دسته: ترس از ناتوانی

حضور در تاریکی

«ترس از ناتوانی»

مهمان هفته: پویا گویا

ناتوانی در این نوشتار تنها به معنی معلولیت جسمی نیست. تقریبا همه‌ی ما ناتوانی را می‌شناسیم و ترس از ناتوانی را می‌توانیم توضیح بدهیم. اتفاقی که من آن‌را هم ناتوانی می‌دانم، می‌تواند هر شکلی داشته باشد و برای هر طیف سِنی‌ای هم باشد. قصد دارم از دو زاویه‌ی متفاوت به ناتوانی و ترس از آن نگاه کنم.

من چاقم. درشت‌هیکل و چاق. غذا زیاد می‌خورم، شیرینی بسیار دوست دارم و شکل اندامم برایم مهم نیست. در عُرفِ اطرافِ من تعریف یک انسان جذاب با چاقی یا لاغری‌اش نیست. انسانی در این عرف جذاب است که اهل بگو و بخند باشد، مهربانی‌اش مشهود باشد، و مثلن آشپزی‌اش هم خوب باشد. پس، تا وفتی که من از دنیای اطرافم خارج نشوم مشکلی نخواهم داشت. اما اگر یک روز در خارج از این محیط دلبسته‌ی زنی شدم، یا مجبور به مراوده‌ای با خانواده‌ای ورزشکار و خوش‌اندام شدم، حالا چاقی‌ام، یعنی ناهماهنگی‌ام در پوشیدن لباس‌های مد روز، بدجلوه کردنم در عکس با خانواده‌ی دختر مورد علاقه‌ام، از نفس افتادنم در تفریحات ورزشی با آن خانواده‌ی ورزشکار، بی‌فایده بودن هنرم در آشپزی، می‌شود ناتوانی‌ام.

از سربند ترس از ناتوانی‌ام همین می‌شود که من اجتماع کوچکم را ول نمی‌کنم، داروهای شیمیایی و گیاهی فراوانی را در رویای لاغر شدن می‌بلعم، آشپزی‌ام را به سمت غذاهای ارگانیک و کم‌کالری و رژیمی می‌برم… در واقع ترس از ناتوانی‌ام در معاشرت با حلقه‌ی دیگری از اجتماع من را از خودم، همان که در حلقه‌ی خودش که هست خشنود و راضی‌ست_ دور می‌کند. من از ترس ناتوانی دست به کاری می‌زنم که یا دوست ندارم یا برای انجام دادن و به اتمام رساندنش ناتوانم. حلقه‌ی معیوبی از تغییر یا تظاهر، که سببش ترس من است از ناتوانی.

من سالها با زنی زندگی می‌کردم که جلوه‌ی تمام و کمال خوش‌هیکلی و لاغری بود. چاقی من حتی در تصویری کنار او یک ناتوانی محرز بود. من برای غلبه با این عدم تناسب و ناتوانی، در همه‌ی آن سالها، قصد داشتم او را نیز چاق کنم. من یک‌سالی هست که رژیم گرفته‌ام، مسائل پزشکی‌اش جای خود، یک علت مهم برای رژیم گرفتنم این است که لباسهایی که دوست دارم _لباسهایی که من را خوش‌تیپ‌تر می‌کند_ در سایز من تولید نمی‌شوند. پس لاجرم برای غلبه بر این ناتوانی‌ام، رژیم گرفته‌ام.

هدفم از نوشتن این جستار این بود که بگویم، ناتوانی و ترس از آن، رخنه در تاریک‌ترین و ساکت‌ترین دالانهای ذهن بشر دارد. گاهی ناتوانی چیزی‌ست که ابدا به چشم اجتماع نمی‌آید.

 

 

#پویا_گویا

اگر و مبادا

«ترس از ناتوانی»

بامداد

از بین همه ترس‌های شناخته شده و شناخته نشده، ترس‌های منطقی یا عجیب و غریب و بی‌منطق این یکی از دست و پاگیرترین ترس‌هاست. دست‌کم برای من که این‌جوره.

