دسته: ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان

ساداکو و هزار درنای کاغذی، کیهان بچه‌ها، تن‌تن و الکساندر دوما

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نویسنده مهمان*: سیدمصطفی رضیئی

زندگی برای آدم‌ها ارمغان‌های مختلف دارد و دهه دوم و سوم زندگی‌ام به این گذشت که شاهد مرگ عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام باشم. مغزم رودرروی تمامی فشارها یک دیوار با گذشته ساخت و یک موقعی متوجه این شدم که خاطره‌ها دیگر سرجایشان نیستند. ولی هنوز هم در میان تکه پاره‌های گذشته می‌توانم چشم ببندم، یک بعدازظهر کسل‌کننده باشد و مامان فکر کند من خوابیده‌ام – چون بچه باید به اندازه کافی بخوابد – ولی من از رختخوابم آرام جدا شده باشم و با گام‌هایی مراقب به آشپزخانه بروم و در را باز کنم و به زیرزمین خانه بروم و روی فرش قدیمی جلوی دو قفسه لبریز کتاب و مجله دراز بکشم و نسخه‌های «کیهان بچه‌ها»ی چاپ زمان شاه را ورق بزنم. البته آن موقع هنوز خواندن نمی‌دانستم. می‌رفتم و مجله‌ها را ورق می‌زدم.

در میان کتاب‌های محبوب زندگی‌ام هم «سوداکو و هزار درنای کاغذی» بود. سوداکو در انفجار اتمی هیروشیما آسیب دیده بود و بر تخت بیمارستان بود و اعتقاد داشت اگر هزار درنای کاغذی داشته باشد زنده می‌ماند. برای همین از همه می‌خواست کاغذ به او بدهند تا با آنها درناهای کاغذی درست کند. ولی سوداکو به اندازه کافی کاغذ پیدا نکرد و مرد. از سرطان خون مرد و بعد از مرگش بود که برایش درنا درست کردند و به یادبودش بر اتاقش آویختند. یا این تصویری است که از کتاب در ذهنم مانده.

حالا در ساحل غربی کانادا،‌ بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم که چرا خواهرم می‌خواست من که هنوز خواندن بلد نبودم ، در مورد هیروشیما بدانم و در مورد جنگ و در مورد اینکه دنیا چه جای ترسناکی است. ولی فکر می‌کنم درست‌ترین اتفاق ممکن برایم افتاده بود.

من پیش از آنکه خواندن بلد باشم یا نوشتن، به بهترین سلاح مقاومت برای تمام سال‌های بعدی زندگی‌ام مجهز شده بودم: به کتاب، به مجله، به دنیاهای بی‌پایان خیال‌پردازی و آموزش مسلح شده بودم. تا همین امروز هم وقتی همه‌چیز بد می‌شود و همه‌چیز بهم می‌ریزد، فقط دراز می‌کشم و عینکم را می‌گذارم کنار موبایلم جایی دور از دست و یک نسخه نیویورکر ورق می‌زنم یا یک کتاب به دست می‌گیرم و فقط می‌خوانم.

البته فقط کتاب‌ هیروشیما نبود که برایم می‌خواندند، ماجراهای تن‌تن را از روی نسخه‌ انگلیسی‌اش کامل برایم خواندند. وقتی خواندن یاد گرفتم اول کتابخانه خانه به رویم باز بود تا اتاق به اتاق، بروم و هر چه کتاب است بخوانم. بعد کتابخانه‌های فامیل به رویم باز بود و می‌رفتم کپه‌ای کتاب می‌گرفتم، می‌خواندم و پس می‌دادم. بعد کتابخانه‌های دوست‌های خانوادگی بود که بروم و از نسخه‌های الکساندر دوما که از مجله‌های زمان شاه جمع شده و مجلد شده بودند، بگیرم و «سه تفنگدار» بخوانم یا چاپ اول کتاب‌های هوشنگ گلشیری را بگیرم و بخوانم یا روز تولدم که می‌شد، خانواده بهم پول بدهند که برو و هر کتابی دوست داری بخر و من همیشه کتاب‌های گرانقیمت را در کتابفروشی‌ها نشان کرده بودم که بروم و بخرم‌شان.

