دسته: تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها

درختِ سرخِ مَگی

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

نویسنده مهمان: حامد اسماعیلیون

از اتومبیل پیاده شدم. یک نفر بالای ابرها نشسته بود و تمام رشته‌ها را پنبه می‌کرد. دانه‌های درشت و سفید برف انگار با چتر نجات به زمین بنشینند آرام و با حوصله سقوط می‌کردند. همیشه همین‌طور است. هانوور همیشه همین‌طور بوده است. دست‌کم در آن چهارسالی که من در آن قصبه‌ی کوچک زندگی کردم. خودشان به آن «اثر دریاچه» می‌گفتند. نزدیکی به دریاچه و رطوبت بالای هوا زمستان را به فصل برف باریدن پایان‌ناپذیر مبدل می‌کرد. از اواسط نوامبر برف باریدن می‌گرفت و تا اواسط فوریه به مدت سه ماه بازنمی‌ایستاد. بعد از آن سرد می‌شد. سرد می‌شد و گاهی هم دوباره می‌بارید. آن‌قدر سرد می‌شد تا استخوان بترکانی و رَب و رُب‌ات را یاد کنی.

از اتومبیل در آن برف پیاده شدم. خیلی آرام و با احتیاط پیاده شدم. احتیاط برای زمین نخوردن بود و نبود. بیشتر از آن درد بود که نمی‌گذاشت نفس بکشم. هر قدمی که برمی‌داشتم درد از نقطه‌ای از کمر خیز برمی‌داشت و تا نوک پنجه‌ی پای چپم را بی‌حس می‌کرد. التهاب سیاتیک چند روزی بود نفس‌ام را بریده بود و آن روز صبح با وجود این‌که نمی‌خواستم وقت بیماران‌ام را کنسل کنم روی پا بند نشدم و به خانه آمدم. در واقع در راهروی مطب از درد روی زانو خم شدم و همکاران که دورم جمع می‌شدند گفتند «حامد! پاشو برو خونه. این‌طوری نمی‌شه.»

راه ورودی خانه یا آن‌چه فرنگی‌ها درایو وِی صدا می‌کنند از برفِ پارونشده و یخ‌زده سنگلاخ و پر دست‌انداز بود. نه من می‌توانستم با این وضع دستگاه برف‌روب را راه بیندازم نه پریسا فرصت می‌کرد. همین که بتوانیم توی برف راه برویم و خودمان را به خیابان اصلی برسانیم یا با ماشین برف را له کنیم و بعد از چند بار عقب جلو از مخمصه بیرون بیاییم کفایت می‌کرد پارو کردن این حجم عظیم سفید که هر روز عایدی تازه‌ای از آسمان هدیه می‌گرفت در توان ما نبود. کمردرد من هم کاملن ناممکنش کرده بود.

مارگارت البته این‌طور فکر نمی‌کرد. مارگارت درایو وی‌اش را تمیز و پاکیزه می‌خواست، پاکیزه مثل کف دست. می‌دیدم چگونه هوای خانه‌اش را دارد. مارگارت همسایه‌ی بغلی بود؛ تنها همسایه‌ای که با هم سلام و علیکی داشتیم. هشتاد و دو سه ساله، همسر از دست داده و فوق‌العاده مبادی آداب. از همه بیشتر مراقبت اسرارآمیز و پرستش‌گونه‌اش از خانه یادم هست. هرچه چمن‌ حیاط ما علف هرز داشت و می‌پوسید او دسته دسته چمن سبز را به دست نسیم تابستان می‌داد هرچه درخت‌های ما برگ زرد و نارنجی می‌ریختند درخت سرخ‌گونِ او زیبا بود و حتا اگر برگ‌ها زمین را فرش می‌کردند چیزی از زیبایی منظره کم نمی‌شد و هرچه زمستان‌ها برف روی برف در اطراف خانه‌ی ما کوت می‌شد او گماشتگانی داشت که برای روبیدن برف شیروانی و پارو کردن معابر راس ساعت شش صبح حاضر می‌شدند. خانه‌ی ما استیجاری بود و محتاج این همه زحمت نبود اما در مورد مارگارت همیشه فکر می‌کردم روزی وقتی همسرش در حال احتضار بوده است دست در دست او نهاده و گفته «مَگی جان! جان تو و جان این خانه.» و بعد چشم‌ها را برای همیشه بسته است.

