دسته: تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن

خانه گرم

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

از میان نامه‌ها: مگنولیا

مادرم فرهنگی بود و معمولا وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، کسی نبود در را برایم باز کند، کیفم را از دوشم بردارد، و یا غذای گرم و تازه جلویم بگذارد. کسی نبود به درس‌هایم رسیدگی کند، دیکته بگوید، یونیفرم مدرسه‌ام را به موقع بشوید، اتو کند و…

وقتی برمی‌گشتم خانه تاریک و سرد بود، گاهی کلیدم را گم کرده بودم، جا گذاشته بودم، یا زورم نمی‌رسید کلید را در قفلی که خراب بود بچرخانم. ساعت‌ها پشت در می‌ماندم. گاهی با خواهر کوچکترم به خانه یکی از دوستان مدرسه قبلی‌ام-که نزدیک بود- می‌رفتیم تا مادرم از راه برسد. در خانه آنها همیشه غذای گرم و خوشمره آماده بود. مادرش خانه‌دار بود. خواهر کوچکترم همیشه حسرت خانه دوست دیگری را می‌خورد که او هم مادر خانه‌داری داشت. او (خواهرم) همیشه به قول خودش در حسرت «خانه گرم» بود. مادرم همیشه شبها تا دیروقت مشغول رفت و روب و شست و شو و … بود و صدای جا به جا کردن ظرفها از آشپرخانه شنیده می‌شد. با این حال، همه چیز برای ما بچه‌ها آماده نبود. ضبط و ربط پنج بچه قد و نیم قد کار آسانی نبود. البته شبها همیشه شام گرم و خوشمزه داشتیم، اما هر چقدر هم که شام زیاد بود، برای فردا ناهار ما بچه‌ها چیزی نمی‌ماند و فردا از مدرسه که می‌آمدیم، باید ته دیگ سرد را از ته قابلمه می‌کندیم تا خودمان را سیر کنیم.

اما با این همه، هرگز دلم نخواست مادر من هم خانه‌دار باشد. هرگز نخواستم به بهای داشتن غذای گرم، اینکه از مدرسه دنبالم بیاید، در جلسات اولیا و مربیان مدرسه شرکت کند، یا برای گرفتن کارنامه‌ام بیاید، خانه‌نشین شود. همواره به کار کردن و خصوصا شغل او افتخار می‌کردم. از اینکه وقتی سوال ادبیات فارسی و عربی از وی می‌پرسیدم با تسلط کامل جواب می‌داد، لذت می‌بردم. و چه خوب که خانه‌دار نبود، که اگر بود، شاید هرگز نمی‌توانست ما را از شر آن زندگی جهنمی نجات دهد. هر چند، مثل همه زنان فداکار، تا قران آخر حقوقش را برای آن زندگی خرج کرده بود و هنگام جدایی، جز صد هزار تومان مهریه‌اش، آهی در بساط نداشت. اگر شاغل نبود، نمی‌توانست ما را به دندان بگیرد تا از آب و گل دربیاییم.

گاهی ساعت‌ها در مهد کودک می ماندم، تا پدرم که رفت و آمد من به عهده او بود، یادش بیاید، یا کارهایش اجازه بدهد که دنبالم بیاید. گاهی از مدرسه رفتن می‌ماندم، چون سرویس رفته بود و کسی وقت نداشت مرا تا مدرسه – که خیلی نزدیک نبود- برساند. بارها بابت اینکه کسی در جلسات اولیا و مربیان شرکت نکرد٬ کسی برای گرفتن کارنامه ام آنقدر نیامد تا عاقبت مدرسه کارنامه‌ام را به خودم داد٬ مانتویم طبق قوانین سختگیرانه دبستانم اول هفته شسته شده و اتو خورده نبود٬ لوازم مورد نیاز مدرسه‌ام به موقع فراهم نشد٬ جلوی مانتویم طبق قوانین من درآوردی مدرسه راهنمایی‌ام چرخ نشد و … مواخذه شدم. نگذاشتند آن روز را سر کلاس بروم. از انضباطم کم شد. دیکته‌هایم را خودم نوشتم. مانتویم را خودم با دست‌های کوچکم در تشت آب و کف چنگ زدم. درس‌هایم را خودم خواندم و به قول خواهر کوچکترم «خودمان بزرگ شدیم». با این همه٬ همیشه بهترین دانش‌آموز مدرسه٬ نفر اول مسابقه منطقه٬ بهترین قبولی کنکور و… بودم.

