دسته: تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده

هزارتوی نقش‌ها

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

نیم‌روز

رابطه آسیب‌دیده به پایان رسیده است زن و مرد جدا شده‌اند و به هر جان کندنی (در ایران) زن توانسته است، حضانت بچه‌ها را بگیرد یا نتوانسته است و فقط در حدودی که دادگاه مشخص کرده است می‌تواند بچه‌ها را ببیند. انگار رابطه آسیب‌دیده پایان ‌یافته است اما در واقع پایان نیافته… فقط خانواده مستمر و مداوم یکدیگر را نمی‌بینند اما به قولی «شناسنامه‌ات را هم که پاره کنی، خانواده‌ات که از بین نمی‌رود». والد بودن نیز از این قول پیروی می‌کند، جدا هم که بشوی والد هستی.

مادر رابطه‌ی پرتنشی را تجربه کرده است و سلسله جنبان این تنش‌ها پدر بوده است. در نگاه اول گویی مادر باید! تصویرِ پدرِ مقصر را به کودک انتقال دهد و کودک را از دیو  بد طینتی که در درون  پدر تنوره می‌کشد آگاه کند تا کودک بداند پدرش کیست و چگونه باید با او برخورد کند. از سمت و سوی دیگر، مادر، گویی نباید! بدی‌های پدر را برای کودک تشریح کند و همه تقصیرها را خودش بر عهده بگیرد، چرا؟ چون هر چه باشد، او پدر کودک است و کودک به تصویر پدر مقتدر نیاز دارد.

به نظر من هر دو دید مطرح شده اشتباه است. ابتدا مادر باید تشخیص دهد نقش پدری و همسری دو نقش متفاوت هستند ممکن است همسرِ بد، پدرِ خوبی باشد. ممکن است انتظارات زن از شوهرش تحت عنوان پدر با انتظارات کودک از پدرش متفاوت باشد. به عنوان مثال ممکن است پدری که ولخرج است از نظر همسرش، پدر بدی باشد ولی از نظر کودکش، پدر بسیار مناسبی باشد. در مرحله دوم، مادر بهتر است تصویری بدون قضاوت نسبت به رفتارهای نقش پدریِ همسر سابقش را به کودک ارائه دهد و در مورد اختلاف خودش با همسرش به طور شفاف با کودکش صحبت کند. اتفاق‌ها را از دید یک ناظر بیرونی و بدون داوری برای کودکش روایت کند. فرو رفتن مادر چه در نقش ظالم و چه در نقش مظلوم به نظرم اشتباه است. بهترین تصویری را که می‌توان از پدر به کودک ارائه داد، همانی هست که بوده، بدون ذره‌ای اغراق و گزافه‌گویی. بعد از ارائه این تصویر واضح، دیگر کودک می‌ماند و احساساتش نسبت به پدر و مادری که روزی تصمیم گرفته‌اند او را وارد زندگی کنند و روزی هم تصمیم گرفته‌اند از یکدیگر جدا شوند.

Advertisements

آخرین ضربه خنجر

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

پیش از ظهر

خیلى از مشکلات زندگى زناشویى من به خاطر دخالت خانواده همسرمه، تا قبل از به دنیا آمدن فرزندم ازش مى‌گذشتم، اما بعد انقدر درگیر پروژه بچه‌دارى شدم که کاسه صبرم لبریز شد و دیگه جایى براى گذشت کردن در برابر این رفتارها نماند و به مرور زمان همه چى دست به دست هم داد تا به جدایى فکر کنم. اگه همه مشکلات رو بگذارم کنار، مورد مهمى که خیلى ذهن من رو درگیر خودش کرد رابطه پدر فرزندى بود. من به خودم حق می‌دادم در برابر همه سکوت کردن‌ها و حامى نبودن‌هاى همسرم راهمون رو از هم جدا کنم، اما نمى‌تونستم این حق رو از فرزندم بگیرم که به شدت به پدرش عشق مى‌ورزید و همسرم هم اگر هر جایى براى من کم گذاشته بود، براى فرزندمون به معناى واقعى پدر بود.

