دسته: تعارف

این مخصوص شماست، ولی شما باور نکن!

«تعارف»

از میان نامه‌های رسیده: مهرناز

تعارف از اون چیزهاییه که فقط ما ایرانی‌ها معنیش رو می‌فهمیم. گاهی تا سرحد مرگ تعارف می‌کنیم و اینجوری هم خودمون و هم مخاطب رو بدجوری معذب می‌کنیم. ولی چه میشه کرد، اگه تعارف نکنی یعنی معاشرت بلد نیستی. جالبه که همه‌مون توی تعاملاتمون تعارف می‌کنیم و «من که تعارف ندارم»گویان سعی می‌کنیم خیلی اجتماعی و باحال به نظر برسیم.

من یکی از همونایی هستم که از تعارف کردن بیزارم. به نظرم یه چیز کاملا غیرضروریه. تا جایی که بتونم همیشه رک و راست برخورد می‌کنم، البته تمام سعیم رو می‌کنم که تمام اصول آداب معاشرت رو رعایت کنم و حواسم باشه که به کسی بی‌احترامی نشه. کم پیش اومده کسی که باهام کار داشته و اومده باشه دم خونه رو به زور و کشون‌کشون برده باشمش داخل. اکثر مواقع فقط به یه تعارف خیلی ساده اکتفا می کنم، چون قاعدتا خیلی مواقع خونه آماده پذیرایی از یک مهمان سرزده نیست. اغلب در تعاملات روزانه، من اول از در رد میشم یا وارد آسانسور میشم، چون می‌دونم که طرف حتما تعارف می‌کنه و منم سعی می‌کنم کار رو برای هر دومون راحت کنم. خیلی پیش اومده که دوستای صمیمی‌تر که میان خونه‌ام با هم جمع کنیم و برای غذا خوردن بریم بیرون یا معمولا مهمان که دارم، غذا رو که سر سفره می‌ذارم و به همه میگم بخورید، هر کی نخوره خودش ضرر کرده. به نظرم مداوم مهمان رو زیر نظر داشتن که چی خورد و نخورد دور از ادبه و از اون بدتر مجبور کردنش به خوردن چیزهایی که شاید دوست نداشته باشه یا بخواد ازشون پرهیز کنه.

یادمه از بچگی هم تعارف رو درست درک نمی کردم. شش یا هفت ساله که بودم یکی از اقوام همسایه دیوار به دیوار ما زندگی می‌کردن. یک روز مامان غذا درست کرده بود و بعد از اینکه خودمون خوردیم، باز مقدار زیادی ازش باقی مونده بود. مامان یه بشقاب از غذا داد دست من که ببرم برای همسایه و فامیل بغل‌دستی. من رفتم دم خونه همسایه و بعد اینکه در رو باز کرد، بشقاب رو گرفتم سمتش و بهش گفتم «خاله مامانم اینا رو پخته، ما خوردیم و اضافه‌اش رو برای شما آوردم». بماند که چقدر این حرف من باعث دلخوری فامیل مذکور شد. بعدش که به خاطر گفتن این حرف سرزنش شدم، نمی فهمیدم که آخه چرا؟ من که راستش رو گفته بودم! هنوز هم خواهر و برادرا با یادآوری این خاطره سر به سرم میذارن که تو هیچ وقت تعارف کردن رو درست یاد نگرفتی.

واقعا از ته دلم آرزو می کنم که مثل خیلی چیزهای دیگه که به مرور داره توی زندگی مردم کمرنگ میشه، تعارف کردن هم کم‌کم از زندگیمون حذف شه.

Advertisements

انواع تعارف

«تعارف»

نویسنده مهمان: راوی

تعارف یکی از جنبه‌های پررنگ فرهنگ ایرانی‌هاست. در این حد که یکی از روش‌های شناسایی ما ایرانی‌ها در خارج از کشور همین تعارفی بودنمان است. به عنوان مثال یک ایرانی هنگام عبور از در و دروازه قطعا یک بفرما به بغل دستیش می‌زند و از این جهت متفاوت از سایر اقوام و ملل رفتار می‌کند. اصلا روایت داریم: «از ما نیست کسی که از در بگذرد در حالی که برادر مومنش را چند بار به سمت در هل نداده باشد!»