وقتی جوان بودم دیگر فهمیده بودم کتاب خواندن چقدر مهم است. برای همین خواهرزاده‌هایم هنوز خواندن بلد نبودند، اشتراک مجله داشتند. هم برای خودم مهم بود، هم برای خواهرم و برادرم که خواهرزاده‌هایم مرتب به کتابفروشی بروند و به انتخاب خودشان کتاب بردارند.

آخرین بار که تهران بودم قبل از رفتن از ایران و خانواده خواهرم آمدند که در تهران باشیم و بعد به شمال برویم،‌ برای هر کدام از بچه‌ها کپه‌ای کتاب انتخاب کرده بودم و برایشان کنار گذاشته بودم. برادرم از ایران که می‌رفت هم بچه‌ها را برای خرید کتاب برده بود. حالا هر کدام‌شان کتابخانه‌ خودشان را دارند. کتابخانه خانه‌شان هم هست و قبل از رفتنم، یک هفته‌ای حدودا وقت این گذاشتم تا کتابخانه‌ام را مرتب کنم. سه قفسه لبریز کتاب داشتم و اینجا و آنجای خانه هم کتاب بود. به جز کتاب‌هایی که تهران بودند. یکی یکی کتاب‌ها و آرشیو مجله‌ها را نگاه کردم که چه بماند و چه نماند. سه سال البته طول کشید تا عاقبت جعبه‌های کتاب تهران و مشهد در کنار هم در یک کتابخانه قرار بگیرند. خواهرم عکس‌هایش را فرستاد که بالاخره کتاب‌ها مرتب شده‌اند.

اینجا هم مثل سال‌های کودکی است:‌ بعضی بعدازظهرها همه‌چیز را رها می‌کنم تا با گام‌های مراقب که یک وقت کارهای مانده نفهمند، لباس می‌پوشم و به کتابخانه محله می‌روم. دو بلوک با خانه فاصله دارد. بعضی وقت‌ها می‌روم و فقط کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. ممکن است دست هم نزنم. فقط نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم من چقدر خوشبختم که یاد گرفتم کتاب بخوانم و مجله بخوانم و این بهترین دوست تمام سال‌های زندگی‌ همراهم مانده، تا به امروز، تا به فردا.

.

.

  • پی‌نوشت: شاید سوتفاهم، شاید ترافیک زمان انتخاب و ارسال مطالب، اما دو نویسنده مهمان ما، به اشتباه یک متن را برای نوشتن انتخاب کرده بودند. هر دو متن بسیار دلنشین بودند و انتخاب برای ما غیرممکن بود. پس به ترتیب دریافت متنها، آنها را به طور استثنا، فقط این بار، در بخش مهمان هفته منتشر کردیم.
Advertisements

کتابخونی ما و کتابخانه پدربزرگ

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نویسنده مهمانحامد فرمند

بین همه کتاب‌های دوران کودکی‌مان، یک کتاب با جلد پلاستیکی و صفحات کاهی شکننده‌ بود که باید خیلی مراقبش می‌بودیم. کتاب، بریده‌های صفحات میانی چند شماره‌ از کیهان بچه‌های سی سال قبل بود که مامان از دوران دبستانش، زمانی که پدربزرگم برای او و خاله‌ام مجله می‌خرید، نگاه داشته بود. مامان همیشه مراقب این دارایی ارزشمندش بود. سالی یکی دو بار قصه جمع‌آوری این کتاب را برای ما و دیگرانی که کتاب را دیده بودند، تعریف می‌کرد و هر بار هم به بهانه نشان دادن کتاب، با وسواس آن‌ را زیر و رو می‌کرد تا مبادا آسیبی دیده باشد. در روایتی که مامان از کودکی‌ش می‌گفت، علاقه غیر قابل پنهانش به کتاب و کتاب‌خوانی از همان مجله‌هایی که پدربزرگم بدون توقف برایشان خریده بود شکل گرفت. اما شاید ریشه‌اش کمی قدیمی‌تر بود، در کتاب‌خوانی‌های پدربزرگم در خانه و کتابخانه‌ای که سرگرمی مامان و خاله‌ام در سال‌های کودکی بود و بعد‌ها پناهگاه من شد در فرار از اضطراب‌های دنیای بزرگ‌ترها.