تجربه زندگی والدینم و دیدن بلایی که بر سر زنان خانه‌دار اطرافم می آمد – سوختن و ساختن آنها در زندگی مشترک ناموفق٬ تحقیر شدن و دم نزدنشان به خاطر نداشتن سرپناه و یا پدر و مادر حامی- مرا ترساند. وحشت اینکه اگر مادرم درآمد نداشت یا باید گوشه خیابان گدایی می‌کردیم و یا زیر کتک‌های پدر خشن و بی‌عاطفه و یا شاید نامادری بزرگ می‌شدیم٬ پشتم را لرزاند. خواستم مستقل باشم٬ قوی باشم٬ و زیر بار ظلم نروم. و حالا شاید از آن طرف بام افتاده باشم. شاید گاهی طرف ظالم ماجرا شده باشم. اما معتقدم برای اصلاح هر جریانی که مثلا به سمت چپ منحرف شده٬ باید نیرو را به سمت راست وارد کرد تا به تعادل رسید. البته شاید در این میان٬ چند صباحی مردان مجبور باشند تاوان ظلم رفته بر زنان در طول تاریخ را بدهند. شاید چند صباحی٬ تا زنان خودشان را٬ نقش صحیحشان را٬ و راه تعادل را یاد بگیرند٬ مردان مجبور باشند درد این مرحله گذار را بچشند. مجبور باشند با زنانی زندگی کنند که هم سنتی هستند و هم مدرن. هم خدا را می‌خواهند و هم خرما. همسرم گاهی از قول آن رزمنده می‌گوید: «عزیزم یک پاتو بردار».

.

توی سال‌هایی که «روایت فتح» شب‌های جمعه پخش می‌شد، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که داستان اینجوری بود: «دو تا قایق کنار هم ایستاده بودن که یکی پشت جبهه می‌رفت یکی سمت عملیاتی بی‌بازگشت! راوی می‌گفت: دو دل بودم؛ یه پام تو این قایق بود یه پام تو اون قایق.
شهید (که اسم‌اش خاطرم نیست) به راوی می‌گه : «یه پا تو بردار…!»

Advertisements

زن روز، روز زن

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

۱- شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلم های سینمایی سیاه و سفیدی که تلویزیون نشون می‌داد خدای صحنه‌های سکسی اونجاش بود که دختره لباس‌هاشو توی یک اتاق دیگه پوشیده بود فقط یک زیپ دراز که پشت لباسش بود دستش نرسیده بود ببنده. بعد میومد توی اتاق جلوی دوربین روبروی آینه‌ی میز آرایش و پشت به دوربین می‌ایستاد و با عشوه به آرتیسته (که معمولاً هم در حال سیگار کشیدن بود) می‌گفت زیپشو ببنده.

۲- شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلمهای هالیوودی و بالیوودی، دختره و آرتیسته که تازه عروسی کرده بودند یا به قول هندیا «شادی کرتاهه»، صبح که آرتیسته می‌خواست از خونه بزنه بیرون، دختره رو که دم در ماچ می‌کرد، اِندِ قلمبه شدن عشق و عاشقی این بود که دختره گره کراوات آرتیسته رو میزون می‌کرد و کیف جیمزباندیشو میداد دستش.

۳- شایدم یادتون باشه اونوقتا توی این سریال‌های تلویزیونی از قبیل لوسیل بال و افسونگر و دختر شاه پریان و پیتون پلیس و جولیا، رسم خانواده‌های خوشبخت اینجوری بود که دور و بر هشت صبح آرتیسته با کت شلوار و کراوات و ژیگول پیگول میومد تو آشپزخونه یه ماچ از زنش می‌گرفت و روزنامه رو برمی‌داشت می‌نشست سر میز صبحانه، دختره براش قهوه و آب پرتقال با نون تُست می‌آورد.

۴- شاید بعضی‌هاتون یادتون مونده باشه اونوقتا فیلم فارسی که می‌رفتیم آرتیسته با دختره سوار یه ماشین بودند که چهار پنش تا لات و لوت سوت بلبلی می‌زدند، آرتیسته می‌زد رو ترمز، می‌پرید یقه‌شونو می‌گرفت تک نفره چهارتاشونو به هم می‌پیچوند. فقط یه ذره از دماغش خون میومد که دختره با دستای لطیفش اون خونو پاک می‌کرد و انگشتشو می‌ذاشت رولبش… مام که ساده و رمانتیک و خیال‌پروز و گاگول…

تو همین عوالم غوطه خوردیم و بزرگ شدیم و خیر سرمون مرد شدیم. کمی صبر کنید بالاخره این رسوب زنگ‌زده زمان می‌خواد حل شه. حوصله می‌خواد لامصب.