در همین رابطه ایرج میرزا با همان ادبیاتِ کافدارِ مخصوص خودش می فرماید:
يارب اين عادت چه مي باشد كه اهل مُلک ما
گاهِ بيرون رفتن از مجلس، زِ دَر رم می‌كنند
جمله بنشينند با هم خوب و برخيزند خوش
چون به پيشِ در رسند ،از يكدگر رم می‌كنند

این مسئله بهقدری در ایرانی‌ها مشترک و نهادینه است که مطمئنم در DNA هرکدام از ما یک رشته «پلی نوکلئوتید» اختصاصی در مورد «تعارف عبور از دروازه» وجود دارد. تعارف البته به سه دسته اصلی تقسیم می‌شود:

  • تعارف‌های واقعی
  • تعارف‌های شاه‌عبدالعظیمی
  • تعارف‌های مامانِ من

یک – تعارف واقعی همانطور که از اسمش مشخص است، به رسم ادب و با نیتِ برآورده کردن از سوی شخص تعارف‌کننده بیان می‌شود. به عبارت دیگر در «تعارف واقعی» اگر مورد تعارف را قبول کنید‌، شخص تعارف‌کننده خوشحال می‌شود‌. مثال می‌زنم، مثلا شما پنج تا نان سنگک خریده‌اید، سر راه دختر همسایه‌تان را می‌بینید، به او تعارف می‌کنید که یکی از نان‌ها را بردارد:
– بردارید!
+ خیلی ممنون!
– بردارید، تازه‌س.
+ مرسی، کم نیاد یک وقت؟
– نه، کم هم بیاد نونوایی خلوته، میرم دوباره می‌گیرم.
+ پس من با اجازه یکی برمی‌دارم.
– بیشتر بردارید، زیاده.
+ نه مرسی، کافیه.
و این دیالوگ جذاب تا وقتی که مخ دختر همسایه تیلیت نشده است ادامه خواهد داشت*.

دو – «تعارف شاه‌عبدالعظیمی» تعارفی دکوری است که صرفا جهت تزئین مکالمات روزمره استفاده می‌شود و تعارف‌کننده در واقع قصد ندارد موضوع مطرح‌شده را عملی کند‌؛ شما هم بهتر است این مسئله را درک کنید‌. قبول تعارف شاه‌عبدالعظیمی در اغلب موارد آخر و عاقبت خوشی ندارد. مثال می‌زنم‌، مثلا شما پنج تا نان سنگک خریده‌اید، سر راه پسر همسایه‌تان را می‌بینید‌، به او تعارف می‌کنید که یکی از نان‌ها را بردارد:
– بفرما.
+ خیلی ممنون!
– خداحافظ.
+ وایسا یه کم وردارم.
-ورندار، کمه!
+ یه ذره!
– دستِ خر کوتاه!
و این دیالوگ جذاب هم معمولا با احوالپرسیِ نامتعارفی از عمه یکدیگر، توسط طرفین به پایان می‌رسد.

و اما نوع سوم تعارف که به «تعارف‌های مامانِ من» معروف است. مثال می‌زنم. مثلا شما پنج تا نان سنگک خریده‌اید، سر راه عروس خاله همسایه‌تان را می‌بینید (همینقدر دور، همینقدر بی‌ربط) به او تعارف می‌کنید که یکی از نان‌ها را بردارد:
– بفرمایید نون تازه.
+ ممنونم، صرف شده.
– بردارید تو رو خدا.
+ مرسی نوش جان.
– نکنه ما رو دوست ندارید که برنمی‌دارید؟
+ خواهش می‌کنم، این چه حرفیه، با اجازه‌تون یه تیکه می‌کنم.
– این چیه آخه؟ می‌خواید بگید نونِ ما خوردن نداره؟
+ ای بابا، چه فرمایشا می‌فرمایین، حالا که اصرار می‌کنین یه دونه برمی‌دارم.
– یه دونه؟ می‌ترسی بیشتر ورداری ما نون نداشته باشیم بخوریم‌؟
+ نفرمایید‌، نمک‌پروده‌ایم ، پس یکی دیگه هم برمی‌دارم.
– دوتا؟ تو رو خدا بیشتر وردار، بذار به دلم بچسبه، حرفمو زمین ننداز، خارم نکن.
+ چشم، سه تا ورمی‌دارم.
– به روح مادرم اگر چهارمی رو ورنداری ناراحت می‌شم.
+ باشه.
– به خدا اگه این آخریو اگه ورنداری انگار تف کردی تو روح مرده و زنده‌م!
+ چشم.
– یه چیزی می‌گم، نه بگی دیگه اسمتم نمیارم، وایسا برم پنج تا نون دیگه بگیرم بیارم برات.
+ [به دوربین زل می‌زند!]
– اصلا بیا بریم خونه ما تا من بر می‌گردم از نونوایی.
+ [به دوربین زل می‌زند!]
– چیه؟ لابد ما قابل نیستیم! کسر شانتون میشه با ما برگردید؟
+ [به دوربین زل می‌زند!]
و این دیالوگ جذاب معمولا پایانی ندارد تا زمانی که من یا برادرم دستمال آغشته به کلروفرم را زیر بینی مادر بگیریم و موقتا خاموشش کنیم. بیان تجربیات تلخ ناشی از تعارف‌های مادرم در حوصله این نوشتار نیست، لیکن هر بار که مادر شروع به تعارف می‌کند تا همه را زخم نکند بی‌خیال نمی‌شود.