ما متاسفانه هرگز توى تربیت فرزند تفاهم نداشتیم، من سختگیر و جدى بودم و همسرم نقطه مقابل من بود، اما بدون حرف زدن و قانون تعیین کردن. تنها اشتراکمون این بود که والد مقابل رو جلوى بچه زیر سوال نمى‌بردیم و من بیشتر. چه روزهایى که فرزندم رو به خاطر بى‌احترامى به پدرش دعوا و توبیخ کردم، با تمام دلخورى‌ها و مشکلات همیشه مى‌خواستم جایگاه پدر حفظ بشه و هیچوقت بدگویى نکردم چون به تجربه مى‌دونستم این کار من چه آسیب روحى و روانى به فرزندم وارد می‌کنه.

روزهاى جوانیم رو به خاطر میارم، مامان من رو محرم اسرارش قرار داده بود و انگارى که من دوستش باشم شروع مى‌کرد از پدرم گله کردن، هر بار قلبم فشرده می‌شد، بابا براى من بتى بود که مى‌پرستیدم اما حالا مامان تبرى برداشته بود و داشت اون بت رو در مقابل من خراب مى‌کرد. هر بار بعد از صحبتش ساعت‌ها گریه مى‌کردم، کودک درون منى که عاشق پدرش بود و زن وجودم که دلش براى تمام بدى‌هاى یک مرد در برابر همسرش به درد آمده بود با هم در جنگ بودن. افسرده شده بودم و به معناى واقعى روحم و باورهام آسیب دیده بود و در کنار تمام اینها، ترس از طلاق والدین که از بچگى در درون من وجود داشت حالا سر بیرون آورده بود و من شب‌ها کابوس می‌دیدم، حتى افکارم جلوتر هم رفته بود و داشتم به بعد از جداییشون فکر مى‌کردم که باید طرف کدومشون رو بگیرم؟ گاهى پدر رو از خود می‌روندم و گاهى مادر رو.

سرآخر، یک روز بابا توى محل کار حالش بهم خورد و برده بودنش بیمارستان. مامان ترسیده بود و تمام بدگویى‌ها رو به پایان رسوند. اما من آسیب‌دیده هیچوقت به قبل برنگشتم. بت من خراب شده بود، بابا رو دوست داشتم اما ته قلبم رنجیده خاطر بودم به خاطر تمام بدی‌ها در حق مادرم و هیچوقت نتونستم خودم رو قانع کنم که این مسئله به من ربطى نداره، من فقط فرزندم و رابطه اون دو نفر، رابطه زناشویى بین خودشون. مامان در حق من بد کرد، من در حق فرزندم نه.

حسنی بده، بد بد، خیلی بده، بد بد!

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

صبح

خودم تجربه قرارگرفتن در چنین شرایطی را ندارم. نهایت جدایی‌‌ام بریدن از انتخاب‌های اشتباهم بوده و نهایت مسئولیتم در قبال آن انتخاب و جدایی بعدش، توضیحش به اطرافیان و یا کنار آمدن با خودم. اینکه بخواهم کسی را در ذهن پاک و سالم یک کودک شکل بدهم و در عین حال خودم با او هیچ/حداقل ارتباطی نداشته باشم برایم فقط یک مقوله ذهنی‌ پیچیده‌ست. در مورد توضیح روابطم به دیگران یا یادآوری آن برای خودم، هیچگاه فقط درد و رنج رابطه را به یاد نیاورده‌ام، چرا که اگر از اول اینقدر بد بود و عذاب‌آور چرا اصلاً شروعش کردم؟ چرا ادامه دادم؟ مطمئناً خوبی‌هایی داشته که کم‌کم ناپدید شده‌اند یا اندک‌اندک اختلافات بالا گرفته‌اند. ولی اینها دلیل نمی‌شود که طرفم غول بی‌شاخ و دم باشد و من کوچولو موچولوی طفلکی. باید با حقایق همانطور که هست روبرو شوم. من هم اشتباه‌ها و ناهمگونی‌هایی داشته‌ام که عاقبت کار به اینجا رسیده است. اینکه من راجع به گذشته فقط بد بگویم هیچ تاثیری در گذشته و آدم تمام‌شده‌ام ندارد که هیچ، خودم را موجودی در هپروت جلوه می‌دهد که نمی‌داند چه می‌خواهد و قدرنشناس است. موجودی بی‌اراده که نمی‌تواند خوب و بد را برای خودش تشخیص بدهد و طعمۀ هرچه زندگی سر راهش قرار بدهد، می‌شود و تمام.