سایه‌روشن

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

بامداد

پاکت تخمه آفتابگردون رو روبروی وب‌کم تکون میده و میگه خوش به حالتون. من از صبح تا حالا فقط همینو خوردم، حالا یکی دو ساعت دیگه می‌ریم بیرون یه چیزی می‌خوریم؛ عصرونه و ناهار و صبحونه یه جا.

به روم نمیارم اما پیش خودم غر می‌زنم که این بنده خدا زن گرفت که از این بی سر و سامانی دربیاد. مثلا یکشنبه‌س و صبح روز تعطیل، روز روزش که خونه نیست، اونوقت آخر هفته زنش حتی یه لیوان چای هم دستش نمیده… تقریبا میشه گفت عصبانیم. اما جدای از این عصبانیت، ته ذهنم چیزی ناشناس هست که آزارم میده و شاید چند ساعتی طول می‌کشه تا بتونم بفهمم چیه.

خیلی وقت پیش، وقتی که در اعتراض به اعمال سلیقه پدرم در انتخاب رشته تحصیلی دانشگاهیم به کل دست از درس خوندن کشیده بودم و فقط یه حضور نمایشی توی دبیرستان داشتم، خیلی اتفاقی متوجه این جریان شدم. همون روزی که وسط نصیحت‌های پدرم که می‌گفت زن باید استقلال داشته باشه و اولین قدم، استقلال مالیه و بهترین راه رسیدن به استقلال مالی درس خوندنه، بدون مقدمه پرسیدم پس چرا خواستین مامان خونه بمونه و کار نکنه؟ جواب پدرم درست یادم نیست، فکر کنم بهش برخورد و احتمالا یه چیزایی راجع به زود بچه‌دار شدن گفت و اینکه اون زمان اوضاع و احوال فرق می‌کرده و مامان به هر حال استقلال مالی خودشو داشته و احتمالا یه سری توجیه دیگه که هیچکدوم جوابی نبود که دنبالش بودم.

تضاد بین چیزی که پدرم به من توصیه می‌کرد با روشی که در زندگی مشترک خودش دنبال کرده بوده اونقدر توی ذهن من پررنگ شد که بعد از اون شروع کردم به دقیق‌تر نگاه کردن به آدم‌ها. مردهایی که برای دخترشون همه کار می‌کردن، اما همون کارها رو از همسرشون دریغ کرده بودن. زن‌هایی که برای پیشرفت دخترشون خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن اما کار به عروس که می‌کشید بهونه می‌گرفتن و سنگ می‌انداختن. دخترهایی که دم از تجدد و آزاد اندیشی می‌زدن اما وقتی بهشون می‌گفتی اولین قدم برای رسیدن به حقوق برابر، قطع نفقه و حذف مهریه‌س، شونه بالا می‌انداختن و رو برمی‌گردوندن. حتی خودم که یه عمر برای داشتن حقوق برابر انسانی، توی مملکت جنسیت‌زده‌‌ی خودم بدبختی کشیده بودم و حالا بعد از این همه سال، سوای بحث تقسیم کار، بدون اینکه متوجه باشم کار خونه رو یه کار زنونه می‌دونستم. کم کم به این نتیجه رسیدم خیلی از ماهایی که فکر می‌کردیم عرف و سنت رو پشت سر گذاشتیم، در درون رویه مدرنمون یک موجود سنتی پنهان کردیم که گاه و بیگاه وسط تصمیم‌گیری و قضاوت‌هامون خودشو وسط میندازه.

جدا شدن از صفاتی که سال‌ها در سکوت و از راه نگاه کردن به رفتارهای دیگران یاد گرفتیم و در عمل به تکرار اونا عادت کردیم خیلی سخت‌تر از صفاتیه که وادار شدیم به زور قبولشون کنیم. آدم می‌تونه خودخواسته صفات تحمیل‌شده رو پس بزنه و بگه نه، اما برای تغییر خصوصیاتی که بدون اینکه حواسش باشه یه گوشه ذهنش جا خوش کردن، به سال‌ها آموزش و تلاش برای کنار زدن و جلو رفتن نیاز داره و تازه این اول راهه، چون باید همیشه حواسشو جمع کنه که هر بار که اشتباه کرد، درست سر بزنگاه مچ خودشو بگیره و دوباره مسیر فکریش رو اصلاح کنه.