به سمت شروع کاری میری، فکر‌هات رو کردی و دلایل خودت رو برای انجامش داری، مسیرش رو هم توی ذهنت صد بار مرور کردی، ابزار و اطلاعات لازم رو هم داری و از نتیجه‌اش هم کمابیش آگاهی و توی تصمیمت پابرجا هستی. ولی اون گوشه کنارهای ذهن یه صدا هم هست که می‌گه اگه نتونم چی؟ اگه به اندازه کافی خوب نباشم چی؟ گاهی صداش بلنده گاهی یواش، بستگی به بزرگی یا کوچکی  اون کاری که می‌خوایم انجامش بدیم هم داره. به فرض که تا اینجای قضیه برای همه یکسانه، ولی از اینجا به بعد حداقل دو دسته می‌شیم. اولی می‌ترسه که مبادا نتونم از پسش بر بیام و پا پس می‌کشه. دومی هم البته می‌ترسه که مبادا نتونم، ولی به‌جای عقب‌نشینی کمی بیشتر فکر می‌کنه و قدم‌هاش رو محکم‌تر برمی‌داره و پیش میره.

فکر نمی‌کنم کسی باشه که صد در صد بدون ترس باشه ولی اونچه مهمه میزان توجه به ترس‌هاست. این‌که چقدر بهشون اجازه میدیم رو تصمیم‌هامون اثر بذارن و چقدر دست و پامون رو ببندند. چقدر خودمون رو از شرایط جدید و موقعیت‌های جدید محروم می‌کنیم. خودم بارها این‌ کار رو کردم، ترسیدم و عقب کشیدم. شروع به کار جدید نکردم، وارد یه موقعیت تازه نشدم، که چرا؟ چون ترسیدم نکنه اون قدر که لازمه خوب نباشم، نکنه توانش رو نداشته باشم، اگه وسط کار کم بیارم چی یا اگه نتونم کار جدید رو یاد بگیرم چی یا اگه به موقع نتونم کمک بگیرم چی؟ همین‌جور اگر و اگر و اگر و نتیجه‌اش چی شده؟ کم‌تجربگی من در همه چیز.

به نفعتونه مثل من ترسو نباشین. حالا مگه یه کم شکست کسی رو کشته. مگه کسی از لحظه اول که یه کار جدید رو شروع می‌کنه تخته‌گاز و پرشتاب و بی‌نقص به سمت قله موفقیت میره؟ نمیره که! توی زندگی‌نامه موفق‌ترین آدم‌ها هم صد بار شکستن و زمین خوردن هست و همین اتفاقا موفقیتشون رو چشمگیر‌تر و درخشان‌تر کرده‌! چقدر هم من موقع خوندن همچین کتاب‌هایی لذت می‌برم و توی دلم تحسینشون می‌کنم. بعد چی؟ بعد از خوندن این زندگی‌نامه‌های الهام‌بخش؟ هیچی، همچنان می‌ترسم و می‌ترسم و قدم از قدم برنمی‌دارم که مبادا فلان و بهمان!

 

دست‌های سیمانی

«ترس از ناتوانی»

نیمه‌شب

از نظر دیگران، من آدم خواستن و توانستن هستم، هر آنچه را که خواسته‌ام به دست آورده‌ام اما این یک سمت داستان است، درست است که من هرچه را که خواسته‌ام اکنون دارم اما برای هر کدامشان پوستم بارها و بارها کنده شده است و این سمت تاریک داستان است. شما که غریبه نیستید و از سمت و سوی دیگر غریبه‌اید، من از ناتوانی نمی‎ترسم بلکه وحشت دارم، فکر می‌کنم ناتوانی آخرین تیر ترکش زندگی است و اگر تسلیمش شوم به چاهی سقوط می‌کنم که انتها ندارد. البته یک بار تا میانه‌های این چاه رفته‌ام و آنقدر دهشتناک بود که وقتی از آن رهایی یافتم به خودم قول دادم هیچ گاه حتی نزدیک چاه هم نشوم. راه حلم برای پرسه نزدن نزدیک چاه این بود که تلاشم را صدچندان کنم و راه‌های مختلف برای رسیدن به خواسته‌ام را امتحان کنم و در هیچ شرایطی کوتاه نیایم و از رهگذر این راه حل تبدیل به آدم خواستن و توانستن شدم.