می‌توانم همین تفکر را برای بچه‌ام و پدر نالایقش هم تعمیم بدهم. شرایط متفاوتی را تصور کردم و مدام زاویه دیدم و باورم را به داستان تغییر دادم، هی فکر کردم که پدر بچه ممکن است چه بکند تا دیگر برای من هیچ ارزشی نداشته باشد، پدر داستان من باید چگونه باشد که نتوان هیچ نقطه سفیدی در وجود پلیدش پیدا کرد؟! هی رشتم و هی پنبه کردم. هرقدر هم که پدر داستان‌هایم مخوف و دیوسرشت بود، بازهم نتوانستم خودم را قانع کنم که واکنش متفاوتی داشته باشم، باز عین گربه روی همان پا زمین آمدم. باز می‌بینم در هیچ صورتی برایم منطقی نیست که پدر بچه را از چشمش بیاندازم و بدش را بگویم. حتی اگر پدرش بدترین‌ها را در حق من یا خود بچه روا بدارد و خاک برسرترین آدم عالم باشد، باز هم پدر اوست و من نباید حس بدی از صاحب آن ۲۳ کروموزم دیگر فرزندم به او بدهم.

حرف این است که به بچه از پدرش چه بگوییم و چگونه بگوییم. اگر پدر خودش کار را خراب کند و با بچه رفتاری داشته باشد که موجب پس‌زده شدن پدر بشود، حرف دیگری‌ست و در این میان بدگویی مادر خیلی محلی از اعراب نخواهد داشت. می‌توان گفت خودکرده را تدبیر نیست و تلاشی برای بهبود رابطه پدر و فرزند هم نکرد تا کم‌کم همان اندک وابستگی باقیمانده هم از بین برود. البته که من با این هم موافق نیستم و به‌نظرم باید تلاش کرد و بلاخره یک چیزی در طرف پیدا کرد که بچه بتواند والدینش را با آرامشی درونی آنچنان که هستند بپذیرد و نیک و بد آنها در بچه تاثیر سؤ نداشته باشد. این تلاشی که می‌گویم در جهت تشخص بخشیدن به پدر نیست، بلکه در جهت آرامش دادن به فرزند است. حالا بعدتر می‌گویم چرا؟! سر دیگر طیف هم هست که پدر با بچه و برای بچه خوب است فقط با مادر نمی‌سازد، مادر را آزار می‌دهد ولی جانش برای بچه‌اش در می‌رود. در چنین موقعیتی که دیگر شک ندارم بدگویی از پدر و سعی در خراب کردن او یا حتی اصرار بر توضیح اینکه با مادر خوش‌رفتار نیست، نتیجه‌ای نخواهد داد جز اینکه بچه بین دریافت خودش و حرف‌های مادر دچار سردرگمی بشود و بلاخره روزی مادر را دروغگو خطاب کرده و به سمت پدر پربکشد و مادر در فراغ ثمره زندگیش بسوزد. مادر بماند و چرا عاقل کند کاری؟!

