دسته: ترس از طلاق

هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد

«ترس از طلاق»

نیمروز

هیچکدامشان آدم بد ماجرا نیستند، اما بارها تا سرحد مرگ با هم جنگیده‌اند. پیش آمده حتی که از سر خشم یکی دیگری را کتک زده و آن یکی در را به هم کوبیده و رفته . هزار بار ظرف و ظروف و بساط آشپزخانه را در هم کوبیده و شکسته‌اند، چه لیوان‌هایی که در طول مشاجرات بی‌پایانشان خرد و خاکشیر نشده کف زمین، چه خون‌ها که از دماغ و دهان‌شان شره نکرده روی لباس و چه احساس پشیمانی‌های عمیقی که گاه آن دو را تا مرز در هم شکستن کشانده است.

مولود هزار بار تا امروز کبودی‌های جا به جا روی تن و بدنش را گذاشته به حساب پله و در کابینت. برنا در دیدارهای ناغافل من از خانه‌شان ملافه و متکایش را تند تند از کاناپه‌ی توی هال جمع کرده و سعی کرده توضیح بدهد دیشب پای مسابقه فوتبال خوابش برده. من اما خوب می‌دانم آن دو در یک رابطه مرده و بیمار گیر افتاده‌اند و هر روش نخ‌نما و ویرانگری را برای احیای رابطه‌شان به کار گرفته‌اند، اما نشده که نشده.

هر دوی آنها از طلاق می‌ترسند. هر کدامشان هم دلایلی برای خودش دارد. بخشی‌اش بر می‌گردد به باورهای عرفی که داریم. واهمه‌ی از دست دادن همراه و تنها ماندن در ادامه مسیر پر تلاطم زندگی. شعار اینکه «زندگی با تمام دشواری‌اش، دونفره‌ اش بر یک نفره ترجیح دارد»، هراس از دست دادن مرد خانه یا زن خانه. ترس از بین رفتن نقش و جایگاه. بخش دیگری از ترس‌هایشان هم از ماست. ما جامعه بیرون از آنها که بعد از طلاق قرار است قضاوتشان کنیم. تهمت‌باران شوند، یکی بگوید شلوار برنا دو تا شده بود، دیگری بگوید زیر سر مولود بلند شده بود. اینکه گمان برود وفاداری در بین نبوده آزارشان می‌دهد.

حسادت هم هست. مولود از فکر اینکه تمام عاشقانه‌هایی که شنیده بعد از او در گوش دیگری زمزمه شود و او تنها مانده باشد می‌ترسد. برنا از هراس دیدن مولود دست در دست دیگری در حال قدم زدن روی برگ‌های پاییزی –آن طور که همیشه دوست داشت- به هم می‎ریزد و همین است که هر دو چسبیده‌اند به کالبد بی‌جان و رمقی به نام زندگی مشترک و بهانه‌شان هم حضور بچه‌هاست. بچه‌هایی که حالا در این رابطه‌ی مریض دارند آزار می‌بینند و آرزویشان گذراندن یک شب و روز بدون جر و بحث و کتک‌کاری است.

یک نفر هم نیست بهشان بگوید هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد. قضاوت دیگران تمامی ندارد. قرار نیست کسی بابت قضاوت دیگران همه عمرش را معامله کند. بگذار بگویند حق با تو نیست، بگذار خیال کنند سر و گوشت جنبیده یا دروغ گفته‌ای. جدا که شوید فرصت تجربه‌هایی را پیدا می‌کنید که با هم مزه‌مزه اش نکرده‌اید. یک نفر نیست بگوید تو را به خدا اگر بچه دارید از آنها دستگیره نسازید برای وصل شدن به چیزی که دیگر نامش زندگی نیست. شکنجه‌ی تمام است، برای زن و مرد همیشه فرصت برای زندگی هست. تا پیش از آنکه بمیرید زندگی کنید.