در دوران کودکایمان، روایت‌های مادرم از کودکیش و عشقش به کتاب برای من و خواهر – برادرم، همچنان زنده و به روز بود. هنوز کتاب بخش مهمی از زندگی‌ مامان بود. شاید همین بود که قصه و داستان جزئی از کودکی ما هم شد، تا جایی که سالی دو بار به کتابفروشی آشنای پدرم می‌رفتیم و اجازه داشتیم برای خرید یک کتاب، ساعتی در کتابفروشی چرخ بزنیم و کتاب خودمان را خودمان انتخاب کنیم. هرچند خواندن کتاب‌های ممنوعه انباری خانه پدربزرگ لذت دیگری داشت، کتاب‌های جیبی انتشارات امیرکبیر چاپ‌ سال‌های دهه پنجاه.

بعدها برادرم الگوی من در مواجهه با کتاب شد. او که در اولین سال نوجوانی، مرا عضو کتابخانه محله‌مان کرد، مسیر همزیستی من و کتاب را هموارتر کرد. گرچه من مثل او و خواهرم کتابخوان نشدم، اما شاید همان اندازه‌ با کتاب رفاقت داشتم. در مطب دکتر یا داخل اتوبوس، در مسافرت یا بعدازظهر تابستان، از هر موقعیتی برای کتاب‌خواندن استفاده می‌کردم و بعدها، موقعیت می‌ساختم تا کتابم را بخوانم.

چهلم پدربزرگم هنوز نگذشته بود که من، خواهر و برادرم راهی خانه‌ش شدیم برای سهم‌خواهی. آن روز گنجینه کتاب‌های پدربزرگم ارثیه ما بود که با نظارت مادربزرگم بین ما تقسیم شد، هر کدام سهم خود را برداشتیم، سهمی برابر.

در آیینه

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بامداد

در زدند، دختر کوچولو ناگهان کتابش را زیر فرش پنهان کرد و دو زانو رویش نشست و به در خیره شد. پدرش اما بلند خندید و همانطور که مهمان را به داخل تعارف می‌کرد، ماجرا را تعریف کرد. عمو آمد و دستی به سر دخترک کشید و با خوشرویی پرسید: «عمو جون چی می‌خوندی؟» دخترک سرخ شد، آه باز هم نتوانسته بود کتابش را خوب مخفی کند. آخر فکر می‌کرد این هم جزیی از آداب کتابخوانی‌ست. نگاهی به پدر انداخت که بیا نجاتم بده. مادر از اتاق بیرون آمد و گفت: «مامان جون، جای کتاب‌های شما تو کتابخونه‌ست دخترم. اینجوری کتاب‌هات با کتاب‌های بابا قاتی میشه‎ها!» دخترک که انگار خیالش راحت شده باشد، به دیوار تکیه داد و کتاب را گذاشت روی پایش و ورق زد تا به صفحه‌ای که می‌خواست رسید. انگشت اشاره را روی جملات کتاب کشید و خواند: «خانوما بفرمایید، آقایون بفرمایید، پشمای اعلای شتر، همه آخرین مدل، مال آخرین سزون … خر خراطی می‌کرد.»

مامان، بابا و عمو مشغول صحبت خودشان بودند که کتابش تمام شد، بار کامیونش کرد و رفت به اتاقش. بار کامیونش «حسنی نگو بلا بگو» و «ماهی سیاه کوچولو» هم بود، هر سه را برداشت و در قفسه گذاشت. هنوز مدرسه نمی‌رفت ولی مامان، بابا هر شب یا وقتی کاری نداشتند، برایش کتابی می‌خواندند و او با علاقه زل می‌زد به انگشتشان که زیر کلمات حرکت می‌کرد و صدایشان را حفظ می‌کرد. معمولاً بعد از دو سه بار شنیدن یک کتاب می‌توانست همانطور که مامان، بابا خوانده بودند، بخواندش؛ و وقتی عصرها هر کدام مشغول مطالعه بودند، او هم کنارشان به کتاب خواندن مشغول می‌شد.