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنت و مدرنیته

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نیمه‌شب

ایستاده بودیم سر خیابان فرحزاد تاکسی بگیریم تا خانه. از بازار میوه و تره‌بار خرید کرده بودم. هر دو دستم پر بود، بچه‌ی کوچک هم همراهم. خواهر بزرگتر همسرم هم که مهمانمان بود چند تا از پلاستیک‌های خرید را دستش گرفته بود، گفت: «زنگ بزن با ماشین بیاد دنبالمون.» گفتم: «نه، تازه از سر کار برگشته، من توی خونه بودم، ایراد از منه که رانندگی نمی‌کنم.» تابستان بود، و گرم. تا ماشینی راضی شود بدون شنیدن دربست ما را به خانه برساند خیلی طول کشید. بچه نق می‌زد. خودم بی‌حوصله شده بودم. اما نمی‌خواستم زنگ بزنم همسرم با ماشین بیاید دنبالمان. چرا؟ چون فکر می‌کردم اگر استقلال می‌خواهم همه‌جا باید مستقل باشم نه هرکجا خسته شدم زنی سنتی باشم که مردش را خبر می‌‌کند. در همان زمان انتظار برای تاکسی و دلیل آوردن برای مهمان، داشتم فکر می‌کردم چه فرقی دارم با زن فداکاری که همه کار را خودش می‌کند. مادرم زن مستقلی بود. بیرون خانه کار می‌کرد. صبح به صبح یک ساعتی زودتر از همه بیدار می‌شد صبحانه‌ی ما را آماده کند. شبها هم دیرتر می‌خوابید نهار فردا را بپزد. عصرش هم خسته برگشته بود از سر کار مدام در خانه می‌چرخید که همه‌چیز مرتب و تمیز باشد. افتخارش هم این بود که همه می‌گویند خانه‌ات اصلا شبیه خانه‌ی یک زن کارمند نیست. من مثل مادرم نبودم. بچه که دنیا آمد نشستم خانه چند سالی. می‌دانستم توان چند شغله بودن، مادری کردن و شغل بیرون، را ندارم. یک ساله که بود خانه‌ی یکی از همکلاسی‌های قدیمی دعوت بودیم. تا شنید من سر کار نمی‌روم بدون هیچ ملاحظه‌ای گفت: «سنتی شدی. یعنی اینهمه درس خوندی آخرش کهنه بچه بشوری؟» عمدا جمله‌ای کلیشه را تکرار کرد. گیج بودم. در خانه بودن سنتی‌ست یا مادر بودن؟ تعریف اینها هنوز هم خیلی برایم روشن نیست. چند وقت پیش وقتی زن و شوهری جوان مهمانمان بودند، مرد در جواب به اینکه چرا به زنت می‌گویی برایت چای درست کند وقتی خودت می‌توانی، گفت: «چون درسته که هر دو بیرون خونه کار می‌کنیم ولی کار من سخت‌تره و حقوقم هم بیشتر.» گفتم: «یعنی اگه بیکار بشی یه روزگاری، همه‌ی کارهای خونه رو تو می‌کنی؟» گفت: «خب نه، من که بلد نیستم.» و این وسط عکس‌العمل زن برایم عجیب بود که با وجود داشتن ادعای مدرن بودن استدلال‌های مردش را می‌پذیرفت، زنی که کودکش را برای از دست ندادن کار خیلی زود گذاشته بود مهدکودک. انگار هر کسی زن سنتی و زن مدرن را برحسب نیاز خودش تعریف می‌کند. یعنی وقتی می‌خواهند فحشت بدهند می‌گویند سنتی، بالا بخواهند ببرندت می‌گویند مدرن. (برعکسش هم هست البته، سنتی که ارزش باشد مدرن می‌شود فحش.)