Advertisements

مستی و راستی

«ترس از طلاق»

پیش از ظهر

با هم مشکل داشتیم. حاضر نبود در هیچ زمینه‌اى همکارى کنه. اگر چیزى نمی‌گفتم تمام شب پشت کامپیوتر بود و صبح می‌خوابید. کار هم نمی‌کرد و درس هم ثبت‌نام کرده بود ولى درست سر کلاس نمی‌رفت. من کار می‌کردم و درسم رو هم می‌خوندم. زندگى سخت بود اولش که مهاجرت کرده بودیم. من یک کمى چاق شده بودم و همش می‌گفت حیف که هیکلت خراب شد و من تا آخر عمر باید این هیکل رو تحمل کنم. رفتم ورزش و لاغر کردم ولى خوشحال نشد.

دعواهامون زیاد شد و یک شب گذاشت رفت و نیومد خونه. رفته بود لباس خریده بود و رفته بود کلاب. شبش هم رفته بود هتل خوابیده بود. ما خیلى بى‌پول بودیم و اون همه پولى که اون شب خرج کرده بود، براى ما سنگین بود.

من یک مشاور خانواده فارسى زبان پیدا کردم. هفته‌اى یک بار پیش مشاور می‌رفتیم و بعضى وقت‌ها با هم و بعضى وقت‌ها جدا از هم با ما حرف می‌زد. هر هفته بهمون یک کارى می‌گفت که انجام بدیم. بعد از چند هفته که او هیچکدام از کارها رو نکرد، در جلسه خصوصى به من گفت که باید طلاق بگیرى. من وحشت کردم. باورم نمی‌شد که مشاور خانواده صاف به کسى بگه که طلاق بگیر. اون روز آخرین بارى بود که اون مشاور رو دیدیم. من عصبانى بودم و بهش گفتم که خانم مشاور چى گفته. انگار منتظر بود. از ماشین پرید بیرون و گفت یک مدت جدا بشیم. تمام دنیا رو سرم خراب شد. نمی‌دونستم چکار کنم. گذاشت رفت مسافرت و من تنها موندم تو شب‌هاى سرد و روزهاى طولانى. نمی‌تونستم به کسى بگم. فکر می‌کردم که برمی‌گرده، ولى برنگشت. به دوستان نزدیکم گفتم ولى می‌ترسیدم به خانواده‌ام بگم.

تنها بودم. خیلى سخت بود ولى ترس از گفتن به پدر و مادر از باور جدا شدن زیادتر بود. یک روز بیدار شدم و برام کاملا واضح بود که رابطه تموم شده. از اون روز به بعد سعى کردم بهش فکر نکنم و زندگىم رو بکنم، ولى از اونجایی که پدر و مادرم هنوز نمی‌دونستن، نمی‌تونستم رابطه را فراموش کنم. باید دروغ می‌گفتم. انگار با جدا شدن به نادرست بودن تصمیمم اعتراف می‌کردم.

بالاخره یک روز که سه تا گیلاس شراب خورده بودم، جرات کردم و به پدرم گفتم. براى اولین بار او هم با من هم عقیده بود که باید طلاق بگیرم. بعد از آن روز من قوى بودم. از مسافرت برگشت و می‌خواست که دوباره با هم باشیم. ولى تنها روزى که با هم بودیم روزى بود که براى طلاق به محضر رفتیم.

فشار مضاعف

«ترس از طلاق»

صبح

عوامل زیادی وجود دارن که می‌تونن باعث ترس از طلاق بشن. موضوعاتی مثل سرپرستی بچه‌ها و نگرانی بابت سرنوشتشون، مسائل اجتماعی و باری که جامعه به گردن فرد مطلقه می‌اندازه، مشکلات مالی و تغییراتی که به واسطه جدایی در زندگی شخصی و خلق و خوی آدم پیش میاد و خیلی موضوعات دیگه که از فرد به فرد و جامعه به جامعه متفاوت هستن.