کتاب زیاد داشت، تبر کوچولو که با درخت دوست شده بود. شهر قصه و فیلش، از خرس رمال خوشش نمی‌آمد دروغ می‌گفت. از اتفاقاتی که برای پینوکیو افتاده بود، می‌ترسید ولی پاندا کوچولو را دوست داشت، آخر او هم چپ‌دست بود. طفلکی یکبار وقت غذا در مهدکودک قاشقش خورده بود به قاشق بچه روباه و همه میز غذا بهم ریخته بود. ولی او حواسش را جمع می‌کرد که در مهدکودک چنین اتفاقی نیفتد، مخصوصاً روزهایی که عدس‌پلو داشتند و بچه‌ها خیلی بهانه می‌گرفتند.

سال اول دبستان، اوایل بهار بود که بلاخره درسشان رسید به «فرزندان ایران» و این یعنی اینکه دیگر اجازه داشت روزنامه را کامل بخواند و دور همه حروف خط بکشد؛ خیلی خوشحال بود. آخر خانم معلم گفته بود که اجازه ندارد جلو جلو درس‌ها را بخواند و دور حرف‌های دیگر هم خط بکشد، فقط درس امروز! همان تابستان جایزه باسوادی‌اش پول توجیبی برای خریدن کیهان بچه‌ها بود. چه حس خوبی بود باسواد شدن، مامان هر روز روزنامه می‌خرید و می‌خواند و او کیهان بچه‌ها، از همان دکه، با پول خودش و این یعنی بزرگ شدن.

تنها بچهٔ ساختمانشان که برایش از کانون پرورش فکری بسته پستی می‌آمد او بود. خیلی مباهات می‌کرد که هر دو هفته یکبار پستچی برایش بسته می‌آورد و اسمش را صدا می‌کرد و می‌ایستاد تا او برود بسته‌اش را تحویل بگیرد، درست مثل بزرگترها. کم‌کم بچه‌های همسایه هم خوششان آمد و می‌نشستند کنارش تا او بلند داستان بخواند. بعضی‌هاشان گاهی کتاب را برای یک هفته قرض می‌گرفتند. تصمیم گرفت برای کتابخانه‌اش دفترچه درست کند و کتاب‌هایش را به بچه‌های ساختمان‌های دیگر هم امانت بدهد، عین کتابخانه دانشگاه خاله که کلی کارِ خاله را راه انداخته بود.

پدربزرگ همیشه حافظ یا باباطاهر همراهش بود و برایش بلند بلند شعر می‌خواند. او هم همیشه می‌رفت سر وقت کمد دایی جان تا خودش را سرگرم کند. کلی کتاب آن تو بود. به خودش قول داده بود روزی همه‌شان را بخواند. با کتاب‌های کوچک و جیبی شروع کرد. بیشترشان نمایشنامه بودند، هملت، رام شدن زن سرکش، بن‌هور. از همه نویسنده‌هایی که در کتاب فارسی بود، می‌شد آنجا کتاب پیدا کرد، ریز و درشت. حتی از نویسنده‌هایی که اسمشان در کتاب فارسی نبود هم کتاب بود، همانهایی که گاهی خانم معلم یواشکی به او معرفی کرده بود. خانم معلم می‌دانست کتاب زیاد می‌خواند و هر بار بعد از درس تاریخ ادبیات چندتایی کتاب دیگر هم اضافه می‌کرد. یکبار موقع تعریف کردن «توویست داغم کن» برای همکلاسی‌ها مچش را گرفت. خانم معلم می‌گفت هجو است، هر چند درست نفهمید منظور خانم معلم چیست ولی او خوشش آمده بود. می‌خواست چندتایی کتاب هجو دیگر هم بخواند. آخرش هم بخاطر یکی از کتاب‌های کمد دایی که ناظم زنگ تفریح دستش دیده بود، مادرش مجبور شد بیاید مدرسه و قول بدهد. به خاطر قول مادرش از آن به بعد فقط سروش نوجوانان را با خود به مدرسه می‌برد و شعرهای فروغ را در خانه می‌خواند.