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنتی یا مدرن بودن، تا خودمان را پیدا کنیم، چند نسلی طول می‌کشد گویا. سیگار می‌کشیم و لاابالی‌گری می‌کنیم گاهی که مدرن صدایمان بزنند، بچه‌هایمان را در همان نوزادی پرت می‌کنیم گوشه‌ای که سر کار برویم مبادا سنتی بیانگارندمان، چند برابر یک مرد در محل کار به خودمان زحمت می‌دهیم که تعریف سنتی از زن را بشکنیم و در خانه هم می‌دویم که به سنت‌ها احترام گذاشته باشیم. ما که هنوز می‌خندیم بین خودمان وقتی روی یخچال خانه‌ی دوستمان تقسیم وظایف خانه بین مرد و زن نوشته شده، هر کدام هم تیک می‌زنند وقتی انجامش دادند.

یک عاشقانه آرام

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

شبانگاه

دراز کشیدم و بعد از گذشت سیزده سال به روزها و شبهایی که بینمان گذشت فکر می‌کنم. تو عاشقانه ادامه دادی و من نظاره‌گر بودم. تو در مرحله‌ای که بسیار سخت بود توانستی عاشقانه بایستی و مقاومت کنی و بالاخره چیزی را که مدتها بدنبالش بودی، بدست آوردی.

من و عین یک وبلاگ مشترک داشتیم که زمانی کلی خواننده داشت. میم هم از همین آدم‌ها بود که وبلاگ می‌خواندند و بعد توی یاهو مسنجر پیام داد و یک روز نامه نوشت که عاشق شده. عین تازه داشت رابطه عاطفی قبلیش را فراموش می‌کرد که حتی به قرار ازدواج منجر شده بود و مرد در لحظات آخر و زمان خواستگاری، زده بود زیر قول و قرارهایش و رفته بود پی زندگیش.

ایمیل را برایم فرستاد و گفت بخوان و بگو یعنی چه؟  الان که خوب فکر میکنم کلمه دلقک در ذهنم نقش می‌بندد و یکسری جملات منطقی و بدون ترحم اما واقعی و فکر شده که از کسی که در دانشگاهی بسیار مذهبی حقوق می‎خواند بعید نبود. بهش گفتم آخر شما چه حرفهایی زدید که او اینها را برایت نوشته؟ گفت درددل ساده و دوستانه. اما این درددل ساده و دوستانه به عشق و عاشقی ختم شده بود، بدتر از همه قرار بر این نبوده و عین اصلا به این چیزها فکر هم نمی‌کرد.

میم نوشته بود که من دلقک نیستم، و لابد احساساتش را گفته بود. می‌خواست که آینده داشته باشد و آینده برای این مدل مرد یعنی ازدواج. عین در این فکرها نبود چون چندین سال از میم بزرگتر بود – حتی من هم از او بزرگتر بودم – و در خانواده کاملا سنتی و مذهبی ما، ازدواج یعنی در خانه بنشینی و برایت خواستگار بیاید، عین از دوره راهنمایی خواستگار داشت و من از بیست سالگی. در خانواده سنتی و شدیدا مذهبی‎تر مرد، باید با کسی واجد شرایط ازدواج می‌کردی و یکی از شرایط، تناسب سن بود.

زمان می‌گذشت و قضیه جدی‌تر می‌شد. هر دو عاشق‌تر و مصمم‌تر برای غلبه بر مشکلات و به دنبال پیدا کردن راه‌های منطقی برای چگونه مطرح کردن مسئله در خانواده‌ها بودند. خانواده‌هایی که چهارچوب‌هایشان هیچگاه شکسته نشده بود. روزهای سختی بود.  وقتی مرد قضیه را مطرح کرد کاملا مخالفت شد، جرات نداشتند بهش بگویند چیز خورت کردند یا عقلت را از دست دادی یا دیوانه شده‌ای… به هر حال پسرشان بود. پس خیلی راحت همه تقصیرها را گردن عین انداختند که عجب دوره زمانه‌ای شده، دختر ترشیده، پسر ما رو اغفال کرده، قاپشو دزدیده، شستشوی مغزیش داده، زیر پای پسرمون نشسته و …

چه اشک‌هایی که عین بعد از شنیدن این حرف‌ها نریخت. حق هم داشت، او فقط عاشق شده بود و در عوض حرف‌هایی می‌شنید که ناروا بود. میم هم اصرار بر این ازدواج داشت و کوتاه نمی‌آمد. هر دو مقابل سنت‌ها ایستاده بودند، می‌خواستند عاشقانه ازدواج و آرام و ساده زندگی کنند، اما زنجیرهایی بود – هنوز برای خیلی‌ها هست – که راه را سخت و دشوار می‌کند. من در تمام این مدت شاهد رنج‌های ابن دو عزیز بودم که بالاخره اردیبهشت هشتاد و چهار عقد کردند. مادر میم برایم هیولایی بود که پس از دیدنش تمام قضاوت‌های قبلی را دور ریختم و به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها هر چقدر هم سخت باشند اما راهی برای نرم کردنشان هست. هنوز خیلی از نزدیکان عین از ماجرا خبر ندارند و فکر می‌کنند این ازدواج در نتیجه یک خواستگاری سنتی بوده و فکر می‌کنند عین و میم همسن هستند.