اما به نظر من بیشترین ترسی که بشر بعد از طلاق با اون دست به گریبان خواهد بود تنهاییه. یعنی اگه حتی همه مشکلات ناشی از طلاق به شیوه‌ای درست و مدنی حل بشه، اینکه بچه‌ها مشکلی نداشته باشن یا حداقل خیال آدم از شرایط فعلی و آینده‌شون راحت باشه، اینکه از نظر مالی در تنگنا قرار نگیره، یا در جامعه‌ای زندگی کنه که طلاق بار منفی به همراه نداره و بتونه بعد از طلاق هم همچنان به همه فعالیت‌های اجتماعیش ادامه بده، باز هراس از تنهایی، از دست دادن آدمی که بهش انس گرفته و همه عادت‌هایی که این چند ساله به اونها خو گرفته بوده اونقدر زیاده که یه مانع بزرگ میشه در مقابل طلاق. به قول معروف جوری میشه که تا کارد به استخوون نرسه، طلاقی انجام نمی‌گیره.

وقتی کسی شخصیت قوی و مستقلی داشته باشه تنهایی موضوع حادی نیست. اون آدم می‌تونه از عهده زندگی خودش بربیاد، به شرایط جدیدش خو بگیره، روابطش رو از نو تعیین کنه، خط و مشی زندگیشو روشن کنه و تصمیم بگیره که به چه کارهایی می‌خواد ادامه بده یا نده. این دسته از افراد توان لازم برای حل مشکلات ناشی از طلاق رو از شخصیت و اراده خودشون به دست میارن و خیلی زود به روال عادی زندگی برمی‌گردن.

اما بیشتر وقتا وضع به این شکل نیست و آدم نیازمند منبع انرژی دیگه‌ای خارج از خودشه. در این جور موارد شخص انرژی و توان مورد نیازش رو از دوست داشتن و دوست داشته شدن و به دنبال اون تنها نموندن به دست میاره. و این طوریه که آدمی که عاشق شده یا حداقل پاشو با اطمینان توی یه رابطه جدید گذاشته، به دردسرهای احتمالی تصمیمش فکر نمی‌کنه و همه ترس‌ها و نگرانی‌هاش بابت چیزی که ممکنه در آینده به سر خودش یا بچه‌هاش بیاد، در سایه اون توان و انرژیی که کسب کرده رنگ می‌بازن.

و اتفاقا وقتی دلیل روشنی برای طلاق ارائه نمی‌شه، داشتن رابطه با دیگری همیشه اولین مهر و نشونیه که جامعه به پیشونی کسی می‌زنه که خواهان طلاقه، خصوصا در جایی مثل ایران خودمون که زن عملا بعد از طلاق از نظر مالی، اجتماعی و عاطفی هزینه بیشتری میده و رسمه که وقتی زنی علیرغم همه هشدارها و خط و نشون‌ها باز روی طلاق پافشاری می‌کنه، متهم به داشتن رابطه با دیگری می‌شه. انگار که اصلا جامعه نمی‌تونه قبول کنه زن بدون وابستگی به یه آدم دیگه، به زندگی زناشوییش پشت کنه و بگه نه. در این موارد جامعه، عرف، دین، اخلاق، فرهنگ، خانواده، همسر و حتی فرزندان همگی دست به دست هم میدن تا فرد خواهان طلاق رو تحت فشار روانی مضاعفی قرار بدن.

طلاق ترس داره، کافیه فقط یه همه فشارهای وارده فکر کرد… و اگر از دسته آدم‌هایی نباشین که بخاطر یه رابطه جدید طلاق گرفتن، باید قوی‌تر از اونی باشین که حتی خودتون تصور می‌کنین.