مارگارت مهربانی‌هایی هم داشت. وقتی پدر و مادرم از ایران می‌آمدند با آن‌ها خوش و بش می‌کرد وقتی دخترم را می‌دید لبخند پهنی می‌زد و حتا یک‌بار بی‌دلیل گلدان بسیار زیبایی هدیه آورد، در واقع ما خانه نبودیم و جلوی در گذاشته بود. گلدان گل ارکیده‌ی بنفش داشت که پریسا دوست می‌دارد.

اما آن روز در آن روز برفی اوضاع فرق می‌کرد. می‌دانستم مارگارت تنها زندگی می‌کند. می‌دانستم گاهی در ساعت‌هایی غیرمعمول که بقیه سرکار هستند به خرید یا دیدن دوستانش می‌رود و می‌دانستم تا جلوی خانه مثل آینه برق نیفتد حتا با بودن یک لکه برف به خیابان نمی‌زند. شاید هم از زمین خوردن خودش یا لیز خوردنِ تویوتای قدیمی‌اش می‌ترسید. اما ظاهرن آن روز از مردهای برف‌روب خبری نبود. صبح که سرکار می‌رفتم دیده بودم برفی پارو نشده اما گمان کردم دیر کرده‌اند یا دیرتر می‌آیند.

در آن روز برفی وقتی پیاده شدم و لنگ‌لنگان به طرف خانه می‌رفتم دیدم مارگارت با تن و گردنی خمیده پارو را به دست گرفته و آن را به سویی فشار می‌دهد. معلوم بود آن پارو جایی نمی‌رود. به حتم سی سال قبل یا چهل سال قبل اوضاع این‌طور نبود اما امروز در هشتاد و چندسالگی…

راهم را به طرفش کج کردم. خودم را به برف حیاط جلویی‌اش زدم لنگان و خم‌شده از زیر درخت سرخ رد شدم و به مارگارت رسیدم که ناامیدانه تلاش می‌کرد لایه‌ی برف یخ‌زده را که شبیه ژله بود اما سنگین به گوشه‌ای ببرد.

«بده من مارگارت. پارو رو بده من.»

چرخید و از دیدن من جا خورد. اما در سپردن پارو به من کوتاهی نکرد. من‌من کرد اما دسته‌ی پارو خیلی سریع به طرفم دراز شد. کمی در جای خود ایستادم تا هم او به کمردرد من پی نبرد هم پارو به دست روی این یخِ لغزنده سُر نخورم. مارگارت اما بلافاصله پس از سپردن پارو مسلسل‌وار شروع به حرف زدن کرد. صدای‌اش آرام بود و کلماتش شمرده.

«من دو تا پسر دارم. و یه دختر. خب از دختره انتظار ندارم بیاد و کمکم کنه. مثلن تو همچین وضعیتی. ضمن این‌که تورنتو زندگی می‌کنه اما پسرا واقعن کمک‌حالم هستن. یکی‌شون ونکووره یکی‌شون سیدنی استرالیا…»

اشک توی چشم‌های مارگارت جمع شده بود. نمی‌دانم چرا من هم ناگهان احساساتی شدم. یاد مادر خودم افتادم که ممکن است یک روز برای کسی که کمکش می‌کند چنین داستانی را سر هم کند. مارگارت ادامه داد:

«همه‌ی کارا رو پسرا می‌کنن. از پس همه‌چیز برمیان. اون که ونکووره دکتره اونی هم که استرالیاست مقاطعه‌کاره. هر دو خدا را شکر موفق‌ان. ممنون که کمک می‌کنی. امروز نیومدن پارو کنن. زنگ هم نزدن بگن چرا. پسرای خودم اگه بودن مضایقه نمی‌کردن…»

ایستادنم تمام شد و شروع به پارو زدن کردم. خداخدا می‌کردم مارگارت نپرسد تو که بیل زنی چرا باغچه‌ی خودت را بیل نمی‌زنی. او چیزی نپرسید. پارو کردن را آهسته اما آن‌طوری که مَگی دوست داشت تمام کردم. به این فکر می‌کردم که پسرها یکی پنج ساعت و دیگری هفده هجده ساعت پرواز هواپیما از او دورند.

به این فکر می‌کردم پسرها اگر هم بخواهند به پاروی برف امروز نمی‌رسند.