حالا عین به این فکر می‌کند دخترش وقتی بزرگ شد، اگر عاشق شود و شرایطی مشابه خودش داشته باشد چه کند.
آیا کسی که خودش زمانی درگیر سنت و مدرنیته بوده، حالا دارد جا پای قدمهای مادرش می‌گذارد؟

دلتنگی برای بوی شنبلیه سرخ‌شده که در یک جمعه‌ رخوت‌آلود در خانه بپیچد

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

شامگاه

مهم‌ترین تصمیمات من توی زندگی بر مبنای عقل و یا قلبم گرفته نمی‌شن. سمت و سوی من رو این وقت‌ها غدد اشکیمه که مشخص می‌کنه با یه شعار ساده: کاری کن که وقت انجامش و بعد از اون، بغض نداشته باشی.

توی تقسیم‌بندی‌های خونه بخش برطرف کردن نیازهای بقیه و حدس زدن نیازهاشون به عهده‌ی هر دو نفر بابا و مامان بود. مامان یک جور غمناکی این کار رو شبیه یک شهید انجام می‌داد: من بهت توجه می‌کنم، ازت مراقبت می‌کنم، نیازهات رو حدس می‌زنم و بهشون رسیدگی می‌کنم اما حواست باشه کار من خیلی سخته و من خیلی از خودگذشته‌ام و هر کسی نمی‌تونه جای من باشه. حواست هست؟ خوبه. ببین این رو.

این رویکرد مامان در برابر بابا قرار داشت که یکجوری از خود گذشتگی داشت که تو نمی‌فهمیدی اما به نظرت کار پسندیده‌ای میومد. یک جور زیر پوستی اگر وضع مالیش اجازه نمی‌داد چند سال لباس نمی‌خرید و یا میوه  مورد علاقه‌اش رو نمی‌خورد. یا تمام شب رانندگی می‌کرد تا ما رو برای دو روز آخر هفته ببره مسافرت و وقتمون تو روز جاده تلف نشه. ما دخترا باید یاد می‌گرفتیم مراقبت کردن رو. این حدس زدن نیازهای بقیه رو. دیدن اون چیزی که بقیه می‌گن یک قدم قبل از اینکه به زبون بیارن. متاسفانه من عادت‌های بد هر جفتشون رو یاد گرفتم.

اولین تجربه ناموفق من توی این مسیر وقتی بود که مسئول گرم کردن غذا برای بابا و برادرم شدم. یازده دوازده سالم بود و اون وعده، تنها زن حاضر در خونه بودم. غذا کم بود و وقتی داشتم میز میچیدم برای خودم کمتر ریختم تا بشقاب‌های اون دوتا پر شه. غذا رو خوردن و رفتن و من سیر نشدم و بر خلاف توقعم متوجه این فداکاری بزرگم (باور کنید بزرگترین فداکاری زندگیم تا اون سن یا این سن بود)  کسی نشد. بغض کردم. جوری که بعد از حدود بیست سال یادم مونده که عزیزم این کارها به تو نیومده.

چند سال بعدترش هم – حوالی چهارده سالگی مثلا – بابا یه نامه داد دستم که تایپ کن. مسئول تایپ خونه خواهر بزرگم بود که این وقت‌ها خیلی مطیع و سر به زیر می‌نشست پشت کامپیوتر و تق تق تق تق تایپ می‌کرد و کادربندی می‌کرد و پرینت می‌گرفت و تحویل بابا می‌داد. نامه رو که گرفتم یک دور خوندم و دیدم موضوعش رو نمی‌فهمم. بابا رو نشوندم که توضیح بده این پروژه برای چیه. اخم کرد که وقتی یکی یه چیزی بهت می‌ده انجامش بده. یه منشی که آنقدر سوال نمی‌کنه. نامه رو دادم دستش که خودت تایپ کن. من منشیت نیستم.