این روزها در هر جمعی در ایران صحبت از مشکلات اقتصادی است واقعا مشکلات زیاد هستند و شرایط سختِ زندگی در ایران را سخت‌تر کرده‌اند. در این شرایط من تنها راه حلم برای خودم و دیگران این است که بیشتر و جدی‌تر کار خود را انجام دهیم. بر سر هر کاری که هستیم (حتی اگر گرفتار دم آتشین اژدهای تعطیل نیرو شده‌ایم و برنامه‌ کنونیمان مطالعه است تا زمانی که شغلی بیابیم) آن را پیگیرانه و مصرانه ادامه دهیم. چند روز پیش با همین ایده، در جمعی گفتم: «حتی اگر از هشت صبح تا هشت شب زمین را بکنیم در نهایت به چیزی می‌رسیم». یکی از حاضران در جمع گفت: «بله! ولی ممکن است به چاه فاضلاب برسیم.»

حتی اگر به چاه فاضلاب هم برسیم باز ایده‌ من این است که باید تلاشمان را بکنیم. رسیدن به چاه فاضلاب خیلی بهتر از این است که وارد چاه بی ته ناتوانی شویم. هر چند شاید هر دو چاه باشند ولی حداقل این است که از چاه فاضلاب می‌توان به درآمد رسید.

نه تنها باران، حتی باران!

«ترس از ناتوانی»

شبانگاه

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، وقتی می بارید، چکه‌چکه به زبانی که درست می‌فهمیدمش می‌گفت: «تو نمی‌توانی. تو به این کشور، به این مردم، به این زبان خو نمی‌کنی. تو بی هیچ کلمه‌ای به سیاه‌چاله تنهایی فرو می‌شوی و تمامٍ بودنٍ تو دود می‌شود.»

همه چیز دور و برم همین را می‌گفتند. بوی نان در فروشگاه مواد غذایی، بوی اتاق انتظار پزشک خانواده که خودش ایرانی بود اما منشی‌هایش ایرانی نبودند؛ بچه‌های زبان‌بسته توی کالسکه‌ها؛ گداهای ایستگاه مرکزی شهر که با این زبان گدایی می‌کردند و من جسارت گفتن هیچ کلمه‌ای را حتی به آنها، به گداها، نداشتم و از شرم بی‌زبانی بی‌هیچ کلمه‌ای خودم را میان مردم گم می‌کردم تا دیگر نباشم. آخر تا همین چند ماه پیش من ساکن وطنم بودم. خداوند کلماتم. من از سخنوران جلسه‌های اولیا مربیان مدرسه‌های بچه‌هایم بودند. من می‌توانستم حتی وسط دعوا با همسرم، جانبداری از خودش را به او یاد بدهم و از او بخواهم برای دفاع از خودش از کلمات مناسب موضوع و شیوه جمله‌سازی بهتری استفاده کند، اگر که دستیابی به نتیجه معقول و مطلوب برایش مهم است و محض مثال چند جمله را لقمه می‌کردم برایش تا در برابر اعتراض من به او، علیه من بکار ببرد.

من اینقدر حرف زدن بلد بودم که ترسی از اینکه دیگری هم حرف زدن بلد باشد نداشتم. خب حرف می‌زنیم با هم گره را پیدا می‌کنیم و حل می‌کنیم. دیگر چه نیازی به دعوا؟ من نقل مجالس بودم، تا بودم. من در ایام دبیرستان از طرف دبیر بسیار سختگیر و جدی شیمی، به «خانوم زبان کلاس» ملقب شده بودم و چقدر این لقب را برازنده خود می‌دیدم. من، روان و دلنشین و بی‌آنکه بخواهم اغواکننده حرف می‌زدم، جوری که همه می‌گفتند کاش وکیل می‌شدی.

