کردن، برای «خود‌»شان بودن. آبان می‌گوید: ببین تو، توی آن دفتر پر برگ دست سازت تنهایی، آن جا غار توست.

تا قبلش فکر می‌کردم باید غار جایی باشد مکان خاصی داشته باشد که آدم بتواند به آن پناه ببرد اما راست می‌گفت همین یک کف دست کاغذ و همین یک بند انگشت مداد غار بزرگ تنهایی من است. می‌روم توی کاغذها، آهنگ‌ها را می‌نویسم، نقاشی می‌کنم، می‌رقصم، می‌خندم، گریه می‌کنم و وقتی می‌آیم بیرون انگار آدم نویی متولد شده باشد؛ می‌توانم تمام جهان را در آغوش بکشم و برسم به صلح مُدام…

و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ

«تنهایی»

شامگاه

هیچ کس او را نمی‌شناخت اما به باور من تنهایی چیزی شبیه به اوست. تنهایی زنی است بالا بلند که  هر روز با پیراهنی سرخ می‌آمد به میدان فردوسی – یکی از شلوغ‌ترین مکانهای تهران – و می‌ایستاد به انتظار. شنیده بودم سی سال با پیراهن و کفش و کیف و جوراب سرخ می‌آمده. از کجا؟ کسی نمی‌داند. بعد در گوشه‌ای می‌ایستاده به تماشای رهگذران. تا ساعتی پیش از غروب می‌مانده و بعد می‌رفته. به کجا؟ این را هم کسی نمی‌داند. بعدها که انقلاب شده هم قصه همین بوده و تنها شال سرخی برای پوشاندن موهایش به ماجرا اضافه می‌شود.

قصه‌ی این زن تا یک جایی بر عشق استوار است. او زن عاشقی است خیره مانده در وعده‌گاه که قصه‌اش را هر کس به شکلی نقل می‌کند . یکی می‌گوید زنی بوده که در عشق ناکام مانده و روزها در انتظار معشوق ایستاده در وعده‌گاهش و چهره‌ی مردمان در حال عبور را کاویده. دیگری می‌گوید قرار بوده با پیراهن سرخ بیاید به دیدار کسی‌ که فقط تا پیش از آن او را ندیده و فقط می‌دانسته قرار است از روی سرخی پیراهنش او را بشناسد؛ گویا قرار بوده با هم بگریزند که معشوق قالش گذاشته. از یک جایی به بعد اما، یعنی درست از نقطه‌ای که معشوق قالش می‌گذارد عشق و انتظار در تنهایی زن حل می‌شوند، ذوب می‌شوند، فراموش می‌شوند. زن حالا زنی تنها و سرخ‌پوش است که روزگاری عاشق بوده… عشق و انتظار یاران قدیم همند. انگار عشقی که به وصل برسد سرنوشتی جز زوال ندارد. انگار همین فاصله با معشوق نتیجه‌ی زیباتری از یک عاشقانه خلق می‌کند اما وزن تنهایی در این داستان می‌چربد به قصه‌های عاشقانه.

پایان این قصه باز است. مثلا فکر کنید؛ یک روز سرد زمستانی رهگذری رد شده و زن را دیده در یک لا قبای سرخ ایستاده زیر برف. بعد سرش را برده جلو و پرسیده سردت نیست خانم؟ و زن در سکوت زل زده به دور دست‌ها، مات و مبهوت. در تنهایی مرده…

به اینجای قصه‌ که می رسم معمولا نفسم به سختی بالا می‌آید. فکر می‌کنم زن شده نمادی از تنهایی و عشق و انتظار، اسم و رسمش را کسی نمی‌داند اما شاعران این سرزمین برای یاران سفر کرده‌شان با اشاره به او شعرها گفته‌اند. با فکر کردن به او همیشه از خودم می‌پرسم می‌ارزد که عاشق باشی و تنها بمانی؟ و کسی توی ذهنم هر بار جواب می‌دهد: نه، هیچ عشقی نمی‌ارزد به همه عمر تنها ماندن.