تا وقتى مرگ شما را از هم جدا کند

«ترس از طلاق»

سپیده‌دم

خاله‌م همسر فوق‌العاده بداخلاقى داشت، هروقت به دیدنش می‌رفتیم یا خسته و بى‌حوصله بود و یا سر و صورتش جاى کتک‌هاى همسرش رو نشون می‌داد. از درون خشمگین می‌شدم و با خودم مى‌گفتم حقشه، عوض اینکه جونش رو آزاد کنه به بهانه بچه‌هایى که چند سال بعد بزرگ می‌شن و پى زندگى خودشون میرن داره می‌سوزه و می‌سازه، و پیش خودم فکر مى‌کردم اگه بعدها ازدواج کنم و یک درصد با همسرم دچار مشکل بشم هیچوقت زندگى مشترک رو ادامه نمیدم و نه بچه‌اى و نه دلیل دیگه‌اى جلوم رو نمی‌گیره. البته وقتى مامان و بابا با هم بحث مى‌کردند به قدرى مى‌ترسیدم که حد نداشت و فکر مى‌کردم نکنه از هم جدا بشن؟! طلاق براى زندگى خودم و همسایه خوب بود اما براى پدر و مادرم نه!

سال‌ها بعد با پسرى ازدواج کردم که فرزند طلاق بود و پدر و مادرش با رسوایى بدى از هم جدا شده بودند، پدر براى همیشه رفته بود و همسر من تبدیل به آدم منزوى، ساکت و از درون غمگینى شده بود. اولین مشکل بعد از ازدواج ما زمانى به وجود آمد که صحبت از بچه داشتن شد و اون به شدت مخالفت کرد و گفت حداقل تا پنج شش سال نمى‌خوام راجع بهش حرفى بزنیم و از اون موقع روابط جنسیمون رو به شدت کنترل مى‌کرد و کافى بود چند روزى عادت ماهانه من عقب بیفته تا رنگ و روش رو ببازه و عصبى بشه. از بچه‌ها بیزار بود، روى خوش نشون نمی‌داد و ندیده مى‌گرفتشون. به خاطر اخلاقش ما با هیچکس رفت و آمد نداشتیم، با زن و شوهرهاى جوان بچه‌دار که اصلا. زندگى من توی یک تکرار مى‌چرخید و سکوتى که تمامى نداشت، تصمیم گرفتم براى فاصله گرفتن از این محیط درس بخونم و همسرم بدون هیچ مخالفتى رضایت داد و من بعد از چند ماه وارد دانشگاه شدم.

یکى از دروس، ترکیبى از جامعه‌شناسى و روان‌شناسى بود که بى‌ربط‌ترین درس به رشته دانشگاهیم می‌شد و من بدون رغبت سر کلاس حاضر مى‌شدم. اما از زمانى علاقه‌مند شدم که به بحثى رسیدیدم راجع به بچه‌هاى طلاق و تو گویى داشت دونه‌دونه رفتارها و اخلاقیات همسر من رو توضیح می‌داد در مقابل نبود پدر براى پسر. به این پى بردم که ضربه‌ى جدایى والدینش از هم و بى‌پدریه که چنین تاثیر عمیقى روش گذاشته.

بعد از به دنیا آمدن فرزندم، مشکلات حاشیه‌اى زندگى به روابط ما نفوذ پیدا کرد و هر روز بیشتر شد و من به جایى رسیدم که به فکر جدایى رسیدم، اما ترس و علاقه مانع شد. علاقه به فرزندم، عشقى که با هیچ چیزى قابل مقایسه نبود. قلبى که به خاطر اون مى‌تپید و طاقت لحظه‌اى جدایى ازش نداشت، نفس مى‌کشید که نفس بکشم. و ترس از آینده، بى‌پشتوانه مالى، بدون مدرک عالیه تحصیلى، بدون داشتن منبع درآمد، با ترس رویارویی با جامعه‌اى که حالا اونقدر تجربه داشتم که بدونم به زن بیوه و یا مطلقه به چه چشمى نگاه میشه. من ترسیدم و پا پس کشیدم، سوختن و ساختن و در کنار فرزند بودن رو انتخاب کردم و هر بار در مقابل مشکلات کوتاه آمدم.