من، الان دیگر هیچ نبودم. مگر بی‌کلماتی که از آن من باشد، می‌توانستم صبح از رختخواب برخیزم و گمان کنم که این منم که خواب به خواب نرفته‌ام و قرار است که به زندگی بی‌وجودم ادامه دهم؟ من چگونه مادری‌ام وقتی نتوانم از حق بچه‌ام وقتی پسرک تخس کلاس بالایی او را زده دفاع کنم؟ من به چه دردی می‌خورم وقتی نتوانم بچه‌هایم را بفهمم؟ بچه‌هایم نمی‌گذارند جلوی مدیر مدرسه‌شان یک جمله به این زبان بسازم، به فارسی از من می‌خواهند تا فارسی حرف بزنم تا آنها خودشان ترجمه‌ام کنند. البته این را خیلی مهربان از من می‌خواهند. یک بار هم همسایه‌ام آمده بود از من مایه خمیر ترش بگیرد تا نان بپزد. مگر اینجا خودشان در خانه نان می‌پزند؟! من از کجا باید این را می‌دانستم؟ من اصلا نفهمیدم چیزی از من خواست یا حالم را پرسید. یعنی زیر فشار استرس از اینکه نکند بد بفهممش اصلا نفهمیدمش. یا شاید لهجه کوفتی‌اش… یا تفاوت جملاتی که در کلاس یادمان می‌دادند با چیزهایی که این زن از من پرسیده بود. اصلا این شاید خودش از یک جای دیگر آمده بود. بچه‌ها باور کنید چیزی شبیه روسی گفته بود. بچه‌ها خندیدند و گفتند نه مامان مخمر نان می‌خواست… و من هنوز هم هر وقت بسته‌های کوچک مخمر را می‌بینم‌…

این ترس بیمارم کرد. با همه اشتیاقی که به یادگیری زبان داشتم، از بزرگی حجم این ترس، انگار که کر و کور و لال شدم. به توصیه روانپزشکم باید که زبان‌آموزی را تعطیل می‌کردم تا احیا شوم. همین کار را کردم. توانستم کم‌توانی ازلی ابدی‌ام را در برابر این زبان بپذیرم و بعد از سه سال قهر با زبان و گذراندن دوره آرامش و بازیابی تندرستی جان، دوباره آن را شروع کنم. الان دیگر نمی‌ترسم. یعنی در دو سال اول، بیش از گنجایش کاسه ترسم، پرش کردم. آب که از سر گذشت چه یک وجب چه هر چقدر. پس از آن باداباد.

دکتر پرسیده بود اگر به تو بگویند چند ماه بیشتر زنده نیستی، اهمیت زبان پیش تو چه اندازه می‌شود؟ گفتم هیچ. گفت گمان کن چند ماه بیشتر نیستی. گفت جوری زندگی کن، که دوست داری.

این سوال را که نوشتم دکتر از من پرسیده، راستش یادم نمی آید خودم در دوره درمان از خودم پرسیدم و به اسم دکتر ثبتش کردم تا ناتوانی‌ام را با علم درمان کنم و زودتر خوب شوم یا واقعا دکتر از من پرسیده بود. اما خوب یادم هست، دلم می‌خواست باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، چکه‌چکه همین را از من می‌پرسید. دلم می‌خواست بوی نان در فروشگاه مواد غذایی از من می‌پرسید، گیریم که توانستی، فکر می‌کنی همه آنهایی که توانستند از تو خوشحال‌ترند دیوانه؟ کاش گداها به من می‌گفتند مگر چند بار دنیا می‌آیی بیچاره تا بخواهی از نتوانستن بترسی؟

آرزو می کردم طفلکان بی زبان توی کالسکه به من می‌گفتند، بچه شدن را می‌توانی؟ بچه شو خانوم ایرانی! و مثل ما بچگی کن! و از فردا نترس! همین طور هم شد. فردا را از چشم‌اندازم حذف کردم.