آن زمستان گذشت و کمردرد من هم با طب سوزنی و فیزیوتراپی خوب شد. تا یک روز بعدازظهر در تابستان زنگ خانه را زدند. مردی موقرمز و میانسال یعنی شاید در آستانه‌ی شصت‌سالگی با لهجه‌ای غریب سلام و علیک کرد. جُرج پسر مَگی بود. یاد آن روزهای زمستان افتادم. خواستم بخندم و بگویم کمی برای پارو کردن دیر نیست. دیدم شوخی بی‌مزه‌ای‌ست. برای کسی که خودش مهاجر است و در سرزمین پدری نسبت به والدینش انسان بی‌مصرفی به حساب می‌آید متلک انداختن به مهاجری دیگر رذیلانه و مزورانه است. ضمن این‌که قطعن جُرج از چشمِ به اشک نشسته‌ی مادرش در یکی از روزهای اثر دریاچه بی‌خبر است. «همه‌ی کارا رو پسرا می‌کنن. از پسِ همه‌چیز برمیان.»

جرج تشکر کرد که مراقب مادرش بوده‌ایم (واقعن بوده‌ایم؟ فقط با یک‌بار پارو کردن و گاهی سلام و احوالپرسی؟) و خبرها را داد و رفت. مارگارت دو روز پیش زمین خورده و استخوانِ لگنش را شکسته بود. ما که نفهمیده بودیم اما آمدن سریع او از استرالیا خوشحال‌مان کرد. هرچند عمر خوشحالی کوتاه بود و جرج توانست به همان سرعت ناامیدمان کند. اثری از برادر دیگر نبود اما شاید جرج هم چاره‌ای نداشت. شاید بهترین راه‌حل برای مارگارت با آن خانه‌ی درندشت همین بود. جرج چند روز بعد تابلوی فروش خانه را زیر درخت سرخ روی چمن‌های همیشه سبز کاشت و به من گفت «مامان رو بعد از بیمارستان می‌برم خونه‌ی سالمندان. جای خوبیه. یه آپارتمان دوخوابه داره. پرستار داره دکتر داره همه‌چیز داره. خونه رو باید بذاریم برای فروش. چاره‌ای نیست.»

بله انگار چاره‌ای نبود. چون خانه چند روز بعد در بازار داغ مسکنِ هانوور فروش رفت و همسایه‌های تازه به زودی اسباب کشیدند.

ما مارگارت و البته جُرج را دیگر ندیدیم. چندبار به پریسا گفتم گلدانی چیزی بخریم و به عیادت مارگارت هرجایی که هست برویم. پریسا هم موافق بود اما نمی‌دانستیم مارگارت کجاست ضمن این‌که فامیلی‌اش را هم نمی‌دانستیم تا جست و جو کنیم. فقط در هانوور دو سه خانه‌ی سالمندان بزرگ هست و در شهرهای دیگر هم. دور و اطراف پر از خانه‌ی سالمندان بود و پیدا کردن مارگارت آسان به نظر نمی‌رسید.

دیگر از مارگارت خبر نداشتم تا همین چند هفته‌ی پیش. خانه‌ای را که ما ترک کردیم یکی از همکاران خریده بود و دخترش آن‌جا زندگی می‌کرد. یک‌وقتی که دیگر هیچ حرفی برای گفتن نبود بعد از ناهار روز چهارشنبه از تجربه‌ی من با همسایه‌های آن خانه پرسید. توی آشپزخانه‌ی کلینیک نشسته بودیم. دو سه سالی گذشته بود اما جزییات یادم می‌آمد. به او گفتم از همسایه‌ی روبرو خوش‌مان نمی‌آمد چون مردک همیشه لُخت لب جدول می‌نشست سیگار می‌کشید و ما را می‌پایید یا همسایه‌ی سمت چپ که سه بچه‌ی بی‌ادب داشت که سالی به دوازده ماه روی دیوار بودند و سرک می‌کشیدند و اغلب بوی ماری‌جوآنا از خانه‌شان می‌آمد. و البته مارگارت، مارگارتِ نازنین.

کریس همکارم یک‌دفعه گفت: «آره می‌شناسمش. یعنی می‌شناختمش. زن خوبی بود. فکر کنم شیش ماه پیش فوت کرد.»