چیزی که تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند

«ترس از طلاق»

سحرگاه

مثل سگ می‌ترسیدم. آینده مثل دیوی چهارسر روبرویم تنوره می‌کشید و من آنقدر از جنگ مدام با همسرم و از آزار و اذیت‌هایش خسته و بی‌نفس بودم که توان پنجه در انداختن با این دیو مهیب را نداشتم.

ترسم برای خودم نبود. نگران حضانت فرزندم بودم (آخ که همین الان هم این کلمه لعنتی چقدر برایم تهوع‌آور است) که با این قوانینی که انگار فقط برای توهین به مادر نوشته و اجرا می‌شود، تکلیفش چه خواهد شد. اگر فرزندی در کار نبود همان دو سه سال پیش چمدانم را بسته بودم و مرا به خیر و او را به سلامت. اما در تمام مدتی که ماندم و ترس از طلاق مانع تکان خوردنم شد، آینده فرزندم جلوی چشمم بود. ترس از طلاق برای من فقط ترس از دست دادن حضانت فرزندم بود.

اما یک روز بیدار شدم و دیدم این ترس تنها کاری که با من کرده، این است که مرا به آدمی منفعل تبدیل کرده که در خانه آن مرد فقط دارد روزها را می‌شمارد تا فرزندش به هجده سالگی برسد و آن موقع چمدانش را ببندد و بگوید مرا به خیر و تو را به سلامت. ولی کدام سلامت؟

داشتم در آن خانه تبدیل به مرده متحرکی می‌شدم که تنها کارش مادری کردن برای فرزندش است و دیگر هیچ. یقین داشتم که در مادری کردن تمام توانم را به میان گذاشته‌ام و یقین داشتم که خوب برای فرزندم مادری می‌کنم. اما آن روز با خودم فکر کردم که تا کی می‌خواهم همینطور ادامه بدهم. حس کردم این آتشی که در وجود من است و باعث می‌شود برای سر و کله زدن با فرزندم توش و توان داشته باشم دیگر آخرهای عمرش است.

به دو سه سال بعد نگاه کردم که کارم به خمودگی و افسردگی کشیده و از همه جا بریده‌ام، نه می‌توانم مادر خوبی برای فرزندم باشم و نه آدم سر پایی برای گذران مابقی عمر. و به بیست سال بعد نگاه کردم که تبدیل به زنی شده‌ام که مدام به فرزندش سرکوفت می‌زند که جوانیش را به پای او ریخته و به خاطر او تمام اخلاق‌های بد و بی‌اخلاقی‌های پدرش را تحمل کرده است.

نشستم با خودم فکر کردم که اگر الان خودم را از این وضعیت مسموم نجات بدهم، حداقل چند سالی را در آرامش زندگی خواهم کرد تا زمانی که فرزندم به هفت سالگی برسد و پدرش احتمالاً بخواهد حضانتش را از من بگیرد. دیدم در این چند سال می‌توانم مادر شاد و مؤثری برای فرزندم باشم. با خودم گفتم اصل تربیت فرزند تا هفت سالگی است و من می‌توانم تا هفت سالگی از لحاظ روانی آنقدر سیرابش کنم و چنان شخصیت محکمی برایش بسازم که بعد از آن اگر هم رفت و با پدرش زندگی کرد کمتر آسیب ببیند. دیدم در این حالت دیگر مجبور نیستم برای رسیدن فرزندم به سن هجده سالگی روزشماری کنم و می‌توانم هر روز از اینکه دارد جلوی چشمم می‌بالد لذت ببرم و این لذت را با خودش شریک شوم.

همه اینها را با خودم مرور کردم… و ترسم ریخت.