امروز باران می‌بارید و فقط می‌بارید…

همین نون مسخره

«ترس از ناتوانی»

شامگاه

ناتوانی، نتونستن، نرسیدن، نشدن، و هزار هزار کلمه دیگه که با نون شروع می‌شن. همین نون مسخره، همین نون لعنتی، همین نون بی‌مصرف روی اعصاب، همین نون که در ظاهر فقط یه حرفه از حروف الفبا و اتفاقا خیلی هم خوشگل‌مشگل و ترگل‌ورگله ولی امان از وقتی که مثل یه آیه شیطانی نحس، جفت‌پا میفته وسط روزهای آدم و مثل کنه می‌چسبه به اول کلمه‌ها و به این سادگی‌ها هم ول‌کن قضیه نیست. امان از لجاجت و کله‌خری و اعتمادبه‌نفسش. امان از این‌که عزمشو جزم ‌می‌کنه تا بزنه توی کرک‌ و پر آدم، و بعد آروم‌آروم آدم رو قانع بکنه که نمی‌تونه، که ناتوانه، که نمی‌شه جنگید و شرایط رو بهتر کرد، که باید ایستاد ‌و شکست و غصه خورد و ترسید. امان از اون حس ترس عجیب چسبناکی که رخنه می‌کنه توی شب ‌و روز آدم و کاری می‌کنه حساب کارها از دست آدم دربره و‌ اسیر بشه، اسیر و سرگردان.

همه ما توی دوره‌هایی از زندگیمون اسیر ترس می‌شیم. ترس از این‌که نتونیم. ترس از این‌که ناتوان باشیم. ناتوان از این‌که کسی بشیم که می‌خوایم، کاری کنیم که باید، به چیزی برسیم که استحقاقشو داریم. این ترس خیلی ترس دردناکیه ولی دوای دردش خیلی ساده است: حرف زدن. اگه ما با دنیای بیرونمون ارتباط برقرار کنیم و‌ همه ترس‌هامون رو درون خودمون نریزیم، اون‌وقت می‌بینیم که ترس‌هایی که ما رو آزار می‌ده خیلی وقتا مشترکه و خیلی‌های دیگه از جمله آدم‌های بسیار موفق هم شبیه همین ترس‌ها رو داشتن و دارن. این‌جوری می‌تونیم ببینیم که ما توی این دنیا تنها نیستیم. این‌جوری شاید بتونیم با کمک همدیگه به ترس‌هامون غلبه کنیم. ترس‌هایی که فقط وقتی قوی و محکم هستن که توی خونه زندونی شده باشن و‌ مجال جولان دادن داشته باشن. همین‌ که چشمشون‌ به جمال آفتاب و رنگین‌کمون باز شه و‌ ببینن ما بهشون محلی نمی‌دیم، دمشون رو می‌ذارن روی کول مبارک و عطای خونه کردن توی دل بی‌نوای ما رو به لقاش می‌بخشن.

از ناتوانی جسمی می‌ترسم

«ترس از ناتوانی»