تعارف اگر چه از نظر عموم افراد جامعه نشانه ادب و احترام می‌باشد اما در موارد بسیاری دست‌و‌پاگیر و مانع روابط نزدیک و صمیمانه محسوب می‌شود. به شخصه تعارف را به رسم ادب و احترام و در حد متعارف آن که نه خودم و نه طرف مقابل را به دردسر بیاندازد می‌پسندم. لیکن از آنجایی که فرهنگ ما فرهنگِ افراط و تفریط است، در بیشتر مواقع مرزهای مذکور رعایت نمی‌شوند و به همین دلیل مراودات اجتماعی ما ایرانی‌ها اغلب متاثر از این خصلت رفتاریمان است.

 

.

* طرز فکر نگارنده: وای چه نون های تازه‌ای، بیا با هم ازدواج کنیم.

 

رودربایستی با افعال

«تعارف»

نیمه‌شب

–  چایی میخوری بریزم؟
–  بله مرسی.
(مسلم است که طرف هر که باشد آن موقع دلش میخواهد برایش چای بریزد و او فکر می‌کند اگر بگوید نه ممکن است ناراحت بشودو)

–  چایی دیگه نمی‌خوری؟ سماورو خاموش کنم؟
–  نه دیگه مرسی.
(طرف می‌خواهد سماورش را خاموش کند دیگر! چایی خوردن چه توجیهی دارد؟)

چایی کمرنگ می‌خوری؟
– بله.
(او چای پررنگ می‌خورد اما با خودش فکر می‌کند مگر طرف بدهی به او دارد که اُرد بدهد چه مدل چای دوست دارد؟)

–  شام می‌خوری بیارم؟
–  نه مرسی خوردم.
(معلوم است نخورده‌ است اما گفتن این که برایش شام بیاورد مسلم است که بابت زحمت است. چه دلیلی دارد زحمت بدهد حتی اگر طرف مادرش باشد.)

–   قرمه سبزی برات نگه داشتم. بیارم بخوری؟
– آره مرسی!
(تا خرخره غذا خورده‌ است اما واضح است که رد کردن دست کسی که برایش چیزی را نگه داشته و برای او درست کرده گناه غیر قابل جبرانی است.)

فهمیدید چه شد؟ کلا جواب او، ارتباط مستقیمی دارد با سوالی که ازش پرسیده می‌شود اگر سوال مثبت باشد او هم موافق است و اگر منفی باشد جواب او  هم در راستای آن مخالفت خواهد بود.
***
اولین باری که رفته بود به یک کارگاه دوستانه داستان‌نویسی، خانمی که صاحبخانه بود از او پرسید: «روسری‌ات را در نمی‌آوری؟» دقت کنید که فعل منفی استفاده کرد. از این رو او هم ناخودآگاه جواب داد: «نه ممنون»و تا یک سال بعد با روسری بود. روسری‌ای که دقیقا نقشی نمایشی داشت چون هیچ مویی را نمی‌پوشاند. یک سال بعد دو نفر از بچه‌های کارگاه که تا آن موقع با آن‌ها صمیمی شده بود؛ پرسیدند: «چرا روسری سرت می‌کنی؟ در حالی که همه‌ موهات معلومه؟» آنجا تازه فهمید علت اینکه روسری در نیاورده چه بوده و تازه فهمید این قانون را همیشه داشته‌ بدون اینکه به آن توجه کرده باشد. بعد هم که توجه کرد باعث نشد دست از آن بردارد چون بسیار بسیار غیر ارادی بود.