چه خوشمان بیاید چه نه، بچۀ ما مشابهت‌هایی با پدرش خواهد داشت که نمی‌توان آنها را انکار کرد. در رفتار، گفتار، عادت‌ها، علاقمندی‌ها و سختترینشان شاید شباهت ظاهری. سختترین، چرا که همیشه جلو چشم هم مادر است و هم خود بچه. نکند طفلکی را بکنیم آیینه دق! هر شباهت دیگری را یا پدر باید باشد تا بچه با مقایسه دریابد و یا دیگری (مادر یا آشنایان) باید شباهت را برملا کنند، ولی شباهت ظاهری ناگفته عیان است و بچه از روی عکس هم می‌فهمد. این شباهت به پدر غایب، همیشه برایش جنبه‌های ناشناخته‌ای از خودش را رو خواهد کرد و باعث می‌شود با پدر در زمینه‌هایی همذات‌پنداری کند و هرچه که از پدر عنوان می‌شود برایش پررنگتر و مهمتر جلوه خواهد کرد. در نتیجه در کمین حرف‌های راجع به پدرش (بخصوص سخنان مادر) خواهد نشست و کوچکترین اشاره‌ای را به خودش ربط خواهد داد، که بسته به تعریف یا بدگویی می‌تواند خوشحالش کند یا آزارش دهد. وقتی مادر از پدر بدگویی می‌کند، یا از مادر گریزان می‌شود یا از خودش ناامید و متنفر، این بستگی به روحیات و خلاقیت او و قدرت کلام دارد. اگر خیلی مادر را دوست داشته باشد و به‌نظرش مادر خیلی کاردرست بیاید، طفل معصوم خودش پیش خودش احساس عذاب وجدان می‌کند که من هم مثل پدرم بد و نفرین شده‌ام و مادرم را آزار خواهم داد. مهم نیست پدر در واقع چگونه است؟ یعنی مهم که هست، ولی در ذهن بچه‌ای که بین مادر و پدر در حال پاسکاری شدن است، واقعیت والدین همان است که دیگری نقل می‌کند، و توصیف هرکدام از دیگری مستقیم روی رفتار و انتظار بچه از خودش تاثیر می‌گذارد. گفتن ندارد که بدگویی اثر منفی خواهد داشت و پیدا کردن نکته مثبت در والد منفور تاثیر مثبت. با ساختن چهره‌ای منفور از پدر فقط باعث می‌شویم بچه خودش را با دلی چرکین در آیینه ببیند و هیچ‌وقت با خودش به آرامش نرسد. این است که پیشتر گفتم حتی اگر پدر خودش نابلد بود و گند زد به همه باورهای بچه، مادر وظیفه دارد با همه نفرتی که شاید در جانش ریشه کرده، بازهم چیزی زیبا و پذیرفتنی از پدر به بچه منتقل کند.

حتی اگر بچه هیچ شباهتی بین خودش و پدرش نبیند و از کسی هم چیزی نشنود، صرف پدر بودنش برای بچه جذاب و مرموز می‌شود. هرچه مادر از دادن اطلاعات، بیشتر طفره برود، بچه به گوشه‌های زندگی بیشتر سرک می‌کشد و بیشتر با ذهن خودش بین آنچه که می‌یابد ارتباط برقرار می‌کند و کنترل همه چیز بیشتر از دست مادر درمی‌رود. از نظر من حتی سکوت و جواب ندادن به سؤالات بچه هم راهکار خوبی برای معرفی پدرش به او نیست. همانقدر که نباید برایش پدری رویایی ساخت و آنچه که نیست ولی ما فکر می‌کردیم یا دلمان می‌خواست که باشد را برایش جان ببخشیم، همانقدر هم نباید زشتی‌هایش را بزرگ جلوه بدهیم. هرچه مادر جبهه‌گیری کمتری در مقابل شناخت بچه از پدرش داشته باشد، در چشم فرزند بزرگوارتر و قابل‌اطمینان‌تر خواهد بود و من فکر می‌کنم ماندنی‌تر خواهد شد.