غروب

سال ۲۰۱۲ است و من با تمام انرژی و علاقه کاری را شروع کرده و بی‌وقفه در تلاشم. زندگی به کامم شیرین است. هوا، هوای بهاری است و نسیم خنکی از خواب بیدارم می‌کند تا برای جشن تولد عزیزی آماده شوم. دست و صورتم را می‌شویم. به اتاق نشیمن که می‌رسم، هیچ چیز نمی‌فهمم. بی‌اختیار به خواب می‌روم. چشم باز می‌کنم و خود را روی تخت بیمارستان می‌بینم. نه توان حرف زدن دارم و نه حرکت. وحشت‌زده به اطرافم نگاه می‌کنم. عزیزانم بالای سرم هستند و دلداری‌ام می‌دهند که همه چیز خوب خواهد شد. روزها می‌گذرند تا بتوانم با زبان الکنم سخنی بگویم. اما نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. گویا راه رفتنم نیاز به زمان دارد. باید به دستشویی بروم. اما خجالت می‌کشم. می‌خواهم دوش بگیرم اما باید یکی مرا به حمام ببرد و بشوید. ترس برم داشته است. به احتمال قوی فلج شده‌ام و از من پنهان می‌کنند. نیمه‌شب بیدار شده و خود را از تخت پایین می‌اندازم. به خیال این که خودم می‌توانم به دستشویی بروم. بیمار بغل دستی‌ام زنگ اتاق پرستار را به صدا درمی‌آورد، پرستار شب که سیاه‌پوستی قوی‌هیکل است، فوری ظاهر شده و با یک چشم برهم زدن مرا روی توالت فرنگی می‌نشاند. آهسته می‌گریم و او می‌گوید: «صبور باش! با این کارهایت ممکن است به خودت صدمه بزنی. می‌افتی دست و پایت می‌شکند و زمینگیر می‌شوی. به خودت رحم کن.» حق دارد. می‌گویم: «‌دست خودم نیست. می‌گویند اگر کسی تحرک نداشته باشد، به تدریج فلج می‌شود.» و او جوابم می‌دهد و فکر می‌کنم سعی در تسلی من دارد.

سرانجام تمرین شروع می‌شود و من بر خلاف توصیۀ مربی، هر روز صبح قبل از آمدن پرستار، از جای بلند شده و بسیار آهسته از تخت پایین می‌آیم و سر پا می‌ایستم. چقدر ضعیف و ناتوانم. فقط پنج دقیقه سر پا می‌مانم و سپس روی لبه تخت می‌نشینم و نفسی تازه می‌کنم. هر بار که دکتر برای معاینه به اتاقم می‌آید، با گریه و التماس از او قدرت پاهایم را می‌خواهم. تمرینات ورزشی را بدون هیچ وقفه و چندین بار انجام می‌دهم. پس از گذشت پنج ماه، به هنگام قدم برداشتن در سالن بیمارستان، خود را پشت شیشه می‌بینم. مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته قدم برمی‌دارم و می‌خندم. من می‌توانم راه بروم، چگونه و چه شکلی مهم نیست. دیگر مجبور نیستم برای رفتن به حمام یا دستشویی و یا خوردن غذا، کمک بطلبم. درد فلج پا به قدری مرا گرفتار خود کرده که فلج بازوی چپم را فراموش کرده‌ام. وقتی دکتر برگ مرخصی‌ام از بیمارستان را امضا کرد، می‌گوید: «راستش نمی‌دانم در مورد سبب بهبودی شما چه بنویسم، موفقیت من یا احساس ترس شدید شما از ناتوانی جسمانی! اما هرچه بود به خیر گذشت.»

حالا با گذشت سال‌ها وقتی به روش راه رفتن خودم فکر می‌کنم، می‌گویم: «مهم راه رفتن و بی‌نیازی است، هرگونه که می‌خواهد باشد.»

من ناتوانی را تجربه کردم. این حقیقت است که با سپری شدن هر لحظه از زندگی‌ام به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم. تنها ترس من از ابتلا به بیماری‌های آزاردهنده قبل از مرگ است. می‌ترسم از این که بیماری آلزایمر سبب مرگم شود. هم خود و هم اطرافیان را به زحمت بیاندازم.

اصلی‌ترین ترس من

«ترس از ناتوانی»

عصر

به اطرافم و خیل عظیمی از هموطنان نگاه می‌کنم که پا شدن بی‌هیچ آمادگی‌ای اومدن یه مملکت دیگه با یه زبون دیگه. طرف برای دانشگاه اقدام کرده و پذیرش گرفته ولی بلد نیست یه جمله بی‌غلط انگلیسی یا حتی آلمانی بنویسه. به اعتماد به نفس این آدما حسودیم میشه شاید. من اگه باشم تا زبان رو در حدی ندونم که گلیمم رو از آب بیرون بکشم، یا حداقل انگلیسی رو خیلی خوب بلد نباشم هیچ‌جا نمیرم. تصور اینکه وسط یه مملکت غریب با کلی عادت و فرهنگ متفاوت، با اون همه قانون‌های ریز و درشتی که من با همه‌شون غریبه‌ام، لال هم باشم و حتی نفهمم که چی بهم میگن یا نتونم حرفم رو بزنم دیوانه‌ام می‌کنه. از تصور اینکه نتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و برای همیشه تنها بمونم، تمام بدنم یخ می‌کنه. من از اینکه نتونم حرف بزنم جاییکه لازمه تا از حقم دفاع کنم، می‌ترسم.