ساکت شدم. حواسم بود کسی متوجهِ تغییر احوالم نشود. آیا واقعن مَگی مُرده بود؟ آیا باید به پدر و مادرم که هروقت تماس می‌گرفتند احوال او را می‌پرسیدند می‌گفتم که مَگی در تنهایی و دور از فرزندانش مرده است؟ اتاق آشپزخانه را گفت و گویی دیگر در خود فرو برد درحالی‌که من به مَگی فکر می‌کردم. تصمیم گرفتم چیزی به کسی نگویم. درباره‌ی تجربه‌ی روز برفی آن چشم‌های خیس، احساس مشترک‌مان یکی دور از فرزندان یکی دور از والدین، و پسرهایی که همه‌چیز را روبراه می‌کنند حرفی نزنم. «همه‌ی کارا رو پسرا می‌کنن. از پس همه‌چیز برمیان.» ترجیح دادم تمامِ آن لحظات را برای خودم نگه‌دارم.

 

Advertisements

دور تُند، دور کُند

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

نیمه‌شب

زن صبح زود ساعت را نگاه کرد و فکر کرد که بلند شده پسر دوم را برای رفتن به پادگان صدا زده و برایش چای و لقمه‌ای نان و پنیر و بادام حاضر کرده (چون پسر گردو دوست ندارد). بعد از ده دقیقه توی رختخواب وول خوردن دوباره بلند شده بچه‌ کوچک دختر بزرگش را گرفته که او برود سر کار و بعد، یک ربع بعد قبل از این‌که دختر کوچکتر برود سر کار، غذایش را گذاشته سر راهش که فراموش نکند و بی‌غذا برود. یک‌ ساعت بعد پسر بزرگ را صدا زده و یادش انداخته که امروز تاریخ چک‌اش است و باید حسابش را پر کند (پسر دو روز پیش سفارش کرده بود که یادآوری کند).

ظهر غذای پوره شده برای نوه کوچک درست کرده و برای پسرها غذای – به قول خودشان- گیردار! (یعنی برنج و خورش یا لازانیا یا ته چین و …) و برای شام دختر کوچک غذای ساده غیرچاق‌کننده! دختر عادت دارد بعد از آمدن به خانه لباس‌هایش را روی دسته مبل و صندلی بیندازد و زن نتوانسته او را عادت بدهد به آویزان کردن لباس‌ها؛ پس خودش همان‌طور که دارد خاطرات سر کار او را گوش می‌کند و او مثل جوجه دنبالش است؛ لباس‌هایش را آویزان می‌کند. پسر دوم همیشه لباس‌هایش را – انگار  که تازه از مغازه آورده باشند – مرتب و منظم تا می‌زند اما در عوض بابت همه‌ چیز غر می‌زند. پسر بزرگ با وجود یادآوری زن فراموش کرد حسابش را پر کند و حالا او باید برود بانک تا حساب را پر کند چون پسر جایی قرار کاری مهمی دارد و نمی‌رسد خودش برود.

شب، قبل از خواب، باید به جوجه‌های باغ تازه تاسیس پسرها رسیدگی کند تا زودتر بزرگ شوند و بتوانند به باغ مهاجرت کنند.

….

دوباره صبح شده و دوباره باید همان دور را تکرار کند؛ اما یادش می‌افتد دختر کوچک سه‌سال است ازدواج کرده و دیگر لازم نیست نگران جا گذاشتن غذایش باشد. ‌‌(اگرچه هنوز نگران است اما کاری از دستش بر نمی‌آید.) پسر کوچک هم ازدواج کرده و همسرش درست به‌اندازه خود او حواسش به خورد و خوراک و اخلاق‌های خاصش هست. پسر بزرگ مهاجرت کرده و حالا از راه دور و با اسکایپ می‌بیندش و می‌داند خودش حالا مجبور است حواسش به چک‌ها و تاریخ‌ها باشد و از پسشان خوب بر می‌آید. بچه‌ دختر بزرگش بزرگ‌تر شده و حالا گاه به گاه به یاد قدیم می‌آید و پیشش می‌ماند.

حالا خانه خالی‌تر شده و کارها کم‌تر شده‌اند. باغ را سپرده‌اند دست باغبان و گاه به گاه می‌رود آب و هوایی عوض می‌کند و به نسل چندم از جوجه‌هایی که بزرگ کرده نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. بچه‌ها بالاخره بعد از این همه سال به دندان کشیده شدن (این اصطلاح را دوست داشت، یادش به گربه مادر می‌افتاد که بچه گربه‌ها را از ترس گربه‌های دیگر دیوار به دیوار فراری می‌دهد. کاری که به گمانش خودش هم کرده بود) راهشان را پیدا کرده‌اند و دل مادر به همین خوش است، هر چند جای شلختگی ته‌تغاری و غرغرهای آن پسر و بی‌حواسی این‌ یکی پسر و نوه‌داری با هیچ‌چیزی پر نمی‌شود.