دخترک هیچ وقت دلش نیامد کتاب‌هایش را دور بریزد. یکی دوباری هم که مجبور شد کتابخانه‌اش را ببخشد، دلش ریش شد. با این همه چندتایی از کتاب‌هایش را نگه داشته برای فرزندش که به او بگوید هیچ بازی‌ای زیباتر از گم شدن در داستان و دوباره زیستن زندگی آدم‌های داستان نیست.

دارایی باارزش من

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نیمه‌شب

وقتی که ازدواج کردم تا مدت‌ها هر خونه‌ای که می‌رفتم، حس می‌کردم یه چیزی تو چیدمان خونه کمه، انگار خونه زیادی ساده و خالیه. بعدها فهمیدم من این کمبود رو در نبودن کتابخونه توی خونه‌ها می‌دیدم. همه خانواده پدر و مادری من حتما یه کتابخونه توی اتاق پذیرایی‌شون داشتند، من هر بار مشتاقانه می‌رفتم یک کتاب برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به خوندن. این عادت همیشه‌ی من بود و بعد ازدواجم هم هر وقت جایی می‌رفتم که قرار بود چند روز بمونم حتما یه کتابی همراهم بود که حوصله‌م سر نره. جالب اینکه این عادت من حساسیت بزرگی بوجود آورده بود. در حقیقت خانواده همسرم فکر می‌کردند دارم خودنمایی می‌کنم.

تا جایی که یادمه من همیشه و هر جا، تو هر مسافرت یا اوقات فراغت، تو تاکسی و اتوبوس همیشه یه کتاب توی کیفم بود که به شدت مشتاق خوندنش باشم. این علاقه به خوندن از خیلی سال پیش در من شکل گرفته بود. وقتی هفت ساله بودم یکی از بزرگترین تفریحات من رفتن به خونه پدربزرگم بود. هر بار که می‌رفتم پدر بزرگم بهم پول می‌دادن که برای خودم خوراکی بخرم و سر راه روزنامه کیهان و اطلاعاتی رو که براشون کنار گذاشته بودند بگیرم و بیارم. من اون موقع تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم و با ذوق آگهی‌های ترحیم رو مرور می‌کردم، واقعیتش از خوندن شعرهای غمگین آگهی‌ها لذت می‌بردم.

بعدها که همشهری هم به مجلات مورد علاقه پدربزرگم اضافه شد، یک هفته‌نامه مخصوص کودکان همراهش بود که پدربزرگم اون رو برای من پشت پشتی‌های هال قایم می‌کردن و تا می‌رسیدم می‌گفتن که مجله‌ت رو بردار و بخون و من با شوق می‌خوندم. گاهی پدربزرگم ازم می‌خواستن که براشون کتاب یا روزنامه بخونم. از اخبار روز برام می‌گفتن و گاهی کتابی رو که به امانت ازشون گرفته بودم می‌دادن به خودم. من به برکت فهم و توجه پدربزرگم یه دختر مشتاق مطالعه شدم، درست عین مادرم. شب‌های جنگ وقتی ما بچه‌ها ترسیده از صدای بمباران دور مامانم جمع می‌شدیم، مامانم کتاب می‌آورد و برامون شعر می‌خوند. به جای لالایی برامون آرش کمانگیر و یکی بود یکی نبود می‌خوند. من اولین شعری که تو کودکیم حفظ کردم، شعر کوچه‌ی مشیری بود، مناسب سن من نبود اما بسیار دوستش داشتم.

من با کتاب بزرگ شدم و هنوز هم مطالعه می‌کنم و این رو از خانواده‌م دارم. کتاب‌هام مهمترین دارایی من تو زندگیم هستند، ارثیه ارزشمندی که یه روزی از من به پسرم می‌رسه.