شیر نر بادکنکی

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

سپیده‌دم

خودم فرزند طلاق نیستمدر خانه‌ای بزرگ شدم که هنگام اوقات تلخی پدر و مادر‌، من و خواهر و برادرانم جرات اظهار نظر نمی‌کردیم. هرگاه می‌خواستیم از یکی (پدر یا مادر) جانبداری کنیم‌، دیگری توی دهانمان می‌کوبید که شما اجازه ندارید پشت سر والدین‌تان حرف بزنید. پدربزرگمان می‌گفت‌: مرد رئیس خانه است و هیچ کسی حق بی‌احترامی یا کوچکترین اعتراضی ندارد. مادربزرگمان می‌گفت‌: ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی / مثلا به این منظور که چوب شوهر گل است و هر کی نخوره خل.
به همین سبب هم در چشم من و هم سن و سالانم، پدر شیر نر و مادر شیر ماده و هر دوشان قویترین والدین دنیا بودند. با همکلاسی‌هایمان که دعوایمان می‌شد‌، تهدید می‌کردیم که پدر یا مادرم را می‌آورم سرت. با تمامی مشکلاتی که در زندگی هر کسی وجود داشت والدین پشت و پناهمان بودند و با اعتماد به نفس از آتش جهنمی اجتماع (‌گه گاهی اوقات برافروخته می‌شد) جان سالم بدر می‌بردیم. پدرم بسیار مهربان و مادرم بسیار سخت‌گیر بود. این دو، دست در دست هم‌، تربیتمان کردند.
چه بگویم که فرزندانم‌، فرزندان طلاقند. با همه دردسرهائی که داشتیم، از پدر شیر نری ساخته بودم که بچه‌هایش به وجودش افتخار می‌کردند. انتقاد دیگران را نمی‌پذیرفتند و از دل و جان حامی و عاشق او بودند. زمان سپری شد و بزرگ شدند و تفاوت سخنان من با حقیقت پدر را درک کرده و کم‌کم از او دلسرد شدند. شیر نر ما بادکنکی از آب در آمد و بادش خالی شد. او خود با رفتار خویش تصویر ارائه شده‌اش را دگرگون کرد. هر سال عید نوروز انتظار دارم زنگی بزنند و عید را به پدرشان تبریک بگویند. نه تنها ببخشند بلکه فراموش هم کنند. اما متاسفانه نه می‌خواهند ببخشند و نه فراموش کنند. حداقل آموخته‌اند که رفتار او را تکرار نکنند‌. با بچه‌هایشان مهربان باشند. به خاطر فرزندانشان هم که شده با همسرشان توافق داشته باشند.

معرفی می‌کنم: هیولا، پدرم.

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

سحرگاه

بحث بین دو نفر همیشه وجود داره. دعوا و درگیری همیشه هست. به نظرم یکی از پارامترهایی که بلوغ رابطه رو نشون میده، نبودن این اختلاف نظرها و دعواها نیست. بلکه لحن و حالتیه که دو طرف پشت سر هم و وقت تعریف کردن از همدیگه انتخاب می‌کنن. رعایت مقدار و ملاحظه‌ی در نبود همدیگه است.

رابطه‌ی مامان و بابا یکی از نابالغ‌ترین روابطیه که توی زندگیم دیدم. این دو نفر انگار هیچ وقت با هم خوب نبودن. به طوری که من هیچ وقت خاطره‌ی خوبی از زبان مامان در مورد بابا نشنیدم یا هیچ وقت بابا به صفت خوب یا ویژگی خوبی از مامان اشاره نکرد. این دو نفر بیشتر از اینکه به پاس فرزندان مشترک، با هم مودبانه برخورد کنند، دو نفری به دنبال یارکشی از بین ما بودند. هر کدومشون مدل خودش.

خاطره‌ی تلخی هست که مامان بارها از بابا تکرار می‌کنه. برای روزی که مامان بچه شیر می‌داده و یادم نیست کدوممون نوزاد بوده. هیچ چیز خوردنی تو خونه نبوده و اوضاع مالیشون خیلی بد بوده و بابا طبق معمول حواسش به هیچی نبوده. مامان گشنه بوده و اعتراض می‌کنه که شوهرش به عنوان نان‌آور خانواده باید نقشش رو بهتر ایفا کنه و چرا هیچی نیست به جز یک دونه تخم‌مرغ توی یخچال. اینجاست که بابا می‌ره سر یخچال. تخم مرغ رو برمی‌داره. میاد و جلوی مامان میشینه و تخم مرغ رو می‌شکنه توی دهنش و جلوی چشم‌های گرسنه‌ی مامان همونطور خام قورتش می‌ده. خاطره‌ی تلخ بعدی برای روز دادگاه خانواده است که چطور با نامردی امنیت روانی مامان رو با بحث کردن خراب می‌کنه جوری که مامان حاضر می‌شه حتی از حضانت ما صرفنظر کنه تا زودتر جونش رها شه.