وقتِ بی‌وقت

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

شبانگاه

زن‌عمویم زن تنهایی بود. عمو چهل و سه ساله بود که یک روز مثل همیشه رفت مغازه و کرکره را بالا کشید و زن‌عمو همان‌طور که منتظر بود عمو با یک دست نان و یک دست سیب و پرتقال برگردد، اما عمو هیچ‌وقت برنگشت. عمو بر اثر یک اشتباه احمقانه سوخت. هم خودش، هم مغازه‌اش و هم تمام دارایی‌ و سرمایه‌اش. عمو آن روز دود شد و به هوا رفت و زن‌عمو ماند و سه بچه‌ قد و نیم‌قد و یک دنیا قرض و بدهی.

بزرگان فامیل جمع شدند، بدهی‌ها را سر و سامان دادند. زن‌عمو پشت چرخ نشست و هی دوخت و هی شکافت و هی از نو دوخت. زندگی سخت بود و این را می‌شد به راحتی از تار به تار موی زن‌عمو که یک به یک سفید می‌شدند فهمید. سال‌ها گذشت. بچه‌ها بزرگتر شدند، دو دختر و یک پسر. حالا دیگر زن‌عمو خیاطی شناخته شده بود. دیگر فقط لباس عروس قبول می‌کرد. کار و بارش سکه شده بود. دیگر خرج دانشگاه دخترها را می‌داد و خرج کلاس فوتبال پسر را. دخترها دانشگاه رفتند. اولی ترم سه عاشق همکلاسی‌اش شد و ازدواج کرد و رفت. دومی نقاش شد. دانشگاه اصفهان قبول شد. لیسانسش را که گرفت یک روز آمد و سخنرانی غرایی در باب هنر در این خاک کرد که زن‌عمو چیزی نفهمید. فکر کرد باز هم پول رنگ و روغن و مداد و ورق می‌خواهد اما دختر گفت که برای ادامه تحصیل در هنر می‌خواهد از ایران برود.

زن‌عمو زن زیبایی بود. چشمانی روشن و غمگین داشت و موهایی صاف و سنگین. وقتی می‌خندید زندگی زیبا می‌شد، گرچه خیلی کم می‌خندید. همیشه بوی کرم خاصی را می‌داد که تهش بوی زیتون و بادام داشت. دست‌پخت خوبی داشت. مادرم همیشه می‌گفت هنرمند است. هنرمند هم بود. زن‌عمو فامیل مادرم بود. می‌دانستم دایی بزرگه یکی از خواستگاران پر و پا قرصش بوده، اما هیچ وقت به وصال نرسیده بودند. بعد از فوت عمو باز سر و کله‌ دایی بزرگه پیدا شد. اما باز هم زن‌عمو راضی نشد. می‌گفت دیگر وقتش نیست. می‌گفت می‌خواهد بچه‌هایش را بزرگ کند. که کرد.

بعد از ازدواج دختر بزرگش و دانشگاه رفتن دومی، تنها شده بود اما دلش خوش بود که آخر هفته‌ها دختر بزرگه می‌آید و آخر هر ترم هم دومی. حالا اما مهاجرت برایش سنگین بود. دختر پایش را در یک کفش کرده بود که برود. دومی برای ادامه تحصیل رفت، بعد هم مهاجرت کانادا را گرفت و رفت که رفت که رفت. اولی هم یک روز آمد و گفت طلاق گرفته. زن‌عمو گیس‌هایش را کند که «طلاق تو خانواده ما؟» و یک هفته نه حرفی زد و نه چیزی خورد. دختر در نهایت گفت که دیگر مثل سی سال پیش نیست که او برای بچه‌هایش ‌ماند و کار کرد و سختی کشید و گفت که خواهرش کارهای مهاجرت او را درست کرده و می‌رود پیش خواهرش. ز‌ن‌عمو اول غش کرد و از حال رفت بعد دید نبودن دختر بزرگه از یک بابتی خوب است. لااقل فامیل فضولی نمی‌کنند به طلاق گرفتنش.