اون موقع فکر نمی کردم منشی‌گری شغل بد یا خوبیه. فقط از دیدگاه جامعه‌ی مرد سالاری که من توش دختربچه بودم، یک سری کارها زنونه محسوب می‌شد. مثل پرستاری، منشی‌گری، تدریس یا هر کار مراقبتی دیگه‌ای. مشاغلی که تو می‌تونستی مستقل باشی و درآمد داشته باشی اما وابسته به این بود که کارهایی رو انجام بدی که حوصله می‌خواست، ریزبینی لازم داشت و البته روحیه  غیرطغیان‌گرانه. من داشتم سعی می‌کردم خودم رو توی گروه مردها جا بدم اما. کسانی که رئیس بودن. قدرت دستشون بود و توی جمع‌ها لازم نبود مسئولیت‌های سختی مثل پذیرایی رو به عهده داشته باشند و اکثر پول دستشون بود. دور کارهایی که برای انجامشون باید روحیه‌ی زنانه داشتی یک دایره ی پررنگ کشیدم و روش رو خط خطی کردم. من نیستم دوست عزیز!

بعدها که بحث ازدواج شد، من روی مواضعم محکم موندم. خانواده به این نتیجه رسید من سرتق‌تر و بی‌گذشت‌تر از اونم که بتونم یه روزی ازدواج کنم! که ژن فداکاری در من فعال نیست. کم کم کسی از من توقع نداشت دیگه نقش سنتی داشته باشم. کم کم از خانواده هم حتی فاصله گرفتم که همون دختر بودن انقدر نیاز به فداکاری داشت که باعث میشد یه جاهایی خفه شم.

زن سنتی به نظرم نقش سختی به عهده داره. خودش تصمیم نمی‌گیره در هر موقعیتی چیکار کنه بلکه خیلی وقت‌ها توقعات بقیه است که داره بهش جهت میده. دخترهای خوب و همسرهای خوبی رو میشناسم که پر از کینه و پر از خشمند. آدم‌هایی که به ظاهر خوش‌اخلاق و خوش‌برخوردند اما انقدر ناراحتی توشون ریشه داره که به اولین فرصت تبر دست می‌گیرن و از ریشه درخت‌هایی که مدت‌ها ازشون مراقبت کردن رو قطع می‌کنن. کسانی که به قیمت از دست رفتن سلامتیشون، به قیمت از دست رفتن زمان و جوانیشون بقیه رو به جای خودشون می‌بینن و بعد سال‌های طولانی رو صرف بیان پشیمونیشون می‌کنن. شاید در لحظه به خاطر به دست آوردن یه سری توجه‌ها و تشکرها حال خوبی داشته باشند اما عموما در بستر زمان، بیشتر از اون چیزی که قراره غمگینن انگار.

من هم خوشبخت نیستم شاید. از نظر جامعه البته که یک دختر مستقلم اما خیلی از این استقلال انتخاب خودم نیست. بیشتر انگار چیزی که امروز هستم تلاش برای فرو نرفتن در نقش اون زن سنتیه. نه تنها من، دوستان زیادی دارم که ابتدای زندگیشون ازشون درخواست شده خیلی زن باشند و الان در اقصی نقاط جهان دکترای رشته‌های مختلفشون رو گرفتن و اما زن بودنشون رو فراموش کردن. زن بودنشون رو گم کردن. شاید اگر من ِ نوجوان بدون فشار توقع، از نو تصمیم می‌گرفت، الان جای دیگه‌ای بودم. درسته که مرزهای امروزم جایی قرار دارن که احساس راحتی می‌کنم، اما بین خودمون بمونه لطفا، الان نزدیک دو ساله به شدت دلم قرمه سبزی می‌خواد و بلد نیستم درست کنم. گاهی دلم می‌خواد یه نوزاد بغل کنم و کودکی اطرافم نیست. گاهی هوای یک جمع آروم زنانه رو می‌کنه که بشینیم و مثلا فقط لاک بزنیم یا صحبت‌های ملایم و آروم داشته باشیم اما، به نظر می‌رسه از هنرهای زنی که می‌تونستم باشم، تهی شدم.