*عنوان شعری است از محمدعلی سپانلو

ز گهواره تا گور

«تنهایی»

غروب

بگذار از اولش شروع کنیم. یک دانه اسپرم و یک دانه تخمک، بدون هیچ دوست و آشنا و همراهی، تنهای تنها، وارد ماجرای خارق‌العاده شکل‌گیری انسان می‌شوند و بعدش سلول تخم، سفرش را برای یافتن جایی مناسب در داخل رحم به تنهایی شروع می‌کند. جنین آرام آرام و در تنهایی خیس رحم مادر، سلول‌هایش را می‌سازد‌، نه ماه درون مایعی گرم غوطه می‌خورد و بعد تجربه شگفت تولد را به تنهایی پشت سر می‌گذارد. در تمام این نه ماه چشمهایی از ناکجا آباد‌، با سونوگرافی و تست فلان و بهمان، سعی می‌کنند سر از دنیای این موجود کوچک در بیاورند اما در نهایت کیست که بتواند توصیف کند آن حس تنهایی داخل رحم مادر دقیقاً چه حسی است.

و تجربه تولد را بگو. وقتی قرار است به جبر طبیعت و هورمون و هزار چیز دیگر از آن محیط آسوده به دنیای سرد و ناشناخته بیرون پا بگذاری. باز هم دست‌هایی هست که آن بیرون انتظارت را می‌کشند. پزشکی که سعی می‌کند عبورت را از آن دالان تنگ به دنیای وسیع بیرون راحت‌تر کند و یا گاهی که شرایط ایجاب می‌کند با چاقویی خلوت آبگونه‌ات را به هم بزند. مادری که آغوشش برایت گشوده است تا تنهایی کوچکت را پر کند. اما باز هم تنهایی. به تنهایی شیر خوردن را یاد می‌گیری. به تنهایی اولین دفعت را انجام میدهی و به تنهایی اولین گریه‌هایت را می‌کنی. در تمام زندگی، تمام تجربیات انسانی‌ات را به تنهایی از سر می‌گذرانی، بعد میروی و راجع به آنها با دوست و آشنا و این و آن صحبت می‌کنی و توهّم برت می‌دارد که در زندگی همراهانی داری.

تنهایی. در تمام تجربیات انسانی‌ات تنهایی. هیچکس نمی تواند در درد کشیدن تو شریک باشد وقتی که از شدت دندان‌درد داری به خودت می‌پیچی و هیچکس نمی‌تواند آن رهایی بعد از دردت را بفهمد وقتی که مسکن‌ها بالاخره اثر کرده‌اند.‌ هیچکس نمی‌تواند کیفیت غمت را درک کند وقتی عزیزی را از دست می‌دهی و در و دیوار قلبت سیاهپوش می‌شود. شک نیست که می‌آیند، در آغوشت می‌کشند و شاید همدلانه‌ اشکی هم بریزند. اما شب که می‌خواهی بخوابی و یاد عزیزت سراغت می‌آید، تنهایی.

حتی وقتی عاشق می‌شوی هم تنهایی. محبوبت هم نمی‌تواند چراغانی‌های قلبت را ببیند وقتی به لبخندش چشم می‌دوزی و دلت پر می‌کشد. شاید هزار بار هم بگویی «دوستت دارم»، ولی کجا می‌توانی دستش را بکشی و ببریش به داخل قلبت، آن پشت مشت‌ها را نشانش بدهی و شریکش کنی در تجربه خواستنش.

و تجربه مرگ را بگو. شاید اصلاً تمام ترسناک بودنش به این باشد که می‌دانی وقتی وقتش برسد باید تنهای تنها، بار و بندیلت را ببندی و بروی. اینجا حتی توهّم تنها نبودن هم به کارت نمی‌آید، چون می‌دانی که نمی‌توانی از سفر مرگ برگردی و با رفقایت از تجربه سفرت بگویی. اینجا دیگر تنهایی‌ات رخ در رخت می‌ایستد‌، دستت را می‌کشد و می‌بردت آنور. به همین راحتی.