سرزمين عجايب

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

شبانگاه

ما یه کتابخونه بزرگ شیشه‌ای داشتیم که همه مدل کتابی توش پیدا می‌شد، از آثار مذهبی بگیر تا رمان‌های فارسی و کلاسیک خارجی. اما متاسفانه همیشه قفل بود. چون بابا مناسب سنمون نمی‌دونست و عوضش هرچند وقت یکبار یه کتاب کودک می‌خرید ولی عطش منو سیراب نمی‌کرد. همیشه توی ذهنم داستان می‌ساختم و بعد روی کاغذ می‌آوردم و تصویرسازی می‌کردم و کناره‌هاش رو منگنه می‌کردم و به بچه‌های فامیل قرض می‌دادم. تابستون سالی که دبستانم رو تموم کردم به بهونه دلتنگی برای دخترعموم که همیشه مثل سگ و گربه بهم می‌پریدیم، کل تعطیلات رو خونه‌شون موندم فقط و فقط برای کتابخونه پر از کتاب عمو و زن‌عموم و البته که همیشه در دسترس بود. اولین کتاب جدی که توی اون سال با سن کمم خوندم، «سیبل» بود و بعد «پر». دنیای من انگار از همون موقع تغییر کرد و تخیلاتم شروع شد، کتاب خوندن و غرق شدن میان صفحاتش برای من راه خلاصی بود از مشکلات ریز و درشت خانوادگی که داشتیم و از همون دوران اختلاف بین من و بابا هم شکل گرفت.

پدر من فوق‌العاده به درس خوندن اهمیت می‌داد و تمام تلاشش رو می‌کرد که من توی تحصیل موفق باشم و هزار و یک مدل کتاب‌های درسی و کمک درسی برام می‌خرید. اما من حتی نیم نگاه هم بهشون نمی‌کردم و فقط روزها رو می‌شمردم که آخر ماه بشه و من با دریافت پول توی جیبیم بتونم کتاب‌های مورد علاقه خودم رو بخرم، بابا برای یک مدت پول ماهیانه‌م رو قطع کرد و باز من راه دیگه‌ای رو پیدا می‌کردم، انگاری هرچه که مانع‌تراشی می‌کرد من حریص‌تر می‌شدم و برای خوندن هرچه بیشتر کتاب‌ها له‌له می‌زدم. بعدتر که بزرگتر و آزادتر شدم باز هم برای شب بیداری‌های من دعوا و مرافعه راه می‌انداخت و حتی گاهی با عصبانیت ساعت سه نصفه شب به اتاقم می‌اومد و کتاب رو از بین دستام می‌کشید و با خودش می‌برد، جمله معروفش زمانی که می‌خواست نصیحتم کنه چنین بود «دخترم، سگ‌ها هفتا جون دارن ولی سگ نگهبان عمرش کوتاهه چون شب‌ها بیداره، ما که آدمیم» و من قاه‌قاه می‌خندیدم.

 الان من یک مادرم، شبی رو بدون خوندن چند صفحه کتاب نمی‌تونم سر کنم و یک کتابخونه بزرگ دارم با یک عالمه کتاب‌های خونده شده تر و تمیز که ارزشمندترین دارایی من هستند، نسبت بهشون وسواس پیدا کردم و اجازه نمی‌دم کسی بهشون دست بزنه چه بخواد قرض بگیره. هر هفته برای دخترم کتاب‌های جورواجور می‌خرم ولی متاسفانه با اون وسواسی که دچارش شدم فقط اجازه داره که خودم براش بخونم. این خیلی بده.

 دوست نادیده‌ای دارم که مثل خودم کتابخون قهاریه، آخر هر فصل که میشه کتاب‌هاش رو به دیگران اهدا می‌کنه تا اونها هم ازش استفاده کنند، چند ماه پیش آدرس من رو گرفت و یک عالمه کتاب‌های کودکی که داشت رو برای فرزندم فرستاد و این فوق‌العاده واسه من ارزشمند و باورنکردنی بود، با خودم گفتم مگه می‌شه؟!