طعم گس طلاق درد دارد

«ترس از طلاق»

مهمان هفته: سیاوش

همیشه فکر می‌کردم این زن است که باید از طلاق بترسد. مرد که چیزی از دست نمی‌دهد. این زن است که پناهی نخواهد داشت، توجهی نخواهد دید و به قول قدیمی‌ترها سایه‌ی بالا سر خود را از دست خواهد داد. این زن است که انگشت‌نمای خانواده، خویشان و جامعه خواهد شد. همیشه جدا شدن را در این حوالی تصور می‌کردم. در نهایت، مرد هم بعد از گذشت مدت کمی مجدد به زندگی برمی‌گشت. جامعه حق را بیش‌تر به او می‌داد. انگشت اشاره‌ای هم به سویش نمی‌بود! اما زمانی که پا در راه این فرایند گَس! گذاشتم فهمیدم که تصوراتم مثل خیلی وقت‌های دیگر با واقعیت همخوانی ندارد. شاید بپرسید چرا گس؟! و من می‌گویم تلخی خیلی زودتر فراموش می‌شود. گس بودن حالتی است که مدت‌ها جسم را مچاله نگه می‌دارد.

اولین مشکلی که داشتم و به نظرم همیشه یک چیز ساده و قابل حل می‌آمد، دادن و گرفتن مهریه بود! هیچ وقت گول مَثَل‌ها را نخورید. مهریه را آن‌چنان طلب می‌کنند که خودت هم مشتاق می‌شوی برای پرداختش! دردِ بیش‌ترش هم از آن‌جا شروع شد که از اول زندگی نقش یک شوهرِ فداکار را بازی کرده بودم و فرقی بین «من» و «تو» قائل نشده بودم! برای اثبات مردانگی و عشق بیش‌ترم هر چه که بود به نامش کرده بودم تا بیش‌تر از پیش ثابت کنم حماقت انتهایی ندارد! حال، من مانده بودم و حقوقی که بیش‌ترش صرف بَرج! شده بود و پولی که در جیب‌های سوراخم پس‌انداز کرده بودم! حدس زدنش آنقدرها هم سخت نبود. برای دادن مهریه یا باید چند صباح نه چندان کوتاهی را مهمان سلول‌های حالا نه انفرادی اما سرد زندان می‌شدم و یا در حالتی که مورد ترحم همسر عزیزتر از جانم قرار می‌گرفتم، ماهی یک یا چند سکه فراهم می‌کردم. این بود اولین پیچِ من در هفت خوان رستم!

درگیر همین افکار بودم که وجود پسر و دخترم در خانه، رنگ و بوی بیش‌تری به خود گرفت! انگار خیلی بیش‌تر از قبل دوستشان داشتم. آن همه بی‌مهری را که تحت تربیت درست همسرم، به من روا کرده بودند، به یکباره برایم رنگ باخت و احساس کردم وابستگی عاطفی شدیدی به آن‌ها پیدا کرده‌ام! مدام با خود دوره می‌کردم اگر از پیش من بروند چه بلایی سرم خواهد آمد؟ شاید بگویید پس تکلیف زندگی آن‌ها چه می‌شود. راستش را بخواهید در راستای خودخواهی مفرطی که دچارش شده بودم، اوایل فقط به نبودِ آن‌ها در زندگی خودم فکر می‌کردم. بعد کم کم حس کردم آن‌ها هم نیاز دارند که پدری هر چند از دیدگاهشان نامهربان بالای سرشان باشد. همسرم به تنهایی نمی‌توانست زندگی آن‌ها را عاری از هر گونه خلائی کند. از طرفی من هم نمی‌توانستم جای مادر را برایشان بگیرم. راستش آ‌ن‌ها مرا به پدری قبول نداشتند چه برسد به پدر و مادری! بین خودمان بماند جَنَم این را هم نداشتم که بگویم سرپرستی آن‌ها با من! با آن همه حساب و کتابِ جواب نداده برای مهریه، نمی‌توانستم مخارج اضافه‌تری را به گردن بگیرم. حال بماند که بعد از مدتی مطالعه فهمیدم خواه‌ناخواه مخارج به عهده‌ی من است و چیزی فراتر از آشِ کشکِ خاله!