همین الان که داری این متن را می‌خوانی… یک لحظه فکر کن. در این چند دقیقه‌ای که داشتی متن را می‌خواندی تنها نبودی؟ دور و برت شاید شلوغ بود ولی تو تنهای تنها سرت در گوشی‌ات/ آی‌پادت/ لپ‌تاپت بود و فارغ از دنیا و آدم‌های دور و برت داشتی تجربه منحصر به فردی را از سر می‌گذراندی.

می‌بینی؟ به همین سادگی است تنهایی انسانی همه ما.

تنهایی راس ساعت هفت

«تنهایی»

عصر

‎اسمش آقای ”الف” بود. آقای ”الف”  شش دندان خراب داشت، و دو تا از دندان‌های جلویی‌اش وقتی داشت در ساندویچی ”خانلری” ساندویچ سوسیس‎اش را گاز می‌زد و از پنجره به رفت و آمد عابرین نگاه می‌کرد، کنده شده بود. پس دندان‌ها را با تکه‌های سوسیس و نان چسبیده بهشان، لای دستمال کاغذی گذاشته بود و بعد روی میز دندان‌پزشک‌اش تا دوباره پیچ و مهره‌اش کند.

‎آقای ”الف”‌، شصت و سه سال داشت و امسال بیست و هشت اسفند ماه وارد شصت و چهار سالگی‌اش می‌شد. ولی هیچ کس تولد آقای ”الف” را یادش نمی‌ماند. همه دنبال خانه تکانی و خرید عیدشان و پاس کردن چک‌هایشان و نقد کردن پول‌هایشان و بدو بدو بودند. خود آقای ”الف” هم بعضی سال‌ها یادش می‌رفت که تولدش بوده، که این سرنوشت محتوم همه اسفندی‌های بیچاره بود.

‎آقای ”الف”‌، موهایش جوگندمی بود، البته نسبت موهای سفیدش بیشتر بود، قدش ۱۸۵ بود و به نظر خودش هنوز جذابیت‌های ویژه‌ای برای جلب نگاه دختران داشت. اما هنوز موفق نشده بود، که جوانی‌اش دود شده بود و به هوا رفته بود با مادر پیرش و پرستاری از او، و بعد از فوت مادر هم آقای ”الف” تا به خود آمده بود، مرد پنجاه ساله‌ای بود و هنوز تنها. ۱۳ سال از فوت مادرش می‌گذشت و آقای ”الف” دیگر می‌خواست، تنهایی‌اش، تنهایی عریان‌اش را بپوشاند.

‎پس راه‌های مختلفی را امتحان کرد، مثلا کتاب آشپزی‌ای که برای مادر مرحومش بود را باز کرد و شروع به آشپزی کرد، خورش بامیه، کباب رولتی، سالاد میگو، و هر روز یک بشقاب غذا به همسایه رو به رو می‌داد که دختر دانشجویی بود و از شهر دوری آمده بود. دختر اوایل با اشتیاق غذاها را می‌گرفت. اما بعد که وراجی‌های آقای ”الف” را دید و تلاشش را برای صحبت کردن، دیگر هیچ دری را به روی آقای ”الف” باز نکرد و آقای ”الف” همچنان در تنهایی سالاد میگو و خورش بامیه و کباب رولتی‌اش را با نوشابه گازدار پایین می‌داد.

‎پس وقتی به دندان‌پزشکی رفت تا دو دندان‌کنده‌اش را روی میز دندان‌پزشک‌اش بگذارد، اول به منشی دندان‌پزشک نگاهی انداخت و شروع به صحبت کرد، منشی اما میلی به صحبت نداشت و دائم می‌رفت و می‌آمد و صحبت‌های آقای ”الف” قطع می‌شد. در آخر هم با صدای بم‌اش، همان طور که داشت جوش کنار دماغش را می کند، گفت که نوبت آقای ”الف” شده و باید ساکت باشد.

‎آقای ”الف” اما تنها بود. به خیابان می‌رفت و به دخترها و پسرهای دست در دست هم، به زن‌ها و مردهای جوان که بچه کوچکی بغلشان بود، با حسرت نگاه می‌کرد. آقای ”الف” حقیقتا تنها بود. به خیابان‌ها می‌رفت و خودش را در شاه‌راه‌ها گم می‌کرد، لای آدم‌ها، لای ماشین‌ها، لای حوادث. آقای ”الف” خیلی تنها بود.