 می‌‌خوام سعی کنم حداقل برای فرزندم شرایط بی‌دغدغه کتاب خوندن رو بدون دعوا فراهم کنم، پدرم یک جور مانع بود و من طور دیگه‌ای، هیچکدوم خوب نیست، من از این سمت بوم افتادم و او از اون سمت.

مادربزرگ بی‌سواد من

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

شامگاه

خانم معلم درس جدید را داده و از روی درس دو بار مشق گفته بود. به خاطر دارم که یکی را نوشتم و برای مشق دوم هم خسته شدم و هم حوصله‌‌ام سر رفت. مادرم گفت: «خانم معلم خوبی شما را می‌خواهد. مشق زیاد می‌گوید تا دیکته‌تان بهتر شود. باید بنویسی.» من گریه کردم که انگشتانم کرخ شد. مادر پافشاری و تهدید کرد. سرانجام مادربزرگم دخالت کرد و از من خواست مشق را نوشته و تمام کنم و بعد برایش تعریف کنم که این بهرام گور کیست و چه کاره است و کجا زندگی می‌کند و الی آخر. مشق را با هزار مکافات نوشته و تمام کردم. سپس از روی درس یک بار برایش خواندم و مادرم غلط‌هایم را گوشزد کرد.

از آن پس درس و مشق برایم حال و هوایی دیگر پیدا کرد. هر روز پس از نوشتن مشق، درس را برای مادربزرگ می‌خواندم. تاریخ و جغرافیا و علوم و … دیگر برایم عادی شده بود. مادربزرگ با علاقه فراوان گوش می‌کرد. مادرم مجله هفتگی می‌خرید و بعد از خواندن‌، به من نیز اجازه خواندن می‌داد. می‌گفت که خواندن مجله به من در درس انشا کمک می‌کند. پدرم حافظ و مولانا می‌خواند و هر ماه یک بار پیک دانش‌آموز «‌مجلات رشد کنونی‌» می‌آورد و از من می‌خواست با صدای بلند بخوانم تا مادر بزرگ نیز بشنود و لذت ببرد.

وارد دبیرستان که شدم ، تازه فهمیدم که مادربزرگ نه تنها سواد نوشتن‌، بلکه سواد فارسی ندارد. برایم جالب بود که این پیرزن بی‌سواد موثرترین فرد در ترویج فرهنگ کتابخوانی من باشد. البته مادرم پس از او نقش بزرگی داشته و دارد. اکنون که پیر و فرتوت شده و کمر درد و فرسودگی استخوان‌‌ اجازه بیرون رفتن و حرکت زیاد به او نمی‌دهد‌، می‌گوید: «کتاب‌هایم بهترین دوستان من هستند. می‌نشینم و می‌خوانم و زمان به سرعت می‌گذرد.» به نظر من وقتی کودک به چشم خود می‌بیند که پدر اوقات فراغتش را با مطالعه کتاب و مادر با خواندن مجله و دعا و … سپری می‌کند و سپس همراه فرزند پیک و قصه کودکانه می‌خواند، او نیز خود به خود به خواندن علاقمند می‌شود. از قدیم گفته‌اند « آنالار گزه‌ن آغاجین، بالالار بوداغین گزه ر / منظور آنچه که مادر انجام می‌دهد،دخترش دقیق‌تر از او انجام می‌دهد.»

رویاهای بی‌پایان

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

غروب

داستان خیلی جاها پیدا می‌شد. توی کتاب‌های خواهر و برادر بزرگتر، در صفحات آخر روزنامه‌ها، در مجله‌های تاریخ گذشته، در کتاب‌هایی که دایی به خواهر بزرگتر قرض می‌داد و گاهی در خریدهای گاه به گاه بزرگترها برای خودش.