روزی که کمی فکرم آرام‌تر شده بود تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرِ پیرم بزنم که مدت ها بود خبری از آن‌ها نداشتم. وقتی پا در خانه گذاشتم، تازه فهمیدم هر چه که در مورد طلاق و عواقبش فکر کرده بودم به کنار، با این دو نفر چه کنم؟ با این‌ها که قبل از پرسیدن حال من، حواسشان به دو نوه‌ی عزیزتر از جانشان بود و این که عروس یکی یک دانه‌شان در چه حالی است. من این‌ها را باید کجای دلم می‌گذاشتم؟ این‌جا بود که ترس به معنی واقعی تمام وجودم را گرفت. اگر می‌فهمیدند که ما اختلاف داریم و چه تصمیمی گرفته‌ایم، چه جوابی داشتم؟ البته عاقبت کار در چند سکته‌ی ناقص و از پا افتادن آن‌ها خلاصه می‌شد. تازه این افکار سوای آبرویی بود که قرار است از خانواده برود. راستش هیچ وقت به این‌جای کار فکر نکرده بودم. همیشه فقط خودم را دیده بودم که از یک مخمصه رها می‌شوم و فکر نمی‌کردم که از چاله در آمدن و به چاه افتادن باشد. البته هر مردی شاید شرایط اسفناک مرا نداشته باشد. اما این‌ها ابعاد جدیدی از تصمیم من بود که کم کم داشت خودنمایی می‌کرد.

از یک طرف فکر کردم که خب پنهان می‌کنم. مدتی می‌گویم همسرم مریض است. مسافرت است، منزل اقوام است اما راستش این یک جور خود گول زدن بود و کاری نشدنی. اول و آخر همه می‌فهمیدند. آنگاه برایم خیلی سخت بود که سربلند کنم جلوی همه‌ی آن‌هایی که یک عمر فخرِ زندگی‌ام را بهشان فروخته بودم. تکلیف غرورم چه می‌شد؟ قرار نبود همه چیز را با هم از دست بدهم. از سويي ديگر، طرد شدن‌ از جمع دوستان و حتي اقوام هم كم كم به فكرم خطور كرد. طبيعي بود كه بسياري از آقايان با وجودِ شناختي كه نسبت به ذاتِ من داشتند، ديگر لزومي براي معاشرت با من نمي‌ديدند. از طرفي هم حتما بسياري از خانم‌ها مرا آفتي براي زندگي خود و عاملي براي از راه به در كردنِ همسرانشان مي‌دانستند. و اين‌گونه بود كه بدونِ به زبان آوردن، خواه ناخواه من از زندگي همه‌ي آن‌ها بايد حذف مي‌شدم. خلاصه که روز به روز بر ترس من اضافه می‌شد. یك روز به اقوام فکر می‌کردم، یک روز به محل کارم. یک روز به میهمانی. یک روز به سفر. یک روز به مریضی و یک روز…

روزی که پای صحبت کسی که این راه‌ها را سال‌ها پیش طی کرده بود نشستم، فهمیدم که طلاق به جز ترس، درد هم دارد! تنهایی بدترین دردش بود. بعید می‌دانستم که دوباره بخواهم تجدید فراش کنم و باید سال‌هایی که معلوم نیست چقدر طولانی خواهند بود را به تنهایی سر کنم. راستش بعد از این همه سال زندگی متاهلی، برایم سخت بود که برگردم به خانه‌ی پدری و بشوم پسرِ خانه! شاید این درد تنهایی به تمام ترس‌ها غلبه می‌کرد. این‌جا بود که تصمیم گرفتم کمی تجدید نظر در اخلاقیاتم کنم و نامهربانی‌های همسرم را بیش‌تر تحمل کنم. این‌جا بود که تصمیم گرفتم هر از گاهی دوستت دارم‌هایم را کمی بیش‌تر از ته دل بگویم.

راستش این‌جا بود که تصمیم گرفتم با لباسی به سفیدی آن‌چه همسرم با آن به این خانه پا گذاشته بود، از این خانه بروم…