‎پس این بار راه جدیدی را امتحان کرد. تلفن را برداشت و شماره‌ای را گرفت. شماره را نمی‌شناخت. همین طور دستش را روی شماره‌گیرهای تلفن گذاشت و شماره‌ای گرفت. بار اول پسربچه‌ای گوشی را برداشت، آقای ”الف” گفت که مثلا با آقای ”ایکس” کار دارد. پسربچه گفت که اشتباه گرفته و گوشی را گذاشت. بار دوم مردی مسن گوشی را برداشت که گوش‌هایش هم خوب نمی‌شنید، و آنقدر شماره‌های مختلف گرفت تا زنی گوشی را برداشت و آقای ”الف” شروع به صحبت کرد. آقای ”الف” وراج ماهری بود. آنقدر حرف زد و از در و بی‌در گفت و زن گوش داد، تا زن به حرف آمد. وقتی داشتند خداحافظی می‌کردند، زن گفت که باز هم آقای ”الف” به او زنگ بزند، و از صدای خوش آقای ”الف” تعریف کرد.

‎آقای ”الف” خوشحال بود. این اولین بار بود که آنقدر خوشحال بود. و هر روز راس ساعت هفت، این آقای ”الف” بود که گوشی را برمی‌داشت و با خانم ”ب” صحبت می‌کرد. انگار خانم ”ب” هم تنها بود، که هم صحبت هم شده بودند. آقای ”الف” و خانم ”ب” ، حالا شده بودند ”الف و ب”.

‎”الف و ب” ، هر روز راس ساعت هفت با هم گپ می‌زدند، آقای ”الف” از تولد شصت و چهارسالگی‌اش می‌گفت، خانم ”ب” از سالگرد فوت شوهرش، آقای ”الف” از مریضی مادرش می‌گفت، خانم ”ب” از دعواها و جر و بحث‌های با عروسش، آقای ”الف” از دندان شکسته‌‌اش می‌گفت و خانم ”ب” از پادردهایش، آقای ”الف” از فشار خون بالایش می‌گفت و خانم ”ب” از مرض قندش، آقای ”الف” از حقوق بازنشستگی‌اش می‌گفت و خانم ”ب” از شارژ ساختمان‌اش، آقای ”الف” از فوت مادرش می‌گفت و خانم ”ب” از تولد نوه‌اش در سوئد و اینکه چقدر دوست دارد نوه‌اش را ببیند. آقای ”الف” گفت که می‌توانند برنامه‌ریزی کنند و اواخر اسفند به سوئد بروند تا خانم ”ب” نوه‌اش را ببیند و آقای ”الف” هم تولدش را درکنار آن‌ها بگیرد. خانم ”ب” خوشحال شد و گفت که حتما به دخترش خبر می‌دهد.

‎آقای ”الف” هم خوشحال بود، گوشی را که قطع کرد، فکر کرد که به پارک برود و سرش هوایی بخورد و خوشحالی‌اش را مزه‌مزه کند. پس همان طور که داشت سرخوشانه از خیابان رد می‌شد و در دلش نقشه رفتن به سوئد را می‌کشید، ماشین شاسی بلند نقره‌ای که راننده‌اش دختری بود که همان لحظه که آقای ”الف” داشت از خیابان رد می‌شد، موبایلش از دستش افتاد و خم شد که گوشی را بردارد و … آقای ”الف”، با دندان‌های تازه پیچ و مهره شده‌اش، با قد صد و هشتاد و پنج‌اش، با موهای جوگندمی‌اش که نسبت سفیدهایش بیشتر بود، پرت شد وسط خیابان و بعد از آن دیگر هیچ چیز نشنید.

‎و هر روز راس ساعت هفت این خانم ”ب” بود که کنار تلفن منتظر آقای ”الف” بود تا زنگ بزند. و آقای ”الف” دیگر هیچ وقت زنگ نزد.