تا مدت‌ها فکر می‌کرد همه همین قدر داستان دوست دارند و در ذهنش نمی‌گنجید کسی قصه دوست نداشته باشد؛ برای همین وقتی مهمانی می‌رفت و می‌دید «افسانه‌های مغرب زمین» با جلد گالینگور (البته آنوقت‌ها اسم این جلدها را نمی‌دانست) افتاده زیر تخت، تعجب می‌کرد و کتاب را برمی‌داشت و تا تمام نمی‌شد از جایش تکان نمی‌خورد. بچه‌های دیگر مسخره‌اش می‌کردند. بازی حوصله‌اش را سر می‌برد. دوست داشت برود ببیند توی کتاب‌های بچه‌های دیگر چه داستان‌هایی هست که او هنوز نخوانده اما خجالت می‌کشید. می‌ترسید بقیه بفهمند که او کتاب زیاد ندارد، بفهمند که مدام نمی‌تواند کتاب بخرد. این بود که یواشکی می‌رفت سراغ کتاب‌ها و همین باعث شد که سرعت خواندنش بسیار بسیار بالا برود.

از اولین کتاب‌هایی که برایش خریدند یکی کتابی بود که خواهرش برای پایان سال تحصیلی خرید و دیگری دو کتابی که برادر بزرگترش از نمایشگاه کتاب مدرسه‌اش. سال های بعد که بزرگتر شد؛ عیدی‌هایش را با یک لیست از کتاب‌هایی که دوست داشت و در روزنامه‌ها در موردشان خوانده بود؛ می‌سپرد به خواهرش که از نمایشگاه بخرد. خواهرش بقیه لیست را با پول خودش می‌خرید به شرط آن‌ که تا آخر خرداد و امتحان ها به کتاب‌هایش دست نزند.

تمام کتاب‌های کتابخانه مخفی پدر را خوانده بود. مفاهیم عجیب و کلماتی که نمی‌فهمید را می‌گذاشت گوشه ذهنش تا بزرگتر شود و بفهمد. کتاب‌هایی که دایی‌اش می‌داد که خواهرش بخواند را پیش از او می‌خواند و تمام می‌کرد. دایی عاشق ادبیات روس بود و او عاشق اسم‌های سه تکه‌ای روس‌ها شد.

کتاب‌های اولین کتابخانه‌ای که ثبت نام کرد را در عرض یک تابستان تمام کرد، از ماه دوم به بعد راهش می‌دادند توی مخزن تا برای خودش دپر بزند کتاب پیدا کند بخواند یا ببرد. دومین کتابخانه کتاب امانت نمی‌داد و فقط مطالعه در محل بود. روز اول صبح از خانه به کتابخانه رفت و خواند و خواند و خواند تا زنگ تعطیلی کتابخانه را زدند. آشفته بلند شد و دید ساعت پنج بعداز ظهر است.

وقتی کتاب می‌خواند یک کاغذ لای کتاب می‌گذاشت که صفحه‌هایی که قسمت‌های خیلی جالب داشتند را روی آن یادداشت می‌کرد؛ بعد از تمام شدن کتاب برمی‌گشت به آن صفحه‌ها و آن‌ها را در دفترهای دویست برگ جلد رنگی می‌نوشت تا بعدا که دلتنگ آن کتاب شد آن تکه‌ها را بخواند. ‌از روی یکی از کتاب‌ها که خیلی دوستش داشت پنجاه و دو صفحه رونویسی کرده بود. کم‌کم کتابخانه‌اش به اندازه کتابخانه دایی پر و پیمان شد. دایی جوری به او نگاه می‌کرد که هر کسی می‌فهمید از اینکه ژن کتا‌ب‌پرستی‌اش به این دختر منتقل شده به خود می‌بالد.

ساعت‌های انتظار زیادی را با کتاب سر کرد و دردهای بسیاری را با کتاب از یاد برد. کتاب الکترونیک یک رویای تمام ناشدنی بود که خوشبختی‌اش را کامل کرد. حالا همه جا با خودش یک کتابخانه کامل دارد و با خیال راحت به دیگران کتاب می‌دهد بی‌آنکه نگران برگردانده شدن کتاب‌هایش باشد.

دوست داشت خواهرزاده خودش هم از او ارث ببرد و این زنجیره کامل شود. گاهی برایش داستان می‌خواند و بیشتر کتاب هدیه می‌برد اما تهِ دلش می‌داند این عشق، باید از ازل در جان آدمی باشد. این عشق یاد دادنی نیست.