خب، این مرد شیطانی پدر منه. اولین مردی که در زندگیم شناختم و کسی که تمام دوران زندگیم کنارم حضور داشته. مردی که سرلوحه‌ی انتخاب‌های بعدی من از میان مردهاست.

من بابا رو چطور شناختم؟ از کارهای کوچیک و بزرگش. مثلا اینکه تا وقتی ما همه از نوجوانی رد شدیم فکر می‌کردیم موز دوست نداره. اونقدر که همیشه سعی می‌کرد میوه کمتر بخوره و سهم هر کدوم ما رو بیشتر کنه. از اینکه وقتی اوضاع مالیش خوب نبود، چند سال برای خودش حتی لباس نخرید و ولخرجی نکرد و ما رو مسافرت برد و برامون هر چیزی خواستیم تهیه کرد. از مهربونی‌هاش. از لبخندش. از پشت و پناه بودنش. از پدری کردنش نه فقط برای ما، که برای همه‌ی اعضای فامیل.

بابا دوباره ازدواج کرد و من بیشتر بابا رو از زبان مادر جدیدم شناختم. ایشون مقید بود که هیچ وقت از بابا به ما بد نگه. هیچ وقت قهرش رو از اتاقشون بیرون نیاره و هیچ وقت ارزش همسرش رو پیش ما نشکونه. نتیجه‌اش این شد که ما یاد گرفتیم احترام به همدیگه چقدر مهمه. یاد گرفتیم بدون نفرت میشه بحث کرد. یاد گرفتیم خانواده میدان جنگ نیست.

به نظرم آدم‌ها نمی‌تونن سال‌های زیادی پستی و رذالت خودشون رو پنهان کنن. اون هیولایی که مامان از بابا ترسیم می‌کنه رو من هیچ وقت ندیدم. همینه که فکر می‌کنم اشتباه از نقش اول داستان نیست. از روایت و حسن نیت راویه. این منجر شده به بقیه‌ی خاطرات مامان هم شک کنم. منجر میشه به حرف‌های مامان شک کنم. منجر میشه به مامان شک کنم.

متاسفم که می‌تونم چنین متنی بنویسم.

افتادگی دریچه میترال در یک رابطه آسیب‌دیده

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

مهمان هفته: سید جواد متولی

اواخر سال‌های دهه هفتاد شمسی در ایران، سال‌های تازه رونق گرفتن نشریات خانوادگی بود. همان‌ها که یکباره با علم به خلاء موجود و دریافت مجوز انتشار به کیوسک‌های روزنامه‌فروشی راه یافتند تا از آن به بعد جوانان‌امروز و اطلاعات‌هفتگی و زن‌روز بدون رقیب نمانند. این نشریات که جملگی با محتوای مرتبط با مسایل خانواده‌ها منتشر می‌شدند، بخشی از مراجعات من برای جستجو در حوزه خانواده را تشکیل می‌دادند. بطور معمول چند کارشناس خانواده هم در این نشریات بودند که به سئوالات خوانندگان پاسخ می‌دادند. آنچه برایم عجیب بود این که همیشه اوقات در این پرسش و پاسخ‌ها، زنان پرسش‌گرند و کارشناسان هم ضمن برشمردن دلایل مختلف، مردان را در اکثر توضیحات مقصر قلمداد می‌کنند – هر چند که برخی نکات را به زنان هم متذکر  می‌شدند.