یک شب مهمان داشتند. مهمان‌هایی که سن‌بالا و کمی رودربایستی‌دار بودند. برای آن شب مشروب داشتند. مرد مهمان ساقی شد و شروع کرد به ریختن پیک‌های کوچک برای هر کس و تعداد که از پنج پیک و شش پیک گذشت دیگر از هر کسی که می‌خواست برایش بریزد می‌پرسید: «بریزم؟» مهمان‌ها دانه دانه لیوان‌ها را چپ کردند؛ اما او (که حتی مشروب‌خور هم نبود) ماند در رودربایستی و هر دفعه که مرد میهمان پرسید بریزم گفت: «بله ممنون» ته شیشه بالا آمد و او بالاخره بلند شد و با کمی گیج و ویج خوردن و یله شدن لیوان‌ها را جمع کرد و رفت توی آشپزخانه و همانجا خوابش برد تا صبح. چنان نوشیده بود که مست خوابید و صبح مست از خواب بلند شد و تا آخر روز مست بود و شب بعد را هم مست خوابید و دو روز بعد بالاخره مستی از سرش پرید.

فکر می‌کنید این اتفاقات باعث شد دست از این عادت احمقانه بردارد؟ خیر! هنوز هم دوستانش با همین روش سر به سرش می‌گذارند و چون می‌دانند نمی‌تواند جواب منفی بدهد وقت‌هایی که می‌خواهند به‌زور جایی ببرندش می‌گویند: «میای دیگه؟»

حالا کمی تعارف را کنار گذاشته خاصه وقتی می‌داند بقیه با نقشه‌ای کثیف! می‌خواهند به کاری مجبورش کنند. اما در مواقع عادی هنوز همانقدر احمق است که قبلا بود.

الکی

«تعارف»

شبانگاه

دانشجوی دروه ارشد که بودم در یک همایش خارجی مقاله‌ام پذیرفته شد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم، دنیا را در دستان خود می‌دیدم، به معنای واقعی کلمه جان کنده بودم تا این اتفاق افتاده بود. روز اول که به شهر محل برگزاری همایش رسیدم، هیجان‌زده بودم، از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم، همایش سه روزه بود، روز دوم با دختری افغانستانی دوست شدم که از کودکی در همان کشور زندگی می‌کرد که در تخصص خودش، حرف‌های بسیاری برای گفتن داشت و خانه‌اش نیز در همان شهر بود. بعد ازظهر مرا به کافه‌ای نزدیک محل همایش دعوت کرد تا با دوستان دیگرش نیز آشنا شوم و در مورد کار مشترکی صحبت کنیم. برایم خیلی عجیب بود که چرا مرا به خانه‌ خودش دعوت نکرد یا به من نگفت که شب در خانه‌اش بمانم. در کافه هر فردی برای خودش سفارش داد. به من گفتند چیزی می‌خوری، من هم گفتم نه ممنونم و منتظر بودم که سلسله‌ تعارفات ادامه پیدا کند اما خیلی عادی هیچکس چیزی نگفت. من واقعا در آن زمان فکر می‌کردم که تعارف کردن بخشی از آداب معاشرت است.

بعد از جلسه نیز هر فردی به سمت محل سکونت خود رفت. بنا به تربیتم من انتظار داشتم که یکی از افراد لااقل تعارف کند که همراه من بیاید و شهر را نشان من بدهد. آن همایش تمام شد و من برگشتم، این نوع رفتار را برای دوستانم تعریف کردم و آن موقع بود که متوجه شدم که تعارف فقط در فرهنگ ایران است که معنا دارد. یعنی در ایران اگر تعارف نکنی و جد و آباد خودت و مخاطب را به وسط نیاوری برای یک لیوان چایی، بی‌ادبی است اما در برخی از نقاط دنیا، تعارف بی‌معنی است.