حالا زن‌عمو مانده بود تک و تنها با یک مشت وسایل یادگار عمو و بچه‌ها، با ته‌تغاری‌اش و دنبال خانه‌ای برای اجاره. خانه را برای دخترها و مهاجرت‌شان فروخته بود و بقیه پولش را رهن یک خانه کرده بود و با پسری که شب به شب می‌آمد و با خواهرهایش آن سر دنیا چت می‌کرد و وقتی حرف مهاجرت او می‌شد چهار ستون بدن زن‌عمو می‌لرزید و زیر لب هی می‌گفت الان وقتش نیست.

آخرین باری که دیدمش، برای پرو لباسم رفته بودم. می‌ترسید. می‌گفت علی (پسرش) هم برود دیگر دق می‌کند. می‌گفت: گرگ باش مادر نباش. می‌گفت نکند حامله بشی؟ می‌گفت بچه مثل گربه بی صفت است. نمک نشناس است. پشت هم حرف میزد انگار فقط می‌خواست تخلیه شود. در آخر گفتم: زن‌عمو اگه علی رفت خب تو هم باهاش برو. کمی فکر کرد و گفت: ببینم زنده می‌مانم.

ز‌‌ن‌عمو یک سال بعد مرد. علی پیش خواهرها رفت. مادرم پنج‌شنبه‌ها برای زن‌عمو خرمالو فاتحه می‌دهد. زن‌عمو خرمالو خیلی دوست داشت. یک بار سر علی که حامله بود، عمو کل بازار را گشت تا خرمالو پیدا کند. نبود. آخر فصلش نبود. بعد عمو آمد و گفت: زن ویار بی‌وقتی کردی. هر چیز وقتی دارد. ز‌ن‌عمو گفت: چرا هیچ وقت، هیچ چیز، وقت من نیست… راست می‌گفت‌ «انگار هیچ وقت، هیچ چیز، وقت او نبود.»

بعد از رفتن بچه‌هایم

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

شامگاه

روزگاری سخت از سر گذراندم و با امید بزرگ شدن و سر و سامان گرفتن بچه ها تحمل کردم. سرانجام روزی از روزهای خوب خدا، همراه بچه‌ها از قفس زندگی نامشترک بیرون پریدم. در کنار هم به لقمه نانی و زندگی ساده و آرامی قناعت کردیم. عزیزان دل من تحصیلاتشان را تمام کردند و هر کدام سرگرم کاری شدند. هم زمان با مراسم عروسی دخترم، پسرم نیز آپارتمانی اجاره کرد و سرگرم اسباب‌کشی شد. در طول این مدت به تنهایی فکر نمی‌کردم. همین که جلوی چشمم جنب و جوش این دو را می‌دیدم، لذتی عمیق تمام وجودم را پر می‌کرد. سرانجام زمان خداحافظی رسید. برادر، خواهرش را بدرقه کرد و ساعتی پیش من نشست. دید که اشکی از چشمانم جاری نمی‌شود. فکر کرد که ناراحت نیستم. با خوشحالی از جای برخاست و مرا بوسید و به خان جدیدش رفت. من ماندم و خانه‌ای خالی و سکوت و یک لیوان چای داغ که بخارش دهن کجی می‌کرد.

دلم می‌خواست در غم دوری شان اشک بریزم، شاید دلم آرام شود. شاید صدای هق‌هق گریه‌ام سکوت سنگین خانه را بشکند. اما دریغ از قطره‌ای اشک. تلویزیون را روشن کردم. صدای مصنوعی‌اش سکوت را شکست. برنامه‌ای را که خواهر و برادر، هر دو دوست داشتند و با هم تماشا می‌کردند باز کردم. این بار اشک امانم نداد. پس از ساعتی وقت خواب رسید. ترس برم داشت. در این خانه تنهای تنها چگونه بخوابم؟ چراع خواب را روشن کرده و به رختخواب رفتم. صداهایی شنیدم. گویی یکی در اتاق دخترم بود و داشت حرف می‌زد. با ترس و لرز به اتاقش رفته و چراغ را روشن کردم. اتاق خالی بود. بوی ادکلن عروس خوشگلم در فضای اتاق پیچیده بود. در اتاق را باز گذاشتم. سری به اتاق پسرم زدم. دو تا قوطی پر از نوار کاست در گوشه‌ای از اتاق برایم چشمک می‌زد. قطرات اشک چشمانم را تار کرد و به سرعت اتاق را ترک کردم. حالا مدت‌هاست که (به جز هنگام آمدن مهمان) در اتاق‌ها را نمی‌بندم. از در بسته می‌ترسم.