همیشه به عنوان یک مرد به نقشی که مردان در یک رابطه زناشویی ایفا می‌کنند، دقت می‌کردم. سعی کردم این نگاه کارشناسی که منتشر شده را در اطراف خودم تعمیم بدهم تا ببینم چقدر با آنچه در اطراف من یا در زندگی شخصی‌ام رخ می‌دهد، همخوانی دارد. اگر جانب انصاف را بگیرم در پنجاه درصد مواقع حق با کارشناس نبود! حتما می‌پرسید چرا؟ خیلی ساده است. فقط سعی کردم پای صحبت چند نفر از زنان و مردانی که در یک رابطه آسیب‌دیده قرار گرفته یا در معرض طلاق بودند بنشینم. در موارد متعددی هم تیغ جراحی برداشتم و زندگی خودم را، نقشم تحت عنوان همسر در رابطه زناشویی را تشریح کردم تا ایرادات را دقیق‌تر ببینم و بیابم.

قصد من غیر‌ موثر نشان دادن آن نشریات و نظرات کارشناسان آنها نیست – گرچه بخش عمده‌ای از این نشریات جزو نشریات زرد محسوب می‌شوند. در مواردی این مشاوره‌ها تاثیرگذار و نتیجه‌بخش هم بوده و نمی‌شود این را نادیده گرفت. من از آنچه در آن نشریات به عنوان اظهارات فرد نیازمند مشاوره منتشر می‌شد به این نتیجه رسیدم که نویسنده و درخواست‌کننده مشاوره در قلب ماجرا سهوا یا عامدانه نکاتی را حذف کرده که در نهایت منجر به یک طرفه به قاضی رفتن می‌شود. غیر‌واقعی دانستن مدعای زنان آسیب‌دیده، در پنجاه درصد موارد درست بود. به نظر من آنچه گفته و منتشر می‌شد همه حقیقت نبود.

رابطه آسیب‌دیده زناشویی در آنجا همیشه دو طرف ماجرا را نداشت! خلاصه کردن رخدادهای زندگی در یک روایت نمی‌توانست نتیجه مطلوبی را بدست بدهد. بی‌تردید افراد یا دلایل دیگری هم در وقوع مساله دخیل بودند. نقش خانواده و اطرافیان را هم نمی‌شود دست‌کم رفت. همان‌ها که خود را به عنوان بی‌بدیل‌ترین و موثرترین مشاوران و کارشناسان در موضوعات می‌دانند و در مداخله خود از هر روشی از جمله تجربیات شخصی خود به عنوان راهکار استفاده می‌کنند. این وسط اگر آن زن و شوهر کودکی داشته باشند، توصیه‌ها بیشتر و آسیب‌ها شدیدتر و جدی‌تر است.

در عمل هیچ کس به طور موثری برای فرزندان رابطه آسیب‌دیده تلاشی نمی‌کند. همه دنبال مقصر در ماجرا می‌گردند و اصلا وضعیت بچه‌ها در اولویت قرار ندارد. نگرانی‌های آنها در اولویت نیست. ولی بدون اغراق اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، بیشترین آسیب را آن‌ها از یک رابطه متزلزل می‌بینند. همان‌ها که درست وسط دعواهای خانوادگی نشسته و ناظران خاموش ماجرا هستند. بچه‌هایی که قضاوت‌های اطرافیان و نحوه برخوردها را می‌بینند و در ذهن ثبت می‌کنند.

به طور معمول در ایران، کودکان در یک تنش پیش‌آمده به همراه مادر و در محیطی قرار می‌گیرند که مادر حضور دارد. نگرانی آنجا شدت بیشتری به خود می‌گیرد که بچه‌ها تحت تاثیر همان حرف‌ها واکنش‌های احساسی خاصی را در مواجهه با پدر از خود بروز می‌دهند.

هنوز مراجعه به روانشناس و مشاور در طبقات مختلف جامعه – خواه ثروتمند باشند یا متوسط و فرودست – از جمله خط قرمزهاست. در حالی که همه خود را موثرترین مشاور و راهکارشان را قطعی‌ترین راه حل می‌دانند و هم چنان در خیل عظیمی از مردم این تابوی مراجعه یا نشکسته و یا بدلیل گرانی حق مشاوره، از برخورد درست با موضوع طفره می‌روند.