زنان زندگی من

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

عصر

“مگه تو هنوز کار میکنی؟ مگه ازدواج نکردی؟”
سوالی بود که در یکی از گروه‌های تلگرامی که با دوستان قدیمی دبیرستانم در آن عضو هستیم پرسیده شد. دوستانی که همگی از طبقه تقریبآ مرفه جامعه محسوب می‌شوند و تقریبآ تمامیشان در دانشگاه‌های معتبر ایران درس خوندند و مدارک قابل قبولی هم دارند. تقریبا نیم بیشتری از آن‌ها بعد از ازدواج کار را کنار گذاشته و به سراغ زندگی متاهلی رفتند.

برایشان توضیح دادم که در جایی که من زندگی می‌کنم به سختی ممکن است یک حقوق کفاف خرج و مخارج زندگی با سبک و استانداردهای ما را داده و در عین حال کار کردن به یک انسان غرور٬ استقلال و شخصیتی را میدهد که من آن را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.

دیدگاه سنتی‌ای که در ایران همچنان مردم با آن دست به گریبان هستند مرد رو مسئول تامین معاش زندگی می‌داند و زن مسئول رسیدگی به امور خانه و بچه‌داری. هرچند سال‌هاست تلاش شده تا جایگاه نقش سنتی زن در جامعه کمرنگ‌تر بشه اما همچنان این خواسته نه تنها در ذهن مردان که در ذهن بسیاری از زنان باقی مانده است.

“ش” که دو سال قبل از من ازدواج کرده و این روزها منتظر بدنیا آمدن کودک دومش است از آرامشی که نقش زن خانه‌دار و مادر بهش داده برایم تعریف می‌کند و اینکه زمان کافی برای رسیدگی به خود و زندگی شخصیش دارد. عکس‌های دورهمی‌ها را برام می‌فرستند و با دلسوزی  می‌گوید: “عکس‌های فیس‌بوکت رو دیدم، کمی بیشتر به خودت برس٬ اون دختری که از اینجا رفت شبیه الان تو نبود.“

عکس‌ها را که نگاه می‌کنم متوجه تفاوتی که او می‌گوید٬ می‌شوم. زنان عکس‌های او را که می‌بینم اغلب با موهایی بلوند٬ آرایش‌هایی کامل و بی‌عیب و نقص هستند٬ صورت‌هایی شاد و بشاش و بدون هیچ نگرانی و حتی مسئولیت خاصی. تصویری کامل و واضح از زنان مدرنی که زندگی سنتی را ترجیح داده‌اند. زنان جوانی که نقش مادرها و مادربزرگ‌های ما را در دنیایی کاملا مدرن با اسباب و ادواتی مدرن‌تر بازی می‌کنند.

قرار می شود من هم چند عکسی برای گروه کوچک و شاد بفرستم. نیم بیشتر عکس‌ها بعد از کار و در بار یا پاب نزدیک محل کارمان گرفته شده. زنان عکس من خسته اما سرحال با لیوان‌های کوچک آبجو در دست هستند. همه زنان عکس از ۸ صبح سرکار بودند. بعد از کار گاهی اوقات به بار نزدیک محل کار رفته و ساعتی بعد همگی به سوی خانه‌هایشان روان می‌شوند. تقریبآ تمامی این زنان ازدواج کردند و یا با پارتنرهایشان زندگی می‌کنند و تمامی مسئولیت‌های زن – مادر محوری که جامعه سنتی به آنان تحمیل کرده را به خوبی انجام می‌دهند اما با یک تفاوت واضح:
اغلب مردان و زنان اطراف من چه ایرانی و چه غیر ایرانی به زندگی مشترک به معنای مشخص مشترک آن ایمان دارند. هر دو کار می‌کنند٬ هر دو مسئولیت بزرگ کردن کودکانشان را بر عهده گرفتند٬ هر دو برای انجام تمام کارهای محل زندگی باهم همکاری می‌کنند و هر دو به حقوق انسانی یکدیگر احترام می‌گذارند.

نگاه سنتی غالبی که در ایران در میان بسیاری از طبقات کماکان زنده نگاه داشته شده همین درگیر شدن در نقش‌های از پیش تعریف شده برای زنان و مردان است. زنانی که بنا به تعریف سنتی باید همیشه آماده خدمت به مردان باشند. مردانی که آن‌ها هم به نوعی قربانی این نگاه سنتی و قوانین سنتی آزاردهنده هستند.

مرددم که عکس‌ها را بفرستم یا نه٬ در نهایت دو تا از بهترین عکس‌ها را برای گروه می فرستم و با جمله “وای لطفا یه ذره به خودت برس شوهرت طلاقت میده» مواجه می‌شوم.