جون‌عزیز نیستم. خطرناک‌ترین کارها رو اگه بهم بگن یا موفق میشی یا می‌میری، با کمال میل و هیجان انجام می‌دم. ولی اگر تصور کنم برای مثال اگر این قله رو برم و بیفتم فلج میشم، تمام بدنم قفل میشه و نمی‌تونم قدم از قدم بردارم. چرا؟ چون از ناتوان شدن و وابسته بودن به دستگاه و آدم‌ها و پرستارها می‌ترسم. حتی تو سفرهای دسته‌جمعی اگر احساس کنم بقیه از من خیلی ورزیده‌تر هستند و من با سرعت اونا نمی‌تونم راه‌پیمایی کنم یا از کوه بالا برم، یا مثل اونا چادرم رو تنهایی برپا کنم، باهاشون همراه نمیشم. چون از کم آوردن وسط راه و اینکه نتونم راه رو باهاشون تموم کنم و اونا به خاطر من سرعتشون رو کم کنند، نفرت دارم و می‌ترسم نتونم. دوست ندارم خودم رو تو شرایطی قرار بدم که بگم نمی‌تونم.

از کمک گرفتن نمی‌ترسم ولی نه هر کمکی. ناتوانی‌ای که باعث دردسر و زحمت بقیه بشه من رو می‌ترسونه، حالا این ناتوانی سطح متفاوت داره و ترس من هم بالا پایین داره. ولی در کل از اینکه نتونم می‌ترسم. همین هم باعث شده تو هیچ کاری بی‌محابا و بی‌کله وارد نشم. همیشه یه حاشیه امنیتی که برای خودم متصورم رو لحاظ می‌کنم. گاهی باعث شده از بقیه عقب بمونم و بعد متوجه بشم که ترسم بیخود بوده و کار چندان خاصی نبوده ولی من چون فکر می‌کردم نمی‌تونم و پیش‌زمینه‌های لازم رو ندارم انجامش ندادم. ولی بعضی از ناتوانی‌ها رو هیچ رقمه نمی‌تونم باهاشون کنار بیام و فکر کنم اگر یه روز سر من هم اومد، مثل خیلی از مثال‌هایی که دور و برمون می‌بینیم زندگی جریان خواهد داشت و من هم از پسش برمیام. تقریبا مطمئنم اگر برای ابد روی تخت بیماری بیفتم، اولین و زودترین انتخابم مرگ خواهد بود. مطمئنم اگه قادر نباشم با همین قدرت زندگیم رو ادامه بدم زجر زیادی می‌کشم و به احتمال زیاد تمومش می‌کنم. مطمئنم پیری و ناتوانی رو نمی‌تونم تحمل کنم. مطمئنم من از اون‌هایی نمی‌شدم که بدون دست و با پا یا با دهن نقاشی‌های محشر تولید می‌کنند. من اصلا تو یه همچین شرایطی از یه سنی بزرگتر نمی‌شدم. همیشه وصیت کردم من رو از حوادث به هر قیمتی نجات ندن، همیشه گفتم که ترجیح میدم از سکته و کما و اینجور چیزها برنگردم، اگر که قراره برگردم و همیشه یه کمک لازم داشته باشم. همیشه تنها وصیتم این بوده که اگر روزی خودم نتونستم تصمیم بگیرم، حتما برام جوری تصمیم نگیرند که با ناتوانی مجبور باشم ادامه بدم.