مرد هم در ماجرای رابطه آسیب‌دیده، رفتارهای معقول و نامعقول زیادی دارد. ولی حتا اگر یک رابطه زناشویی به هر دلیلی قابلیت تداوم ندارد، نمی‌توان جایگاه پدر را در ذهن بچه‌ها مخدوش کرد. هم چنان که مادر نقش مادرانه خود را محفوظ و محق می‌داند، کودکان حق دارند تا از پدر و مادر سهم برابری داشته باشند. سهمی که به گواه نشانه‌ها کمتر به صورت برابر به طرفین اختصاص می‌یابد و حتا در قوانین موضوعه و حکم دادگاه طلاق هم مراعات نمی‌شود. یعنی دادگاه حکم می‌دهد که سرپرست چه کسی باشد و دیدارها چگونه انجام شود ولی کیفیت رابطه و روحیات فرزندان بطور کل نادیده گرفته می‌شود. سهم مداخله سایرین در کیفیت این ارتباط بشدت تاثیر‌گذار است. حالا مرد یا زنی که حضانت فرزندان را بر عهده دارد، بار مضاعفی را بر دوش خود می‌بیند و ممکن است برای تسهیل این مسیر از کمک دیگر اعضای خانواده استفاده کند.

حتما می‌دانید که پدرها حتی در سرپرستی فرزندان معایبی دارند. ولی مگر مادرها ندارند؟ عاطفه نقش شریانی در زندگی فرزندان دارد. همچنان که قلب از دو بطن چپ و راست برای خون‌رسانی و پمپاژ استفاده می‌کند، عواطف کودکان به حس‌های پدرانه و مادرانه همزمان نیاز دارند. در یک بیماری قلبی مثل «افتادگی دریچه میترال» که اختلال در کار دریچه میترال قلب محسوب می‌شود، این دریچه‌ها بزرگ شده و به سمت داخل دهلیز چپ کشیده می‌شوند. گاهی اوقات طی انقباض ناگهان با صدا بسته می‌شوند و ممکن است منجر به برگشت خون به دهلیز چپ (پس‌زنی) شود. این اختلال در حالت عادی جای نگرانی ندارد اما کافی است که بیماری تشدید شود تا مشکلات ثانویه به وجود بیاید. تصور کنید پدر و مادر بطن چپ و راست قلب زندگی زناشوئی‌اند. رابطه آسیب‌دیده می تواند مثل افتادگی دریچه میترال همان آسیبی باشد که فرزندان دراین رابطه متحمل می‌شوند. این  آسیب ممکن است تا مدت ها بروز نیابد. اما این دلیل نمی‌شود تا آن را کتمان کنیم. روزی خواهد رسید که ما در مقابل پرسش‌های چرایی طلاق و جدایی توسط آنها قرار خواهیم گرفت. روزی خواهد رسید که آنها بخواهند در نقش‌های اجتماعی و زندگی شخصی‌شان قرار بگیرند و تاثیر این جدایی در آن موقعیت بشدت نمود بیرونی پیدا خواهد کرد. این همان چیزی است که در تصویر زندگی امروز خود ما هم در ارتباط با گذشته وجود دارد. نگاه کنید به زندگی خودتان، از چه چیزهایی تاثیر گرفته‌اید؟ از کدام یک از والدین نشانی‌های بیشتری را با خود حمل می‌کنید؟ خلقیات و روحیات شما به کدام جهت می‌رود؟ نقش مادر و پدر در وضعیت امروزتان چگونه بوده است؟

تصویر مخدوشی که به عنوان مقصر از پدر توسط مادر و اطرافیان – یا برعکس – نشان می‌دهند، حتما تاثیر مخرب خود را خواهد گذاشت. تفاوتی نمی‌کنند مقصر آسیب‌ها چه کسی باشد یا چه کسی معرفی شود. فراموش نکنیم حتا اگر یکی از طرفین قطع رابطه، مسئول مشکلات باشد هم، جایگاه پدر و مادر را نباید در پیش چشم فرزندان مخدوش کرد. کاری که مادر – پدر یا اطرافیان غیر مسئول در یک رابطه آسیب‌دیده مکرر مرتکب می‌شوند.