سال اول زندگی بدون بچه‌ها برایم سخت بود. غذای دلخواه، و تفریح و گردش بدون آنها برایم لذتی نداشت. هر چند که دوستم می‌گفت: «آنها بیشتر از تو از زندگی لذت می‌برند. اول جوانی‌شان است و هرکدام کنار دلدار محبوبشان هستند. آن وقت تو اینجا غصه می‌خوری و به نصیحت‌های من هم توجه نمی‌کنی. گوش شنوا نداری.» در جوابش می‌گفتم: «تقصیر من نیست، این دل صاحب مرده گوش شنوا ندارد. دلم برایشان تنگ می‌شود. اما از آنها نمی‌خواهم که وقتشان را در اختیار من بگذارند. می‌دانم که خانه و زندگی و وظایف مربوط به زندگیشان را دارند. ما مثلی داریم که می‌گوییم یانیسن چراغی گلسین ایشیغی / چراغ خانه‌اش روشن باشد و روشنایی‌اش را ببینم، برایم کافی است.»

 هرچند که رفت و آمد داریم اما می‌دانید از چه چیزی لذت می‌برم؟ به شما زنان و مردان جوانی که مادر تنها دارید. گاهی از مادر وقت بگیرید و با او به کافه‌ای بروید و کنار هم یک فنجان قهوه یا چای و یک تکه کیک بخورید. بگذارید از بچگی‌هایتان، از شیطنت‌هایتان تعریف کند و شما نیز از خلاف‌هایی که دور از چشم او انجام می‌دادید تعریف کنید. این ملاقات‌های کوچک و خصوصی را که برای آنها از هر هدیه‌ای شیرین‌تر است، از او دریغ نکنید.

فرو رفته در نقش مادربزرگ

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

عصر

با این که سن زیادی نداشت، نقش مادربزرگ خانواده رو به عهده گرفته بود. خود مادربزرگ در دوران توانمندی بیشتر درگیر اختلاف انداختن به زندگی این و اون و ریاست کردن و بازی با احساسات بقیه بود و الان هم ناتوانی و آلزایمر، از کار انداخته بودش. خلاصه این که هیچ وقت نقش اون مادری که جمع‌کننده خانواده و ستون گرم باشه رو به عهده نگرفته بود.

دست روزگار چرخید و یکی از دخترها خیلی زود با یه فرزند کوچیک بیوه شد. به خونه مادری نقل مکان کرد و خیلی زود دست و پای گرمش و آشپزی خوبش و رسیدگی عالی‌اش به همه، تبدیلش کرد به مادربزرگ خانواده. دخترهای بعدی که ازدواج می‌کردند دیگه خونه مادر گرم و نرمی داشتند برای اینکه شب‌ها بیان و شام آماده بخورند، صبح‌ها بچه‌هاشون رو بذارن بدون دغدغه‌ای و برن دنبال کار و زندگی. عیدها همه شیرینی خونگی آماده داشتند و انواع و اقسام خوردنی‌ها و تنقلات و دم‌کردنی‌ها و نوشیدنی‌های خونگی همیشه آماده به دستشون می‌رسید.

کم‌کم که مادربزرگ و پدربزرگ ناتوان‌تر شدند نگهداری از اونها هم افتاد روی دوشش. توی همین سال‌ها فرزند خودش ازدواج کرد و شهر دیگه‌ای ساکن شد ولی مادرش اینقدر در نقش مادربزرگی یه خانواده بزرگ فرو رفته بود که فرصت سر زدن بهش رو نداشت چون کسی نبود از پدربزرگ و مادربزرگ مراقبت کنه. بقیه که آبشون از گل گذشته بود و زندگی‌هاشون نظم داشت و بچه‌هاشون بزرگ شده بودند هیچوقت نیازی نمی‌دیدند کاری برای نگهداری از پدر و مادر خودشون بکنند. همه چیز شده بود وظیفه اون. پدربزرگ فوت کرد و مادربزرگ موند ولی چیزی تغییر نکرد.

حتی وقتی نوه‌اش به دنیا اومد با منت بهش مرخصی دادند بره سری بهش بزنه و تمام مدت هم پای تلفن مشغول غر زدن بودند که چرا نمیای، ما از کار و زندگی افتادیم. اگر یه عصر می‌اومدند دو ساعتی پیش مادرشون تا بره و یه قدمی برای خودش بزنه، منت دنیا رو می‌گذاشتند برای لطفی که کرده بودند.