من هم مدتی از آن سمت بام افتادم و تعارف را تعطیل کردم. راستش راحت‌تر هم شده بودم. یک بار می‌پرسیدم چای می‌خوری؟ و اگر پاسخ مخاطبم این بود که نه، برایش چایی نمی‌آوردم. اما مخاطبم از این رفتارم برداشت خوبی نمی‌کرد، مدتی که گذشت تقریبا همه عادت کردند که من با فردی تعارف ندارم. نمی‌دانم این خوب است یا بد ولی گاهی در روابط خانوادگی و فامیلی باعث تنش می‌شود و من بارها و بارها این جمله را می‌شنوم «حالا  الکی یه تعارفش بکن!»

مشبه به‎

«تعارف»

شامگاه

جلسات منظم هفتگی ما برای چند سال ادامه داشت و هیچ کدوم نفهمیدیم علت اقبال همگانی ما و ماندگاریش چی بود. اما وقتی سارا وارد گروهمون شد، در کمتر از دو فصل دیگه شوقی برای ادامه نداشتیم و اینبار همه دلیلش رو می‌دونستیم. در جمعی که ارزش‌هاش یک‌رنگی و نبود خودسانسوری و صداقت بود، شکاف افتاده بود. سارا نه وقتی ناراحت می‌شد بهمون مستقیم می‌گفت و نه به وقت شادی نشونمون می‌داد چی شده. همیشه یک پرده‌ حاجب بین خودش و مابقی گروه می‌گذاشت. توی حرف‌هاش محبت اغراق شده و سمباده خورده‌ای بود که به هیچ کدوممون نمی‌چسبید. نمی‌تونستیم در نهان دلمون بهش اعتماد کنیم. در واقع سارا مودب بود اما مهربون نبود و این رو در قالب تعارف کردن پنهان می‌کرد. برامون همیشه توضیح می‌داد چقدر از دیدنمون خوشحاله اما بهمون نزدیک نمی‌شد و جوری ازمون فاصله می‌گرفت انگار می‌ترسه بهش آسیب بزنیم. صمیمیت بینمون با این ناخالصی از بین رفت و گروه پاشید. حالا دو به دو معاشرت می‌کنیم. من با هر کدوممون. هر کدوممون با هم. بدون اینکه سارا یکی از اعضای معاشرت باشه.

چند سال پیش که موج جدید شرکت‌های هرمی شروع به کار کردند، یکی از دخترها که نه من رو درست می‌شناخت و نه از خلقیاتم خبری داشت من رو به همکاری دعوت کرد. بعد از جلسات اولیه قبول کردم باهاشون کار کنم و در اوج بحران‌های مالی و درسی و کاری و زندگی و رابطه‌ای، یک کار جدید بهم اضافه شد که اگر روز هفتاد و دو ساعت می‌شد، فقط هجده ساعت زمان کم می‌آوردم. فشار زندگی که زیاد شد، چندین بار کارد به استخوانم رسید و هر بار دختر عزیز سر شاخه‌ام مطابق آموخته‌هاش اومد و با من ابراز همدردی کرد. حرف‌هاش اونقدر سطحی و بی‌پایه و اساس بودند که هر چقدر کلماتش زرق و برق بیشتری به خودشون می‌گرفتند، خشم من از تحت فشار بودن و درک نشدن بیشتر می‌شد. بلاخره یکبار من عصبانی شدم و ازش خواستم وقتی چیزی رو حس نمی‌کنه اون همه سعی نکنه با گفتن و کلمه بازی خودش رو همدل نشون بده. دختر با چهره‌ای حق به جانب گفت وظیفه‌ من گفتن این کلمه‌هاست نه چیزی بیشتر.

فکر می‌کنم این معضل تعارف کردنه. همین که جلوی احساس کردن اصیل رو می‌گیره و حس کردن رو، جهت‌گیری شخصی در برابر اتفاقات داشتن رو مخدوش می‌کنه. ما هیچ واسطه‌ای به جز احساسات برای ارتباط برقرار کردن با دنیای بیرون نداریم. از دست دادنش قضاوتمون رو از بین میبره و نداشتن قضاوت شخصی، به گمون من البته، هویتمون رو یتیم می‌کنه.