مثل قیمه‌ی بدون ماست

«تنهایی»

بعدازظهر

گاهی فکر می‌کنم این روزها توی دنیای ژست گرفتن‌ها گیر کردیم. دنیایی که به جای اینکه کتاب بخونیم، باهاش عکس می‌گیریم یا جمله‌های کتابی رو که از کانال های تلگرام پیدا کردیم، زیر پست عکس‌های شخصیمون که خودمون مرکزشیم  می‌نویسیم. چون به نظرمون ژست قشنگیه. با حیوانات عکس می‌گیریم یا در بدترین شرایط اونها رو توی خونه‌هامون نگه می‌داریم تا به بقیه بگیم ببینین من حیوون خونگی دارم چون ژست قشنگیه. لاف میل به تنهایی می‌زنیم. لاف لذت از تکی بودن. لاف توانایی وقت گذروندن با خود. چیزی که اکثرا ازش عاجزیم. گمونم این هم ژست این روزهاست.

تنهایی شبیه چاه آب می‌مونه. چاه می‌تونه ببلعه و بلعنده هم هست اگر حواسمون بهش نباشه. اما از دید آب اگر به چاه نگاه کنی، چاه همون دروازه‌ی ورود به زمینه. جایی که آب‌ها جمع می‌شن و تبدیل به سفره‌های زیرزمینی میشن و خودشون رو گسترده می‌کنن و کش میان و بعد، یک جایی یک چشمه‌ای بیرون می‌زنه. یک چشمه‌ی آب تازه و  تصفیه شده و گوارا. تنهایی هم اگر بهش اجازه بدیم، می‌تونه همین کار رو با شخص بکنه. فرو بدتش، تصفیه‌اش کنه و دنیای درون شخص رو گسترش بده.

تنهایی، همون چیزیه که نمی‌شه نشونش داد. این درس اول تنهاییه. نمی‌شه از تنهایی عکس گرفت. نمی‌شه تنهایی رو کلمه کرد. نمی‌شه توی تنهایی کسی رو شریک کرد. هر قدمی که دیگری به خلوتمون می‌ذاره، تنهایی اولین چیزیه که جلوی پاش قربانی می‌شه. اون چیزی که می‌شه به دیگری نشون داد اسمش تنهایی نیست. میل به صحبت کردن و میل به تقسیم شدن و میل به معاشرته که در نبود دیگری خودش رو به شکل تنهایی نشون می‌ده. وگرنه تنهایی همون لحظه‌ی مقدسیه که در رو روی جهان می بندی و خودت می‌مونی یک سمت و همه چیز، اون سمت دیگه. توی این تنهایی نمیشه چت کرد. نمیشه برای اینستاگرام عکس گرفت. نمیشه پست فیس‌بوک نوشت و نمیشه گوشی موبایل دست گرفت. تلاش برای ارتباط با آدم‌های دیگه اسمش تنهایی نیست. این گریختن از تنهاییه. لاف تنهاییه. بلد نبودن تنهاییه.

من خیلی شده توی جمع شلوغ احساس تنهایی کنم. چه وقتایی؟ وقتی هر کس بیشتر از اینکه به خودش نگاه کنه و حواسش به خودش باشه، به دیگری توجه کرده و برخوردهاش، همه ادا بوده. وقتی مجبور شدم بیشتر از اینکه خودم باشم مشخصات مورد قبول جمع رو داشته باشم. این وقت‌ها هر چقدر بودن ِ با اون جمع کشدارتر شده، تنهایی بیشتر خنج کشیده به گلوم. در برابر، زیاد هم اتفاق می‌افته که کسی دور و برم نبوده و اصلا حس تنهایی نداشتم. انگار در برابر احساسی انقدر درونی، جهان بیرون کاری ازش برنمیاد. نقشی نداره.

تنهایی برای من وقتیه که یه بخش از وجودم رو گم می‌کنم و هیچ نشونه‌ای ندارم کجا رو باید بگردم. یا بهتر بگم وقت‌هایی که احساس می‌کنم خودم برای خودم کافی نیستم. کمم. ناقصم. انگار یه تیکه از اون پازلی که عکس زندگیت روشه گم شده و باید بگردی و پیداش کنی اما نوری نیست. تنهایی همون زمانیه که همه‌ی جهان هست و خودم غایبم. چنین بودنی به مفت هم نمی ارزه.