هر پیشنهادی هم از سوی بقیه می‌اومد که بیایید تقسیم کنید با هم، هر کسی چند روز مادر رو نگه داره، کارها همه‌اش روی دوش یه نفر نباشه و امثال این، با پاسخ قاطعی روبرو می شد که دیگه کسی تکرار نکنه! چیزی که مسلمه این بود که از این که از بقیه مراقبت کنه لذت می‌برد و یک مادربزرگ قوی درون داشت، ولی آیا واقعا هیچ نیازی به استراحت و هر از گاهی زندگی برای خود نداشت؟ کاش هوای دور و بری‌هامون رو، حتی اگه خیلی فداکار هستند بیشتر داشته باشیم.

پذیرش چند واقعیت

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

بعد از ظهر

تنهایی همیشه بد است، چه به اجبار تنها شوی چه به اختیار. در این دنیا هم هیچ چیز سر جای خودش نیست، یا حداقل اینطور به نظر می‌رسد؛ مثلا وقتی هنوز جوان هستی و پر  از شور و انرژی و هزار کار را می‌توانی با هم انجام بدهی، باید فرصتی را بگذاری برای بچه‌ها و همیشه وقت کم می‌آوری و یکی از آرزوهایت این می‌شود که کاش یکی دو ساعتی هم برای خودم و انجام کارهای شخصی خودم بی‌دغدغه فرصت می‌داشتم. زمان که می‌گذرد و سن بالاتر می‌رود و بچه‌ها کم‌کم زمزمه رفتن و مستقل شدن سر می‌دهند، تازه اول لذت بردن از حضور بچه‌هاست. دوست داری بیشتر پیشت باشند، بیشتر اوقات بگذرانی با آنها، غافل از اینکه حال که تو فرصت داری، بچه‌ها علایق دیگری دارند و از بودن با دوستانشان و گذران اوقاتشان به نحو دیگری لذت می‌برند.

تجربه چنین موقعیتی، که بچه‌ها آنقدر بزرگ بشوند که به دلایل مختلف از جمله درس، تحصیل، کار یا ازدواج از کنارت بروند را، هنوز نداشته‌ام و هنوز مانده تا به آن روزگار برسد، اما واقعیت این است که اندکی واهمه دارم، گمان می‌کنم باید دوران سختی باشد این دوری‌ها. این حس را هم از قول کسی می‌گویم که خودش معتقد است انسان در هر موقعیتی باشد باید حریم شخصی و زمان خصوصی خودش را داشته باشد و حتی برای بچه‌ها هم بیش از اندازه وقت و عمر نگذارد.

احتمالا در آن سال‌های آینده، که بچه‌ها بخواهند بروند، -البته اگر زنده باشم! – آنقدر سرم شلوغ هست که متوجه گذر زمان نشوم، اما گمان می‌کنم حتماً در اوج شلوغی و پر بودن برنامه‌هایم دلم تنگ بودن و حضورشان است.

مادری که همسرش سال‌ها پیش از دنیا رفته و تک‌پسرش را به تنهایی بزرگ کرده برایم تعریف می‌کرد که الان که پسرم درسش تمام شده و در یک شرکت خوب شغلی پیدا کرده و برایش دنبال همسر می‌گردیم، پسرم نگران من است که بعد از ازدواجش و تشکیل خانواده من تنها می‌شوم. مادر می‌گفت در جواب پسرم گفته‌ام که من آنقدر برنامه و دل مشغولی دارم که این دور بودن و تنها شدن را متوجه نخواهم شد.

به حرفش فکر می‌کنم. راست می‌گوید، آدمی می‌تواند سرش را شلوغ کند، کارهایی که سال‌ها بوده می‌خواسته انجام بدهد را تمام کند، نفهمد صبح و شبش چگونه می‌گذرد، اما! اما دل‌تنگی و نیاز به برگشتن به حال و هوایی که سالها در آن شرایط زندگی کرده است، کاری به شلوغی برنامه کاری ندارد. اینکه دور و برت چند نفر آدم مشغول برو بیا هستند و روی میز کارت چند پروژه در دست انجام داری، نمی‌تواند مانع از این باشد که دلت برای روزهای حضور بچه‌ها در خانه تنگ نشود، حتی اگر پرمشغله‌ترین مادر یا پدر روی زمین باشی!