تعارف اومد یا نیومد؟

«تعارف»

غروب 

نمی‌دونم تا حالا براتون پیش اومده که یه خاطره یا مکالمه خاصی با یه نفر به صورت کاملا محسوسی یادتون مونده باشه یا نه، طوری که گرچه خود اون شخص رو خیلی وقته ندیدین یا اصلا با هم در ارتباط نیستین، جزییات اون برخورد موبه‌مو توی ذهنتون حک شده. حتی بعضی وقت‌ها ممکنه تنها چیزی که از اون آدم یادتونه همون برخورد باشه و بس. برای من زیاد پیش اومده. مخصوصا از بین بچه‌های مدرسه که خیلی وقته با‌ هم در ارتباط نیستیم و آدم‌ها گنگ و محو شدن ولی خاطر‌ه‌‌ها رنگ نباختن.

یکی از این خاطر‌ه‌ها که هنوزم باهاش خنده‌م می‌گیره و دلم برای یه دوست دوردست تنگ می‌شه برمی‌گرده به سال اول دبیرستان. مدرسه ما مدرسه نسبتا بزرگی بود که دانش‌‌آموزاش از سراسر تهران می‌اومدن. به همین دلیل به معنای واقعی کلمه سرویس‌رانی بزرگ و شیرتوشیری داشت. بعد از تعطیلی مدرسه تعداد زیادی دانش‌آموز توی خیابون پهن جلوی مدرسه در جست‌و‌جوی سرویس‌هاشون بودن تا برن خونه. و خب طبیعیه که توی هم‌چین وضعیتی پیدا کردن یه صندلی مناسب توی سرویس که هم دیدش خوب باشه هم زیاد جلو نباشه کار آسونی نبود. صندلی‌های عقب که اصلا و ابدا امکان رسیدن‌ بهشون وجود نداشت. سال‌‌بالایی‌ها که معمولا بچه‌های شیطون و اهل حال سرویس هم بودن ید طولایی توی تصاحب اون صندلی‌ها داشتن. خلاصه این‌که آرزوی من بود یه روز عقب بشینم و توی جمع اونا باشم.

دست بر قضا یه روز شانس آوردم و زود رسیدم. همزمان با یکی از بچه‌های سال‌بالایی به اسم صبا رسیدیم و فقط یکی از صندلی‌های عقب خالی بود. خلاصه این‌که صبا اومد مرام سال‌بالایی بذاره و به من تعارف کرد که من بشینم. فکر می‌کنم احتمال هم می‌داد من رد کنم چون خوب اون بود که همیشه جزو بچه‌باحالا می‌نشست و شیطونی می‌کرد. حتما پیش خودش گفته بود این بچه کلاس ‌اولی کجا و من پیش‌دانشگاهی کجا. خلاصه این‌ که تعارف کرد و منم هنوز نطفه جمله منعقد نشده با خوشحالی جا خوش کردم روی صندلی و ازش تشکر کردم. دهن صبا باز مونده بود و نمی‌دونست چی بگه. منم که خوشحال و خندان و سرمست منتظر بودم صبا جان بره جلو و روی تنها صندلی خالی باقی‌مونده که به عبارتی توی حلق آقای راننده بود بشینه.

توی این فکرا بودم که صبا با حالت بامزه‌ای گفت: تعارف اومد نیومد داره. من اولش گیج شدم چون فکر می‌کردم توی چنین موقعیتی منم که باید این جمله رو به اون بگم چون اونه که تعارفی کرده که واقعا منظورش نبوده. ولی صبا نظرش این بود که اونه که باید این جمله رو به منی بگه که سریع تعارفی رو پذیرفتم که از ته دل نبوده و الکی بوده. خلاصه چون آقای راننده می‌خواست راه بیفته صبا پیشنهاد داد که با هم روی صندلی بشینیم و مناظره رو ادامه بدیم. منم توی دلم بهش گفتم ای کلک. گر چه مناظره به جایی نرسید و ما بالاخره نفهمیدیم تعارف باید می‌اومد یا نباید می‌اومد، من و صبا به این نتیجه رسیدیم که کلا تعارف چیز خوبی نیست اولا چون ممکنه شبیه صبا سرت کلاه بره، دوما چون ممکنه شبیه من خجالت بکشی که تعارف رو قبول کردی و سوما چون ممکنه شبیه هر دوتامون مجبور شی کل مسیر یه ساعته تا خونه رو با یکی دیگه روی یه صندلی بشینی و با کمی تا قسمتی درد و کوفتگی و کجی ستون فقرات سرویس مدرسه رو ترک کنی.